جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا جغد به سیاهی فضله بپاشاند!!!

لرد که به طور خوفی تعجب کرده بود ، میاد دستشو میکشه رو گلوی استر...
_ هممم اون بوقی فروشنده یک چیزایی در مورد استارس پادامور یا یک همچین چیزایی گفت ... ؟ اوهوم؟

خونه گریمولد
فرررررررش( افکت سیفون )
دامبلدور از دستشویی میاد بیرون و آنیت رو میبینه که هی با چوب دستیش بازی میکنه و هرچند ثانیه یک عدد لرد بوقی خز و خیل ، از تهش میاد بیرون.

دامبل : چه می کنی آنیت؟

آنیت روشو بر میگردونه و تازه دامبل متوجه میشه که آنیت غرق در اشک و گریه است.
دامبل : دخترم ... دخترم... چی شده ؟
آنیت چوبش رو میندازه زمین و زار زار گریه میکنه!
_ دامبل ... دامبل ... من عاشق ولدی بودم! من عاشقش بودم! چرا باید از گابر خوشش بیاد؟پاترونوسم به گابر نمیرسه! هـــــــــــــی!

دامبدور با قیافه ای ترحم انگیزانه به آنیت نیگاه میکنه.

پارک حومه شهر!
ولدی دوباره همه ی موهاش ریخته و خشانت قبلیش برگشته ، میخواد استر رو طلسم کنه که استر منوش در میاره ، بلافاصله هم لرد میخسبه سرجاش !
استر : بتمرگ همینجا کچل! میخوای میتونی بیای گابر رو بگیری!

ولدی : دیگه حالم از هرچی محفلی و ایناست به هم میخوره! الان هم میخوام برگردم!

استر دکمه ای از منوش رو میزنه ، لرد کله پا میشه و همینجوری پرواز کنان در کمال خفت و خواری به سمت خونه ریدل پرواز کرد.

داخل خونه ریدل
صدای لرد شنیده شد.
_ آهای بلا ... بیا اینجا!
صدای بلا شنیده شد.
_ یره ما کار داروم!()
ولدی : بله؟ از کی تا حالا اینقدر بی ادب شدی؟بعداً رسیدگی میکنم! بلییییز! بیا اینجا!

قیافه عصبانی بلیز در آستانه در ظاهر میشه.
_ کچل دو دقیقه نمیتونی منو راحت بزاری به حال خودم؟

ولدی : بهع! چرا اینقدر به من توهین می کنین؟

بلیز : به خاطر اینکه اینقدر بوق تشریف داری ... میری با یک پسر محفلی قرار مدار میزاری!تو زدی رو دست آلبوس ! دیگه آبروی مارو از بین بردی ... دیگه آبرویی هم بین ما نداری ... خفت داری!

بلیز در رو محکم پشت سرش میبنده و ولدی رو با این شکل ( ) تنها میزاره.

صحنه سیاه میشه و توضیحات آخر داستان نوشته میشه.

دو ماه بعد از خواری لرد ، وی را در حالیکه در یکی از نوانخانه های ماگلی ها بود پیدا کردند.
آنیتا دامبلدور هرگز نتوانست به عشق واقعی خود برسد .
در سال 1996 ، اسم لرد ولدمورت ، به عنوان اسگل ترین جادوگر تاریخ در سایت رولینگ زده شد.( جادوگر ماه بوده بوقی (

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا سیاهی چیز شود !!!

پارک حومه ی شهر

- خب، دیگه؟
- دیگه همین عزیزم. تو فعلا این کارروبکن!
- پس برم تو پیام امروز آگهی پخش کنم: مرگخوارا شکست خوردند؟
- دقیقا همین کاررو میکنی! بلیز رو یکم بزن عکس له شدش رو هم بده بچسبونن توی روزنامه !
- !

محفل ققنوس ، اتاق آنیتا

آنیت در حالی که یک گل رز در دستش نگه داشته بود و حرصش رو و ناکامی و شکست عشقی اش رو روی اون گل بدبخت خالی میکرد، زیر لب مدام میگفت : " دوستم داره.. بوقی دوستم نداره! " و بعد برگ های گل رو میکند.

- دوستم داره.. دوستم، .. داره!
- دِ نشد، نداره !

فرد که دم در اتاق آنیت ایستاده بود این را گفت و لحظه ای بعد به یک مرغ تبدیل شده بود با موهای قرمز رنگ.

دوباره پارک حومه ی شهر

لرد به سمت دختری که روی صندلی نشسته بود نگاه کرد و سپس با دست او را نشان ِ مغازه دار داد:
- اوناهاشش، اون دوست دختر منه! خیلی جیگره نه؟
- آره فقط یکم من رو یاد استرجس پادمور میندازه..!
- استرجس باباته مردک. پول اینا چقدر شد؟

لرد با خشم از مغازه دار فاصله گرفت و به سوی استر در قالب گابر رفت و کنارش نشست. به نظرش می آمد کمی هیکلش گنده تر شده باشد.

- وای وای! ابرهای سیاه. الانه که دیگه یه اتفاق هایی بیفته.
استر: مثلا چی؟
- نه منظورم این بود که نکنه یه وقت طوفان شه و اینا!
استر: نمیشه!

در همون لحظه باد بسیار شدیدی وزیدن آغاز میکنه و کلاه گیس استرجس رو باد برد.

لرد :
استر :
لرد :
استر :

!!!

-----

یه طوری ماست مالی اش کنید، این فقط در راستای کش دادن ِ قضیه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/6/27 17:22:43
[b]دیگه ب
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
به امید آنکه سیاهی روزی سیفیت شود!


در همون حال که بلیز داشت برای برگشتن لرد دعا می کرد، لرد هم داشت برای نازل شدن یه کروشیو از آسمون روی بلیز دعا می کرد چرا که موهاش یکی یکی همچون برگ خزان درحال ریختن بود!!

استر: لردعزیزم!
لرد در حال بال بال زدن: بله عشق من!
استر: من هنوز نمی تونم با تو باشم....مرد رویاهای من باید رمانتیک بودن خودشو نشون بده!!
لرد: یعنی میگی چیکار کنم!!؟
استر: باید منو ببری کشتی! دریا! اقیانوس! بعد به کاپیتان کشتی بگی محکم بخوره تو یه کوه یخ تا کشتی غرق بشه بعد تو بیفتی تو آب از سرما یخ بزنی که من نجات پیدا کنم!!

لرد:
استر:
لرد: باوش! هرچی تو بگی عشق من!!

لرد دچار هیجانات احساسی میشه و چون خیلی هیجان زده شده ناگهان چیز مایع بوداری از زیر پاش به شکل مشکوکی جریان پیدا می کنه!! و بوش به مشام استر می رسه!

استر: اه اه....لرد تو چقدر بی ادبی!! لباسم بو گرفت...من قهرم اصن!

لرد در حالی که داره از خجالت آب می شه سرشو میندازه پایین

لرد: منو ببخش گابر...دست خودم نیست من از وقتی بچه بودم اینطوری بودم!! من یه عقده حل نشده دارم!

استر: ایییییش! من اصن مرد عقده ای دوس ندارم!!

-------

در انسوی شهر! در محفل

آنیت با تلاش بی فایده ای داره سعی می کنه یه پاترونوس واسه گابر درست کنه!!

پاترونوس هر دفعه به شکل موجود دراز گنده سیاه بی مویی در میاد ولی هردفعه غیب میشه!

آنیت: آه لرد، لرد! من همیشه عاشق تو بودم لرد!! تو عشق منو به بازی گرفتی! اوه رومئو، رومئو.....نه چیز...لرد! لرد!


----
با تشکر از اینکه پست چرت ما را تحمل نمودید!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/6/27 17:03:14
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا سیاهی نابود گردد!!!


گابریل(استر) کمی از مغزش کار میکشه تا درست بتونه منظورش رو به لرد برسونه بعد شروع می کنه :

-ببین، توعلاوه بر اینکه بیشتر از این باید به ظاهرت برسی باید یه کمی هم مهربون و اینا باشی...

-چی ؟ من که مهربونم .ببین تو رو چقدر دوست دارم . تازه می خوام دماغمم عمل کنم.

نه!...یعنی مهربونی نمیشه گفت ! برای رسیدن به من باید از بعضی چیزها بگذری مثل مرگ... خو...ا...ر...

در همان لحظه دختری زیبا و با موهای طلایی در مقابل چشمان ولدمورت ظاهر میشه و به این صورت به لرد نگاه می کنه.

ولدمورت بی توجه به اون دختر و رو به استر:
-
استر:
-

دختر مو طلایی(همون گابر):

-یعنی لرد دیگه منو دوست نداره

گابریل با چشمانی پر از اشک ولدمورت و استر رو ترک میکنه.

خانه گریمولد

دامبلدور از درون مرلینگاه:

-دخترم!آنیت، برو به گابر بگو انقدر غصه نخوره این نشد یکی دیگه. اصلا خودم یکی رو واسش پیدا می کنم . گابر سنی نداره هنوز ...اون مرتیکه هم سن باب بزرگشه...

آنیت:

- پدر!( )گابر نیست!

خانه ریدل

بلیز در حالی که عکس کله کچل(قبل از عمل!) ولدمورت رو در مقابلش گذاشته بود اشک می ریخت و ناله می کرد:

-ارباب! پس چی شد اون همه سیاهی ....پس چی شد اون همه یوهاهاها...اون همه کرشیو!... چی شد اون همه آواداکداورا!...

بلیز چشمانش را بست و تصاویری از خنده های شیطانی ( )ولدمورت را تصور کرد که در حال فرستادن آواداکداورا بود. سپس تصمیم گرفت به مرلین پناه ببرد .

بلیز:

یا مرلین ! ازت خواهش می کنم اربابمو مثل روز اولش بهم برگردون .اصلا نیت می کنم اگه برگشت روزی 30 بار کرشیو (از این نوعش) برام بفرسته...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/6/27 17:46:58
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا سیاهی نابود گردد!
فلش بک - خانه ریدل
جغدی پرپر زنان به طرف خانه ریدل در حرکته.نزدیک پنجره میشه تا نامه ای رو که به پاش بسته شده به لرد بده که با دیدن قیافه مرگخواری به نام بلیز سنگ کوب میکنه و میمیره!بلیز جنازه جغد رو توی هوا میگیره نامه رو از پاش باز میکنه.اطرافش رو نگاه میکنه و تا میاد نامه رو باز کنه صدای ولدی توی فضای خونه میپیچه.
- من خیانت رو نمی پسندم مرگخوار!چشم های الکترونیکی هم که توی خونه کار گذاشتم الکی نبوده بلیز!یک دقیقه وقت داری تا هری...نامه رو به من تحویل بدی!
یک دقیقه بعد
لرد نامه رو باز میکنه و بعد از خوندنش از شدت خشم،چند تا کروشیو به بلیز میفرسته.
-چرا میزنی ارباب؟!
لرد دستی به سر کچلش میکشه و میگه:بلیز!بارتی رو بیار اینجا!چوبدستیت رو هم آماده کن!امون از عاشقی!
- ارباب،بارتی برای چی؟
یک ربع بعد
بارتی روی فرشی نشسته .دست هاش رو روی سرشه و های های گریه میکنه!بعد از چند لحظه خواننده های پست متوجه میشن اون فرش نیست و در واقع موهای بارتیه که تراشیده شده و الان اون شباهت عجیبی به لرد پیدا کرده!
لرد روی صندلی نشسته و بلیز تمام سرش رو شکاف داده.اون هر چند ثانیه خم میشه و از روی زمین به تار مو برمیداره بین شکاف ها میزاره و بعد ورد ریپارو رو به کار میبره.
یک روز بعد
بارتی هنوز روی زمین نشسته و به خاطر مو های نداشته گریه میکنه و تو سرش میزنه!لرد هنوز روی صندلی نشسته و میگه:بارتی!ای مرگخوار!مگه من مو نداشتم گریه میکردم؟من این افتخار رو به تو دادم تا ببینی ارباب چی میکشیده!بلیز!تموم شد؟
بلیز که یک شبه صد سال پیر شده با یک دست کمرش رو گرفته و با دست دیگه آخرین تار مویی که روی زمین هست رو روی سر ارباب میزاره بعد عقب میاد تا نتیجه کارش رو ببینه.
لرد آینه ای دستش میگیره و خودش رو نگاه میکنه :جییغ
بارتی گریه اش بند میاد و نجینی از شدت تجب خشک میشه و میمیره.بدین ترتیب یه جان پیچ از بین میره!
بلیز:
پایان فلش بک- یکی از پارک های خلوت حومه شهر!

گابریل:خوب!لرد،تو این بار شهامت خوبی از خودت نشون دادی...
- پس با من ادواج میکنی؟
- ام!ولی تو باید یه کار دیگه بکنی تا من بفهمم ،مرد رویا های من چه قدر شهامت داره!
لرد:
استر-گابریل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/6/27 13:36:35
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/6/27 13:45:18
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا سیاهی نابود گردد!!!

آنیت با ترس و لرز روشو بر میگردونه .
_ استرس؟! تو منو ترسوندی! ولی ... ولی ... این چه سر و وضعیه؟

استرجس ، دیگر همان استرس قبلی نبود!
ماتیکی بنفش ، سایه ای آبی به دور چشم ، گونه هایی کرم پودر زده شده و کلاه گیسی با موهای بلند و رنگ بلوند!()

استرس : اِ وا؟ آنیت ... از تو انتظار نداشتمااااا! ( با لحن خاله بازی بخونینش !! ) تو باید موقعیت رو درک بکنی ... ما باید لرد رو تو انزوا قرار بدیم ... باید لرد رو تو مستراح قرار بدیم!

آنیتا خواست جواب بده که استرجس با دست هایی که لاک قرمز زده بود اون هل داد تو اتاقش و در رو هم پشت سرش بست.
_ ایش ... آنیت اینقدر سرسختی نشون دادی که یکی از ناخونام شیکست! ایش!

یکی از پارک های خلوت حومه شهر!
استرس در نقش گابر ، یک پاش رو انداخته رو اون پای دیگش و زبونش رو برای مردای هیز در میاره !()
در ذهن استر :
_ اه اه! این بوقی ولدی کجا رفت؟بابا من پیش این همه مرد هیز امنیت ندارمــــــــــ
هوز حرف استرس تموم نشده بود که یک برق سبزرنگ آسمون نیمه تاریک شب رو روشن میکنه و چند ثانیه بعد جنازه تمامی مرد های هیز روی هم تلپی میفته!

استرس :

در همین موقع ، سردی دو دست رو جلوی چشماش حس میکنه ... دنیا براش تاریک میشه و ...
_ ولدی تویی عزیزم؟!

ولدی دستاشو از روی چشمای استر بر میداره و در حالیکه فکر میکن عشقش ( گابر ) اومده ، میره کنارش روی نیمکت میشینه.

استر : مااااااع! این چه وضعیه؟

ولدی دستشو میکنه لای موهای فرفریش و پشت موهاش رو تاب میده ...
_ عزیزم مگه خودت نخواستی مو بکارم؟

استرس که به وضوح در حال بالا آوردن بود سعی کرد خودشو کنترل بکنه.
_ چرا چرا ... خیلی خوبه! ولی ... ولی .. چجوری این همه مو رو تو یک روز کاشتی؟اگه اینجوری باشه دکترایی که مو میکارن باید برن غاز بچرونن!

ولدی یک نفس عمیق میکشه تا شروع به توضیح دادن چگونگی کاشتن موهای فرفریش بکنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/6/27 12:55:50
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/6/27 13:02:13
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/6/27 13:03:09
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا سياهي نابود گردد

پيوز كه حسابي شاد و شنگول شده بود كاغذ رو به دست استر داد و گفت:بيا استر.اين نامه رو بگير بده آلبوس بفرسته براي ولدمورت.بعد هم بيا پيش خودم كه قشنگ گريمت كنم بريم خونه ريدل بذاريشون سر كار يه دل سير بخنديم.
استرس هم كه نيشش حسابي باز شده بود كاغذ رو از دست پيوز گرفت و به سمت اتاق آلبوس به راه افتاد.
استرس در اتاق را زد و گفت:هي آلبوس اينجايي؟
البوس:آره استرس جان بيا تو.
استرس وارد شد و نامه جعلي را دو دستي به آلبوس تقديم كرد.آلبوس مشغول خواندن نامه شد و لحظه اي بعد از خنده دلش را گرفته بود و با صداي بلند ميخنديد.
البوس كاغذ را جمع كرد و گفت:دست دخترم درد نكنه.عجب حس طنزي داره!
بعد به استرس رو كرد و گفت:خيلي خب استرس.مثل اينكه قراره تو بريي خانه ريدل و تام رو سر كار بذاري.برو زودتر آماده شو.منم الان اين نامه رو ميفرستم كه تا وقتي ميرسي اونجا همه چيز آماده باشه.
استرس چشمكي زد و بعد از اتاق خارج شد.آلبو هم مشغول بستن نامه به پاي جغدي شد كه قرار بود تا نيم ساعت ديگر در كوره محفل كباب شود.
بعد جغد را به لبه پنجره برد و رهايش كرد تا نامه رو به سمت خانه ريدل ببره.
در بيرون از اتاق آلبوس آنيتا به فكر فرو رفته بود و با ناراحتي زير لبي با خودش حرف ميزد.
آنيتا:هيي...اين نامرديه.چرا جلوي دوتا كبوتر عاشق رو ميگيرن؟اين خيلي زشته.ميترسم آخر كارشون مثل فيلم هندي ها بشه.من نبايد بذارم اينجوري بشه.من سرنوشت اين دوتا كبوتر عاشق رو عوض ميكنم.
انيتا تصميمش را گرفت و به سمت اتاق گابريل به راه افتاد.حواسش جمع بود كه هيچ كدام از افراد خانه گريمولد او را نبيند.ميخواست به اتاق گابريل برود و ماجراي نامه تقلبي را به او بگويد تا چاره اي براي اوضاع پيش آمده پيدا كنند.
وقتي به اتاق گابريل رسيد با دقت راهرو را نگاه كرد.درون راهرو هيچ كس ديده نميشد.براي همين آنيتا پاورچين پاورچين به طرف اتاق گابريل رفت ولي درست قبل از اينكه در بزند صدايي از پشت سرش گفت:هي آنيتا...تو اينجايي؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراهام پريچارد در 1387/6/26 21:29:27
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا سياهي اووف شود!!!


آنيتا بعد از دستور پدر ميره سمت پنجره و به دوردست ها خيره ميشه. همينجوري توي افكار خودش غوطه وره كه ...

_ بابايي؟ بابايي بيا اين نامه رو جواب بده! بفرست واسه ولدي! يادت نره وا، بايد بذاريش سركار! آ قربون دخي گلم!

آنيت نامه رو ميگيره و بازش ميكنه:


آه گابر! گابر! گابر! گابر به توان ميلياردها! چطور ميشه معجزه ي عشق رو ناديده گرفت؟ گابر! اوه من گيسوانت را چگونه فراموش كنم؟ آيا مي داني كه با قلبم چه كردي؟ آه گابر! تو فوق گولاخي! تو بهتريني! آي... ايا ميشه من و تو، هم را ببينيم؟ گابر! گابر! گابر! ... الان دلت آتيش گرفت ديگه؟ ايول خودم! چه استعدادايي دارم!... جوابم رو بده، گابر! گابر ! گابر!!! قربان گيسوانت، ولدي!


آنيتا: .... .....

در همين لحظه استرس وارد ميشه و داد ميزنه:

_ آنيت! داري گريه ميكني؟( ديالوگ از اين خزتر؟)

_ نه! چيز... دلم براي چيز... دلم براي كاربراي بلاك شده مي سوزه! باور كن!

_ آخي! چقدر رئوف! ... چيز اشتب شد!

_ بوقي جنبه نداري كه! پاشو برو بذا نامه رو بينويسم!


استرس ميره، آنيتا يه تيكه كاغذ بر ميداره، اول از عطر دلخواهش به كاغذه ميزنه، بعد هم با ديدگاني گريان شروع به نوشتن ميكنه:


اي لرد والا مقام... از ديدار تو، نوري به قلبم تابيد كه فهميدم از سرت بوده! ... لرد عزيز، من نيز خواهان ديدار روي تو هستم! تو را خواهم ديد، امشب، ساعت 5 عصر! اما لرد، ديدارمان فقط به يك نحو ميسر خواهد شد، و آن هم داشتن موي سر تو را! به به! برو مو بكار! خب؟ گابر!

نامه رو تموم كرد و اونو تا زد. يهو پيوز اومد نامه رو از دست آنيت كش رفت و برد!

در افكار آنيت:

لرد! مجبور بودم به حرف پدرم گوش بدم! و خوب ميدونم كه تو هيچوقت من رو نديدي! اما... اما... من نمي ذارم تو مضحكه بشي لرد! چون... چون... آآآآه... زبان از وصف حالم قاصر است!


در اون ور، بعد از خوندن نامه، توسط پيوز:

_ ايول دخترم! ايول! كلا باهات حال كردم!... هوم! يكي، نميدونم استر؟ تو خوبي براي اين كار! چون تا ساعت 5 چيزي نمونده، يكيمون بره خونه ريدل ها تبليغ كاشت مو بكنه! حتما قبول ميكنه! اوووف چه خنده اي! !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا این صیاح ها ، نابود گردند!!!

خانـــــــــــه ریــــــــــــــــدل

ولدمورت روبروی عکس مجهولی نشسته بود. عکس ظاهرا دختری با موهای بلند و بور بود، اما صورت نداشت. ولدی درحالی که مدام شکلک هایی بیناموسی به سوی آن عکس میفرستاد، اشک میریخت!

که البته بعدها معلوم شد تلاش بسیار بروبچز پشت صحنه در این کار خیلی مهم بوده چون لرد با یک تن پیاز تازه به گریه افتاد! ولدی از روی زمین بلند شد و به سمت میزش رفت و نامه ای برداشت.

چند دقیقه ی بعد، نامه را به یک طلسم کروشیو وصل کرد (!) و آنرا به مقصدش فرستاد. جایی که هرگز دوست نداشت راجع بهش چیزی بشنود، اما مجبور شده بود این نامه را به آنجا بفرستد.. محفل ققنوس!

سپس به سوی در اتاق برگشت و ورد کروشیوی دیگری به در اتاق فرستاد!
- کروشیو!
در : ! ( دیدی من یادم بود ورد رو پیوز؟ )

محفل ، میز شام

- ببین دامبل من حاضر نیستم این کار رو بکنم. تازه الان من عشق واقعی پیدا کردم! تو چی میفهمی از این حرفا؟
- من از عشق سرم نمیشه؟ من! من سنبله عشقم!
- منظورت سمبل بود؟

دمبل :

سپس دستش را به سوی تکه ی بزرگی از گوشت ِ جغد دراز کرد و آنرا برداشت. ایکی ثانیه بعد، استخوان هایش را از دهانش بیرون کشید.

گابر : !!!!
دامبل : اه.. اخخخخخ ، تف.... خخخخخ! ( افکت گیر کردن غذا در گلو! )

استرجس که از پشت سر دامبل رد میشد با یک ضربه به پشت او باعث شد تا از خفه شدن نجات یابد. دامبل به همه ی افرادی که دور میز بودند اشاره کرد و سپس با صدای بلندی گفت:

- گوش کنید ببینید چی میگم! این بهترین فرصت هست برای اینکه لرد رو از بین ببریم! عشق ضعف بزرگیه.. حالا که عاشق شده، میشه خیلی بهش خندید.
بینز : آخ جووون من پایه ام! ( کوتاه بیاید خودم میدونم بینز محفلی نیست! )

- .. ! خب، ادامه میدم حرفم رو. گابر پاشو الان بهش زنگ بزن باهاش قرار بذار. بعد براش هفت خان بذار! مثلا بهش بگو... اممم، مو بکاره! کروشیو استفاده نکنه و اینا ... به نظرم این طوری میتونیم اونهارو ضعیف کنیم و بهشون حمله کنیم! هاهاهاها!

گابریل سرش رو به نشانه ی مخالفت تکان داد و به اتاقش رفت.

دامبل : اه! باب از این بخاری بلند نمیشه! من اشعه های حاله های کنستانتین ِ تریمبولتم (!) داره بهم میگه الان یه نامه از لرد میرسه به اتاق گابر ! آنیتا ؛ پاشو برو به جای این دیوونه بخونش و جوابش رو هم بده. ما باید لرد رو ضعیف کنیم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/6/26 19:28:35
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/6/26 19:34:29
[b]دیگه ب
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 شهریور 1387 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد تا سیاهی نابود گردد!!!


خانه ریدل

لرد روی یک تخت به سبک خشایار شاه و اینا نشسته و هزاران دستگاه در و داف () دارن دور و برش قر و قنبیل عنایت میکنن !
در سمتی یک عدد بارتی کراوچ و در سمت دیگر بلیززابینی به میزان لازم وجود داره ! بارتی یک پر زشت و بدقواره به سبک این کارتون های پرنس جان و اینا گرفته و داره لرد و باد میزنه و لرد هم به دوردست ها چشم دوخته ...
- بلیز !
- بله قربان !
- این دختر مامانیه که توی محفل بود اسمش چیه ؟

بلیز همینطور که قلب های بالای سر لرد رو مثل حباب روی هوا شکار میکنه (شفاف سازی : بالا سر شکلک قلب هست ) میگه : « کدومشون قربان ؟ »

- همون که گولاخه ! باحاله ! خیلی خوب جادو میکنه و داشت تورو بیهوش میکرد که الهی فدای بیهوش کردنش بشم

- گابریل دلاکور قربان ! یک پریزاده !

- وای ! بلیز میدونستی من پریزاد خیلی دوست دارم ؟

- نه قربان !

- غلط کردی ! تو به چه حقی نمیدونی من پریزاد دوست دارم ؟ کراشیو !

بلیز فریادی از درد میزنه و از اونجایی که نویسنده پست کد شکلک طلسم شکنجه رو یادش رفته از گذاشتن این شکلک صرف نظر میکنیم !

قصر گریمولد

آسپ تعجب زده پرسید : « گابریل تو مطمئنی ؟ »

- کاملا ! خودم دیدم داشت با شیفتگی به من نگاه میکرد ! خوشتیپ هم بود ها ! دوست دارم بهش بگم تامی

ملت :

دامبلدور کمی فکر کرد و گفت : « یعنی میگی لرد عاشق تو شده ؟ تو ؟ یعنی واقعا خوده خودت ؟ اشتباه نمیکنی ؟ »
و نگاهی سرشار از شکلک سیک یا همون میندازه !

گابریل که حس گولاخ بودن بهش دست داده چندبار چشمانش رو به هم میزنه و میگه : « مگه چیه ؟»

استرجس با موجی از اندوه میگه : « یعنی بها ... چیز ... لرد عاشق تو شده ؟ »

دامبلدور وسط صحبت میپره و میگه : « فراموشش کن توح ... استر ... گابریل ... محفلیا .. خوب گوش کنید ... ما باید از گابریل به عنوان طعمه استفاده کنیم ! باید لرد رو به بازی بگیریم و ... »

قبل از اینکه دامبلدور حرفش را تمام کند گابریل وحشت زده پرسید : « چی ؟ »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/26 19:11:55
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/26 19:13:23
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...