جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1385 07:55
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه 5 محفل

*فلش بك 1*

ريدل جوان در خانه اي زندگي ميكرد ... پس از سالها قصد رفتن به جايي ديگر داشت ولي اطمينان نداشت كه جاي ديگر به اندازه ي اينجا امن باشد...او يكي از جان پيچهاي خود را در زير زمين آن خانه پنهان كرد!!!
هفته ي بعد از آن هم از آن خانه رفت!!!

*پايان فلش بك 1*

*فلش بك 2*

ولدي در ميدان جنگ به مرگخوارانش دستور ميدهد كه به محفلي ها رحم نكنن!!!
دامبل در كنار ولدي ميجنگد...ولدي به طور شگفت انگيزي شكست سنگيني ميخورد و از بين ميرود!!!

*پايان فلش بك 2*

ولدي در خانه ي آني موني حضور دارد ولي حضوري ناقص ... او هماننده آن زماني شده بود كه از هري پاتر شكست خورده بود...اگر ميخواست باز هم به قدرت برسد دو راه در پيش داشت....يكيش استفاده از جادوي قديمي پدر دشمن خدمتكار بود و يكيش هم استفاده از جان پيچ بود...
ولدي:آني بايد برام يك كاري بكنيد!!!
آني:به گوشم ارباب!!!
ولدي:اهم اهم....من ....اهم... قبلا يك جان پيچ داشتم كه وقتي جوان بودم آن را درست كرده بودم...ولي يك جايي مخفيش كردم بايد برام پيداش كني و بياريش!!!
آني:بله ارباب ..آدرسش كجاست....
ولدي ساكت بود و داشت فكر ميكرد...بالاخره گفت:
برين به اينجا...

*30 دقيقه بعد*
آني به همراه تعدادي از مرگخوارها به سمت آدرسي كه ولدي داده بود حركت كرد...
در بين راه بودن كه بليز گفت:
آني ما چطوري جان پيچ رو بياريم براي ارباب؟؟؟
_چطوري نداره ديگه...ارباب گفت همرو توي اون خونه بكشين و جان پيچ رو بيارين!!!
بليز و بقيه:
تقريبا به محل خانه نزديك شده بودن ... كه ناگهان....عده اي از محفليها از داخل خانه اي كه ولدي آدرسشو داده بود بيرون آمدن...
آني: ...محفليها اينجا ساكن هستن....
ايگور: بهتر!!!
آني:هيس ساكت اونا تعدادشون خيلي بيشتر از ماست!!!بايد بريم و به ارباب بگيم!!!!

ادامه دارد..........................

==================================
افراد گروه اگر كسي سوالي داشت در خدمتم!!!البته فكر نميكنم جاي سوالي باقي مونده باشه!!!!

موفق باشيد
به اميد پيروزي سفيدي بر سياهي!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: روایت یک آزادی!
ارسال شده در: یکشنبه 4 بهمن 1383 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب ميدونم که اين تاپيک يکي از تاپيک هاي جنجالي بود که مخالفين موافقين زيادي داشت اما من دوباره اين تاپيک رو بکار بياندازم ببينيد من اصلا قصد توهين به جنگ و ارزش هاي جنگ خوشمم نمياد که اين موضوع حتي به فکرتون ظهور کنه اصلانم ربطي به اون نداره من دارم يه برنامه ي جادوگري رو اجرا ميکنم نه چيز ديگهپس لطفا هر گونه انتقادي داريد بصورت پيام شخصي يا تو ياهو باهام در ميون بذاريد

ممنون سيريوس بلک

**********************************************
نام:آلستور
نام خانوادگي:مودي
شهرت:مد آي
و...
به 20 25 سال پيش بر ميگريدم وقتي که هنگامي که جنگي نابرابر ميان سياهي وسفيدي به وقوع پيوسته در آنروز ها هيچ کس حتي به خانواده ي خودش اعتماد نداشت ودر راه ميان خانه و راه منتظر بود تاکسي به او حمله ور شود ودر آنروز مردان شجاعي به رهبري آلبوس دامبلدور حتي از سلامتي خود مي گذشتند که يکي از اين افراد کسي نبود جز مدآي مودي که با شجاعت يک پا يک چشم وتکه اي از بينيش را ازدست مي دهد
***************سنت مانگو*************
دوربين با خبرنگار از شومينه ميان بيرون به طرف پيشخون ميرن دوربين اينو نشون ميده
تصادافات دست ساز.....طبقه ي همکف انفنجار پاتيل .نتيجه ي معکوس دادن چوب جادو.سقوط از جادو وغيره
حشرات جاوديي...طبقه دوم بيماري هاي واگير دار .ايجي آبله اجدها
مسمويت هاي گياهي ومعجوني...طبقه ي سوم خارش.طوطي وار تکرار کردن .خنده هاي غيره فابل مهار
آسيب ديدگي از طلسم ها...طبقه چهارم نفرين هاي درمان ناپذير .طلسم هاي اشتباه.طلسم هاوغيره...
دوربين روي اين خط زوم ميکنه ((نفرين هاي درمان ناپذير ))
خبرنگار رو به پرستار:ميخواستم مدآي مودي رو ببينم
پرستار:طبقه چهارم اتاق 24
خبرنگار:مرسي
صداي متن
قدم ها را آروم آروم ورميداريم به اتاق ميريسم درنميزه باز است صدايي يک زن به آرومي مياد گويا صداي زن او مينروا مک گوناگل هست:تو ميتوني تو دوام ميياري من ميدونم
مينروا:ببين اومدم ببيبنت با دوربين اومدم نگاشون کن
مدآي گويا صداي زنش را نمي شوند گويا در قدح ذهن خودش سير ميکند به اون روز که اسمش ترسي دردل مرگ خواران بوحود مي آورد
مدآي خيلي بي تفاوت:نميخوام ببينمشون
خبرنگار:ما ميخواست باهاتون حرف بزنيم
مدآي باخشم:ميخوايند براتون ازچي بگم از اين بگم که دارم ميمرم آره از اين بگم من پرت کرديد دور به همين راحتي از اين که سه ماه هيچ کس رو نديدم جز مينروا رو از چي هان!ازچي
************استديو بخش ***********
مجري:ميتونيد برامون از اتفاقي که براي مدآي مودي افتاده رو بگيد
ريموس لوپين:خوب اون بوسليه يکي از طلسم هاي پيشرفته به نام خردل اسپيروم به اين روز در اومده
مجري:ميشه يکي از خاطرتون رو بگيد؟
ريموس:خوب ميدونيد که اون خيلي مشکوک بود به خاطر همين يه بار منو به جرم هم دستي با ولدمورت 3 روزه تو چمدون زنداني کرد بد آلبوس بهش فهموند که نبود وبعد خنده ي تلخي ميکنه
مجري: خوب حرفي در آخر برنامه نداريد؟
ريموس:فقط ميخوام بگم اون مرد بود و مردانه جنگيد همين بس
***************سنت مانگو*******************
چهره ي مودي نشون ميده که غم زده بي روح و در عالم ديگريست
آري اين مرد همانيست که رشادت هاي مثال زدني ودر اين مورد قال المرلين:لا کارآگاهتو مثلا مدآي ولابس
وحالا اون در اتاقي نشسته و ساعت شني عمر خود را جلويش نشسته و ثانيه هاي آخر عمرش را مي نگردد ببيند ما کجاهايم و در مشغله هاي زندگي گم شده ايم و او آرام آرام ميميرد گويي اصلا پا به اين جهان گذاشته بياييد کمي به فکر کساني باشيم که به خاطر ما و فزرندانم جان خود را در طبقه ي اخلاص قرار دادن
آوراريريرو رو آوراريرريروو آهنگ متن فيلم کيريستف کلمب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري
Re: روایت یک آزادی!
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1383 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مغقود اثر سیریوس بلک
متولد:1900 اندی
صادره:لندن
هیچ کس نمیداد که در پشته آن پرده چیست؟ مرگ. زندگی دوباره و...چون هیچ کس پشته آن نرفته واگر هم رفته برنگشته است تا برای از پشته پرده خبر دهد ولی به احتمال زیاد اومرده است
.........(استدیو بخش)..........
آلبوس:نمیدونم چی در مرده اون بگم سیریوس بلک شجاع نترس بود ومردی آزاده بود اون توانست از شکنجه گاه سیاهان فرار کند (دوربین رو صورت مرد پیر زوم میکند)هیچکس تا به امروز اشک ریختن او را ندیده است
آلبوس دامبلدور:مرگ او تغصیر من بود من نباید اونو در خانه ش زندانی میکردم روح او برای پرواز ساخته شده بود و در یک خانه جا نمیگرفت
........(گریمالد پلیس).........
قدم به خیابانی کثیف میگذاریم مردم اینجا همه هپلی هستند گروگور ودر آنطرف خانه مخوربه ست
مجری:ا ا پس کو!؟
فیلم بردار:خره از دامبل باید نامه بگیری
_خوب پس تا من برم بر گردم تو برو از چندتا از این مردم در مورد سیریوس سوال کن
فیلمبرداربا صدای شبیه تو راز بقا:مردی در آن گوشه گوز کرده وا پالتو را تا بالای سرش آورده
_سلام بردار ا آموس خودتی داری چیکار میکنی؟
_آقا نگیر شطرنجی کن رفیق ناباب ذغال خوب مسایل خانوادگی
_چی میگی؟ میخوام از سردار بلک ازم بگی
_سردار بلک یک آدمه بیشور نفهمی بود که دومی نداشت
فیلمبردار(خیلی خیلی اروم)ازش خوب بگو
_هان چی خوب بگم اوکی اصلا این سیریوس فرشته بود یهروز واقعا خمار بود تمام بدنم داشت در میکشید رفتم دست بوسه سیریوس شدم اونم رفت از کیف مانند 1000گالیون بلند کرد دادبه من نمیدونی چه فازی داد تا یه مفت کشی میکردم
................(استدیو بخش)...........
مودی :اون مردانه جنگید با همه.اون شوخی شوخی خودشو به کشتن داد .روزآخری نگاه خیلی فرق کرده بود معصوم شده اما آتش شجاعت درونش موج
............(پلاک13_گریمالد پلیس)......
رمز به زبان می آوریم در پس در کودکی میبینیم نه بابا اون جن است فک کنم او تنها بازمانده ای این خانواده است این جنه بی آزار هرروز عصردم در میشندوبا چشم هایی نم زده انتظار اربابش را می کشد تا بیابید و او را درآغوش گیرد.شکلات هانیدوک بیارد جنکم کفش های آن مرد را جفت کند وردا را از تن در اورد و چای گرم به بدهد
.............(استدیو بخش).......
لوپین:ما رفتیم عملیات.چه عملیات عرفانیه بود همه به خودشون گلاب میزدند می رفتند همه میدانستند که شاید این شب آخر باشد اما با غرور می آمدند و یکی از آنها سردار بلک بود
...........(خانه ی بلک)...........
جن:خوب چون من و خانواده بلک سیاه است من باید ازش بد بگم دنگ باشه خوب میگم
اون خیلی مهربان بود به همه کمک میکرد مادرش وپدرش اورا خیلی دوست داشتند وبه همین خاطراورا اصلا محل نمی گذاشتند وقتی شنیدند که او مرده مادرش و پدرش از خوشحالی دق کردو مرد
...........(استدیو بخش).........
هری:بلا با اون به جنگیدن مشغول بودند وتنگو تنگ تر شد وسیریوس اومد یکمی شوخی کنه که یه طلسم خورد به سینه شو با حالتی خندانشبیه جیب بر ها به بهشت نمیروند خمسه تیر میخوره به دختره لبخند میزنه می افته زمین همون طوری افتاد پشت پرده همه دیدم که کلا هاشونو از سر ورداشتند دویدم که برم سیریوس از پشته پرده بر گردونم که لوپین منو گرفت کم هی داد زدم ول کن اون پشته پرده ست الان میاد لوپین ولم نمیکرد من الان همیشه خودمو مقصر میدونم که دوباره قهرمان بازی در میارم اما تازه فهمیدم که سرنوشت اون این طوری رقم خورد پس به من چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري
Re: روایت یک آزادی!

شنوندگان عزیز توجه فرمایید! شنوندگان عزیز توجه فرمایید!

(با حالت گوینده رادیو خرمشهر آزاد شد!)

دیاگون آزاد شد! دیاگون.شهر خون.شهر قیام.با جان فشانی نیروهای less مخ آزاد شد! سر دسته این هنگ کسی نبود جز گراوپی!

(دوربین زوم میکنه رو صورت سیاه شده و سوخته گراوپی!)

- هاگر ! دیگون رو ما گر !

حالا دوربین میره که با نیروها مصاحبه کنه!

- مرلین آزاده! به ما بگید که چه طور دیاگون رو آزاد کردید!

- واللا ! ما اصلن نمیدونستیم که اینجا رو گرفتن! اومده بودم چند تا پی جامه بخرم برای پی جامه پارتی! که صدای چند انفجار مهیب رو شنیدم!( به طور محسوسی سعی داره یه آفتابه رو که برای خودش خریده قایم کنه!ولی گروه خبری خیلی زیرکند!)

- اون اسلحه ای رو که پشتتون قایم کردید چیه؟ سلاح سری محفله!

- اوه! اینو میگین! بله بله! در حقیقت نوع خاصی از تفنگهای لیزری که با آب کار میکنه!

- میشه بیشتر توضیح بدید؟

- نه دیگه! این سلاح سریه! فقط تا این حد میگم که تا حالا خیییلی پیش اومده که در فشار و تنگنا باشم و این وسیله به یاری من اومده باشه!!!(مرلین روی هجای ی در خیلی تاکید میکنه!)

- خوب! پس ما فقط تا این حد به بینندگان توضیح میدیم که در لحظات حساس به یاری نیروهای less مخ میاد و دشمن رو نابود میکنه!

- بله در واقع! البته بیشتر کارش حمایت معنویه!

- بله؟

- هیچی! با خودم بودم!

خوب! از شرکت شما در این مصاحبه ممنونیم!

-ممنون! من هم احساس میکنم که باید یه عملیات فوری انجام بدم! ( آفتابه به دست به سمت دستشویی محفل هجوم میبرد!)

خوب! به سراغ بانی اصلی این پیروزی میریم!این شما و این هم گراپی 4ونیم فوتی!

- ( مصاحبه گردر حالی که یه ابنبات هانی دوک دستشه و تکون میده تا گراوپ تحریک شه و سرش رو خم کنه به طرف دوربین!)
به ما.... میگی...چطور دیاگون رو آزاد کردی؟
( مکث های بینش به خاطر اینه که دوربین سر گراوپ رو گرفته و مصاحبه کننده که قدش نمیرسه میپره تا توی کادر باشه!)

-آره! گراوپی دیگون رو گر!

هاگر دیگون رو ما گر!!!!

خوب! از تو هم ممنونیم گراوپی!

هاگرید از دور داره به طرف گراوپ میدوه!

- گراوپی! پسر خوبی بودی یا نه؟

بچه ها گفتن داشتین با هم پلیس بازی میکردین!!!آره!

- آره! من دیگون رو گر!

- نه! 100 بار گفتم سر به سر دریگمون نذار! (هاگرید رو به دوربین میکند!)میدونید!دریگمون یه اژدهای دوست داشتنیه! فقط کمی آتیش بازی رو دوست داره! البته فقط اگه عصبانی بشه آتیش پرتاب میکنه!

_ گروه خبری که متوجه سوتی شده و سعی در ماسمال کردن اون داره! خوب هاگرید! شما در برابر دوربین مخفی هستید! به بینندگان لبخند بزن!

خوب بینندگان! این هم از گزارش ویژه این بخش خبری!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1383 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نخیر!
شما بیجا میکنی از طرف دوستت معذرت بخوای!
من به همین سادگیا ول نمیکنم!
دوسته عزیز من صنام رو رنجونده!
بغیر از منو سنام نمیدونم به چند نفر دیگه هم توهین کرده!
دختره ی.....
دارکی اگه پاک کنی من میدونمو تو هاااااااا
i am MAD

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یوزر آیدی شماره ی 57.
یکی از اعضای فوت شده،سوخته و خاکستر شده ی جادوگران.
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1383 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا بنده از طرف دوستم معذرت میخوام ول کنین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چی شده پاتر نکنه با دوست دخترت به هم زدی؟؟؟!!!
پانسی پارکینسون اصیل ترین ساحره عصرجادو.
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1383 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اه من از همون اول گفتم که یه تاپیک قوشونکشی و قمه کشی راه بندازید
قیافه ها رو یه نیگا بندازید همه تشنه دعواااان
خودتون نخواستید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من تصادف کرده بودم حالم خوب نبود
یه هفته اینترنت نبودم
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1383 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
من اومدم خط مقدم...کی انجا دهنشو وا کرده در و گوهر ریخته بیرون!؟
کی به برادر شکم و گیلدی جون من چپ نیگا کرده!؟ جرات داره نفس بکشه تا خودم خدمتش برسم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1383 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب من از کینگزلیه عزیز خواهش میکنم یه تاپیک با نام قوشونکشی باز کننتا بتونیم حساب پارکینسون رو برسیم
هم منطقیه و هم عادلانه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من تصادف کرده بودم حالم خوب نبود
یه هفته اینترنت نبودم
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1383 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بسه دیگه بابا! اینجا که چت روم نیستش! گیلی - شیکم - مالفوی و غیره...! جهت دعوا از سیستم پیغام خصوصی و یا یاهو استفاده کنید! از اینکه پیغام های ارزشی شما ها رو پاک کردم شرمنده ولی من اینجا هویج نیستم! اگه دعوا می خوایین یه تاپیک جدید باز کنین! به وضعیت پارکینسون هم خود من رسیدگی می کنم! اون با من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!