...ياد جوونيامون افتادم رحيم جون!نيمفا:

بچه ها:

گاس گاس:

هلگا خيلي سريع دست نيمفا ( يا همون رحيم آقا
) رو ميگيره و ميره سمت ميز. رحيمومينشونه روبروشو و خيلي سريع از زير لباسش يك شمع در مياره و روشن ميكنه ميزاره رو ميز(!) در اين صحنه ملت وحشتزده از دور ميز ميرن اونور. هلگا طي يك حركت سريع دستشو تا مچ ميكنه تو دهنش و بعد ميكشه به موهاش و بهشون حالت ميده و با ناز يك دختر چهارده ساله (!) ميگه: بينم رحيم...تو كه دوست دختري چيزي نداري ها؟؟!! نكنه نامزد داري؟؟ ازدواج كه نكردي ها؟؟!!
نيمفا:

در اين لحظه گاس گاس (همون دانگ خودمون) كه ديگه باورش شده نيمفا همون رحيم است؛ ميدوه و ميره تو خوابگاه و يك روسري بر ميداره و ميندازه رو سرش كه يعني: رحيم آقا بيا منو بگير و بشو سايه سر من!

نيمفا يك نگا ميندازه به گاس گاس و مياد بگه "چرا دارم" كه خشم لودو شامل حالش ميشه كه داد ميزنه: به هلگا هافلپاف نه نگو!!!
و نيمفا با گريه ميگه: نــه ندارم...
هلگا يك اشوه مياد و ميگه: اي جووووووون...
بعد دست نيمفا رو ميگيره و ميگه: راستي رحيم جان يادته شونصد سال پيش بهم درخواست ازدواج داده بودي؟؟!!
يهو نيمفا از وحشت سكته ميزنه. گاس گاس قاط ميزنه و چهار متر ميپره هوا و رو هوا كاراته بازي در مياره و وقتي فرود مياد به سمت هلگا حمله ور ميشه كه يهو لودو از آسمون نازل ميشه و درست فرود مياد جلوي گاس گاس و فرياد ميزنه: چطور جرئت ميكني به هلگا هافلپاف حمله كني؟؟!!
دانگ يكم آروم ميشه. روسريشو محكم ميكنه و ميره جلو هلگا و با يك صدا كه به نظر خودش دخترونه است اما به نظر ملت شبيه جيرجيرك است ميگه: نــــه...نيم...رحيم از من خوشش مياد. برو پي كـــــــــارت....

و چنان اشوه اي ميريزه كه ملت تو دلشون ميگن: "اين كه دست هر چي دختره از پشت بسته!!!"

هلگا يك نگاه به گاس گاس ميندازه و ميگه: تو ديگه كي هستي...اَه اَه...چه صدايي داري...چه لباساي كثيفي... حالا اسمت چيه؟!
دانگ:.........
ادامه دارد..............
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


ماتیلدا : به ارنی میگم دمپایی ابری من رو نمیدی !
نیمفا دمپایی را در یک حرکت انتحاری به سر ماتیلدا کوبید. ماتیلدا گریه اش تبدیل به هق هق شد و دستش را روی سرش گذاشت و گفت : « وایسا ننه هلگا بیاد ... بهش میگم ... »
دانگ پارازیت انداخت و گفت : « ببخشید خانم ها ، این دمپایی منه ! »
و سپس دمپایی را از دست نیمفا کشید و به پا کرد. لودو در حالی که به این صورت
در اومده بود گفت : « فقط نیم ساعت دیگه مونده ، حالا باید چیکار کنیم ؟ »
اما خیلی ساده کنارش نشست و گفت : « هیچی ، باید خودمون رو برای یک جشن حسابی آماده کنیم ! »
ناگهان لودو احساس کرد با یک پدیده عجیب روبروست ! پیوز داشت با سرعت و وحشت به سمت او می آمد : پیوز و وحشت ؟ :
لودو به سرعت بلند شد و گفت : « چی شده پیوز ؟ »
پیوز در حالی که نفسش به سختی بالا می آمد گفت : « همین الان از طبقه بالا میان ، نن جون داره با سرعت نور میاد پایین ؟
»
لودو فریاد زد : « دانگ ، چیکار می کنی ؟ »
این در حالی بود که دانگ داشت با دمپایی ابری اش به سر پیوز می کوبید ! او جواب داد : « این همون خائنیه که در این موقعیت حساس قبل از رسیدن نن جون ما رو گذاشت و رفت اسلی ! »
لودو گفت : « اون رو ولش کن ، بهتره یک فکری برای تالار بکنیم ! »
دانگ : «برای تالار ؟ » و نگاهی به تالار انداخت .
اما در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود چشم به راه بود ، ماتیلدا داشت به نیمفا سقلمه می زد. دنیس به اریکا خیره شده بود که داشت مقدمات جشن را آماده می کرد. و در نهایت مهمترین فرد تالار یعنی اسپروت به این صورت شادمانی اش را نشان می داد :
در همان لحظه تابلو گورکن کنار رفت و هلگا هافلپاف داخل شد ...
<><><><><><><><><><><><><><><><>
ناظر نیمه خفن ، اگر ارزشی شده پاک بشه لطفا ...

چرا دمپايي گل منگلي برداشتي تو دانگي؟!! 

،..داشتم ميگفتم خواب ننه بزرگمون رو ديدم... گفت..گفت...


آها فهمیدم! ببین یک فکری دارم...بیا اریکا و ماندی رو از نظارت بلند کنیم و خودمون به جاشون بنشینیم!
چی میگی؟حالت خوبه؟ ما تازه دو سه هفته است که به تالار اومدیم!


و با هر حرکت یک متصدی از جیبش میافته بیرون
بورگین میپره بیرون یه متصدی از تو جیبش در میاره 