جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: دوشنبه 9 بهمن 1385 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکاور ادامه داد:خب..... خب..... اون ازت میخواد که...
پس از نگاهی به همه اعضای محفل نفس عمیقی کشید و گفت: میخواد که.... برای مدت موقت به مرگخوارا بپیوندی تا بتونیم در آنجا جاسوس داشته باشیم
اوریک ناگهان اخم کرد بلند شد و با عصبانیت گفت: نــــه! کسی که به مرگخواران بره نمیتونه برگرده. من نمیخوام روی دستم علامت شوم داغ زده بشه. نمیخوام در کارهای آنها شریک باشم
سیریوس با لحن تسلی بخشی گفت: فقط برای چند ماه
اوریک دیگه فریاد میزد: حتی 1 روز هم نه. گفتم نــه. چرا خودتون انجامش نمیدین؟
همه درمانده ماندند اما ریموس لوپین گفت: چون که اون ها ما رو میشناسن ولی تو که عضو مخفی محفلی میتونی کمکمون کنی. خواهش میکنم اریک. حتی به خاطر دامبلدورم حاضر نیستی؟؟
اوریک با لحن آرام تری گفت: چرا هستم ولی نمیخوام در اونجا بمونم. یک مرگخوار یا باید تا آخر عمر مرگخوار بمونه یا کشته بشه.
من هیچ کدوم اینا رو نمیخوام
سارا گفت: ما میدونیم. ولی..... ولی دامبلدور راهی رو میشناسه. خواهش میکنم اوریک. خواهش میکنم. مجبور نیستی در کارهاشون شریک باشی. فقط لازمه به بهانه جاسوسی بین ما بیای محفل و به ما گزارش بدی. اینجوری نه تو رو در قتل ها شریک میکنن نه چیزی از محفل لو میره. اگر میخوای پیشنهاد دامبلدورو بشنوی باید با ما بیای
اوریک که امیدوار شده بود گفت: باشه میام فقط.... فقط اگر خوب نبود نمیرما
ریموس لبخندی زد و گفت: فکرهای دامبلدور هیچ وقت بد نمیشه. میشه؟؟؟
اوریک چشمکی زد و گفت نه.

صدای پاقی شنیده شد و اوریک وبقیه اعضای محفل غیب شدند
----------------------------------------------------------------------------
ادامه بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کوچه ناکترن!!
ارسال شده در: دوشنبه 9 بهمن 1385 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اوریک با تعجب سرش را از روی دفترش بلند کرد و با دیدن چهره ی
بشاش سریوس، به سوی او آمد و گفت:
_ سریوس!
و با خوشحالی به سوی او رفت و دستان او را به گرمی فشرد. سریوس نگاهی به سرتاپای اوریک انداخت، اخمی کرد و با طعنه گفت:
_ برای خودت پیرمردی شدی، اوریک!
اوریک ابروهای خود را بالا انداخت و گفت:
_ مهم اینه که دلمون جوون باشه! بفرمایید خواهش میکنم!

و پس از احوالپرسی مختصری با چند عضو دیگر محفل، آنها را به پستوی مغازه راهنمایی کرد.

چند صندلی کهنه و خاک گرفته آنجا بود و وضعیت نامرتبی داشت. اوریک لبخندی از سر شرمساری زد و گفت:
_ هیچوقت وردهای مرتب کننده رو یاد نگرفتم!
تانکس، با حرکت چوبدستی اش، وردی را زیر لب زمزمه کرد و با خنده گفت:
_ اوریک! تو به همسر نیاز داری!!
حرف تانکس، حرف قلب اوریک بود!

لحظاتی بعد، سریوس که چهره اش از نوشیدنی کره ای کمی سرخ شده بود، به اوریک گفت:
_ اوریک! تو یکی از اعضای خوب و با تجربه ی محفلی! برای همین پروفسور دامبلدور خواستن که ماموریتی رو بهت محول کینم که انجام دادن اون، از هر کسی بر نمی یاد!
سریوس به چهره ی مشتاق اوریک نگاهی کرد و با نگاهی به اسکاور، ادامه ی صحبت را به او واگذار کرد.

-------
شرمنده اگه بد شد! بدجور جدی نویسی از دستم در رفته!

چون مهلت رزرو توبیاس از 1 ساعت بیشتر شد.از پست آنیتا(همین پست)ادامه دهید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/11/9 13:54:31
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
کوچه ناکترن
ارسال شده در: دوشنبه 9 بهمن 1385 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
این تاپیک،تاپیکی برای جدی نویس ها هست.

موضوع:تاپیک موضوع واحدی ندارد.و هردفعه داستانی رو توسط اعضا شروع میکنیم و بعد از به پایان رسیدن داستان توسط ناظران یا شخصی که توسط ناظران مامور شده داستان جدیدی شروع میشود.
-------------------------
موضوع این دوره:شخصیتی به نام اوریک در کوچه مغازه دارد.بعد از کمی توصیف مغازه داستان اصلی شروع میشود.محفلی ها وارد مغازه میشوند و از او طلب عضویت در باند مرگخواران را میکنند.او بعد از کلی فکر و مشورت با اینو و اون مغازه خود را میبندد و به دژ مرگ میرود.مرحله اصلی داستان توصیف رفتن از اینجا تا دژ مرگ هست.بعد که به دژ مرگ رسید در همان تاپیک داستان ادامه پیدا میکند و داستان جدیدی برای این تاپیک انتخاب میشود.
===============
اوریک در مغازه ی طوطی فروشی خود نشسته بود و وقایع شب پیش خود در مهمانی بازسازی میکرد.آن دختر،خواهر دوستش واقعا زیبا بود.او تمام مهمانی به او فکر میکرد.ولی نمیتوانست رازش را به کسی بگوید.او خواهر بهترین دوستش،را دوست داشت و اگر این موضوع را مطرح میکرد او حتما ناراحت میشد.پدر و مادرش هم زنده نبودند تا پا پیش بگذارند.از طرف دیگر نمیدانست آن دختر همسری دارد یا نه;

از روی صندلی چرم خود بلند شد و به طرف تابلوی پدر و مادرش رفت که به او لبخند میزدند و همین لبخند به او آرامش میداد.فکر میکرد که این بدترین گرفتاری هست که گریبانش را میگیرد ولی اگر میدانست تا دقایقی دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد هرگز چنین فکری نمیکرد.روی پاشنه پا چرخید و به طرف تلفن رفت تا به دوستش زنگ بزند شاید بتواند از او اطلاعاتی بدست آورد.
هرچه به تلفن نزدیکتر میشد اطلاعات در مغزش با سرعت بیشتری میگذشتند.انگار کسی او را از ادامه راه رفتن به تلفن باز میداشت.
تلفن را برداشت شماره تلفن دوستش رو گرفت ولی بعد از گرفتن آخرین شماره، گوشی را گذاشت و بر روی صندلی چرمی خود نشست تا دیگر به او فکر نکند و به کارش برسد.ولی انگار نمیشد.خیالات زیادی در سر داشت.خودکشی اولین فکر او بود.بعد به ذهنش رسید همین الان برود و همه چی رو با خانواده دوستش بیان کند.

در همین فکر ها بود که ناگهان زنگوله در به صدا در آمد و در قدیمی و چوبی با شیشه های مات مغازه اش باز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/11/9 11:37:14
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1396/4/28 20:18:58
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/2/20 21:01:51
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/2/20 21:02:47
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین