جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
كافه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مرداد 1385 02:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ناگهان از جايي بيرون از سالن صدايي به گوش مي رسد: استوپيفاي!!!
برق سبزرنگ مرگ از فلور دور شده و تغيير مسير ميدهد و پس از برخورد با لوستر عظيم بالاي سرشان متوقف مي شود.
(البته لوستر سرجايش ماند!)
همه به سمت در بر ميگردند تا ببينند اين كيست كه وارد اين بازي پيچيده شده است؟؟
چشم خيره همگان به ريشهاي انبوهي افتاد كه از سوراخ كليد به درون هل داده مي شدند و پس از آن پيرمردي كه با زحمت به داخل پريد!
- اهو اهو!!! (سرفه)... اي بابا اين گيلدي چطوري اين همه سال از تو اين سوراخا رفت و آمد ميكرد؟‌ خيلي خيلي تنگه!!
دالاهوف كه همچنان وحشي و بدعنق به نظر مي رسيد رو برگرداند و فرياد زد: ها مرلين؟؟ پيرمرد برو به فكر يه گور تو قبرستون باش! اينجا چيكار ميكني؟
مرلين لباسش را تكاند و به سمت دالاهوف روانه شد.
سپس گفت: براي شروع. اين پلك رو داشته باش!
و با چشم چپش پلكي زد. همزمان بلاتريكس از زمين كنده شد و پس از برخورد با سقف از يقه به لوستر آويزان شد.
دالاهوف فرياد زد: بگير كه اومد! آواداكداورا آواداكداورا آواداكداورا آواداكداورا آواداكداورا آواداكداورا!!!!
مرلين همزمان تكرار ميكرد: پلك پلك پلك پلك
پس از اينكه دالاهوف حسابي از نفس افتاد مرلين گفت:
سپس با يك اسلوموشن پلك راستش را باز و بسته كرد.

بومب!!!
(فكر نكنيد چيزي منفجر شد! نه نگران نباشيد لوستر هم هنوز سر جايش خواهد ماند! ناسلامتي اين لوستر دست ساز زمان گودريكون شاه بوده )
تمام لباس و رداهايي كه بدن دالاهوف را پوشانده بود خاكستر شد و فروريخت...
بقيه اش را خودتان مي دانيد
مطمئنا اگر شما هم جاي دالاهوف بوديد به جاي فرستادن ورد به سمت مرلين فكري براي لختي خود ميكرديد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: دوشنبه 2 مرداد 1385 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا دیگر همه ی ملت از شور وهیجان باز مانده بودند وبهت زده نظاره گر جسد خونین دزیره بودند.
غرور و پیروزی در چهره ی دالاهوف موج می زد اما چندی نمی گذرد که این پیروزی و غرور از چهره ی وی محو می شود .
ملت چهرهی اکنده از خشم فلور را پشت سر دالا هوف می بینند در حالی که چوبدستیشو به طرف دالاهوف نشانه گرفته است و داوطلبانه خواستار دوئل وانتقام گیری می باشد .
لارا که در این بین متوجه فلور شده بود در یک حرکت انتحاری به طرف دالاهوف می پره و او را رور زمین می خوا بونه و او را از خطر حتمی نجات می ده .
ملت دوباره به شور و هیجان امده بودند و خون گلاسه وبستنی خونی واز این جور چیزا می خوردند .
دالا هوف خیلی سریع لارا را کنار میزنه تا این بار به مبارزه با فلور بره.
دالاهوف : دختر جان خجالت بکش برو با یکی هم قد خودت بجنگ .
فلور از خشم چشم هایش بر افروخته شده بود و اندک توجهی به حرف های دالاهوف نداشت و بی صبرانه منتظر حمله بود . حمله اول را فلور انجام میده و متاسفانه طلسمش از کنار دالاهوف رد میشه و به یکی از چراغ های انتهای سالن می خوره .
دالاهوف : اواکاداوراااااااااااا
با این طلسم همه ی ملت به این شکل در می ایند و برای یک لحظه همه نفس هایشان در سینه حبس می شه اما به خیر گذشت فلور جاخالی داده بود .
این بار هر دو وردی را زیر لب زمزمه کردن ودر کمال حیرت هر دو مبارز یکدیگر را خلعه سلاح کردند حالا مجبور بودند به روش ماگلی مبارزه کنند چند دقیقهای هر دو مشغول زد ئخورد بودند که ناگهان از میان جمعیت صدایی به گوش رسید "بگیرش که اومد " واین صدای کسی نبود جز لارا که چوب دستیه دالاهف را پیدا کرده بود .
دالاهوف با یک حرکت دستشو بالای سرش می بره و چوبدستیشو در هوا به دست می گیره و سپس چوبدستیشو به طرف فلور می گیره و فریاد می زنه اواکاداورااااا.......ادامه دارد
------------------------------------------------
ببخشید اگر خوب ننوشتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مبارزه هر قدر صعب
صعود را ادامه بده
شاید
قله تنهادر یک قدمی تو باشد.
(دیانا وست لیک)
کافه دوئل تا پای مرگ
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1385 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
و او کسی نبود جز... آنتونیون دالاهوف، بزرگترین قاتل تمام دوران ها...
وی با پلتویی سیاه و کلاهی سیاه تر، از میان چارچوب درب کافه جلو و جلوتر میامد.
حضار کافه از روی صندلی هایشان بلند شده بودند و با وحشت عقب عقب می رفتند تا به دیوار بخورند و دیگه متاسفانه کنترل خویشتن را از دست می دادند و همونجا سیل فوران می کرد...
فلور در حالیکه روی سن ایستاده بود در یک حرکت انتحاری جیغی کوتاه کشید و چون ماست، رو زمین ولو گشت، اما در جلوی او دزیره، گوی قدرت را گویا در خودش یافته بود...
( اما سخت در اشتباه بود.... )
دالاهوف کم کم با قدم های پر صدا و رعب انگیزش به سن نزدیک تر می شد....
بلاخره به سن و میدان اصلی مبارزه رسید، داخل شد و به دزیره نگاه تمسخر آمیزی کرد...
دزیره:
دالاهوف:
فلور در حالیکه تلو تلو می خورد و از پشت از صحنه خارج می شد گفت:
لارا، خیلی...خیلی نازنی( نامرد) هتی، میری قاتل میاری....
و همون پشت مشت، تو یه جای تاریک، افتاد....
دالاهوف با چشمان قرمزش رو به لارا از حال رفته می کنه و می پرسه:
لارا، این رو میگی که شکستت داده...خاک بر سرت....آبرو بردی که....دختره ضعیف...
دالاهوف با نگاه مشکوک رو به دزیره می کنه و میگه:
آماده ای دراز گوش؟؟
دزیره بدون گفتن چیزی یک اخگر مرگبار درت می کنه و به سمت دالاهوف می فرسته.....
اما او جاخالی میده... و اخگر به دویار پشت سر دالاهوف اصابت می کنه...
دالاهوف:
در همین موقع همه جا پر میشه از انفجار خاک و غبار....
صدای خنده های دالاهوف در فضا حاکم پیچیده بود....
دزیره نمی توانست هیچی ببیند، در کافه دائما صدای سرفه به گوش می رسید....
ناگهان دالاهوف که پشت دزیره ظاهر شده بود، گردن او رو میگیره.....
یکی از میان تماشاگرا میگه:
هوی، حساب نیست...گردن گیری ممنوعه....تازه وقتی طرف جنس مخالف باشه..دیگه ممنوع تره...
دالاهوف با اون یکی دستش چوبدستی اش رو می چرخونه و میگیره طرف اون یارو....
جسد خونی اون یارو اون طرف کافه افتاده بود....
دالاهوف حالا با دو دست گردن دزیره رو میگیره و محکم سرش رو عقب میاره و فورا میزنه کف زمین...
خون از وسط کله دزیره فواره می کنه و می پاشه رو ملت و لباس دالاهوف...
دالاهوف:
ملت:
فلور:

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1385 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور و دزيره تصميمشان را گرفتند ، چوبشان را براي فرستادن طلسم مرگ به سوي لارا بلند كردند ولي ملت كه انگار فكرشونو خونده بودن به اين شكل جلوي اونارو گرفتن
فلور و دزيره به خاطر ملت روي زمين اينطوري افتاده بودن با نااميدي به لارا كه جلوي در كافه ايستاده بود و با حالتي پيروزمندانه اونا رو نگاه مي كرد نگاه مي كردند
لارا :
فلور جيغ زد : بابا غلط كرديم ول كنين ديگه...
لارا هنوز بيرون نرفته بود
دزيره در حالي كه از شدت خشم در حال انفجار بود طلسمي را
فرستاد و نصف ملت رفتن رو هوا.
لارا مصمم بود كه بره بيرون اما بر اين تصميم غلبه كرد و ايستاد تا بجنگد
فلور:
دزيره:
ولي بعد از اندر ثانيه اي...
فلور :
دزيره :
در نهايت...
لارا : :no:
دزيره و فلور كه انگار با هم تله پاتي داشتن هم زمان لارا را كه چوبدستي به دست منتظر بود به حلزون تبديل كردن و آنگاه فريادي از سر شادي كشيدن....
بوم!
فلور و لارا به گوشه اي پرتاب شدن و لارا هم به شكل قبليش برگشت اما كسي در آستانه ي در بود كه به كمك لارا آمده بود و او كسي نبود جز ...


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/4/26 12:46:28
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1385 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لارا با سرعتی غیر قابل تصور از جایش بلند شد و رو به دزیره فریاد زد: هی خانوم کجا کجا؟!
دزیره با چهره ای مغرورانه به طرف او برگشت و گفت: من دیگه وقت ندارم باید برم... کلاس دارم!
لارا بعد از شنیدن این حرف چهره درهم کشید و انگشتانش را دور چوبدستی اش محکم تر از قبل کرد. نفسش را با حرص بیرون داد؛ سپس چوبدستی اش را رو به دزیره نشانه گرفت. ناگهان جمعیت ساکت شدند، همگی نفس ها را در سینه حبس کردند. شک دزیره که دوباره پشتش را به او کرده بود، از سکوت ناگهانی حضار برانگیخته شد. با تعجب سرش را به طرف لارا برگرداند و دیگر نتوانست کاری کند، چون لارا قبل از این که دزیره عکس العملی ار خود نشان بدهد، کار خود را عملی کرد!
لارا به محض برگشتن دزیره، به سمت او طلسمی فرستاد و بعد خنده ای از روی خوشحالی سر داد. دزیره روی هوا چرخید و سپس با صدای بلندی که در فضا طنین انداخت، روی سکو پرتاب شد. جمعیت که بهت زده به لارا نگاه می کردند، زیر لب جملاتی را زمزمه می کردند:
- این عادلانه نیست! باید می ذاشت اون برگرده.
- درسته. نباید این کار رو می کرد.
- واقعاً که...!
فلور به روی سکو آمد و در حالی که نگاهش لبریز از عصبانیت بود، داد زد: برای چی این کار رو کردی؟
بعد از این حرف فلور دوباره سر و صدا و هیاهو به اوج خود رسید. لارا بدون توجه به حرف فلور و اعتراض های مردم از روی سکو پایین پرید و به قصد ترک کردن آن جا حرکت کرد. از طرز راه رفتن و نگاهش می شد تشخیص داد، از کاری که کرده به هیچ عنوان پشیمان نیست!
در همان لحظه دزیره به راحتی از جایش بلند شد و به فلور پیوست. عده ای هم روی سکو آمده بودند تا رفتن لارا را بهتر تماشا کنند. در این میان دزیره و فلور به یکدیگر نگاهی معنا دار انداختند. و از این طریق نقشه ای را که در سر داشتند، مطرح کردند. آن ها با همدیگر یک تصمیم گرفتند... تصمیمی خطرناک... شاید به سرنوشت بدی می انجامید!
--------------------------------------------------
ببخشید بچه ها اگه زیادی افتضاح شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: کافه دوئل تا پای مرگ
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1385 04:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دیفان دیشدان...بوووم بووم....بنگ...بوووق...

ملت همه تو کافه نشستن دارم از موارد خونی لذت میبرن...
یه هو دره کافه باز میشه...
دزیره میاد دم در وامیسته ....
دزیره: ببینم..کسی پا هست با من بجنگه؟
ملت همه سوت میزنن و کفو میرن تو کارش...

لارا با صدایی در هم با جیغ: اره دزیره...بیا اینجا...
دزیره هم غیب میشه...و اونطرف روی سن ظاهر میشه...

لارا و دزیره بدون هیچ اختاری شروع میکنن به فرستادن تلسم های مختلف به سمت هم...

اونایی که نشستن همه سوت میکشن...
دزیره یه تلسم میفرسته لارا میفته رو زمین...

ملت همه لارا رو هووو میکنن...
دزیره ایول...حالا دیگه من برم هاگوارتز...
دزیره از رو سن میپره پایین..میگه:
دزیره رو به فلور : فلور جون پاشو بریم..الان کلاس گیاه شناسی شروع میشه ها...

فلور:

اما فورا لارا بلند میشه و...
ادامه دارد///

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه دوئل تا پای مرگ
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1385 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تق دیش دانگ!

بوی خون و خونریزی از توی کافه به بیرون می یومد!

کریچر با غرغر های فراوان همراه با چند جن دیگه در حال پذیرایی و دادن خون گلاسه
بستنی خونی
و هرچی که شما فکرشو بکنی بودن

روی سکو نبرد عجیبی در حال انجام بود و همه با شور و شوق به تشویق کردن می پرداختن

خون آشامی وارد می شه و با صحنه های حیرت انگیزی رو به رو می شه!

از سکوی دوئل خون می چکید و ملت در اطراف اون نشسته بودن و در حال صرف خون گلاسه و بستی خونی و بقیه موارد بودن! و به وضع بدی هم در حال خوردن بودن و هر از چند گاهی یک چندتا افسون از این سر سکو به اونور سکو پرتاپ می شد!

خون آشام: عجب دوئلی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
کافه دوئل تا پای مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 7 خرداد 1385 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



مایک لوری و لارا همچنان به جان با تعجب خیره شده بودند، و جان منتظر بود تا جوابی از آنها بشنود، لوری سرش را به نشانه تائید تکان داد. و جان راونکلاو بدون آنکه چیز دیگه ای بگوید، چرخید و از کافه خارج شد. درهمین بین لوری از لارا پرسید: الان دراکو کجاست لارا؟ لارا ابروهایش را بالا انداخت و پاسخ گفت: من نمی دانم مایک، خبر ندارم، رفتش. یهویی غیبش زد. مایک لوری به فکر فرو رفت و چند دقیقه بعد رو به لارا کرد و گفت: من از ریاست ژاندارمری برداشته شده ام. دالاهوف جایم رو گرفته، ما داریم یه کار غیر قانونی می کنیم، مردم به خصوص بچه ها را تا پای مرگ هم می بریم.

لارا نگاه مشکوکی به اطراف کرد، همه دانش آموزان حاضر با هم یا گپ می زدند یا مشغول خوردن چیزی بودن. لارا بسیار آرام سرش را نزدیک گوش مایک مییبره و میگه: بهتره فلنگ رو ببندیم. الان همشون سرگرم اند. با این وضعیت دالاهوف الان هاست که سر برسه.

لوری سر تائید تکان داد و بعدش در کمال سرگرمی همه از کافه خارج شدند، در حین خروج در را هم بسیار ارام بستند. در حال رفتن بودند که هنوز چند متری از کافه دور نشده بودند که فشفشه ای به طرفشان آمد، دالاهوف با افرادش آن سر میدان و مقابلشان مسلحانه ایستاده بودند، دالاهوف در حالیکه به سمت آنها می دوید دائما فریاد میزد: ایست...ایست... اما آنها با شتاب بسیار بالا به سمت جاده هاگوارتز دویدند، حتی به هم نگاه هم نمی کردند و نمی دانستند که کجا می روند؟ فقط می دانستند که باید فرار کنند.

5 دقیقه بعد
لارا و لوری نفس نفس زنان جلوی دروازه هاگوارتنز ایستاده بودند، گویا افراد ژاندارمری از آنها دورتر شده اند، لارا به سختی گفت: مایک...مایک..بریم..بریم. گلخانه..گلخانه اسپروات... و فوری به سمت گلخانه پرفسور اسپروات دویدند تا شاید بتوانند آنجا پنهان شوند؟ افراد دالاهوف اکنون در نزدیکی آنها بودند.


^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
آیا آن دو دستگیر می شوند؟
یا اینکه موفق به فرار می شوند؟
آیا فرشته آسلام به داد آن دو خواهد رسید؟

ادامه دارد.



تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1385 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر صدای یک انفجار بود.
در باز ميشه و يه مرد قد بلند وارد كافه ميشه.
مرد:سلام.لوري مثل اينكه اين مالفوي نذاشته كه اونا برن.صداي انفجار هم واسه همون بود.
لوري:ببخشيد...شما؟من تا حالا شما رو نديدم.
مرد تبسمي ميكنه و به آرومي و با تعظيمي كوتاه لب به سخن گفتن باز ميكنه:
من جان راونكلاو.نوه نوه نوه ريونكلا هستم.
لوري:آه منو ببخشيد.حالا گفتين چي شده؟
جان:مالفوي جلوي اون سه تارو گرفته بود.وخوش بختانه من به موقع رسيدم.و تونستم جلوشو بگيرم.
لوري با تعجب به جان نگاهي ميكنه.لارا يكدفعه از در مياد تو و ميگه:
لوري خدا رو شكر كه اين آقا اين جا بودن...
لوري:مگه مالفوي چي كار ميخواست بكنه.
لارا:دوباره داشت اون افسون لعنتي رو به هري مي فرستاد.
جان نگاهي به اطراف ميكنه و با ادبي بي نظير مي گه:
اگه براتون مشكلي نداره من هري رو به سنت مانگو مي برم.
لوري و لارا متعجب به صورت جان خيره شده بودند.
...
----------------------------------------------------------------------
خارج از رول:اين جزو اولين رولهاي من بيرون از تالار اصليمه.به بزرگيه خودتون ايراداش رو ببخشين


جان عزيز
در تايپ و املاي كلمات كمي عجله كردين. موفق باشيد.(لارا)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارا لسترنج در 1385/2/17 3:08:15
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 بهمن 1384 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
******************************************************
از پله های میدان داشت پایین می یومد که از حرکت ایستاد. چون راهش بسته شده بود.
مایک لوری جلویش ایستاده بود و با خشم او را را نگاه میکرد
دراکو به به چشمان لوری خیره شد و لبخند موذیانه ای زد، اما مایک لوری سیلی ای به
صورتش زد که از پله ها به پایین پرت شد و از شدت درد گریه می کرد و روی زمین
به خودش می پیچید.
مایک لوری با عجله به سمت هری دوید. زانو زد و کنارش روی زمین نشست و
چوبدستی اش را در آورد و به سمت هری نشانه رفت. از ته چوبدستی اش نور سبزی
فوران کرد و به سمت سر هری رفت و سپس هم چوبدستی لوری لرزید هم خود لوری.
لوری داشت عرق می کرد. درست پنج دقیقه همچنان به خودش داشت فشار می آورد که
مانع قطع ارتباط را شود.
بلاخره لوری موفق شد:
- ای ول آفرین به خودم طلسم رو خنثی کردم
و لبخندی بر لبانش نقش بست.
تقریبا همه حضار به جز کراب و گویل که داشتند مالفوی رو آروم می کردند برای لوری
دست زدند...
سپس لوری رویش را به طرف مالفوی چرخاند و با نهایت خشم گفت:
در این جا کینه نداریم. دوئل فقط برای تقویت مبارزه ست. اما شما طلسم مرگبار
فرستادی برو خدا تو شکر کن که تونستم خنث کنمش بچه جون
مالفوی که همچنان اشک می ریخت فریاد زد:
سیلی درد بار می زنی ها.. بذار بابام از آزکابان بیاد بیرون بهش میگم ببندت به رگبار
سیلی مرگبار..
لوری پوزخندی زد و با حالت تمسخر گفت:
کو تا بابات از اون تو بیاد بیرون.. حالا حالا ها اونجا هستش.
مالفوی در حالی که به نظر می رسید کم آورده با خشم از کافه خارج شد و کراب و گویل هم
مثل کلفتاش دنبالش دویدند.
لوری با حالت خستگی ای گفت:
لارا. ممکن است هری رو به سنت مانگو ببری.؟
لارا با شک و تردید و در حالی که سرش را می خاروند گفت:
باشه. می برم اما با چی ببرم. یک نفره نمی تونم یکی باید با من بیاد.
لوری با حالتی روحیه بخش و شاد گفت:
خواب معلومه با اوتوبوس شوالیه برو..
سپس رویش را به ارنی برگرداند و گفت:
ارنی شما لطفا با لارا برو.
هری نیمه بیهوش بود ولی می تواست روی پاهایش با ایستد.
در هر حال ارنی و لارا هر کدام یک دست هر رو گرفتند و از کافه خارج شدند و با اتوبوس
شوالیه عازم سنت مانگو شدند.
سپس لوری روی یکی از صندلی های کافه نشست و مشغول خوردن یک
فنجان قهوه شد و عده ای هم کافه را ترک کردند و بعضی ها هم مشغول مرتب کردن کافه بودند
که یهو صدای بلندی به گوش رسید..
تا جایی که شیشه های کافه به طور شدیدی لرزیدند.
به نظر صدای یک انفجار بود.

ادامه دارد........................
***************************

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im