ادامه ي پست هلگا... ننه بزرگ عزيز!
------------------------------------------
شب بعد... خوابگاه مختلط!- ملت بگيريد بخوابيد ديگه! اين همه هم همه واسه چيه؟!
- باب دانگي چرا خشن شدي باز! بابا ننه بزرگ اين جماعت داره مياد خوب ذوق زده شدن ديگه...
- بابا آخه سر و صدا ميره بالا... مگه نميدوني بالاسر تالار ما تالار گريفه؟! سر و صدا ميره فكر ميكنن ملت ما وحشين!
در اين لحظه دانگ متوجه نگاه غضب آلود و مستمر ملت هافلي شد و تصميم گرفت به حرفش ادامه نده و خودش رو مشغول ور رفتن با بند دمپايي ابريش كنه! (دمپايي ابري! بند! ها؟!)
-

چرا دمپايي گل منگلي برداشتي تو دانگي؟!!

(حتمآ ميپرسيد چرا فعل برداشتي به كار بدم؟! برداشتي در اينجا هم ارز پوشيدي هست. ولي چرا برداشتي گفتم، داستان دمپايي ابري رو در ادامه ي پست خواهيد خوند! فعلآ گفتم يكم بريد تو خماري دور هم باشيم!

)
درك اين ديالوگ رو داد ميزنه وسط خوابگاه و در حالي كه دانگ رنگ لبو شده و از خجالت ميخزه زير پتوش، درك زير لب ميگه: آخجون... شكلك نازنينم رو چند وقت بود مصرف نكرده بودم... آخيش... داشتم عقده اي ميشدم ديگه!
- بابا جون من هلگا داره مياد... شما دست از ارزشي بازيتون برنميداريد! اي خدا...!!!
نميفادورا در حالي كه دست به سينه شده بود در گوشه ي تالار اين ديالوگ رو بر زيان آورد و ملت رو به صورت ناخواسته براي چند لحظه به سكوت دعوت كرد!
.... سكوت ....
نيمفا يهو ميپره وسط سكوت ملت:
- خوب بابا حالا يه چيزي گفتم... زياد فكر نكيد روش!

در حالي كه نيمفا به شدت مشغول كوبيدن چكشش به زمين بود مورد اثابت چند فقره گورجه فرنگي گنديده و چندين فقره دمپايي ابري قرار ميگيره!

[ توضيح در مورد دمپايي ابر ها: اين دمپايي ابري ها رو لودو با سليقه ي اما جون از صندوق زخيره ي ارزي تالار براي ملت خريداري كرده و همه ي ملت هافلي به صورت رايگان صاحب دمپايي ابري شدن! باز بگيد چرا بنزين سهمه بندي ميشه... خوب اين سوب سيت ها رو هم ميديم ديگه!!!
دمپايي ها اشكال و رنگ آميزي هاي مختلفي داره كه خوب به دانگ بنده خدا گل منگلي مدل دخترونه رسيده!!! البت مال ساير پسرا هم بهتر از اون نيست (بلاخره دمپايي ها با سليقه ي اماست ديگه!

) ولي خوب خداييش اون از همه ضايعتره!!! ]
لودو اين وسط داد ميزنه: آهاي... اون دمپايي ها پول خورده ها... اگه به اين خيالين كه اينا رو خراب كنيد دوباره دمپايي ميخريم ميديم بتون از اين خبرا نيست ها!
ملت با شنيدن اين حرفا با كله حمله ميكنن به سمت دمپايي ها كه الان دور و اطراف نيمفادورا پخش و پلا شده و شروع ميكنن هر كس مال خودش رو برداشتن ..... (ادامه دارد!)