جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
27
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  161 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 18 بهمن 1385 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها - مرگخواران - شومینه - قطار - دختر - یکی - تابلو - لحظه - خالی - ظاهر
بوووووم تررررررق
- لانگ باتم...ای ابله چند بار باید بگویم که نباید تمام ذخیره پودر تک شاخ را در پاتیلت خالی کنی.این چیزیه که دقیقا سه بار تکرار کردم.اووووه لانگ باتم من فکر میکنم که خرابکاریهای تو از لحظه ای که از قطار هاگوارتز پیاده شدی شروع شد.از پدر و مادر تو پسری خیلی با استعدادتر از تو انتظار میرفت...
بعد ازاین کلمات اسنیپ نویل دیگر هیچ نشنید.صدای دنگ دنگ مبهمی در گوشش احساس میکرد برای چند لحظه احساس کرد دیگر نمیتواند نفس بکشد.وبعد...
ایستاد و فریاد زد: نه
- چی؟
-دیگه به حرفهای شما گوش نمیکنم.متاسفم پروفسور باید یگم که دیگه از توهینهای شما خسته شدم .درسته من خرابکاری میکنم اما شما حق ندارید به من و پدر و مادرم توهین کنید.
همه با تعجب به نویل نگاه میکردند.هیچ کس تا به حال ندیده بود چنین شجاعتی در نویل ظاهر شود.
- بسیار خوب لانگ باتم .خیلی گستاخ شدی.لازمه تا یکی از اون مجازاتای سختمو تقدیمت کنم تا طرز صحبت با یک معلم رو یاد بگیری بعد از کلاس بمون تا بهت بگم چیکار باید بکنی.
نویل در حالی که نفس نفس میزد نشست.رون گفت:آفرین نویل خوب جلوش ایستادی.اما نویل نشنید چون هنوز صدای دنگ دنگ از گوشش بیرون نرفته بود.
بعد از کلاس اسنیپ نویل را فرا خواند و گفت:خوب.برات دو تا کار خوب دارم لانگ باتم.اول باید تمام شومینه های طبقه پنجم تا هفتم رو تمیز کنی و بعدش هم باید تابلوی یوریک دیوانه رو که انتهای راهروی دوم طبقه هفتم رو به زیر زمین ببری و لازمه که بگم اصلا تابلوی سبکی نیست.........
نویل از کلاس خارج شد دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت او توانسته بود برای اولین بار در مقابل اسنیپ بایستد.با احساساتی آمیخته با خشم و خوشحالی به طرف برج گریفندور برگشت و در راه با حواس پرتی به یکی از دخترهایی که از کنارش رد می شد تنه زد و او را انداخت.

دوست عزیز. سوژه، شروع و پایان مناسبی برای داستانک خود انتخاب کرده بودید. به شما تبریک میگم. تایید شدید و میتونید در کارگاه نمایشنامه نویسی پست بزنید. موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/18 19:05:17
DRACO DORMIENS NUNQUAM TITILANDUS
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 18 بهمن 1385 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها _ مرگ خواران _ شومینه _ قطار _ دختر _ یکی _ تابلو _ لحظه _ خالی _ ظاهر.

در مقابل چشمان خالی از احساس دختر،تابلویی گشوده شده بودکه در آن خاطرات مرگ خواران آینده ی ولدمورت و حرف های آن روز دراکو در قطار هاگوارتز یکی یکی ظاهر می شد.و در آن لحظه با وجود گرمای شومینه سرمای گزنده ای را احساس می کرد و نمی دانست که در عمق و انتهای این خاطرات چه چیز را جست و جو می کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پانسی پارکینسون در 1385/11/18 15:37:09
ویرایش شده توسط پانسی پارکینسون در 1385/11/18 15:40:20
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/18 15:47:28
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1385/11/18 19:37:55
خطاط اتاق آبی


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها - مرگخواران - شومینه - قطار - دختر - یکی - تابلو - لحظه - خالی - ظاهر


گروهی در اتاق جمع بودند.گروهی با ماسک های سیاه و شنل های بلند.ارگ کثیف ان ها را به خوبی میشناخت.انها یاران ولدمرت بودند.گروهی که خود را مرگ خوار میخواندند.ارگ با خود فکر کرد که به مرحله نهای مبارزه نزدیک شده.تنها هدف مهمش بعد از شورش اجنه نابودی ولدمرت بود.نمیگذاشت در این هدف باشکست مواجه شود.
ارگ کثیف به ارامی از درون پنجره به درون مخفی گاه مرگ خواران نگاه کرد.دیوارها پوشیده از تابلو جادوگران خائن و سیاه بود یا عکس کسانی که شکنجه میشدند. به ان سوی اتاق نگاه کرد.در انتهای اتاق نزدیک شومینه دخترکی دست بسته با صورتی زخمی کز کرده بود.دختر موهای سرخش را جمع کرده بودو به زمین نگاه میکرد.در لحظه ای کوتاه که دخترک سرش را بلند کرد چشمش به ارگ کثیف افتاد.برق خفیفی از شادی در چشمانش درخشید.جینی ویزلی تنها همدم باقی مانده هری بود که مرگ خواران او را به اسارت گرفته بودند.همان حادثه ای که هری همیشه از ان نگران بود به حقیقت پیوست بود.ارگ روزی را به یاد اورد که مرگ خواران قطار را از ریل منحرف کرده بودند تا دیگر هیچ دانش اموز هاگوارتر باقی نماند.اما ارگ به موقع رسیده بود و از ان روز با هری اشنا شد.
یکی از مرگ خواران که ظاهری خشن داشت به سوی جینی رفت.از چهره اش شرارت میبارید.معلوم بود نیت خوبی ندارد.ارگ نمیتوانست بیش از این منتظر بماند.از طرفی به تنهای و با دست خالی کاری نمی توانست بکند.در اخرین لحظه ای که می خواست به داخل اتاق هجوم ببرد صدای پقی شنید.رویش را به سمت صدا کرد.هری و اعضای محفل در انجا ظاهر شده بودند.جینی نجات یافت..




ناظر :
فقط یه کلمه استفاده نشده بود ، ولی از بقیه استفاده ی خوبی کرده بودی. تایید شد ، می تونین توی تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی شروع به نوشتن کنین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارگ كثيف در 1385/11/17 20:10:06
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/17 20:53:39
ببین در مورد دیشب.
دعا رو اگر دوست
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
در انتهای قطار یکی از دختران مرگخوار در یک لحظه تابلوی خالا بالای شومینه را با ظاهری مخوف برداشت !!!!!!!!!!


ناظر :
این جا با کلمات جمله نسازید ! با کلمات پست ِ رول ، که توش سوژه باشه بنویسین ! موفق باشین .

پاک خواهد شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/17 18:48:31
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 بهمن 1385 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها - مرگخواران - شومینه - قطار - دختر - یکی - تابلو - لحظه - خالی - ظاهر

دخترک تنها در کلبه چوبی خود نشسته بود و به خورشید که سینه مالان در حال غروب بود نگاه میکرد هراز گاهی به ریل قطار که گرد زعفران رنگ نور خورشید ان ظاهر زهوار در فته اهن ها را رنگی طلایی زده بوداز نظر میگذراند.

لحظه های انتظار برای دخترک گویا تمامی نداشت حتی از دور نیز نمیشد سیاهی قطار را دید.

اخر چرا او اینقدر بد شانس بود با اینکه از یک خانواده جادوگر به دنیا امده و مدتها در انتظار رسیدن موعد مقرربود تا به هاگوارتز برود اما اکنون که زمانش فرا رسیده بود نامه ای از ان مدرسه عجیب به دستش نرسیده بود.

پدرش برای پیگری ماجرا به لندن سفر کرده بود تا علت را جویا شود و امروز زمانی بود که او باید از سفر باز میگشت.

از پنجره فاصله گرفت و در کنار شومینه ارام گرفت.به تابلوی پدرش که در حال جارو سواری بود نگاهی انداخت و ارزو کرد ای کاش پدرش زود تر بیاید

یکی از دلهره هایش این بود که مبادا پدرش خبر اینکه جسمش از نیروی جادو خالیست را برایش بیاورد .این فکر خیلی ازارش میداد .

اگر این چینین بود باید فکر مبارزه با مرگخواران را به کلی از ذهنش دور میکرد اخر میخاست در اینده کاراگاه شود

در همین افکار بود که صدای دو دوی قطار برای لحظه ای او را به جهان خارجی بازگرداند

گویا انتظارها به انتها رسید بود به تندی از جای بلند شد و در کلبه را باز کرد دید که پدرش خوشحال پا به روی زمین گذاشت و از همانجا فریاد زد دخترم اینو وسط راه پیدا کردم.

و با چشم به جغد مرده ای که در دست داشت اشاره کرد.



ناظر :
پست هایی که تایید میشن ، به رنگ سبز در میان .
تایید شد ، ولی لطفا یه کمی بیشتر پست رو بخونید تا غلط های املایی موجود و یا در بعضی موارد جمله های ناهمخوان رو درست کنین !
موفق باشین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/11/17 13:19:00
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/17 18:41:01
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها - مرگخواران - شومینه - قطار - دختر - یکی - تابلو - لحظه - خالی - ظاهر

شبي در خواب ديدم مرگخوارانبسياري به دنبالم هستند و من درحالي كه دست يك دختر را در دست گرفته ام در راهرويي طويل كه هر لحظه تنگتر مي شود مي دوم در انتها ي راهرو اتاقي بود كه تعداد زيادي شومينه در آن قرار داشت بالاي يكي از شومينه ها تابلويي قرار داشت و آن تابلو خالي از تصويري بود ناگهان تصوير قطار سرخ رنگ هاگوارتز در تابلو ظاهرشد و من از خواب پريدم!


دوست عزیز !
بهتر از این می تونی بنویسی ، هدف از این کاری که الان داریم انجام میدیم اینه که بتونیم با چند تا کلمه ، یه سوژه به وجود بیاریم و با یه سوژه بتونیم یه پست خوب ِ رول بنویسیم !
پس برای رسیدن به این هدف ، سعی کنین این کلمات رو توی جمله های متفاوت و با فاصله بنویسین . یعنی مثلا کلمه ی « انتها » رو یه جا که به کار می برین ، با اون کلمه ، چند جمله ای بنویسین ، بعد کلمه ی مثلا « مرگخواران » رو به کار ببرین !
در کل ، سعی کن با این کلمات در عین توضیحات کافی ، یه سوژه ی واحد داشته باشی !
متاسفانه تایید نشد ، هفته ی آینده دوباره بزنین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ریشو در 1385/11/17 16:13:04
دو چشم سبزش مثل خیاره
موهاش سیاه مثل تخته سیاهه
کاش مال من بود این پسر خوب
فاتح جنگ با لرد سیاهه
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها - مرگخواران - شومینه - قطار - دختر - یکی - تابلو - لحظه - خالی - ظاهر
در شبي مهتابي كه ماه زير سقف ابر هاي اسمان پنهان شده بود.
دختري سر تاسر خيس از جادهي جنگلي به سمت ناشناخته ها پيش ميرفت.ناگهان خيال كرد كه در انتها جاده پرتوهاي نور را ميبيند.بر سرعت خود افزوذ.در يك لحظه در جايي كه قبلا خالي بود .مردي\ ظاهر شد.
قيافهي مرد او را ياد يكي از تابلو هاي مادربزرگش مي انداخت.
مرگ خوار افسون فراموشي را به سمت دختر فرستاد.ارام به سمت دختر رفت و نگاهي به قيافهي دخترك انداخت.قيافهي معسومانه اش در اثر بر خورد با زمين زخمي شد.ناگهان صداي صوت قطاري ارامش حاكم بر جنگل را به هم زد.مرگخوار به سرعت يكي از دستهاي دختر را گرفت وجفتشون را در ايسگاه ظاهر كرد.
زماني كه دختر به هوش امد.شومينه اي در مقابل خود ديد.دستش را در جيبش كرد وپودر پرواز را برداشت وبه سمت شومينه رفت.ناگهان يكي از مرگ خواران كه خود را نامرئي كره بود فرياد زد:آواداكودرا.


میتونی خیلی قشنگتر بنویسی!! الان نوشته ات ناتمام بود ولی بهتره سعی کنی که تمومش کنی! شاید نمیدونستی ولی اینجا باید همه کلمات استفاده بشن.یه هفته بعد میتونی دوباره درخواست بدی. تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ايسيلدور در 1385/11/16 22:22:00
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/17 15:46:00
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/17 15:55:39
ویرایش شده توسط ايسيلدور در 1385/11/17 19:38:39
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظهها خالی میگذشتند و قطار به مقصد نمیرسید.
دختر ک با بی حوصلگی خمیازه ای کشید و به هیزمهای داغ و سوزان شومینه نگاهی کرد که بی توقف میسوختند و گرمایی خوش بر صورت وی تراوش میدادند و سعی میکردند وی را از سرمای جانگداز بیرون قطار غافل سازند و وی را در اتاق مجلل و مرفه اش محبوس دارند.

صدای تلقی از انتهای قطار آمد. دخترک اندیشید: یکی بیرون پریده؟
صدای باز شدن در بیرونی کوپه ی دخترک آمد و محکم به هم خورد و باعث شد تابلوی ی مادرش از روی شومینه به زمین بیفتد.دختر اندیشید: حتما بابا از کوپه ی دوستش برگشته.
و با عجله بلند شد و از اتاقش بیرون رفت و با صحنه ای ترسناک روبرو شد که تنها آن را در کابوسهای شبانه اش بعد از مرگ مادرش دیده بود.
عده ای با ردا و ماسک سیاه، ورد کوپه ی او شده بودند.
دخترک جیغ خفه ای کشید و خواست فرار کند، اما دست سرد و شکسته ی زنی او را گرفت و دهانش را نگاه داشت.
صدایی بچگانه و تحقیر آمیز، ولی سرد و خشک از زیر ردای زن آمد:
ـ اوه اوه دختر کوچولومون ترسیده... خیلی دوست دارم بندازمش جلوی پای ارباب... ببینم دختر جون، تو ما رو میشناسی؟
دخترک با ترس و چشمان گشاد شده اش سرش را به علامت منفی تکان داد.
زن جیغی زد و خندید. سپس داد زد:
ـ این نمیدونه ما مرگخواریم! از بس پدر جونش توی بغل خودش نگهش داشته داره میترکه از ترس...
صدای خنده ی خفه ای از میان جمع برخاست.
زن دوباره با صدای جیغ جیغ مانند تحقیر آمیزش گفت:
ـ تو، تو جادوگری؟
دخترک با سرش پاسخ منفی داد.
زن دخترک را ول کرد و سرش را با ناامیدی تکان داد.
یکی از میان جمع گفت:
ـ از اول به ظاهرش میومد که یک ماگل کثیف باشه.
ـ بریم بچه ها!
همه بیرون رفتند و کوپه تلق تلق کنان و در میان برف و سرمای جانگذار، خالی ماند.

پست قابل قبول و خوبی بود! انتظار دارم بهتر از اینها بنویسید. تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/16 22:40:33
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 09:21
نمایش جزئیات
آفلاین
از تهی سرشار.....جویبار لحظه ها جاری بود...
اخرین پرتو های مهتاب،همچون لشکری شکست خورده که روی به هزیمت نهاده است،از شیشه های تالار آیینه میگذشت و در انتها، پس از جدالی نابرابر با سطوح آبگینه، مجبور به فرود بر روی چهره ی ماتم زده ی آلبرت میشد.....صندلی چوبی - با نقش و نگار هایی که داستان نبرد میان شیر و عقاب را شرح میداد -تنها وزن او را تحمل میکرد و هیچ دردی نمیتوانست؛ حس همدردی اش را برانگیزد.
صندلی، حشک و بی انگیزه در مقابل شومینه به عقب و جلو میرفت و آلبرت سوار بر آن، به اوج تفکر میتاخت و به نقطه ای در پشت شعله های رقصان خیره شده بود. تو گویی در پس موج زدن آجر های سه سانتی* ،قطار آرزوهای خود را میبیند که پس از مرگ خوار شدنش،قصد وداع دارند.چون سلامتی ارباب، تنها آرزویی بود که زین پس باید در قلب و ذهنش حک میشد.
خورشید کم کم بالا می آمد وبه ظاهر، نوید صبح دل انگیز را میداد.
اما "چیز ها همیشه آن طور که به نظر میرسند، نیستند"
و عده ای در درون خود،شب تاریک و خالی از امید را ،سر میکردند.....

آلبرت به امید دیدن زیباترین آرزوی زندگیش،سر را به سمت تنها تابلوی نصب شده بر دیوار،حرکت داد.
دختر رفته بود و تابلو خالی بود......

--------------------------------------------------------------
*منظورم موج خوردن اجسام در پشت دود و شعله ی آتیشه....بهترین روش برای درکش اینه که الان یه چیزی رو اتیش بزنید و به اشیا موجود در پشت اتیش نگاه کنید....

نوشته ی بسیار خوب و قابل قبولی بود. شروع، سوژه و پایان خوبی داشتید. شما تایید شدید و میتوانید وارد مرحله ی دوم بشوید. تایید شد.
در ضمن، میبینم که اخوان میخونی!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/16 17:59:13
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 06:00
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها – مرگخواران – شومینه – قطار – دختر – یکی – تابلو – لحظه – خالی – ظاهر.

در انتهای روزی سخت و پر از کارو تلاش ( به دلیل تعمیر شومینه خانه یکی از مرگخواران سختی آن دو چندان شده بود ) ، تصمیم گرفتم به همراه قطار به خانه ام باز گردم . بعد از ورود به قطار در حالی که وارد یکی از واگون ها میشدم دوستی قدیمی را دیدم که ظاهرا او نیز از سر کار به خانه باز می گشت ( همشهری بودیم تو فخب سیتی ، شهری در نا کجا آباد ) ، اسم او دالتون بود و یکی از بلند قد ترین انسان هایی که در عمر ام دیده بودم.
در حال صحبت با دوستم بودم ،اما چشمانم در حال گشت و گذار در اطراف واگون بود که در همان لحظه احساس کردم سرعت قطار بالا رفته است .
به میان حرف های دوست قدیمی ام پریدم و به او گفتم : میبینی سرعت قطار به چه شکلی بالا رفته ؟
دوست ام پاسخی به من نداد و از واگون خارج شد و من نیز همراه او ...
در حال رفتن به ابتدای قطار بودیم که صدای فریاد زنی را شنیدیم ، به سرعت به طرف صدا که از واگون سمت راستمان می آمد برگشیم و زنی را دیدیم که با لیوانی خالی در حال ضربه زدن به تابلویی در کنار یک دختر بچه بود.........

این پست رو برای ورود به ایفای نقش زدم.


دوست عزیز! شما باید سعی بکنید که با این کلمات، داستانکی بنویسید که موضوعی را دنبال کند. داستان شما دارای از هم گسیختگی بسیاری می باشد. و پایان قابل قبولی هم ندارد. پیشنهاد میکنم بیشتر بر روی نوشته خود دقت کنید. تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ron_Weasley در 1385/11/16 6:08:42
ویرایش شده توسط Ron_Weasley در 1385/11/16 6:11:04
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/16 17:57:07