برق سبزرنگ مرگ از فلور دور شده و تغيير مسير ميدهد و پس از برخورد با لوستر عظيم بالاي سرشان متوقف مي شود.
(البته لوستر سرجايش ماند!)
همه به سمت در بر ميگردند تا ببينند اين كيست كه وارد اين بازي پيچيده شده است؟؟
چشم خيره همگان به ريشهاي انبوهي افتاد كه از سوراخ كليد به درون هل داده مي شدند و پس از آن پيرمردي كه با زحمت به داخل پريد!
- اهو اهو!!! (سرفه)... اي بابا اين گيلدي چطوري اين همه سال از تو اين سوراخا رفت و آمد ميكرد؟ خيلي خيلي تنگه!!
دالاهوف كه همچنان وحشي و بدعنق به نظر مي رسيد رو برگرداند و فرياد زد: ها مرلين؟؟ پيرمرد برو به فكر يه گور تو قبرستون باش! اينجا چيكار ميكني؟
مرلين لباسش را تكاند و به سمت دالاهوف روانه شد.
سپس گفت: براي شروع. اين پلك رو داشته باش!
و با چشم چپش پلكي زد. همزمان بلاتريكس از زمين كنده شد و پس از برخورد با سقف از يقه به لوستر آويزان شد.
دالاهوف فرياد زد: بگير كه اومد! آواداكداورا آواداكداورا آواداكداورا آواداكداورا آواداكداورا آواداكداورا!!!!
مرلين همزمان تكرار ميكرد: پلك پلك پلك پلك
پس از اينكه دالاهوف حسابي از نفس افتاد مرلين گفت:
سپس با يك اسلوموشن پلك راستش را باز و بسته كرد.
بومب!!!
(فكر نكنيد چيزي منفجر شد! نه نگران نباشيد لوستر هم هنوز سر جايش خواهد ماند! ناسلامتي اين لوستر دست ساز زمان گودريكون شاه بوده
)تمام لباس و رداهايي كه بدن دالاهوف را پوشانده بود خاكستر شد و فروريخت...
بقيه اش را خودتان مي دانيد

مطمئنا اگر شما هم جاي دالاهوف بوديد به جاي فرستادن ورد به سمت مرلين فكري براي لختي خود ميكرديد
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



در می ایند و برای یک لحظه همه نفس هایشان در سینه حبس می شه اما به خیر گذشت فلور جاخالی داده بود .
افتاده بودن با نااميدي به لارا كه جلوي در كافه ايستاده بود و با حالتي پيروزمندانه اونا رو نگاه مي كرد نگاه مي كردند
