جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 9 مهر 1386 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت كه از فرط تعجب از حالت به حالت تغيير قيافه داده بودند به رداي پرد نگاه ميكردند.
مالي كه حسادنش دوباره گل كرده بود در گوش آرتور پچ پچ كرد:
_مردم چه شانسا كه ندارنا!
آرتور بعد از شنيدن اين حرف به مالي با حالت نگاهي انداخت و از او فاصله گرفت.دامبي رو به جمع كرد و گفت:
لطفا گريفيندوري هاي سابق دستا بالا.
همه دستاشون بالا گرفتند جز اسنيپ.سپس دامبي گفت خوب گريفيندوري هاي عزيز امروز گنجينه اي بدست ما رسيده كه با يد بخوبي از آن محافظت كنيم تا ولدي كچله كنار برود و ما گنجينه را در موزه هاي معتبر قرار دهيم همانطور كه ميدانيم ولدي كچله دنبال بدست آوردن گنجينه هاي چهار جادوگر بزرگ است و ...
يك ساعت بعد
...اميدواريم كه بتوانيم ولدي را كنار بزنيم .
دراين مواقع ملت حالتي اين چنيني به خود ميگيرند امااز آنجا كه ملت ما محفليند و به رهبر خود وفادار شعار:
الله اكبر الله اكبر ... دامبي جون رهبر و شعار مرگ بر ولدي چارك(در اينجا بمعني دارا بودن يك چهارم عقل مشنگها)
و ...

به زودی بهمراه بقیه پستها نقد خواهد شد ، البته به روشی جدید بر طبق قوانین نقد که مدیران محترم تنظیم فرموده اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/7/9 19:59:43
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مهر 1386 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمی و دامبی و پرد و اینا( )همه در حال خرید لباس و اینا برای عروسی هری با چو هستند...
_هری این کفشه خیلی مامانه.ببین با کراواتت هم سته ها...
هری هم به ناچاری:
مجبورم دیگه بکنم.
مالی در حالی که کیسه رو دو گره ای می کنه تا از سنگینی پاره نشه،هرمی هم داشته توی مغازه ی بغلی دنبال واکس جادویی برای رون می گشته...
_رون این یکی خوب نیست!نه!مادام لطفا همون رو بدید.روی ردا هم میشه استفاده اش کرد دیگه؟؟؟
خانم فروشنده سر تکون میده.(آخه این واکس همه کاره بوده)
جینی در حالی که داره با شونه ی جادویی ایش که توی تولدش گرفته ور میره و مدل موهاش رو عوض می کنه.
_مامانی این یکی مدله چه طوره؟؟
خانم ویزلی آهی از ته دل می کشه چون نتونسته شونه رو همون روز اول از جینی بگیره!!!
هرمیون به جمع دامبی و بقیه می پیونده و یک واکس هم توی پاکتش به وضوح دیده میشه.
دامبی و آبر به سرعت میرند توی یک مغازه ی حیوانات خانگی یک جن خونگی می خرند چون رسم جادوگرا اینه که اگر بسیار ثروتمند باشند،باید برای عروس و داماد یک جن خونگی بخرند.
مالی در گوش آرتور یه چیزهایی میگه که حاکی از حسودی طرفین به هم!!
_آهان..این هم مغازه ی ردا فروشی.رون،هرمیون،جینی و پرد شما ها با من بیاین.
وقتی می رند تو همه کی ردای دست دوم می خرند و پرد از سر ناچاری چون آخرین نفر بود ردای دست سوم میخره!(ببین دیگه من چه قدر بدبختم!!! )
وقتی برمی گردند به پناهگاه،پرد ردایش رو بررسی می کنه و متوجه اسمی بر روی جیب ردا میشه که خیلی ریزه.
_...
و و رد بزرگ کننده اجرا میشه و این کلمات به وضوح خونده می شوند.

"ردای عروسی زن گودریک گریفیندور"

همه:
پرد:واو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 2 مهر 1386 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=رولي در كتاب هفت]جنگل سرد و تاريك بود. باراني كه كمي پيش آمده بود نمناكي و گل را هم به آن اضافه كرده بود. مردي كه رداي سياهي پوشيده بود در آنجا پرسه مي زد. نگران بود بيش تر از هر زمان ديگري. نمي داست چه مي كند و بيهوده در ميان گل هاي جنگل قدم مي زد و خودش را بيشتر كثيف مي كرد. در ذهنش آشوبي بود كه تمركز و اراده و اختيار را از او سلب كرده بود. او كمي قبل اشتباه بزرگي كرده بود و حالا در صدد جبران بر آمده بود. اميدوار بود كه با اين كار يكه الان كرده است اشتباه ديگري نكرده باشد. افكار مغشوشش عنان اختيار را از او گرفته بود. بي اختيار قدم مي زد و به درختان و بوته هايي كه در كنارش بودند ضربه مي زد و با خودش مشتي هذيان بي معني مي گفت.
- نه..نبايد بميرن...اون مي تونه جلوشو بگيره..نمي ذاره كه اونا رو بكشو...اون خيلي قدرتمنده...اگه منو بكشه چي؟...اونا افرادشن..از اونا محافظت مي كنه... اما شايد منو بكشه... اگه اون نكشه لرد اين كارو مي كنه... خدايا چه كار كنم؟

جنگل همچنان سرد و نمناك بود و جز صداي خش خش علفهاي خشك زير پا و زمزمه ي هذيان آميز او هيچ صدايي در اطرافش نبود. گاهي جغدي هوهو مي كرد ..اما دوباره خاموش مي شد. در نتيجه جنگل دوباره ساكت مي شد.
موهاي چربش در در زير نور مهتاب مي درخشيد. راه رفتن پي در پي او باعث مي شد كه نور ماه روي روغن هاي مويش چشمك بزند. اما مرد هراسان بود از اين طرف به آن طرف مي رفت و شنل سياهش پشت سرش پيچ و تاب مي خورد. شايد مي ترسيد كه اگر يكجا بايستد مي ميرد يا اتفاق ديگري برايش مي افتد. با قيافه اي كه ترس در آن موج مي زد به اطرافش نگاه مي كرد گويا هر لحظه منتظر حمله اي بود. باد سردي وزيدن گرفت. ترس در چهره اش آشكارتر شد چوبدستي اش را سفت چسبيد. نوري ظاهر شد و مرد بر زمين افتاد و زانو زد. چوبدستي اش از دستش خارج شد. با صدايي لرزان گفت:
-‌ " منو نكش"..
- " هدف من اين نيست"
صداي دوم متعلق به مرد مسن و سالخورده اي بود كه پشت يك درخت ايستاده بود و مو و ريشش بلند بود. پيرمرد چوبش را در مقابل مرد جوان سياهپوش گرفته بود و با خشم به او نگاه مي كرد. در پشت چند شاخه ايستاده بود و صورتش كامل معلوم نبود.
- " خب سوروس لرد ولدمورت چه پامي براي من داره؟"
مرد جوان كمي لرزيد و گفت:
- " هيچي ..من با خواست خودم اينجام.. من با يه مورد اضطراري اينجام نه به درخواست خودم..خواهش مي كنم"
پيرمرد چوبش را تكان داد و شاخه ها كنار رفتند و راهش را باز كردند و به سمت جوان زانو زده حركت كرد سكوت مرگ آوري برقرار شد.
- " يه مرگخوار چه درخواستي مي تونه داشته باشه؟"
جوان جويده جويده پاسخ داد:
- "اون پيشگويي.. پيشگويي تريلاني"... نوه ي كاساندرا!
- "اوه بله!.. و تو چقدر از اونو به ولدمورت گفتي؟"
- " همچي.. هر چي كه شنيده بودم.. اون فكر مي كنه كه اين يعني ليلي اوانز"
- "اون پيشگويي مربوط به يه پسره كه در آخر جولاي به دنيا مي ياد در مورد يه زن نيست."
- "اون فكر مي كنه كه اون بچه ي ليليه..مي خواد اونا رو بكشه.."
- "اگه اينقدر برات ارزش داره چرا به ولدمورت نمي گي كه مادر بچه رو نكشه؟"
- "من اين كارو كردم!"
پيرمرد نگاهي تنفر انگيز به جوان انداخت و به او گفت :
- "تو حال منو به هم مي زني!"
...
پيرمرد رويش را از جون برگرداند و برگشت مو و ردايش در پشت سرش به شاخه هاي خشك مي گرفت و كشيده مي شد. مرد جوان همانجا روي زمين زانو زده بود و مي گريست و فرياد مي كشيد:
- از اونا محافظت كن..خواهش مي كنم.. التماس مي كنم..
پيرمرد جوابي نداد و به راهش ادامه داد. و جوان همچنان مي گريست. جغد در بالاي سرش هوهو مي كرد و مهتاب نورش را بر روي او مي پاشيد.
هوا همچنان سرد و نمناك بود.[/spoiler]

"..." علامت براي تكه هاي برداشته شده از كتابست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو محفل ققنوس

چه چشمايي!!!!

[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 31 شهریور 1386 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
_تولد،تولد تولدت مبارک.مبارک مبارک ...
این صدای پایکوبی ای بود که مالی ویزلی به افتخار تولد جینی برپا کرده بود.جینی موهای نارنجی رنگش را گوجه کرده بود و لباس طلایی رنگی به تن کرده بود.
فرد و جرج در همان ابتدای مهمانی برای این که فضا را صمیمی تر کنند،دماغ رون را با آدامس نعنایی تقلبی به خون انداخته بودند و رون در 15 دقیقه ی اول مهمانی حضور نداشت!
هری کادوی خودش را که با کاغذ کادوی زیبایی تزیین شده بود را در دستان جینی قرار داد.جینی از فرط خجالت سرخ شده بود و برای تشکر از هری ،آب میوه اش را کنار گذاشت و با هری دست داد.
_اوهوم.
این سرفه ی رون بود که انگار می خواست به همه بفهماند که به او هم توجه کنند.
جینی گفت:
مامان،هری برام ،برام..یه جاروی تاشو خریده.این جدیدترین مدل جاروی های سواری.
فرد با ورد آسانی جارو را که در دستان جینی قرار داشت قاپید.
_بدش به من فرد.بدش به من.اوه.
10 دقیقه ی بعد...
_اوه جینی مواظب باش.
اما پای جینی روی پوست موزی که روی زمین افتاده بود سر خورد و با صورت در کیک افتاد.
_اوهاااااها ها.اوه وای مالی چه بامزه بود...
و آقای ویزلی با چشم غره ای که مالی ویزلی به او نشانه رفته بود صدای خفه ای از خود درآورد و لبخندش حالا به اخم تبدیل شده بود.
تمام لباس جینی به کیک شکلاتی آغشته شده بود!
_فرد،جرج.فردا تنبیهتون مشخصی میشه.
و مالی با گوشه ی لبش وردی را زمزمه کرد و صورت و لباس جینی مانند روز اولش شد.
هری که از وضع پیش آمده،تعجب کرده بود چوب دستی اش را سمت کیک گرفت و گفت:
ریپارو.
کیک به طور تقریبی درست شده بود...
هدیه ی فرد و جرج یکی از جدیدترین اختراعاتشان بود که شانه ی همه کاره نام داشت.
جرج شروع به توضیح دادن کرد:
می دونی ؟من و فرد خیلی روی این یکی کار کردیم.این شونه می تونه هر جور که بگی موهایت رو برایت درست کنه.از گوجه ای گرفته تا حالت دار فر و...
فرد با حالت با مزه ای گفت:
هنوز مدل مردانه اش کار داره.گفتیم اولین نسخه اش زنانه باشه.چیز دیگه ای به فکرمون نرسید.
_بومب!!!
صدای بلندی به گوش رسید و چیزی تالاپی روی زمین افتاد.
_جینی عزیزم.امیدوارم خوب باشی.به دلیل کارم نتونستم به تولدت بیام.اما هرگز روز به دنیا اومدنت یادم نمیره.
چارلی.
کادو ترکید و یک عروسک بزرگ اژدها مانند از آن بیرون پرید.
_سلام جینی.
همه به سمت عروسک برگشتند.
"عروسک زنده بود!!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1386 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سردي بود و باد تندي مي وزيد كه باعث مي شد هواي سرد بيرون مانند سيلي به داخل كلبه ي زهواردر رفته سرازير بشود و بي رحمانه بر آتش بي نفس شومينه بتازند و آن را به سمت خاموش شدن سوق بدهد.
باد سرد پرده كهنه و مندرس خانه را بالا مي زد و باعث مي شد كه نور ماه كه كمي قبل به زور از روزنه هاي پرده مندرس وارد كلبه مي شد به درون خانه سرازير شود و كف پوش كهنه و بيد زده ي كلبه را نمايان سازد.
آتش شومينه حقير تر از آن بود كه بتواند آلونك كوچك مرد را كه در معرض بادهاي سرد قرار داشت گرم كند و مرد را ناگزير به استفاده از جادو براي ادامه ي حياتش مي كرد. باد ياغي مدام از پنجره هاي شكسته ي آلونك چوبي به درون آن يورش مي آورد و سرماي كشنده ي كوهستان را با خود همراه مي كرد تا هرچه بيشتر به مردي كه درون كلبه نشسته بود آزار برساند و او را از فرار پشيمان كند.
آلونك چوبي متروكه به شذت سست بنياد بود و به سختي وزن خودش را تحمل مي كرد امشب ميزبان مرد مسافري بود كه حال روزي بهتر از خود كلبه نداشت. از ظاهرش واضح بود كه به شدت آشفته است. چهره اش فرياد برمي آورد و آشوب درونش را بر همگان آشكار مي كرد.مرد در گوشه ي كلبه در كنار آتش شومينه كه از خودش هم رنجورتر بود كز كرده بود و به بقاياي يك كوزه ي سفالي كه در برابر حمله باد ناتوان شده بود و خود را از تاقچه ي شكسته رها كرده بود تا به عمرش پايان دهد مي نگريست.
اين دومين باري بود كه مرد جادوگر در اين سالهاي پرآشوب به اينجا آمده بود. از دست تاريكي ها و سياهي هاي زمان به آلونكي پوسيده كه در دل كوههاي پربرف نزديك نورمن گارد قرار داشت گريخته بود. مطمئن بود كه مرگخواران و نوچه هاي لردسياه به اين زندان فراموش شده هرگز پا نمي گذارند و هرگز به فكر آمدن به اين مكان خطرناك كه با جادو آشناست نمي آيند. اما او با جادوهاي اين مكان آشنا بود و از خطرات آن هم آگاه بود. هيچ چيز در ايننجا نمي توانست به او آسيب برساند اما به دشمنانش چرا.
مرد به ياد روزهاي گذشته ي زندگيش افتاد به ياد سالهاي گذشته به سالهاي خيلي دور. آن سالها كه براي بار اول ناگزير به پناه گرفتن در اين مكان شده بود. آن روزها هم اينجا را مي شناخت در اينجا زندگي كرده بود! به ياد داشت كه آن زمان در اين آلونك چوبي كه به مراتب از امروز سالمتر و استوارتر بود به وردها و طلسمهاي جديدي كه خودش براي مقابله با سياهي ها اختراع كرده بود فكر مي كرد. آن روز مي خواست با سياهي هاي زمان خود شمبارزه كند و آنها را از بين ببرد اما امروز اميدي براي انجام اين كار نداشت. دامبلدور سال پيش مرده بود و هري پاتر پسري كه زنده ماند هم تا كنون كاري نكرده بود. دنياي جادوگري در سكوتي سرد همراه با ترس فرو رفته بود و تعداد كساني كه مبارزه مي كردند اندك. او هم كه از مبارزان قديمي بود هم اكنون در اين كلبه ي دور از آشوب مخفي شده بود تا جان خودش و خانواده اش در خطر نيفتد.
مرد به باتلاق عميق خاطرات فرو رفته بود و از اطرافش بي خبر بود. ديگر بادهاي سرد و ياغي بر او تاثير نداشت گويا از درونش گرمايي بر مي خواست.اما صداي پاق شديد او را از اعماق خاطرات بيرون پريد و به خودش آمد. به خوبي مي دانست كه اين صداي ظاهر شدن يك جادورگست به سرعت آتش شومينه را خاموش كرد و جادوهاي محافظ كلبه را چك كرد. و چوبش را در دست گرفت و آماده ي هر نبرد غير منتظره اي شد.
مرد سياهپوش در حالي كه چوب بسيار آشنايي رو در دست داشت به سمت زندان هاي متروكه ي بالاي كوه حركت مي كرد. تمام حواسش روي موضوع ديگري متمركز بود و متوجه ي جادوهاي آن محل نشد و به سمت كوه حركت كرد.
------------------
ادامه ندارد
از اين بيشتر بنويسم شپلخ مي شم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 23 شهریور 1386 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
فستیوال فیلم هالی ویزارد...
مردم با هجوم و مثل ندید بدید ها وارد سالن می شند و همین که تازه می خوان سرشون رو بالا بگیرند نور نارنجی رنگی می زنه تو چشماشون!
ملت پس از چند لحظه متوجه مي شن نور نارنجي از پروژکتور نارنجي رنگ و دکور نارنجي صحنه منشا گرفته!
لارتن کراوات نارنجی ش رو که با کت و شلوار یکدست نارنجی رنگش ست کرده بود رو صاف می کنه و پس از یکم صحبت به این صورت:
1..2..3..آزمایش می کنیم!
ملت سرجایشون خشک می شوند و لارتن هم با دستمالی عرقش را پاک می کند و آب دهانش را قورت می دهد:
خب..ملت جادوگر و ساحره سلام.
ملت مثل بچه مهدکودکی ها می گن:
سسسسلام...
لارتن دوباره دست به موهای چربش میزنه که انگار یه دو هفته ای حمام نکرده:
خب به پنجاهمین سالگرد فستیوال فیلم هالی ویزارد خوش اومدید.من لارتن کرپسلی هستم مجری این فستیوال ارزشمند و طراح این صحنه ی بسیار خیره کننده هستم.
یه بچه از میان جمعیت با صدای نسبتا بلندی گفت:
لارتی جون یکم بیش تر از خودت تعریف می کردی!بد نگذره.
و همه ی مردم یک صدا زیر خنده می زنند.لارتن درخواست یک لیوان آب می کنه چون در اون لحظه به شدت در زیر فشار بوده!
_خب!اولین فیلم این فستیوال رو معرفی می کنم."مستند دامبل".
ملت به این صورت دست می زنند:
و پرده نمایش به همراه تشویق های ملت کنار میره و پروژکتور های نارنجی خاموش می شند.
_و ما دعوت می کنیم از نقش اصلی این فیلم:آلبوس دامبلدور
دامبل در حالی که ریش های را سشوار کشیده از میان جمعیت میاد بیرون و از پله های سن بالا میره.
از بالای صحنه یک تندیس به شکل ساحره ی روی جارویی که از جنس طلا ست می افته پایین و در دستان دامبل قرار می گیره.
دامبل میاد جلوی میکروفن و میگه:
من متعلقم به شما!
حاج کالین که در مراسم حضور داره توی بلوتوسش می گه:
دامبی بانوان مکرمه رو از مردان جدا کن!نامحرمیم ناسلامتی!
دامبی انگشتر نقره ای رو که برای جمع کردن ریش سشوار کشیده اش استفاده کرده رو صاف می کنه بعدش با کمی تعظیم از سن پایین میاد و در کنار هری و رون و هرمی میشینه.
ملت سرگرم تماشای تکه هایی منتخب از فیلم بودند که در اون صحنه دوست آبرفورث توسط یک اژدها خورده میشه.
صدای سرد بلاتریکس به گوش می رسد:
ما هری رو گرفتیم.تسلیم شید.به لرد باوفا بپیوندید.
لارتن هم سوء استفاده می کنه و پروژکتور های نارنجی رو توی صورت مرگخواران گرامی و محفلی ها می اندازه!
پس از چند لحظه...
هاگر که در 4 صندلی جا گرفته بود مرتب آه و ناله می کرد:
آی چشمم.همه چیز نارنجیه!
لارتن در اون زمان به این صورته چون خودش در معرض نور پروژکتور نبوده:
ملت بعد از نابینایی موقت و این که چشم هاشون دوباره رنگ ها رو بتونه درست ببینه دنبال مرگخوارا می گردند اما خبری ازشون نیست....
-------------
امیدوارم نسبت به پست های طنز قبلی ام بهتر باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
همانند یک سفید اصیل بنویسید
آلبوس دامبلدور از تمام محفلیان غیور که دستی در نوشتن دارند خواست تا همانند یک سفید اصیل بنویسند. او بر این نکته بسیار تاکید کرد که اصیلانه نوشتن بسیار سخت است ، پس در نوشتن نهایت دقت خود را بکنید. حتی اگر تراوشات ذهنی شما شعر گونه و ترانه سرایانه است باز هم میتوانید مانند یک سفید اصیل بنویسید ، ولی دقت بیشتری را خرج کنید.
آبرفورث روزنامه رو به آرومی تا کرد و کنار گذاشت. دستشو زیر چونش ستون کرد و به فکر فرو رفت که به عنوان یه محفلی باید بتونه مثل یه سفید اصیل بنویسه.هی فکر کرد و هی فکر کرد .... و بعد از ساعتها به این نتیجه رسید که بهتره ترانه سرایانه عمل کنه. یه کاغذ معمولی برداشت وسعی کرد تا شعری از ذهنش تراوش کنه.

داستان دو مرغ

بودش یه جا یه محفلی
اون داشت یه مرغ کاکلی
یه مرغ باهوش و زرنگ
که بود پراش گل منگولی

اسمش رو گذاشتن گُلی
یه مرغ زرد و تپلی
که رو پراش خالایی بود
کرده بودش گل منگولی

همسایه این محفلی
بودش شدیدا ماگلی
اونم یه مرغ داشت تند و تیز
که اسمشم بود فلفلی

ولی وقتی این محفلی
میزد یه سوت بلبلی
اصلا گُلی نمیومد
به جاش میومد فلفلی

بعد یه مدت که گذشت
محفلی فهمید چی شده
قدیما عوض شده بود
مرغ ماگلی ، گُلی شده

به خاطر هوش زیاد
فلفلی رو برداشته بود
واسه همین، جواب سوتای اونو
مرغ جادوییه داده بود

اینجوری مرغ همسایه
یه مرغ جادویی بودش
مرغ محفلیه شعر ما
یه مرغ ماگلی بودش

فلفلی همون گُلی بود
گُلی همون فلفلی بود
این شعر بس ارزشی رو
"آبرفورث دامبلدور" سرود

آبرفورث چند بار شعرشو خوند و با خودش گفت :
این شعر اصلا بهش نمیاد که یه سفید اصیل اونو سروده باشه.
کاغذ رو مچاله کرد و به گوشه ای از کافه خلوت هاگزهد پرتاب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1386 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا بسيار تاريك بود. سردي هوا خبر از آمدن كريسمس مي داد و فعاليت بيش از پيش ويزلي ها و ديگران همچون جن خانگي اي () نمايان بود. سيريوس و هري توي آخرين اتاق خونه شماره 12 نشسته بودند و به عكس دسته جمعي زماني كه سيريوس دانش آموز بود نگاه مي كردند.
- اين كيه؟!
- اين يكي از دوستانه قديميه كه به دست لرد ولدمورت كشته شده.
- اين يكي ...
بــــــــــــــــــــــامــــبــــــــــــــــــــــ ....
صدايي آزار دهنده به گوش اون دوتا خورد و ديدن كه يكي با شكستن شيشه اتاق وارد اتاق شده.
- كيستي؟!
- خودي ام... ديدام بابا
- اون چيه تو دستت؟! اجاق گازه؟!
- نه بابا بي كلاس... اسمش كامپيوتره!
هري كه تا اون موقع حرفي نزده بود صداش در مياد و ميگه: آره... توي خونه دورسلي هاي هم از اينا بود. هر وقت ميرفتن بيرون من يواشكي مي رفتم هري پاتر بازي مي كردم تازه توي اينترنت هم يه سايت بود اسمش بود جادوگران با اون كلي حال مي كردم
در بين حرف زدن يه دفعه آلبوس دامبلدور و ليموس لوپين مي پرن توي اتاق و چوپ دستي شون رو به سمت ديدالوس ديگل مي گرين.
- كيستي؟!
- ديدالوس ديگل، عضو ارتش سفد، اگه خدا بخواد چند روز ديگه عضو محفل هم ميشم
- اسم رمز ورود؟!
- ديدا جيگر 2007
- خوب درسته... اين چيه دستت؟! مايكروفره؟!
- نه بابا رايانه است.
- آها، آخه من فقط با لپ تاپ كار مي كنم اين دسكتاپا زياد آشنا نميزنن
همگي به طبقه پايين جايي كه همه اونجا هستن ميرن و رايانه رو راه مي ندازن. و بعدش ديدالوس بلند ميشه و بعد از صاف كردن گلوش مي گه:
خوب دوستان و اعضاي محفل ققنوس يا ارتش سفيد. چند وقتي است كه من مطلع شدم ، گروهي با نام مرگخواران و به پشتيباني از اسمشونبر دارن سايتهاي معتبر و طرفدار ماگل ها يا محفل و هري پاتر رو هك مي كنن و با استفاده از اطلاعاتشون خرابكاري به بار مي آورند. طبق اخرين تحقيقات بنده اينها همون مرگخوارهاي خودمونن.
در اين بين آلبوس ميگه: ولي آخه ولدي كه ياد نداره كامپيوتر روشن كنه
- چرا... به تازگي مدرك ICDL اش رو گرفته.
ملت:
- خوب پس چيكاربايد بكنيم؟!
- به نظرم بهتره كه اول بتونيمه امنيت اونحاهايي كه هك شدن رو تأمين كنيم و بعد هم امنيت حاهايي كه شايد در آينده هك بشن.
- خوب از كجا بايد بفهميم كه كجاها امكان هك شدن رو دارن.
ديدا بلافاصله چوبش رو به سمت ديوار مي گيره و زير لب چيزي مي گه و ناگهان چيزي مثل يه تخت وايت بورد روي ديوار ايجاد ميشه كه روش نوشته هايي داره.
- خوب همينطور كه اينجا مي بينيد، بيشتر جاهايي كه مورد حمله قرار گرفتن جاهايي بودن كه بر ضد اونا بودن و يا اخبار هاي درستي از هري پاتر رو پخش مي كردن و جاهاي ديگر هم بانكها بودن.
- آها... پس اين سايت ديوانه ساز هاي ايراني رو هم اونا اينجوري بهش گند زدن؟ (نويسنده: )
- خوب آره... طبق محاسباتي سر انگشتي بنده به اين نتيجه رسيدم كه آخرين هدفشون جادوگران دات او آر جي هست!
در اين بين هري كه از اون موقع سرا پا گوش وايستاده بود و لام تا كام صحبت نكرده بود ميگه: عمراً بتونن اونجا رو هك كنن... اونجا طوري كه كسي تا 20 قدميش بره نفله ميشه... مخصوصا كاربراش خيلي اسمي هستن . (نويسنده: )
- خوب اينا فعلا زياد مهم نيست و مهم اينه كه ابتدا ياد بگيريد چجوري با اين ماسماسك كار كنيد. از هفته ديگه يك روز در ميون در روز هاي زوج كلاس رايانه كار داريد با بنده در اتاق زير شيرواني. اوكي؟!
ملت : خايله خوب
=-=-=-=-=-=-=-=-
مي دونم گند زدم ولي امروز وقت زيادي براي فكر كردن نداشتم... ايشالله پست بعدي جبران خواهم كرد

تمامی پست های باقی مانده و نقد نشده در محفل ققنوس تا نیمه شب امشب نقد خواهند گردید.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/19 12:01:30
تا هری هست زندگی باید کرد
=-=-=-
ما برتري گريفندور را نشان خواهيم داد!!!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1386 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لطیف

این داستان مربوط به دوتا جادوگر و ساحره ی گمنامه ، حوصله نداشتم شخصیت هام رو از شخصیت های واقعی انتخاب کنم.
------------------

لندن - پارک کوچکی در پایین شهر

- به نظرت خطرناک نیست ؟ من یکم ... راستش من می ترسم !
«استیو» لبخندی زد ، شنل یشمی رنگ و رو رفته اش را روی شانه های «آن» انداخت و گفت :
- معلومه عزیزم ، من هم می ترسم . اما این تنها کاریه که می تونیم بکنیم . بعد از این که پریوت ها کشته شدن دیگه هیچ کس بهمون کمک نمی کنه ، به فکر اون کوچولو باش . ما باید به فکر آیندش باشیم . توی این دوره زمونه که هیچ کس نمی دونه فردا زندس یا نه ، ما نمی تونیم همینجوری رهاش کنیم .
- آخه ... اصلا ببین ، تو از کجا مطمئنی که محفلی ها آدم های خوبین ؟ ها؟ هرچی باشه اونا هم هر روز دارن می جنگن . تازه مگه هیچ کاری ندارن که بیان از ما و بچمون محافظت کنن ؟
- خودت می دونی چه جور آدم هائی هستن ، پریوت ها هم از اونا بودن .
- شاید اونا آدم های خوبی بودن ، اما من شنیدم یه گرگینه و یه نیمه غول هم بینشونه ، تازه همه می دونن که مدآی مودی یه کم افراطیه ، شایعه شده که توی هاگزمید چند تا مرگ خوار رو با طلسم نا بخشودنی کشته .
استیو از روی صندلی آهنی بلند شد و با قدم های بلند روی سنگفرش پیاده روی پارک شروع به حرکت کرد .
- یعنی تو هنوز به حرف مردم توجه می کنی ؟ یادت نیست در مورد ما چی می گفتن ؟ یادته با حرف هاشون چه بلائی سر ادوارد آوردن ؟ هنوز هم که هنوزه ازش خبری نیست . این صحبت ها رو بس کن ، یکم منطقی باش آن .
استیو چند لحظه به صورت رنگ پریده و لاغر آن نگاه کرد ، با زحمت حالت عصبی صورتش را تغییر داد و ادامه داد :
- ببخشید که صدام رو بالا بردم ، آن من تورو دوست دارم ، مطمئن باش کاری نمی کنم که ناراحت بشی ، مطمئن باش .
آن لبخند زد . چهره ی لاغر اش با لبخندش جذاب تر به نظر می رسید . شنل یشمی اش را از روی دوشش برداشت و از روی صندلی بلند شد ، شنل را به دورش پیچید و روبروی استیو ایستاد :
- پس بهتره سریع تر بریم استیو ، ما فقط خونه ی لانگ باتم ها رو می شناسیم ، شاید بهتر باشه همون جا بریم ...

محفل – صبح روز بعد
- می دونستم ، پریوت ها گفته بودن که میان ، اما ...
گریه ی آرام لیلی ، مانع ادامه ی صحبتش شد . جیمز بازوی لیلی را آرام فشردو در گوش او گفت :
- لیلی ، عزیزم ، ما نمی تونستیم کاری کنیم . باور کن .
ریموس به آخرین پرتو های پاترونوس فرانک لانگ باتم نگاهی انداخت و صدای بی روحی گفت :
- شاید ، اما هممون می دونستیم که مرگخوار ها دنبالشونن ، درست همون موقعی که ما توی سنت مانگو بودیم اون اتفاق براشون افتاده . شاید اگه ...
جیمز با صدای بلندی به مبان حرف ریموس پرید :
هممون می دونیم که اونا جلوی جلوی لانگ باتم ها فقط یه کار داشتن : ارتباط با ما . اما هیچ کس خبر نداشت که مرگ خوار ها می خوان به خونه ی لانگ باتم ها حمله کنن . جای شکرش باقیه که فرانک و آماندا خونه نبودن ...
- یعنی مردم باید فدای ما بشن ؟ یعنی اونا لایق مردن بودن ؟
- من منظورم این نبود ! تو هم بهتره احساساتت رو ...
- بس کنید ...
صدای آلبوس در اتاق پیچید ، جیمز و ریموس صورت های برافروخته شان را پایین انداختند . آلبوس با آرامش ادامه داد :
- بهتره بحث رو همین جا تموم کنید ، الآن به چیزی که نیاز داریم آرامشه ، شاید بد نباشه برای استیو و آن هم که شده یه دقیقه سکوت کنیم .

==============
اول طرحم یه چیز دیگه بود ، ولی موقع نوشتن آخر طرحم یادم رفت و هرچی فکر کردم یادم نیومد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 16 شهریور 1386 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لاوندر جان جالبه بدونی مرگخوار نویسنده اون مقاله الان محفلی شده و داره بعنوان یه محفلی این پستو میزنه!
راستی اون جوجه ها چطورن؟(چکش)
**************************
آنتونین تغییر جهت کلی ای به زندگیش داده بود و با ورود به محفل در واقع فصل تازه ای در زندگیش را شروع کرده بود.
اما چیزی ذهنش را می آزرد و این روزها سخت در فکر بود.
آلبوس به او پیشنهاد داده بود تا در یکی از خانه های مقاومت محفل در شهری دور از لندن ساکن شود تا از دید مرگخوارا به دور باشد و بنا به خصومتی که با ورودش به محفل با او پیدا کرده بودند ترورش نکنند اما او قبول نکرده بود و استدلالش این بود که به محفل نیامده تا مثل ترسوها از دیده ها دور شود به آنجا آمده تا گذشته ننگینش را صاف کند و مثل جنگجوها در مقابل سیاهی ای که روزی در "سایه" اش بود بایستد!

خبرآورده بودند که این روزها اوضاع هاگوارتز به کلی بهم ریخته س و رد پائی از سیاهی در این موارد دیده میشود بنابراین آلبوس تصمیم گرفته بود که از بار کارهای محفلش کم کند و هم و غمش را بیشتر بر روی مسائل هاگوارتز متمرکز نماید.
در غیاب خودش کنترل امور را به ریموس سپرده بود و ریموس به آنتونین ماموریت داده بود تا در اطراف خانه دورسلی ها که آن روزها پر از گشتهای اطلاعاتی مرگخواران بود سر و گوشی آب بدهد و خبر بیاورد که آیا اگر قرار شود روزی هری به خانه خاله اش مراجعت کند اوضاع امن و امان هست یا نه؟
*********************
کلاه شنلش را به روی سر کشید/چوبدستیش را در گوشه شنلش مخفی کرد/مچ بندش را بست و از خانه شماره 12 پا به بیرون گذاشت.
نسیم خنکی که در آن روز آفتابی میوزید موهایش را شانه میکرد.
چند قدمی در کوچه برداشت و لی لحظاتی بعد دیگر قابل رویت نبود
***********************************************
درست یک کوچه بالاتر از پریوت درایو ظاهر شد و با احتیاط کامل و با چشمانی تیزبین به جلو قدم گذاشت ولی باز هم لحظاتی بعد قابل رویت نبود/کسی نمیدانست ولی او هم یک جانورنما به شکل گورکن بود/نماد گروه مورد علاقه اش!......
چقدر در قالب گورکن دویدن سخت بود ولی او مجبور بود تیز و فرز باشد و با بیشترین میزان استتار بهترین اخبار را کسب کند ولی ذهنش در نقطه ای ایست کرده بود و اصلا تمرکز نداشت....
درست قبل از تغییر چهره اش به گورکن سایه ای را مشاهده کرده بود که بسیار شبیهه لرد ولدمورت یا در واقع تام! بود.اسمی که آن روزها او آن را بکار میبرد.
شکش درست بود هنوز به خانه دورسلی ها کاملا نزدیک نشده بود که ناگهان خود را در بدن واقعی اش دید و دیگر شبیهه گورکن نبود!کسی جادوی باطل شدن جانورنمائی را رویش اجرا کرده بود....در جایش میخکوب شد اطرافش را به سرعت نگریست و دستش چوبدستیش را لمس کرد اما صدائی آرام و خشن او را از این کار منع کرد:صبر کن آنتونین...
بشدت برگشت ولی در پشتش تام را ندید صدائی از جائی درون خلاء میامد!
_خوب گوش کن میخواستم بخاطر کار سر خودی که کردی تنبیهت کنم منتها حالا میبینم این نفوذت در محفل به عنوان جاسوس همچین نابجا هم نبوده/من تصمیم گرفتم از این فرصت بهترین استفاده را ببرم/بلطف خبرچینها چند وقتی هست که مطلع شدم محفل پناهگاهش را عوض کرده و چون فکر میکنند ما از این قضیه بی اطلاعیم جانب احتیاط را کمتر میگیرن/بهمین خاطر چندتا از مرگخوارا رو گذاشتم اونجا که تا آلبوسو دیدن خبرم کنن منتها معلوم نیست این جونور چه جوری میره میاد که کسی متوجهش نمیشه مام که بخاطر طلسمای محافظتی نمیتونیم داخل خونه بشیم ولی الان دیگه خسته شدم میخوام خودم راسا وارد عمل شم و آلبوسو بکشم تو وظیفت اینه که خودتو به آلبوس نزدیک کنی و هر جا میره و میاد نبالش باشی تا هر موقع من خواستم کارشو بسازم و مقاومتی کرد تو هم کمک کنی و یه سرش کنیم!

سپس صدا با همان سرعتی که در گوشهای آنتونین پیچیده بود محو گشت.
آنتونی لحظه ای درنگ نکرد شنلشو به دور بدنش محکم کرد و....
**********************************************
پایش چمنهای نرم و لیز جلوی در ورودی هاگوارتز را لمس کرد.
از آلبوس شیوه برقراری ارتباط محفلیها رو خوب یاد گرفته بود پرنده ای جادوئی و شبیه ابر ظاهر کرد و پیامش را برای آلبوس فرستاد:(سلام من آنتونین هستم باید فوری ببینمتون کار مهمی پیش آمده)
مدتی کوتاهی گذشته بود که آلبوس با لبخند دلنشین همیشگی اش ظاهر شد:
_سلام آنتونین...مشکلی پیش آمده؟
_بله باید باهاتون صحبت کنم
_بفرمائید
_شم مرگخواریم میگه که اطراف پناهگاه خبرای واقعا نگران کننده ای است علائم جاسوسی ای که خودم زمانی دست اندرکار درست کردنشان بودم را مشاهده کردم و گفتم شاید مستقیما به خودتان خبر بدهم بهتر باشه
_کار خوبی کردی پسرم/بیا با هم بریم تا سر و گوشی آب بدیم/اگه اجازه بدی من جلوتر بروم....
آلبوس هنوز چند قدمی برنداشته بود که صدای آنتونین از پشت سرش شنیده شد:
_همانطور که پشت به من ایستادی دستاتو ببر بالا وگرنه همین الان یه آوداکداورا حرومت میکنم
آلبوس همانطور که متین و آرام ایستاده بود زمزمه کرد:فرزندم من دستم را هیچ وقت جلوی هیچ احد الناسی بالا نمیبرم!
برقی از خوشحالی در چشمان آنتونین درخشیدن گرفت!به درستی راهی که انتخاب کرده بود بیشتر ایمان آورد.
طلسم خلع سلاح را اجرا کرد...چوبدستی آلبوس را به دست گرفت و چوبدستی خودش را در حالی که بشدت مراقب آلبوس بود از پشت در دستان او گذاشت....
_تکون نخور وگرنه
_دخلمو میاری
_درسته
_لازم نیست بگی آنتونین عزیز خودم میدونم...آلبوس با لبخند این کلمات را ادا کرده بود

آنتونین:حالا دیدی اعتماد بیجایت کار دستت داد؟
_من اشتباه نکردم پسرم/من پشیمانی و میل به آزاده شدن را در وجودت حس کردم
باز هم چشمان آنتونین درخشید!
به جلو آمد و به آرامی تار موئی از سر آلبوس کند....آلبوس همچنان آرام و باوقار پشت به او ایستاده بود...
تار مو را در معجون مرکب پیچیده ای که از قبل آماده کرده بود انداخت و لاجرعه سر کشید/طولی نکشید که بشکل آلبوس درآمد....سپس تار موئی از سر خود کند و در معجون مرکب پیچیده دیگری که آن را نیز از قبل آماده کرده بود انداخت و بدست آلبوس داد:مجبورم نکن به زور وادار به خوردنش بکنمت
آلبوس در حالی که میخندید گفت:نه اتفاقا الان تشنه م شده بود ممنون از لطفت دوست عزیز/و معجون را سر کشید....طولی نکشید که به شکل آنتونین درآمد!
آنتونین که حالا بشکل آلبوس درآمده بود چوبدستی را به پشت آلبوس که حالا به شکل آنتونین در آمده بود فشار داد و گفت:دستتو خیلی آروم و بدون هیچ حرکت اضافی روی فنجانی که جلوت میذارم میذاری...این یه رمزتازه...
******************************
آنتونین و آلبوس که حالا هر کدام در ظاهر بشکل دیگری بودند در جلوی خانه شماره 12 فرود آمدند/آنتونین راهش را بسمت یکی از دست فروشهای اطراف آنجا که میدانست مرگخوار است کج کرد و بسمت او رفت.تا دست فروش او را دید علامت روی دستش را لمس کرد....بو و حس نزدیک شدن لرد در مشام آنتونین پیچید...و لحظه ای بعد حس کرد که بدنش فلج شده/سرش گیج رفت و روی زمین سقوط کرد...دیگر چیزی نفهمید.
بله طلسم آوداکداورای تام!درست در قلب آنتونین که در واقع بشکل آلبوس در آمده بود نشسته بود و او حالا در جلوی پای آلبوس که بشکل آنتونین بود دراز به دراز بر زمین خفته بود!و چیزی که توجه آلبوس را جلب کرده بود لبخندی بود که بر لبان آنتونین خشکیده بود!
همانطور که قطرات اشک در چشمان آلبوس فزونی میافت درک او از وضعیت موجود نیز بیشتر میشد.
لرد به نزدیک آلبوس آمد و آرام زمزمه کرد:آفرین خوب به این سمت کشوندیش ولی چرا چوبدستیش رو کمرت بود؟
_غافلگیرم کرد
_باشه مهم نیست مهم اینه که الان از دست این بزرگترین دشمنم خلاص شدم امشب جشن بزرگی خواهیم داشت و تو نیز در کنار من خواهی بود....نگاش کن احمق خرفت تا آخر عمر هم دست از لودگیش بر نداشت!هنوز اون نیشخند روی لبشه
*******************
در تمام مدتی که مرگخوارها از خود بیخود بودند و مرگ بزرگترین دشمنشان را بشکل غیر قابل باوری در کمال خوشی جشن گرفته بودند... آلبوس در گوشه ای کنار لرد کز کرده بود و در خود فرو رفته بود....حالا علت خوردن آن معجونهای مرکب و عوض کردن چوبدستیها و آن خنده خشکیده را فهمیده بود...آنتونین را برای اینکه قضیه را برایش توضیح نداده بود سرزنش نمیکرد زیرا مطمئنا باورش نمیشد.و البته حتما آنتونین حساب هوش بالای او را نیز کرده بود و اندیشیده بود صد در صد خوش قضیه را درک خواهد کرد...بله او قضیه را متوجه شده بود....اثر معجون مرکب تا نیمه شب تمام میشد و او نیم ساعت بیشتر وقت نداشت...چوبدستی آنتونین را در دستانش محکم لمس کرد و به سمت لرد رفت تا بلطف فرصت مهیا شده توسط آنتونین انتقام کل جامعه جادوگری و البته دوست از دنیا رفته و وفادار به محفلش! را از او بگیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!