جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  153 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 23 تیر 1386 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اما هلگا زودتر از اون به استقبالش ميره. يعني به يك حركت بچه ها رو ميده كنار و شيرجه ميره تو بغل نيمفا و در حاصل اين حركت نيمفا ميفته زمين و پرس ميشه! هلگا از رو نيمفا پا ميشه و ميگه: اِوا...تصویر تغییر اندازه داده شده...ياد جوونيامون افتادم رحيم جون!
نيمفا:
بچه ها:
گاس گاس:
هلگا خيلي سريع دست نيمفا ( يا همون رحيم آقا ) رو ميگيره و ميره سمت ميز. رحيمومينشونه روبروشو و خيلي سريع از زير لباسش يك شمع در مياره و روشن ميكنه ميزاره رو ميز(!) در اين صحنه ملت وحشتزده از دور ميز ميرن اونور.
هلگا طي يك حركت سريع دستشو تا مچ ميكنه تو دهنش و بعد ميكشه به موهاش و بهشون حالت ميده و با ناز يك دختر چهارده ساله (!) ميگه: بينم رحيم...تو كه دوست دختري چيزي نداري ها؟؟!! نكنه نامزد داري؟؟ ازدواج كه نكردي ها؟؟!!
نيمفا:
در اين لحظه گاس گاس (همون دانگ خودمون) كه ديگه باورش شده نيمفا همون رحيم است؛ ميدوه و ميره تو خوابگاه و يك روسري بر ميداره و ميندازه رو سرش كه يعني: رحيم آقا بيا منو بگير و بشو سايه سر من!
نيمفا يك نگا ميندازه به گاس گاس و مياد بگه "چرا دارم" كه خشم لودو شامل حالش ميشه كه داد ميزنه: به هلگا هافلپاف نه نگو!!!
و نيمفا با گريه ميگه: نــه ندارم...
هلگا يك اشوه مياد و ميگه: اي جووووووون...
بعد دست نيمفا رو ميگيره و ميگه: راستي رحيم جان يادته شونصد سال پيش بهم درخواست ازدواج داده بودي؟؟!!
يهو نيمفا از وحشت سكته ميزنه. گاس گاس قاط ميزنه و چهار متر ميپره هوا و رو هوا كاراته بازي در مياره و وقتي فرود مياد به سمت هلگا حمله ور ميشه كه يهو لودو از آسمون نازل ميشه و درست فرود مياد جلوي گاس گاس و فرياد ميزنه: چطور جرئت ميكني به هلگا هافلپاف حمله كني؟؟!!
دانگ يكم آروم ميشه. روسريشو محكم ميكنه و ميره جلو هلگا و با يك صدا كه به نظر خودش دخترونه است اما به نظر ملت شبيه جيرجيرك است ميگه: نــــه...نيم...رحيم از من خوشش مياد. برو پي كـــــــــارت....
و چنان اشوه اي ميريزه كه ملت تو دلشون ميگن: "اين كه دست هر چي دختره از پشت بسته!!!"
هلگا يك نگاه به گاس گاس ميندازه و ميگه: تو ديگه كي هستي...اَه اَه...چه صدايي داري...چه لباساي كثيفي... حالا اسمت چيه؟!
دانگ:.........

ادامه دارد..............



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1386/4/23 21:41:48
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
با ورود هلگا، همگی به طرفش هجوم بردن .اریکا با خوشحالی چند شاخه گل به دستش داد.دنیس مدام بالا و پایین می پرید و رفته رفته ارتفاعش بیش تر می شد تا این که سرش به شدت با سقف برخورد کرد و قبل از این که بقیه بفهمن با عجله خودشو یه جورایی بین جمعیت گم و گور کرد.ماتیلدا و نیمفا هم بی تفاوت به هر چیزی که در اطرافشون می گذشت مشغول جنگ کردن بودند.
خلاصه هر کی یه کاری انجام می داد.بعد از یه مدتی پاچه خواری ،ملت همگی نشستن و منتظر شدن مادربزرگ براشون قصه تعریف کنه.اما که به وجد اومده بود گفت:خب ننه جون بفرمایین.ما سراپا گوشیم.
هلگا که برای لحظاتی چند همین طور مات و مبهوت به اما خیره شده بود یهو دو هزاریش افتاد و گفت:خوبم ننه جون .شما خوبی؟
اما با تعجب به لودو نگاه کرد و گفت:کی حالشو پرسید حالا؟
لودو:چه می دونم!بیچاره خب بعد از نود و بوقی اومده .شاید انتظار داره اول از هر چیز احوالپرسی بکنیم و ادامه داد:خب مادربزرگ گرام چه طورین شما؟اوضاع خوب پیش می ره؟
و هلگا دوباره بعد از چند دقیقه ای تامل پاسخ داد:سوغاتیم کجا بوده بابا؟من...
که یهو صدای نیمفا بلند شد:ای بابا.نکن دیگه.حالتو می گیرم!ارنی بیا اینو جمعش کن ببر.حوصلمو سر برد.یکریز داره تو گوشم وزوز می کنه.
ملت همه به طرف نیمفا برگشتن .هلگا هم بهش خیره شد و یه دفه سه متر پرید هوا و گفت:اِوا مش رحیم شما این جا چی کار می کنی؟
ماتیلدا:و بعد در حالی که از خنده غش کرده بود گفت:پاشو .پاشو مش رحیم جان ببین ننه جون چی کارت داره؟
نیمفا با عصبانیت گفت:من رحیم نیستم.اشتباه گرفتین.
لودو بلافاصله گفت: چی میگی تو؟نمی دونی نباید رو حرف هلگا هافلپاف حرف زد؟وقتی می گه تو مش رحیمی یعنی هستی.
هلگا که گویا اصلا چیزی نشنیده بود ادامه داد:وای .الهی قربونت برم.پاشو بیا این جا ببینم.می دونی چند ساله ندیدمت؟بیا تعریف کن که چی کارا کردی؟کجاها رفتی؟
نیمفا که از خشم به رنگ قرمز در اومده بود بعد ازاین که یه نگاهی به بچه ها کرد،آروم بلند شد و به طرف هلگا رفت.
اه!این کامپیوتر من گاهی قاطی می کنه.این بارم مثه یکی دوبار دیگه شکلکا رو باز نکرد.حیفففففففففف!چون با اونا بهتر می شد.



نيمفاي عزيز يه نقد كوچولو انجام ميدم. اميدوارم كه بخوني و مفيد باشه!

اول از همه بايد بگم پست قشنگي بود.

نكات مثبت خوبي داشت... كه ميتونيم جزو نقات قوت پستت حساب كنيم.

سوژه ي خوب. فضا سازي هاي خوب. پرداخت خوب. و....

ولي از اونجايي كه نقد بيشتر محورتش روي رفع ضعف هاست. بايد بگم كه تنها مشكل پستت كه به چشم ميخوره و چند بار ديگه هم من ديده بودم اينه كه پستت از لحاظ نگارشي و پاراگراف بندي مشكل داره!
يعني به عنوان يه نويسنده از لحاظ نوشتاري و داستاني ايرادي درش نميبينم! ولي از لحاظ نگارشي يكم مشكل داشت!
سعي كن بهتر از علامت " ! " استفاده كني. همچنين " ، "و " ؛ " و ساير علائم.
در مورد پاراگراف بندي يه مطلب مهم بگم. پست اكثر نويسنده هاي خوب رو كه ببيني ميبيني كه از نظر ظاهري پستشون دلنشينه! و خيلي متراكم به نظر نمياد... پست تو الان با وجود زيباي متنش؛ زيبايي ظاهرش يه خورده دچار مشكل هست.
سعي در در پستت در جاهايي كه مناسب هست بين پاراگرافهات يك اينتر (فاصله) اضافي بزني. تا يه خورده از حالت فشرده در بياد.
اين يكي از نكاتي هست كه در اينگونه پست هاي فرومي خيلي بهتره كه رعايت بشه تا پست ظاهري شكيل تر داشته باشه.
من دقيقآ نميگم كجاها اين اينتر اضافه رو بايد ميزدي يا اين چيزا چون دوست ندارم تو كار نويسنده دخالت كنم! فقط لازم ديدم بگم كه اين كار خيلي كمك ميكنه. حالا يه خورده كه دقيق شي يا چند تا پست از نويسنده هاي خوب سايت حالا هر كي (مثلآ اسكاور ، آنيتا ، مك بون ، هدويگ و...) كه كم نيستن! نگاه كني متوجه ميشي كه هر كس ظاهر نوشتش رو چجوري تنظيم ميكنه!
آها اون قسمت آخر هم كه خارج از رول نوشتي بهتره با جدا كننده اي جداش ميكردي از خود رول. (مثلآ با خط چين كه از همه بهتر و رايجتره ---- ) چرا كه اون هم خيلي تاثير داره در ظاهر نوشته!

در كل پست خوبي بود.
به جز مشكل ظاهرش مشكل خاص ديگه اي نداشتي. يه بار ديگه لازم ديدم بگم كه طنز شيريني داشت پستت و سوژه ي گيج زدن هلگا هم بسيار زيبا و خلاقانه بود.

موفق باشي دوست عزيز،

لودو؛


ها... امضات هم خيلي توپه؛ ايول... ايول...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/23 4:45:28
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/23 5:12:31
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 03:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- بده من - نه ماله منه ... - ماله خودمه ... بده من ... این صدای جدال نیمفا و میتیلدا بود که داشتند دمپایی گل گلی دانگ را به طرف یکدیگر می کشیدند. نیمفا : ماتیلدا : به ارنی میگم دمپایی ابری من رو نمیدی ! نیمفا دمپایی را در یک حرکت انتحاری به سر ماتیلدا کوبید. ماتیلدا گریه اش تبدیل به هق هق شد و دستش را روی سرش گذاشت و گفت : « وایسا ننه هلگا بیاد ... بهش میگم ... » دانگ پارازیت انداخت و گفت : « ببخشید خانم ها ، این دمپایی منه ! » و سپس دمپایی را از دست نیمفا کشید و به پا کرد. لودو در حالی که به این صورت در اومده بود گفت : « فقط نیم ساعت دیگه مونده ، حالا باید چیکار کنیم ؟ » اما خیلی ساده کنارش نشست و گفت : « هیچی ، باید خودمون رو برای یک جشن حسابی آماده کنیم ! » ناگهان لودو احساس کرد با یک پدیده عجیب روبروست ! پیوز داشت با سرعت و وحشت به سمت او می آمد : پیوز و وحشت ؟ : تصویر تغییر اندازه داده شده لودو به سرعت بلند شد و گفت : « چی شده پیوز ؟ » پیوز در حالی که نفسش به سختی بالا می آمد گفت : « همین الان از طبقه بالا میان ، نن جون داره با سرعت نور میاد پایین ؟ » لودو فریاد زد : « دانگ ، چیکار می کنی ؟ » این در حالی بود که دانگ داشت با دمپایی ابری اش به سر پیوز می کوبید ! او جواب داد : « این همون خائنیه که در این موقعیت حساس قبل از رسیدن نن جون ما رو گذاشت و رفت اسلی ! » لودو گفت : « اون رو ولش کن ، بهتره یک فکری برای تالار بکنیم ! » دانگ : «برای تالار ؟ » و نگاهی به تالار انداخت . اما در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود چشم به راه بود ، ماتیلدا داشت به نیمفا سقلمه می زد. دنیس به اریکا خیره شده بود که داشت مقدمات جشن را آماده می کرد. و در نهایت مهمترین فرد تالار یعنی اسپروت به این صورت شادمانی اش را نشان می داد : در همان لحظه تابلو گورکن کنار رفت و هلگا هافلپاف داخل شد ... <><><><><><><><><><><><><><><><> ناظر نیمه خفن ، اگر ارزشی شده پاک بشه لطفا ... اگه بخوام يه نقد خيلي كوتاه ولي صريح انجام بدم. بايد بگم كه؛ پيوز جان پست خوب و قابل قبولي بود. خوشحالم كه ميبينم از عبارت " فلاني گفت: ... " كه در نقدهاي قبليت هم بارها گفته بودم ولي بازم ميديدم در اين پست كمتر و در مواقع لزوم استفاده كردي و بايد بگم كه خيلي خوب حذفش كردي. در كل بازم ميگم اين عبارت " فلاني گفت: ... " كه تو پستاي قبليت خيلي خيلي به چشم ميخورد در پست طنز خيلي مخرب بود و چهره ي پست رو خراب ميكرد كه در اين پست خيلي خوب اصلاح شده بود! (تاثير ناخودآگاه اين عبارت رو در پستهاي قبليت با كمي دقت به راحتي ديده ميشه.) كيفيت ديالوگ ها كه گفتم قبلآ هم هزار بار كه در پست طنز خيلي مهم هستن. كيفيت ديالوگ هات خيلي بهتر بودن نسبت به قبل! ولي بايد بيشتر روشون فكر كني و ديالوگ هاي خوب و آسي در بياري. فضا سازي طنزت متوسط بود... گير نميدم حالا زياد! يه مطلب مهم ديگه اين كه خيلي خيلي خوبه كه در پست طنز علاوه بر سوژه اصلي كه خوب تو تاپيك جريان داره و خوب بايد پيش بره... خيلي خيلي خوبه كه يك يا چند موضوع فرعي رو آدم تو پست خودش بياره... موضوع طنز فرعي خيلي كمك ميكنه به بهتر شدن پست و اصلآ خيلي خيلي خيلي مهمه! و بايد حتمآ حداقل يكيش باشه... كه در پست تو با ارفاق يه چند تا ديده ميشه خوشبختانه. مثلآ بحث دمپايي ها و جدال و اينا كه البته از پست قبلي وارد رول شده بود خودش يه سوژه فرعي بود. يا مثلآ اگر ارفاق كنيم بحث پيوز و خائن بودن و اينا رو هم ميشه جزو يك سوژه ي فرعي پستت دونست! البته گفتم اين با ارفاق بود چون زياد مانور داده نشده بود و بيشتر يك ديالوگ جذاب و خوب بود به جاي سوژه ي فرعي! خوب در كل متوسط بود. ولي پيشرفت كرده بودي! لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/22 3:33:59
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/23 4:27:54
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 22 تیر 1386 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ي پست هلگا... ننه بزرگ عزيز!
------------------------------------------

شب بعد... خوابگاه مختلط!

- ملت بگيريد بخوابيد ديگه! اين همه هم همه واسه چيه؟!
- باب دانگي چرا خشن شدي باز! بابا ننه بزرگ اين جماعت داره مياد خوب ذوق زده شدن ديگه...
- بابا آخه سر و صدا ميره بالا... مگه نميدوني بالاسر تالار ما تالار گريفه؟! سر و صدا ميره فكر ميكنن ملت ما وحشين!
در اين لحظه دانگ متوجه نگاه غضب آلود و مستمر ملت هافلي شد و تصميم گرفت به حرفش ادامه نده و خودش رو مشغول ور رفتن با بند دمپايي ابريش كنه! (دمپايي ابري! بند! ها؟!)
- چرا دمپايي گل منگلي برداشتي تو دانگي؟!! (حتمآ ميپرسيد چرا فعل برداشتي به كار بدم؟! برداشتي در اينجا هم ارز پوشيدي هست. ولي چرا برداشتي گفتم، داستان دمپايي ابري رو در ادامه ي پست خواهيد خوند! فعلآ گفتم يكم بريد تو خماري دور هم باشيم! )
درك اين ديالوگ رو داد ميزنه وسط خوابگاه و در حالي كه دانگ رنگ لبو شده و از خجالت ميخزه زير پتوش، درك زير لب ميگه: آخجون... شكلك نازنينم رو چند وقت بود مصرف نكرده بودم... آخيش... داشتم عقده اي ميشدم ديگه!

- بابا جون من هلگا داره مياد... شما دست از ارزشي بازيتون برنميداريد! اي خدا...!!!
نميفادورا در حالي كه دست به سينه شده بود در گوشه ي تالار اين ديالوگ رو بر زيان آورد و ملت رو به صورت ناخواسته براي چند لحظه به سكوت دعوت كرد!

.... سكوت ....

نيمفا يهو ميپره وسط سكوت ملت:
- خوب بابا حالا يه چيزي گفتم... زياد فكر نكيد روش!
در حالي كه نيمفا به شدت مشغول كوبيدن چكشش به زمين بود مورد اثابت چند فقره گورجه فرنگي گنديده و چندين فقره دمپايي ابري قرار ميگيره!

[ توضيح در مورد دمپايي ابر ها: اين دمپايي ابري ها رو لودو با سليقه ي اما جون از صندوق زخيره ي ارزي تالار براي ملت خريداري كرده و همه ي ملت هافلي به صورت رايگان صاحب دمپايي ابري شدن! باز بگيد چرا بنزين سهمه بندي ميشه... خوب اين سوب سيت ها رو هم ميديم ديگه!!!
دمپايي ها اشكال و رنگ آميزي هاي مختلفي داره كه خوب به دانگ بنده خدا گل منگلي مدل دخترونه رسيده!!! البت مال ساير پسرا هم بهتر از اون نيست (بلاخره دمپايي ها با سليقه ي اماست ديگه! ) ولي خوب خداييش اون از همه ضايعتره!!! ]

لودو اين وسط داد ميزنه: آهاي... اون دمپايي ها پول خورده ها... اگه به اين خيالين كه اينا رو خراب كنيد دوباره دمپايي ميخريم ميديم بتون از اين خبرا نيست ها!
ملت با شنيدن اين حرفا با كله حمله ميكنن به سمت دمپايي ها كه الان دور و اطراف نيمفادورا پخش و پلا شده و شروع ميكنن هر كس مال خودش رو برداشتن ..... (ادامه دارد!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/22 1:08:38
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1386 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد از جشن بچه ها با صداي جيغ لودو از خواب بيدار شدند!

اولين كسي كه خودش رو به اتاق رسوند اما بود كه خداييش هم خيلي تلاش كرد كه بتونه لودو رو از خواب بيدار كنه ولي خب آخر سر ماندي و نيكلاس و ادي مجبور شدند با همديگه بريزن سرش تا بيدار بشه!

لودو در حال جيغ زدن و جفتك پرت كردن:
-نه نه..ننه بزرگ با ما اينكار رو نكن..ما گناه داريم..نههه..جيييييييييييغ..
بعد از چند ثانيه دست از جفتك پرت كردن برداشت و پريد طرف پنجره و بستش بعدش هم رفت طرف در و قفلش كرد و يك مبل سه نفره رو گذاشت جلوش و دو تيكه چوب رو با ميخ كوبيد به دو طرف پنجره و تمام اينكارها رو در عرض 5 ثانيه و نصفي كرد و بعدش هم در حالي كه نفس نفس ميزد ولو شد روي مبل!
بروبچز:
اما يهو زد زد زير گريه و شروع كرد به كندن موهاش:
-اي واااااااااااااااااااااااااااااااااي اينم كه زد به سرش حالا من ديگه از كجا شوهر پيدا كنم؟!..من آخرشم ميترشم خودم ميدونم...
اريكا كه به شدت سعي داشت اما رو آروم كنه با اخم رو كرد به لودو و گفت:
-ببينم نميخواي توضيح بدي چي شد كه يهو تالار هافل رو با جنگل اشتباه گرفتي؟

بغض لودو براي دومين بار تركيد و رو به بچه ها گفت:
-دي..ديشب..خواب..ببخشيد كسي اينجا دستمال كاغذي نداره؟..آها مرسي، ،..داشتم ميگفتم خواب ننه بزرگمون رو ديدم... گفت..گفت...
بروبچز:خوب زودتر بگو چي گفت ديگه دهه...

لودو:گفت ميخواد بياد اينجا به نوه هاش سر بزنه...

پسران هافلي درحالي كه دارن هاراگيري ميكنن يا هاراگيري كردن يا اينكه تصميم دارن خودشون رو دار بزنن..

دختران هافلي درحالي كه دارن بالا و پايين ميپرن و از خودشون خوشحالي دروكنن:
آخ جووووووووووووون مادربزرگ!...

**********************************************
من ميدونم كه حتما هيچكدومتون تا حالا شانس اين رو نداشتين كه يه نمايشنامه به افتضاحي اين يكي بخونين ولي خب بعد از يك سال و نصفي يه خرده نمايشنامه نويسي براي آدم سخت ميشه شماها لطفا به بزرگي خودتون ببخشيد!


پست قشنگی بود هلگا جان... (نن جون!)

نشون دادی که اصالت خودت رو حفظ کردی و تو مایه های سبک همون قدیما نوشتی... چقدرم من دوست دارم اون سبکو!

برای شونصدمین بار هم خوش آمد میگم بت!
امیدوارم شاهد فعالیت های بیشترت هم در تالار باشیم؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1386/4/7 13:27:10
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1386/4/7 13:33:26
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/7 15:45:51
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی که نقشه ی دنی به پایان رسید نفس عمیقی کشید و ادامه داد:دقت کن،دلم نمی خواد کسی از این ماجرا خبر دار بشه .در حال حاضر تنها وظیفه ی تو اینه که بری و تمام چیزایی رو که برات گفتم مو به مو برای پیوز توضیح بدی .
دنی که انگار تو این دنیا نبود جواب داد: بسیار خب!همین الان این کارو می کنم .
و با سرعت از تالار خارج شد...
نیمفا که در تمام این مدت پشت در تالار فال گوش ایستاده بود با تعجب و ناراحتی راهشو به طرف خوابگاه کج کرد .از طرفی بسیار خوشحال بود از این که می تونست با یه گزارش توپ و دهن پر کن ضمن حالگیری یه کار مثبت هم انجام بده.همچنان که در افکاری هیجان انگیز غرق شده بود سرش به شدت با دیوار برخورد کرد . _اه چند دفعه بشون گفتم به جای گچ از تار نوری استفاده کنید ؟گوش نمی کنن و همش می خندن!نمی دونن این به یه نظریه ی بزرگ تبدیل می شه...
خوابگاه هافلپاف:
ماتیلدا در حالی که از جواب دادن عاجز شده بود گفت:چند دفعه بگم؟بابا لودو حمومه! خب به من چه !اه،اه.
_اینم یا نمی ره حموم یا درست موقعی می ره که من باش کار دارم .بسیار خب خودش خواسته ها! مجبورم از راه دیگه ای وارد شم .نمی شه دیگه .مثلا مسئوله این جا است.هر دفعه غیبش می زنه .
نیمفا بعد از گفتن این حرف با عجله به طرف حموم رفت.
لالالا ..لای لالای لالای !مرغ سحر ناله سر کن...داغ مرا تازه تر کن.هو هو هو !خورشید تو خوابه .چشماشو بسته .ماهی تنگ بلور. (این گویا صدای بسیار زیبای لودو بود)
نیمفا در حالی که گوشاشو گرفته بود
(!!)داد زد:هی لودومگه چمن دیدی؟زود باش کارت دارم بیا بیرون.
_چی کار داری ؟
_زود باش بیا دیگه .راجع به اما هست .خودش از من خواست بهت بگم

لودو که از این حرف به وجد اومده بود با سرعت هر چه تمام تر بیرون اومد :بگو من در خدمتم..



سلام نیمفا جان

با عرض پوزش ، من میخواستم دیروز سوژه رو نادیده بگیرم که وقت نشد پست بورگین و ویرایش کنم ، به هر صورت از شما عذر خواهی میکنم ولی بخاطر وقتی که گذاشتید به شما 4+ در باشگاه اضافه میشود .

موفق باشید .
این پست به دلیل در نظر گرفته نشدن سوژه بورگین در نظر گرفته نمیشود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/6 16:25:29
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/6 17:04:51
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار هافلپاف
نیکولاس و ادی در حالی که تنها در تالار نشسته بودند در حال نگاه کردن تلوزیون بودند.
ادی و نیکولاس : تصویر تغییر اندازه داده شده
ادی : نیکولاس این نامرد...! این چه فیلماییه گذاشتی؟
نیکولاس در حالی که چشم غره ای به ادی میرفت گفت : راست میگی این فیلمش +18 هست به گروه سنتی تو نمی خوره بزار یک کانال بزنم بهت بخوره!
و میزنه کانال کارتن! که زیرش نوشته گروه سنی الف و +5 سال
ادی : به به به به!
کراتونی مشهور بود که یک گرگ به سه گاو حمله میکرد ولی نمی توانست بر آنها پیروز شود سپس او با مکر و حیله و تفرقه انگیزی بین سه گاو توانست آنان را بخورد!
ناگهان نیکولاس استبنز گفت : تصویر تغییر اندازه داده شده آها فهمیدم! ببین یک فکری دارم...بیا اریکا و ماندی رو از نظارت بلند کنیم و خودمون به جاشون بنشینیم!
ادی : تصویر تغییر اندازه داده شده چی میگی؟حالت خوبه؟ ما تازه دو سه هفته است که به تالار اومدیم!
نیکولاس در حالی که لبخندی پلید بر لبانش نشسته بود گفت : مهم نیست!ببین یک نقشه درست و حسابی دارم اون وقت میتونیم ناظر بشیم... تمام بچه ها رو تحت سلطه خودمون در بیاریم ... تمام پست های بر خلاف خودمون رو اسکرجیفای کنیم و ...!
ادی : بگو ببینم نقشت رو!
و نیکولاس شروع کرد به توضیح نقشه شیطانی خودش به ادی...

----------------
دوستان باید یک نقشه بکشید که ادی و نیکولاس بتونن جای ماندی و لودو بنشینن ولی به دردسر ها و مشکلاتی بر میخورن و...



سلام بورگین جان ، پستت نیاز زیادی به توضیح نداره ، متاسفانه به شدت سوژه تکراری و ارزشیه ، این تیکه تلویزیون و بی ناموسی هم داره کلیشه میشه لطفا از مباحث دیگه ای استفاده کن . در ضمن اضافه میکنم این سوژه به هافلاویز ربطی نداره . لطفا کمی دقت کن .


پست شما در نظر گرفته نمی شود به دلیل اینکه با مضمون تاپیک مرتبط نیست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/6 16:22:35
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/4/6 17:06:56
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو که از ترس شلوارش را خیس کرده میپره تو بقل اِما و جسد را ول میکند : من مامانم و میخوام .....

اِما که خود تازه به هوش آمده است لودو را به میان خارهای کویر پرتاب میکند و فریاد زنان میگوید : مرتیکه بی پرستیژ ... برو اونور ....

دانگ از موقعیت استفاده میکند و دور از چشم لودو وسایل بچه ها را به امانت میگیرد تا اینکه بالا سر نیمفا میرود : اوه نیمی ... چی شده ؟ .... خــــــــــــــــدا ....

نیمفا سرفه کنان : هــــــــی ، اهو اهو ، من دارم میمیرم ... درسته دانگی ؟

دانگ اشک در چشم های جمع میشود : اگر خدا بخواد

نیمی دستش را بالا می آورد : بعد من قول میدی با کسی ازدواج نکنی ؟!!!

دانگ : قول میدم ... تا چهلت صبر کنم .

ناگهان نیمی از جایش بلند میشود و به دلیل صحنه های خفنز کتک کاری و بحث های خانواگی از دامه فضا سازی شما را بی بهره میکنیم .

کمی آنطرف تر لودو از میان خار ها بیرون می آید و بی توجه به دعوای نیمی و دانگ به سمت صدای ببر میرود : پیشی پیشی پیشی ... بیا بیرون .

ملت هافلی :

در همین لحظه ادی و نیکی از پشت درخت بیرون می آیند و هم زمان با هم میگویند : سلام ...

ملت هافلی با دو تازه وارد به تالار بر میگردند و جشن میگیرند و بی خیال اردو میشوند .

افکت چهره لودو بعد از ماجرا :

پایان ماجرا ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
زوزه پلنگ رو خوب اومدي. هر چي فكر كردم چي بنويسم چيزي به ذهنم نرسيد(چون كلا تو اين پست سوژه شهيد شده بود) ولي تا چشمم به پلنگ خورد، اول با خودم گفتم پيوز ميدونست بعد از اون من ميپستم؟ بعد گفتم نه، چه ربطي داره. تازه كسي خبر نداره منو نيكي پلنگ صدا ميزنن.
من اين كار پيوز رو ميزارم به حساب اون يك در بيليون باري كه يه كار خوب ميكنه.
---------------------------------------------------------------------

(زوزه پلنگ؟ جلل خالق )صداي پلنگ هر لحظه بيشتر ميشد و لودو از ترس به يكي از جسدها چنگ انداخته بود. صداي مخوف پلنگ از يه طرف و صداي لرزان اريكا كه از درد ناله ميكرد از طرف ديگه لرزه بر اندام لودو مينداخت.

(افكار لودو) «عجب غلطي كرديم اومديم اردوها. ما رو چه به اردو. اونم با مينيبوس. ماي بدبخت مثلا جادوگريم، اونوقت با ميني‌بوس ميايم اردو.
اي تف به گور ............... » (از اينجا به بعد لودو هي به خودش و پدر و مادر بچه ها فحش تلاوت ميكنه.)

در همين لحظات بحراني بود كه بوي تندي نيز به مشام لودو ميرسه و باعث اذيت اين شخصيت بزرگوار ميشه.

( بازم بريم تو افكار لودو) « عجب پلنگ بد بويي. مثل اينكه از توي چاه توالت اومده بيرون. اه اه اه. حالم بد شد.
اي تف به گور ............. » ( از اينجاي افكار بازم اودو به تلاوت فحش مشغوله)
صدا هر لحظه بلندتر و بو تند تر ميشد.
.....................................................

چند متر اونطرف‌تر
--بهت ميگم نه!
- به تو چه. من ميگم برگرديم.
-- ميگم نه، بگو چشم! عجب آدم زبون نفهمي هستي!
- برو بوقي. من برميگردم. تو هر كاري دلت خواست بكن.
-- واقعا بوقي ديگه. شيپور بوق.
- ببين نيكي من ميگم برگرديم.چرا؟ چون اونجا خونمونه.
-- برگرديم كه چي بشه؟ كه چي بگيم؟ بگيم چند منه؟
- تو به اونش كاري نداشته باش. بزارش به عهده من!
-- اه اه اه. ادي، چند دفعه گفتم برو يه دوش بگير. خفمون كردي.

***********************************************

بعد از چند ماه پست زدن واقعا سخته.
به بزرگواريتون ببخشيد.




سلام نیکی (چکش )

خوب عزیز ، اول باید بگم بیشتر پستت تعریف در مورد پلنگ و اینا شد . در کل ادی خوب وارد داستان شد ولی پستت سوژه قوی نداشت و از بقایای سوژه شهید شده یک چیزی کشیدی بیرون .

به نظرم باید بیشتر روی پستت کار کنی بعضی قسمت های پستت از نظر جمله بندی مشکل داشت ، در پاراگراف اول فضا سازیت اصلا خوب نبود ، ما توی این جمله اول صدای پلنگ و ناله اریکا رو نشون میدیم بعد میگیم اینا باعث ترس لودو شده در دو تیکه جدا نوشتن و تشریح حالت لودو اصلا خوب نیست .

و آخر پستت هم که همش دیالوگ بود . پست ضعیفی بود باید وقت بیشتری بزاری . مطمئن در مرور زمان بهتر میشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1386/4/3 21:37:41
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/4 14:43:25
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/4 14:43:56
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 08:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اتوبوس همچنان حرکت می کنه ... یک طرف جاده رو کوه بلندی گرفته و طرف دیگه یک دره ی بسیار عمیقه !!!
بورگین همچنان کردی میزنه تصویر تغییر اندازه داده شدهو با هر حرکت یک متصدی از جیبش میافته بیرون
در این میان راننده ناگهان به لودو میگه : « من می تونم میونبر بزنم ؟ »
لودو هم که از خدا می خواد زودتر برسن میگه : « آره ... بزن !! »
راننده هم سر اتوبوس رو کج می کنه صاف میره تو دره !! (!!)
لودو :
ملت :
بورگین : تصویر تغییر اندازه داده شده
راننده : تصویر تغییر اندازه داده شده
اتوبوس کله پا میشه میره کف دره : گرومپ (!)
لودو به سختی پیاده میشه میگه رسیدیم همه پیاده شن اما با اجساد بی هوش شده و زخمی شده اعضای گروهش مواجه میشه ! به جز بورگین که هنوز داره می رقصه !!
تصویر تغییر اندازه داده شدهبورگین میپره بیرون یه متصدی از تو جیبش در میاره و میره یه گوشه به کار خودش برسه
از طرف دیگه راننده همچنان تصویر تغییر اندازه داده شدهاینجوری نشسته . لودو هم سعی میکنه بقیه رو از تو اتوبوس بیرون بکشه .. در همین لحظه صدای وحشتناکی مثل زوزه پلنگ (!) شنیده میشه !!! ...


سلام پیوز جان

در مورد پستت اول اینکه استفاده زیاد از شکلک باعث بد جلوه دادن پست میشه ، یعنی انگار فیلم ساختی ، پست نزدی .

دومین مشکل پست شما و خیلی های دیگه این موضوع متصدیه ، دیگه خیلی دارید لوسش میکنید ، یک سوژه رو زیاد به کار ببرید پست و خراب میکنه .

این جمله ات مشکل داشت که خیلی به چشم میومد : اتوبوس کله پا میشه میره کف دره : گرومپ (!)

ویرایش : اتوبوس با صدای گرومپ کله پا میشه کف دره .

برای گفتن دیالوگ ها از ( :"" ) استفاده میکنیم که شما بعضی جاها یادت رفته این و به کار ببری و نظم پست و بهم ریخته .

باید وقت بیشتری روی پست هات بزاری و سعی کنی کمتر از شکلک استفاده کنی و قواعد کلی رو رعایت کنی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/3 8:29:31
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/3 16:02:05
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/3 16:08:26
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/3 16:17:23
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...