و او کسی نبود جز... آنتونیون دالاهوف، بزرگترین قاتل تمام دوران ها...
وی با پلتویی سیاه و کلاهی سیاه تر، از میان چارچوب درب کافه جلو و جلوتر میامد.
حضار کافه از روی صندلی هایشان بلند شده بودند و با وحشت عقب عقب می رفتند تا به دیوار بخورند و دیگه متاسفانه کنترل خویشتن را از دست می دادند و همونجا سیل فوران می کرد...
فلور در حالیکه روی سن ایستاده بود در یک حرکت انتحاری جیغی کوتاه کشید و چون ماست، رو زمین ولو گشت، اما در جلوی او دزیره، گوی قدرت را گویا در خودش یافته بود...
( اما سخت در اشتباه بود....

)
دالاهوف کم کم با قدم های پر صدا و رعب انگیزش به سن نزدیک تر می شد....
بلاخره به سن و میدان اصلی مبارزه رسید، داخل شد و به دزیره نگاه تمسخر آمیزی کرد...
دزیره:
دالاهوف:
فلور در حالیکه تلو تلو می خورد و از پشت از صحنه خارج می شد گفت:
لارا، خیلی...خیلی نازنی( نامرد) هتی، میری قاتل میاری....
و همون پشت مشت، تو یه جای تاریک، افتاد....
دالاهوف با چشمان قرمزش رو به لارا از حال رفته می کنه و می پرسه:
لارا، این رو میگی که شکستت داده...خاک بر سرت....آبرو بردی که....دختره ضعیف...
دالاهوف با نگاه مشکوک رو به دزیره می کنه و میگه:
آماده ای دراز گوش؟؟
دزیره بدون گفتن چیزی یک اخگر مرگبار درت می کنه و به سمت دالاهوف می فرسته.....
اما او جاخالی میده... و اخگر به دویار پشت سر دالاهوف اصابت می کنه...
دالاهوف:
در همین موقع همه جا پر میشه از انفجار خاک و غبار....
صدای خنده های دالاهوف در فضا حاکم پیچیده بود....
دزیره نمی توانست هیچی ببیند، در کافه دائما صدای سرفه به گوش می رسید....
ناگهان دالاهوف که پشت دزیره ظاهر شده بود، گردن او رو میگیره.....
یکی از میان تماشاگرا میگه:
هوی، حساب نیست...گردن گیری ممنوعه....تازه وقتی طرف جنس مخالف باشه..دیگه ممنوع تره...
دالاهوف با اون یکی دستش چوبدستی اش رو می چرخونه و میگیره طرف اون یارو....
جسد خونی اون یارو اون طرف کافه افتاده بود....
دالاهوف حالا با دو دست گردن دزیره رو میگیره و محکم سرش رو عقب میاره و فورا میزنه کف زمین...
خون از وسط کله دزیره فواره می کنه و می پاشه رو ملت و لباس دالاهوف...
دالاهوف:
ملت:
فلور:
ادامه دارد....