هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۳:۰۵:۰۸ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#1
سلام به پرفسور آلبوس دامبلدور عزیز
در راستای طرح مبارزه نفس گیر با مرگخواران خواستم عضو محفل ققنوس بشم و به جمع محفلی ها بپیوندم
و در دوئل های مرگبار محفل شرکت کنم
خواهشا دست رد به سینه این مبارز لرد سیاه نزنید

ارباب هری‌‌
پروفسور دامبلدور به ماموریت سری رفت و مدتی نبود. کریچر برای ارباب هری جغد سفید وایتکس خوار فرستاد.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۸ ۱۶:۰۵:۴۲


پاسخ به: الگوی شما کدام شخصیت هری پاتر است؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۵:۰۰:۳۰ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#2
آلبوس دامبلدور
چون خیلی باهوش بود و قدرت جادویی اش خیلی زیاد بود و قدرتمند ترین جادوگر قرن بود در ضمن همیشه نقشه های عالی و محشری می کشید و هیچ جادوگری نمی فهمید نقشه دامبلدور رو. در آخر نقشه هاش به نفع اش تموم می شد.



پاسخ به: اگه قرار باشه يك نفر كه تو هري پاتر مرده برگرده شما ميگيد كي بر گرده؟
پیام زده شده در: ۳:۵۴:۳۲ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#3
ریموس لوپین و سورس اسنیپ



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸:۵۱ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#4
کی؟
با رفقا
کِی
یه روز بعد از ظهر
کجا
پناهگاه محفل ققنوس
خونه مادری سیریوس بلک
با کی
هرماینی،رون،فرد و جرح
چیکار؟
درحال فال گوش وای سیدن و فهمیدن نقش محفل



پاسخ به: سوروس اسنیپ عاشق و وفادار
پیام زده شده در: ۱۴:۰۱:۳۱ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
عکس پنجم
هری از ترس مرگخواراها بعد از حمله شب گذشته که باعث شد هرکدام از دوستان راهی برای فرار انتخاب کنند و جدا شوند به جنگل های کانادا پناه آورد. تمام وسایل اسکان اش از جمله چادر جادویی همه در کیف هرماینی بود که او هم به جای دیگری گریخته بود. حالا دیگر هیچ چیزی نداشت. تک و تنها هر لحظه انتظار مرگ را می کشید. سرانجام در کنار درخت بزرگ و کهنسالی نشست و به آن تکیه کرد. اطراف خود را زیرو رو کرد و به فکر فرو رفت. به یاد دو شب پیش افتاد که پاترونوس آهویی را دیده بود او می خواست از فرصت استفاده کند و موضوع را بفهمد. دقایقی فکر کرد و یک دفعه آن را از ذهن اش پراند و به یاد حمله مرگبار مرگخواران افتاد. خشمگین و اندکی مشکوک شد که چرا آن ها آنقدر قوی شدند؟ هیچ چیز به ذهنش نیامد. داشت کم کم خوابش میبرد و سعی میکرد از ترس جانش خوابش نبرد.
چشم هایش را مالید که نور روشنی را از دور دید ترسید سریع از جایش بلند شد و چوبدستی اش را به سمت اش نشانه گرفت این دیگه چیه؟ این سوال را هری از خود پرسید که ناگهان جانوری نورانی به سمت اش دوید. بسیار ترسیده بود نمی دانست چه کند تمام ورد های جادویی اش را از یاد برده بود قلبش محکم در سینه می زند منتظر مرگ بود دیگر میدانست همه چی تمام است خواست چشمانش را ببندد که آن را دید و فهمید که یک پاترونوس برای یک لحظه انگار دنیا را به او داده بودند ولی مشکوک شد که دیگر آن پاترونوس پیغام از طرف کیست؟ پاترونوس به ی شکل آهو بود و چشمانش مستقیم هری را نگاه می کرد. به یاد اش آمد که آن را قبلا دیده است درست دو روز پیش آن را شب هنگام دیده بود.
او کی بود که برای هری پاترونوس می فرستد؟ آهو با حرکات سر به او اشاره کرد که نزدیک اش شود . هری خود نمی دانست چرا ولی به او اعتماد کرد و سمت اش رفت که آهو ناگهان ناپدید شد و دید که شمشیر گودریک گریفیندور روی تخته سنگی فرو رفته. از تعجب چشمانش گشاد شده بود . کنار تخته سنگ رفت و شمشیر را برداشت


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۲ ۱۰:۱۵:۰۹


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴:۵۱ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#6
نام: هری جیمز پاتر (Harry James potter)
لقب: پسری که زنده ماند (the boy who live)
والدین:جیمز پاتر و لی لی اونز
پدرخوانده: سیریوس بلک
تولد: 31 جولای سال 1980
محل تولد: دره گودریک
ملیت: انگلستان
نژاد: دو رگه
چوبدستی: ۲۷/۵ سانتی متر از چوب درخت و مغز پر ققنوس (پرققنوس دامبلدور)
گروه: گریفیندور
شغل: کارمند وزارت سحر و جادو
وضعیت تاهل: متاهل
همسر: جینی ویزلی
فرزندان: جیمز سیریوس - آلبوس سوروس - ل لی لونا
مشخصات ظاهری:
پسری لاغر اندام که روی پیشانی اش زخم شبیه صاعقه است و با مو های مشکی و چشمانی سبز زمردی. غیر از چشمانش که شبیه مادرش است کلا قیافه اش شبیه پدرش است. عینکی گرد نیز به چشمانش می زند
توانایی های ویژه: قدرت ویژه در دفاع دربرابر جادوی سیاه - تکلم به زبان مارها - مهارت در بازی کوییدچ به عنوان جستجوگر
دارایی ها: جاروی پرنده آذرخش که پدر خوانده اش برایش خرید - شنل نامرئی - طلاها و گنجینه های بسیاری در بانک جادوگری گرینگوتز که از پدر و مادرش به ارث رسیده
* موسس و رییس ارتش دامبلدور(الف دال)*
*عضو محفل ققنوس*
*کاپیتان و جستجوگر تیم کوییدچ هاگوارتز*
*Ignotus Peverell سازنده شنل جادویی جد اش است*
هری پسر بچه یتیمی است که به ناچار نزد خاله و شوهر خاله اش زندگی می کند و در بچگی همیشه پسر خاله اش دادلی اذیتش می کند.
در یازده سالگی با هاگرید نگهبان غول پیکر هاگوارتز آشنا می شود و از آنجا پا به دنیای جادوگری می گذارد. شش سال در مدرسه جادوگری هاگوارتز جادو یاد می گیرد و همچنین دو دوست خوب یعنی هرماینی گرنجر و رون ویزلی آشنا می شود. در هاگوارتز در کنار درس با وقایع بسیاری رودرو می شود و با همه آنها دست و پنجه گرم می کند. سرانجام با لرد ولدمورت خطرناک ترین جادوگر قرن رودرو می شود و می فهمد یا باید اورا بکشد یا خود توسط او بمیرد (طبق پیشگویی). یک سال از دست هواداران ولدمورت یا همان مرگخواران فرار می کند و سرانجام در نبرد هاگوارتز شرکت می کند و ولدمورت را شکست می دهد.
او در آخر با عشقش جینی ویزلی خواهر دوستش رون ازدواج میکند و صاحب سه فرزند می شود و
کارمند وزارت سحر و جادو میشود. سالها بعد در پی برطرف کردن مشکلات پسرش آلبوس می فهمد که ولدمورت فرزند دختری هم داشته و برای نجات فرزندش با او همراه دوستانش رودرو می شود و شکستش می دهد و روانه آزکابان می کند


----
تایید شد!

نمیدونم میخوای از زیرپله شروع کنی یا منتظری هاگرید با کیک تولدت بیاد سراغت، ولی خوش اومدی آقای پاتر!
در ضمن، اصلا درست نیست نرسیده خودتو دامبلدور جا بزنی.
قشنگ حس میکنم مثل خود هری داری از اولِ اول وارد ماجرا میشی. چه سفر هیجان انگیزی!


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۱ ۱۳:۰۶:۰۶


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۶:۲۱:۲۷ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#7
سلام کلاه گروه بندی
من آدم نسبتا جسوری هستم و کلا از زور گفتن کسی بدم میاد
نیروی جادویی نسبتا زیادی دارم و دوست دارم با نیروی جادوییم سر به سر دیگران بزارم. خودم هم دوست دارم تو گروه گریفیندور باشم



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۱:۵۵ چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
تصویر
نیمه شب خنک تابستانی بود. مردی عصبانی با موهای بلند و دماغ عقابی راهرو قلعه را با گام های استواراش می پیمود. شنل بلند و سیاه اش به کف راهرو خاک آلود مالیده می شد و صدا تق تق کفش هایش سکوت آنجا را برهم زده بود. بله هاگوارتز‌آرام تر و ساکت تر از هر زمان دیگری بود و تابلو ها تک تک به خواب آرامی می رفتند وجه مشترک همه آن نقاشی های رو دیوار یک چیز بود: دلتنگی! آن ها دلتنگ جادو آموزان نوجوان بودند که با شور و شوق و البته کمی بازیگوشی به دنبال یادگیری سحر در این قلعه باشکوه روزهایشان را سر می کردند. اما این مرد نه....! برای او هیچ چیز این قلعه فرق نمی کرد! چه جادو آموز و استاد در آنجا باشد چه نباشد! فقط زندگی در کنج دخمه اش مهم است و بس
. از پله ها که بالا می رود تابلوی پیرمرد جادوگری در قرون وسطا که چهره مهربانی داشت با علاقه از مرد پرسید: چند روز به سال تحصیلی جدید مانده؟ و آن مرد که اسنیپ نام داشت با کنایه گفت: همینطور به علافی ات ادامه بده چند روز دیگه میان. پیرمرد که از این حرف اسنیپ ناراحت شده بود گفت :هی... اسنیپ با اخم گفت: خفه شو عجوزه پیر.
و با تندی از پله ها بالا رفت و به طبقه جدیدی رسید. در آن سالن شمع جادویی وجود نداشت و بسیار تاریک بود ولی آن مرد ترجیح داد از چوبدستی اش برای روشنایی آنجا استفاده نکند زیرا آنجا خوب می شناخت و حتی اگر چشمانش بسته بود نیز می توانست ادامه دهد چون با آن سالن خیلی خاطره دارد!
روبروی دیواری ایستاد دست در جیب شنلش کرد و کاغذی را بیرون آورد. روی کاغذ با خط بسیار زیبا نوشته بود:
سورس عزیز، امیدوارم حالت خوب باشد نقشه ام دارد تا حدودی کامل می شود فقط از تو یک کمک دوستانه می خواهم آن هم این است که وارد اتاق ضروریات شوی. در میان اسباب و اثاثیه مخفی شده آنجا آیینه بزرگ باستانی وجود دارد که به آیینه نفاق انگیز مشهور است. ماموریت من به تو این است که با توانی های جادویی ات آیینه را برسی کنی و ببینی که آیا مکان خوبی برای مخفی سازی سنگ جادو هست؟
ارادتمند تو آلبوس دامبلدور
اسنیپ با خواندن آن تکه کاغذ ابتدا به فکر رفت و یاد جمله درون نامه افتاد: ماموریت من به تو... و دون ذهن خود پوز خندی زد و به خود گفت انگار که غلام این پیرمرد دیوانه هستم سپس کاغذ را مچاله کرد و درون جیبش گذاشت. سریع روی اخمویش به دیوار کرد و از روی عمد با صدا بلند گفت: خودت که می فهمی چی تو ذهنم می گذره، بذار وارد آن جا شوم!
در کثری از ثانیه دیوار تغییر شکل داد و در وسط آن در چوبی بسیار بزرگی که قدیمی بود و از جنس چوب گردو بود پدیدار شد و اسنیپ بدون هیچ گونه تغییر حالتی در صورت اخمویش از در رد و وارد اتاق ضروریات معروف هاگوارتز شد.
با بی میلی تمام درخواست شمع های آویزان نزدیک سقف کرد و خواسته اش برآورده شد و آنجا روشن شد. نمی توان آن سالن را چه نام گذاشت!‌پر بود از اسباب و وسایل قدیمی و ازنظر اسنیپ چندش آور! مرد بدون اتلاف وقتی چوب دستی اش را بالا آورد و از نوک چوبدستی اش نوری آبی پدید آمد و از نوک چوبدستی خارج شد و دور تا دور سالن چرخید و ناگهان بالای یک شی بزرگ و خاک خورده ایستاد. اسنیپ به سرعت دور تا دور سالن رفت تا به آنجا برسد و ناگهان آیینه قدیمی بسیار بزرگی دید او تا بحال آیینه ای به این بزرگی ندید بود دور تا دور آن چوب طلایی بود که بالای آن نقش زیبایی را درست کرده بود زیر آن هم یک سری کلمات بی ربط و بی معنی حک شده بود که او وقتش را صرف رمز گشایی آن نکرد. او با احتیاط بسیار روبروی آیینه ایستاد و به با صدایی مرموز به آیینه گفت: قابلیتت رو به من نشون بده.
نگاهش سرد و بی روح بود، قیافه اش بی تفاوت و کمرش خمیده که ناگهان انگار اتفاق بسیار بزرگی برای او افتاد نمی دانست که اتفاق خوبی است یا بد یا حیله است فقط انگار روح و روان رفتار و شخصیت او در کثری از ثانیه بسیار تغییر کرد مانند نگاه نوزاد به مادر به آیینه نگاه می کرد این آیینه انعکاس تصویر خودش را نشان نمی داد بلکه اسنیپی شاد و سرحال و بدون هیچ غمی در دنیا عاشقانه دست در دست زنی زیبا گذاشته بود. زنی با قد بلندی گیس های بلند و قرمز و ظاهری بسیار مهربان که به اسنیپ درون آیینه عاشقانه نگاه می کرد . اسنیپ واقعی گیج شده بود سرش را مدام می خاراند که زن سرش را روبروی او چرخاند و با صدای ملایم زمزمه کرد:سورس... قلبش فرو ریخت نزدیک بود که سکته کند. آرام نجوا کرد:لیلی؟ و زن سرش با خوشحالی به معنای آره تکان داد. اشک در چشمانش جاری شد خاطره های آن زن مغزش را درگیر کرده بود. در دل خود محکم خطاب به آیینه گفت: می زاری بغلش کنم یا بوسش کنم؟ لیلی سرش را چرخاند و مشغول نوازش سر اسنیپ درون آیینه شد. او با حسرت به منظره نگاه می کرد و آرزو می کرد کاش هیچکدام آن اعمال در گذشته اتفاق نمی افتاد: مرگ لیلی، ازدواج لیلی و پاتر، لو دادنشان توسط سیریوس دورو. در آن موقع با حسرت در دلش بیان کرد ای کاش اتفاقات گذشته اصلاح شود... که ناگهان لیلی سرش را رو به اسنیپ واقعی گرداند وبا تردید از او پرسید:هنوز دوستم داری؟ اسنیپ با عجله سرش را چرخاند و تایید کرد. سپس لیلی در آیینه با التماس و صدای بلغز آلود به او گفت:خواهش میکنم سیوروس مواظب پسرم باش مواظب هری باش او هیج کس را ندارد. سیوروس که از ناراحتی لیلی بسیار غمگین شد گفت :حتما حتما!لیلی که اشک در چشمانش جمع شده بود آرام گفت:آخرین درخواست و خواهشم اینه...اون پسر بچه چیزی که منو به یادت میاره پس اگر می خای هنوز در قلبت باشم ازش محافظت کن!اسنیپ دیگر طاقت گریه زن را نداشت و رویش را برگرداند و اصلا دیگر دستور دامبلدور برای او ذره ای اهمیت نداشت حتی اگر اشتباهش منجر به بازگشت لرد سیاه شود!حالا او ماموریتی مهم برای تنها عشق زندگیش دارد که باعث می شود دوباره او را به یاد بیاورد. با گام های سنگین و هدفی جدید اتاق را ترک کرد تا بالاخره بعد از مرگ لیلی هم که شد بازهم عشق اش در قلبش زنده شود.

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

هم خلاقانه بود و هم توصیفاتت با جزئیات و سنجیده بود که باعث شد خیلی خوب با شخصیت ها و احساساتشون همراه بشم.

فقط یه سری نکات ظاهری هست. یه مثال برات میزنم:
نقل قول:
ناگهان لیلی سرش را رو به اسنیپ واقعی گرداند وبا تردید از او پرسید:هنوز دوستم داری؟ اسنیپ با عجله سرش را چرخاند و تایید کرد. 

نکته اصلی دیالوگ هاست. دیالوگ ها باید توی پست مشخص و برجسته تر باشن. برای این کار، با یه علامت "-" در ابتدای دیالوگ ها، اول دیالوگ بودنشونو مشخص می کنیم. بعد با دوتا اینتر، توصیفات زیرشو ازش جدا می کنیم.

"ناگهان لیلی سرش را رو به اسنیپ واقعی گرداند و با تردید از او پرسید:
-هنوز دوستم داری؟

اسنیپ با عجله سرش را چرخاند و تایید کرد."


نکته بعدی...پاراگراف هاتو با دوتا اینتر از هم جدا کن. این فاصله ها باعث میشه پستت از حالت فشرده خارج بشه و نظم بگیره و خواننده با نگاه اول حس بهتری بهش پیدا کنه.

یه سری نکات هم در مورد زمان افعال و علامت گذاری هات هست که فکر نمی کنم بتونه جلوی ورودت رو بگیره. مطمئنا توی ایفا با تمرین بیشتر حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط pearwizard در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۰ ۱۱:۳۸:۵۱
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۰ ۱۴:۳۶:۵۰


پاسخ به: تاثیرگذارترین قسمت کتاب...
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
#9
تاثیرگذارترین جامرگ دامبلدور
بودوبعدازاون مرگ سیریوس بلک
بود. وقتی هری پاترجسد لوپین و
تانکس روهم می بینه هم تاثیر گزاربود. داستان اسنیپ ومرگ اون یکی ازجالب ترین بخش در هری پاتربود. یکی ازغمگین ترین
صحنه هاوقتی بودکه هری سنگ
جادوورودردرون گوی زرین پدید
بدست می یاره وپدرومادرش و پدرخوندش وبهترین معلمش هم
پیش می یان وبااون حرف می زنن





یکی ازجالب ترین بخش هادر اون
کتاب هشتمه. عشق واقعی اسکورپیوس به رز. وکارهایی که
می کنه دلش روبدست بیاره



پاسخ به: به نظر شما ممکنه ولدمورت از چیزی بترسد؟
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
#10
ولدمورت ازهمان نوجوانی از مرگ
می ترسیدوروش ساختن جان پیچ
هارویادگرفت وجی کی رولینگ در
توییترخودش گفت وقتی یک لو لوخورخوره جلوی ولدمورت وایسه
شبیه جسدخودش می شه پس از
مرگ می ترسه. وردمورت بعداز مرگ ازیک شخص دیگری هم می ترسه واون یکی ازباشرف ترین جادوگرهااست وازبزرگترین جادو
گران قرنه واون هم کسی نیست
جزآلبوس دامبلدور. اون فقط از
دامبلدورمی ترسیدولی وقتی که
قضیه پیشگویی روفهمید کلا از پسردرون پیشگویی ترسیدومی دونست که سرانجام اون پسراونو
می کشه پس ازهری پاترپسراون
پیشگویی بسیارمی ترسیدوهمون
طورکه می دونیدهمیشه تشنه به
خونش بود.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.