جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
23 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
4
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر

کمپانی مک بون پشمالو با افتخار اولین اثر مستند خود را تقدیم می نماید !!
" چو چانگ ، چرا ، چگونه ، به دست چه کسی؟ " همراه با واج آرایی حرف " چ " !! "
نویسنده و کارگردان : مک بون پشمالو !
بازیگران :
چو چانگ !
سرژ !
ققی !
ادی !
آوریل !
هدویگ در نقش تدارکات حذب !
و استانیسلاو لانوسکی در نقش مک بون پشمالو !!
با حضور افتخاری
جی کی رولینگ و ویدا اسلامیه !!
_+_+_+_+_+_+_+_+_
نمایی بسته از جسد خون آلود چو در کنار رود سین کیانگ در بیست و دو کیلومتری روستای تسونگ شانگ از ایالت ماسانگ دولانگ !!!
رولینگ : نه من نکشتمش، I kill not you !! ، I love asia !!!
ویدا اسلامیه : چه معنی داره ساحره جماعت ... حقش بود ... کتاب من باید مجوز انتشار می گرفت !!!
اعضای حذب دو روز قبل از پیدا شدن جسد طی مصاحبه ای جنجالی پس از مصاحبه جنجالی چو با پیام امروز : هر کی با حذب مخالفت کنه سزاش مرگه ... اوهاااا!!!
چو چگونه حذف شد ... آیا عوامل مافیایی حذب به رولینگ هم نفوذ کرده اند ..... / آیا لبخند شیطانی ویدا راز نهان را آشکار خواهد کرد .. با ما باشید با اولین اثر مستند کمپانی پشم ........////
بزودی از سینماهای کشور و شهرستان ها !!!!!!
" چو چانگ ، چرا ، چگونه ، به دست چه کسی؟ " همراه با واج آرایی حرف " چ " !! "
نویسنده و کارگردان : مک بون پشمالو !
بازیگران :
چو چانگ !
سرژ !
ققی !
ادی !
آوریل !
هدویگ در نقش تدارکات حذب !
و استانیسلاو لانوسکی در نقش مک بون پشمالو !!
با حضور افتخاری
جی کی رولینگ و ویدا اسلامیه !!
_+_+_+_+_+_+_+_+_
نمایی بسته از جسد خون آلود چو در کنار رود سین کیانگ در بیست و دو کیلومتری روستای تسونگ شانگ از ایالت ماسانگ دولانگ !!!
رولینگ : نه من نکشتمش، I kill not you !! ، I love asia !!!
ویدا اسلامیه : چه معنی داره ساحره جماعت ... حقش بود ... کتاب من باید مجوز انتشار می گرفت !!!
اعضای حذب دو روز قبل از پیدا شدن جسد طی مصاحبه ای جنجالی پس از مصاحبه جنجالی چو با پیام امروز : هر کی با حذب مخالفت کنه سزاش مرگه ... اوهاااا!!!
چو چگونه حذف شد ... آیا عوامل مافیایی حذب به رولینگ هم نفوذ کرده اند ..... / آیا لبخند شیطانی ویدا راز نهان را آشکار خواهد کرد .. با ما باشید با اولین اثر مستند کمپانی پشم ........////
بزودی از سینماهای کشور و شهرستان ها !!!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

از همان اول که وارد ساختمون شد حدس می زدم باید خودش باشه ... لباس قرمز تن چسبی پوشیده بود و جوان تر به نظر می رسید! گیسوان آویخته اش روی شانه اش چند تاب می خورد ... پاهای زیبا و متناسبی داشت! (
)
و چشم هایش ... احساس کردم چیزی در دلم آب می شود ... آن موقع بود که شناختمش! پیش خودم گفتم:" استاد چه کشیده است از دست این زن!!!!"
چشم هایش!

بازیگران:
کریچر در نقش زن ناشناس
دامبلدور در نقش استاد!
هدویگ در نقش راوی
مگورین در نقش کالسکه چی و اسب کالسکه با هم
گریمور:کوییرل
نویسنده: مگور
ویرایش گر: کوییرل
کارگردان: مگوری
ناظر: کوییرل!
هر گاه به چشمانش نگاه می کردم ته دلم مالش می رفت!!! چشمان نافذی داشت ... نمی شد فهمید که به چه می اندیشد... حسابی مرا چیز کرده بود ... باید از زیر زبانش می کشیدم که چه سری با استاد در زمان حیاتش داشته ... اما نباید عجله می کردم ... قدم به قدم! بنابر این با این سوال شروع کردم!
- شما چه سر و سری با استاد داشتی هان؟!!!!
زن با تبسم بسیار زیبایی قاه قاه خندید! و چشمانش را رو به من کرد و من زود سرم را پایین انداختم ... همچنان خنده کنان گفت:
- عجب! پس شما فکر می کنید من با استادتان سری داشته ام آیا؟!
- بلی!( در دلم گفتم تف به روی هر کی ادا در میاره!!!)
حالت خشن و مهربان کلام من بسیار زن را تحت تاثیر قرار داد و حالش را منقلب کرد و اشک در چشمانش جمع شد و هوق هوق گریه کرد ... من هم که مطمئن بودم این زن بالاخره مجبور می شود روح خود را برای من آشکار سازد به سرعت عینک آفتابیم را در آوردم و به چشم زدم و یک رانی برای خودم باز کردم (پاق! فضا سازی)و مشغول خوردن شدم ...
- حق با شماست ... ولی ...
زن نا شناس همچنان گریه می کرد و بینی اش را با لباسش پاک کرد( کارگردان خودشو جر می ده) و دوباره نگاهی به من انداخت ... این زن عجیب زیبا گریه می کرد!!!! با خودم فکر کردم که عجب تیکه ای است! ولی زود فکرم را خوردم ...( ای بابا این کوییرل فکر آدم رو هم می خونه!)
- همه چیز از وقتی شروع شد که من رفته بودم پیش استاد تا کارام رو بهش نشون بدم ...
----------------------------------------
فلاش بک:
دخترک شاد و خندان در حالی که کلی نقاشی در دستش بود به خانه ی استاد رفت ... حرکاتی بس جلف و تابلو انجام می داد و هر دو دقیقه یک بار دندان های زیبایش را به نمایش می گذاشت ... هر کس او را می دید بی شک پی می برد که این بشر اصولا کرم دارد و مخ زن است ... استاد بدون کوچکترین توجهی به چهره ی زیبای دختر کار ها را یکی در میان نگاه کرد و آن ها را پرت کرد طرف دختره!!! و بدو گفت:
- برو باب خوشی زده زیر دلت نشستی کاغذ حروم کردی؟!!! برو بچه مایه دار جلف!!! برو دیگه نمی خوام ببیننمت!!! تف ... تف!!!( و ریشش رو پاک می کنه)
پایان فلش بک
----------------------------------
وقتی رفتار استاد را دیدم عاشقش شدم!!! او تنها مردی بود که با دیدن من گول ظاهر فریبنده ام را نخورد و خلاصه خیلی با حال بود ... بزرگتر از من بود ولی با این حال می شد فهمید چه دل بزرگی دارم ...
زنک! آهی کشید و انگشتانش را در هم قفل کرد ... با خودم فکر کردم ... چیز ... هیچ فکری نکردم ... ازا و خواستم ادامه دهد...
- همون روز به استاد گفتم که دوستش دارم و استاد هم به من گفت که اتفاقا من هم تو را دوست دارم!!! این حرف را که زد من گفتم ای دل غافل! عجب فیلمیه! نگو اینم عاشق منه ... منم باز کرمم گرفتم و خواستم یکم ناز کنم به خاطر همین زود یه کالسکه پیدا کردم سوارش شدم ... مرلین مرلین می کردم بیاد دنبالم ... دیدم سوار کالسکه شد و یه نگاه بهم کرد و به کالسکه چی هه گفت که بره طرف نهر کارون!!! خلاصه رفتیم و رو یکی از صندلی نشستیم و سخت مشغول گفتگو شدیم! یه پیرزن کولی هم داشت آهنگ لب کارون رو زیر لب زمزمه می کرد... این شیرین ترین گفتگوی توی عمرم بود!همه جونم ... هیچی! ... بعد من استادو کشتم و انداختم توی کارون!!! ازش یه بچه هم دارم!
- نازی! چند سالشه؟!
- ااا نه دیگه! هنوز به دنیا نیومده!
عجب داستانی!!! حسابی منو متحول کرد! پس استاد اینجوری مرده بود ... صبر کن ببینم ... اگه استاد همون شب مرده پس کی تابلوی چشم هایش رو کشیده؟! هوومممم اصلا اونا یه شب تا ثبح با هم گفتگو کردن! چطور ممکنه ازش بچه داشته باشه؟! اَه چه مشکوک! استاد دو ساله مرده! چطوری بچه هه هنوز به دنیا نیومد؟! یه نگاه یه زن نا شناس انداختم... اووووووه خدای من! اون خودشو حلقه آویز کرده!!! چطور متوجه نشدم!!!
و این چنین بود که راز تابلوی چشم های نهفته ماند ...
)و چشم هایش ... احساس کردم چیزی در دلم آب می شود ... آن موقع بود که شناختمش! پیش خودم گفتم:" استاد چه کشیده است از دست این زن!!!!"
چشم هایش!

بازیگران:
کریچر در نقش زن ناشناس
دامبلدور در نقش استاد!
هدویگ در نقش راوی
مگورین در نقش کالسکه چی و اسب کالسکه با هم
گریمور:کوییرل
نویسنده: مگور
ویرایش گر: کوییرل
کارگردان: مگوری
ناظر: کوییرل!
هر گاه به چشمانش نگاه می کردم ته دلم مالش می رفت!!! چشمان نافذی داشت ... نمی شد فهمید که به چه می اندیشد... حسابی مرا چیز کرده بود ... باید از زیر زبانش می کشیدم که چه سری با استاد در زمان حیاتش داشته ... اما نباید عجله می کردم ... قدم به قدم! بنابر این با این سوال شروع کردم!
- شما چه سر و سری با استاد داشتی هان؟!!!!
زن با تبسم بسیار زیبایی قاه قاه خندید! و چشمانش را رو به من کرد و من زود سرم را پایین انداختم ... همچنان خنده کنان گفت:
- عجب! پس شما فکر می کنید من با استادتان سری داشته ام آیا؟!
- بلی!( در دلم گفتم تف به روی هر کی ادا در میاره!!!)
حالت خشن و مهربان کلام من بسیار زن را تحت تاثیر قرار داد و حالش را منقلب کرد و اشک در چشمانش جمع شد و هوق هوق گریه کرد ... من هم که مطمئن بودم این زن بالاخره مجبور می شود روح خود را برای من آشکار سازد به سرعت عینک آفتابیم را در آوردم و به چشم زدم و یک رانی برای خودم باز کردم (پاق! فضا سازی)و مشغول خوردن شدم ...
- حق با شماست ... ولی ...
زن نا شناس همچنان گریه می کرد و بینی اش را با لباسش پاک کرد( کارگردان خودشو جر می ده) و دوباره نگاهی به من انداخت ... این زن عجیب زیبا گریه می کرد!!!! با خودم فکر کردم که عجب تیکه ای است! ولی زود فکرم را خوردم ...( ای بابا این کوییرل فکر آدم رو هم می خونه!)
- همه چیز از وقتی شروع شد که من رفته بودم پیش استاد تا کارام رو بهش نشون بدم ...
----------------------------------------
فلاش بک:
دخترک شاد و خندان در حالی که کلی نقاشی در دستش بود به خانه ی استاد رفت ... حرکاتی بس جلف و تابلو انجام می داد و هر دو دقیقه یک بار دندان های زیبایش را به نمایش می گذاشت ... هر کس او را می دید بی شک پی می برد که این بشر اصولا کرم دارد و مخ زن است ... استاد بدون کوچکترین توجهی به چهره ی زیبای دختر کار ها را یکی در میان نگاه کرد و آن ها را پرت کرد طرف دختره!!! و بدو گفت:
- برو باب خوشی زده زیر دلت نشستی کاغذ حروم کردی؟!!! برو بچه مایه دار جلف!!! برو دیگه نمی خوام ببیننمت!!! تف ... تف!!!( و ریشش رو پاک می کنه)
پایان فلش بک
----------------------------------
وقتی رفتار استاد را دیدم عاشقش شدم!!! او تنها مردی بود که با دیدن من گول ظاهر فریبنده ام را نخورد و خلاصه خیلی با حال بود ... بزرگتر از من بود ولی با این حال می شد فهمید چه دل بزرگی دارم ...
زنک! آهی کشید و انگشتانش را در هم قفل کرد ... با خودم فکر کردم ... چیز ... هیچ فکری نکردم ... ازا و خواستم ادامه دهد...
- همون روز به استاد گفتم که دوستش دارم و استاد هم به من گفت که اتفاقا من هم تو را دوست دارم!!! این حرف را که زد من گفتم ای دل غافل! عجب فیلمیه! نگو اینم عاشق منه ... منم باز کرمم گرفتم و خواستم یکم ناز کنم به خاطر همین زود یه کالسکه پیدا کردم سوارش شدم ... مرلین مرلین می کردم بیاد دنبالم ... دیدم سوار کالسکه شد و یه نگاه بهم کرد و به کالسکه چی هه گفت که بره طرف نهر کارون!!! خلاصه رفتیم و رو یکی از صندلی نشستیم و سخت مشغول گفتگو شدیم! یه پیرزن کولی هم داشت آهنگ لب کارون رو زیر لب زمزمه می کرد... این شیرین ترین گفتگوی توی عمرم بود!همه جونم ... هیچی! ... بعد من استادو کشتم و انداختم توی کارون!!! ازش یه بچه هم دارم!
- نازی! چند سالشه؟!
- ااا نه دیگه! هنوز به دنیا نیومده!
عجب داستانی!!! حسابی منو متحول کرد! پس استاد اینجوری مرده بود ... صبر کن ببینم ... اگه استاد همون شب مرده پس کی تابلوی چشم هایش رو کشیده؟! هوومممم اصلا اونا یه شب تا ثبح با هم گفتگو کردن! چطور ممکنه ازش بچه داشته باشه؟! اَه چه مشکوک! استاد دو ساله مرده! چطوری بچه هه هنوز به دنیا نیومد؟! یه نگاه یه زن نا شناس انداختم... اووووووه خدای من! اون خودشو حلقه آویز کرده!!! چطور متوجه نشدم!!!
و این چنین بود که راز تابلوی چشم های نهفته ماند ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگورین در 1385/12/11 17:43:46
ویرایش شده توسط مگورین در 1385/12/11 18:41:06
ویرایش شده توسط مگورین در 1385/12/11 18:41:06
جزئیات کاربر

ماجراهای کارآگاه بورگین " این قسمت :حادثه"
ده ده ده دن ده ده ده دن ده ده ده دهدهه ده ره ده ده ده!
شاهکاری از " بورگین "
کمپانی بورگین پیکچرز
تعداد فیلم های بورگین پیکجرز تا به حال : 1فیلم
با بازی هنرمندانی همچون :
لودو بگمن
بورگین
بلاتریکس لسترنج و
بلیز زابینی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
تقدیم به تمام بچه های خوب ایرانی
وزارت خانه سحر وجادو / ساعت 22:30
صدای همهمه شنیده می شود.
صفحه که از همان اول سیاه بود ، کم کم به رنگ طبیعی و استانداردش بر می گردد و وزرات خانه سحر و جادو که پر از آدم هست نمایان میشود...
پدر و مادرانی که به اتاق مبارزه با ستاد بی ناموسی می روند تا دخترانشان ( ! ) را از آن جا بیرون بیاورند یا عده ای که به اتاق معلولیت جسمی (
) می روند تا اعضای بدن گمشده اشان را در زمان آپارات کردن بگیرند.
در میان آن همه صداکه از تالار ناشی می شد ، از اتاق مبارزه با بی ناموسی صداهای مختلف و بیشتری به گوش می رسید.
دوربین که همچنان بالای تالار بود و از همه به طور کلی فیلم برداری می کرد کمی نزدیک اتاق ستاد مبارزه با بی ناموسی شد.
_ این قسمت توسط ناظر سانسور شد!
دوربین دوباره از اتاق دور شد و اینبار به طرف اتاق اعضای بدن گمشده رفت.
صدای مردی که زیر بود می گفت : ولی اینجا هیچ پایی نیموده! میشه دوباره بگین کجاتون گم شده؟
صدای پیر و ملایمی که به سختی به گوش میرسید گفت : صد بار گفتم پام پام پام!
انگار ازگفتن اینچند کلمه کلافه شده بود .
دوربین دوباره از در اتاق دور شد و به جای قبلش برگشت.
ناگهان از بلند گویی که در گوشه سالن گذاشته بودند صدایی برخاست.
_ کارآگاه بورگین و کارآگاه بگمن به اتاق رئیس .... کارآگاه بورگین و کارآگاه بگمن به دفتر رئیس.
ناگهان صفحه دوربین روی اتاق " بی نظمی در سطح شهر " فوکوس کرد که هم اکنون دو مرد قد بلند از آنجا پا به بیرون گذاشتند.
دوربین پا به پای دو مرد جلو میرفت .
دوربین آنقدر جلو رفت که دو کارآگاه به اتاق بزرگ که دارای شیشه های سیاه و ضد طلسم بود وارد شدند.
ناگهان صفحه عوض شد و داخل دفتر رو نشون داد.
سه قفسه آهنی که تا سقف قد برافیاشته بود ، سه صندلی خشک و چوبی که جلوی میز بزرگ و قهوه ای رنگ رئیس بود قرار داشت و یک شومینه بزرگ که در آن آتش بزرگی بود تنها منبع روشنایی آن اتاق بود.
دو کارآگاه سلام نظامی دادند .
رئیس با دست به اونها اشاره کرد که می تونند بنشینند.
کارآگاه ها نشستند.
رئیس یک سیگار برگ آتش زد وآن را گوشه لبش گذاشت و با صدای گنگی گفت : بی مقدمه میرم سر اصل مطلب چون اصلا وقت زیادی برامون نمونده ، در حدود یک ربع ساعت پیش ، متوجه شدیم که با افسون خنثانیوس ، دزدگیر یک جواهر فروشی رو خنثی کردن.
با ماهواره ردشون رو گرفتیم و هنوز هم تو طلا فروشی هستن پس ، باید سریع عمل کنین و اگه شانس بیارین فرار نکن.
فقط دو نفر هستن و این کار رو به شما دادم چون شما ، بهترین کارآگاه های ما هستین...
دو کارآگاه ، بدون اینکه حرفی بزنن بلند شدند و دوباره سلام نظامی دادند و در همان دفتر غیب شدند.
طلا فروشی اسکورسیزی
در تاریکی...
پاق
دو هیکل سیاه پوش در تاریکی پدیدار شدند.
دوربین نزدیک آن دو نفر شد. کارآگاه بورگین و کارآگاه بگمن در حالی که زمزمه میکردند ، دستشان را زیر ردایشان کردند تا به هنگام مواجه شدن با خطر ، کمال استفاده رو از چوبشون ببرند.
بورگین در حالی که به اطرافش نگاه می کرد تا بفهمند در کجا ظاهر شدند خطاب به کارآگاه بگمن گفت : اینجا انباری یا همون گاوصندوق طلافروشیه
و با دست به یک گاو صندوق بزرگ و نقره ای رنگ اشاره کرد که جلال و ابهتش در تاریکی خاموش مانده بود.
بگمن ، چوبش رو در آورد و زمزمه ی آرامی سر داد.
ناگهان اتاق با نوری که از چوب لودو بگمن بیرون میومد ، روشن شد.
دوربین دور اتاق رو گشتی زد ، دیوار های پوست پوست شده و نم زده که دیگر از رنگ قبلیشان خبری نبود و یک گاو صندوق بسیار بزرگ اتاق رو شامل می شدند.
کارآگاه بگمن گفت: به به جای تاریک
میگم بورگین به نظرت الان دزدا کجا هستن؟
بورگین دهنش رو باز کرد تا جواب همکارش رو بده که ناگهان صدای پایی اومد.
تق تق ، تق تق ، تق تق ، تق تق
دو نفر بودند
دو مامور به سرعت پشت گاو صندوق عظیم الجثه قایم شدند.
بگمن زیر لب گفت : حالا چی کار کنیم ، بور...
و وقتی متوجه شد بورگین کنارش نیست ، بسیار متعجب شد.
آیا بورگین جا زده بود؟
کمی سرش را از پشت گاو صندوق بیرون آورد و دیدی به بیرون زد .
چی؟
هرچی که بودند ، مرگ خوار هایی بی ترجبه بودن ، چون ، نه تنها چو دستیشان در جیب هاشون بود ، بلکه کیسه های بزرگی رو هم حمل میکردند.
یک بچه با یک چوب جادو هم میتونست اونها رو بگیره.
و اون موقع بود که چهره اش با دیدن بورگین که چوب به دست پشت سر دو مرگخوار حرکت میکرد و چوبش را بیرون آورده بود روشن شد.
مرگ خوار ها هنوز متوجه حضور کارآگاهی در پشت سرشون نشده بودند.
یکی از مرگ خوار ها که صدای زنانه ای داشت گفت : گاوصندوق! با این همه جواهر ، حتما لرد سیاه پولدار و ثروت مند میشه و میتونه کلی نیرو جذب کنه.
و با این حرف کیسه ی پر از جواهری را که در دستش بود به دست همدستش داد و به طرف گاو صندوق حرکت کرد.
حرکت بعدی وی ، برق را از سر بگمن پروند.
ناگهان مرگخوار زنی که به طرف گاوصندوق آمده بود برگشت و چوبش را که مخیافنه از آستینش در آورده بود به طرف بورگین که پشست سرشون بود گرفت.
بگمن باید دست به کار می شد . خودش رو با یک حرکت انتحاری و ورزشی و ارزشی به بیرن پرت کرد و چوبش را که از قبل آماده کرده بود به طرف دو مرگ خوار نشانه رفت.
_ خیلی آروم چوبتون رو بزارین رو زمین و دستاتون رو بزارین پشست سرتون!
ناگهان خده ی جنون آمیزی از کسی که کیسه دستش بود به گوش رسید.
او نیز چوبش رو بیرون آورده بود و به طرف بگمن نشانه رفت بود
_ اخطار می کنم ، چوب هاتون رو ...
ناگهان با فریادی به عقب پرید تا اشعه سبز رنگ طلسم نابخشودنی ( آواداکداوارا ) به او برخورد نکنه.
ناگهان برق نارنجی رنگی هوا را شکافت و دقیقا به سینهمرگ خوار کیسه به دست خورد.
_ کروشیو!
مرگخوار بی جان در وسط زمین خاک گرفته زیر زمین افتاد.
صورتش از درد به هم پیچیده بود و خیره به سقف نگاه میکرد.
او مرده بود.
مرگخواری که صدای زن داشت با فریادی گفت : نه ، بلیییییز...!
دو کارآگاه یک صدا گفتند: بلیز زابینی؟!
بورگین با یک حرکت چوب ، مرگ خوار زن رو خلع سلاح کرد و به طرف مرگخواران رفت .
دوباره چوبش رو تکون داد و ماسک مرگ خوار مجهول الحال، برداشته شد .
بلاتریکس لسترنج
بورگین به طرف بلاتریکس رفت و دستش را روی شانه او گذاشت و گفت : آزکابان
بلاتریکس لسترنج ناگهان غیب شد.
بورگین به طرف جسد رفت و کار رو که با بلاتریکس لسترنج کرد روی وی انجام داد ولی ، به جای اینکه او را به آزکابان بفرستد ، به سرخانه فرستاد.
سپس به همکارش نگاهی کرد و گفت : این ماجرا هم تموم شد- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بچه های خوب ، منتظر داستان های جالب کارآگاه بورگین باشید.
این کمپانی باز هم از کارآگاه محبوبتون فیلم درست میکنه!
قسمتی از این پست توسط ناظر به دلیل بیناموسی بودن پاک شد
ده ده ده دن ده ده ده دن ده ده ده دهدهه ده ره ده ده ده!
شاهکاری از " بورگین "
کمپانی بورگین پیکچرز
تعداد فیلم های بورگین پیکجرز تا به حال : 1فیلم
با بازی هنرمندانی همچون :
لودو بگمن
بورگین
بلاتریکس لسترنج و
بلیز زابینی
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
تقدیم به تمام بچه های خوب ایرانی

وزارت خانه سحر وجادو / ساعت 22:30
صدای همهمه شنیده می شود.
صفحه که از همان اول سیاه بود ، کم کم به رنگ طبیعی و استانداردش بر می گردد و وزرات خانه سحر و جادو که پر از آدم هست نمایان میشود...
پدر و مادرانی که به اتاق مبارزه با ستاد بی ناموسی می روند تا دخترانشان ( ! ) را از آن جا بیرون بیاورند یا عده ای که به اتاق معلولیت جسمی (
) می روند تا اعضای بدن گمشده اشان را در زمان آپارات کردن بگیرند.در میان آن همه صداکه از تالار ناشی می شد ، از اتاق مبارزه با بی ناموسی صداهای مختلف و بیشتری به گوش می رسید.
دوربین که همچنان بالای تالار بود و از همه به طور کلی فیلم برداری می کرد کمی نزدیک اتاق ستاد مبارزه با بی ناموسی شد.
_ این قسمت توسط ناظر سانسور شد!
دوربین دوباره از اتاق دور شد و اینبار به طرف اتاق اعضای بدن گمشده رفت.
صدای مردی که زیر بود می گفت : ولی اینجا هیچ پایی نیموده! میشه دوباره بگین کجاتون گم شده؟
صدای پیر و ملایمی که به سختی به گوش میرسید گفت : صد بار گفتم پام پام پام!
انگار ازگفتن اینچند کلمه کلافه شده بود .
دوربین دوباره از در اتاق دور شد و به جای قبلش برگشت.
ناگهان از بلند گویی که در گوشه سالن گذاشته بودند صدایی برخاست.
_ کارآگاه بورگین و کارآگاه بگمن به اتاق رئیس .... کارآگاه بورگین و کارآگاه بگمن به دفتر رئیس.
ناگهان صفحه دوربین روی اتاق " بی نظمی در سطح شهر " فوکوس کرد که هم اکنون دو مرد قد بلند از آنجا پا به بیرون گذاشتند.
دوربین پا به پای دو مرد جلو میرفت .
دوربین آنقدر جلو رفت که دو کارآگاه به اتاق بزرگ که دارای شیشه های سیاه و ضد طلسم بود وارد شدند.
ناگهان صفحه عوض شد و داخل دفتر رو نشون داد.
سه قفسه آهنی که تا سقف قد برافیاشته بود ، سه صندلی خشک و چوبی که جلوی میز بزرگ و قهوه ای رنگ رئیس بود قرار داشت و یک شومینه بزرگ که در آن آتش بزرگی بود تنها منبع روشنایی آن اتاق بود.
دو کارآگاه سلام نظامی دادند .
رئیس با دست به اونها اشاره کرد که می تونند بنشینند.
کارآگاه ها نشستند.
رئیس یک سیگار برگ آتش زد وآن را گوشه لبش گذاشت و با صدای گنگی گفت : بی مقدمه میرم سر اصل مطلب چون اصلا وقت زیادی برامون نمونده ، در حدود یک ربع ساعت پیش ، متوجه شدیم که با افسون خنثانیوس ، دزدگیر یک جواهر فروشی رو خنثی کردن.
با ماهواره ردشون رو گرفتیم و هنوز هم تو طلا فروشی هستن پس ، باید سریع عمل کنین و اگه شانس بیارین فرار نکن.
فقط دو نفر هستن و این کار رو به شما دادم چون شما ، بهترین کارآگاه های ما هستین...
دو کارآگاه ، بدون اینکه حرفی بزنن بلند شدند و دوباره سلام نظامی دادند و در همان دفتر غیب شدند.
طلا فروشی اسکورسیزی
در تاریکی...
پاق
دو هیکل سیاه پوش در تاریکی پدیدار شدند.
دوربین نزدیک آن دو نفر شد. کارآگاه بورگین و کارآگاه بگمن در حالی که زمزمه میکردند ، دستشان را زیر ردایشان کردند تا به هنگام مواجه شدن با خطر ، کمال استفاده رو از چوبشون ببرند.
بورگین در حالی که به اطرافش نگاه می کرد تا بفهمند در کجا ظاهر شدند خطاب به کارآگاه بگمن گفت : اینجا انباری یا همون گاوصندوق طلافروشیه
و با دست به یک گاو صندوق بزرگ و نقره ای رنگ اشاره کرد که جلال و ابهتش در تاریکی خاموش مانده بود.
بگمن ، چوبش رو در آورد و زمزمه ی آرامی سر داد.
ناگهان اتاق با نوری که از چوب لودو بگمن بیرون میومد ، روشن شد.
دوربین دور اتاق رو گشتی زد ، دیوار های پوست پوست شده و نم زده که دیگر از رنگ قبلیشان خبری نبود و یک گاو صندوق بسیار بزرگ اتاق رو شامل می شدند.
کارآگاه بگمن گفت: به به جای تاریک
میگم بورگین به نظرت الان دزدا کجا هستن؟بورگین دهنش رو باز کرد تا جواب همکارش رو بده که ناگهان صدای پایی اومد.
تق تق ، تق تق ، تق تق ، تق تق
دو نفر بودند
دو مامور به سرعت پشت گاو صندوق عظیم الجثه قایم شدند.
بگمن زیر لب گفت : حالا چی کار کنیم ، بور...
و وقتی متوجه شد بورگین کنارش نیست ، بسیار متعجب شد.
آیا بورگین جا زده بود؟
کمی سرش را از پشت گاو صندوق بیرون آورد و دیدی به بیرون زد .
چی؟
هرچی که بودند ، مرگ خوار هایی بی ترجبه بودن ، چون ، نه تنها چو دستیشان در جیب هاشون بود ، بلکه کیسه های بزرگی رو هم حمل میکردند.
یک بچه با یک چوب جادو هم میتونست اونها رو بگیره.
و اون موقع بود که چهره اش با دیدن بورگین که چوب به دست پشت سر دو مرگخوار حرکت میکرد و چوبش را بیرون آورده بود روشن شد.
مرگ خوار ها هنوز متوجه حضور کارآگاهی در پشت سرشون نشده بودند.
یکی از مرگ خوار ها که صدای زنانه ای داشت گفت : گاوصندوق! با این همه جواهر ، حتما لرد سیاه پولدار و ثروت مند میشه و میتونه کلی نیرو جذب کنه.
و با این حرف کیسه ی پر از جواهری را که در دستش بود به دست همدستش داد و به طرف گاو صندوق حرکت کرد.
حرکت بعدی وی ، برق را از سر بگمن پروند.
ناگهان مرگخوار زنی که به طرف گاوصندوق آمده بود برگشت و چوبش را که مخیافنه از آستینش در آورده بود به طرف بورگین که پشست سرشون بود گرفت.
بگمن باید دست به کار می شد . خودش رو با یک حرکت انتحاری و ورزشی و ارزشی به بیرن پرت کرد و چوبش را که از قبل آماده کرده بود به طرف دو مرگ خوار نشانه رفت.
_ خیلی آروم چوبتون رو بزارین رو زمین و دستاتون رو بزارین پشست سرتون!
ناگهان خده ی جنون آمیزی از کسی که کیسه دستش بود به گوش رسید.
او نیز چوبش رو بیرون آورده بود و به طرف بگمن نشانه رفت بود
_ اخطار می کنم ، چوب هاتون رو ...
ناگهان با فریادی به عقب پرید تا اشعه سبز رنگ طلسم نابخشودنی ( آواداکداوارا ) به او برخورد نکنه.
ناگهان برق نارنجی رنگی هوا را شکافت و دقیقا به سینهمرگ خوار کیسه به دست خورد.
_ کروشیو!
مرگخوار بی جان در وسط زمین خاک گرفته زیر زمین افتاد.
صورتش از درد به هم پیچیده بود و خیره به سقف نگاه میکرد.
او مرده بود.
مرگخواری که صدای زن داشت با فریادی گفت : نه ، بلیییییز...!
دو کارآگاه یک صدا گفتند: بلیز زابینی؟!
بورگین با یک حرکت چوب ، مرگ خوار زن رو خلع سلاح کرد و به طرف مرگخواران رفت .
دوباره چوبش رو تکون داد و ماسک مرگ خوار مجهول الحال، برداشته شد .
بلاتریکس لسترنج
بورگین به طرف بلاتریکس رفت و دستش را روی شانه او گذاشت و گفت : آزکابان
بلاتریکس لسترنج ناگهان غیب شد.
بورگین به طرف جسد رفت و کار رو که با بلاتریکس لسترنج کرد روی وی انجام داد ولی ، به جای اینکه او را به آزکابان بفرستد ، به سرخانه فرستاد.
سپس به همکارش نگاهی کرد و گفت : این ماجرا هم تموم شد- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
بچه های خوب ، منتظر داستان های جالب کارآگاه بورگین باشید.
این کمپانی باز هم از کارآگاه محبوبتون فیلم درست میکنه!
قسمتی از این پست توسط ناظر به دلیل بیناموسی بودن پاک شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/12/10 0:40:26
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/12/10 0:46:19
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/12/10 0:46:19
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 6 شهریور 1386 20:04
از: وسط سبيلاي هوريس كنار نيكي پلنگ
پستها:
356

کمپانی جنمار تقدیم میکند
بازیگران:
اش ویندر
پروفسور بینز
و با حضور مارکوس فیلینت
سیاهی لشکر:
سرژ-ققی-نیک بی سر
تیتراژ ابتدایی فیلم:
بعضي ها تو اين سايت ويرايش ميکنن کمبوداشونو هاشونو اينجوري خالي ميکنن
قدرتاي رول سايتو با این کاراشون خیلی سریع فراري ميکنن
ميان ميگن جادوگران کرده رولش چه افتي نميگه به خودش با رفتارش از دست داده اسطوره ها رو به مفتی
دوربین در آسمون ابی رنگ خدا که درش هیچ کس و هیچ موجودی نمیتونه ادعای مالکیت کنه بالای شهر قشنگ لندن در حال نمایان کردن خونه ها و مغازه های نو ساختش هست که به زیبایی های این شهر افزوده.
خیلی کم میشه خونه های قدیمی رو پیدا کرد به قولی انگشت شماره.
راوای شروع به حرف زدن میکنه:
اما توی این شهر قشنگ بالای هالی ویزاردس هفت رنگ..دو کوچه اونور تر سلمونی بود با نام سلمونی مارکوس و شرکا.
همه داستان این فیلم ما از یه روز سرد و خشک شروع میشه.روزی که فرقی نداشت با هیچ روزی اما با یه اشتباه! شدن همه ی مردم به عذاب.
قهرمان داستان فیلم ما پسری بود بینز نام.این پسر تپل مپل موها فکل از مدرسه فراری بود تو کوچه ها روانه بود.
کاری نداشت جایی نداشت دوستی نداشت خونه و اشیونه نداشت.
اما یه روز وقتی که داشت بر میگشت از سینما بعد از یکی از الافی هاش تو روزگار.چشمش افتاد به یه برگه روی در مغازه ای بالای اون نوشته بود.که کسی کارکن میخواد کار کن کارکنا میخواد.
وقتی بینز پاشو تو ی مغازه گذاشت انگار که بد بختیها توی شهر دراز کشید.
بود مارکوس سلمونی خوش نام که به جز اون نبود هیچ خبره ای در این کار از بس که بود مشتری های اون زیاد نتونست بیاد تک نفری از پس کار.
حالا که بینز اومدو به اون گفت که کار میخواد ماکوس خوشحال شد کردو این بچه رو استخدام اما غافل از اون که....!
****************
(در این لحظه راوی سخنشو تموم میکنه و فلیم وارد راستای اصلی خودش میشه)
بینز دم در مغازه وایساده و به دقت به اصلاح کردن مارکوس نگاه میکنه سه روز بود که کارش همین بود مارکوس گفته بود که اگه یه هفته تو کارش دقیق شه بعد یه هفته اولین مشتری رو میده دستش تا سرش رو اصلاح کنه اما بینز حوصلش از این کار سر رفته بود و میخواست که خیلی زود اون یه هفته تموم بشه و بتونه کارشو به صورت رسمی اغاز کنه.!
یک روز قبل از 1 هفته بعد
اش ویندر در خونه نشسته بود و با اشتیاق و عشق ماورای وصف به عکس رو بروش نگاه میکرد و در ذهنش به زیبایی این دختر غبطه میخورد بعد از یک سال رابطه پنهانی بلاخره موضوعو با خانواده در میون گذاشته بود و قرار بود که فردا شب براش برن خواستگاری.
اش:مامان فردا ساعت چند قراره بریم؟!
مامان اش:خسته شدم بچه..چند بار باید بهت بگم ساعت شش..در ضمن صبحم زود بیدار میشی باید بری سلمونی
اش:چشم!
و با اشتیاق سرشو رو متکا گذاشتو خوابید.
1 هفته بعد
صبح روز بعد اش ویندر خیلی زود بیدار شد و رفت بغچشو بست و روونه حموم شد سریع دوشی گرفت و اومد بیرون و بقچه زیر بغل رفت سراغ مرد مغازه سلمونی مارکوس و شرکا.
مغازه مارکوس قبل از رسیدن اش
مارکوس در حالی که با افتخار به بینز نگاه میکنه
_خب پسرم دیگه وقت اونو که نتیجه زحمتتو که کشت کردی برداشت کنی امروز اولین مشتری که اومد میدم تو موهاشو بریزی پایین!
بینز:ایول استاد میخوامت!(حرف زدن این بشر بد اموزی داره با عرض پوزش از دوستاران ادب و کمال)
مغازه مارکوس زمانی که اش بهش رسید
اش خوشحال و شادمان وارد مغازه شد.
_سلام مارکوس میخوام امروز موهامو 1 بزنی که باید برم خواستگاری
_مبارک باشه اش امروز شاگردم موهاتو میزنه باور کن کارش از من خیلی بهتره
_باشه فرقی نداره ما طالب کار خوبیم
اش بیچاره این رو گفت و با ذوق رفت و رو صندلی نشست.
و بینز شروع به کار کرد.
1 ساعت بعد
قرچ قورچ قیرچ قریچ
_خ ر پ ف... خ ر پ ف..آخ..اینجا کجاست اهان!فهمیدم ببینم بینز تموم نشد.
بینز در حالی که داره زود میزنه(قرت)!
_نه یه کم دیگه مونده...
1 ساعت بعد تر
_هوی اش..اش بیدار شو تموم شد
_هان چی کجا!اهان تموم شد خوب اینه رو بده ببینم چی کار کردی!
بینز اینه رو میاره
بینز:
اش:(در حالی که در چشمانش اشک جمع شده و به حال سکته در اومده)ببخشید امروز همش شما کوتاه میکنید موها رو؟!
بینز:نه استادم هم میکنه یه کاری داشتن رفتن ساعت 10 میان
اش پول رو پرداخت کرده و به سرعت مغازه رو به مفصد کلاه فروشی ترک کرده و یه کلاه خریده و روس سرش چپانده!
ساعت 10
اش در حالی که با احتیاط با مغازه نزدیک میشه تا مبادا بینز ببنتش وارد میشه!
خوشبختانه مارکوس اونجا بود کتشو پوشیده بود و رو به اینه کرده بود
اش:بدو بیا موهامو کوتاه کن!
اما متاسفانه اون مارکوس نبود بینز بود که لباس مارکوسو پوشیده بود.
بینز:چی بازم تویی
اش:نه جون من دیگه نه
بینز وایسا الان درستش میکنم.
اش:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
و بینز با قیچی نزدیک میشود.
1 ساعت بعد
اش همانند یک شجاع دل پش در مغازه داره کشیک میده تا مارکوس بیاد
بلاخره مارکوس اومد.
اش دوید بغلش
اش:ماکوس جون به دادم برس
مارکوس:چی شده!
اش کلاهشو برداشت و زد زیر گریه و ماکوس زد زیر خنده
_بیا تا برات درستش کنم
اش نگاه تشکر امیزی به مارکوس میکنه
اش روی صندلی لم میده و به خیال راحت به خواب فرو میره تقریبا مارکوس سر اشو راست و ریست کرده که بینز وارد میشه
_مارکوس تو خسته شدی بذار من درستش میکنم
مارکوس:ای ول خدا عمرت بده خیلی خستم.
و قیچی رو به دست بینز میده !
1 ساعت بعد
اش بلند میشه و بینزو بالا سرش با کله کل ولی میبینه و داد میزنه:
بابا فهمیدیم تو هم قیچی داری بسه دیگه
و شروع به گریه کردن میکنه
مجبور میشه با همون موها به خواستگاری بره دختره ردش میکنه بعد اش هم برای همیشه از لندن میره
و اسطوره رفت
این داستان واقعیست
بازیگران:
اش ویندر
پروفسور بینز
و با حضور مارکوس فیلینت
سیاهی لشکر:
سرژ-ققی-نیک بی سر
تیتراژ ابتدایی فیلم:
بعضي ها تو اين سايت ويرايش ميکنن کمبوداشونو هاشونو اينجوري خالي ميکنن
قدرتاي رول سايتو با این کاراشون خیلی سریع فراري ميکنن
ميان ميگن جادوگران کرده رولش چه افتي نميگه به خودش با رفتارش از دست داده اسطوره ها رو به مفتی
دوربین در آسمون ابی رنگ خدا که درش هیچ کس و هیچ موجودی نمیتونه ادعای مالکیت کنه بالای شهر قشنگ لندن در حال نمایان کردن خونه ها و مغازه های نو ساختش هست که به زیبایی های این شهر افزوده.
خیلی کم میشه خونه های قدیمی رو پیدا کرد به قولی انگشت شماره.
راوای شروع به حرف زدن میکنه:
اما توی این شهر قشنگ بالای هالی ویزاردس هفت رنگ..دو کوچه اونور تر سلمونی بود با نام سلمونی مارکوس و شرکا.
همه داستان این فیلم ما از یه روز سرد و خشک شروع میشه.روزی که فرقی نداشت با هیچ روزی اما با یه اشتباه! شدن همه ی مردم به عذاب.
قهرمان داستان فیلم ما پسری بود بینز نام.این پسر تپل مپل موها فکل از مدرسه فراری بود تو کوچه ها روانه بود.
کاری نداشت جایی نداشت دوستی نداشت خونه و اشیونه نداشت.
اما یه روز وقتی که داشت بر میگشت از سینما بعد از یکی از الافی هاش تو روزگار.چشمش افتاد به یه برگه روی در مغازه ای بالای اون نوشته بود.که کسی کارکن میخواد کار کن کارکنا میخواد.
وقتی بینز پاشو تو ی مغازه گذاشت انگار که بد بختیها توی شهر دراز کشید.
بود مارکوس سلمونی خوش نام که به جز اون نبود هیچ خبره ای در این کار از بس که بود مشتری های اون زیاد نتونست بیاد تک نفری از پس کار.
حالا که بینز اومدو به اون گفت که کار میخواد ماکوس خوشحال شد کردو این بچه رو استخدام اما غافل از اون که....!
****************
(در این لحظه راوی سخنشو تموم میکنه و فلیم وارد راستای اصلی خودش میشه)
بینز دم در مغازه وایساده و به دقت به اصلاح کردن مارکوس نگاه میکنه سه روز بود که کارش همین بود مارکوس گفته بود که اگه یه هفته تو کارش دقیق شه بعد یه هفته اولین مشتری رو میده دستش تا سرش رو اصلاح کنه اما بینز حوصلش از این کار سر رفته بود و میخواست که خیلی زود اون یه هفته تموم بشه و بتونه کارشو به صورت رسمی اغاز کنه.!
یک روز قبل از 1 هفته بعد
اش ویندر در خونه نشسته بود و با اشتیاق و عشق ماورای وصف به عکس رو بروش نگاه میکرد و در ذهنش به زیبایی این دختر غبطه میخورد بعد از یک سال رابطه پنهانی بلاخره موضوعو با خانواده در میون گذاشته بود و قرار بود که فردا شب براش برن خواستگاری.
اش:مامان فردا ساعت چند قراره بریم؟!
مامان اش:خسته شدم بچه..چند بار باید بهت بگم ساعت شش..در ضمن صبحم زود بیدار میشی باید بری سلمونی
اش:چشم!
و با اشتیاق سرشو رو متکا گذاشتو خوابید.
1 هفته بعد
صبح روز بعد اش ویندر خیلی زود بیدار شد و رفت بغچشو بست و روونه حموم شد سریع دوشی گرفت و اومد بیرون و بقچه زیر بغل رفت سراغ مرد مغازه سلمونی مارکوس و شرکا.
مغازه مارکوس قبل از رسیدن اش
مارکوس در حالی که با افتخار به بینز نگاه میکنه
_خب پسرم دیگه وقت اونو که نتیجه زحمتتو که کشت کردی برداشت کنی امروز اولین مشتری که اومد میدم تو موهاشو بریزی پایین!
بینز:ایول استاد میخوامت!(حرف زدن این بشر بد اموزی داره با عرض پوزش از دوستاران ادب و کمال)
مغازه مارکوس زمانی که اش بهش رسید
اش خوشحال و شادمان وارد مغازه شد.
_سلام مارکوس میخوام امروز موهامو 1 بزنی که باید برم خواستگاری
_مبارک باشه اش امروز شاگردم موهاتو میزنه باور کن کارش از من خیلی بهتره
_باشه فرقی نداره ما طالب کار خوبیم
اش بیچاره این رو گفت و با ذوق رفت و رو صندلی نشست.
و بینز شروع به کار کرد.
1 ساعت بعد
قرچ قورچ قیرچ قریچ
_خ ر پ ف... خ ر پ ف..آخ..اینجا کجاست اهان!فهمیدم ببینم بینز تموم نشد.
بینز در حالی که داره زود میزنه(قرت)!
_نه یه کم دیگه مونده...
1 ساعت بعد تر
_هوی اش..اش بیدار شو تموم شد
_هان چی کجا!اهان تموم شد خوب اینه رو بده ببینم چی کار کردی!
بینز اینه رو میاره
بینز:
اش:(در حالی که در چشمانش اشک جمع شده و به حال سکته در اومده)ببخشید امروز همش شما کوتاه میکنید موها رو؟!
بینز:نه استادم هم میکنه یه کاری داشتن رفتن ساعت 10 میان
اش پول رو پرداخت کرده و به سرعت مغازه رو به مفصد کلاه فروشی ترک کرده و یه کلاه خریده و روس سرش چپانده!
ساعت 10
اش در حالی که با احتیاط با مغازه نزدیک میشه تا مبادا بینز ببنتش وارد میشه!
خوشبختانه مارکوس اونجا بود کتشو پوشیده بود و رو به اینه کرده بود
اش:بدو بیا موهامو کوتاه کن!
اما متاسفانه اون مارکوس نبود بینز بود که لباس مارکوسو پوشیده بود.
بینز:چی بازم تویی
اش:نه جون من دیگه نه
بینز وایسا الان درستش میکنم.
اش:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
و بینز با قیچی نزدیک میشود.
1 ساعت بعد
اش همانند یک شجاع دل پش در مغازه داره کشیک میده تا مارکوس بیاد
بلاخره مارکوس اومد.
اش دوید بغلش
اش:ماکوس جون به دادم برس
مارکوس:چی شده!
اش کلاهشو برداشت و زد زیر گریه و ماکوس زد زیر خنده
_بیا تا برات درستش کنم
اش نگاه تشکر امیزی به مارکوس میکنه
اش روی صندلی لم میده و به خیال راحت به خواب فرو میره تقریبا مارکوس سر اشو راست و ریست کرده که بینز وارد میشه
_مارکوس تو خسته شدی بذار من درستش میکنم
مارکوس:ای ول خدا عمرت بده خیلی خستم.
و قیچی رو به دست بینز میده !
1 ساعت بعد
اش بلند میشه و بینزو بالا سرش با کله کل ولی میبینه و داد میزنه:
بابا فهمیدیم تو هم قیچی داری بسه دیگه
و شروع به گریه کردن میکنه
مجبور میشه با همون موها به خواستگاری بره دختره ردش میکنه بعد اش هم برای همیشه از لندن میره
و اسطوره رفت
این داستان واقعیست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
روح جنمار قديم ميكند:
[url=http://ww
[url=http://ww
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

شهری از بالا نمایان می شه .دوربین به سمت زمین حرکت می کنه .لحظه به لحظه سرعتش زیادتر می شه .درست وقتی به آسفالت می رسه نود درجه تغییر مسیر می ده و موازی با زمین توی خیابون حرکت می کنه .مردم رو با سرعت پشت سر می زاره .صدای حرف زدناشون به طور مبهمی شنیده می شه .دوربین توی یه خیابون تنگتر می پیچه .بعد عبور از بین چند رهگذر که از خیابون می گذشتن داخل یه کوچه می شه .بچه هایی که دارن با خنده دنبال همدیگه می دوئن رو رد می کنه .وارد یه بن بست می شه که تهش یه خونه با یه تابلو زهوار در رفته است .دوربین لحظه ای روی تابلو توقف می کنه .
"حذب لیبرات دموکرات جادوگریالیستی"
دوباره به سمت همون در می چرخه و با سرعت وارد سوراخ کلیدش می شه .
تصویر سیاه می شه ...
کمپانی آول کست با همکاری حذب پیکچرز تقدیم می کند :
اثر منفی
با حضور :
جمعی از دوستان و جمعی از دشمنان
با حضور افتخاری بیگانه در نقش عامل خنثی !
طراح دکور صحنه : وینکی
صدابردار : کریچر
تصویربردار زمینی : کالین کریوی
تصویر بردار هوایی : باک بیک
گریم : مونالیزا
تدارکات : اسکاور
تهیه کننده : کمپانی حذب پیکچرز
نویسنده و کارگردان : هدویگ
تصویر روشن می شه .دوربین روی درخت بیرون پنجره زوم کرده .صدای بغ بغ ققنوس و وق وق فنگ و هو هوی هدویگ و چه چه سرژ فضا رو پر کرده .صداها قطع می شه و تصویر به آرومی از زوم خارج می شه و به سمت میز مربعی شکلی می چرخه که هدویگ و ققنوس دو گوشه اون نشستن و فنگ هم وسطش لم داده .سرژ کمی اونورتر روی یه صندلی نشسته و ادی هم بقلشه! و بود هم طبق معمول در حال خوندن روزنامه است.
چند لحظه ای فقط صدای پرنده ها و خش خش ورق های روزنامه شنیده می شه .
بود روزنامه رو تا می کنه و روی میز می زاره .
بود : یه خبر جالب اینجا بود .
همه سرها به سمت بود برمیگرده .
- مثل اینکه دوباره یه سری بر علیه حذب یه حرفایی زدن .
به محض تموم شدن جمله بود همه واکنشی نشون می دن .ققی سریع پراشو می زنه بالا(بر وزن آستیناشو می زنه بالا) ، فنگ پارسی می کنه ، هدویگ می زنه زیر خنده!! ، سرژ دست تو کپه ریشش می کنه و مشغول خاروندن مایحتوی می شه و ادی هم با لفظ "من مامانمو می خوام!" جو رو مورد عنایت قرار می ده !
بود شروع می کنه به تعریف کردن قضایا ...
تصویر به آرومی فید تو بلک می شه .
با بک گراند صدای بوق جاروهای پرنده! تصویر روشن می شه .رهگذری از چپ وارد کادر می شه .پالتوی بلند سیاهی به تن داره .یقه هاش رو صاف کرده و کلاه لبه داری هم سرش گذاشته .رهگذر نگاهی به اطراف می کنه و سریع وارد یه کوچه می شه .
دوربین به دنبال رهگذر وارد کوچه می شه .سه نفر که صورتشون به دلیل تاریکی دیده نمی شه داخل کوچه ایستادن .فردی که پالتو تنشه پشت به تصویر ایستاده .پالتوشو در میاره .شکل یه مار پشت لباسی که زیر پالتو پوشیده بود دیده می شه .چیزهای نامعلومی بین اون سه نفر رد و بدل می شه .سرانجام مرد پالتو پوش و یکی از دو نفر دیگه از همون کوچه ای که پالتو پوش از اون وارد شده بود پا به خیابون می زارن و فردی که آشکارا لنگ می زنه و با عصا راه می ره به سمت دیگه کوچه می ره و توی تاریکی ناپدید می شه .
تصویر سیاه می شه ...
فردای آن روز
دوباره همون میز چهارگوش آشنا و همون دیوارای ترک خورده و داغون ! دوربین به سمت پنجره می چرخه .جمعیت زیادی بیرون پنجره توی کوچه تنگی که ساختمون حذب در اونه تجمع کردن و داد و فریاد می کنن .سران حذب یکی یکی پشت پنجره می رن و نگاهی به جمعیت می اندازن و شروع می کنن به راه رفتن داخل اتاق .
ققی پری رو که از خودش کنده بود روی میز می زاره و بلند می گه :
- نوشتمش ... تموم شد .
همه به سمت ققی برمیگردن و منتظر می شن چیزی رو که روی کاغذ نوشته براشون بخونه .
دوربین به سرعت از پنجره خارج می شه و به میون جمعیت می ره .
بین همهمه ها عباراتی همچون "آسیب" ، "مضر" ، "بی ناموسی" ، "مدیر" ، "احترام" و "رنگین پوستی!" شنیده می شه .
دوربین با گردش بین جمعیت چهره های معترض رو نشون می ده .ناگهان به سرعت به سمت در حذب می چرخه .در باز می شه و ققی در حالی که کاغذی به نوک داره از در ساختمون خارج می شه .کاغذ رو به دست شخصی که عصا به دست در جلوی جمعیت ایستاده می ده و بدون هیچ حرفی به داخل ساختمون می ره و درو می بنده .صدای قفل شدن در شنیده می شه.
مرد عصادار به سمت جمعیت برمیگرده و با نگاه کوتاهی به کاغذ ، نفس عمیقی می کشه و شروع می کنه به بلند اونو می خونه .
آهنگ تایتانیک! پخش می شه .در تصویر دیده می شه که با تموم شدن هر جمله توسط مرد عصادار ، نگاهی به جمعیت می کنه و تعدادی از افراد حاضر در جمیعت رو می بینه که به سمت خونه هاشون برمیگردن و تجمع رو ترک می کنن .
پس از تموم شدن آهنگ ، جمعیت اندکی که مرد عصادار داره انتهای نامه رو براشون می خونه نشون داده می شن .صدایی شنیده می شه :
در نتیجه هیچ دلیلی برای این کار نمی بینم و این سازمان به کار خودش ادامه می ده .
مهر و امضا : هری پاتر
جمعیت اندکی که مونده بودن هم متفرق می شن .
مرد عصادار با خوندن خط آخر روی زمین زانو می زنه و کاغذ رو با خشونت پاره می کنه و موهاشو بین انگشتای دستاش می گیره ...
دوربین به سمت پنجره حذب می چرخه .
حذبی ها :
!
تصویر سیاه می شه و تیتراژ پایانی پخش می شه :
کاربر بوقی عجب خطری کردی
حالم خوب بود منو عصبی کردی
رولات رو من داره اثر منفی
تو رو می کشم بعد می رم نفر بعدی(تکرار دو بیت قبل به مقدار لازم!)
با تشکر از :
بیگانه برای حضور مفید در فیلم!
خانواده پرجمعیت ویزلی برای در اختیاز گذاشتن سیاهی لشکر به مقدار لازم
شرکت جاروسازی داداش برادر! برای در اختیاز گذاشتن چند فروند جاروی پرنده بوق دار
خانواده های مالکی ، کاملی ، ملکی و کلمی
اهالی بن بست راز ، محله بنده نواز!
بدلکار معروف گیلدروی لاکهارت به دلیل بازی کردن صحنه تراژدیک پایانی به بهترین نحو
نجاری ممد و دوستان برای ساختن میزی فکستنی برای حذب به حرفه ای ترین شکل ممکن
"حذب لیبرات دموکرات جادوگریالیستی"
دوباره به سمت همون در می چرخه و با سرعت وارد سوراخ کلیدش می شه .
تصویر سیاه می شه ...
کمپانی آول کست با همکاری حذب پیکچرز تقدیم می کند :
اثر منفی
با حضور :
جمعی از دوستان و جمعی از دشمنان
با حضور افتخاری بیگانه در نقش عامل خنثی !
طراح دکور صحنه : وینکی
صدابردار : کریچر
تصویربردار زمینی : کالین کریوی
تصویر بردار هوایی : باک بیک
گریم : مونالیزا
تدارکات : اسکاور
تهیه کننده : کمپانی حذب پیکچرز
نویسنده و کارگردان : هدویگ
تصویر روشن می شه .دوربین روی درخت بیرون پنجره زوم کرده .صدای بغ بغ ققنوس و وق وق فنگ و هو هوی هدویگ و چه چه سرژ فضا رو پر کرده .صداها قطع می شه و تصویر به آرومی از زوم خارج می شه و به سمت میز مربعی شکلی می چرخه که هدویگ و ققنوس دو گوشه اون نشستن و فنگ هم وسطش لم داده .سرژ کمی اونورتر روی یه صندلی نشسته و ادی هم بقلشه! و بود هم طبق معمول در حال خوندن روزنامه است.
چند لحظه ای فقط صدای پرنده ها و خش خش ورق های روزنامه شنیده می شه .
بود روزنامه رو تا می کنه و روی میز می زاره .
بود : یه خبر جالب اینجا بود .
همه سرها به سمت بود برمیگرده .
- مثل اینکه دوباره یه سری بر علیه حذب یه حرفایی زدن .
به محض تموم شدن جمله بود همه واکنشی نشون می دن .ققی سریع پراشو می زنه بالا(بر وزن آستیناشو می زنه بالا) ، فنگ پارسی می کنه ، هدویگ می زنه زیر خنده!! ، سرژ دست تو کپه ریشش می کنه و مشغول خاروندن مایحتوی می شه و ادی هم با لفظ "من مامانمو می خوام!" جو رو مورد عنایت قرار می ده !
بود شروع می کنه به تعریف کردن قضایا ...
تصویر به آرومی فید تو بلک می شه .
با بک گراند صدای بوق جاروهای پرنده! تصویر روشن می شه .رهگذری از چپ وارد کادر می شه .پالتوی بلند سیاهی به تن داره .یقه هاش رو صاف کرده و کلاه لبه داری هم سرش گذاشته .رهگذر نگاهی به اطراف می کنه و سریع وارد یه کوچه می شه .
دوربین به دنبال رهگذر وارد کوچه می شه .سه نفر که صورتشون به دلیل تاریکی دیده نمی شه داخل کوچه ایستادن .فردی که پالتو تنشه پشت به تصویر ایستاده .پالتوشو در میاره .شکل یه مار پشت لباسی که زیر پالتو پوشیده بود دیده می شه .چیزهای نامعلومی بین اون سه نفر رد و بدل می شه .سرانجام مرد پالتو پوش و یکی از دو نفر دیگه از همون کوچه ای که پالتو پوش از اون وارد شده بود پا به خیابون می زارن و فردی که آشکارا لنگ می زنه و با عصا راه می ره به سمت دیگه کوچه می ره و توی تاریکی ناپدید می شه .
تصویر سیاه می شه ...
فردای آن روز
دوباره همون میز چهارگوش آشنا و همون دیوارای ترک خورده و داغون ! دوربین به سمت پنجره می چرخه .جمعیت زیادی بیرون پنجره توی کوچه تنگی که ساختمون حذب در اونه تجمع کردن و داد و فریاد می کنن .سران حذب یکی یکی پشت پنجره می رن و نگاهی به جمعیت می اندازن و شروع می کنن به راه رفتن داخل اتاق .
ققی پری رو که از خودش کنده بود روی میز می زاره و بلند می گه :
- نوشتمش ... تموم شد .
همه به سمت ققی برمیگردن و منتظر می شن چیزی رو که روی کاغذ نوشته براشون بخونه .
دوربین به سرعت از پنجره خارج می شه و به میون جمعیت می ره .
بین همهمه ها عباراتی همچون "آسیب" ، "مضر" ، "بی ناموسی" ، "مدیر" ، "احترام" و "رنگین پوستی!" شنیده می شه .
دوربین با گردش بین جمعیت چهره های معترض رو نشون می ده .ناگهان به سرعت به سمت در حذب می چرخه .در باز می شه و ققی در حالی که کاغذی به نوک داره از در ساختمون خارج می شه .کاغذ رو به دست شخصی که عصا به دست در جلوی جمعیت ایستاده می ده و بدون هیچ حرفی به داخل ساختمون می ره و درو می بنده .صدای قفل شدن در شنیده می شه.
مرد عصادار به سمت جمعیت برمیگرده و با نگاه کوتاهی به کاغذ ، نفس عمیقی می کشه و شروع می کنه به بلند اونو می خونه .
آهنگ تایتانیک! پخش می شه .در تصویر دیده می شه که با تموم شدن هر جمله توسط مرد عصادار ، نگاهی به جمعیت می کنه و تعدادی از افراد حاضر در جمیعت رو می بینه که به سمت خونه هاشون برمیگردن و تجمع رو ترک می کنن .
پس از تموم شدن آهنگ ، جمعیت اندکی که مرد عصادار داره انتهای نامه رو براشون می خونه نشون داده می شن .صدایی شنیده می شه :
در نتیجه هیچ دلیلی برای این کار نمی بینم و این سازمان به کار خودش ادامه می ده .
مهر و امضا : هری پاتر
جمعیت اندکی که مونده بودن هم متفرق می شن .
مرد عصادار با خوندن خط آخر روی زمین زانو می زنه و کاغذ رو با خشونت پاره می کنه و موهاشو بین انگشتای دستاش می گیره ...
دوربین به سمت پنجره حذب می چرخه .
حذبی ها :
!تصویر سیاه می شه و تیتراژ پایانی پخش می شه :
کاربر بوقی عجب خطری کردی
حالم خوب بود منو عصبی کردی
رولات رو من داره اثر منفی
تو رو می کشم بعد می رم نفر بعدی(تکرار دو بیت قبل به مقدار لازم!)
با تشکر از :
بیگانه برای حضور مفید در فیلم!
خانواده پرجمعیت ویزلی برای در اختیاز گذاشتن سیاهی لشکر به مقدار لازم
شرکت جاروسازی داداش برادر! برای در اختیاز گذاشتن چند فروند جاروی پرنده بوق دار
خانواده های مالکی ، کاملی ، ملکی و کلمی
اهالی بن بست راز ، محله بنده نواز!
بدلکار معروف گیلدروی لاکهارت به دلیل بازی کردن صحنه تراژدیک پایانی به بهترین نحو
نجاری ممد و دوستان برای ساختن میزی فکستنی برای حذب به حرفه ای ترین شکل ممکن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/12/8 0:48:55
جزئیات کاربر

شرکت فیلمسازی پی پی جوراب بلند؛ شما را به دیدن فیلم:
گرگ و گوساله
دعوت می کند....
برنده ی اسکاچ بهترین بازیگر موش مرده، بهترین بازیگر نقش بیست و هفتم و دارای بوقلمون بلورین از جشنواره ی بین المللی فیلم جوراب، به خاطر بهترین کارگردانی و صدابرداری و کلاهبرداری و کوفت و زهرمار و مرض و به تو چه، به من چه من مهسا رو طلاق نمیدم!
نویسنده، کارگردان، تهیه کننده، مجری طرح و منشی صحنه: مده آ مالفوی
طراح صحنه و لباس: حاجی فیروز
بازیگران: کولانا، پسرک گدا گشنه، ماناسو
اسپانسر: برادران وارنر زاده پور آبی نیا
*باتشکر از سازمان حمایت از حیوانات بیمار که ما را در طراحی بیشتر شخصیتهای این فیلم یاری دادند.*
تیتراژ با مه غلیظ و سردی شروع میشه که احساس سرخوردگی و بدبختی در اون به طور نامحسوسی موج میزنه... دوربین روی بازیگر نقش اول، کولانا زوم می کنه که دستاشو که از سرما یخ زدن رو یه چوب کبریت آخرین سیستم گرم می کنه. و به این فکر می کنه که....:
فلش بک:
ماناسو: من نمی دونم کولانا. یا واسه روز ولنتاین واسه من اون تویوتا کمری صورتی که روش عکس قلبه رو می خری یا من دیگه دوست ندارم...
کولانا: آخه عزیزم...من این همه پول از کجا بیارم؟ کم قیمتی نیست، دو میلیون قرون گالیونه...
ماناسو: من از همون اولم می دونستم که تو به خاطر ثروت بابام عاشقم شدی...همون روزای اول که اومدیم تو کوچتون گدایی، از اون چشای وغت فهمیدم به مال و منال خونواده ی بدبخت من چشم دوختی...حالا هم که اونا یه مدت واسه تعویض آب و هوا رفتن آب خنک بخورند، تو با من میخوای بهم بزنی...از همون روز اول معلوم بود عاشق سارا گلی هستی. برو گمشو، برو خیلی پستی...(موزیک: من اشتباه کردم که بهت فرصت دادم....)
کولانا: اما ماناسو...
ماناسو: برو از پیش من....(موزیک:آره، آره، آره، برو از پیش من....)
یه دفعه یه صدایی به گوش کولانا خورد و اونو از عالم خیال بیرون اورد. پسربچه ی کوچیکی با دستای کبود، جلوش کاسه ی گدایی گرفته بود و نات می خواست:
پسرک گدا: آقا به خدا من مامانم مرده...بابام جانباز صد و پنجاه درصده...چهارتا خواهر برادر قد و نیم قد دارم...چند وقت پیش یکیشون با این ماشین مدل بالاها تصادف کرد، راننده در رفت. من موندم و یه دختر چلاق...به خدا من...
کولانا با چهره ی در هم گرفته، به برفای سفید روی موهای پسرک خیره شد. یاد روزایی افتاده بود که با قرض و قوله، تونسته بود آخرین خواسته ی ماناسو رو براورده کنه و با یه عالم طلبکار، آواره ی کوچه و خیابونای جنوب شهربشه و خودشو و اون رو برای همیشه فراموش کنه...(اینا به صورت فلش بکه)
پسرک: خلاصه این آبجی دوازدهمیم هم افتاد تو جوغ آب و ...
کولانا دستی به سر پسرک کشید. آخرین گالیونی رو که واسش باقی مونده بود داد دستش و گفت:
_بیا پسر کوچولو. مطمئنم که تو و خواهر برادرات بیشتر از من به این گالیون نیاز دارین...بیا برو واسه خودت و خواهر برادرات قاقالی لی بخر...
پسرک قیافش رو تو هم کشید. انگار بهش توهین شده باشه. بعد با یه حالت رنجیده خاطر گفت:
من کار می کنم آقا. دستبند ضد طلسم می فروشم. قیمت هر کدوم یه گالیونه. اگه می خواین به من پول بدین، باید یکی از اینا رو بردارین...
کولانا با چشمهای خیس از اشک، گالیون رو به پسرک داد و یه دستبند برداشت. اونو به دستش بست اما انگار اشکالی پیش اومده بود...دستبند با نور عجیبی می درخشید و حرارت حاصل از اون نور، دست کولانا رو می سوزوند...
کولانا داد زد: آی دستم....آی دستم...
پسرک با پوزخندی شیطانی که قیافش رو از این رو به اون رو می کرد، گفت:
_هه هه هه...این دستبندا ضد طلسم نیستن....خود طلسمن. این نور میره تو چشمات و باعث میشه اون همه کاروتن و ویتامین آیی که از خوردن هویج عایدت شده بود، از بین بره و تو کور میشی. اگه ضد طلسمشو می خوای، باید دو گالیون دیگه اخ کنی...من باید به فکر اون خواهرم که تو راهه هم باشم...
کولانا که دیگه آهی در جیب نداشت چه به برسه به گالیون، با حالتی التماس آمیز به پسرک خیره میشه. دوربین مدام بین اون دو تا در حرکته:
کولانا: اما پسر جون، من دیگه پولی ندارم...من می خواستم به تو کمک کنم. چرا این کارو با من کردی؟
پسرک: چی کار می کردم...؟ زندگی خرج داره. من باید به فکر برادر کوچیکم باشم که باید شهریه ی دانشگاهو بده...
کولانا: ببینم، مگه تو چند سالته؟
پسرک آهی کشید و روی نزدیکترین سنگ نشست. دیگه از اون پوزخند که از آزمندی به وجود اومده بود خبری نبود، بلکه درد و اندوه ذره ذره ی چهره ی پسرک رو پر کرده بود. چشمهای قشنگ و پر از اشکش رو به کولانا دوخت و گفت:
هفت سالم بود که مادرم مرد. من موندم و یه مشت نون خور اضافی. از همون بچگی شروع کردم به کار کردن. مثل جن خونگی خر حمالی می کردم. هاگوارتز هم نرفتم، اگه میرفتم خرج اونا رو کی می داد؟ جون می کندم و هر چی در می آوردم می دادم به اونا...تا اینکه یه روز تو یه شرکت دستبند ضد طلسم سازی استخدام شدم. اون موقع دوازده سالم بود. یارو صابکاره می خواست از قیافه ی معصوم ما بچه ها سواستفاده کنه. واسه همین ما کارکنای اونجا رو با طلسم ضد بزرگ شوندگی جادو کرد و با این دستبندا فرستاد تو خیابون تا مردمو بگولیم(گول بزنیم) منم امروز خوردم به گیر تو و به اشتباهاتم پی بردم...
درسته...من الحخان بیست و یک سالمه و باید خرج داداش کوچیکمو بدم، بابامو دکتر ببرم، آبجیمو ببرم دستشویی و هزار کوفت و زهر مار دیگه. اما دیگه از این زندگی خسته شدم...
کولانا: آه....آه.....میشه این دستبند رو از دستم باز کنی؟
پسرک: آره....دیگه از این زندگی خسته شدم...نمی خوام اینجوری بزیم. می خوام بمیرم...
پسرک به دست کولانا حمله برد. دستبند رو به دست خودش بست و فریاد کشید:
خداحافظ زندگی سگی....
خواست دستبند رو به دست خودش ببنده که کولانا پرید روش. چوبدستیشو بیرون کشید و با اجرای شجاعانه ی یه طلسم غیر لفظی که برای بینندگان قابل درک نیست، دستبندا رو نابود کرد. بعد رو به پسرک کرد و گفت:
بزرگ کوچولو...من مطمئنم یه جایی تو وزارتخونه هست که میتونه به بدبخت بیچاره هایی مثل ما کمک کنه...منم مثل تو فریب خورده ام....بیا با هم بریم وزارتخونه، به سازمان حمایت از جادوگران زخم خورده...اونجا می تونیم مشکلاتمونو حل کنیم...
پسرک لبخندی اعتماد آمیز به کولانا زد.
تصویر قطع میشه و سکانس بعدی کولانا و پسرک رو نشون میده که دست در دست هم به مهر، تو یه جاده ی بی انتها قدم میزنن.
تیتراژ پایانی نمایش داده میشه. اول: THE END و بعد یه نوشته ی طلایی روی صفحه ظاهر میشه:
موسسه ی مالی و اعتباری و احتمالی و ورزشی و ارزشی و کمک دهنده ی برادران وارنر زاده پور آبی نیا، همدم جادوگران زخم خورده...
گرگ و گوساله
دعوت می کند....
برنده ی اسکاچ بهترین بازیگر موش مرده، بهترین بازیگر نقش بیست و هفتم و دارای بوقلمون بلورین از جشنواره ی بین المللی فیلم جوراب، به خاطر بهترین کارگردانی و صدابرداری و کلاهبرداری و کوفت و زهرمار و مرض و به تو چه، به من چه من مهسا رو طلاق نمیدم!
نویسنده، کارگردان، تهیه کننده، مجری طرح و منشی صحنه: مده آ مالفوی
طراح صحنه و لباس: حاجی فیروز
بازیگران: کولانا، پسرک گدا گشنه، ماناسو
اسپانسر: برادران وارنر زاده پور آبی نیا
*باتشکر از سازمان حمایت از حیوانات بیمار که ما را در طراحی بیشتر شخصیتهای این فیلم یاری دادند.*
تیتراژ با مه غلیظ و سردی شروع میشه که احساس سرخوردگی و بدبختی در اون به طور نامحسوسی موج میزنه... دوربین روی بازیگر نقش اول، کولانا زوم می کنه که دستاشو که از سرما یخ زدن رو یه چوب کبریت آخرین سیستم گرم می کنه. و به این فکر می کنه که....:
فلش بک:
ماناسو: من نمی دونم کولانا. یا واسه روز ولنتاین واسه من اون تویوتا کمری صورتی که روش عکس قلبه رو می خری یا من دیگه دوست ندارم...
کولانا: آخه عزیزم...من این همه پول از کجا بیارم؟ کم قیمتی نیست، دو میلیون قرون گالیونه...
ماناسو: من از همون اولم می دونستم که تو به خاطر ثروت بابام عاشقم شدی...همون روزای اول که اومدیم تو کوچتون گدایی، از اون چشای وغت فهمیدم به مال و منال خونواده ی بدبخت من چشم دوختی...حالا هم که اونا یه مدت واسه تعویض آب و هوا رفتن آب خنک بخورند، تو با من میخوای بهم بزنی...از همون روز اول معلوم بود عاشق سارا گلی هستی. برو گمشو، برو خیلی پستی...(موزیک: من اشتباه کردم که بهت فرصت دادم....)
کولانا: اما ماناسو...
ماناسو: برو از پیش من....(موزیک:آره، آره، آره، برو از پیش من....)
یه دفعه یه صدایی به گوش کولانا خورد و اونو از عالم خیال بیرون اورد. پسربچه ی کوچیکی با دستای کبود، جلوش کاسه ی گدایی گرفته بود و نات می خواست:
پسرک گدا: آقا به خدا من مامانم مرده...بابام جانباز صد و پنجاه درصده...چهارتا خواهر برادر قد و نیم قد دارم...چند وقت پیش یکیشون با این ماشین مدل بالاها تصادف کرد، راننده در رفت. من موندم و یه دختر چلاق...به خدا من...
کولانا با چهره ی در هم گرفته، به برفای سفید روی موهای پسرک خیره شد. یاد روزایی افتاده بود که با قرض و قوله، تونسته بود آخرین خواسته ی ماناسو رو براورده کنه و با یه عالم طلبکار، آواره ی کوچه و خیابونای جنوب شهربشه و خودشو و اون رو برای همیشه فراموش کنه...(اینا به صورت فلش بکه)
پسرک: خلاصه این آبجی دوازدهمیم هم افتاد تو جوغ آب و ...
کولانا دستی به سر پسرک کشید. آخرین گالیونی رو که واسش باقی مونده بود داد دستش و گفت:
_بیا پسر کوچولو. مطمئنم که تو و خواهر برادرات بیشتر از من به این گالیون نیاز دارین...بیا برو واسه خودت و خواهر برادرات قاقالی لی بخر...
پسرک قیافش رو تو هم کشید. انگار بهش توهین شده باشه. بعد با یه حالت رنجیده خاطر گفت:
من کار می کنم آقا. دستبند ضد طلسم می فروشم. قیمت هر کدوم یه گالیونه. اگه می خواین به من پول بدین، باید یکی از اینا رو بردارین...
کولانا با چشمهای خیس از اشک، گالیون رو به پسرک داد و یه دستبند برداشت. اونو به دستش بست اما انگار اشکالی پیش اومده بود...دستبند با نور عجیبی می درخشید و حرارت حاصل از اون نور، دست کولانا رو می سوزوند...
کولانا داد زد: آی دستم....آی دستم...
پسرک با پوزخندی شیطانی که قیافش رو از این رو به اون رو می کرد، گفت:
_هه هه هه...این دستبندا ضد طلسم نیستن....خود طلسمن. این نور میره تو چشمات و باعث میشه اون همه کاروتن و ویتامین آیی که از خوردن هویج عایدت شده بود، از بین بره و تو کور میشی. اگه ضد طلسمشو می خوای، باید دو گالیون دیگه اخ کنی...من باید به فکر اون خواهرم که تو راهه هم باشم...
کولانا که دیگه آهی در جیب نداشت چه به برسه به گالیون، با حالتی التماس آمیز به پسرک خیره میشه. دوربین مدام بین اون دو تا در حرکته:
کولانا: اما پسر جون، من دیگه پولی ندارم...من می خواستم به تو کمک کنم. چرا این کارو با من کردی؟
پسرک: چی کار می کردم...؟ زندگی خرج داره. من باید به فکر برادر کوچیکم باشم که باید شهریه ی دانشگاهو بده...
کولانا: ببینم، مگه تو چند سالته؟
پسرک آهی کشید و روی نزدیکترین سنگ نشست. دیگه از اون پوزخند که از آزمندی به وجود اومده بود خبری نبود، بلکه درد و اندوه ذره ذره ی چهره ی پسرک رو پر کرده بود. چشمهای قشنگ و پر از اشکش رو به کولانا دوخت و گفت:
هفت سالم بود که مادرم مرد. من موندم و یه مشت نون خور اضافی. از همون بچگی شروع کردم به کار کردن. مثل جن خونگی خر حمالی می کردم. هاگوارتز هم نرفتم، اگه میرفتم خرج اونا رو کی می داد؟ جون می کندم و هر چی در می آوردم می دادم به اونا...تا اینکه یه روز تو یه شرکت دستبند ضد طلسم سازی استخدام شدم. اون موقع دوازده سالم بود. یارو صابکاره می خواست از قیافه ی معصوم ما بچه ها سواستفاده کنه. واسه همین ما کارکنای اونجا رو با طلسم ضد بزرگ شوندگی جادو کرد و با این دستبندا فرستاد تو خیابون تا مردمو بگولیم(گول بزنیم) منم امروز خوردم به گیر تو و به اشتباهاتم پی بردم...
درسته...من الحخان بیست و یک سالمه و باید خرج داداش کوچیکمو بدم، بابامو دکتر ببرم، آبجیمو ببرم دستشویی و هزار کوفت و زهر مار دیگه. اما دیگه از این زندگی خسته شدم...
کولانا: آه....آه.....میشه این دستبند رو از دستم باز کنی؟
پسرک: آره....دیگه از این زندگی خسته شدم...نمی خوام اینجوری بزیم. می خوام بمیرم...
پسرک به دست کولانا حمله برد. دستبند رو به دست خودش بست و فریاد کشید:
خداحافظ زندگی سگی....
خواست دستبند رو به دست خودش ببنده که کولانا پرید روش. چوبدستیشو بیرون کشید و با اجرای شجاعانه ی یه طلسم غیر لفظی که برای بینندگان قابل درک نیست، دستبندا رو نابود کرد. بعد رو به پسرک کرد و گفت:
بزرگ کوچولو...من مطمئنم یه جایی تو وزارتخونه هست که میتونه به بدبخت بیچاره هایی مثل ما کمک کنه...منم مثل تو فریب خورده ام....بیا با هم بریم وزارتخونه، به سازمان حمایت از جادوگران زخم خورده...اونجا می تونیم مشکلاتمونو حل کنیم...
پسرک لبخندی اعتماد آمیز به کولانا زد.
تصویر قطع میشه و سکانس بعدی کولانا و پسرک رو نشون میده که دست در دست هم به مهر، تو یه جاده ی بی انتها قدم میزنن.
تیتراژ پایانی نمایش داده میشه. اول: THE END و بعد یه نوشته ی طلایی روی صفحه ظاهر میشه:
موسسه ی مالی و اعتباری و احتمالی و ورزشی و ارزشی و کمک دهنده ی برادران وارنر زاده پور آبی نیا، همدم جادوگران زخم خورده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است...
ای به فدای چشم تو...کوفت! مگه مرض داری نیگا می کنی؟!
ای به فدای چشم تو...کوفت! مگه مرض داری نیگا می کنی؟!
اسپانسر : محصولات کارخانه منو ما در یته ( ma no ma dar iete ) از دهات هری پاتر
« با تشکر ویژه از تمام کسانی که ما را بر ضد بی عدالتی همراهی می کنند »
کارگردان : ماندانگاس فلچر
با هنر نمایی :
ماندانگاس فلچر
هری پاتر
بارون خون آلود
کریچر
ققنوس
اسکاور
شورشی ها شما را به دیدن این برنامه دعوت می کنند .. دینگ دینگ ... دینگ
چسب دست !!
دوربین نمایی از راه روهای هاگوارتز و دانش آموزان را به نمایش میگذارد . دوربین در پشت یکی از روح های خیلی خونی ... خیلی خونی ... خون از همه جاش زده بیرون ... حرکت میکند .
- پیس ... پیش ... کیشته ... نه یعنی بیا ...
هری پاتر از پشت دیوار به بارون اشاره می کند . بارون که در هوا معلق است خیلی آهسته به کنار هری می آید... بارون : خوب بگو ؟
هری پاتر دستش را بالا می آورد : ببین فکر کردی در مورد اون مسئله ... من می ترسم ... طرف بیش از اندازه می دونه .
بارون دستی در جیبش می کند بعد از کمی جستجو یک قوطی چسب در می آورد : عزیزم اینم چسب دهان ساخت دهات خوتون هست .
هری پاتر عین ذرت سرخ شده از خوشحالی بالا پایین می پره : آخ جـــــــــون .
بارون یک ژس درست و حسابی به خودش می گیرد سپس چسب را از دست هری می قاپد و به روی قسمت قرمز رنگ آن اشاره می کند : تازه از محصولات کارخانه منو ما در یته ( ma no ma dar iete )
هری پاتر که در چهره اش خوشحالی موج می زند می گوید : من پس برم به کریچر خبر بدم که این و تو غذای اونا بریزه .... چسب را از بارون می گیرد و میرود
چند طبقه بالاتر – دفتر دامبول
کریچر مشقول تمیز کردن فضله های ققنوس است و هر از گاهی چند تکه از آن را برای مصارف ویژه در جیبش می گذارد . هری به سبک شوخی هاگزمیدی به پشته کریچر میره و با لگد میزنه به کریچر ....
- ها ها ها ... چقدر حالا میده ... ها ها ها
کریچر عین پوستر می چسبه تو دیوار و بعد بر میگرده و به هری پاتر با تمام خشم وجودیش نگاه میکنه و زیر لب به او ناروا می گوید ...
هری پاتر رو به کریچ : چی .. نشنیدم ... یک حرفی زدی ...
کریچر خودش و عین بخت برگشته ها می کند : ارباب پاتر .. تو رو خدا بزارید به کارم برسم ... خواهش میکنم .
هری پاتر : خوب بابا ... بیا این و بریز توی غذای ماندانگاس دبیر جدید دفاع در برابر سیاه که اومده جای مودی .
کریچر رو به هری پاتر : ارباب شما دستمال ندارید ... پس باید برم از اسکاور بگیرم ... اسکاور هم دستمال های خوبی دارد هم روش استفاده دستمال ها را می داند .
ققنوس بال بال زنان : باب تازه گرم شدی ... بیا این زیر من و با همین تمیز کن ...
کریچر سرش را به در و دیوار می کوبد : کریچر دستمال می خواهد ... کریچر دستمال کش خوبی است ... کریچر ارباب دامبلدور را ناراحت نمی کند .
هری پاتر محکم میزنه تو سر کریچر : دستمال و ول کن این و بریز امشب تو غذای ماندی ...
کریچر : پس دستمال چه می شود ... دستمال بدهید ... دستمال ...
هری پاتر دستی در جیبش می کند و یک منوی مدیریت در می آورد ... دوباره دست در جیبش می کند و یک دستمال 90 کیلومتر در می اورد : بیا عزیزم ... با این تمیز کن .
کریچر دستمال را می گیرد و مشقول تمیز کردن زیر ققنوس می شود .... هری پاتر :
پس چرا چسب و نمی گیری ...
کریچر : خوب بده یادم رفت ... باید چطوری مصرف کنم ؟
هری یک پوست از توی جیبش در می آورد و مو به مو می نویسد که کریچر باید چکار کند ...
سالن غذا خوری – میز معلمان
آلبوس : ما باز اینجا آمده ایم و دور هم نشسته ایم و خوشحالیم که هستیم ... خیلی با حالیم .... که خواستیم ... هتل هاگوارتز را اداره کنیم و باید بگم ..
ماندی : هوم .. آلبوس ... هیس ... ببند ... گشنمونه ....
آلبوس با خودش : اگر بهت این ماه حقوق دادم .. بی تربیت ...
کریچر غذای معلمان را این بار می آورد و جلویشان میگیرد ... ماندانگاس عزیز این هم غذای شما ... برید باهاش حال کنید ، ویژه است .
ماندانگاس مشقول خوردن مرغ آغشته به چسب خود می شود بی آنکه بداند آن آغشته به چسب است ...
هری پاتر نگاهی نافذ به میز معلمان می کند : لعنتی پس چرا دهانش بهم نمی چسبه ....
همه از جاهایشان بلند می شوند و پی کارشان می روند و ماندانگاس هم بی هیج آسیب جسمانی به اتاق خودش میرود ....
شب – مرلین گاه
آآآآآآآآآآآی ملت به دادم برسید ... نمی تونم دستشویی کنم ... بیایید ... بشتابید ... زور میزنم باز نمیشه ... کمک .. کمک .. نمی تونم ... راش گرفته ....
دامبلدور با ریش و پشم آشفته وارد می شود : چی شده ... کی گرفته ... زور میزنه باز نمیشه ....
ماندی : دامبول چند بار بگم این چاه و درست کن ... گرفته دیگه ... به این ملت هم بگو غذای خوب درست کنن ...معلوم نیست توش چی بود از سر شب دلمون پیچیده به بازی .
دوربین در نهایت چاه گرفته را نشان میدهد و صحنه از دو طرف تاریک می شود ... صحنه تاریک شده دوباره باز می شود و هری پاتر را مشقول خنده های شیطانی نشان میدهد .
آهنگ پایانی :
ولی دیگه بسه وقته انقامه ... وقته سقوطتتون با یه قیامه
وقته بلاکتون در ملاء عامه .... بدون این یک شعار نیست بلکه یک پیامه
ببین پشته ماست رول پلینگ ... فکر نکن ما رو می تونی به حذر کنید
حرف ما رو بشنوید و از بهر کنید .... بجای اینکه بخواید ما رو بلاک کنید
« با تشکر ویژه از تمام کسانی که ما را بر ضد بی عدالتی همراهی می کنند »
کارگردان : ماندانگاس فلچر
با هنر نمایی :
ماندانگاس فلچر
هری پاتر
بارون خون آلود
کریچر
ققنوس
اسکاور
شورشی ها شما را به دیدن این برنامه دعوت می کنند .. دینگ دینگ ... دینگ
چسب دست !!
دوربین نمایی از راه روهای هاگوارتز و دانش آموزان را به نمایش میگذارد . دوربین در پشت یکی از روح های خیلی خونی ... خیلی خونی ... خون از همه جاش زده بیرون ... حرکت میکند .
- پیس ... پیش ... کیشته ... نه یعنی بیا ...
هری پاتر از پشت دیوار به بارون اشاره می کند . بارون که در هوا معلق است خیلی آهسته به کنار هری می آید... بارون : خوب بگو ؟
هری پاتر دستش را بالا می آورد : ببین فکر کردی در مورد اون مسئله ... من می ترسم ... طرف بیش از اندازه می دونه .
بارون دستی در جیبش می کند بعد از کمی جستجو یک قوطی چسب در می آورد : عزیزم اینم چسب دهان ساخت دهات خوتون هست .

هری پاتر عین ذرت سرخ شده از خوشحالی بالا پایین می پره : آخ جـــــــــون .

بارون یک ژس درست و حسابی به خودش می گیرد سپس چسب را از دست هری می قاپد و به روی قسمت قرمز رنگ آن اشاره می کند : تازه از محصولات کارخانه منو ما در یته ( ma no ma dar iete )

هری پاتر که در چهره اش خوشحالی موج می زند می گوید : من پس برم به کریچر خبر بدم که این و تو غذای اونا بریزه .... چسب را از بارون می گیرد و میرود
چند طبقه بالاتر – دفتر دامبول
کریچر مشقول تمیز کردن فضله های ققنوس است و هر از گاهی چند تکه از آن را برای مصارف ویژه در جیبش می گذارد . هری به سبک شوخی هاگزمیدی به پشته کریچر میره و با لگد میزنه به کریچر ....
- ها ها ها ... چقدر حالا میده ... ها ها ها
کریچر عین پوستر می چسبه تو دیوار و بعد بر میگرده و به هری پاتر با تمام خشم وجودیش نگاه میکنه و زیر لب به او ناروا می گوید ...
هری پاتر رو به کریچ : چی .. نشنیدم ... یک حرفی زدی ...
کریچر خودش و عین بخت برگشته ها می کند : ارباب پاتر .. تو رو خدا بزارید به کارم برسم ... خواهش میکنم .
هری پاتر : خوب بابا ... بیا این و بریز توی غذای ماندانگاس دبیر جدید دفاع در برابر سیاه که اومده جای مودی .
کریچر رو به هری پاتر : ارباب شما دستمال ندارید ... پس باید برم از اسکاور بگیرم ... اسکاور هم دستمال های خوبی دارد هم روش استفاده دستمال ها را می داند .
ققنوس بال بال زنان : باب تازه گرم شدی ... بیا این زیر من و با همین تمیز کن ...
کریچر سرش را به در و دیوار می کوبد : کریچر دستمال می خواهد ... کریچر دستمال کش خوبی است ... کریچر ارباب دامبلدور را ناراحت نمی کند .
هری پاتر محکم میزنه تو سر کریچر : دستمال و ول کن این و بریز امشب تو غذای ماندی ...
کریچر : پس دستمال چه می شود ... دستمال بدهید ... دستمال ...
هری پاتر دستی در جیبش می کند و یک منوی مدیریت در می آورد ... دوباره دست در جیبش می کند و یک دستمال 90 کیلومتر در می اورد : بیا عزیزم ... با این تمیز کن .

کریچر دستمال را می گیرد و مشقول تمیز کردن زیر ققنوس می شود .... هری پاتر :
پس چرا چسب و نمی گیری ...کریچر : خوب بده یادم رفت ... باید چطوری مصرف کنم ؟
هری یک پوست از توی جیبش در می آورد و مو به مو می نویسد که کریچر باید چکار کند ...
سالن غذا خوری – میز معلمان
آلبوس : ما باز اینجا آمده ایم و دور هم نشسته ایم و خوشحالیم که هستیم ... خیلی با حالیم .... که خواستیم ... هتل هاگوارتز را اداره کنیم و باید بگم ..
ماندی : هوم .. آلبوس ... هیس ... ببند ... گشنمونه ....
آلبوس با خودش : اگر بهت این ماه حقوق دادم .. بی تربیت ...
کریچر غذای معلمان را این بار می آورد و جلویشان میگیرد ... ماندانگاس عزیز این هم غذای شما ... برید باهاش حال کنید ، ویژه است .
ماندانگاس مشقول خوردن مرغ آغشته به چسب خود می شود بی آنکه بداند آن آغشته به چسب است ...
هری پاتر نگاهی نافذ به میز معلمان می کند : لعنتی پس چرا دهانش بهم نمی چسبه ....
همه از جاهایشان بلند می شوند و پی کارشان می روند و ماندانگاس هم بی هیج آسیب جسمانی به اتاق خودش میرود ....
شب – مرلین گاه
آآآآآآآآآآآی ملت به دادم برسید ... نمی تونم دستشویی کنم ... بیایید ... بشتابید ... زور میزنم باز نمیشه ... کمک .. کمک .. نمی تونم ... راش گرفته ....
دامبلدور با ریش و پشم آشفته وارد می شود : چی شده ... کی گرفته ... زور میزنه باز نمیشه ....
ماندی : دامبول چند بار بگم این چاه و درست کن ... گرفته دیگه ... به این ملت هم بگو غذای خوب درست کنن ...معلوم نیست توش چی بود از سر شب دلمون پیچیده به بازی .
دوربین در نهایت چاه گرفته را نشان میدهد و صحنه از دو طرف تاریک می شود ... صحنه تاریک شده دوباره باز می شود و هری پاتر را مشقول خنده های شیطانی نشان میدهد .
آهنگ پایانی :
ولی دیگه بسه وقته انقامه ... وقته سقوطتتون با یه قیامه
وقته بلاکتون در ملاء عامه .... بدون این یک شعار نیست بلکه یک پیامه
ببین پشته ماست رول پلینگ ... فکر نکن ما رو می تونی به حذر کنید
حرف ما رو بشنوید و از بهر کنید .... بجای اینکه بخواید ما رو بلاک کنید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1385/12/4 17:42:58
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1385/12/4 18:07:22
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1385/12/4 18:07:23
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1385/12/4 18:07:22
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1385/12/4 18:07:23
جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99
جزئیات کاربر

امرالد گرین استارز با همکاری کمپانی روح جنمار تقدیم میکند...
چوپان های بد
با حضور عده ای از چوپان ها
سیاه لشکر:یک مشت گوسفند
با حضور افتخاری دو نفر شتر
و با تشکر از شهرداری قاهره
نام موسیقی:اختلاف II
مرد خسته تنش میخوره زمین||||میذاره که اسمشو از بین ببرین
اما بدونین که من نیستم اون مرد خسته||||اومدم این وسط مث بمب هسته
واسه همین روی شقیت میذارم لوله تفنگ||||له میکنم مختو با چندتا فشنگ
تو با توهینات کردی اعلام جنگ||||اما روح ما نداره تحمل اینهمه ننگ
...
دوربین آسمون شب رو نشون میده و آهنگ ملایم و کلاسیک پخش میشه...بعد دوربین با ریتم تندی به سمت زمین میچرخه و چوپانی رو نشون میده که زیر یه درخت و روبه روی آتش نشسته و داره با یه گیتار درب و داغون شعر می خونه:
من همونم که یه روز،میخواستم خدا باشم||||میخواستم بزرگترین مدیر دنیا باشم
...
زیر نویسی به رنگ قرمز زیر تصویر چوپان میاد و می نویسه:
خدای چوپان ها
دوربین به سمت پایین حرکت میکنه و بیننده متوجه میشه چوپان روی تپه نشسته...نم نم بارون قطراتی رو روی لنز دورین میریزه و همزمان با زدن صاعقه و آتش گرفتن درخت بالای سر چوپان، صدای قهقه ای شیطانی بلند می شود...
دوربین همونطوری که درخت شعله ور بالای تپه رو نشون میده، صبح میشه و تصویر تبدیل به تپه ای خیس با پس زمینه آسمان صبح زود رو نشون میده و درخت سوخته که بالای تپس...
خدای چوپان ها روبه روی چوپان دیگری نشسته و هر دو در حال خوردن پوست ماهی با پنیر هستند.زیر تصویر چوپان دیگری زیر نویسی با این مضمون می آید:
چوپان خون خوار، او چندین بار به علت آزار و اذیت حیوانات و بلوک کردن سر آن ها از وزارت خانه اخطار گرفته است.او بر گوسفندان استکبار وارد میکند.
- خدای چوپان ها...من دیشب یه خواب عجیب دیدم...خواب دیدم زیر اهرام مصر نشستم و با یه لپ تاپ توی اینترنتم و دارم ملت رو آزار و اذیت میکنم...فکر میکنم باید گوسفندا رو بفروشیم و به مصر سفر کنیم.(با برداشتی آزاد از کتاب کیمیاگر)
- چوپان خونخوار...موافقم...بریم همه گوسفند ها رو بفروشیم...
داستان فروش گوسفندان تا سفر به مصر را در فیلم بعدی، منطق چوپانی، بخوانید.
مصر
دو چوپان در حالی که لباس عربی به تن کرده اند، به زیر یکی از اهرام می رسند.آفتاب در بالاترین نقطه خود قرار دارد و سایه دوشتر روی سر آن دو افتاده است.موسیقی با تم شرقی پخش میشه و همزمان با اوج گرفتن موسیقی تصویر خورشید نشون داده میشه که ذرات شن ماسه ها از جلوش عبور میکنند.
بیل چوپان خونخوار به یه جسم سخت میخوره.بعد سایه دو نفر از دور نمایان میشه که در گرمای صحرای بزرگ آفریقا پیچ و تاب میخورد.آن دو کم کم نزدیک می شوند.زیر نویسی زیر نمای هر دوی آنها نوشته می شود:
چوپان های دروغگو
بالای تپه اول فیلم
از بالای تپه چند خیابان باریک رد شده و روی تابلویی نوشته شده:
چوپانان
ولی درخت سوخته هنوز سر جای خود قرار دارد.هر از گاهی چند گوسفند از بالای تپه عبور میکنند و شب ها کنفرانس شبانه می گذارند.
خدای چوپان ها پشت لپ تاپ نشسته و هر از گاهی برای آزار گوسفندان پای خود را بر روی سیم سیاه و کلفت روی زمین میگذارد و تمام علف ها میسوزند و چوپان های بد و چوپان های دروغگو میخندند.
...
پارت دوم موسیقی اختلاف دوباره پخش میشود و صدای قهقه زیر باران دوباره تکرار می شود.
چوپان های بد
با حضور عده ای از چوپان ها
سیاه لشکر:یک مشت گوسفند
با حضور افتخاری دو نفر شتر
و با تشکر از شهرداری قاهره
نام موسیقی:اختلاف II
مرد خسته تنش میخوره زمین||||میذاره که اسمشو از بین ببرین
اما بدونین که من نیستم اون مرد خسته||||اومدم این وسط مث بمب هسته
واسه همین روی شقیت میذارم لوله تفنگ||||له میکنم مختو با چندتا فشنگ
تو با توهینات کردی اعلام جنگ||||اما روح ما نداره تحمل اینهمه ننگ
...
دوربین آسمون شب رو نشون میده و آهنگ ملایم و کلاسیک پخش میشه...بعد دوربین با ریتم تندی به سمت زمین میچرخه و چوپانی رو نشون میده که زیر یه درخت و روبه روی آتش نشسته و داره با یه گیتار درب و داغون شعر می خونه:
من همونم که یه روز،میخواستم خدا باشم||||میخواستم بزرگترین مدیر دنیا باشم
...
زیر نویسی به رنگ قرمز زیر تصویر چوپان میاد و می نویسه:
خدای چوپان ها
دوربین به سمت پایین حرکت میکنه و بیننده متوجه میشه چوپان روی تپه نشسته...نم نم بارون قطراتی رو روی لنز دورین میریزه و همزمان با زدن صاعقه و آتش گرفتن درخت بالای سر چوپان، صدای قهقه ای شیطانی بلند می شود...
دوربین همونطوری که درخت شعله ور بالای تپه رو نشون میده، صبح میشه و تصویر تبدیل به تپه ای خیس با پس زمینه آسمان صبح زود رو نشون میده و درخت سوخته که بالای تپس...
خدای چوپان ها روبه روی چوپان دیگری نشسته و هر دو در حال خوردن پوست ماهی با پنیر هستند.زیر تصویر چوپان دیگری زیر نویسی با این مضمون می آید:
چوپان خون خوار، او چندین بار به علت آزار و اذیت حیوانات و بلوک کردن سر آن ها از وزارت خانه اخطار گرفته است.او بر گوسفندان استکبار وارد میکند.
- خدای چوپان ها...من دیشب یه خواب عجیب دیدم...خواب دیدم زیر اهرام مصر نشستم و با یه لپ تاپ توی اینترنتم و دارم ملت رو آزار و اذیت میکنم...فکر میکنم باید گوسفندا رو بفروشیم و به مصر سفر کنیم.(با برداشتی آزاد از کتاب کیمیاگر)
- چوپان خونخوار...موافقم...بریم همه گوسفند ها رو بفروشیم...
داستان فروش گوسفندان تا سفر به مصر را در فیلم بعدی، منطق چوپانی، بخوانید.
مصر
دو چوپان در حالی که لباس عربی به تن کرده اند، به زیر یکی از اهرام می رسند.آفتاب در بالاترین نقطه خود قرار دارد و سایه دوشتر روی سر آن دو افتاده است.موسیقی با تم شرقی پخش میشه و همزمان با اوج گرفتن موسیقی تصویر خورشید نشون داده میشه که ذرات شن ماسه ها از جلوش عبور میکنند.
بیل چوپان خونخوار به یه جسم سخت میخوره.بعد سایه دو نفر از دور نمایان میشه که در گرمای صحرای بزرگ آفریقا پیچ و تاب میخورد.آن دو کم کم نزدیک می شوند.زیر نویسی زیر نمای هر دوی آنها نوشته می شود:
چوپان های دروغگو
بالای تپه اول فیلم
از بالای تپه چند خیابان باریک رد شده و روی تابلویی نوشته شده:
چوپانان
ولی درخت سوخته هنوز سر جای خود قرار دارد.هر از گاهی چند گوسفند از بالای تپه عبور میکنند و شب ها کنفرانس شبانه می گذارند.
خدای چوپان ها پشت لپ تاپ نشسته و هر از گاهی برای آزار گوسفندان پای خود را بر روی سیم سیاه و کلفت روی زمین میگذارد و تمام علف ها میسوزند و چوپان های بد و چوپان های دروغگو میخندند.
...
پارت دوم موسیقی اختلاف دوباره پخش میشود و صدای قهقه زیر باران دوباره تکرار می شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1385/12/2 21:27:23
[b]The sun enter
جزئیات کاربر

شرکت جنمار نقدیم میکند
چوپان های دروغگو
با حضور عده ای از چوپان ها
سیاه لشکر:یک مشت گوسفند
با حضور افتخاری چند سگ گله
نام موسیقی فیلم:اختلاف
متن قسمتی از شعر:
اینجا جادوگرانه یعنی سایتی که ||||||||هرچی که توش میبینی باعث تحریکه
تحریک روحت تا توی آشغال دونی||||||||میفهمی تو هم کاربر نیستی؛ یه آشغال بودی
اینجا همه گرگند میخوای باشی مثل بره؟||||||||بذار چشم و گوشت رو من باز کنم یه ذره.
اینجا رولپلینگه! لعنتی! شوخی نیستش||||||||خبری از گل و بستنی چوبی نیستش
...
دوربین هم سطح چمن هایی که سراشیبی جنوبی تپه را سبز کرده اند،جلو میره و از لابه لای پای گوسفند ها به حرکت خودش ادامه میده....تا نزدیکی زبان قرمز سگ گله میره و قبل از اینکه سگ دهانش را ببندد؛ مسیرش را تغییر داده و به سمت چوپانی که چوب بلندی را در هوا میچرخاند؛حرکت میکنه.
تصویر بر روی چهره ی چوپان ثابت شده و نوشته ای در زیر آن ظاهر میشه
بچه چوپان
تصویر کم کم تاریک میشه و صحنه ی جدید دیده میشه.
دوربین بدون هیچ دقتی، بر روی درختی نصب شده.از میان شاخه های درخت، گله ی گوسفند دیده میشود که در حال حرکت هستند.سگ گله، جلوتر از همه وق وق کنان سعی میکنه ؛جلوی منحرف شدن جماعت گوسفند رو بگیره.
همین شکلی از زیر دوربین عبور میکنند و در آخر فردی که در یک دستش تفنگ بادی و در دست دیگر چوب نگه داشته ، از زیر دوربین عبور میکنه.
در این لحظه دوربین زوم میشه و تصویر بر روی چهره ی مرد توقف میکنه و نوشته ای در زیر آن ظاهر میشه.
چوپان چوپانان
شروع فیلم
بچه چوپان و چوپان چوپانان در زیر درختی نشسته اند .چوپان چوپانان آواز میخواند.گوسفندان نیز با آرامش در حال چرخش در چراگاه سرسبز اطراف خود هستند.
همچان صدای آهنگ شنیده میشه
-همه کنار همند،کاربره و ناطرای خفن||||||توی اون تاپیک،همه میخوان گزارش ندن
حقیقت روشنه خودت رو به اون راه نزن|||||||روشنترش میکنم؛ پس بمون جا نزن.
...
سگ های گله در کنار هم نشسته اند و طرح نقشه ی خود را کامل میکنند.
پس از مدتی،به جمع گوسفندان حمله کرده و بدون هیچ وق وق اضافه ای، شروع به گاز گرفتن، میکنند.صدای بع بع گوسفندان بلند میشود و امیدوارند که چوپانان این فریاد ها را بشنوند.
دوربین ابتدا گله را نشان میدهد و سپس به سمت چوپانان که زیر درخت نشسته اند بر میگرده.صدای چوپان کم کم در میان انبوه فریاد گوسفندان گم میشه.ناگهان چوپان چوپانان دست از خواندن میکشه و با تفنگ خود به سمت گله تیر اندازی میکنه.دوربین میچرخه و تصویر پنج گوسفند، غرق در خون دیده میشه....دوربین روی آن تصویر ثابت میشه....
در حالیکه صدای گوسفندان در گلو خفه شده است ؛صدای بچه چوپان شنیده میشه:
-ای ول.....خیلی باحال تیر اندازی کردی....صدات هم مثل همیشه خوب بود
تصویر تار میشه و آهنگ اختلاف از اول پخش میشود.
به نظر موضوع خوبی رو انتخاب کرده بودی ولی استفاده کردن از این شعر و به این شکل اصلا به پستت نمیخورد تو میتونستی اصلا اسمی از ناظر و جادوگران و این چیزا نیاری تا پستت خیلی زیباتر بشه چون به اندازه کافی واضح بود ولی استفاده از این اسامی یه دوگانگی تو پستت ایجاد کرده که پستت رو تنزل داده

چوپان های دروغگو
با حضور عده ای از چوپان ها
سیاه لشکر:یک مشت گوسفند
با حضور افتخاری چند سگ گله
نام موسیقی فیلم:اختلاف
متن قسمتی از شعر:
اینجا جادوگرانه یعنی سایتی که ||||||||هرچی که توش میبینی باعث تحریکه
تحریک روحت تا توی آشغال دونی||||||||میفهمی تو هم کاربر نیستی؛ یه آشغال بودی
اینجا همه گرگند میخوای باشی مثل بره؟||||||||بذار چشم و گوشت رو من باز کنم یه ذره.
اینجا رولپلینگه! لعنتی! شوخی نیستش||||||||خبری از گل و بستنی چوبی نیستش
...
دوربین هم سطح چمن هایی که سراشیبی جنوبی تپه را سبز کرده اند،جلو میره و از لابه لای پای گوسفند ها به حرکت خودش ادامه میده....تا نزدیکی زبان قرمز سگ گله میره و قبل از اینکه سگ دهانش را ببندد؛ مسیرش را تغییر داده و به سمت چوپانی که چوب بلندی را در هوا میچرخاند؛حرکت میکنه.
تصویر بر روی چهره ی چوپان ثابت شده و نوشته ای در زیر آن ظاهر میشه
بچه چوپان
تصویر کم کم تاریک میشه و صحنه ی جدید دیده میشه.
دوربین بدون هیچ دقتی، بر روی درختی نصب شده.از میان شاخه های درخت، گله ی گوسفند دیده میشود که در حال حرکت هستند.سگ گله، جلوتر از همه وق وق کنان سعی میکنه ؛جلوی منحرف شدن جماعت گوسفند رو بگیره.
همین شکلی از زیر دوربین عبور میکنند و در آخر فردی که در یک دستش تفنگ بادی و در دست دیگر چوب نگه داشته ، از زیر دوربین عبور میکنه.
در این لحظه دوربین زوم میشه و تصویر بر روی چهره ی مرد توقف میکنه و نوشته ای در زیر آن ظاهر میشه.
چوپان چوپانان
شروع فیلم
بچه چوپان و چوپان چوپانان در زیر درختی نشسته اند .چوپان چوپانان آواز میخواند.گوسفندان نیز با آرامش در حال چرخش در چراگاه سرسبز اطراف خود هستند.
همچان صدای آهنگ شنیده میشه
-همه کنار همند،کاربره و ناطرای خفن||||||توی اون تاپیک،همه میخوان گزارش ندن
حقیقت روشنه خودت رو به اون راه نزن|||||||روشنترش میکنم؛ پس بمون جا نزن.
...
سگ های گله در کنار هم نشسته اند و طرح نقشه ی خود را کامل میکنند.
پس از مدتی،به جمع گوسفندان حمله کرده و بدون هیچ وق وق اضافه ای، شروع به گاز گرفتن، میکنند.صدای بع بع گوسفندان بلند میشود و امیدوارند که چوپانان این فریاد ها را بشنوند.
دوربین ابتدا گله را نشان میدهد و سپس به سمت چوپانان که زیر درخت نشسته اند بر میگرده.صدای چوپان کم کم در میان انبوه فریاد گوسفندان گم میشه.ناگهان چوپان چوپانان دست از خواندن میکشه و با تفنگ خود به سمت گله تیر اندازی میکنه.دوربین میچرخه و تصویر پنج گوسفند، غرق در خون دیده میشه....دوربین روی آن تصویر ثابت میشه....
در حالیکه صدای گوسفندان در گلو خفه شده است ؛صدای بچه چوپان شنیده میشه:
-ای ول.....خیلی باحال تیر اندازی کردی....صدات هم مثل همیشه خوب بود
تصویر تار میشه و آهنگ اختلاف از اول پخش میشود.
به نظر موضوع خوبی رو انتخاب کرده بودی ولی استفاده کردن از این شعر و به این شکل اصلا به پستت نمیخورد تو میتونستی اصلا اسمی از ناظر و جادوگران و این چیزا نیاری تا پستت خیلی زیباتر بشه چون به اندازه کافی واضح بود ولی استفاده از این اسامی یه دوگانگی تو پستت ایجاد کرده که پستت رو تنزل داده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/11/30 12:06:38
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/11/30 12:17:31
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/12/1 16:14:55
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/11/30 12:17:31
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/12/1 16:14:55
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
جزئیات کاربر

کارخانه معتبر پت گودریک تقدیم می کند:
ورود به هاگوارتز
بازیگرن: هری و دامبلدور و....
کارگردان و فیلنامه نویس:گودریک گریفیندور(رئیس شرکت پت گودریک)
هری آن شب را تقریبا تا صبح بیدار بود.شاید ذهنش ظرفیت اینهمه اطلاعات واتفاقات را نداشت.شاید هم از عذاب وجدان خوابش نمی برد.به کارهایی که به اسنیپ کرده بود فکر میکرد. اگر او زنده بود حتما از او عذر خواهی میکرد.حالا احتیاجی نبود انتقام دامبلدور را از ولدمورت بگیرد ولی در عوض باید انتقام اسنیپ را میگرفت. یاد فیلت ویک افتاد. چقدر به او اعتماد کرده بود... و خوابش برد.
هری بقیه تعطیلات را در گریمولد گذراند و با اینکه اخبار روزنامه پیام روز حاکی از مردن جادوگرهای زیادی از جمله خانواده دیگوری ها بود باز هم هری داشت از تابستانی در کنار دوستانش ودامبلدور لذت میبرد مخصوصا که در امتحان آپارات به راحتی قبول شده بود.ولی سه روز قبل از آغاز سال تحصیلی خبری شنید باعث شد لذت شکست دادن رون را درشطرنجی که بعد از شام بازی کرده بودند فراموش کند. قبل از خوابیدن دامبلدور به سمت هری آمد و گفت: هری امشب باید وسایلت ررو جمع کنی و فردا به هاگوارتز بری.چون معلمها دوروز زودتر باید در مدرسه حاضر باشند و همانطور که میدونی من نمیتونم از این خونه خارج بشم و مدیریت بر عهده پرفسور مکگوناگال است البته با نظارت مستقیم و مخفیانه من.
و قبل از اینکه هری اعتراضی بکند دامبلدور لبخندی زد و گفت: نه هری من نمی تونم این اتفاقات رو برای اسکریم جور شرح بدم. اون اصلا آدم منطقی نیست. و اینکه میتونم برای مدتی در این خونه بمونم؟
هری با اینکه ناراحت بود لبخندی زد و گفت: البته.
هری آن شب وسایلش را بست و فردا صبح با همه خداحافظی کرد. هنگام خداحافظی جینی بوسه ای روی لبهای هری گذاشت و وداع گرمی با او کرد.
هری طبق برنامه جلوی درهای هاگوارتز آپارات کرد.بعد از چند دقیقه هاگرید درها رو برای او باز کرد و او را به سختی به بقل گرفت.
_:سلام هری خیلی دلم برات تنگ شده بود کجا بودی پسر؟
بعد هری بهمراه هاگرید وارد قلعه شد. در آن هنگام بود که پرفسور مکگوناگال به استقبال او آمد.
_:سلام پرفسور پاتر.لطفا بیاید باید سریعتر اتاقتون رو بهتون نشون بدم از شما هم متشکرم پرفسور هاگرید.
هاگرید در حالی که میرفت داد زد:خداحافظ هری. بعدا میبینمت.
پرفسور مکگوناگال در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود:وای امان از دست این هاگرید یک بار نشد با لحن درستی صحبت کنه. اخلاقش کاملا مثل بچه هاست بخاطر همین بود که آلبوس نخواست اون چیزی بدونه...!
هری حرف مکگوناگال را قطع کرد:برای چی؟!
مکگوناگال که یک لحظه ایستاده بود و به هری نگاه کرده بود و دوباره راه افتاده بود گفت: خب بخاطر همین اخلاقش آلبوس فکر میکنه شاید از دهنش در بره.هری از تو هم میخوام جلوی بقیه معلم ها چیزی نگی حتما جریان فیلت ویک رو میدونی.
هری گفت: بله پرفسور.
مکگوناگال ادامه داد: و لطفا در امتیاز دادن حق رو رعایت کن و از تدریس چیزهایی که به درد بچه ها نمیخوره پرهیز کن. با معلم های دیگر هم همکاری کن.از این به بعد صبح ها نیم ساعت زودتر از دانش آموزان بیدار میشوی. کلاست هم در جای قبلی برگزار میشه.و همچنین با استفاده از آینه ای که در اتاقت هست میتونی با معلمهای دیگر ارتباط برقرار کنی. درس تغیر شکل هم امسال بر عهده منه.خب رسیدیم.
حالا آنها جایی بودند که قبلا کویرل،لاکهارت،لوپین،مودی،آمبریج و اسلاگهورن در آن بودند.
مکگوناگال گفت: خب هری هر چیزی که غیر قانونی نباشه رو میتونی در اتاقت بگذاری. بقیه معلم ها رو با پیشوند پرفسور صدا میکنی و دانش آموزان را با نام فامیلی.حالا اگر سوالی داری بپرس.
هری پرسید:پرفسور مکگوناگال پس پرفسور اسلاگهورن کجا میرن؟
مکگوناگال که دوباره لحن رسمی پیدا کرده بود گفت: ایشون به اتاق فیلت ویک میرن.و خداحافظ پرفسور پاتر.
ورود به هاگوارتز
بازیگرن: هری و دامبلدور و....
کارگردان و فیلنامه نویس:گودریک گریفیندور(رئیس شرکت پت گودریک)
هری آن شب را تقریبا تا صبح بیدار بود.شاید ذهنش ظرفیت اینهمه اطلاعات واتفاقات را نداشت.شاید هم از عذاب وجدان خوابش نمی برد.به کارهایی که به اسنیپ کرده بود فکر میکرد. اگر او زنده بود حتما از او عذر خواهی میکرد.حالا احتیاجی نبود انتقام دامبلدور را از ولدمورت بگیرد ولی در عوض باید انتقام اسنیپ را میگرفت. یاد فیلت ویک افتاد. چقدر به او اعتماد کرده بود... و خوابش برد.
هری بقیه تعطیلات را در گریمولد گذراند و با اینکه اخبار روزنامه پیام روز حاکی از مردن جادوگرهای زیادی از جمله خانواده دیگوری ها بود باز هم هری داشت از تابستانی در کنار دوستانش ودامبلدور لذت میبرد مخصوصا که در امتحان آپارات به راحتی قبول شده بود.ولی سه روز قبل از آغاز سال تحصیلی خبری شنید باعث شد لذت شکست دادن رون را درشطرنجی که بعد از شام بازی کرده بودند فراموش کند. قبل از خوابیدن دامبلدور به سمت هری آمد و گفت: هری امشب باید وسایلت ررو جمع کنی و فردا به هاگوارتز بری.چون معلمها دوروز زودتر باید در مدرسه حاضر باشند و همانطور که میدونی من نمیتونم از این خونه خارج بشم و مدیریت بر عهده پرفسور مکگوناگال است البته با نظارت مستقیم و مخفیانه من.
و قبل از اینکه هری اعتراضی بکند دامبلدور لبخندی زد و گفت: نه هری من نمی تونم این اتفاقات رو برای اسکریم جور شرح بدم. اون اصلا آدم منطقی نیست. و اینکه میتونم برای مدتی در این خونه بمونم؟
هری با اینکه ناراحت بود لبخندی زد و گفت: البته.
هری آن شب وسایلش را بست و فردا صبح با همه خداحافظی کرد. هنگام خداحافظی جینی بوسه ای روی لبهای هری گذاشت و وداع گرمی با او کرد.
هری طبق برنامه جلوی درهای هاگوارتز آپارات کرد.بعد از چند دقیقه هاگرید درها رو برای او باز کرد و او را به سختی به بقل گرفت.
_:سلام هری خیلی دلم برات تنگ شده بود کجا بودی پسر؟
بعد هری بهمراه هاگرید وارد قلعه شد. در آن هنگام بود که پرفسور مکگوناگال به استقبال او آمد.
_:سلام پرفسور پاتر.لطفا بیاید باید سریعتر اتاقتون رو بهتون نشون بدم از شما هم متشکرم پرفسور هاگرید.
هاگرید در حالی که میرفت داد زد:خداحافظ هری. بعدا میبینمت.
پرفسور مکگوناگال در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود:وای امان از دست این هاگرید یک بار نشد با لحن درستی صحبت کنه. اخلاقش کاملا مثل بچه هاست بخاطر همین بود که آلبوس نخواست اون چیزی بدونه...!
هری حرف مکگوناگال را قطع کرد:برای چی؟!
مکگوناگال که یک لحظه ایستاده بود و به هری نگاه کرده بود و دوباره راه افتاده بود گفت: خب بخاطر همین اخلاقش آلبوس فکر میکنه شاید از دهنش در بره.هری از تو هم میخوام جلوی بقیه معلم ها چیزی نگی حتما جریان فیلت ویک رو میدونی.
هری گفت: بله پرفسور.
مکگوناگال ادامه داد: و لطفا در امتیاز دادن حق رو رعایت کن و از تدریس چیزهایی که به درد بچه ها نمیخوره پرهیز کن. با معلم های دیگر هم همکاری کن.از این به بعد صبح ها نیم ساعت زودتر از دانش آموزان بیدار میشوی. کلاست هم در جای قبلی برگزار میشه.و همچنین با استفاده از آینه ای که در اتاقت هست میتونی با معلمهای دیگر ارتباط برقرار کنی. درس تغیر شکل هم امسال بر عهده منه.خب رسیدیم.
حالا آنها جایی بودند که قبلا کویرل،لاکهارت،لوپین،مودی،آمبریج و اسلاگهورن در آن بودند.
مکگوناگال گفت: خب هری هر چیزی که غیر قانونی نباشه رو میتونی در اتاقت بگذاری. بقیه معلم ها رو با پیشوند پرفسور صدا میکنی و دانش آموزان را با نام فامیلی.حالا اگر سوالی داری بپرس.
هری پرسید:پرفسور مکگوناگال پس پرفسور اسلاگهورن کجا میرن؟
مکگوناگال که دوباره لحن رسمی پیدا کرده بود گفت: ایشون به اتاق فیلت ویک میرن.و خداحافظ پرفسور پاتر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
