جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دره‌ی سكــــــوت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 12 بهمن 1384 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ريگولوس جان...! به نظرت امكان اين كه اون سه تا توي اون وضعيت، اونطور شاد و شنگول باشن و با هم شوخي كنن، هست...؟!
____________________________
امّا سيرون سرش را به پايين انداخت، با تاسف سرش را تكان داد، و با لحني غمگين گفت:
"نه...ما نمي‌تونيم اين در رو باز كنيم...چون اصلا نمي‌دونيم چه جوري اين در رو بايد باز كرد...مطمئنم اينم مثل اون يكي، يه رمزي توي داره..."
سيوروس چوبدستي را به سمت در كوچك سنگي، كه قسمتي از آن كنده شده بود، و سطحش ناهموار بود و رويش كنده‌كاري‌هاي مبهمي انجام شده بود، گرفت و زيرلب چند ورد به زبان آورد، ولي هيچ يك پس از برخورد با سطح در، تغييري در آن ايجاد نكردند...
هواي درون آن محوطه سخت سرد بود، و سكوتي سنگين آنجا را فراگرفته بود...كسي چيزي نمي‌گفت...فقط فكر مي‌كرد...فقط...
ناگهان صداي پارس وحشتناكي آمد...هر سه با چهره‌هايي وحشتزده كه از فرط سرما و ترس، مثل گچ سفيد شده بود، به نقطه‌ي نامعلومي از راهرويي كه پشت سر گذاشته بودند، خيره شدند...و با وجود تاريكي، توانستند پيكر سگي وحشي را كه داشت در هرثانيه، مسافت زيادي را با دويدن طي مي‌كرد، و هيكلش حداقل سه برابر يك سگ معمولي بود، تشخيص بدهند...
خون در رگ‌هايشان منجمد شد...سيوروس چوب‌دستي به دست، آماده‌ي مقابله‌ي سختي بود...سيرون روي زمين زانو زده بود، و داشت مي‌لرزيد...
ولي مايك، كه از هرسه‌ي آنها ترسوتر بود، برگشت، و با پاهايش كه سست شده بودند، شروع به دويدن كرد...
دو ثانيه نشد، كه بدون اينكه متوجه شود چه اتفاقي افتاده، پايش به قطعه سنگي كه به دليل تاريكي متوجه وجود آن نشده بودند، و محكم با سر به در سنگي برخورد كرد...
فريادي حاكي از درد كشيد، و خون گرم را احساس كرد كه همچون رودي بر صورتش جاري شد...
چيزي را احساس نمي‌كرد...فقط صداي فريادهاي مبهمي بود كه افكار توهم آميزاو را در هم مي‌شكست...صداي فريادهاي وحشتزده...صداي قدم‌ها...صداي دويدن...گرما...گرماي موقتي......
چشمانش را باز كرد...احساس مي‌كرد سرش دارد منفجر مي‌شود...تصاوير اطرافش تيره و تار مي‌شدند...چند بار پلك زد، تا توانست سيرون و سيوروس را كه كنار او زانو زده بودند و هم‌چنان به سگي كه نزديك مي‌شد، خيره شده بودند،تشخيص دهد...
سرش را بلند كرد، تا آخرین تلاشش را براي زنده ماندن بكند...و چيزي را ديد كه وحشت و شگفتي را در او دو برابر كرد..چيزي كه هيچ كدام از همسفرانش متوجه آن نشده بودند...
خوني كه از سر او جاري شده بود، اكنون داشت شكل مي‌گرفت...آري...شكل مي‌گرفت، و داشت به صورت يك مربع بزرگي كه تقريبا تمامي سطح در را پوشانده بود، مبدل مي‌گشت...پخش مي‌شد و شكل مي‌گرفت...
مايك دهانش را به فريادي باز كرد،ولي صدايي از گلويش خارج نشد...
اكنون، آن سطح خوني، موج‌دار شده بود...مانند آب دريا، داشت موج پيدا مي‌كرد، مي‌چرخيد و در محدوده‌ي مربع حركت مي‌كرد...
مايك، با دستان يخ‌زده‌اش، دستان همسفران متعجبش را كه هنوز هم متوجه اين اوضاع نشده بودند، گرفت، و با هم به درون آن محوطه‌ي خوني شيرجه زدند...
چرخش...چرخش....چرخشي بي‌پايان...سوز...سرما...باد...گذر زمان...
در مدتي به اندازه‌ي يك ثانيه، با چشماني كه از شدت حيرت و شگفتي گشاد شده بود، خود را در تالاري يافتند كه كفش از مرمر سبز بود، ديوارهايش از سكوت، و سقفش از تاريكي...و...و...و هوايش سرماي آميخته به مرگ..........................................................
-----------------------------------------
رونان عزیز!
می گم من یه مدت نبودم به نظرم پستاتون خوب شده یا واقعا خوب شده؟!
پستت فوق العاده بود. هیچ ایرادی نمی تونم ازش بگیرم.فضاسازیش خیلی خوب بود.توصیفاتش هم عالی بودن.با اینکه دیالوگ نداشت ولی خسته کننده نبود و آدم رو هم جذب می کرد.خیلی عالیه اگر قرار باشه نمره بدم 97 از 100! اون سه درصدشم به قول نارسیسای عزیز به خاطر ایرادات نامرئیه!
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا دیالوگ رو توی " " گذاشتی؟برای این نوشته بد نبود ولی توی نوشته های بلند چشم رو خسته می کنه.

موفق باشی
پیتر پتیگرو.........ناظر انجمن!



رونان نویسنده برتر هفته دوم بهمن ماه !

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/13 19:07:22
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک(مالفوی) در 1384/11/14 15:13:02
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: دوشنبه 10 بهمن 1384 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه مايک به اين نتيجه رسيد که ديگه نوبت اونه که يک کار مفيد انجام بده اون دوتا چندين بار جون اونو نجات دادن پس حالا وقت عمل بود.
اولين کاری که به نظرش رسيد بررسی هيولا بود چيزی که توی هيولای آتشين براش عجيب بود اين بود که اگر قرار باشه که هر دفعه که هيولا از اين غار رد بشه همه چيزو نابود کنه پس چطور اونها الان تو اين غار هستن ؟
فقط يک چيز امکان داشت اين يک توهم بسيار قويه.
مايک سريع تغيير جهت داد و به سمت هيولا رفت .
- نه
اين صدای سيوروس بود . سعی کرد مايک رو برگردون ولی مايک مثل يک ماهی از دستش ليز خورد و در يک لحظه در درون هيولا نا پديد شد .
سيون فرياد زد :
- آه خدا ی بزرگ
صدای خنده از سمت هيولا تمام غار رو در بر گرفت .
سيرون که احساس ميکرد درد از دست دادن يک يار ديگه اونو ديونه کرده .
صدای خنده مايک چقدر نزديک بود .
حتی هيولا هم ديگه پيش روی نميکرد انگار اونهم از عمل مايک گيج شده بود .
سيرون فرياد زد :
- چرا مايک .آخه چرا اينکارو کردی.
صدايی از طرف هيولا گفت :
- مگه من چيکار کردم .
سيوروس در حالی که خودشم از پرسيدن اين سوال احساس حماقت ميکرد و براش مسلم بود که مايک مرده. گفت:
-مايک تو زنده ای .
- مگه قرار بود نباشم . آقايون و خانم ها اينهم مايک شگفت انگيز .
مايک از هيولا رد شد و برای سيرون و سيوروس مثل هنرپیشه ها یک بوسه ی زيبايی پرتاب میکنه .
-دالی من برگشتم .
سيرون گفت :
-خدا خفت نکنه مايک نميتونستی اول به ما خبر بدی بعد ژرانگولر بازی در بياری .
- نه به جان شما اونجوری اصلا شاعرانه نبود.
حالا بجای اين حرفها بياين اين درها رو باز کنيم .
---------------------------
ریگولس عزیز!
از اینکه می بینم داری توی هر پستت پیشرفت می کنی خیلی خوشحالم.پاراگراف بندی نوشتت خوب بود.یکم غلط املایی داشت که باید رعایت کنی.فضاسازیش یکمی ضعیف بود.باید روی جزیئات محیط اطرافت بیشتر کار کنی.توصیفات حالات افراد رو خوب انجام دادی.
ولی هنوز دیالوگهات ضعیفه.باید بیشتر از این ها در مورد گفتگوی افراد دقیق باشی.
موفق باشی
پیتر پتیگرو........ناظر انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/13 18:53:16
من کی هستم
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: شنبه 8 بهمن 1384 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مایک و سیوروس با ناامیدی سعی کردن که سیرون رو از سر جاش بلند کنند اما سیرون همچنان روی زمین نشسته بود و تکان نمیخورد
ناگهان مایک و سیوروس صداهایی را در اطرافشان احساس کردند و بلافاصله با چوبدستی های آماده برگشتند تا با خطر مقابله کنند .
نزدیک به سی عنکبوت در حال پایین آمدن از دیوارها بودند . آنها در حالی که از دیوارها پایین میامدند آرام آرام به دور آنها حلقه میزدند .
سیوروس و مایک که تا حدی غافل گیر شده بودند بلافاصله خودشان را برای مبارزه با آن عنکبوت های عظیم الجثه آماده کردند حتی سیرون نیز دوباره از زمین بلند شده بود و در حالی که چوبدستی اش را در دستان لرزانش میفشرد خودش را برای مبارزه آماده کرد .
عنکبوت ها همانطور آرام آرام نزدیک میشدند !! مایک میدانست که آنها خواهند مرد اما خودش را آماده کرده بود که تا قبل از مردنش تا پای مرگ مبارزه کند .
عنکبوتها با آنها فاصله چندانی نداشتند اما در کمال حیرت و شگفتی ناگهان آنها برای لحظه ای ایستادند سپس برگشتند و دوباره از دیوارها بالا رفتند . و ظرف مدت اندکی همشون از نظرها پنهان شدند !!!
مایک که آسوده شده بود چوبدستیش رو پایین آورد و به سیوروس نگاه کرد . او انتظار داشت که او نیز مانند خودش از این پیامد خوشحال باشد اما بر عکس تصورش سیوروس بسیار وحشت کرده بود . سیرون نیز که مانند مایک از چهره سیوروس متعجب شده بود گفت :
_ سیوروس اتفاقی افتاده ؟ اونا رفتن !
سیوروس که هنوز وحشت زده به اطرافش نگاه میکرد گفت :
_ نه ! نه ! همین رفتنشونه که منو نگران کرده.....
هنوز حرف سیوروس تمام نشده بود که لرزش خفیفی بر روی زمین ایجاد شد . هر سه نفرشان با وحشت به هم نگاه کردند . لرزش دوباره تکرار شد . مایک که کاملا گیج شده بود با صدای وحشتزده ای گفت :
_ چه اتفاقی داره می افته ؟
یک بار دیگه لرزش بر روی زمین ایجاد شد که اینبار صدای گرمپی هم آن را همراهی میکرد گویی جسم سنگینی از ارتفاع زیاد محکم به زمین برخورد میکرد ناگهان سیرون فریاد زد :
_ اونجارو !
همه به آن قسمت از دیوار نگاه کردند که سیرون بهش اشاره کرده بود و بلافاصله متوجه شدند که در این همه مدت چه خطری در کمینشان بوده !
در پیچ راهرویی که آنها چند لحظه پیش از آنجا گذشته بودند رنگ نارنجی مانند رنگ آتش بر روی دیوار افتاده بود و دائما در حال لرزش بود و بتدریج پر رنگ تر میشد و این تنها این نکته را نشان میداد که منبع نور دارد به آنها نزدیک میشود !!!
سیوروس فریاد زد : باید خودمون حدس میزدیم ! بجنبین باید فرار کنین !
سیوروس به راهروی جلویی اشاره میکرد فریاد زد :
_از این ور !
هر سه به درون راهروی تاریک دویدند بلافاصله صدای ریخته شدن دیوارهای پشت سرشان به گوش رسید . آن موجود برای اینکه بتواند راه خود را باز کند به دیوارهای اطراف صدمه میزد و آنها را تخریب میکرد و اینگونه پیش می آمد .
سیرون جیغ زد : داره همه چیز رو از بین میبره . خیلی بزرگه !
سیوروس که جلوتر از همه میدوید فریاد زد : بجنبین بیاین !
صداهای ریزش دیوارها همچنان شنیده میشد . حال همگی به انتهای راهرو رسیده بودند مایک برای یک لحظه برگشت و توانست موجود بزرگی را که سر تا پایش آ تش فرا گرفته بود تشخیص بدهد . آن موجود مانند انسان دو پا و دو دست داشت و دسته کم بیست متر قامت داشت و شعله های زیادی اطراف بدنش را فرا گرفته بود . آن موجود در حالی که صدای غرش بلند و رعد آسایی را از خودش در میاورد سعی میکرد که دیوارهای اطرافش را خراب کند و به درون راهرو قدم بگذارد !
فرصت فکر کردن نبود مایک با وحشت پشت سر سیرون سیوروس شروع به دویدن کرد . هیچ کس نمیخواست به عاقبت کار فکر کند . در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکردند فرار و نجات جان خودشان بود .
آنها با سرعت راهروها را یکی پس از دیگری طی میکردند . سرانجام سیوروس فریاد زد :
_داریم به در دومی میرسیم !
آنها بار دیگر به دو در رسیده بودند یکی دری سنگی و بزرگ و دیگری دری سنگی و کوچک !
هر سه دوان دوان خودشان را به در رساندن و سعی کردن راه گریزی پیدا کنند اما بجز آن دو در بسته هیچ راه دیگری نبود !......

----------------------------
بلیز عزیز!
پستت خیلی خوب بود!در واقع اگر بخوام یه نمره بدم پستت 90 از 100 رو می گیره!پاراگراف بندیش که عالی بود.خوشحالم بالاخره یکی رعایت کرد!
غلط املایی و اشتباه تایپی هم توش ندیدم.اندازه ی پستت هم خیلی خوب بود.در مورد فضاسازی و دیالوگ ها و توصیفاتشم که دیگه همیشه گفتم.فقط شاید تنها اشکالی که می شد گرفت در مورد روند داستان بود.شاید باید یه مقدار هیجانش بیشتر می شد!

موفق باشی
پیتر پتیگرو............ناظر انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/13 18:44:47
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس با وحشت به دو همراهش نگاه كرد و به آرامي گفت: بريم... فرار كنيد...
صداي برخورد چيزي با سنگ به گوش مي رسيد... گويا موجود مي خواست از ديوار بالا بيايد... هر سه شروع به دويدن كردند... به سمت تاريكي كه تونل ها و دالان هاي آن جا را در بر گرفته بود...
در قعر تاريكي رفتند، ولي فقط مي دويدند... به خاطر ترس از جانشان مي دويدند... هر از گاهي نيز كسي زمين مي خورد يا به ديوار برخورد مي كرد... دست ها و صورتهايشان پر از خراش هاي سطحي شده بود، ولي مجبور بودند بدوند و خود را نجات دهند...
هيچ كس چيزي نمي گفت... سكوت آن جا را احاطه كرده بود و فقط صدا دويدن و نفس نفس زدن آن ها به گوش مي رسيد... مايك در حالي كه وحشت در صدايش موج مي زد گفت:
همه حالتون خوبه؟ همه اينجايين...
سيوروس با لحن لرزان و خشني گفت: آره... چيزي نگو... شايد اون موجود وحشتناكي كه ديدي، از صدامون مسيرمون رو تشخيص بده...
ناگهان دالان باريك تر شد و ناگهان وارد جايي شدند كه به نظر ديوارهايي آن جا را احاطه نكرده بود.... هر سه از حركت ايستادند و به اطراف، به تاريكي چشم دوختند...
نورهاي قرمز رنگ كوچكي ديده مي شد... نورهايي كه به اندازه‌ي دايره هاي كوچك، جفت جفت به چشم مي رسيد... تنها مساله عجيب راجع به آن ها اين بود كه...
آن ها حركت مي كردند!!!
صداي آرام سيرون به گوش رسيد: لوموس...
نور ضعيفي از نوك چوبدستي او خارج شد و فضاي تاريك و وحشتناك اطراف را تا حدود كمي روشن كرد... و آن ها با منظره‌ي مشمئز كننده و عجيبي مواجه شدند...
صدها موجود كوچك به سرعت حركت مي كردند... هر يك در جهتي... و آن ها موجوداتي نبودند چز:
عنكبوت ها...
سيوروس و مايك خيره به آن ها نگاه مي كردند كه صداي ناله‌ي ضعيفي آن ها را از جا پراند...
صدا متعلق به سيرون بود... و بعد صداي افتادن چيزي روي زمين، مانند صداي زانو زدن...
سوروس به سمت نور چوبدستي سيرون نگاه كرد كه به سمت زمين متمايل شده بود و بعد به خود او نگريست...
صداي لرزان سيرون به گوش رسيد: نـــه... من از بچگي... از عنكبوت ها... متنفر... بودم...
و دستانش را روي زمين گذاشت و جيغي بلند كشيد و گفت: ت...ت...تار عنكبوت...
و شروع به گريه كردن كرد... مايك با حيرت به او نگاه مي كرد..
سوروس: سيرون... بلند شو... بايد بريم... اين عنكبوت ها زياد بي خطر به نظر نمي رسن..
سيرون با صدايي آرام و غمگين گفت: نه... من نمي تونم از اين مسير هاي پر از عنكبوت و تار عبور كنم... من از اونا متنفرم... خيلي زود از حال مي رم... نه...
مايك و سوروس هنوز با حيرت به آن همراه شجاعشان نگاه مي كردند و هر دو به يك چيز فكر مي كردند...................

-------------------------------------
هوكي عزيز!
اولا بايد خيلي تشكر كنم از اينكه رعايت كردي و نوشتتو بلند نزدي!قابل توجه اشخاصي كه مي گفتن مگه پست كوتاه خوبم مي شه؟
بايد بگم كه نوشته ي هوكي مصداقي بر باطل بودن نظر شماست چون من هيچ ايرادي نميتونم از نوشتش بگيرم!
هوكي جان نوشتت خيلي خوب بود.جدا آفرين.
ولي....پاراگرافبنديش عيب داشت!!!آقا من نوفهمم اين پاراگراف بنديو چرا يكم رعايت نمي كنين!البته به نسبت خوب بود ولي هنوز جاي كار داره(پاراگرافبنديش)

اميدوارم هميشه شاهد پيشرفتت باشم
موفق باشي
پيتر پتيگرو.........ناظر (پاراگرافبندي گيرز)انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوکی در 1384/11/7 0:33:36
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/8 12:35:31
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/8 12:37:18
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت...! بايد بگم كه وصيت چيه...؟ بيچاره جوزف كه هنوز زنده‌س...! در ضمن، اون موجودات كه جوزف رو به همراه داشتند، از در كوچيكه رفند، در حالي اون آرم رو نداشتند...!!! خب...! من هم فرض مي‌كنم جوزف زنده‌س، هم فرض مي‌كنم به همراه موجودات از در بزرگه رفت تو...!
_________________________________________________
مايك با صدايي لرزان، در حالي كه در هوا معلق بود و با تلاش بسيار، محكم از دست سيوروس گرفته بود، با صدايي لرزان گفت:
سيوروس...! تو ا...ا...ا...اون چيزي ر...ر...ر...ر...رو كه من ديدم، ن...ن...ن...نديدي...!
سيوروس اخم كرد، و سيرون قبل از او، در حالي كه او هم در هوا معلق بود، گفت:مايك...منظورت چيه...؟
مايك چشمانش را بر هم فشرد، و با صدايي لرزان گفت: من ...من ته اون شكاف، موجودي ديم كه شايد ده برابر ما بود...دندوناش به تيزي و بزرگي يه سوزن بودند...اون تو عمق خيلي زيادي قرار داشت، ولي من تونستم تشخيص...تشخيصش بدم...
و رويش را برگرداند...سيرون ناله‌اي كرد و سيوروس با نفرت لب‌هايش را جمع كرد...پس واقعا قدمي با مرگ فاصله نداشتند...داشتند به آن طرف دره مي‌رسيدند و رفته‌رفته پايين مي‌آمدند، و تمامي حواسشان را جمع كرده بودند كه به پايين نگاه نكنند...سيوروس مايك را به زور نگه داشته بود...
وقتي بر روي سطح سخت قدم گذاشتند، نفس راحتي كشيدند، چوب‌دستي‌هايشان را بالا نگه داشتند، و در حالي كه عرق از سر و رويشان مي‌باريد، قدمي به جلو گذاشتند...
و آن وقت بود كه ترس و وحشتي دو برابر حالت قبلي، وجود هر سه‌ي آنها را پر كرد...مو بر تنشان سيخ شد...از سقف قطرات آب جاري با شدت بيشتري نسبت به آن طرف شكاف مي‌شدند،‌و با صدايي مرموزتر به زمين برخورد مي‌كردند...از سوراخ‌هاي مبهمي كه در ديواره‌ي غار قرار داشت، جوي‌هاي نازكي سرازير شدند و بخشي از ديوار را شستند، و به آب‌هاي راكد پايين آنها پيوستند...!
هيچ يك از همسفران نمي‌دانستند چه اتفاقي دارد ميفتد...فقط وحشت بود كه در وجود خود حس مي‌كردند...قدرتي نداشتند...نمي‌توانستند حركت كنند يا فكر كنند...
ناگهان سيلي از افكار پريشان به طرف آنها هجوم آورد...
مايك، ناگهان خود را در حالي يافت كه در فكر جوزف كه مي‌دانست از راه ديگر رفته بود، غوطه‌ور بود...احساس كرد شعله‌هاي آتش در وجودش زبانه مي‌كشند...خشمگين بود...خشمگين از سيرون كه آنها را به جاي اينكه به دنبال جوزف راهنمايي كند، به اين غار منفور آورده بود...خشمگين از سيوروس كه با او موافقت كرده بود...و...و...و خشمگين از خودش كه جوزف را به حال خود رها كرده بود...
سيرون داشت طعم تلخ نااميدي و اندوه و شكست را مي‌چشيد...چشمانش را بسته بود...نمي‌توانست حركتي بكند...قدرت افكار و ا حساساتش به قدري زياد بود، كه بر او تسلط يافته بود...توانايي حركت نداشت...مي‌دانست خيلي چيزها هستند كه از دست مي‌دهد...نه... اين چه افكاري بودند...؟ از كجا آمده بودند...؟ سرنوشت چه بود...؟ دوستانش... مرگ آنها...هيولاها...شكست...تاريكي...سكوت...مرگ...غار...اژدها...سرما...صداي شرشر آب...موجود...دره........
هم مايك و هم سيرون ناگهان احساس كردند كه به خود آمده‌اند...احساس مي‌كردند مي‌توانند دستان و بدنشان را حركت دهند...احساس بي‌حسي در بيشتر نقاط بدنشان مي‌كردند، ولي به طرز شگفت انگيزي توانسته بودند از افكار و احساسات جنون‌آميزي كه به صورت اسرارآميزي به سمت آنها هجوم آورده بودند، نجات پيدا كنند...
مايك سرش را تكان داد...خيس از عرق بود...احساس مي‌كرد كه صورتش دارد يخ مي‌زند...هواي اين قسمت خيلي سردتر بود...ولي از ديگر نقاط بدنش در آن حد احساس سرما نمي‌كرد...وقتي چشمانش را باز كرد، سيرون را ديد كه با ناتواني روي زمين زانو زده بود، و سيوروس را ديد كه با موها و چهره‌اي خيس از آب، در حالي كه به شدت نفس‌نفس مي‌زد، به او خيره شده بود...
حالا مي‌دانست كه علت سرماي شديدي كه در صورتش حس مي‌كرد، آب جويباري بود كه در آن حوالي قرار داشت...تا حدودي در به ماجرا پي برد...قدرت تكلم نداشت...تا اينكه سيوروس، با صدايي آرام و لرزان شروع به صحبت كرد:
باور كردني نيست...من همچين قدرتي رو فقط توي كتابا و افسانه‌ها شنيده بودم...ولي مثه اينكه حقيقت داره...
قبل از اينكه مايك بتواند چيزي بگويد، سيرون كه موهايش خيس بود، سرش را بلند كرد، و زيرلب گفت:
-داري راجع به چه قدرتي صحبت مي‌كني...؟
سيوروس رويش را از آنها برگرداند، و ادامه داد:
-دارم راجع به اون نيرويي صحبت مي‌كنم كه شما رو در برگرفت...و من رو هم تاحدي...ولي نه در حد شما...
سيرون و مايك به هم نگاه كردند، و پي بردند كه هردو در يك وضعيت بودند...
سيوروس باز هم ادامه داد:
-اين هوايي كه در اينجا قرار داشت، باعث شد شما هرچي فكر و غم داشتيد به ياد بياريد...اين نيرو خيلي قوي و خطرناك بود...چون اگه من رو هم در بر مي‌گرفت و نمي گ‌ذاشت من با استفاده از آب جادويي اينجا، شما رو به حالت عادي بيارم، ممكن بود تا ابد همونجوري مي‌مونديم...ولي من رو در حد شما نگرفت، چون من غم تازه‌اي ندارم...
بعد صدايش را آرام‌تر كرد، و گفت:
-اين دومين قسمت خطرناك بود كه توي اين غار باهاش مواجه شديم...و مطمئنم خطرات بيشتري در انتظار ما هست...شايد خيلي هم خطرناك‌تر...
او مطمئن بود، و با شنيدن صداي غرش و خش‌خش‌هايي، مطمئن‌تر هم شد...!
_________________________________________________
واقعا ببخشيد كه طولاني شد...! واي...!!! ببخشيد...!
----------------------------------
رونان عزيز!
ديگه همه عادت كردين نوشته هاي بلند بزنين نه...؟خيلي خب خيلي خوب...!
خب از خوبي هاي نوشته هات كه همه جا تعريف كردم.اين پستتم مثل هميشه فضاسازي خوي،روند داستاني مناسب و ديالوگ هاي قشنگي داشت.
ولي پاراگراف بنديش هنوز خوب نبود!من برات يكمي درستش كردم ولي بالاخره بايد خوبش كنين!!(انقدر گيرز مي دم تا همه پاراگرافبندي رو خوب كنن!)
خب ديگه مشكل خاصي توش نديدم...غير از بلندي زيادش!!!

موفق باشي
پيتر پتيگرو....ناظر (گيرز)انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط -رونان- در 1384/11/6 20:59:35
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/6 21:25:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط غار نبود که زنده شده بود موجودات خبیث آن غار هم همراه با غار زنده شده بودند .موجوداتی ترسناک ومغلوب ناپذیر که آن سه نفر حتی به فکرشون هم نمیرسید چگونه آنهارا نابود کنند.(شاید چاره ای باشد).
سیرون از زنده شدن غاردر تعجب بود ,هیچ حرکتی نکرد بعد از چند دقیقه نگاه کردن به غار که حلول دوباره پیدا کرده بود چند قدم برداشت. سوروس یک قدم باهاش فاصله داشت ,اما مایک بی حرکت بود.
سوروس: مایک بیا دیگه چرا وایسادی؟
نگاه مایک به زمین دوخته شده بود,به پاهای سیرون .
سیرون وایساد, چیزی زیر پاهاش حس میکرد انگار خالی بود !!!!!!!!.بله ه ه خالی بود.
زمین شکافته شد و سیرون به داخل شکاف کشیده شد سوروس خودش را به طرف سیرون پرت کرد . در آخرین لحظه توانست دست سیرون را بگیرد .
عرق از پیشونی سوروس می چکید... سیرون سنگین بود: مایک بیا کمککک.
مایک هنوز همونجا ایستاده بود ,او وحشت کرده بود این را می شد تو صورتش دید او با وحشت به سوروس نگاه میکردو... .
سوروس : من دیگه نمیتونم نگهش دارم مایککک بیاااااا.
سیرون ترسیده بود سعی می کرد پاهاشو به سنگها گیر بده ولی تلاشش هیچ فایدهای نداشت.
سوروس با دندون چوبشو از داخل رداش در آورد (آیا طلسم با دهان هم جواب میدهد) ,چوبش را به طرف مایک گرفت :::چیزی زیر لب زمزمه کرد نور نیلی رنگی به سمت مایک رفت وبه او برخورد کرد.
سوروس دوباره فریاد زد:مایک ما احتیاج به کمک داریم .
بعد از برخورد طلسم حال مایک کمی سر جاش اومد(اما نه مثل اولش) با کمی تامل به سمت سوروس رفت خم شد و دست سیرون را گرفت, اوکشید بالا ...
سوروس از نفس افتاده بود بعد از چند دقیقه: احمق ما داشتیم می مردیم .سیرون این ترسو را از کجا پیدا کردی؟
حال سیرون از مایک هم بدتر بود از ترس تمام صورتش قرمز شده بود ,نمی توانست درست صحبت کنه با لکنت گفت: مایک تو چت شده؟ تو که اینج ری نبودی .داش جونم را از دست میدادم.
مایک چیزی نمی گفت. او چیزی دیده بود که سیرون و سوروس ندیده بودند,شاید اگر آنها هم دیده بودند به حالو روز مایک می افتادن .
سوروس به دره ای که از شکاف خوردن زمین درست شده بود نگاه میکرد: این دره خیلی بزرگه نمی شه از روش پرید .؟؟؟؟ باید پرواز کنیم .
سیرون کمی حالش سرجاش اومده بود : ما که جارو نداریم. چطوری؟
سوروس: به وسیله ی جادو دیگه . تو که اون طلسم پیشرفته را بلدی؟
سیرون: آره ... یادم رفته بود باشه.
سوروس و سیرون با هم به هوا رفتند اما مایک هیچ حرکتی از خود نشون داد.
سوروس: مایک بیا دیگه . مایک تکون نخورد , سوروس پایین رفت و مایک را گرفت و دوباره بالا رفت.
وقتی داشتند از دره رد می شدند مایک به شدت لرزید .سوروس : مایک را محکم تر گرفت : مایک چت شده؟
..........................


------------------------------------------------------------------------
غیر رول

اون طلسم که سوروس روی مایک اجرا کرد یه جور طلسم شادی اور بسیار قوی بود.

.............................................
بارتيميوس عزيز!
پستت بد نبود.در واقع نكات خوبي داشت.فضاسازي و توصيفش مناسب و بجا بود و ديالوگهاشم قشنگ بودن.از نظر كمي هم اندازه ي پستت معقول بود.
ولي حالا نكات منفي:پاراگراف بنديش اصلا خوب نبود!بايد روي پاراگراف بنديت حتما كار كني.پيشنهاد مي دم نگاهي به تاپيك " نقد و بررسي " توي همين فروم بكني. بعد بعضي جاهاش يكمي از زبان گفتاري استفاده كرده بودي.در ضمن بعضي از اون توصيف هاي توي پرانتز لازم نبودن.اين طرز نوشتن بيشتر براي طنز به كار مي ره.

موفق باشي
پيتر پتيگرو.........ناظر انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در 1384/11/6 19:40:03
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/6 20:39:34
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سیرون با اشتیاق به اژدهایی نگاه میکرد که تمام عمر به دنبالش بود . اژدهایی که تمام عمر فکر اون رو مشغول کرده بود .
سوروس نگاهی به چهره سیرون انداخت و سکوت را شکشت .
- چی کار میخواید بکنید ؟!
سیرون در حالی که کماکان خیره مانده بود به آهستگی و خونسردی خاصی گفت :
-همون کاری که به خاطر این همه راه رو اومدیم !
مایک مانند همیشه در دو راهی مونده بود ! اگر این کار رو قبول میکرد زندگی خودش رو به خبر انداخته بود و از طرفی دوست داشت تا وصیت بهترين دوست عمرش رو انجام بده .
سکوت سنگینی حکم فرما بود ... هیچ کس نمیتونست راه درست رو انتخاب کنه ... زندگی مرفه در آینده یا خطر کشته شدن ؟!
سیرون با چهره ای مصمم تر از قبل شروع به حرکت کرد و مشخص بود که تصمیم خودش رو گرفته تا به هر قیمتی که شده به آرزوی دیرينه خودش برسه .
سوروس هم بعد از چند ثانیه به دنبالش حرکت کرد و تنها یک نفر بود که هنوز بر سر دوراهی باقی مونده بود . .. مایک که در پشت اونها ایستاده بود دستانش رو بالا اورد تا چیزی بگه اما پشیمون شد و چشمانش رو بست و با تکون دادن سر خودش به استقبال تمام خطرات رفت .
سوروس گفت:
-حالا باید چی کار کنیم ؟!
سیرون با خونسردی گفت :
-باید خودمون رو به اون در برسونیم !!
- آخه برای چی ؟! اون در رو که نمیتونیم باز کنیم !
سوروس درست میگفت . اون در با ارتفاع بیش از ده متر درست در کنار مراقب و نگهبانش یعنی اژدها بود ... دری که از یه تکه سنگ کريولیتی ساخته شده بود و حداقل وزنی که داشت حدود شش تن بود .
سیرون که با اطمینان گام برمیداشت اشاره ای به در کرد .
مایک سريعتر از سوروس به معما پی برده بود ... روی اون در سه قطعه دیده میشد که حتی از اون فاصله هم قابل دیدن بود .
سیرون ادامه داد :
- ببینید ما باید از اون در داخل بشیم ! تا راهمون رو ادامه بديم !
- اون اژدها ؟! درست جلوی در وایستاده ... همه ما رو میکشه حتما !!
- ولی ... ولی ... نگاه کنید ! اون جا یه راه هست که میتونیم بدون اینکه اژدها ما رو ببینه به در برسیم .
این کلمات با اشتیاق از طرف سوروس بود که گفته میشد .
هر سه به سمت اون راه حرکت کردند و در کمتر از چند دقیقه در زاویه ای قرار داشتند که اژدها در سمت راست اونها و در سنگی در چپ اونها خودنمایی میکرد ... فاصله در و اژدها در خوشبین ترين حالت به هفت متر میرسید ولی عاملی به اونها خونسردی خاص میداد ... پشت اژدها درست به اونها بود و نمیتونست اونها رو ببینه .
مایک از شدت ترس نفس نفس میزد ... ترس رو میشد در تک تک اعضای بدنش دید !
سیرون به آهستگی از بقیه جدا شد و به سمت سه نشان روی در رفت ... مایک و سوروس حالا در کنار ترس و نگاههای خودشون رو به در انداختند که سه جای آرم روی اون خودنمایی میکرد ... سه آرمی که قالب همگي شون یک بود ولی روی هر کدوم یه عکس خاصی دیده میشد . میشد تصور کرد که باید هر کدومشون با یه چیزی پر بشن تا در باز بشه اما چه طور ؟!
سیرون نگاه آرامی به اژدها انداخت ... هنوز اژدها متوجه اونها نشده بود ... سیرون چیزی رو از گردن خودش بیرون آورد !!
در وجود مایک ترس برای لحظاتی جای خودش رو به تعجب داده بود !
سوروس از تعجب نمیدونست چی کار کنه !
سیرون نماد اول رو همراه خودش داشت ! به آرومی اون رو بالا آورد ... نگاهی به نگهبان اون در انداخت و نماد رو در جای مخصوصی که به همون شکل بود قرار داد !!
در با صدای وحشتناکی به صورت کشويی به سمت بالا حرکت کرد اما چیزی این موفقیت رو به خطر انداخته بود !!
زمین به شدت شروع به لرزيدن کرد ... مایک و سوروس در حالی که از شدت لرزش زمین نمیتونستن درست راه برن به سمت سیرون شروع به دويدن کردند .
اژدها متوجه موضوع شده بود !! به سمت اونها تغییر جهت داد و چند قدم به اونها نزديک شد ، هر لحظه بر سرمای هوا افزوده میشد !
مایک فرياد زد :
-سیرون از زير در برو تو !!!!!!!!
اما در به آهستگی به سمت بالا حرکت میکرد ... از شدت وزنی که داشت تنها حدود ده سانت از زمین جدا شده بود .
سوروس و سیرون خودشون رو برای مقابله با اژدها آماده کرده بودند و حالا تنها آرزوی اونها این بود که قبل از کشته شدن توسط اژدها بتونن داخل اون در رو ببینن .
اژدها حالا کمتر از سه متر با اونها فاصله داشت ... سوروس چوبدستي خودش رو بالا گرفته بود تا مقابله کنه ...
سیرون فرياد زد :
- نه سوروس !!! صبر کن ... اون به ما کاری نداره انگار !!
مایک که تنها منتظر بود تا در کمی بیشتر باز بشه تا از زير در وارد بشه نگاهی به اژدها انداخت ! درست بود ... اژدها خیره به اونها نگاه میکرد و هیچ عکس العملی نشون نمیداد ... !
مایک فرياد زد : بیايــــــــــــــد ...
مایک از زير در که حدود شصت سانت بالا اومده بود به درون در رفت اما سیرون به اژدها خیره مانده بود ... اون اژدها چیزی به گردن داشت ... چیزی هم اندازه همون آرمی که سیرون اون رو روی در گذاشته بود اما با شکل یک جغد روی اون !
سوروس دست سیرون رو کشید و همراه خودش بر روی زمین انداخت تا از زير در وارد بشن !
سیرون نگاهی به آرمهای روی در انداخت !! درست اون آرم شبیه به آرم سوم بود !
هر سه تقريبا وارد شده بودند که ناگهان آرمی که سیرون روی در قرار داده بود از جای خود به بیرون پريد و روی زمین افتاد و در شروع به بسته شدن کرد .
مایک و سوروس در کنار سیرون ایستاده بودند و به غاری نگاه میکردند که هیچ اثری از حیات در اون دیده نمیشد .
مایک با حیرت گفت: سیرون اون آرم ؟؟
سیرون که میدونست اونها متوجه ماجرا نشده اند توضیح داد .
- من این آرم رو از خونه همون موجود خبیث پیدا کردم و اونا تونسته بودن یه مرحله جلوتر برن و اون رو پیدا کنن اما نمیدونم چه طور ؟
- مرحله ؟!
سیرون نگاهی به غار انداخت و گفت :
- بله ! منم همین الان فهمیدم ... اونها تونسته بودن این آرم رو از جایی پیدا کنن و ما از زحمت اونها استفاده کردیم و وارد مرحله دوم شدیم و باید توی این غار دومین آرم رو پیدا کنیم و روی دری که احتمالا جلوتر میبینیم بذاريم و سومیش هم پیش خود اژدهاست که باید اون رو بگیریم تا به ...
مایک که متوجه موضوع شده بود نفس عمیقی کشید !
این همه ترس و وحشت فقط برای یه مرحله ای بود که دیگران نیمی از اون رو هم طی کرده بودند .
هر سه با دنیایی از ترس و وحشت شروع به حرکت کردند و با اولین قدم همه چیز تغییر کرد ... آب ساکن و راکد اونجا شروع به حرکت کرد ... سکوت محض جای خودش رو صدای قطرات آب داد ... غاری که سالها در خواب بود به زندگی خود برگشته بود تا مرگ رو به اونها نشون بده !!

------
خیلی خیلی ببخشید که طولانی شد !!
------
دراكوي عزيز!
خوب با يه جمله ي ببخشيد از زيرش در مي ري!!ولي خب چون بايد يكمي روند ماجرا مشخص مي شد عيبي نداره.چيز خاصي در مورد نوشتت نمي تونم بگم مثل هميشه خوب و جذاب بود.به خصوص جملات و توصيفات آخر نوشتت خيلي زيبا بودن!آفرين!
پاراگراف بنديش يكمي اشكال داشت. من يكم درستش كردم تا بقيه هم ببينن.البته فقط ديالوگهاش رو.هنوز يه مقداري از كلمات گفتاري توي توصيفاتت بود كه باعث كم شدن جديت نوشته مي شه.در ضمن بيشتر" آ "ها رو " ا " نوشته بودي كه من تا جايي كه ديدم درست كردم.
در كل خيلي خوب بود.

موفق باشي
پيتر پتيگرو........ناظر انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/6 15:34:24

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سیرون و سیوروس به زور مایک را از جوزف جدا کردند . هر سه با هم شروع به دویدن کردند و با دیدن اولین بوته خودشان را پشت آن مخفی کردند .
آن موجودات یواش یواش خودشان را به جوزف رساندن که روی زمین افتاده بود و قدرت جابه جایی را نداشت و دور او حلقه زدند . مایک از لای بوته ها یواشکی نگاهی به آنها انداخت . آنها موجوداتی بودند که مانند انسان ها دو پا و دو دست داشتند اما تقریبا دوبرابر یک انسان معمولی بودن و سرهایشان نیز به اژدها شباهت داشت و بدنشان پوشیده از پوست محکم و ضخیم نارنجی رنگی مانند فلس بود.
ناگهان صدای خرخری از یکی از آنها بلند شد . مایک گوشهایش را تیز کرد تا حرف آنها را بفهمد اما خیلی سریع متوجه شد که آنها به یک زبان ناشناخته حرف میزنند !!
مایک با نگرانی به سیوروس و سیرون نگاه کرد . آنها نیز مانند خودش کاملا گیج شده بودن .
ناگهان یکی از آن موجودات که از همه آنها درشت اندام تر بود بدن نصف جان جوزف را با یک حرکت از روی زمین بلند کرد و روی شونه اش قرار داد سپس همگی آنها پشت سر هم از تپه پایین رفتند .
سیرون و سیوروس و مایک مدتی صبر کردند که آنها کمی فاصله بگیرند سپس همگی به آرامی و با احتیاط به صورت مخفیانه پشت آن موجودات راه افتادند .
سیرون که پیشتاز همه راه میرفت با صدای نجوا گونه ای گفت : ما باید اونا رو تعقیب کنیم اونا فرستاده آن اژدها هستند .
مدتی سپری شد هیچ کس حرفی نمیزد همه پشت سر هم راه میرفتند و آرام آن موجودات را تعقیب میکردند . آن موجودات به علت رنگ خاصی که داشتند در سیاهی شب به خوبی دیده میشدند و این امکان را به سیرون و سیوروس و مایک میدادند که آنها را به راحتی تعقیب کنند .
هر از گاهی آن موجودات می ایستادند و به اطرافشان نگاه میکردند اما ظاهرا متوجه موضوع مشکوکی نشده بودند زیرا که دوباره به راه خودشان ادامه میدادند .
مدتی به همین ترتیب گذشت مایک احساس میکرد خیلی در جنگل پیش رفته اند چرا که درختان بسیار انبوه تر شده بودند و حتی نوع آنها نیز تغییر کرده بود . در آنجا درختان بلند و پهنی دیده میشدند که دست کم چهل متر ارتفاع داشتند و برگهای بسیار بزرگ و سیاه رنگی روی آنها به چشم میخورد . زمین پوشیده از خزه هایی بود که به صورت فر خورده روی زمین قرار داشتند و البته امکان مخفی شدن ناگهانی را به خوبی برای سیوروس و سیرون و مایک فراهم میکردند .
مایک به آرامی دنبال سیرون و سیوروس حرکت میکرد او با نگرانی به جوزف نگاه میکرد که بر روی شانه های آن موجود به آرامی تاب میخورد و از او چشم بر نمیداشت . او با خودش فکر کرد الان جوزف چه حالی دارد ! احتمالا او بیهوش بود و متوجه این اتفاقات نمیشد اما امکان نداشت که او مرده باشد مایک این رو حس میکرد . اگر او میمرد مایک هیچ وقت خودش را نمیبخشید چرا که او باعث شده بود که جوزف به آنجا بیاید !
ناگهان سیرون به طور ناگهانی ایستاد و بلافاصله سیوروس و مایک نیز که احساس خطر کرده بودند ایستادند .
همگی آروم روی زمین خوابیدند چرا که آن موجودات داشتند به اطراف خود نگاه میکردند . سیرون با صدای زمزمه مانند گفت : احتمالا خیلی به اژدها نزدیک شدیم ! فکر میکنم اونا میخوان مطمئن شن که کسی آنها رو تعقیب نکرده !!!
باز هم حق با سیرون بود چرا که آن موجودات دوباره راه افتادند و سیرون وسیروس و مایک نیز که خیالشون راحت شده بود آرام پشت سر آنها حرکت کردند .
ناگهان سیرون گفت : اونجا رو !
مایک و سیوروس به آن موجودات نگاه کردند و دهنشان از تعجب باز ماند . هر کدام از آن موجودات ناگهان غیب میشدند ! سیرون و سیوروس و مایک با تعجب به هم نگاه کردند ! چطور چنین چیزی امکان داشت ؟ سرانجام آخرین موجود نیز غیب شد و هیچ اثری از آنها نماند
مایک با وحشت گفت : چه اتفاقی افتاد ؟
سیوروس که شدیدا در حال فکر کردن بود گفت : احتمالا یک دیوار نامرئیه
مایک منظور سیوروس رو نفهمید اما بلافاصله سیرون گفت : آره فکر میکنم حق با توئه .
سیوروس که به حالت خمیده درآمده بود گفت :
پس عجله کنین !!
همگی به سرعت به سمت آن قسمت از جنگل دویدن که آن موجودات آنجا غیب شده بودند . مایک همان طور که داشت میدوید چشمش روی یکی از درختان جنگل ثابت مانده بود اما ناگهان خودش را در راهرویی تاریک یافت . او با تعجب به اطرافش نگاه کرد و سیوروس و سیرون را دید که در کنارش قرار داشتند . هر دوی آنها نیز مانندخودش کمی متعجب شده بودند اما مایک میدانست که آنها انتظار چنین چیزی را از قبل داشتن به همین دلیل مثل او تعجب نکردند.
سیرون به آرامی گفت : عجله کنین هر سه آنها در طول راهرو آرام شروع به حرکت کردند . راهرو خیلی بلند نبود به همین دلیل آنها خیلی سریع آن را طی کرده و از آنجا خارج شدن . ناگهان آنها از دیدن منظره ای که در جلوی چشمشان قرار داشت متعجب شدند و بلافاصله برای اینکه کسی آنها را نبیند خودشان را در پشت سنگ نسبتا بزرگی مخفی کردند !
در آنجا صخره بزرگی به چشم میخورد که در پایین آن دو در وجود داشت . یکیشون در بسیار بزرگی بود و دیگری دری کوچک بود و جنس هر دوی آنها از سنگ بود و از دور سیاهی هایی بر روی آنها به چشم میخورد
آن موجودات در حالی که جوزف را با خودشان حمل میکردند از بغل اژدها گذشتند و از در کوچک رد شدند ..........

------------------------------
بليز عزيز!
خب..خب...مي بينم كه باز بايد به بلندي پست ها گير بدم!!!البته چون پستتو بي خودي كش نداده بودي و بيشترش صرف توصيف شده بود حالا خيلي گيرز نمي دم!
پستت خوب بود.هم خوب پيش رفتي و هم خوب توصيف كردي.فضاسازيشم خيلي قشنگ بود آفرين.مخصوصا از خلاقيت و تخيلت خوشم اومد.فقط هنوز توي پاراگراف بندي اشكال داشتي.اگر پاراگراف بندي خوب باشه نوشترو از يك نواختي در مياره و شايد اون وقت بلنديش خيلي آدمو اذيت نكنه.به تو هم پيشنهاد مي دم به تاپيك "نقد و بررسي " يه سري بزني.
موفق باشي
پيتر پتيگرو........ناظر انجمن!




بلیز زابینی نویسنده برتر هفته اول بهمن ماه !

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/6 15:15:04
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/7 23:11:55
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1384 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
از نگاهش هيچ چيز قابل فهميدن نبود سوروس به همون مکانی که سيرون نگاه ميکرد چشم دوخت درنگاه اول به نظر می رسید دستای پرنده ء‌ رنگی به سمتشون پرواز ميکردند ولی نه وقتی نزديک تر اومدن مايک فرياد زد : اونا پرنده نيستن .
اونها شبیه به فلس اژدها بودن سيرون با صدای بغض آلود گفت : باورم نميشه واقعا حقيقت داره اون اژدها مرگ احساس کرده و اينها رو فرستاده تا جنازه را با خود ببرند مايک با يک حرکت خودشو جلوی پيکر جيمز قرار داد تا از اين رويداد جلوگيری کند . در حالی که به نظر میرسید سوروس از درون با خودش در حال جنگه به مايک گفت : از سر راهشون برو کنار .
مايک در حالی که از خشم نعره زد : چرا؟
سروس در حالی که اونو بلند ميکرد گفت به دو دليل . اول اينه ممکنه به تو هم صدمه بزنند و دوم ................
مايک گفت : دوم چی .
سوروس با بغض گفت : ما اژدها رو گم کرديم و تنها راه پيدا کردن اون تعقيب اين موجوداته و اونا تا جوزف نبرند از اينجا نميرن پس بجای اين کار سعی کن چشماتو باز کنی و ببينی که جوزف رو کجا ميبرن .مايک گفت : نه . و به سيرون نگاه کرد تا حداقل اون جلوی ديونه بازی اسنیپ رو بگيره ولی سيرون سرشو پايين انداخت گفت : حق با اسنیپ

......................
ريگولوس عزيز!
به نسبت پست هاي قبلي كه ازت ديدم خيلي خوب بود.آفرين از اينكه داري پيشرفت مي كني خيلي خوشحالم.البته هنوز جاي زيادي براي رشد كردن داري.
بهت پيشنهاد مي دم هر موقع وقت اضافي آوردي حتما پست بقيه ي اعضاي خوب مثل:نارسيسا،هوكي،دراكو،رونان،بليز و لارا رو بخوني.براي نوشته هاي طنز هم پست هاي:سرژ،دامبلدور(زاخي)،كاراگاه ققنوس،رون ويزلي،برادر حميد و ماندانگاس(كم پست مي زنه) رو بخوني.توي پيشرفت بهت خيلي كمك مي كنن.
با اينكه تازه وارد شدي ولي بايد بگم كه توصيفات نوشتت خوب بود و اين خيلي نكته ي مثبتيه.پاراگراف بندي نوشتت ايراد داره.اگر خوب پاراگراف بندي نكني كسي تمايلي به خوندن نوشتت نمي كنه.پيشنهاد مي دم براي بهبود پاراگراف بنديت به تاپيك نقد و بررسي توي همين انجمن مراجعه كني.
هميشه موفق باشي!
پيتر پتيگرو.......ناظر انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/6 14:59:40
من کی هستم
Re: دره‌ي سكــــــوت
ارسال شده در: چهارشنبه 5 بهمن 1384 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
جوزف نقش زمین شده بود و خونی که از سر و صورتش میريخت چهره ش رو کاملا پوشونده بود .
سیرون با دیدن این صحنه جیغ بلندی زد و چوبدستی خود رو بیرون اورد تا به جانور خون خوار حمله ای بکنه .
سوروس فرياد زد : مایک !!! ما با این حیوون پست میجنگیم ... تو جوزف رو به سمت اون تپه ببر و کمکش کن !!
مایک فرصتی برای فکر کردن نداشت ... جوزف در آستانه مرگ بود و نمیشد بیش از این معتل کرد .
سوروس و سیرون سخت مشغول مبارزه با جانور گرگ نما بودند و مایک آهسته آهسته جوزف رو به سمت تنها بلندی اون منطقه میبرد !
جانور با جهشی به سمت سیرون پريد و با ناخونهای بلند خون خطی دیگر بر خطهای چهره او کشید .
سیرون با نفرت تمام مبارزه میکرد ...
- ريلاشیو !!
دسته ای اخترهای مرگبار به سمت چشم جونور پرتاب شد ... حیوون گرگ نما دیگه جایی رو نمیدید ... !
سوروس نگاهی به مایک انداخت اما اثری از اون نبود ... حالا اونها در پشت تپه مخفی شده بودند .
سوروس فرياد زد : حالا وقتشه !! فرار کن !!
هر دو همزمان ناپدید شدند ... دیگه اثری از زوزه ها نبود ... تنها ناله های جوزف بود که سکوت سنگین محیط رو میشکست .
مایک در حالی که اشک از چشمانش جاری بود به مداوای جوزف میپرداخت .
- سوروس تو بهترين معجون سازی هستی که تو عمرم دیدم ، خواهش میکنم ... خواهش میکنم نجاتش بده !!!
سوروس میدونست که در میون این برهوت هیچ وسیله ای برای ساخت معجون نیست اما میدونست که گفتن این مطلب تنها باعث یاس و ناامیدی هر دوشون میشه ... سوروس نگاهی به چهره خونین جوزف انداخت اما قادر به تماشای این صحنه وحشتناک نبود ... دیگه نمیتونست چهره بهترين دوستش رو تشخیص بده .
حالا صورت سیرون هم غرق اشک شده بود ولی هیچ وقت نمیشد با اون اشکها چهره جوزف رو از خون پاک کرد .
سیرون با ناراحتی از جای خودش بلند شد و فرياد زد :
- همش تقصیر منه ... من ...من بودم که شما رو با خودم به این جهنم اوردم ... نباید این کارو میکردم !! حق نداشتم ... نه .. ندا...
یک دفعه چشمان سیرون به ان سوی تپه افتاد ...

هوووم ... چی شده این تاپیک به این وضعیت افتاده ؟
فقط یه چیز نوشتم که راش بندازيم دیگه !!

---------------------------------------------------
دراكوي عزيز!
از اينكه سعي كردي اينجا رو فعال كني واقعا ممنونم حيف بود همينجوري مي موند.حرف خاصي نمي تونم بزنم پست فوق العاده خوبي بود فقط شاید تنها ايرادي كه داشت اين بود كه جمله هاي توصيفي به زبان گفتاري بود... .

موفق باشي
متشكرم
پيتر پتيگرو.........ناظر انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/5 22:18:01
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1384/11/6 13:49:28

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه