جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] رینگ دوئل محفل
جزئیات کاربر

یا لطیف
- گفتم سر جات بمون !
سیریوس با لحن تندی جمله ی بالا را خطاب به الیور گفت و ادامه داد :
- این یه دستوره ! حق نداری دخالت کنی ، می فهمی ؟ یکی از ما باید از اینجا زنده بیرون بره و اون هم تو هستی !
الیور با صورت بر افروخته اش به سیریوس نگاه کرد و با صدای بلندی گفت :
- اما من نمی تونم برگردم ! من هم باید باهات بیام .
سیریوس دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت :
- ساکت پسر ! می خوای دوتامون رو به کشتن بدی ؟
بعد دستش را روی شانه ی الیور گذاشت و ادامه داد:
- الیور ، این چیزیه که من انتخاب کردم ، اون نباید بفهمن که تو ما من هستی ! اگه اصرار ریموس نبود تو رو با خودم نمی آوردم . منطقی باش الیور ، این هم یکی از بدی های جنگه ، بعضی وقت ها باید فقط نظاره گر باشی ، امیدوارم بفهمی ، من باید برم . دوست ندارم به خاطر دیر کردنم مسخرم کنه !
- پس لا اقل قبول کن از دور نگاهت کنم !
- اما ...
- خواهش می کنم سیریوس ، مطمئن باش که کاری نمی کنم ، بزار حد اقل از عذاب وجدان خلاص بشم . خواهش می کنم .
سیریوس به چشم های سیاه الیور نگاه کرد . بازتاب تصویر چهره ی آرامش را در آنها می دید :
- باشه ، اما از دور و باید قول بدی که اصلا دخالتی نکنی .
چشمان الیور برقی زد و سیریوس را در آغوش گرفت .
***
ردایش را دور خودش پیچید و در شیار میان دو مجسمه پنهان شد . راهروی تاریک و متروک وزارت از آنجا به خوبی دیده می شد . سیریوس آرام و با وقار در میان مجسمه های شکسته قدم می زد . نگاهی به ساعتش انداخت و به تنه ی مجسمه ی ساحره ای تکیه داد . مه مرموزی در راهرو نشسته بود . چشمان الیور کم کم سنگین می شدند . سرش را به مجسمه ی جن خاکی سمت چپش تکیه داد و آرام چشمانش را بست . سالن در سکوت عجیبی به سر می برد . حتی صدای قدم های سیریوس هم به گوش نمی رسید . در همین حال بود که نا گهان صدای نعره ی سیریوس الیور را از جا پراند . دوئل آنطوری که الیور انتظار داشت شروع نشد . سریع و وحشتناک بود . لسترنج از گوشه ی راهرو طلسمی را به سمت سیریوس فرستاده بود . طلسم به مجسمه ی ساحره برخورد کرد . سیریوس خود را به گوشه ای پرت کرد و فریاد زد :
- استیوپفای ...
لسترنج خود را پشت مجسمه ی شکسته ای پنهان کرد . طلسم مه را شکافت و به انتهای سالن رفت . سیریوس دوباره فریاد زد :
- سکتو سمپرا
طلسم مستقیم به مجسمه ای که لسترنج پشت آن پناه گرفته بود برخورد کرد . صدای قژقژ عجیبی از مجسمه بلند شد . لسترنج چند قدم به سمت جلو برداشت . موهای زیبایش در هوا تاب می خوردند . چوب دستی اش را به سمت مجسمه ی که سیریوس پشت آن بود گرفت و فریاد زد :
- هی ! نکنه می ترسی ؟ انتظارشو داشتم . سیریوس ، تو می تونستی جادوگر سیاه خوبی بشی ، اما اون پاتر لجن ...
سیریوس با حرکتی سریع از پشت مجسمه بیرون آمد و فریاد زد :
- اکپلیار موس ... بار آخرت باشه که به پاتر توهین می کنی ...
با پایان یافتن جمله ی سیریوس لسترنج فریادی از درد کشید و به عقب پرت شد .
الیور از دور شاهد صحنه بود ، چوب دستی لسترنج دقیقا جلوی پای خودش افتاد . سریع آن را برداشت و به سمت سیریوس گرفت . صدای فریادش در گوش الیور پیچید :
- کروشیو ...
سیریوس نعره ای کشید و روی زمین افتاد . الیور با چشمانی وحشت زده به او نگاه می کرد . لسترنج خنده ی مستانه ای می کرد :
- لذت بخشه ! خیلی لذت بخشه ! شکنجه ی یه جادوگر سفید ...
الیور چوب دستی اش را بیرون آورد . نمی توانست همچین صحنه ای را ببیند . سیریوس از درد خود را روی زمین می کشید . الیور بلند شد و با سرعت به سمت لسترنج رفت :
- ازش دور شو کثافت ... اکسپلیارموس
لسترنج با وحشت به سمت الیور برگشت . سیریوس هنوز از درد روی زمین افتاده بود . لسترنج پوزخندی زد و چوب دستی اش را به طرف الیور گرفت :
- آواداکدروا ...
پاهای الیور سست شد . اشعه ی سبز با سرعت به سمت او می آمد . چوب دستی الیور از دستش افتاد .
سیریوس به زحمت ایستاد . مات و مبهوت به جسد الیور نگاه کرد و به طرف آن رفت . لسترنج طلسمی به طرف او فرستاد . طلسم زوزه کشان از کنار او رد شد . سیرویوس به طرف او برگشت و با قدرت فریاد زد :
- سکتوسمپرا ... اکسپلیارموس ... دپریمو ... انگرجیوس ...
لسترنج با وحشت به سیل طلسم هائی که به سمتش می آمدند نگاه کرد و با سرعت به سمت در کناری اش رفت و از راه رو خارج شد .
سیریوس به بالای سر الیور رسید . سرش او را روی پایش گذاشت . قطره اشکی روی صورت زرد الیور چکید . در چشمان باز و بی روحش آثار ترس به خوبی دیده می شد . صدای هق هق سیریوس در راهرو پی چید . مه راهرو رقیق تر شده بود . سالن تاریک تر از آنچه بود به نظر می رسید .
- گفتم سر جات بمون !
سیریوس با لحن تندی جمله ی بالا را خطاب به الیور گفت و ادامه داد :
- این یه دستوره ! حق نداری دخالت کنی ، می فهمی ؟ یکی از ما باید از اینجا زنده بیرون بره و اون هم تو هستی !
الیور با صورت بر افروخته اش به سیریوس نگاه کرد و با صدای بلندی گفت :
- اما من نمی تونم برگردم ! من هم باید باهات بیام .
سیریوس دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت :
- ساکت پسر ! می خوای دوتامون رو به کشتن بدی ؟
بعد دستش را روی شانه ی الیور گذاشت و ادامه داد:
- الیور ، این چیزیه که من انتخاب کردم ، اون نباید بفهمن که تو ما من هستی ! اگه اصرار ریموس نبود تو رو با خودم نمی آوردم . منطقی باش الیور ، این هم یکی از بدی های جنگه ، بعضی وقت ها باید فقط نظاره گر باشی ، امیدوارم بفهمی ، من باید برم . دوست ندارم به خاطر دیر کردنم مسخرم کنه !
- پس لا اقل قبول کن از دور نگاهت کنم !
- اما ...
- خواهش می کنم سیریوس ، مطمئن باش که کاری نمی کنم ، بزار حد اقل از عذاب وجدان خلاص بشم . خواهش می کنم .
سیریوس به چشم های سیاه الیور نگاه کرد . بازتاب تصویر چهره ی آرامش را در آنها می دید :
- باشه ، اما از دور و باید قول بدی که اصلا دخالتی نکنی .
چشمان الیور برقی زد و سیریوس را در آغوش گرفت .
***
ردایش را دور خودش پیچید و در شیار میان دو مجسمه پنهان شد . راهروی تاریک و متروک وزارت از آنجا به خوبی دیده می شد . سیریوس آرام و با وقار در میان مجسمه های شکسته قدم می زد . نگاهی به ساعتش انداخت و به تنه ی مجسمه ی ساحره ای تکیه داد . مه مرموزی در راهرو نشسته بود . چشمان الیور کم کم سنگین می شدند . سرش را به مجسمه ی جن خاکی سمت چپش تکیه داد و آرام چشمانش را بست . سالن در سکوت عجیبی به سر می برد . حتی صدای قدم های سیریوس هم به گوش نمی رسید . در همین حال بود که نا گهان صدای نعره ی سیریوس الیور را از جا پراند . دوئل آنطوری که الیور انتظار داشت شروع نشد . سریع و وحشتناک بود . لسترنج از گوشه ی راهرو طلسمی را به سمت سیریوس فرستاده بود . طلسم به مجسمه ی ساحره برخورد کرد . سیریوس خود را به گوشه ای پرت کرد و فریاد زد :
- استیوپفای ...
لسترنج خود را پشت مجسمه ی شکسته ای پنهان کرد . طلسم مه را شکافت و به انتهای سالن رفت . سیریوس دوباره فریاد زد :
- سکتو سمپرا
طلسم مستقیم به مجسمه ای که لسترنج پشت آن پناه گرفته بود برخورد کرد . صدای قژقژ عجیبی از مجسمه بلند شد . لسترنج چند قدم به سمت جلو برداشت . موهای زیبایش در هوا تاب می خوردند . چوب دستی اش را به سمت مجسمه ی که سیریوس پشت آن بود گرفت و فریاد زد :
- هی ! نکنه می ترسی ؟ انتظارشو داشتم . سیریوس ، تو می تونستی جادوگر سیاه خوبی بشی ، اما اون پاتر لجن ...
سیریوس با حرکتی سریع از پشت مجسمه بیرون آمد و فریاد زد :
- اکپلیار موس ... بار آخرت باشه که به پاتر توهین می کنی ...
با پایان یافتن جمله ی سیریوس لسترنج فریادی از درد کشید و به عقب پرت شد .
الیور از دور شاهد صحنه بود ، چوب دستی لسترنج دقیقا جلوی پای خودش افتاد . سریع آن را برداشت و به سمت سیریوس گرفت . صدای فریادش در گوش الیور پیچید :
- کروشیو ...
سیریوس نعره ای کشید و روی زمین افتاد . الیور با چشمانی وحشت زده به او نگاه می کرد . لسترنج خنده ی مستانه ای می کرد :
- لذت بخشه ! خیلی لذت بخشه ! شکنجه ی یه جادوگر سفید ...
الیور چوب دستی اش را بیرون آورد . نمی توانست همچین صحنه ای را ببیند . سیریوس از درد خود را روی زمین می کشید . الیور بلند شد و با سرعت به سمت لسترنج رفت :
- ازش دور شو کثافت ... اکسپلیارموس
لسترنج با وحشت به سمت الیور برگشت . سیریوس هنوز از درد روی زمین افتاده بود . لسترنج پوزخندی زد و چوب دستی اش را به طرف الیور گرفت :
- آواداکدروا ...
پاهای الیور سست شد . اشعه ی سبز با سرعت به سمت او می آمد . چوب دستی الیور از دستش افتاد .
سیریوس به زحمت ایستاد . مات و مبهوت به جسد الیور نگاه کرد و به طرف آن رفت . لسترنج طلسمی به طرف او فرستاد . طلسم زوزه کشان از کنار او رد شد . سیرویوس به طرف او برگشت و با قدرت فریاد زد :
- سکتوسمپرا ... اکسپلیارموس ... دپریمو ... انگرجیوس ...
لسترنج با وحشت به سیل طلسم هائی که به سمتش می آمدند نگاه کرد و با سرعت به سمت در کناری اش رفت و از راه رو خارج شد .
سیریوس به بالای سر الیور رسید . سرش او را روی پایش گذاشت . قطره اشکی روی صورت زرد الیور چکید . در چشمان باز و بی روحش آثار ترس به خوبی دیده می شد . صدای هق هق سیریوس در راهرو پی چید . مه راهرو رقیق تر شده بود . سالن تاریک تر از آنچه بود به نظر می رسید .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
جزئیات کاربر

***مرحله دوم دوره دوم مسابقات دوئل***
با سلام خدمت تمامی شرکت کنندگان محترم دوه دوم دوئل.دوره دوم همان طور که در پست قبل نیز گفته شده ، از ساعت 00:00 هشتم مهر آغاز و تا 24:00 پانزدهم مهرماه ادامه خواهد داشت.مسابقات در مرحله دوم این دوره به این شرح است:
مسابقه اول: رابستن لسترنج - کالین کریوی
مسابقه دوم: اولیور وود - سیریوس بلک
مسابقه سوم: مرلین کبیر - کورن اسمیت
مسابقه چهارم: چو چانگ - بلیز زابینی
و اما شرح مرحله دوم :
در مرحله دوم در واقع شما و حریفتان در این مرحله که در بالا مشاهده می کنید ، در رول حریف همدیگر نیستید بلکه یکی دوئل کننده ودیگری شاهد یا جانشین دیگری است و هر دو نفر در نمایشنامه در یک سمت دوئل قرار دارند و از همدیگر حمایت می کنند .طرف مقابل دوئل نیز آزاد است و بعهده خود نویسنده گذاشته شده است.همچنین حتما لازم نیست که خودتان را در رول شرکت کننده اصلی دوئل نشان دهید ، می توانید خود شرکت کننده اصلی باشید و یا حریفتان(در مسابقه های بالا و نه نمایشنامه) شرکت کننده دوئل باشد و شما جانشین.باز هم تاکید میکنم انتخاب رقیب و جانشین وی در نمایشنامه آزاد است و بعهده خود شرکت کننده می باشد.همچنین در این مرحله محدودیت زمانی و مکانی نیز وجود ندارد.
سوالی دیگری نیز در این ارتباط بود از طریق پیام شخصی در خدمتم.موفق باشید .با احترام.
با سلام خدمت تمامی شرکت کنندگان محترم دوه دوم دوئل.دوره دوم همان طور که در پست قبل نیز گفته شده ، از ساعت 00:00 هشتم مهر آغاز و تا 24:00 پانزدهم مهرماه ادامه خواهد داشت.مسابقات در مرحله دوم این دوره به این شرح است:
مسابقه اول: رابستن لسترنج - کالین کریوی
مسابقه دوم: اولیور وود - سیریوس بلک
مسابقه سوم: مرلین کبیر - کورن اسمیت
مسابقه چهارم: چو چانگ - بلیز زابینی
و اما شرح مرحله دوم :
در مرحله دوم در واقع شما و حریفتان در این مرحله که در بالا مشاهده می کنید ، در رول حریف همدیگر نیستید بلکه یکی دوئل کننده ودیگری شاهد یا جانشین دیگری است و هر دو نفر در نمایشنامه در یک سمت دوئل قرار دارند و از همدیگر حمایت می کنند .طرف مقابل دوئل نیز آزاد است و بعهده خود نویسنده گذاشته شده است.همچنین حتما لازم نیست که خودتان را در رول شرکت کننده اصلی دوئل نشان دهید ، می توانید خود شرکت کننده اصلی باشید و یا حریفتان(در مسابقه های بالا و نه نمایشنامه) شرکت کننده دوئل باشد و شما جانشین.باز هم تاکید میکنم انتخاب رقیب و جانشین وی در نمایشنامه آزاد است و بعهده خود شرکت کننده می باشد.همچنین در این مرحله محدودیت زمانی و مکانی نیز وجود ندارد.
سوالی دیگری نیز در این ارتباط بود از طریق پیام شخصی در خدمتم.موفق باشید .با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/7/8 0:08:51
از پروفسور کوییرل و [url=
جزئیات کاربر

مرحله اول دوره دوم دوئل
مسابقه 1 : مریدانوس 0 – رابستن لسترنج 23
پست شماره 58 رابستن لسترنج:
رابستن عزیز پستت از سوژه جالبی برخوردار بود و به خوبی روی آن کار کرده بودی.غلطهای تایپی در پستت نیز به چشم می خورد.البته به نظر من اگر کمی بیشتر به توصیف دوئل می پرداختی ، پست بهتری از آب درمی آمد.البته به نظر من بهتر بود در پایان پستت کمی هم به سرنوشت شمشیر به طور واضح می پرداختی و با ادامه ای طنز گونه ، به پستت پایان زیباتری می بخشیدی.موفق باشی.
مسابقه 2 : ایگور کارکاروف20 – اولیور وود 23
پست شماره 56 ایگور کارکاروف:
خب در ابتدای پستت از توصیفاتت قشنگی استفاده کرده بودی.گرچه از لحاظ هری پاتری سوژه تان مشکل داشت و اولیور را با ایگور تقریبا هم سن فرض کرده بودید ولی تقریبا تا اواخر پست ، سوژه تان را به خوبی پیش برده بودید و ترس ایگور را به خوبی نمایش داده بودید.انقلاب درونی ایگور را با شوکی که از حمله ایگور به اولیور وارد کردی به خوبی به تصویر کشیدی ولی به نظر من در این بخش بهتر بود کمی بیشتر به توصیف آن می پرداختی و سپس به سی دقیقه بعد می رفتی.البته یکی دو مورد غلط تایپی در پستت به چشم می خورد.در چند مورد نیز روانی جملات چه از نظر معنایی و چه نگارشی مشکل داشت که با سابقه ای که از پستهای زیبای شما سراغ داریم ، می توانستید با کمی کار بر روی آن ، پست بهتری خلق کنید.
پست شماره 63 اولیور وود:
خب شما هم همانند ایگور عزیز بیشتر پستت را به توصیف دوئل اختصاص داده بودی ، با این تفوات که آنرا پورش داده بودی .خصوصیت مثبت پستت این بود که علیرغم توصیف دوئل در بیشتر پست ، خستگی و کسالت حاصل از آن را نداشت و خواننده را خسته نمی کرد.در پستت چند غلط املایی به چشم می خورد از قبیل مسدود.البته به نظر من پستت هم از لحاظ سوژه و هم از لحاظ نگارشی کامل بود.موفق باشی.با احترام.
مسابقه 3: مرلین کبیر 24 -سوروس اسنیپ19
پست شماره 55 سوروس اسنیپ:
ابتدای پستت طنز مناسبی داشت که البته در قسمت دیالوگهای اسنیپ برای اضافه کردن امتیاز به دراکو با یکی دو جمله ناقص که مفهوم را ناقص می رساند و یکی دو اشتباه تایپی روبرو بودیم کهدر ادامه پست نیز به تعدادشان افزوده شده بود.البته در دیالوگهای اولیه مشخص نکرده بودی که مینروا هم در صحنه حضور داره و بعد از دیالوگ آنرا گفته بودی که بهتر بود او را در صحنه وارد می کردی تا به طنز پستت کمک کند و علاوه بر آن حضور مینروا و دست به سر کردن وی ، ناگهانی نباشد.البته دلیل دوئل کمی نامتعارف بود و در پستت به دوئل نیز کم پرداخته شده بود، گرچه اگر مرلین را زودتروارد داستان می کردی شاید این عیب تا حدودی پوشیده می شد.البته بایدواقعا بهت در مورد انتخاب سوژه های فرعی تبریک بگویم ، سوزه های فرعی زیبایی بکار برده بودی از قبیل دویدن دامبل و یا کسر ثانیه مرلین.
پست شماره 64 مرلین کبیر:
خب در ابتدای پست با کمی تغییر در ضرب المثل های رایج ، و خنده دار کردن توصیفات ادبی ، شروع بسیار خوبی داشتید.گرچه دلیل اصلی دوئل و اینکه صرفا چرا دانش آموزان سوروس را به دوئل با مرلین مجبور کردند و اصلا موضوع چه بوده است و در واقع پیش زمینه برای علت آن نپرداخته بودید ولی با استفاده از شیوه جدید در دوئل و شوک وارد از استفاده از وسائل ماگلی در دوئل ، تا حدودی این موضوع نقص را پوشانده بودید.ضمن اینکه با سوژه های فرعی زیبا از قبیل هری پاتری کردن پست و اشاره به مرگ دامبلدور توسط اسنیپ ، تکه های جالبی خلق کرده بودید.موفق باشید.
مسابقه 4: چو چانگ 23 – آبرفورث دامبلدور19
پست شماره 65 آبرفورث دامبلدور:
خب در ابتدای پست به دو موضوع اشاره کرده بودی که بهتر بود دلیل و پشتوانهای برای یکی از آنها و نیز سرانجامی برای دیگری در نظر می گرفتی.مورد اول دلیل اینکه دوئل فقط بین گریف و اسلی باید برگزار می شد ، بهتربود توضیح و یا دلیلی نیز واسه این مورد می آوردی چون بهرصورت در روند پستت نیز نقش تعیین کننده ای داشت و دیگری دلیل عدم شرکت دوئل بعد از شکست خورن آبرفورث از ساحره ای بود که بهتر بود که دلیل و سرانجامی برای آن در نظر می گرفتی.توضیحات داخل پرانتزت گرچه به طنز پستت کمک کرده بود ولی بهتر بود کمتر از آنها استفاده می کردی چون همه آنها ضروری نبودتا هم تاثیر بیشتری بگذارد و هم اینکه از مقدار متعادلش تجاوز نکند.در پایان پست هم توجه به این موضوع نکرده بودی که فقط قرار بوده اعضای گریف و اسلی به هاگزمید بروند و چو در پشت یکی از مغاز ها تغییر شکل داده ، بهتر بوده قبل از آن و در مدرسه به این موضوع اشاره می کردی.
پست شماره 66 چو چانگ:
خب باید گفت که پست تقریبا هری پاتری بود ، تقریبا از این لحاظ که ورژن تا پایان کتاب پنجم اش بود.در اواسط پست ذکر کرده بودی که چو فقط یک طلسم برای دوئل بلد بوده است و آن هم اکسپلیارموس بوده ولی بعد از آن چو از پروتگو استفاده کرده است.به سوژه خود خوب پرداخته بودی و خصوصیاتی که در مورد آبرفورث مطرح کرده بودی تقریبا با خصوصیاتش که در کتاب پنجم اشاره شده بود ، تطابق داشت.موفق باشی.
مسابقه 5: لیلی اوانز – جرج ویزلی
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه 6: بلیز زابینی 25 -ریموس لوپین 18
پست شماره 57 ریموس لوپین:
خب در ابتدای پست با توجه به اینکه ریموس به گفته خودش تمام شب بیدار بوده و از شی نگهبانی می کرده ، بهتر بود این سخن را نمی گفتی تا مقصر دانستن ریموس توسط خودش در ادامه پست موجه تر جلوه کند.گفت و گوهای ابتدایی پست با اینکه در حین صحبتها ، گوینده آنها را مشخص کرده بودی ولی بهتر بود با توضیحات و فضاسازی همراه باشد ، این را با توجه به سبک نوشتاری پستت می گم.البته در مورد شی گرایبلی و اینکه دامبلدور چگونه به نوعی صاحب ان محسوب می شده ، بهتر بود کمی بیشتر توضیح می دادی.خب با اینکه سعی کرده بودی پایان جالبی به پستت ببخشی و تا حدودی هم موفق شده بودی ولی آرامش دامبلدور با وجود انکه شی به سمت لرد برمی گشت کمی عجیب می نمود.موفق باشی.
پست شماره 60 بلیز زابینی:
خب به جرئت می توانم بگویم که بهترین پست این مرحله را از شما شاهد بودیم و من با حتی با چند بار خواندن آن نتوانستم موردی قابل ذکری را پیدا کنم که در نقد ذکر کنم ، جز سوژه زیبا ، فضاسازی جالب و طنز جالب و منحصر به فرد.موفق باشید.
مسابقه 7 : ویولت بودلر – جسیکا پاتر
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه 8: هلگا هافلپاف 0 – کورن اسمیت 23
پست شماره 59 کورن اسمیت:
با اینکه پستتان روند تقریبا سریعی داشت ولی شروع و پایان جذابی را برای ان انتخاب کرده بودید و سوژه جوانمردی را برای آن برگزیده بودید ، هر چند در پایان پست سرنوشت مرد دوم شنل پوش مشخص نشد و با توجه به توصیفاتتان از این دو نفر مسلما ، دیگری نیز می توانست خطرناک واقع شود.موفق باشی.
مسابقه 9: سالازار اسلیترین –فنریر گری بک
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه 10: آوریل – اندرومیدا
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه 11: آلیشیا اسپینت – اسکاور
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه دوازده : کالین کریوی 22 -سیریوس بلک 23
پست شماره 53 کالین کریوی:
خب موردی که بیشتر از موارد دیگر در اولین بار خواندن پستتان به چشم می خورد غلطهای تایپی در اواسط پستتان بود. به نظر بنده در قسمت فریاد مرد جوان پس از بیهوشی گراپ بهتر بود هویت مرد جوان را مشخص می کردید. البته از لحاظ سوژه مشخص بود که کار شده است و با کار کاردن بر تکه هایی از آن توانسته بودید پست خوبی را خلق کنید به خصوص صحنه بیهوش کردن گراپ و یا حرکات نورممد.
پست شماره 54 سیریوس بلک:
خب در پست شما نیز همانند پست کالین غلطهای تایپی دیده می شود ولی با تفاوت اینکه در ابتدای پستتان بود.از سوژه قشنگی استفاده کرده بودید و با پایان بخشیدن به دوئل به شکلی دوستانه و مقصر اصلی را معرفی کردن تقریبا جالب عمل کرده بودید.البته کمی دوئل پستت کم بود و بیشتر به حواشی پرداخته بودی.از تکه های جالب پستت می توان به لباس ابریشمی بودن ساحره برای طنز و یا توصیف کمک سیریوس به ساحره در ابتدای پست اشاره کرد.
باید گفت سخت ترین داوری مرحله اول این دوره این مسابقه بود و بعد از بررسی بسیار نتیجه فوق حاصل شد.
پ.ن: با توجه به صعود هفت نفر از این مرحله و جهت جلوگیری از عدم بهم خوردن برنامه مسابقات ، بازنده ای که بالاترین امتیاز را نیز کسب کرده است به مرحله بعد صعود خواهد کرد.با این حساب شرکت کنندگان مرحله دوم دوره دوم دوئل بدین قرار می باشند:
رابستن لسترنج - اولیور وود - مرلین کبیر - چو چانگ - بلیز زابینی - کورن اسمیت - سیریوس بلک - کالین کریوی
قرعه کشی مسابقات مرحله دوم و اعلام رقیبان بهمراه شرح مرحله دوم به زودی زده خواهد شد.مرحله دوم از ساعت 00:00 هشتم مهرماه آغاز و تا 24:00 پانزدهم مهرماه ادامه خواهد داشت.با احترام.
مسابقه 1 : مریدانوس 0 – رابستن لسترنج 23
پست شماره 58 رابستن لسترنج:
رابستن عزیز پستت از سوژه جالبی برخوردار بود و به خوبی روی آن کار کرده بودی.غلطهای تایپی در پستت نیز به چشم می خورد.البته به نظر من اگر کمی بیشتر به توصیف دوئل می پرداختی ، پست بهتری از آب درمی آمد.البته به نظر من بهتر بود در پایان پستت کمی هم به سرنوشت شمشیر به طور واضح می پرداختی و با ادامه ای طنز گونه ، به پستت پایان زیباتری می بخشیدی.موفق باشی.
مسابقه 2 : ایگور کارکاروف20 – اولیور وود 23
پست شماره 56 ایگور کارکاروف:
خب در ابتدای پستت از توصیفاتت قشنگی استفاده کرده بودی.گرچه از لحاظ هری پاتری سوژه تان مشکل داشت و اولیور را با ایگور تقریبا هم سن فرض کرده بودید ولی تقریبا تا اواخر پست ، سوژه تان را به خوبی پیش برده بودید و ترس ایگور را به خوبی نمایش داده بودید.انقلاب درونی ایگور را با شوکی که از حمله ایگور به اولیور وارد کردی به خوبی به تصویر کشیدی ولی به نظر من در این بخش بهتر بود کمی بیشتر به توصیف آن می پرداختی و سپس به سی دقیقه بعد می رفتی.البته یکی دو مورد غلط تایپی در پستت به چشم می خورد.در چند مورد نیز روانی جملات چه از نظر معنایی و چه نگارشی مشکل داشت که با سابقه ای که از پستهای زیبای شما سراغ داریم ، می توانستید با کمی کار بر روی آن ، پست بهتری خلق کنید.
پست شماره 63 اولیور وود:
خب شما هم همانند ایگور عزیز بیشتر پستت را به توصیف دوئل اختصاص داده بودی ، با این تفوات که آنرا پورش داده بودی .خصوصیت مثبت پستت این بود که علیرغم توصیف دوئل در بیشتر پست ، خستگی و کسالت حاصل از آن را نداشت و خواننده را خسته نمی کرد.در پستت چند غلط املایی به چشم می خورد از قبیل مسدود.البته به نظر من پستت هم از لحاظ سوژه و هم از لحاظ نگارشی کامل بود.موفق باشی.با احترام.
مسابقه 3: مرلین کبیر 24 -سوروس اسنیپ19
پست شماره 55 سوروس اسنیپ:
ابتدای پستت طنز مناسبی داشت که البته در قسمت دیالوگهای اسنیپ برای اضافه کردن امتیاز به دراکو با یکی دو جمله ناقص که مفهوم را ناقص می رساند و یکی دو اشتباه تایپی روبرو بودیم کهدر ادامه پست نیز به تعدادشان افزوده شده بود.البته در دیالوگهای اولیه مشخص نکرده بودی که مینروا هم در صحنه حضور داره و بعد از دیالوگ آنرا گفته بودی که بهتر بود او را در صحنه وارد می کردی تا به طنز پستت کمک کند و علاوه بر آن حضور مینروا و دست به سر کردن وی ، ناگهانی نباشد.البته دلیل دوئل کمی نامتعارف بود و در پستت به دوئل نیز کم پرداخته شده بود، گرچه اگر مرلین را زودتروارد داستان می کردی شاید این عیب تا حدودی پوشیده می شد.البته بایدواقعا بهت در مورد انتخاب سوژه های فرعی تبریک بگویم ، سوزه های فرعی زیبایی بکار برده بودی از قبیل دویدن دامبل و یا کسر ثانیه مرلین.
پست شماره 64 مرلین کبیر:
خب در ابتدای پست با کمی تغییر در ضرب المثل های رایج ، و خنده دار کردن توصیفات ادبی ، شروع بسیار خوبی داشتید.گرچه دلیل اصلی دوئل و اینکه صرفا چرا دانش آموزان سوروس را به دوئل با مرلین مجبور کردند و اصلا موضوع چه بوده است و در واقع پیش زمینه برای علت آن نپرداخته بودید ولی با استفاده از شیوه جدید در دوئل و شوک وارد از استفاده از وسائل ماگلی در دوئل ، تا حدودی این موضوع نقص را پوشانده بودید.ضمن اینکه با سوژه های فرعی زیبا از قبیل هری پاتری کردن پست و اشاره به مرگ دامبلدور توسط اسنیپ ، تکه های جالبی خلق کرده بودید.موفق باشید.
مسابقه 4: چو چانگ 23 – آبرفورث دامبلدور19
پست شماره 65 آبرفورث دامبلدور:
خب در ابتدای پست به دو موضوع اشاره کرده بودی که بهتر بود دلیل و پشتوانهای برای یکی از آنها و نیز سرانجامی برای دیگری در نظر می گرفتی.مورد اول دلیل اینکه دوئل فقط بین گریف و اسلی باید برگزار می شد ، بهتربود توضیح و یا دلیلی نیز واسه این مورد می آوردی چون بهرصورت در روند پستت نیز نقش تعیین کننده ای داشت و دیگری دلیل عدم شرکت دوئل بعد از شکست خورن آبرفورث از ساحره ای بود که بهتر بود که دلیل و سرانجامی برای آن در نظر می گرفتی.توضیحات داخل پرانتزت گرچه به طنز پستت کمک کرده بود ولی بهتر بود کمتر از آنها استفاده می کردی چون همه آنها ضروری نبودتا هم تاثیر بیشتری بگذارد و هم اینکه از مقدار متعادلش تجاوز نکند.در پایان پست هم توجه به این موضوع نکرده بودی که فقط قرار بوده اعضای گریف و اسلی به هاگزمید بروند و چو در پشت یکی از مغاز ها تغییر شکل داده ، بهتر بوده قبل از آن و در مدرسه به این موضوع اشاره می کردی.
پست شماره 66 چو چانگ:
خب باید گفت که پست تقریبا هری پاتری بود ، تقریبا از این لحاظ که ورژن تا پایان کتاب پنجم اش بود.در اواسط پست ذکر کرده بودی که چو فقط یک طلسم برای دوئل بلد بوده است و آن هم اکسپلیارموس بوده ولی بعد از آن چو از پروتگو استفاده کرده است.به سوژه خود خوب پرداخته بودی و خصوصیاتی که در مورد آبرفورث مطرح کرده بودی تقریبا با خصوصیاتش که در کتاب پنجم اشاره شده بود ، تطابق داشت.موفق باشی.
مسابقه 5: لیلی اوانز – جرج ویزلی
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه 6: بلیز زابینی 25 -ریموس لوپین 18
پست شماره 57 ریموس لوپین:
خب در ابتدای پست با توجه به اینکه ریموس به گفته خودش تمام شب بیدار بوده و از شی نگهبانی می کرده ، بهتر بود این سخن را نمی گفتی تا مقصر دانستن ریموس توسط خودش در ادامه پست موجه تر جلوه کند.گفت و گوهای ابتدایی پست با اینکه در حین صحبتها ، گوینده آنها را مشخص کرده بودی ولی بهتر بود با توضیحات و فضاسازی همراه باشد ، این را با توجه به سبک نوشتاری پستت می گم.البته در مورد شی گرایبلی و اینکه دامبلدور چگونه به نوعی صاحب ان محسوب می شده ، بهتر بود کمی بیشتر توضیح می دادی.خب با اینکه سعی کرده بودی پایان جالبی به پستت ببخشی و تا حدودی هم موفق شده بودی ولی آرامش دامبلدور با وجود انکه شی به سمت لرد برمی گشت کمی عجیب می نمود.موفق باشی.
پست شماره 60 بلیز زابینی:
خب به جرئت می توانم بگویم که بهترین پست این مرحله را از شما شاهد بودیم و من با حتی با چند بار خواندن آن نتوانستم موردی قابل ذکری را پیدا کنم که در نقد ذکر کنم ، جز سوژه زیبا ، فضاسازی جالب و طنز جالب و منحصر به فرد.موفق باشید.
مسابقه 7 : ویولت بودلر – جسیکا پاتر
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه 8: هلگا هافلپاف 0 – کورن اسمیت 23
پست شماره 59 کورن اسمیت:
با اینکه پستتان روند تقریبا سریعی داشت ولی شروع و پایان جذابی را برای ان انتخاب کرده بودید و سوژه جوانمردی را برای آن برگزیده بودید ، هر چند در پایان پست سرنوشت مرد دوم شنل پوش مشخص نشد و با توجه به توصیفاتتان از این دو نفر مسلما ، دیگری نیز می توانست خطرناک واقع شود.موفق باشی.
مسابقه 9: سالازار اسلیترین –فنریر گری بک
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه 10: آوریل – اندرومیدا
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه 11: آلیشیا اسپینت – اسکاور
عدم شرکت در مسابقه و حذف هر دو شرکت کننده از مسابقات
مسابقه دوازده : کالین کریوی 22 -سیریوس بلک 23
پست شماره 53 کالین کریوی:
خب موردی که بیشتر از موارد دیگر در اولین بار خواندن پستتان به چشم می خورد غلطهای تایپی در اواسط پستتان بود. به نظر بنده در قسمت فریاد مرد جوان پس از بیهوشی گراپ بهتر بود هویت مرد جوان را مشخص می کردید. البته از لحاظ سوژه مشخص بود که کار شده است و با کار کاردن بر تکه هایی از آن توانسته بودید پست خوبی را خلق کنید به خصوص صحنه بیهوش کردن گراپ و یا حرکات نورممد.
پست شماره 54 سیریوس بلک:
خب در پست شما نیز همانند پست کالین غلطهای تایپی دیده می شود ولی با تفاوت اینکه در ابتدای پستتان بود.از سوژه قشنگی استفاده کرده بودید و با پایان بخشیدن به دوئل به شکلی دوستانه و مقصر اصلی را معرفی کردن تقریبا جالب عمل کرده بودید.البته کمی دوئل پستت کم بود و بیشتر به حواشی پرداخته بودی.از تکه های جالب پستت می توان به لباس ابریشمی بودن ساحره برای طنز و یا توصیف کمک سیریوس به ساحره در ابتدای پست اشاره کرد.
باید گفت سخت ترین داوری مرحله اول این دوره این مسابقه بود و بعد از بررسی بسیار نتیجه فوق حاصل شد.
پ.ن: با توجه به صعود هفت نفر از این مرحله و جهت جلوگیری از عدم بهم خوردن برنامه مسابقات ، بازنده ای که بالاترین امتیاز را نیز کسب کرده است به مرحله بعد صعود خواهد کرد.با این حساب شرکت کنندگان مرحله دوم دوره دوم دوئل بدین قرار می باشند:
رابستن لسترنج - اولیور وود - مرلین کبیر - چو چانگ - بلیز زابینی - کورن اسمیت - سیریوس بلک - کالین کریوی
قرعه کشی مسابقات مرحله دوم و اعلام رقیبان بهمراه شرح مرحله دوم به زودی زده خواهد شد.مرحله دوم از ساعت 00:00 هشتم مهرماه آغاز و تا 24:00 پانزدهم مهرماه ادامه خواهد داشت.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از پروفسور کوییرل و [url=
جزئیات کاربر

مسابقه چهار - آبرفورث دامبلدور و چو چانگ
-میریم هاگزهد، اونجا واسه هممون به اندازه کافی جا هست!
- اونجا با اون کافه دار کثیفش! جای دیگه ای نبود!؟
- چرا نمیریم سه دسته جارو؟
- اونجا پر از بچه های مدرسه ست...امکان نداره صدامونو نشنون!
دسته بزرگی از دانش آموزان بر سر میز گریفیندور تجمع کرده بودند؛ چشم هرکس که وارد سرسرا میشد، به طرف این دسته می چرخید. زیادی جلب توجه می کردند.
-باشه، باشه، هاگزهد! فقط هرچه زودتر از اینجا برین...بدجوری دارن نگامون میکنن! زود باشین!
عده ای به رضایت و عده ای از نارضایتی سر تکان دادند و به طرف میزهای خودشان رفتند. تنها دانش آموزان گریفیندور بر سر میز باقی مانده بودند.
هری نفس راحتی کشید و با آرامش در صندلیش فرو رفت. شنبه، هاگزهد...و تمام این جمعیت بزرگ قرار بود آنجا باشند...آماده برای اولین مبارزه ها بر علیه آمبریج...می توانست چهره آمبریج را وقتی که تمام آنها در امتحان سمج آخر سال با موفقیت "عالی" می گرفتند را تصور کند...
شنبه
هری، هرمیون و رون در کافه هاگزهد نشسته بودند. کافه به طور اسف باری کثیف بود و کافه دار آن هم دست کمی از کافه اش نداشت. تعداد کمی مشتری بر سر میزها نشسته بودند و تقریبا هیچ کدام ظاهر عادی نداشتند.
در باز شد و عده ای با عجله وارد کافه شدند. اولین نفرات جلسه سر رسیده بودند. تقریبا بلافاصله بعد از آنها عده دیگری در حالی که جلوی نور خورشید را که در بیرون می تابید گرفته بودند، وارد شدند: جینی ویزلی، مایکل کرنر، چو چانگ، ماریه تا اجکومب.
با دیدن چو دل هری پایین ریخت. چو لبخندی به هری زد و همراه با ماریه تا بر دو صندلی خاک گرفته نشست. عده دیگری نیز وارد شدند و میز بزرگ به طور کامل پر شد. حالا همه افراد داخل کافه به این جمع بزرگ چشم دوخته بودند.
هرمیون سقلمه ای به هری زد. هری گلویش را صاف کرد و جمعیت بلافاصله ساکت شدند. همه به هری چشم دوخته بودند، دانش آموزان مشتاق، مشتریان مرموز کافه، و حتی کافه دار کثیفی که با نگاهش به درون هری نفوذ می کرد.
هری شروع کرد. با صدایی توام با نگرانی، صحبتش آغاز شد و رفته رفته نگرانی از وجودش رخت بر بست.
در حالی که لبخند چو را به یاد می آورد، انرژی گرفت و صدایش بالا رفت. از الف دال گفت، از مقصودی که داشتند، از آمبریج، از دفاع در برابر جادوی سیاه، از طلسم ها...
سرانجام مدتی بعد چشمان مشتریان کافه به طرف جمعی چرخید که در حال بلند شدن بودند. اکثرا خداحافظی کردند و پس از چند دقیقه، از جمع حاضر تنها پنج نفر باقی ماندند: هری، هرمیون، رون، چو، ماریه تا.
هری، هرمیون و رون به طرف در به راه افتادند.هری به چو چشم دوخته بود و چو، با اطلاع از این موقعیت، لبخندی تحویلش داد و دل هری برای چندمین بار در طول آن روز پایین ریخت. آن سه از در کافه هاگزهد خارج شدند و سرانجام تنها چو و ماریه تا باقی ماندند.
چو رو به ماریه تا گفت:
- تو برو، من باید پول نوشیدنیم رو بدم.
ماریه تا نچ نچی کرد و سپس از در بیرون رفت. چو کیفش را برداشت تا به طرف پیشخوان برود.
- هی خوشگله!
چو بلافاصله چرخید تا با صاحب صدا رو برو شود. انتظار یکی از مشتریان را داشت، حال آنکه صاحب کافه در حالی که نیشخند می زد به او چشم دوخته بود.
- من همه حرفاتونو شنیدم!
ابروهای چو با این حرف صاحب کافه در هم رفتند. چشم در چشمان آبی کافه دار دوخته بود.
کافه دار نیشخندی زد و با دیدن ابروهای درهم چو، ادامه داد:
- آرره، شنیدم و قراره به اون زنیکه، آمبریج، همشو تعریف کنم! خوشت نیومد نه!؟
دست چو بلافاصله به طرف چوبدستی اش رفت. چوبدستی کافه دار قبل از آن در دستش بود.
چو در حالی که چوبدستی اش را بالا گرفته بود، کافه دار را به مبارزه خواند:
- خوب، پس برو بگو! حتما پول خوبی هم بهت میده! این دلیلیه که میخوای بری پیشش، نه؟
کافه دار نیز چوبدستی را بالا گرفت.
- پس خیال دوئل داری!
- اکسپلیارموس!
آبرفورث تکانی خورد و از دسترس طلسم چو خارج شد. حالا ابروهای او هم درهم رفته بود.
حقیقت این بود که چو غیر از این یک طلسم، طلسم حمله دیگری بلد نبود. برای همین بود که میخواست در الف دال عضو باشد، برای اینکه در دوئل های این چنینی بتواند از علاوه بر دفاع از خود، حمله هم بکند.
چوبدستی آبرفورث طی چند لحظه غفلت چو تکانی دایره وار از صاحبش دریافت کرده بود و حالا آبرفورث طلسم را اجرا میکرد:
- سالویو...سالویو دیفندوم!
چو تنها توانست جاخالی دهد. هنگامی که می چرخید متوجه شد که جمیع مشتریان کافه بیرون رفته اند. حالا تنها او و آبرفورث آنجا بودند.
دوباره چرخید و با آبرفورث روبرو شد. تنها کاری که می توانست بکند، دفاع بود. چوبدستی اش را تکانی داد و زمزمه کرد:
- پروتگو!
احساسی گرم از دیوار محافظی که حفاظتش میکرد، وجودش را فرا گرفت. آبرفورث از بین مانع شفاف با نگاهی عجیب به او خیره شده بود. چو نیز متقابلا چشم در چشم او دوخت.
ناگهان در به شدت باز شد و نور از بیرون بر کافه کثیف تابید. ماریه تا در چارچوب در ایستاده بود و دو چوبدستی به دست را نگاه می کرد.
ابروهای کم رنگش را بالا برد و از چو به آبرفورث و از آبرفورث به چو چشم گرداند. آبرفورث چوبدستی اش را پایین برد. چو تکانی برای از بین بردن مانع شفاف به چوبدستی اش داد، و سپس او هم چوبش را پایین برد.
ماریه تا به طرف چو دوید و کنار او ایستاد. سپس در حالی که ابروهای کم رنگش لحظه به لحظه بالاتر می رفتند گفت:
- اومده بودی پول نوشیدنیتو بدی....نه!؟
چو سری تکان داد و به طرف پیشخوان رفت. آبرفورث قبلا به سرجایش در پشت پیشخوان بازگشته بود. لحظه ای که چو به پیشخوان نزدیک شد، آبرفورث با صدایی زمزمه وار گفت:
- بهرحال، من به اون نمیگفتم...حتی اگه دوئل نمیکردی....خوشگله!
آخرین کلمه را با نیشخند ادا کرد. چو دوباره سری تکان داد. دو سکه نقره را بر پیشخوان گذاشت، و همراه با ماریه تا از کافه کثیف و ساکت خارج شد.
-میریم هاگزهد، اونجا واسه هممون به اندازه کافی جا هست!
- اونجا با اون کافه دار کثیفش! جای دیگه ای نبود!؟
- چرا نمیریم سه دسته جارو؟
- اونجا پر از بچه های مدرسه ست...امکان نداره صدامونو نشنون!
دسته بزرگی از دانش آموزان بر سر میز گریفیندور تجمع کرده بودند؛ چشم هرکس که وارد سرسرا میشد، به طرف این دسته می چرخید. زیادی جلب توجه می کردند.
-باشه، باشه، هاگزهد! فقط هرچه زودتر از اینجا برین...بدجوری دارن نگامون میکنن! زود باشین!
عده ای به رضایت و عده ای از نارضایتی سر تکان دادند و به طرف میزهای خودشان رفتند. تنها دانش آموزان گریفیندور بر سر میز باقی مانده بودند.
هری نفس راحتی کشید و با آرامش در صندلیش فرو رفت. شنبه، هاگزهد...و تمام این جمعیت بزرگ قرار بود آنجا باشند...آماده برای اولین مبارزه ها بر علیه آمبریج...می توانست چهره آمبریج را وقتی که تمام آنها در امتحان سمج آخر سال با موفقیت "عالی" می گرفتند را تصور کند...
شنبه
هری، هرمیون و رون در کافه هاگزهد نشسته بودند. کافه به طور اسف باری کثیف بود و کافه دار آن هم دست کمی از کافه اش نداشت. تعداد کمی مشتری بر سر میزها نشسته بودند و تقریبا هیچ کدام ظاهر عادی نداشتند.
در باز شد و عده ای با عجله وارد کافه شدند. اولین نفرات جلسه سر رسیده بودند. تقریبا بلافاصله بعد از آنها عده دیگری در حالی که جلوی نور خورشید را که در بیرون می تابید گرفته بودند، وارد شدند: جینی ویزلی، مایکل کرنر، چو چانگ، ماریه تا اجکومب.
با دیدن چو دل هری پایین ریخت. چو لبخندی به هری زد و همراه با ماریه تا بر دو صندلی خاک گرفته نشست. عده دیگری نیز وارد شدند و میز بزرگ به طور کامل پر شد. حالا همه افراد داخل کافه به این جمع بزرگ چشم دوخته بودند.
هرمیون سقلمه ای به هری زد. هری گلویش را صاف کرد و جمعیت بلافاصله ساکت شدند. همه به هری چشم دوخته بودند، دانش آموزان مشتاق، مشتریان مرموز کافه، و حتی کافه دار کثیفی که با نگاهش به درون هری نفوذ می کرد.
هری شروع کرد. با صدایی توام با نگرانی، صحبتش آغاز شد و رفته رفته نگرانی از وجودش رخت بر بست.
در حالی که لبخند چو را به یاد می آورد، انرژی گرفت و صدایش بالا رفت. از الف دال گفت، از مقصودی که داشتند، از آمبریج، از دفاع در برابر جادوی سیاه، از طلسم ها...
سرانجام مدتی بعد چشمان مشتریان کافه به طرف جمعی چرخید که در حال بلند شدن بودند. اکثرا خداحافظی کردند و پس از چند دقیقه، از جمع حاضر تنها پنج نفر باقی ماندند: هری، هرمیون، رون، چو، ماریه تا.
هری، هرمیون و رون به طرف در به راه افتادند.هری به چو چشم دوخته بود و چو، با اطلاع از این موقعیت، لبخندی تحویلش داد و دل هری برای چندمین بار در طول آن روز پایین ریخت. آن سه از در کافه هاگزهد خارج شدند و سرانجام تنها چو و ماریه تا باقی ماندند.
چو رو به ماریه تا گفت:
- تو برو، من باید پول نوشیدنیم رو بدم.
ماریه تا نچ نچی کرد و سپس از در بیرون رفت. چو کیفش را برداشت تا به طرف پیشخوان برود.
- هی خوشگله!
چو بلافاصله چرخید تا با صاحب صدا رو برو شود. انتظار یکی از مشتریان را داشت، حال آنکه صاحب کافه در حالی که نیشخند می زد به او چشم دوخته بود.
- من همه حرفاتونو شنیدم!
ابروهای چو با این حرف صاحب کافه در هم رفتند. چشم در چشمان آبی کافه دار دوخته بود.
کافه دار نیشخندی زد و با دیدن ابروهای درهم چو، ادامه داد:
- آرره، شنیدم و قراره به اون زنیکه، آمبریج، همشو تعریف کنم! خوشت نیومد نه!؟
دست چو بلافاصله به طرف چوبدستی اش رفت. چوبدستی کافه دار قبل از آن در دستش بود.
چو در حالی که چوبدستی اش را بالا گرفته بود، کافه دار را به مبارزه خواند:
- خوب، پس برو بگو! حتما پول خوبی هم بهت میده! این دلیلیه که میخوای بری پیشش، نه؟
کافه دار نیز چوبدستی را بالا گرفت.
- پس خیال دوئل داری!
- اکسپلیارموس!
آبرفورث تکانی خورد و از دسترس طلسم چو خارج شد. حالا ابروهای او هم درهم رفته بود.
حقیقت این بود که چو غیر از این یک طلسم، طلسم حمله دیگری بلد نبود. برای همین بود که میخواست در الف دال عضو باشد، برای اینکه در دوئل های این چنینی بتواند از علاوه بر دفاع از خود، حمله هم بکند.
چوبدستی آبرفورث طی چند لحظه غفلت چو تکانی دایره وار از صاحبش دریافت کرده بود و حالا آبرفورث طلسم را اجرا میکرد:
- سالویو...سالویو دیفندوم!
چو تنها توانست جاخالی دهد. هنگامی که می چرخید متوجه شد که جمیع مشتریان کافه بیرون رفته اند. حالا تنها او و آبرفورث آنجا بودند.
دوباره چرخید و با آبرفورث روبرو شد. تنها کاری که می توانست بکند، دفاع بود. چوبدستی اش را تکانی داد و زمزمه کرد:
- پروتگو!
احساسی گرم از دیوار محافظی که حفاظتش میکرد، وجودش را فرا گرفت. آبرفورث از بین مانع شفاف با نگاهی عجیب به او خیره شده بود. چو نیز متقابلا چشم در چشم او دوخت.
ناگهان در به شدت باز شد و نور از بیرون بر کافه کثیف تابید. ماریه تا در چارچوب در ایستاده بود و دو چوبدستی به دست را نگاه می کرد.
ابروهای کم رنگش را بالا برد و از چو به آبرفورث و از آبرفورث به چو چشم گرداند. آبرفورث چوبدستی اش را پایین برد. چو تکانی برای از بین بردن مانع شفاف به چوبدستی اش داد، و سپس او هم چوبش را پایین برد.
ماریه تا به طرف چو دوید و کنار او ایستاد. سپس در حالی که ابروهای کم رنگش لحظه به لحظه بالاتر می رفتند گفت:
- اومده بودی پول نوشیدنیتو بدی....نه!؟
چو سری تکان داد و به طرف پیشخوان رفت. آبرفورث قبلا به سرجایش در پشت پیشخوان بازگشته بود. لحظه ای که چو به پیشخوان نزدیک شد، آبرفورث با صدایی زمزمه وار گفت:
- بهرحال، من به اون نمیگفتم...حتی اگه دوئل نمیکردی....خوشگله!
آخرین کلمه را با نیشخند ادا کرد. چو دوباره سری تکان داد. دو سکه نقره را بر پیشخوان گذاشت، و همراه با ماریه تا از کافه کثیف و ساکت خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/19
تولد نقش: 1400/04/09
آخرین ورود: سهشنبه 2 مرداد 1403 18:08
از: کافه هاگزهد
پستها:
514

مسابقه 4:چو چانگ - آبرفورث دامبلدور
_: میدونی فردا کلاس دوئل کجا برگزار میشه؟
_: نه!!
_: تو هاگزمید.
همه گریفی ها و اسلی ها از کلاس دوئلی که فردا میخواست تشکیل بشه صحبت میکردند. چوچانگ راونکلاوی بود ، پس زیاد به این گفتگوها اهمیت نمی داد ، چون تو کلاس دوئل فردا فقط اسلی ها و گریفی ها شرکت میکردن ؛ ولی با شنیدن پچ پچ های دو ساحره از اسلی حس کنجکاوی ( همون فضولی مفرط) تمام وجودشو فرا گرفت.
این یکی : پچ پچ ... من شنیدم یه دوئلر (دوئل کننده دیگه!) معروف قراره سر کلاس دوئل بیاد و با یکی از بچه های کلاس یه دوئل واقعی بکنه.
اون یکی: نهههه!!! جدی میگی؟! حالا طرف کی هست؟
این یکی : اسمشو نمیدونم. حتما سورپرایزه . ولی شنیدم طرف از اعضای محفل اولیه بوده. بعد دوئلی که با یه ساحره مرگخوار انجام میده ، با خودش عهد میبنده با هیچ ساحره ای دوئل نکنه.
اون یکی : چرا ؟ بد جوری شکست خورده ؟
این یکی : نه خنگه ! اگه شکست خورده بود که زنده نبود الان. کسی چیزی نمیدونه. اگرم کسی هم هست که بدونه تا حالا هیچی نگفته.
چو چانگ :
(خیلی بد جنسی چو )
***فردا 10 صبح _ هاگزمید ***
همه بچه گریفندوری ها و اسلیترینی ها به همراه پرفسور اسنیپ و پرفسور مک گنوگال به دهکده جادوگر نشین ( و جادوگر نشان) هاگزمید آمده بودن. ملت هاگوارتزی در صف های مثلا منظم انتظار دیدن دوئلر مجهول الهویه رو می کشیدن. اسنیپ و مک گنوگال فقط منتظر سوتی گرفتن از گروه مقابل بودن تا امتیاز کم کنن. اسنیپ تا چشمش به هری افتاد گفت :
ای پسره بوقی. تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه قرار نبود بری دنبال جان پیچ ها. ها؟ ها؟ ها؟ چون به حرف دامبلدور گوش نکردی 100 امتیاز از گریفندور کم میشه.
مک گنوگال که حسابی حرصی شده بود با خودش گفت :
نامردم اگه امروز 200 امتیاز از اسلی کم نکنم. سیاه روغنی ( موهای خز اسنیپو میگه)
ای وای فضاسازی یادم رفت. الان میگم.
صبح دل انگیزی بود. پرتوهای نور خورشید بدجوری ملتو نوازش میکرد.(آقا این نوازش میکرد ایهام داره. هم میتونه از خوبی نوازش کنه و هم از گرمای زیاد. ادات ایهام هم کلمه بدجوری هست.
) خلاصه که روز خوبی شروع شده بود دیگه داور. به فضاسازی پیله نکن. تا همینجاشم کافیه.
برو بچز هاگزمید ( مردم هاگزمید دیگه !) هم جمع شده بودن تا به تماشای یه دوئل واقعی بنشینن.
صدای پاقی شنیده شد و پس از کنار رفتن گرد و خاک حاصله ( برو از لغت نامه معنیشو پیدا کن) بچه های هاگوارتز یک صدا گفتند :
پرفسور دامبلدور!!!

اسنیپ بعد از دست دادن و احوالپرسی (چون نمیخوام بلاک بشم نمی گم که مک گنوگال هم دست داد) رو به بچه ها کرد و گفت :
ایشون دامبلدور هستن ولی نه اون دامبلدوری که همه میشناسیم. معرفی میکنم : آبرفورث دامبلدور _ برادر پرفسور دامبلدور
آبرفورث با یک شنل آبی رنگ ابریشمی ( دوئلر معروفم ، بچه پولدارم هستم . حسود حسود بترکه) بدون کلاه بوقی برادرش، بین اسنیپ و مک گنوگال ایستاده بود و به همه ابراز احساسات مکیرد.
خب فضاسازی که زیاد نکردم. ( همونقدر فضاسازیم زیاده) یکم آبرفورث سازی کنم.
آبرفورث جوونتر از برادرش نشون میداد، اما این دلیل نمیشه که سنت خانوادگی رو زیر پا بزاره و ریش بلندی نداشته باشه. چون بچه مایه دار می نمود دیگه عینک نداشت . از همین لنزا که کلاسشم بیشتره گذاشته بود. ( پایان ظاهر سازی)
اسنیپ با اهم اهمی شروع به نطق کرد :
شما ها دیگه بزرگ شدین. کلاس هفتمی هستین و واسه خودتون خرسی شدین. من به عنوان مدرس درس دوئل لازم دیدم در این جلسه یک دوئل واقعی با یک دوئلر واقعی انجام بشه تا با نکات ریز این امر خطیر و مهم بیشتر آشنا بشید. حالا کی حاضره با ایشون ( اشاره به آبرفورث) دوئل کنه؟
هری قصه ما نه گذاشت و نه برداشت ، هنوز حرف اسنیپ تموم نشده بود دستشو بالا برد. اسنیپ که انتظار داشت از بچه های خودش کسی پا پیش بزاره حسابی تو ذوقش خورد.
مک گنوگال تو دلش به اسنیپ این ادا رو در آورد :
آبرفورث با تیریپی بابابزرگی گفت :
اوه . هری پسرم. بیا جلو ببینم چیا از آلبوس یاد گرفتی!؟!؟
هری با ترس و لرز جلو رفت. خب خیلی ضایع بود اگه معلوم میشد هیچی از آلبوس یاد نگرفته.
هری رو در روی آبرفورث قرار گرفت و در دل گفت :
اگه میدونستی چه آشی برات پختم ، عمرا دوئل نمیکردی.
آبرفورث و هری در دایره ای بزرگ که در این 45 دقیقه توسط بچه محصل ها ( گریف و اسلی ) و ملت هاگزمید درست شده بود در مرکز هاگزمید دوئل رو شروع کردن.
***شروع دوئل 10 : 45 صبح ***
هری : آکسیو چوب حریف.
آبرفورث سریع چوبشو می قاپه و میگه:
عجب پر رویی هستی . همین اول میخوای چوب منو بگیری تا ببازم. پس بگیر .
_: استیوپفای
هری با یه پرتگو طلسم آبرفورث رو دفع میکنه میگه : ایندمریوس.
آبرفورث سریع خودشو کنار میکشه ، اما شنلش دیر میجنبه و سوراخ میشه. آبرفورث حسابی از سوراخ شدن شنل گرون قیمتش قاط میزنه و متوجه نمیشه که طلسم ایندمریوس از طلسمهای دامبلدور نیست و با تمام قدرت سه تا طلسم به طرف هری روونه میکنه.
_: سکتو سمپرا ، استیپوفای ، وردیوس آلبوسیوس
هری در حرکتی انتحاری ، چست و چابک عمل میکنه و از هر سه طلسم جون سالم به در میبره.
اینجاست که همه ملت حتی خود آبرفورث از مهارت بی حد و مرز هری کف میکنن. هری تا میاد مهارتشو در دوئل بیشتر نشون بده که با نگاه های متعجبانه _ خشمگینانه ملت تماشاچی و آبرفورث متوجه میشه که ساعت یازده شده .
موهای هری شروع به رشد میکنه. دستاش ظریف و دخترونه میشه. خلاصه که هیکل یه ساحره رو پیدا میکنه. ( از توصیفات بیشتر معذوریم)
ملت هاگوارتز که ساحره رو میشناسن فریاد میزنن : چو چانگ !!! (علامت تعجب به توان 10)
***فلش بک به اوایل پست (دیروز)***
چو چانگ :

چو به سرعت بر میگرده به تالار راونکلاو. میره به اتاقش و چمدونشو از زیر تخت میکشه بیرون. از ته ته چمدونش یه پلاستیک کوچیکو در میاره و با خوشحالی میگه :
میدونستم که یه روز به دردم میخوری. ( خطاب به درون پلاستیک)
چو ، چند تار موی هری رو که در زمان های فرند شیپ بازی از هری گرفته بود به یاد عشق قدیمیش نگهداری می کرد. سریع دست به کار شد و معجون تغییر شکلی با سرعت نور ساخت. خب همه میدونستن که هری نیست و به دنبال جان پیچ ها رفته. چو چانگ ، این ساحره جوان با نقشه ای شوم یک معجون تغییر شکل آماده کرد.
*** فردا 9:57 دقیقه صبح***
چو به سرعت از جمعیت دانش آموزا جدا شد و در پشت یکی از مغازه های هاگزمید که خلوت بود معجون رو خورد. بعد از سه دقیقه که تغییر شکل کامل شد ، چو در لباس هری ( بر گرفته از گرگ در لباس میش) به جمعیت پیوست.
***پایان کل فلش بک***
آبرفورث به ترتیب در دل و رو به چو چانگ :

پ.ن : چون پرفسور مک گنوگال نتونست 200 امتیاز از اسلی کم کنه ، معلوم شد که نامرده.
پ.ن در توضیح پ.ن قبلی : خب مک گنوگال ساحره است دیگه. نمیتونه مرد باشه که.
========
=========
معذرت میخوام که طولانی شد. ولی تا اونجاییکه یادمه تو قوانین دوئل نیموده بود که طولانی بودن پست کسر امتیاز به همراه داره.
این شکلک ها شاید زیاد باشه ولی نسیت به پست قبول کنین کاهی در میان کوهه.
_: میدونی فردا کلاس دوئل کجا برگزار میشه؟
_: نه!!
_: تو هاگزمید.
همه گریفی ها و اسلی ها از کلاس دوئلی که فردا میخواست تشکیل بشه صحبت میکردند. چوچانگ راونکلاوی بود ، پس زیاد به این گفتگوها اهمیت نمی داد ، چون تو کلاس دوئل فردا فقط اسلی ها و گریفی ها شرکت میکردن ؛ ولی با شنیدن پچ پچ های دو ساحره از اسلی حس کنجکاوی ( همون فضولی مفرط) تمام وجودشو فرا گرفت.
این یکی : پچ پچ ... من شنیدم یه دوئلر (دوئل کننده دیگه!) معروف قراره سر کلاس دوئل بیاد و با یکی از بچه های کلاس یه دوئل واقعی بکنه.
اون یکی: نهههه!!! جدی میگی؟! حالا طرف کی هست؟
این یکی : اسمشو نمیدونم. حتما سورپرایزه . ولی شنیدم طرف از اعضای محفل اولیه بوده. بعد دوئلی که با یه ساحره مرگخوار انجام میده ، با خودش عهد میبنده با هیچ ساحره ای دوئل نکنه.
اون یکی : چرا ؟ بد جوری شکست خورده ؟
این یکی : نه خنگه ! اگه شکست خورده بود که زنده نبود الان. کسی چیزی نمیدونه. اگرم کسی هم هست که بدونه تا حالا هیچی نگفته.
چو چانگ :
(خیلی بد جنسی چو )***فردا 10 صبح _ هاگزمید ***
همه بچه گریفندوری ها و اسلیترینی ها به همراه پرفسور اسنیپ و پرفسور مک گنوگال به دهکده جادوگر نشین ( و جادوگر نشان) هاگزمید آمده بودن. ملت هاگوارتزی در صف های مثلا منظم انتظار دیدن دوئلر مجهول الهویه رو می کشیدن. اسنیپ و مک گنوگال فقط منتظر سوتی گرفتن از گروه مقابل بودن تا امتیاز کم کنن. اسنیپ تا چشمش به هری افتاد گفت :
ای پسره بوقی. تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه قرار نبود بری دنبال جان پیچ ها. ها؟ ها؟ ها؟ چون به حرف دامبلدور گوش نکردی 100 امتیاز از گریفندور کم میشه.

مک گنوگال که حسابی حرصی شده بود با خودش گفت :
نامردم اگه امروز 200 امتیاز از اسلی کم نکنم. سیاه روغنی ( موهای خز اسنیپو میگه)
ای وای فضاسازی یادم رفت. الان میگم.

صبح دل انگیزی بود. پرتوهای نور خورشید بدجوری ملتو نوازش میکرد.(آقا این نوازش میکرد ایهام داره. هم میتونه از خوبی نوازش کنه و هم از گرمای زیاد. ادات ایهام هم کلمه بدجوری هست.
) خلاصه که روز خوبی شروع شده بود دیگه داور. به فضاسازی پیله نکن. تا همینجاشم کافیه.برو بچز هاگزمید ( مردم هاگزمید دیگه !) هم جمع شده بودن تا به تماشای یه دوئل واقعی بنشینن.
صدای پاقی شنیده شد و پس از کنار رفتن گرد و خاک حاصله ( برو از لغت نامه معنیشو پیدا کن) بچه های هاگوارتز یک صدا گفتند :
پرفسور دامبلدور!!!

اسنیپ بعد از دست دادن و احوالپرسی (چون نمیخوام بلاک بشم نمی گم که مک گنوگال هم دست داد) رو به بچه ها کرد و گفت :
ایشون دامبلدور هستن ولی نه اون دامبلدوری که همه میشناسیم. معرفی میکنم : آبرفورث دامبلدور _ برادر پرفسور دامبلدور
آبرفورث با یک شنل آبی رنگ ابریشمی ( دوئلر معروفم ، بچه پولدارم هستم . حسود حسود بترکه) بدون کلاه بوقی برادرش، بین اسنیپ و مک گنوگال ایستاده بود و به همه ابراز احساسات مکیرد.
خب فضاسازی که زیاد نکردم. ( همونقدر فضاسازیم زیاده) یکم آبرفورث سازی کنم.

آبرفورث جوونتر از برادرش نشون میداد، اما این دلیل نمیشه که سنت خانوادگی رو زیر پا بزاره و ریش بلندی نداشته باشه. چون بچه مایه دار می نمود دیگه عینک نداشت . از همین لنزا که کلاسشم بیشتره گذاشته بود. ( پایان ظاهر سازی)
اسنیپ با اهم اهمی شروع به نطق کرد :
شما ها دیگه بزرگ شدین. کلاس هفتمی هستین و واسه خودتون خرسی شدین. من به عنوان مدرس درس دوئل لازم دیدم در این جلسه یک دوئل واقعی با یک دوئلر واقعی انجام بشه تا با نکات ریز این امر خطیر و مهم بیشتر آشنا بشید. حالا کی حاضره با ایشون ( اشاره به آبرفورث) دوئل کنه؟
هری قصه ما نه گذاشت و نه برداشت ، هنوز حرف اسنیپ تموم نشده بود دستشو بالا برد. اسنیپ که انتظار داشت از بچه های خودش کسی پا پیش بزاره حسابی تو ذوقش خورد.
مک گنوگال تو دلش به اسنیپ این ادا رو در آورد :

آبرفورث با تیریپی بابابزرگی گفت :
اوه . هری پسرم. بیا جلو ببینم چیا از آلبوس یاد گرفتی!؟!؟
هری با ترس و لرز جلو رفت. خب خیلی ضایع بود اگه معلوم میشد هیچی از آلبوس یاد نگرفته.
هری رو در روی آبرفورث قرار گرفت و در دل گفت :
اگه میدونستی چه آشی برات پختم ، عمرا دوئل نمیکردی.

آبرفورث و هری در دایره ای بزرگ که در این 45 دقیقه توسط بچه محصل ها ( گریف و اسلی ) و ملت هاگزمید درست شده بود در مرکز هاگزمید دوئل رو شروع کردن.
***شروع دوئل 10 : 45 صبح ***
هری : آکسیو چوب حریف.
آبرفورث سریع چوبشو می قاپه و میگه:
عجب پر رویی هستی . همین اول میخوای چوب منو بگیری تا ببازم. پس بگیر .
_: استیوپفای
هری با یه پرتگو طلسم آبرفورث رو دفع میکنه میگه : ایندمریوس.
آبرفورث سریع خودشو کنار میکشه ، اما شنلش دیر میجنبه و سوراخ میشه. آبرفورث حسابی از سوراخ شدن شنل گرون قیمتش قاط میزنه و متوجه نمیشه که طلسم ایندمریوس از طلسمهای دامبلدور نیست و با تمام قدرت سه تا طلسم به طرف هری روونه میکنه.
_: سکتو سمپرا ، استیپوفای ، وردیوس آلبوسیوس
هری در حرکتی انتحاری ، چست و چابک عمل میکنه و از هر سه طلسم جون سالم به در میبره.
اینجاست که همه ملت حتی خود آبرفورث از مهارت بی حد و مرز هری کف میکنن. هری تا میاد مهارتشو در دوئل بیشتر نشون بده که با نگاه های متعجبانه _ خشمگینانه ملت تماشاچی و آبرفورث متوجه میشه که ساعت یازده شده .
موهای هری شروع به رشد میکنه. دستاش ظریف و دخترونه میشه. خلاصه که هیکل یه ساحره رو پیدا میکنه. ( از توصیفات بیشتر معذوریم)
ملت هاگوارتز که ساحره رو میشناسن فریاد میزنن : چو چانگ !!! (علامت تعجب به توان 10)
***فلش بک به اوایل پست (دیروز)***
چو چانگ :

چو به سرعت بر میگرده به تالار راونکلاو. میره به اتاقش و چمدونشو از زیر تخت میکشه بیرون. از ته ته چمدونش یه پلاستیک کوچیکو در میاره و با خوشحالی میگه :
میدونستم که یه روز به دردم میخوری. ( خطاب به درون پلاستیک)
چو ، چند تار موی هری رو که در زمان های فرند شیپ بازی از هری گرفته بود به یاد عشق قدیمیش نگهداری می کرد. سریع دست به کار شد و معجون تغییر شکلی با سرعت نور ساخت. خب همه میدونستن که هری نیست و به دنبال جان پیچ ها رفته. چو چانگ ، این ساحره جوان با نقشه ای شوم یک معجون تغییر شکل آماده کرد.
*** فردا 9:57 دقیقه صبح***
چو به سرعت از جمعیت دانش آموزا جدا شد و در پشت یکی از مغازه های هاگزمید که خلوت بود معجون رو خورد. بعد از سه دقیقه که تغییر شکل کامل شد ، چو در لباس هری ( بر گرفته از گرگ در لباس میش) به جمعیت پیوست.
***پایان کل فلش بک***
آبرفورث به ترتیب در دل و رو به چو چانگ :

پ.ن : چون پرفسور مک گنوگال نتونست 200 امتیاز از اسلی کم کنه ، معلوم شد که نامرده.
پ.ن در توضیح پ.ن قبلی : خب مک گنوگال ساحره است دیگه. نمیتونه مرد باشه که.

========
=========
معذرت میخوام که طولانی شد. ولی تا اونجاییکه یادمه تو قوانین دوئل نیموده بود که طولانی بودن پست کسر امتیاز به همراه داره.
این شکلک ها شاید زیاد باشه ولی نسیت به پست قبول کنین کاهی در میان کوهه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/7/6 8:35:06
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/7/6 8:42:45
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/7/6 9:01:32
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/7/6 8:42:45
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/7/6 9:01:32

جزئیات کاربر
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران
افتخارات

دوئل بين سوروس اسنيپ و مرلين كبير
شب، چادر سياه خود را بر نيمي از كره ي زمين انداخته، و جنبندگان به جاي جنبيدن، مي لولند و شب را به بهترين شكل ممكن سپري ميكنند. و حكما شما ميدانيد بهترين شكل ممكن چيزي غير از خواب نيست؟!
از اين نيم كره كه بگذريم، چون همه در خواب نازند و كسي محل تسترال هم بر ما نميگذارد! (اصطلاحو حال كن بعد برو واسه بچه محلا بگو) ميرويم به نيم كره روشن، جايي كه خورشيد درخشان و نوراني و خفن، به شكلي وحشيانه بر پرو پاچه هرچه جادوگر و ماگل است چنگ انداخته و تا حقش را نگيرد ول نميكند، سري مي زنيم.
كم گوي و گزيده گوي چون در، ورنه هر چه گفتي بذار دم كوزه آبشو بخور
هاگزميد
ورودي هاگوارتز به هاگزميد شلوغ است. گويي حلوا خيرات ميكنند. (كجا ميري داور جون! حلوا كه نيست! روغن موي اسنيپ با اسانس هلوئه
)
كل دانش آموزان هاگوارتز سوروس اسنيپ را بر دوش گرفته اند و به سوي ميدان دوئل ميكشند.
سوروس: ولم كن بچه، موهامو نكش روغناش ميريزه! هوي پاتر تو ديگه واقعا داري از موقعيت سواستفاده ميكني! باب ولم كنيد من نميخوام با پيرمردا دوئل كنم مگه زوره؟!
از آن طرف، ورودي كوهستان به هاگزميد هيچ كسي وجود نداشت. البته داشت! يك پيرمرد فزرتي كه لنگان لنگان ميآمد، و عصايي در دست داشت كه دو برابر قد خودش بود. ريشش بر زمين كشيده ميشد و هر چند قدم يك بار زير پايش گير ميكرد و باعث ميشد شست پاي راستش چشم چپش را مورد عنايت قرار دهد!
دانش آموزان سوروس اسنيپ را تا جلوي كافه سه دسته جارو آوردند و همانجا دورش را گرفتند تا فرار نكند.
- خيلي خوب! خودتون خواستيد دستمو رو يه پيرمرد بلند كنم! (نه كه قبلا بلند نكردي
)
هر دو مبارز روبروي يكديگر قرار ميگيرند. چند نفر هم اقدام به عكس گرفتن ميكنند تا شكلك
كمي به درد بخورد.
رجزخواني
سوروس: هان پيري! يه بلايي سرت بيارم كه ققنوس دامبلدور بياد برات گريه كنه!
مرلين (پيرمردو شناختي؟) : آآآآپچه! (عطسه)
فررررت!
همه دماغشان را ميگيرند، اول از همه اسنيپ كه حالت فيزيكي دماغش باعث شده بوها را به خوبي حس كند
شروع دوئل
سكوت همه جا را فراگرفته. همه دانش آموزان مي روند و داخل كافه ها و مغازه ها پنهان ميشوند.
باد در هاگزميد مي پيچد و در دولنگهي سه دسته جارو به غيژ غيژ درميآيد.
همه نفسها در سينه حبس شده.
هيچ كس جرئت نگاه كردن ندارد.
سوروس و مرلين چشم در چشم مي شوند و هر دو دستشان را به جيب نزديك كرده و براي هيجان بيشتر، مثل فيلمهاي وسترن طوري انگشتانشان را تكان ميدهند كه انگار دارند جني خاكي كه گازشان گرفته را پس ميزنند.
صدايي در مغز هر دو شكل ميگيرد: تا سه بشمار و حمله كن... 1... 2... 3!
مرلين دست به عصا ميبرد و سوروس چيزي از جيب بيرون ميكشد، و هر دو به سرعت به سوي هم مي دوند.
مرلين ميخواهد هر دو پاي سوروس را قلم كند، اما سوروس زرنگ تر است و همچون كاكرو يوگا از روي عصا ميجهد و وسيله حمله خود را به سوي صورت مرلين ميگيرد. اسپري!!!
مرلين: چشام! چشام كور شد! واي چشام!
اسنيپ اسپري را در جيبش ميگذارد و ميگويد: تا تو باشي ديگه مزاحم پروفسور مردم نشي! ايششششش!
پايان دوئل
برنده دوئل: سوروس اسنيپ، به دليل استفاده صحيح از امكانات موجود، و گرايش نداشتن به امكانات تخيلي و توهمي و شيطان پرستي!
بازنده دوئل: مرلين، به هر دليل!
نتيجه اخلاقي: اسپري ويژه دفاع شخصي بخريد و از شر اراذل اوباش، و مزاحمين لعين و رجيم در امان باشيد!
شب، چادر سياه خود را بر نيمي از كره ي زمين انداخته، و جنبندگان به جاي جنبيدن، مي لولند و شب را به بهترين شكل ممكن سپري ميكنند. و حكما شما ميدانيد بهترين شكل ممكن چيزي غير از خواب نيست؟!
از اين نيم كره كه بگذريم، چون همه در خواب نازند و كسي محل تسترال هم بر ما نميگذارد! (اصطلاحو حال كن بعد برو واسه بچه محلا بگو) ميرويم به نيم كره روشن، جايي كه خورشيد درخشان و نوراني و خفن، به شكلي وحشيانه بر پرو پاچه هرچه جادوگر و ماگل است چنگ انداخته و تا حقش را نگيرد ول نميكند، سري مي زنيم.
كم گوي و گزيده گوي چون در، ورنه هر چه گفتي بذار دم كوزه آبشو بخور
هاگزميد
ورودي هاگوارتز به هاگزميد شلوغ است. گويي حلوا خيرات ميكنند. (كجا ميري داور جون! حلوا كه نيست! روغن موي اسنيپ با اسانس هلوئه
)كل دانش آموزان هاگوارتز سوروس اسنيپ را بر دوش گرفته اند و به سوي ميدان دوئل ميكشند.
سوروس: ولم كن بچه، موهامو نكش روغناش ميريزه! هوي پاتر تو ديگه واقعا داري از موقعيت سواستفاده ميكني! باب ولم كنيد من نميخوام با پيرمردا دوئل كنم مگه زوره؟!
از آن طرف، ورودي كوهستان به هاگزميد هيچ كسي وجود نداشت. البته داشت! يك پيرمرد فزرتي كه لنگان لنگان ميآمد، و عصايي در دست داشت كه دو برابر قد خودش بود. ريشش بر زمين كشيده ميشد و هر چند قدم يك بار زير پايش گير ميكرد و باعث ميشد شست پاي راستش چشم چپش را مورد عنايت قرار دهد!
دانش آموزان سوروس اسنيپ را تا جلوي كافه سه دسته جارو آوردند و همانجا دورش را گرفتند تا فرار نكند.
- خيلي خوب! خودتون خواستيد دستمو رو يه پيرمرد بلند كنم! (نه كه قبلا بلند نكردي
)هر دو مبارز روبروي يكديگر قرار ميگيرند. چند نفر هم اقدام به عكس گرفتن ميكنند تا شكلك
كمي به درد بخورد.رجزخواني
سوروس: هان پيري! يه بلايي سرت بيارم كه ققنوس دامبلدور بياد برات گريه كنه!
مرلين (پيرمردو شناختي؟) : آآآآپچه! (عطسه)
فررررت!
همه دماغشان را ميگيرند، اول از همه اسنيپ كه حالت فيزيكي دماغش باعث شده بوها را به خوبي حس كند
شروع دوئل
سكوت همه جا را فراگرفته. همه دانش آموزان مي روند و داخل كافه ها و مغازه ها پنهان ميشوند.
باد در هاگزميد مي پيچد و در دولنگهي سه دسته جارو به غيژ غيژ درميآيد.
همه نفسها در سينه حبس شده.
هيچ كس جرئت نگاه كردن ندارد.
سوروس و مرلين چشم در چشم مي شوند و هر دو دستشان را به جيب نزديك كرده و براي هيجان بيشتر، مثل فيلمهاي وسترن طوري انگشتانشان را تكان ميدهند كه انگار دارند جني خاكي كه گازشان گرفته را پس ميزنند.
صدايي در مغز هر دو شكل ميگيرد: تا سه بشمار و حمله كن... 1... 2... 3!
مرلين دست به عصا ميبرد و سوروس چيزي از جيب بيرون ميكشد، و هر دو به سرعت به سوي هم مي دوند.
مرلين ميخواهد هر دو پاي سوروس را قلم كند، اما سوروس زرنگ تر است و همچون كاكرو يوگا از روي عصا ميجهد و وسيله حمله خود را به سوي صورت مرلين ميگيرد. اسپري!!!
مرلين: چشام! چشام كور شد! واي چشام!
اسنيپ اسپري را در جيبش ميگذارد و ميگويد: تا تو باشي ديگه مزاحم پروفسور مردم نشي! ايششششش!
پايان دوئل
برنده دوئل: سوروس اسنيپ، به دليل استفاده صحيح از امكانات موجود، و گرايش نداشتن به امكانات تخيلي و توهمي و شيطان پرستي!
بازنده دوئل: مرلين، به هر دليل!
نتيجه اخلاقي: اسپري ويژه دفاع شخصي بخريد و از شر اراذل اوباش، و مزاحمين لعين و رجيم در امان باشيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1386/7/6 4:54:07
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر

یا لطیف
الیور دستهایش را در هم جمع کرد و نزدیک دهانش گرفت . نفسش را در آن ها خالی کرد . بخار سفیدی از لای انگشتانش بیرون زد و بعد از چند ثانیه محو و ناپدید شد . ردای پشمی رنگ و رو رفته اش را دور خودش پیچید و آرام روی زمین نشست . موش کوچکی در حالی که از سرما خشک شده بود در گوشه ی اتاق تاریک روی زمین افتاده بود . الیور دوباره با نگاهش اتاق کوچک شیون آوارگان را جست و جو کرد ، انگار هیچ موجود زنده ای به غیر از او در آنجا وجود نداشت . دیوار های کثیف و پنجره های شکسته که هیچ نوری از آنها به داخل نمی تابید .
ساعت ها بود که در آن اتاق سرد و تاریک نگهبانی می داد ، باید از ورود مرگ خوار ها از طریق راه مخفی شیون آوارگان به هاگوارتز جلوگیری می کرد، به خاطر همین نمی توانست آتش روشن کند .
تا آن لحظه هیچ صدائی به غیر ازصداهای وزش باد به گوشش نرسیده بود ، چشمانش خسته شده بودند . الیور دوباره بلند شد و مشغول قدم زدن شد ، ناگهان حس کرد صدایی از داخل ساختمان به گوش می رسد ، آرام به طرف در اتاق رفت ، کف خاک گرفته ی اتاق مانع از این می شد که برخورد کفش هایش به زمین ایجاد صدا کند اما الیور باز هم با احتیاط قدم بر می داشت . راهروی متروکه خالی بود ، اما همچنان صدای های مبهمی به گوش می رسید . الیور آرام در راهرو شروع به حرکت کرد ، صدای قدم لحظه به لحظه نزدیک تر می شد ، صدای باز شدن در پستی راهرو الیور را در جا میخکوب کرد ، قبل از اینکه بتواند برگردد صدای خشن مردی در گوشش طنین انداز شد :
- تکون نخور ، کی هستی ؟
الیور صدا را شناخت ، ریموس احتمال داده بود که او برگردد ، ایگور دوباره سوالش را تکرار کرد :
- گفتم کی هستی ؟
مطمئن بود که اگر ایگور چهره اش را ببیند بدون معطلی او را خواهد کشت ، نباید بیش از حد تامل می کرد ، در یک لحظه با تمام سرعت به سمت اتاق سمت راستش شیرجه رفت . صدای فریاد ایگور و سپس عبور نسیم گرمی را در پشتش احساس کرد ، طلسم سبز رنگ با فاصله ی کمی از کنار او به سمت انتهای راه رو رفت ، الیور وقت کمی داشت ، سریع چوب دستی اش را بیرون آورد و از داخل اتاق به سمت سقف راهرو نشانه گرفت :
- استیوپیفای
اشعه ی قرمز رنگ به سقف پوسیده برخورد کرد و قسمتی بزرگی از آن به فرو ریخت ، الیور صدای سرفه های ایگور را شنید ، باید هرچه سریعتر به اعضای محفل اطلاع می داد ، اتاق را با سرعت برانداز کرد ، تخت چوبی شکسته تنها وسیله ی داخل اتاق بود ، تار عنکبوت بزرگی نیز از گوشه ی دیوار تا تخت خواب کشیده شده بود ، الیور لحظه ای به پنجره ی اتاق خیره شد ، بعد چوب دستی اش را به طرف آن گرفت و زیر لب گفت :
- اکسپکتوپاترنوم
عقاب نقره ای رنگی از سر چوب دستی او بیرون آمد ، الیور زیر لب گفت :
- سریع بهشون اطلاع بده ، خواهش می کنم .
عقاب نقره ای به سرعت به سمت پنجره رفت و از آن خارج شد . الیور گوش هایش را تیز کرد ، هیچ صدائی شنیده نمی شد . تازه متوجه ترسش شده بود ، انگار مانند لجنی بود که لحظه به لحظه بیشتر در آن فرو می رفت ، الیور به سمت در رفت ، نیمی از مسیر راهرو مصدود شده بود ، الیور با تردید وارد راه رو شد ، اما همین که چشمش به ایگور افتاد از این کارش پشیمان شد ، ایگور روبروی او ایستاده بود و چوب دستی اش را به سمت او گرفته بود . قبل از اینکه الیور موقعیتش را تجزیه و تحلیل کند طلسم زردی به سمت او آمد ، و قبل از اینکه الیور اقدامی بکند به او برخورد کرد ، الیور به سمت دیوار پرت شد ، همزمان خون از بینی و دهانش با شدت فواره زد ، حالت تهوع به او دست داده بود ، تنها کاری که می توانست بکند این بود که خود را پشت سقف ریخته پنهان کند . چوب دستی اش را محکم در دست گرفت و به سمت توده ی خاک جلویش غلط زد ، خونی که با شدت از دهان و بینی اش خارج می شد مانع دیدن اطراف می شد ، شاید آخرین لحظات عمرش بود ، اما باید تا جائی که می توانست ایگور را معطل کند ، صدای خنده ی ایگور توی گوشش پیچید ، هیچ طلسمی برای رهائی از خونریزی اش به ذهنش نمی رسید . ایگور با صدای دو رگه ای فریاد زد :
- بی خود تلاش نکن وود ! تو نمی تونی زنده از اینجا خارج بشی ، یعنی خودم می کشمت !
دوباره صدای خنده ی ایگور مانند پتکی بر سر الیور فرود آمد ، نباید دست روی دست می گذاشت ، با ردایش خون صورتش را پاک کرد و با سرعت بلند شد و فریاد زد :
- اکسپلیارموس ...
طلسم سرخ با سرعت به سمت ایگور رفت ، خنده ی ایگور روی لبهای سفیدش خشک شد ، طلسم به شانه ی او برخورد کرد ، چوب دستی اش از دستش رها شد و روی زمین افتاد ، الیور به زحمت اتفاقی را که برای ایگور افتاده بود دید ، به سمت چوب دستی شیرجه رفت ، اما قبل از رسیدن به آن ایگور با پایش لگدی به صورت الیور زد ، الیور دیگر چیزی نمی دید ، بی اختیار به جائی که فکر می کرد ایگور در آنجا باشد نشانه گرفت :
- دپریمو ...
الیور صدای نعره ی ایگور را از چند سانتی متری خود شنید ، مایع گرمی روی پایش ریخت ، ایگور زیر لب زیر لب ناسزائی گفت و به انگشت کنده شده اش نگاه کرد ، چوب دستی اش را از کنار پای الیور برداشت و به سمت او گرفت ، الیور می دانست که تا چند لحظه ی دیگر خواهد مرد ، آرزو می کرد که پاترونوسش به اعضای محفل رسیده باشد ، ایگور چوب دستی اش را به سمت الیور گرفت ، چند لحظه بعد ، نور سبزرنگی تمام راهرو را پر کرد . ایگور با نفرت به جسم غرق به خون الیور نگاه کرد و از روی آن رد شد .
الیور دستهایش را در هم جمع کرد و نزدیک دهانش گرفت . نفسش را در آن ها خالی کرد . بخار سفیدی از لای انگشتانش بیرون زد و بعد از چند ثانیه محو و ناپدید شد . ردای پشمی رنگ و رو رفته اش را دور خودش پیچید و آرام روی زمین نشست . موش کوچکی در حالی که از سرما خشک شده بود در گوشه ی اتاق تاریک روی زمین افتاده بود . الیور دوباره با نگاهش اتاق کوچک شیون آوارگان را جست و جو کرد ، انگار هیچ موجود زنده ای به غیر از او در آنجا وجود نداشت . دیوار های کثیف و پنجره های شکسته که هیچ نوری از آنها به داخل نمی تابید .
ساعت ها بود که در آن اتاق سرد و تاریک نگهبانی می داد ، باید از ورود مرگ خوار ها از طریق راه مخفی شیون آوارگان به هاگوارتز جلوگیری می کرد، به خاطر همین نمی توانست آتش روشن کند .
تا آن لحظه هیچ صدائی به غیر ازصداهای وزش باد به گوشش نرسیده بود ، چشمانش خسته شده بودند . الیور دوباره بلند شد و مشغول قدم زدن شد ، ناگهان حس کرد صدایی از داخل ساختمان به گوش می رسد ، آرام به طرف در اتاق رفت ، کف خاک گرفته ی اتاق مانع از این می شد که برخورد کفش هایش به زمین ایجاد صدا کند اما الیور باز هم با احتیاط قدم بر می داشت . راهروی متروکه خالی بود ، اما همچنان صدای های مبهمی به گوش می رسید . الیور آرام در راهرو شروع به حرکت کرد ، صدای قدم لحظه به لحظه نزدیک تر می شد ، صدای باز شدن در پستی راهرو الیور را در جا میخکوب کرد ، قبل از اینکه بتواند برگردد صدای خشن مردی در گوشش طنین انداز شد :
- تکون نخور ، کی هستی ؟
الیور صدا را شناخت ، ریموس احتمال داده بود که او برگردد ، ایگور دوباره سوالش را تکرار کرد :
- گفتم کی هستی ؟
مطمئن بود که اگر ایگور چهره اش را ببیند بدون معطلی او را خواهد کشت ، نباید بیش از حد تامل می کرد ، در یک لحظه با تمام سرعت به سمت اتاق سمت راستش شیرجه رفت . صدای فریاد ایگور و سپس عبور نسیم گرمی را در پشتش احساس کرد ، طلسم سبز رنگ با فاصله ی کمی از کنار او به سمت انتهای راه رو رفت ، الیور وقت کمی داشت ، سریع چوب دستی اش را بیرون آورد و از داخل اتاق به سمت سقف راهرو نشانه گرفت :
- استیوپیفای
اشعه ی قرمز رنگ به سقف پوسیده برخورد کرد و قسمتی بزرگی از آن به فرو ریخت ، الیور صدای سرفه های ایگور را شنید ، باید هرچه سریعتر به اعضای محفل اطلاع می داد ، اتاق را با سرعت برانداز کرد ، تخت چوبی شکسته تنها وسیله ی داخل اتاق بود ، تار عنکبوت بزرگی نیز از گوشه ی دیوار تا تخت خواب کشیده شده بود ، الیور لحظه ای به پنجره ی اتاق خیره شد ، بعد چوب دستی اش را به طرف آن گرفت و زیر لب گفت :
- اکسپکتوپاترنوم
عقاب نقره ای رنگی از سر چوب دستی او بیرون آمد ، الیور زیر لب گفت :
- سریع بهشون اطلاع بده ، خواهش می کنم .
عقاب نقره ای به سرعت به سمت پنجره رفت و از آن خارج شد . الیور گوش هایش را تیز کرد ، هیچ صدائی شنیده نمی شد . تازه متوجه ترسش شده بود ، انگار مانند لجنی بود که لحظه به لحظه بیشتر در آن فرو می رفت ، الیور به سمت در رفت ، نیمی از مسیر راهرو مصدود شده بود ، الیور با تردید وارد راه رو شد ، اما همین که چشمش به ایگور افتاد از این کارش پشیمان شد ، ایگور روبروی او ایستاده بود و چوب دستی اش را به سمت او گرفته بود . قبل از اینکه الیور موقعیتش را تجزیه و تحلیل کند طلسم زردی به سمت او آمد ، و قبل از اینکه الیور اقدامی بکند به او برخورد کرد ، الیور به سمت دیوار پرت شد ، همزمان خون از بینی و دهانش با شدت فواره زد ، حالت تهوع به او دست داده بود ، تنها کاری که می توانست بکند این بود که خود را پشت سقف ریخته پنهان کند . چوب دستی اش را محکم در دست گرفت و به سمت توده ی خاک جلویش غلط زد ، خونی که با شدت از دهان و بینی اش خارج می شد مانع دیدن اطراف می شد ، شاید آخرین لحظات عمرش بود ، اما باید تا جائی که می توانست ایگور را معطل کند ، صدای خنده ی ایگور توی گوشش پیچید ، هیچ طلسمی برای رهائی از خونریزی اش به ذهنش نمی رسید . ایگور با صدای دو رگه ای فریاد زد :
- بی خود تلاش نکن وود ! تو نمی تونی زنده از اینجا خارج بشی ، یعنی خودم می کشمت !
دوباره صدای خنده ی ایگور مانند پتکی بر سر الیور فرود آمد ، نباید دست روی دست می گذاشت ، با ردایش خون صورتش را پاک کرد و با سرعت بلند شد و فریاد زد :
- اکسپلیارموس ...
طلسم سرخ با سرعت به سمت ایگور رفت ، خنده ی ایگور روی لبهای سفیدش خشک شد ، طلسم به شانه ی او برخورد کرد ، چوب دستی اش از دستش رها شد و روی زمین افتاد ، الیور به زحمت اتفاقی را که برای ایگور افتاده بود دید ، به سمت چوب دستی شیرجه رفت ، اما قبل از رسیدن به آن ایگور با پایش لگدی به صورت الیور زد ، الیور دیگر چیزی نمی دید ، بی اختیار به جائی که فکر می کرد ایگور در آنجا باشد نشانه گرفت :
- دپریمو ...
الیور صدای نعره ی ایگور را از چند سانتی متری خود شنید ، مایع گرمی روی پایش ریخت ، ایگور زیر لب زیر لب ناسزائی گفت و به انگشت کنده شده اش نگاه کرد ، چوب دستی اش را از کنار پای الیور برداشت و به سمت او گرفت ، الیور می دانست که تا چند لحظه ی دیگر خواهد مرد ، آرزو می کرد که پاترونوسش به اعضای محفل رسیده باشد ، ایگور چوب دستی اش را به سمت الیور گرفت ، چند لحظه بعد ، نور سبزرنگی تمام راهرو را پر کرد . ایگور با نفرت به جسم غرق به خون الیور نگاه کرد و از روی آن رد شد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/7/6 0:22:32
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
«قیصر»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/04
تولد نقش: 1397/05/24
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 12:05
از: لندن-یه عکاسی موگلی نزدیک کوچه دیاگون
پستها:
704

از طرف مديريت انجمن:
همي اين تمديد با من هماهنگ شده و کاملا از آن حمايت مي شود زيرا هدف از اينگونه مسابقات شرکت در رول و لذت بردن از ان است نه برنده شدن
همي اين تمديد با من هماهنگ شده و کاملا از آن حمايت مي شود زيرا هدف از اينگونه مسابقات شرکت در رول و لذت بردن از ان است نه برنده شدن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
جزئیات کاربر

نقل قول:
خب مهلت دوئل با اینکه قرار بود تمدید نشود بدلیل درخوسات تعدادی از شرکت کنندگان و مشکلاتی که برایشان پیش آمده بود تا جمعه ظهر راس ساعت 12:00 تمدید شد.موفق باشید.با احترام.
خودم نوشتم:
مرحله اول دوره دوم دوئل از پنج شنبه مورخ بیست و نهم شهریور آغاز می شود و تا ساعت 00:00 پنجم مهرماه ادامه خواهد داشت و به هیچ وجه تمدیدی در کار نخواهد بود.
خب مهلت دوئل با اینکه قرار بود تمدید نشود بدلیل درخوسات تعدادی از شرکت کنندگان و مشکلاتی که برایشان پیش آمده بود تا جمعه ظهر راس ساعت 12:00 تمدید شد.موفق باشید.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از پروفسور کوییرل و [url=
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

اطلاعیه:
ریموس لوپین vs بلیز زابینی
زمان: فردا
مکان: هاگزمید
شاکی خانواده تانکس!
مامور اجرای حکم بلیز زابینی!
انگیزه دوئل:
1- ازدواج ریموس لوپین با تانکس در سن دوازده سالگی
2- بازی با احساسات لطیف تانکس .
3- رفت و آمد های پی در پی در شیون آوارگان
4- به گوش رسیدن صداهای مشکوکی در همان شبها در شیون آوارگان!
پسره: مامان مامان میشه بریم دوئل رو از نزدیک ببینیم؟
مامان: نه عزیزم ... پس کی میخواد سبزی پاک کنه؟
پسره: خاله سارا تمام روز تو خیابون یه جا نشسته علافه .. به اون بگو بیاد بالا کمک کنه!
مامان: چی؟ به مقدسات ما .. سارا اوانز کبیر در حین انجام ماموریت توهین کردی؟ اگه به بابات نگفتم! بدو برو خونه پسره گستاخ!
روز نبرد
پرنده ها جیک جیک میکنند ... خورشید خانم میدرخشد و لبخند میزند .. گوسفندان در مراتع مشغول چریدن و بع بع کردن هستند. چوپانی بر درختی تکیه داده و با ساز دهنیه خود آهنگ فوتبالیستا میزند!!!
دوربین به سمت چوپان میرود و روی چهره وی زوم میکند! چوپان روبه دوربین لبخند میزند:
- دوئل تی وی تقدیم میکند!
- تصویر برفکی میشود سپس تصویر دوباره عوض میشود ... پنجره ها با وزش باد با صدای قیژقیژی باز و بسته میشوند. ساحره ها و جادوگران از پشت پرده اتاق و لای در با نگرانی بیرون رو نگاه میکنند.
کودکی تنها نشسته و با چهره ای بدون احساس به محل مبارزه خیره شده. بلافاصله مادرش دوان دوان به خیابون می آید و کودک را بغل کرده و به خانه میبرد .. خاک های برخاسته از باد در طول خیابون خلوت به هوا میروند و همچون حفاظی دو دوئل کننده را در برمگیرد!
بلیز: چرا به دختر مردم گفتی بیل گیتس پسرخالته؟ چرا سر دختر مردم کلاه گذاشتی؟
ریموس: خوب کردم .. خوب کردم!
بلیز: میزنم بوقت میکنما!
ریموس: بوق هستم.
بلیز: پس بوقی چوبدستیتو بکش و از خودت دفاع کن!
بلافاصله هر دو نفر چوبدستی ها رو میکشن. ابتدا بلیز چوبدستیشو به سمت دهن ریموس میگیره!
بلیز: الوهمورا!
دهن ریموس با صدای تیکی باز میشه و بلیز از فرصت استفاده کرده و با یک مشت میزنه تو دهن ریموس و همه دندونای ریموس میریزه تو حلقش!
ریموس: خیلی نامردی! اکسیو بلیز!
بلیز به هوا میره و درست جلوی ریموس روی هوا شناور میشه! و ریموس با یک حرکت ماهرانه یک قسمت از شیکم بلیز رو میگیره!
بلیز: آی مری مو ول کن ! مری مو ول کن! لوموس! اه چی میگم ... جریوس!
فریاد درد آلود ریموس فضا رو پر میکنه! همون لحظه بلیز از فرصت استفاده میکنه و چوبدستیشو میکنه تو چشم ریموس و همون لحظه با آرنج میزنه تو دماغش و ریموس هم با حفظ موضع قبلی خود در حالی که کمرش به سمت زمین خم شده با پاشنه پای خود به زیر چونه بلیز ضربه میزنه و بلیز عقب عقب میره .. بعد دوباره هر دو نفر به سمت هم میدوند و به هم برخورد میکنند و روی زمین می افتند و قل میخورن بدین حالت که یک لحظه سر بلیز میاد بالا یه لحظه سر ریموس! بعد دوباره از هم جدا میشند!
بلیز: منفجریوس .. بی ناموسیوس .. بدبختیوس ... تیکه تیکه ایوس ...
در جواب ریموس چوبدستی خودشو در دستاش میچرخونه و با این کار موج عظیمی طوفان ایجاد کرده و طلسم های بلیز از مسیر منحرف شده و با برخورد به خانه ها و درختان تمام دهکده آتیش میگیره. بلافاصله بلیز چوبدستیشو به سمت ریموس گرفته و چند کیلومتر اونورتر آب دریاچه کنار هاگوارتز میاد بالا و به سمت هاگزمید به پرواز در میاد تا ریموس رو در بربگیره ... اما ریموس با یک حرکت مختصر کشتی بادبانی ای رو ظاهر میکنه و میپره توش و امواج به شدت با کشتی برخورد میکنند اما به کشتی صدمه نمیزنند!
داخل کشتی:
کریستوف کلمپ: ببخشید وقتتونو میگیرم! ما کشتیمون در سواحل نیلگون لنگر انداخته بود یهو از اینجا سردراوردیم .. شما میدونید قاره آمریکا از کدوم وره؟
ریموس: چی؟ آها اه تو چی میگی؟ حالا بذار فکر کنم! آها این خیابونو میبینی ....
بوووووووووووووووووووووووووووووووووم!
قبل از آدرس دادن طلسمی به کریستوف برخورد کرده و وی منفجر میشه. ریموس به بالا نگاه میکنه و بلیز رو میبینه که ..... کشششششششششش خخخخخخخخخخخخخ!
آنیتا: اوا بابا چرا تلویزیون رو خاموش کردی؟ تازه جای حساسش رسیده بود!
آلبوس: عزیزم این برنامه خیلی مستحجنه! در این برنامه بلیز که یک مرگخوار است به عنوان یک قهرمان جلوه داده شده که ریموس رو میکشه. این برنامه یک پروژه صهیونیستیه برای منحرف کردن ذهن های شما نوجوانان!
مینروا: آلبوس من خیلی دلم گرفته. میشه منو خوشحال کنی؟
**** بوق سانسور*****
آلبوس و مینروا به سمت اولین اتاق میرن و در بسته میشه.
آنیتا
و بعد از انجام این شکلک دوباره میزنه شبکه دوئل تیوی!
بلیز در وسط خیابون ایستاده و وحشیانه میخنده و خون همه جا پاشیده و اجزای بدن ریموس در همه جا دیده میشه. در همون لحظه یکی از چشم های ریموس که به بالای لنز دوربین چسبیده بود کش میاد و سپس می افته پایین و تنها لکه ای قرمز رنگ بر روی لنز دوربین به جا میمونه...
آنیتا: اه ... نفهمیدم آخرش چجوری ریموس مرد ... فردا کنار شومینه باید از بقیه بپرسم!
ریموس لوپین vs بلیز زابینی
زمان: فردا
مکان: هاگزمید
شاکی خانواده تانکس!
مامور اجرای حکم بلیز زابینی!
انگیزه دوئل:
1- ازدواج ریموس لوپین با تانکس در سن دوازده سالگی
2- بازی با احساسات لطیف تانکس .
3- رفت و آمد های پی در پی در شیون آوارگان
4- به گوش رسیدن صداهای مشکوکی در همان شبها در شیون آوارگان!
پسره: مامان مامان میشه بریم دوئل رو از نزدیک ببینیم؟
مامان: نه عزیزم ... پس کی میخواد سبزی پاک کنه؟
پسره: خاله سارا تمام روز تو خیابون یه جا نشسته علافه .. به اون بگو بیاد بالا کمک کنه!
مامان: چی؟ به مقدسات ما .. سارا اوانز کبیر در حین انجام ماموریت توهین کردی؟ اگه به بابات نگفتم! بدو برو خونه پسره گستاخ!
روز نبرد
پرنده ها جیک جیک میکنند ... خورشید خانم میدرخشد و لبخند میزند .. گوسفندان در مراتع مشغول چریدن و بع بع کردن هستند. چوپانی بر درختی تکیه داده و با ساز دهنیه خود آهنگ فوتبالیستا میزند!!!
دوربین به سمت چوپان میرود و روی چهره وی زوم میکند! چوپان روبه دوربین لبخند میزند:
- دوئل تی وی تقدیم میکند!
- تصویر برفکی میشود سپس تصویر دوباره عوض میشود ... پنجره ها با وزش باد با صدای قیژقیژی باز و بسته میشوند. ساحره ها و جادوگران از پشت پرده اتاق و لای در با نگرانی بیرون رو نگاه میکنند.
کودکی تنها نشسته و با چهره ای بدون احساس به محل مبارزه خیره شده. بلافاصله مادرش دوان دوان به خیابون می آید و کودک را بغل کرده و به خانه میبرد .. خاک های برخاسته از باد در طول خیابون خلوت به هوا میروند و همچون حفاظی دو دوئل کننده را در برمگیرد!
بلیز: چرا به دختر مردم گفتی بیل گیتس پسرخالته؟ چرا سر دختر مردم کلاه گذاشتی؟
ریموس: خوب کردم .. خوب کردم!
بلیز: میزنم بوقت میکنما!
ریموس: بوق هستم.
بلیز: پس بوقی چوبدستیتو بکش و از خودت دفاع کن!
بلافاصله هر دو نفر چوبدستی ها رو میکشن. ابتدا بلیز چوبدستیشو به سمت دهن ریموس میگیره!
بلیز: الوهمورا!
دهن ریموس با صدای تیکی باز میشه و بلیز از فرصت استفاده کرده و با یک مشت میزنه تو دهن ریموس و همه دندونای ریموس میریزه تو حلقش!
ریموس: خیلی نامردی! اکسیو بلیز!
بلیز به هوا میره و درست جلوی ریموس روی هوا شناور میشه! و ریموس با یک حرکت ماهرانه یک قسمت از شیکم بلیز رو میگیره!
بلیز: آی مری مو ول کن ! مری مو ول کن! لوموس! اه چی میگم ... جریوس!
فریاد درد آلود ریموس فضا رو پر میکنه! همون لحظه بلیز از فرصت استفاده میکنه و چوبدستیشو میکنه تو چشم ریموس و همون لحظه با آرنج میزنه تو دماغش و ریموس هم با حفظ موضع قبلی خود در حالی که کمرش به سمت زمین خم شده با پاشنه پای خود به زیر چونه بلیز ضربه میزنه و بلیز عقب عقب میره .. بعد دوباره هر دو نفر به سمت هم میدوند و به هم برخورد میکنند و روی زمین می افتند و قل میخورن بدین حالت که یک لحظه سر بلیز میاد بالا یه لحظه سر ریموس! بعد دوباره از هم جدا میشند!
بلیز: منفجریوس .. بی ناموسیوس .. بدبختیوس ... تیکه تیکه ایوس ...
در جواب ریموس چوبدستی خودشو در دستاش میچرخونه و با این کار موج عظیمی طوفان ایجاد کرده و طلسم های بلیز از مسیر منحرف شده و با برخورد به خانه ها و درختان تمام دهکده آتیش میگیره. بلافاصله بلیز چوبدستیشو به سمت ریموس گرفته و چند کیلومتر اونورتر آب دریاچه کنار هاگوارتز میاد بالا و به سمت هاگزمید به پرواز در میاد تا ریموس رو در بربگیره ... اما ریموس با یک حرکت مختصر کشتی بادبانی ای رو ظاهر میکنه و میپره توش و امواج به شدت با کشتی برخورد میکنند اما به کشتی صدمه نمیزنند!
داخل کشتی:
کریستوف کلمپ: ببخشید وقتتونو میگیرم! ما کشتیمون در سواحل نیلگون لنگر انداخته بود یهو از اینجا سردراوردیم .. شما میدونید قاره آمریکا از کدوم وره؟
ریموس: چی؟ آها اه تو چی میگی؟ حالا بذار فکر کنم! آها این خیابونو میبینی ....
بوووووووووووووووووووووووووووووووووم!
قبل از آدرس دادن طلسمی به کریستوف برخورد کرده و وی منفجر میشه. ریموس به بالا نگاه میکنه و بلیز رو میبینه که ..... کشششششششششش خخخخخخخخخخخخخ!
آنیتا: اوا بابا چرا تلویزیون رو خاموش کردی؟ تازه جای حساسش رسیده بود!
آلبوس: عزیزم این برنامه خیلی مستحجنه! در این برنامه بلیز که یک مرگخوار است به عنوان یک قهرمان جلوه داده شده که ریموس رو میکشه. این برنامه یک پروژه صهیونیستیه برای منحرف کردن ذهن های شما نوجوانان!
مینروا: آلبوس من خیلی دلم گرفته. میشه منو خوشحال کنی؟
**** بوق سانسور*****
آلبوس و مینروا به سمت اولین اتاق میرن و در بسته میشه.
آنیتا
و بعد از انجام این شکلک دوباره میزنه شبکه دوئل تیوی!بلیز در وسط خیابون ایستاده و وحشیانه میخنده و خون همه جا پاشیده و اجزای بدن ریموس در همه جا دیده میشه. در همون لحظه یکی از چشم های ریموس که به بالای لنز دوربین چسبیده بود کش میاد و سپس می افته پایین و تنها لکه ای قرمز رنگ بر روی لنز دوربین به جا میمونه...
آنیتا: اه ... نفهمیدم آخرش چجوری ریموس مرد ... فردا کنار شومینه باید از بقیه بپرسم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/7/4 22:39:37
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/7/4 22:46:12
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/7/5 9:41:09
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/7/4 22:46:12
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/7/5 9:41:09
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج