پیوز قدیمی
از توی دیوارای تالار هافلپاف
- تولد نقش
- 1396/07/21
- آخرین ورود
- پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
- عضویت
- 1385/12/25
- پستها
- 1511
سوژه جدید
فلش بک
استیون پشت در ایستاده بود. با ترس دستش را به دیوار میفشرد تا از لرزش بیشتر پاهایش جلوگیری کند ، بوی تند خون از داخل اتاق به مشامش میرسید. صدای دورگه ای شروع به صحبت کرد ، صدایی که طنین خوف ناکش ، وحشت را در تک تک سلول های بدن هر کسی زنده میکرد : « این سرنوشتته .... باهاش روبرو شو ... »
صدای نالان و ملتمسانه پدرش به گوشش رسید ، و اینبار قلب استیون به درد آمد : « برای چی میخوای من رو بکشی ؟ فقط چون فکر میکنی من راه نابودی تو رو بلدم ... آره ... من میدونم ... تنها چیزی که تو رو میکشه اون لوح طلسم شده ایه که توی شیون آوارگان مخفی شده ... و مطمئن باش اگر از این مخمسه زنده بیرون بیام خودم نابودت میکنم ... »
صدای دورگه خشمناک فریاد زد : « متاسفم ... زنده نمیمونی ! »
فریادی از درد شنیده شد و از پی آن خنده وحشیانه موجود خون خوار در کل ساختمان طنین انداخت.
استیون دیگر دوام نیاورد ... هرچه بود باید با آن روبرو میشد ... در راه گشود و پای خود را در جوی خونی که در اتاق جاری بود گذاشت ...
اما ...
چیزی در اتاق نبود ... بجز ....
استیون جسد برهنه پدرش را میدید که یک ستاره پنج پر روی سینه اش کشیده شده بود و خون از آن جاری بود. و گردنش از دو طرف بریده شده بود و جویی از خون از آن فواره وار بیرون میزد. و بعد ... صورت سرد و چشمان مرده پدر ....
پایان فلش بک
تصویر مرگ پدرش هر لحظه واضح تر جلوی چشمانش زنده میشد ... بیش از یکسال از آن واقعه میگذشت و حالا ، آن موجود اهریمنی هرچه که بود ، بار دیگر در مسیر زندگی او قرار گرفته بود ...
به جسد روبرویش نگاه کرد ... آن کوچه همیشه خلوت حالا پر از آدم هایی بود که میخواستند ببینند چه اتفاقی افتاده است ... پلیس ماگلی محوطه را محصور کرده بود ... مردم در مورد قتل حرف میزدند و به ستاره پنج پر سینه مقتول و دو شکاف عمیق روی گردنش اشاره میکردند ... اما استیون شونزده ساله از همه این حرف ها فارق بود .... او حالا فقط به فکر نابود کردن این اهریمن نیستی بود ...
<><><><><><><><><><><><><><><><><><>
سوژه کلی : استیون تصمیم میگیری این اهریمن مجهول الحال رو نابود کنه ... موجودی که حتی نمیدونه کی یا چیه ! اون از خاطراتش استفاده میکنه و اون لوح طلسم شده رو از شیون آوارگان پیدا میکنه (مسلما به راحتی پیدا نمیشه چون مخفی شده ) و سپس سعی میکنه اهریمن رو پیدا کنه و نابودش کنه و در این راه اتفاقات گوناگونی براش میافته ...
مثل همیشه پست ها در این تاپیک وحشتناک نوشته میشه ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...


خواهش مي كنم.
از گرابلي پذيرايي كرد.گرابلي خودش رو به سرعت رسوند بالاي سر آلفرد.
و به سمت آلفرد رفت:
) متوجه میشن که باید اجساد رو بسوزونن تا « اهریمن » از اون ها استفاده نکنه .