جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
25 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
4
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/03
آخرین ورود: پنجشنبه 19 آذر 1394 04:11
از: اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
پستها:
299

***جويندگان گنج***
«آهنگ نسبتا ملايم است. با حال و هواي اساطيري و حماسي»
«تيتراژ»
تيغه يك شمشير با سرعت از جلوي دوربين رد شده، برقي مي زند و جواني كه آن را بدست دارد، آن را در غلافش مي گذارد. جوان خوش قد و قامتي است و يك مار خاكستري رنگ، دور بازوي دستي كه با آن شمشير مي زد، پيچيده بود. روي صفحه عبارات "آرشام" و "اش ويندر" هك مي شود.
دستمالي سياه به روي صفحه مي افتد و سپس دستي آن را با يك حركت ناگهاني برمي دارد. لباس فاخري دارد و تاجي روي موهاي بلند اما ژوليده اش است. "ملكه اسكاور"
ملكه اسكاور دوباره دستمالش را روي صفحه مي اندازد. دوربين عقب مي رود. دستمالي كه صفحه را پوشانده بود، به تن پوشي براي موجودي هراس آور تبديل شده است. دندان هاي تيز اما كج و معوج، بيني كشيده و دستهاي استخواني با ناخن هاي سياه خميده. برق شرارت از چشمانش مي بارد. "كريچر"
دوربين از ميان دندان هاي حريص كريچر رد شده، به سياه فرومي رود. سپس در مقابل ديواري بلاكي (اين بلاك نه، اون بلاكي كه باهاش ساختمون مي سازن و بهش مي گن "بلوك") گوينده اعلام مي كند: "با حضور چند تن ديگر از هنرمندان و حضوري افتخاري دِرِك" سپس از ميان بلاك ها رد شده وارد گاراژ بلر سگ كش مي شود و چند تن ديگر از هنرمندان را نشان مي دهد.
«پايان تيتراژ»
«سكانس اول - خارجي - دره گودريك - پاسي پس از نيمه شب»
ابري تيره غم انگيزي آسمان دره گودريك را تار كرده است. ستاره ها به اعماق ابرها فرورفته اند. فقط ماه نقره فام و چندي خرد ستاره اي در اطراف آن هنوز اندك درخششي داشتند. ماه دور تر از هميشه، در حصار صخره هايي كه دره گودريك را محصور كرده بودند، با فروغي رو به خاموشي مي تابيد.
نقطه تيره كوچكي در ميان ماه پديد مي آيد. رفته رفته نقطه سياه رنگ نزديك تر آمده و بزرگ تر مي شود. لكه سياه رنگ از جلوي دوريبن رد مي شود. آرشام، در حالي كه شمشيرش را به كمر دارد، سوار بر اسب بالدار سفيدي مي گذرد. دوربين در حركت مواج شنل آرشام گم مي شود.
«سكانس دوم - داخلي - گاراژ بلر سگ كش - نيمه شب»
آرشام و دوستان قديميش در گاراژ بلر سگ كش جمع شده اند و خاطرات گذشته را مرور مي كنند. ولي شادي و شادابي هميشگي در چهره آرشام نيست. صندلي را روي دو پايه عقبي نگه داشته و غرق در افكارش است. بلر براي شوخي زير پايه صندلي مي زند و آرشام زمين مي خورد. همه مي خندند و آرشام هم لبخندي مي زند و به بهانه آب زدن به دست و صورتش از اتاق خارج مي شود.
نور ضعيف ماه از ميان بلاك ها وارد راهروي گاراژ مي شود. چشم تيزبين آرشام به ماري خاكستري مي افتد كه خود را در سايه پنهان كرده است. بهترين موقعيت براي خالي كردن خشم و اندوهي است كه درونش را گرفته است. دست برده، لوله اي محكم را بر ميدارد و به آرامي به سوي مار گام برميدارد. لوله را بلند مي كند تا با تمام قدرتش - كه كم هم نبود - آن را بر سر مار فرود آورد.
اش ويندر: "تقصير من نيست كه تو دلت گرفته"
ناگهان آرشام متوقف مي شود و دستش كه لوله را بالا برده، در هوا مي ايستد.
آرشام: "تو چطوري با من حرف مي زني؟ اصلا تو از كجا مي دوني من دلم گرفته."
اش ويندر: "هيچ كدوم از سوال هايي كه پرسيدي مهم نبودند. مهم اينه كه تو يه فكري به حالت خودت كني. وگرنه كار دست خودت و ديگرون ميدي."
آرشام: "خب مثلا چي كار كنم."
اش ويندر: "من راهنماييت مي كنم ... هان! دستتو بيار پاينن، بيار پايين ببينم چي تو دستته؟"
آرشام لوله اي را كه در دست داشت آرام پايين مي آورد: "خب لوله است ديگه."
اش ويندر: "لوله؟؟؟ تو هيچ مي دوني اين چيه تو دستت؟ اصلا بگو ببينم تو مي دوني اين چه نوع لوله ايه؟"
آرشام با باحالي مي گويد: "لوله درجه يك ويژه مك كارتي. بهترين لوله موجود در دنيا. خب كه چي؟"
اش ويندر: "آها! بگو ببينم مك كارتي كي بود؟"
آرشام: "من چه مي دونم"
اش ويندر: "مك كارتي جادوگري بود كه مثل تو دچار افسردگي شد ولي بعد از مدتي يه گنج پيدا كرد كه زندگيشو از اين رو به اون رو كرد. نه فقط بهش پول داد، بلكه بهش شهرت، خلاقيت، توانايي و خيلي چيزاي ديگه داد. ساختن همين لوله هم به خاطر همونه. تو بايد اون گنجو پيدا كني!"
آرشام: "گنجو پيدا كنم؟ وقتي مك كارتي اونو پيدا كرده خب خرجش كرده من چي رو پيدا كنم؟"
اش ويندر: "نه! اون گنج ابدي بود و هرگز نابود نميشه. تو بايد اونو پيدا كني."
آرشام: "حالا من كجا اين گنجو پيدا كنم؟"
اش ويندر: "آها! مك كارتي اواخر عمرشو تو تالار ريونكلاو تو مدرسه هاگوارتز زندگي مي كرد. بايد بري اونجا. گنج اونجاست و تو بايد پيداش كني!"
«سكانس سوم - خارجي - دشتي در راه هاگوارتز - پاسي پس از شب»
آرشام و اش ويندر كه دور بازويش پيچيده، از اسب بالدار آرشام پياده مي شوند تا كمي استراحت كنند. هنوز چشمان آنها گرم نشده كه اسب نگون بخت شيهه دردناكي مي كشد. آرشام از خواب مي پرد و به اسبش كه در حال جان دادن است، زل ميزند.
موجودي وحشتناك، با دندان هايي كه از آنها خون مي بارد، بالاي سر اسب ايستاده است. آرشام شمشيرش را كشيده و به طرف او حمله مي كند. موجود كه دستمالي كثيف بر تن داشت، به اندازه كافي سريع جاخالي نداد و شمشير آرشام زخمي بر وي زد. موجود جيغي زد و گفت: "كريچر انتقامشو مي گيره." آرشام دوباره به طرف او حمله كرد ولي موجود بشكني با دستش زد و غيب شد.
«سكانس چهارم - خارجي - زيرزمين مخفي و مخوف خوابگاه مديران - عصر»
كريچر با عصبانيت چيزهايي را ضجه مي زد. ساحره اي مشهور ملكه اسكاور با دستمالي زخم عميق كريچر را مي بست. كريچر با اشاره اي تصويري از آرشام را به آتش كشيد.
كريچر: "مي كشمش. حسابشو مي كشم. نمي ذارم دوباره پاشو بذاره اينجا"
اسكاور: "آروم باش. آروم باش. نبايد اين جوري عصباني باشي. تو كه ضرب شصتشو چشيدي ..."
كريچر: "مي كشمش. من مي كشمش. تو هم اگه راس مي گي كمكم كن حسابشو برسم."
ملكه اسكاور نيشخندي مي زند. اشاره اي به گويي روي ميز مي كند. گرد و خاك در گوي مي چرخد و تصوير درون گوي، آرشام و اش ويندر را نشان مي دهد كه در حال بالا رفتن از صخره اي بلند هستند. خنده اسكاور به قهقهه اي وحشتناك تبديل شد.
«سكانس پنجم - خارجي - صخره هايي صعب العبور - ظهر»
اش ويندر كمي جلوتر از آرشام، از صخره ها بالا مي رود و آرشام هم با جديت و تلاشي كم نظير در حال بالا رفتن از صخره هاست.
ملكه اسكاور و كريچر، در پايين صخره ها ظاهر مي شوند. اسكاور دستمالي به طرف كريچر مي گيرد و مي گويد: "بيا. اين دستمالو بگير و بذارش بالاي اون صخره. اين جلوي آرشام رو مي گيره. يادت باشه، محدوده هاگوارتز بعد از اون صخره شروع ميشه و اگه اون وارد هاگوارتز بشه، ديگه نمي توني جلوشو بگيري."
كريچر دستمال را مي گيرد و با بشكني بالاي صخره ظاهر شد. دستمال را روي صخره پهن كرد و دوباره غيب شد و كنار اسكاور ظاهر شد.
هر دو لبخندي شيطاني زدند و ناگهان انفجاري عظيم رخ داد. صخره ها فرو ريختند. آرشام و اش ويندر سقوط كردند و سنگ هاي بزرگ و كوچك بر سر و روي آنها ريخت.
«سكانس ششم - داخلي - تالار ريونكلاو - صبح»
كريچر و ملكه اسكاور در حال دوئل با هم بودند. طلسم هايشان را به سمت يكديگر مي فرستادند و تمام تلاششان را براي كشتن يكديگر مي كردند.
اسكاور: "توي دروغ گوي پست منو اين همه مدت سركار گذاشتي. براي چيزي كه وجود نداره، كل تالار و هاگوارتزو بهم ريختيم ولي هيچي پيدا نكرديم. مي كشمت كريچر!"
كريچر: "ساكت شو بدجنس آب زير كاه ..."
«سكانس هفتم - خارجي - صخره هاي مدفن آرشام و اش ويندر - سحرگاه»
خورشيد تازه در حال طلوع است. از ميان صخره هاي فروريخته، اش ويندر، خسته و زخمي بيرون مي آيد.
------------------------------------------------------
دوستان بازيگر به دل نگيرن
«آهنگ نسبتا ملايم است. با حال و هواي اساطيري و حماسي»
«تيتراژ»
تيغه يك شمشير با سرعت از جلوي دوربين رد شده، برقي مي زند و جواني كه آن را بدست دارد، آن را در غلافش مي گذارد. جوان خوش قد و قامتي است و يك مار خاكستري رنگ، دور بازوي دستي كه با آن شمشير مي زد، پيچيده بود. روي صفحه عبارات "آرشام" و "اش ويندر" هك مي شود.
دستمالي سياه به روي صفحه مي افتد و سپس دستي آن را با يك حركت ناگهاني برمي دارد. لباس فاخري دارد و تاجي روي موهاي بلند اما ژوليده اش است. "ملكه اسكاور"
ملكه اسكاور دوباره دستمالش را روي صفحه مي اندازد. دوربين عقب مي رود. دستمالي كه صفحه را پوشانده بود، به تن پوشي براي موجودي هراس آور تبديل شده است. دندان هاي تيز اما كج و معوج، بيني كشيده و دستهاي استخواني با ناخن هاي سياه خميده. برق شرارت از چشمانش مي بارد. "كريچر"
دوربين از ميان دندان هاي حريص كريچر رد شده، به سياه فرومي رود. سپس در مقابل ديواري بلاكي (اين بلاك نه، اون بلاكي كه باهاش ساختمون مي سازن و بهش مي گن "بلوك") گوينده اعلام مي كند: "با حضور چند تن ديگر از هنرمندان و حضوري افتخاري دِرِك" سپس از ميان بلاك ها رد شده وارد گاراژ بلر سگ كش مي شود و چند تن ديگر از هنرمندان را نشان مي دهد.
«پايان تيتراژ»
«سكانس اول - خارجي - دره گودريك - پاسي پس از نيمه شب»
ابري تيره غم انگيزي آسمان دره گودريك را تار كرده است. ستاره ها به اعماق ابرها فرورفته اند. فقط ماه نقره فام و چندي خرد ستاره اي در اطراف آن هنوز اندك درخششي داشتند. ماه دور تر از هميشه، در حصار صخره هايي كه دره گودريك را محصور كرده بودند، با فروغي رو به خاموشي مي تابيد.
نقطه تيره كوچكي در ميان ماه پديد مي آيد. رفته رفته نقطه سياه رنگ نزديك تر آمده و بزرگ تر مي شود. لكه سياه رنگ از جلوي دوريبن رد مي شود. آرشام، در حالي كه شمشيرش را به كمر دارد، سوار بر اسب بالدار سفيدي مي گذرد. دوربين در حركت مواج شنل آرشام گم مي شود.
«سكانس دوم - داخلي - گاراژ بلر سگ كش - نيمه شب»
آرشام و دوستان قديميش در گاراژ بلر سگ كش جمع شده اند و خاطرات گذشته را مرور مي كنند. ولي شادي و شادابي هميشگي در چهره آرشام نيست. صندلي را روي دو پايه عقبي نگه داشته و غرق در افكارش است. بلر براي شوخي زير پايه صندلي مي زند و آرشام زمين مي خورد. همه مي خندند و آرشام هم لبخندي مي زند و به بهانه آب زدن به دست و صورتش از اتاق خارج مي شود.
نور ضعيف ماه از ميان بلاك ها وارد راهروي گاراژ مي شود. چشم تيزبين آرشام به ماري خاكستري مي افتد كه خود را در سايه پنهان كرده است. بهترين موقعيت براي خالي كردن خشم و اندوهي است كه درونش را گرفته است. دست برده، لوله اي محكم را بر ميدارد و به آرامي به سوي مار گام برميدارد. لوله را بلند مي كند تا با تمام قدرتش - كه كم هم نبود - آن را بر سر مار فرود آورد.
اش ويندر: "تقصير من نيست كه تو دلت گرفته"
ناگهان آرشام متوقف مي شود و دستش كه لوله را بالا برده، در هوا مي ايستد.
آرشام: "تو چطوري با من حرف مي زني؟ اصلا تو از كجا مي دوني من دلم گرفته."
اش ويندر: "هيچ كدوم از سوال هايي كه پرسيدي مهم نبودند. مهم اينه كه تو يه فكري به حالت خودت كني. وگرنه كار دست خودت و ديگرون ميدي."
آرشام: "خب مثلا چي كار كنم."
اش ويندر: "من راهنماييت مي كنم ... هان! دستتو بيار پاينن، بيار پايين ببينم چي تو دستته؟"
آرشام لوله اي را كه در دست داشت آرام پايين مي آورد: "خب لوله است ديگه."
اش ويندر: "لوله؟؟؟ تو هيچ مي دوني اين چيه تو دستت؟ اصلا بگو ببينم تو مي دوني اين چه نوع لوله ايه؟"
آرشام با باحالي مي گويد: "لوله درجه يك ويژه مك كارتي. بهترين لوله موجود در دنيا. خب كه چي؟"
اش ويندر: "آها! بگو ببينم مك كارتي كي بود؟"
آرشام: "من چه مي دونم"
اش ويندر: "مك كارتي جادوگري بود كه مثل تو دچار افسردگي شد ولي بعد از مدتي يه گنج پيدا كرد كه زندگيشو از اين رو به اون رو كرد. نه فقط بهش پول داد، بلكه بهش شهرت، خلاقيت، توانايي و خيلي چيزاي ديگه داد. ساختن همين لوله هم به خاطر همونه. تو بايد اون گنجو پيدا كني!"
آرشام: "گنجو پيدا كنم؟ وقتي مك كارتي اونو پيدا كرده خب خرجش كرده من چي رو پيدا كنم؟"
اش ويندر: "نه! اون گنج ابدي بود و هرگز نابود نميشه. تو بايد اونو پيدا كني."
آرشام: "حالا من كجا اين گنجو پيدا كنم؟"
اش ويندر: "آها! مك كارتي اواخر عمرشو تو تالار ريونكلاو تو مدرسه هاگوارتز زندگي مي كرد. بايد بري اونجا. گنج اونجاست و تو بايد پيداش كني!"
«سكانس سوم - خارجي - دشتي در راه هاگوارتز - پاسي پس از شب»
آرشام و اش ويندر كه دور بازويش پيچيده، از اسب بالدار آرشام پياده مي شوند تا كمي استراحت كنند. هنوز چشمان آنها گرم نشده كه اسب نگون بخت شيهه دردناكي مي كشد. آرشام از خواب مي پرد و به اسبش كه در حال جان دادن است، زل ميزند.
موجودي وحشتناك، با دندان هايي كه از آنها خون مي بارد، بالاي سر اسب ايستاده است. آرشام شمشيرش را كشيده و به طرف او حمله مي كند. موجود كه دستمالي كثيف بر تن داشت، به اندازه كافي سريع جاخالي نداد و شمشير آرشام زخمي بر وي زد. موجود جيغي زد و گفت: "كريچر انتقامشو مي گيره." آرشام دوباره به طرف او حمله كرد ولي موجود بشكني با دستش زد و غيب شد.
«سكانس چهارم - خارجي - زيرزمين مخفي و مخوف خوابگاه مديران - عصر»
كريچر با عصبانيت چيزهايي را ضجه مي زد. ساحره اي مشهور ملكه اسكاور با دستمالي زخم عميق كريچر را مي بست. كريچر با اشاره اي تصويري از آرشام را به آتش كشيد.
كريچر: "مي كشمش. حسابشو مي كشم. نمي ذارم دوباره پاشو بذاره اينجا"
اسكاور: "آروم باش. آروم باش. نبايد اين جوري عصباني باشي. تو كه ضرب شصتشو چشيدي ..."
كريچر: "مي كشمش. من مي كشمش. تو هم اگه راس مي گي كمكم كن حسابشو برسم."
ملكه اسكاور نيشخندي مي زند. اشاره اي به گويي روي ميز مي كند. گرد و خاك در گوي مي چرخد و تصوير درون گوي، آرشام و اش ويندر را نشان مي دهد كه در حال بالا رفتن از صخره اي بلند هستند. خنده اسكاور به قهقهه اي وحشتناك تبديل شد.
«سكانس پنجم - خارجي - صخره هايي صعب العبور - ظهر»
اش ويندر كمي جلوتر از آرشام، از صخره ها بالا مي رود و آرشام هم با جديت و تلاشي كم نظير در حال بالا رفتن از صخره هاست.
ملكه اسكاور و كريچر، در پايين صخره ها ظاهر مي شوند. اسكاور دستمالي به طرف كريچر مي گيرد و مي گويد: "بيا. اين دستمالو بگير و بذارش بالاي اون صخره. اين جلوي آرشام رو مي گيره. يادت باشه، محدوده هاگوارتز بعد از اون صخره شروع ميشه و اگه اون وارد هاگوارتز بشه، ديگه نمي توني جلوشو بگيري."
كريچر دستمال را مي گيرد و با بشكني بالاي صخره ظاهر شد. دستمال را روي صخره پهن كرد و دوباره غيب شد و كنار اسكاور ظاهر شد.
هر دو لبخندي شيطاني زدند و ناگهان انفجاري عظيم رخ داد. صخره ها فرو ريختند. آرشام و اش ويندر سقوط كردند و سنگ هاي بزرگ و كوچك بر سر و روي آنها ريخت.
«سكانس ششم - داخلي - تالار ريونكلاو - صبح»
كريچر و ملكه اسكاور در حال دوئل با هم بودند. طلسم هايشان را به سمت يكديگر مي فرستادند و تمام تلاششان را براي كشتن يكديگر مي كردند.
اسكاور: "توي دروغ گوي پست منو اين همه مدت سركار گذاشتي. براي چيزي كه وجود نداره، كل تالار و هاگوارتزو بهم ريختيم ولي هيچي پيدا نكرديم. مي كشمت كريچر!"
كريچر: "ساكت شو بدجنس آب زير كاه ..."
«سكانس هفتم - خارجي - صخره هاي مدفن آرشام و اش ويندر - سحرگاه»
خورشيد تازه در حال طلوع است. از ميان صخره هاي فروريخته، اش ويندر، خسته و زخمي بيرون مي آيد.
------------------------------------------------------
دوستان بازيگر به دل نگيرن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1385/11/18 18:18:27
ویرایش شده توسط درک در 1385/11/18 18:32:13
ویرایش شده توسط درک در 1385/11/18 18:32:13
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 آبان 1388 17:55
از: بعد از پل, دست راست دومين كوچه
پستها:
182

پس از ساعت ها كار و خواندن بيش از 180 فيلم كوتاه و بلند (از اسكار قبلي تا اينجا)
هيئت داوران پس از تاخير نسبي نامزد هاي دريافت جايزه ي اسكار رو اعلام كرد:
نامزد بهترين كارگرداني:
عيادت اسكاور (دامبلدور سابق)
ديكتاتور بزرگ بيگانه
شغل اسكاور (دامبلدور سابق)
نامزد بهترين فيلم نامه:
شغل اسكاور (دامبلدور سابق)
ميان عشق و وظيفه لوسيوس مالفوي
چپ دست كوين ويتباي
نامزد بهترين بازيگر مرد:
سر تانكيان ---- براي حضور اكثر فيلم هايي كه خوندم.
ادي ماكاي --- براي فيلم فرار بزرگ آوريل و يه فيلم ديگه كه خودش قبلنا زده بود.
زاخارياس اسميت --- مستند پس از سالها خاموشي
نامزد بهترين بازيگر زن:
نارسيسا بلك اسم فيلم رو گم كردم ولي مال لوسيوس بود.
آنيتا دامبلدور براي فيلم عشق + 2
هدويگ براي فيلم هدي جغده
نامزد بهترين تيتراژ:
متاسفانه هيچ تيتراژي مورد پسند هيئت داوري قرار نگرفت.
ولي خاطره ي موسيقي "كاسه ات رو بيار ماست بگير" اثر ققي
در ذهن ها فقط! باقي مي مونه.
نامزد لوح زرين جشنواره براي : (جايزه اي ندارد)
مستند هالي ويزارد --- سوروس اسنيپ
پس از سالها خاموشي --- كمپاني اچ او سي
خصوصا فصل اول به كارگرداني ادوارد جك.
اگه دوست داريد
در آكادمي اسكار راي بدين
و بي تاثير هم نيست. و هيئت داوران رو در انتخاب هرچه دقيق تر اثر برتر كمك كنيد.
متشكر از صبر شما.
با نفرت بي پايان.
بيگانه
هيئت داوران پس از تاخير نسبي نامزد هاي دريافت جايزه ي اسكار رو اعلام كرد:
نامزد بهترين كارگرداني:
عيادت اسكاور (دامبلدور سابق)
ديكتاتور بزرگ بيگانه
شغل اسكاور (دامبلدور سابق)
نامزد بهترين فيلم نامه:
شغل اسكاور (دامبلدور سابق)
ميان عشق و وظيفه لوسيوس مالفوي
چپ دست كوين ويتباي
نامزد بهترين بازيگر مرد:
سر تانكيان ---- براي حضور اكثر فيلم هايي كه خوندم.
ادي ماكاي --- براي فيلم فرار بزرگ آوريل و يه فيلم ديگه كه خودش قبلنا زده بود.
زاخارياس اسميت --- مستند پس از سالها خاموشي
نامزد بهترين بازيگر زن:
نارسيسا بلك اسم فيلم رو گم كردم ولي مال لوسيوس بود.
آنيتا دامبلدور براي فيلم عشق + 2
هدويگ براي فيلم هدي جغده
نامزد بهترين تيتراژ:
متاسفانه هيچ تيتراژي مورد پسند هيئت داوري قرار نگرفت.
ولي خاطره ي موسيقي "كاسه ات رو بيار ماست بگير" اثر ققي
در ذهن ها فقط! باقي مي مونه.
نامزد لوح زرين جشنواره براي : (جايزه اي ندارد)
مستند هالي ويزارد --- سوروس اسنيپ
پس از سالها خاموشي --- كمپاني اچ او سي
خصوصا فصل اول به كارگرداني ادوارد جك.
اگه دوست داريد
در آكادمي اسكار راي بدين
و بي تاثير هم نيست. و هيئت داوران رو در انتخاب هرچه دقيق تر اثر برتر كمك كنيد.
متشكر از صبر شما.
با نفرت بي پايان.
بيگانه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیگانه در 1385/11/15 15:24:51
جزئیات کاربر

بیگانه را بکش دو
با حضور
كوئيرل در نقش استاد
هری پاتر
سارا اونز
برادر بود
آنيتا
بیگانه
بارون خون آلود
چو چانگ
در نقش دانش آموزان
با حضور افتخاري کریچر
محصولی از كريچرز پيكچرز
تامین بودجه از صندوق ذخیره ی ارضی
اين فيلم بازسازي يك اثر موفق قديميست
دوربين از روي جنگل ممنوعه رد ميشه به درياچه ميرسه از روي سطح دريچه هم رد ميشه و به هاگوارتز ميرسه و بعد از عبور از برج گريفندور وارد برج ميشه و بعد از عبور از راهروها جلوي در يكي از كلاسا ميايسته( همه ي اينا با سرعت بالاست)
روي در نوشته
سالن امتحانات دانش آموزان تجديدي
دوربين وارد كلاس ميشه
يك زن در حالي كه يك سري ورقه دستشه داره بين بچه ها قدم ميزنه ( كوئريل در نقش زن بازي كرده)
كوئيرل :خوب از همین الان امتحان شروع میشه جزوه هاتون رو ببندین و با هم صحبت نکنین
و به هر كدوم يك برگه ميده
در رديف اول پسري آذرخشي نشسته
هری سوالاش رو نگاه می کنه
سوال 1) اولین در را چه کسی اختراع کرد
هری زير لب: ای بابا این چیه دیگه بیگانه..... بیگانه....سوال 1
بیگانه به صورت كاملا تابلو : اه نکن
خانوم اجازه این هری ما رو اذیت میکنه
كوئيرل: هری ساکت باش وگر نه ورقت رو میگیرم
هری در حالي كه بيگانه رو سيخونك ميزنه: هوی بیگانه ی نامرد حد اقل ورقت رو این ور تر بگیر تا خودم نگاه کنم
بیگانه:خانوم این هری از رو ما تقلب میکنه
كوئيرل: هری بلند شو برو بیرون کلاس وایسا از امتحان محرومی
هری مي افته به عجز و لابه: خانوم تو رو خدا ببخشید

كوئيرل: نمیشه برو بیرون
آنيتا اون ور تر سوال 1 رو بی خیال شده رفته سوال 2
سوال2) دلایل اعتماد دانبلدور به اسنیپ
هرمیون: یعنی چی؟
آنيتا: خانوم اجازه سوال 2تو کتا ب نیست
بقیه که هنوز سر سوال 1 تو گل گیر کردن: نوچ .... نوچ( صداي اعتراض ملت)
كوئيرل: آنيتا نظم جلسه رو به هم نزن
آنيتا: خانوم به این مطلب هیچ جا اشاره نشده
بقیه: ای بابا خانوم این آنيتا حواس ما رو پرت میکنه
آنيتا: خانوم.....
كوئيرل: آنيتا بلند شو برو بیرون
آنيتا: خانوم تو رو خدا
كوئيرل: زود باش وقت جلسه رو نگیر
بقیه میرسن سوال 2
بقیه: اِ این چیه خانوم این تو کتاب نیست
ما این رو نخوندیم
نوچ.... نیچ... نوچ
كوئيرل: شلوغ نکنین
نوچ .......... نيچ ....
کافیه
نوچ .......... نيچ ....
باشه سوال 2 حذف میشه
بیگانه اون ور تر سوال 1 رو نوشته سوال 2 حذف شده رسیده سوال 3
سوال3) کوئیدیچ چند تا توپ دارد؟
بیگانه: مرده شور این شانس من رو ببرن بارون.....بارون....( در اينجا به صورت سير نويس نوشته ميشه كه بارون قبلا كرام بوده و كوئيديچ حاليشه)
بارون: چی میگی؟
بیگانه: سوال 3 چی میشه
بارون: سوال 1 رو بگی سوال 3 رو میگم
بیگانه: باشه بگو
بارون جواب سوال 3 رو میگه
بارون: حالا بگو سوال 1 چی میشه
بیگانه: خانوم اجازه این کرام گیر داده میگه جواب سوال 1 رو به بگو
كوئيرل:کرام زود بلند شو برو بیرون
بارون: خانوم تو رو خدا
كوئيرل: زود
گیلدی اون ور تر سوال 1 و 3 رو بی خیال شده رسیده سوال 4
سوال4) آب قلیل با آب کر چه فرقی میکنه
گیلدی: ای بابا این چه سوالیه باز برادر بود ....برادر بود ...سوال 4 ( مجددا زير نويس: برادر بود همون برودريك بوده كه قبلا برادر حميد بوده)
برادر بود: تو خجالت نمی کشی این سوال سهل و بس آسان رو بلد نیستی
گیلدی: برادر قاطی کردم وگر نه میدونستم
برادر بود: امکان نداره یادت رفته باشه حتما از اول نمی دونستی
گیلدی: گیر نده بگو
كوئيرل : اونجا چه خبره
بیگانه: خانوم اجازه گیلدی و برادر بود دارن تقلب میکنن
گیلدی: به تو چه خانوم دروغ میگه داشتم پاک کن میگرفتم
برادر بود: استغفر ا
...كوئيرل: زود باشین برین بیرون
در همين حين کریچر می یاد تو
کریچر: سلام خانوم براتون چایی آوردوم( مثلا عملس
)بیگانه: به ما چایی نمیدی
کریچر: نه چایی فقط برای مراقب هاس
بیگانه: اما من چایی میخوام
کریچر: نمی شه
بیگانه بلند میشه و با کریچر در گیر میشه

چو اون ور تر فقط سوال 3 رو نوشته و رسیده سوال 5
سوال5) سه طلسم نا بخشودنی نام ببرید
چو:

چو يك بار ديگه به سوال نگاه ميكنه و يك نگاه به اطراف ميكنه و از درگيري به وجود اومده استفاده ميكنه
چو: هری....هری
هری از لای در توی کلاس رو نگاه میکنه
چو: هری 3 تا طلسم خفن بگو
همه ی اونایی که بیرونن : نگو....... بهش نگو....... نمرش از ما بیشتر میشه
هری:
گناه داره بنویس چو جانهری: اسکر جیفای , ایم پرویوس, الوهومورا
اونایی که بیرونن :

چو بر میگرده جواب رو بنویسه که میبینه کریچر و بیگانه دعوا رو ول کردن و به همراه كوئيرل دارن اونو نگاه میکنن
کریچر میره بقیه ی چایی ها رو بده
كوئيرل: شما اونجا داشتین چی کار میکردین دوشیزه چانگ ؟
چو: هیچی خانوم هری ازمون پاک کن میخواست
همه:

كوئيرل: بفرمایید بیرون لطفا
بیگانه که به زور چایی كوئيرل رو گرفته و خورده رسیده سوال 9 که كوئيرل میگه وقت تمومه ورقه هاتون رو بگیرین بالا
تصوير سياه ميشه
تصوير روشن ميشه و زير اون نوشته ميشه
روز اعلام نتایج
كوئيرل در حالي كه در طول اتاق قدم ميزنه و همه رو به روش نشستن :نمره هاتون رو میخونم شاید یکم خجالت کشیدین
هری پاتر صفر
بیگانه::lol2:
آنيتا: صفر
بیگانه::lol2:
بارون خون آلود دو
بیگانه:

گیلدروی لاکهارت صفر
بیگانه:

برادر بود دو
بیگانه:

چو چانگ دو
بیگانه:


كوئريل: این ورق مال کیه نه اسم داره نه فامیل ولی همه ی سوال ها رو جواب داده
همه: اووووووووو چی جوری وقت کرده
سارا اونز: مال منه.... من .....منه...
كوئيرل: سارا اونز صفر
بیگانه:


سارا: چرا؟
كوئيرل: برای اینکه برای هر 10 تا سوال یک جواب رو نوشتی که اونم اشتباه بوده
بیگانه: پس ما چی خانوم
كوئيرل: ورقه ی تو گم شده بیگانه دوباره باید امتحان بدی
بیگانه:

همه:



دوربين از كلاس دور ميشه و جمع خندان بچه ها رو ترك ميكنه و تيترا ميياد بالا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریچر در 1385/11/14 23:28:16
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
جزئیات کاربر

کارخانه پت گودریگ تقدیم میکند:
خروج از پریوت درایو
بازیگران:هری و رون و هرمیون و ...
چند روز از خروج هری از هاگوارتز می گذشت. ولی هری نمی توانست آن صحنه را فراموش کند. سوروس...لطفا...سوروس.اواداکداورا... . هری واقعا نمیدانست چه اتفاقی افتاده از پشت روی تختش افتاده بود. به سقفی پر از تار عنکبوت خیره شده بود.صدای دادهای بلند دادلی و عمو ورنون از طبقهی پایین میامد. اما هیچ چیز نمی توانست مزاحم افکار هری هری بشود.
هری فقط به یک چیز فکر میکرد: انتقام. انتقام از اسنیپ. کسی که پدرش را در دوران مدرسه زجز می داد وبعد پیش گویی را برای ولدمورت شرح داده بود و پدر و مادرش را به کام مرگ فرستاده بود.سپس با تأخیری که در خبر دادن به محفل کرده بود کرده بود باعث شده بود پدر خوانده اش که جای پدرش را گرفته بود بمیرد. وحالا یکی از نزدیکتری افراد را به هری کشته بود. دامبلدور بزرگترین جادوگری که هری میشناخت.کسی که از همه بیشتر بر گردن اسنیپ حق داشت توسط خود اسنیپ کشته شد. هری یک لحظه از جایش بلند شد.صدای دادلی و عمو ورنون قطع شده بود گویا به توافق رسیده بودند. اما حالا در سر هری آشوبی بود. چه سکوت عجیبی. حتی صدای دستمال خاله پتونیا که انگار قصد داشت با آن دیوار را سوراخ کند قطع شده بود. سکوت و احترام گذاشتن به دیگران عجیب ترین چیز در خانه دورسلی ها بود.
به آرامی در را باز کرد. از پله ها پایین رفت.خاله پتونیا و دادلی و عمو ورنون در گوشه ای از خانه بیهوش افتاده بودند. هری با سرعت بهسمت آنها دوید. ولی قبل از این که به آنها برسد. جهش برق قرمزی را در اتاق احساس کرد. به سرعت برگشت و از تعجب فریاد زد ولی قبل از اینکه فریادش را تمام کند طلسم قرمز به او خورده بود و روی زمین افتاد. نمی توانست حرکت کند.نمیدانست برای چی تعجب کرد. برای اینکه ناگهان آن طلسم را دیده بود. یا اینکه دراکو مالفوی داشت به سرعت به سمتش می آمد!
خیلی عجیب بود ولی نه از نگاه شرورش خبری بود نه از لبخند بی معنی که همیشه همراهش بود. آرام به سمت هری آمد و گفت: سلام پاتر منو یادت میاد؟ فکر نکنم ذهن ضعیفت اینقدرتوانایی داشته باشه.
هری اگر میتوانست حتما اونو با دستای خودش میکشت.حالا مالفوی بالای سر هری رسیده بود آرام چوبش را در آورد و به سمت هری گرفت.دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد.
اما بر خلاف فکر هری مالفوی اونو آزاد کرد.هری خیلی آرام بلند شد. مثل اینکه یک رویأ بود.
مالفوی گفت: زود باش قبل از اینکه مأمورای وزارت خونه بیان سراغ اینا(با چوبش به دورسلی ها اشاره میکرد) وسایلت رو جمع کن بریم.
هری که گیج شده بود پرسید:کجا؟
مالفوی که انگار کمی عصبی بود گفت: محفل ققنوس.
هری که حالا کاملا بلند شده بود با تردید و کمی هم خشم به مالفوی نگاه میکرد.
مالفوی گفت:اگه میخواستم بکشمت حالا زنده نبودی حالا هم زود باش. من حوصله ندارم همه چیزو تو محفل می فهمی.
ده دقیقه بعد هری حاضر شده بود. نمیدانست چرا ولی حسی بهش میگفت که به مالفوی اعتماد کند.
هری گفت: چطوری میریم؟
مالفوی جواب داد: آپارات میکنیم.
هری گفت: ولی من که امتحان ندادم.
مالفوی که به سمت در میرفت گفت: پس چطوری پارسال دامبلدور رو آوردی به هاگزمید؟
هری که با تعجب در جایش خشک شده بود پرسید: ولی تو از کجا میدانی؟
مالفوی در را باز کرد و گفت: جواب هایت را در محفل میگیری.
خروج از پریوت درایو
بازیگران:هری و رون و هرمیون و ...
چند روز از خروج هری از هاگوارتز می گذشت. ولی هری نمی توانست آن صحنه را فراموش کند. سوروس...لطفا...سوروس.اواداکداورا... . هری واقعا نمیدانست چه اتفاقی افتاده از پشت روی تختش افتاده بود. به سقفی پر از تار عنکبوت خیره شده بود.صدای دادهای بلند دادلی و عمو ورنون از طبقهی پایین میامد. اما هیچ چیز نمی توانست مزاحم افکار هری هری بشود.
هری فقط به یک چیز فکر میکرد: انتقام. انتقام از اسنیپ. کسی که پدرش را در دوران مدرسه زجز می داد وبعد پیش گویی را برای ولدمورت شرح داده بود و پدر و مادرش را به کام مرگ فرستاده بود.سپس با تأخیری که در خبر دادن به محفل کرده بود کرده بود باعث شده بود پدر خوانده اش که جای پدرش را گرفته بود بمیرد. وحالا یکی از نزدیکتری افراد را به هری کشته بود. دامبلدور بزرگترین جادوگری که هری میشناخت.کسی که از همه بیشتر بر گردن اسنیپ حق داشت توسط خود اسنیپ کشته شد. هری یک لحظه از جایش بلند شد.صدای دادلی و عمو ورنون قطع شده بود گویا به توافق رسیده بودند. اما حالا در سر هری آشوبی بود. چه سکوت عجیبی. حتی صدای دستمال خاله پتونیا که انگار قصد داشت با آن دیوار را سوراخ کند قطع شده بود. سکوت و احترام گذاشتن به دیگران عجیب ترین چیز در خانه دورسلی ها بود.
به آرامی در را باز کرد. از پله ها پایین رفت.خاله پتونیا و دادلی و عمو ورنون در گوشه ای از خانه بیهوش افتاده بودند. هری با سرعت بهسمت آنها دوید. ولی قبل از این که به آنها برسد. جهش برق قرمزی را در اتاق احساس کرد. به سرعت برگشت و از تعجب فریاد زد ولی قبل از اینکه فریادش را تمام کند طلسم قرمز به او خورده بود و روی زمین افتاد. نمی توانست حرکت کند.نمیدانست برای چی تعجب کرد. برای اینکه ناگهان آن طلسم را دیده بود. یا اینکه دراکو مالفوی داشت به سرعت به سمتش می آمد!
خیلی عجیب بود ولی نه از نگاه شرورش خبری بود نه از لبخند بی معنی که همیشه همراهش بود. آرام به سمت هری آمد و گفت: سلام پاتر منو یادت میاد؟ فکر نکنم ذهن ضعیفت اینقدرتوانایی داشته باشه.
هری اگر میتوانست حتما اونو با دستای خودش میکشت.حالا مالفوی بالای سر هری رسیده بود آرام چوبش را در آورد و به سمت هری گرفت.دیگر کاری از دست کسی بر نمی آمد.
اما بر خلاف فکر هری مالفوی اونو آزاد کرد.هری خیلی آرام بلند شد. مثل اینکه یک رویأ بود.
مالفوی گفت: زود باش قبل از اینکه مأمورای وزارت خونه بیان سراغ اینا(با چوبش به دورسلی ها اشاره میکرد) وسایلت رو جمع کن بریم.
هری که گیج شده بود پرسید:کجا؟
مالفوی که انگار کمی عصبی بود گفت: محفل ققنوس.
هری که حالا کاملا بلند شده بود با تردید و کمی هم خشم به مالفوی نگاه میکرد.
مالفوی گفت:اگه میخواستم بکشمت حالا زنده نبودی حالا هم زود باش. من حوصله ندارم همه چیزو تو محفل می فهمی.
ده دقیقه بعد هری حاضر شده بود. نمیدانست چرا ولی حسی بهش میگفت که به مالفوی اعتماد کند.
هری گفت: چطوری میریم؟
مالفوی جواب داد: آپارات میکنیم.
هری گفت: ولی من که امتحان ندادم.
مالفوی که به سمت در میرفت گفت: پس چطوری پارسال دامبلدور رو آوردی به هاگزمید؟
هری که با تعجب در جایش خشک شده بود پرسید: ولی تو از کجا میدانی؟
مالفوی در را باز کرد و گفت: جواب هایت را در محفل میگیری.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/12
آخرین ورود: دوشنبه 28 تیر 1389 12:53
از: اينجا... شايدم اونجا... شايدم هيچ جا
پستها:
362

ریون پیکچرز تقدیم می کند:
سهم من
(با اقتباس از رمانی به همین نام)
ژانر:تخیلی-مفهومی-سیاسی-اجتماعی
کارگردان: ققی کیفسون
تهیه کننده:فنگول سگ توله
بازیگران: هری پاتر در نقش عامل استکبار
کوییرل در نقش حامی عامل استکبار
کاچار در نقش عامل ضد استکبار
برودریک بود در نقش عامل خودشیرین
سرژ در نقش عامل خفن
اسکی در نقش عامل بی گناه ولی مشکوک
آنیتا در نقش عامل ناراحت!
بینز در نقش عامل روح
الکسا در نقش عامل فحش دهنده به در و دیوار
پنه لوپه کلیر واتر در نقش عامل ناظر حساس
رزی در نقش عامل ناظر تشنه ی قدرت
و ...
صفحه در ابتدا سیاهه ! صدای تلق تولوقی به گوش میرسه و بعد از اون صدای صحبت چند نفر با همدیگه:
- این جوری نمیشه ادامه داد! باید جلوشونو بگیریم!
-آره موافقم!
-خدمتکار! به افتخار این موفقیت دو تا گیلاس شرا...
صدای اهم حاکی از خشمی به گوش میرسه!
-بله بله! منظورم اینه که دو تا لیوان نوشیدنی کره ای برای ما بیار!
=======
روز بعد، تالار عمومی ریون کلاو
همه ی اعضای تالار ریون کنار شومینه جمع شدن و دارن صحبت و گفتگو (ازون لحاظ نه! ازون لحاظ!) می کنن . همه دور هم خوشحالن و جمع راحت و صمیمی ای به نظر می رسه. هر از گاهی از هر سو صدای قهقهه ای به گوش می رسه و بعد به صورت اپیدمی، همه گیر میشه و همه به حالت خنده غلتان در میان!
دوربین که با مشاهده ی این جمعیت الکی خوش احساس تهوع بهش دست داده، می چرخه و از در ورودی فیلم برداری می کنه . بعد از چند ثانیه در تکان خفیفی می خوره و هیکلی که به دلیل وجود نور زیاد در بک گراندش ضد نور به نظر میرسه وارد میشه. کم کم تصویر واضح تر میشه و دوربین چهره ی تکیده و درازی رو که بی شباهت به چوب اسکی دستمال دار(!) نبود نشون میده!
صحبت بچه ها خیلی گرم بوده و هیچکس متوجه ورود یه آدم تازه وارد به جمعشون نمیشه! تازه وارد نفس عمیقی می کشه و داد می زنه:
-سلام بچه ها! من اسکاور یا اسکی یا همون دامبل قدیمی هستم! اومدم اینجا تا با هم و به کمک هم سایتو بترکونیم! همه تونو دوست دارم!
هیچ کس از جاش تکون نمی خوره و تنها حرکت، حرکت یه لیوانه که از روی میز عسلی به زمین می افته!(نشون دهنده ی شوک افراده مثلا! این حرکت نمادینه!)
اسکی:خب خوشحالی در چشمان همه تون موج میزنه کاملا مشهوده! سلام سرژ رفیق قدیمی چطوری ؟! اوه خدای من بری تو هنوزم خل و چل موندی نه؟! اونجا رو ببین آوریل رو! یادته چه دورانی با هم داشتیم ؟! اوه کریچ...
کل افراد همچنان ساکت موندن و دارن به حرکات اسکی نگاه می کنن! اسکی در حالیکه صداش رو به خاموشی میره سرشو می اندازه پایین و یه گوشه می شینه و با دستمالاش مشغول میشه!
بچه ها باز هم مشغول صحبت کردن میشن و در حالیکه نگاه های مشکوکیوسانه ای به اسکی می اندازن با شک و تردید اون رو هم در جمع خودشون راه میدن و با همدیگه مشغول صحبت و اینا میشن!
ناگهان صدای رعد و برقی به گوش میرسه و برقا میره! صدای نفس نفس بچه ها شنیده میشه و کم کم صدای پچ پچی شنیده میشه و در با صدای ناله مانندی باز و بسته میشه!
پچ پچ حاکی از اعتراض اعضا:
- یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!
-همه ی بچه ها که هستن که!
-من یکی که حوصله ی یه عضو تازه وارد دیگه رو ندارم!
...
ســـــــــــــــــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!!!!!!
بچه ها در حالی که هم عصبانی شدن و هم کنجکاو سکوت می کنن!
برقا دوباره میاد و تلار دوباره نورانی میشه! نور شدید چشم بچه ها رو میزنه و برای چند لحظه همه دستشونو میگیرن جلوی چشمشون تا به نور عادت کنن . بعد از حدود ده ثانیه همه می تونن فرد یا افرادی رو که جلوشون وایسادن رو ببینن!
و اونا کسی نیستن به جز... بابای من و عمه م!
خب این صحنه برای افزایش هیجان بود و قصد دیگه ای از نوشتن این خط در اینجا نبوده! تکرار میکنیم! ضبط میشه....3...2...1!
و اونا کسی نیستن به جز... کوئیرل و هری در حالی که فیگور بتمن و رابین رو گرفتن با حالت تکبر آمیزی به اعضا نگاه می کنن!
کریچ: ببخشید....شما؟!
هری: معرفی می کنم کارآگاه شمسی و اینم دستیارم مادام...یعنی مستر...چیزه! نه! اشتباه شد منظورم اینه که من ناظر جدید بیدم اومدم که بر تالار شما نظارت داشته باشم شنیدم بی ناموسی توش زیاد هست و من بسیار مخالفم! ایشون هم اشانتیون هستن که همراه منه در این تالار که دور هم بخندیم و خوشحال باشیم!
ملت:
پنی: یعنی چی آقا مگه ما اینجا نقش بوقو ایفا می کنیم خب ما هم نظارت می کنیم دیگه یعنی چه ؟! شما با این حرکات به ما توهین می کنین اصلا من دیگه نمی خوام ناظر باشم!
و اشک هاش مثل قطرات الماس(همون فواره!) بر زمین میریزه!
رزی:نه تو چقد خنگی پنی ما الان باید با اینا همکاری کنیم! می دونی اگه همکاری کنیم چی میشه ؟! اون وقت من مدیر میشم و تو... تو هیچی همون جوری ناظر می مونی اما می دونی چقد باحال میشه اگه من مدیر بشم؟! می دونی ؟! بعد پولدار میشم دیگه هم جلو اسکی کم نمیارم!
پنی همچنان اشک میریزه!
برودریک در حالی که نقش شاعر برره ای رو بر عهده داره: چه سری چه دمی عجب پایی! چقد تو جیگری هانی! نفس من بیدی! اون منو مدیریتو رد کن بده بیاد!!! یالا....بیا پیشم یالا...دل من تنگه...برای تووووووو!
فرد ریش دار مشکوکی در حالی که عینک آفتابی زده و کلاه شاپو گذاشته و سیگار برگ میکشه(تیریپ این رئیسای مافیا) به صورت مشکوکی نگاهی به دور و برش می اندازه و از تو جیبش یه واکی تاکی در میاره!
-الو ققی! این بری خیلی نامرده! خیلی زیرآب زنه! آبروی هر چی حذبیه برده...آره! الانم داره پاچه ی عله رو می خارونه! ...منم همین فکرو می کنم! به نظرم تاریخ مصرفش گذشته... دیگه جاش تو حذب نیست...تمام!
بعد از مدتی هری در تالار کنگر می خوره و لنگر می اندازه و تمام اعضای تالار برای راحتی هر چه بیشتر اون در تکاپوئن و در ظاهر از اومدنش خوشحالن!! اما عله هیچوقت متوجه اعلامیه هایی که در ساعاتی که اون خوابه در بین اعضا پخش میشه(
)، نمیشه!
بعد از مدتی! کجا؟! خونه ی آقا شجاع! خب همونجایی که قبلا بودیم دیگه خنگول!
=====
عله: شما دیگه حق ندارین ترین ها رو برگزار کنین! بعدشم اینکه شما نباید یه تاپیکه مخصوص گفت و گو داشته باشین! همه ش رول!! همین که گفتم! حرف نباشه!
کاچار:نــــــــــــــــــــه! نمیشه که یعنی چی این چه وضعیتیه!!!
الکسا: آره موافقم بوقی بووووووووق بوووق بوق!!
عله: چیزی گفتی شما؟!
الکسا: بله! با کاچار بودم! میگم که این کاچار چرا انقد مزخرف میگه؟!
کاچار:چی؟!
الکسا:ولم کنین بابا با خودم بودم!!
آنیتا:آقا رول های شما بی ناموسیه من نمی خوام حضور داشته باشم شماها منو اذیت می کنین!
بینز: تو چی میگی اصلا؟! هووو!(این هو در حقیقت به منی Ho میباشد!) می زنمتا!!! هوووووووو هوووووووووو(اما این هو به معنی Hou می باشد که نام آوای ارواح است!)
عله: شما هیچ حقی نداری! من دولت تعیین می کتم! من استکبارم! من زیر بار قانون نمیرم!! هر چی میگم شما باید بگین چشم!!
اسکی در حالی که در چشمانش برق معصومیت موج می زند:
-پس سهم ما چی؟!
عله: شماها هیچ حقی ندارین! همه تونو می زنم! موهاااااااااااااااااا
اعضا همه گی آه عمیقی می کشن و مشغول کار های روزانه شون میشن ، با این تفاوت که جرقه ای در ذهن همه شون روشن شده، جرقه ای که به یک چیز منجر میشه...
انقلاب!
(صدای شر شر آب و چهچهه ی پرندگان به گوش میرسد!)
سهم من
(با اقتباس از رمانی به همین نام)ژانر:تخیلی-مفهومی-سیاسی-اجتماعی
کارگردان: ققی کیفسون
تهیه کننده:فنگول سگ توله
بازیگران: هری پاتر در نقش عامل استکبار
کوییرل در نقش حامی عامل استکبار
کاچار در نقش عامل ضد استکبار
برودریک بود در نقش عامل خودشیرین
سرژ در نقش عامل خفن
اسکی در نقش عامل بی گناه ولی مشکوک
آنیتا در نقش عامل ناراحت!
بینز در نقش عامل روح
الکسا در نقش عامل فحش دهنده به در و دیوار
پنه لوپه کلیر واتر در نقش عامل ناظر حساس
رزی در نقش عامل ناظر تشنه ی قدرت
و ...
صفحه در ابتدا سیاهه ! صدای تلق تولوقی به گوش میرسه و بعد از اون صدای صحبت چند نفر با همدیگه:
- این جوری نمیشه ادامه داد! باید جلوشونو بگیریم!
-آره موافقم!
-خدمتکار! به افتخار این موفقیت دو تا گیلاس شرا...
صدای اهم حاکی از خشمی به گوش میرسه!
-بله بله! منظورم اینه که دو تا لیوان نوشیدنی کره ای برای ما بیار!
=======
روز بعد، تالار عمومی ریون کلاو
همه ی اعضای تالار ریون کنار شومینه جمع شدن و دارن صحبت و گفتگو (ازون لحاظ نه! ازون لحاظ!) می کنن . همه دور هم خوشحالن و جمع راحت و صمیمی ای به نظر می رسه. هر از گاهی از هر سو صدای قهقهه ای به گوش می رسه و بعد به صورت اپیدمی، همه گیر میشه و همه به حالت خنده غلتان در میان!
دوربین که با مشاهده ی این جمعیت الکی خوش احساس تهوع بهش دست داده، می چرخه و از در ورودی فیلم برداری می کنه . بعد از چند ثانیه در تکان خفیفی می خوره و هیکلی که به دلیل وجود نور زیاد در بک گراندش ضد نور به نظر میرسه وارد میشه. کم کم تصویر واضح تر میشه و دوربین چهره ی تکیده و درازی رو که بی شباهت به چوب اسکی دستمال دار(!) نبود نشون میده!
صحبت بچه ها خیلی گرم بوده و هیچکس متوجه ورود یه آدم تازه وارد به جمعشون نمیشه! تازه وارد نفس عمیقی می کشه و داد می زنه:
-سلام بچه ها! من اسکاور یا اسکی یا همون دامبل قدیمی هستم! اومدم اینجا تا با هم و به کمک هم سایتو بترکونیم! همه تونو دوست دارم!

هیچ کس از جاش تکون نمی خوره و تنها حرکت، حرکت یه لیوانه که از روی میز عسلی به زمین می افته!(نشون دهنده ی شوک افراده مثلا! این حرکت نمادینه!)
اسکی:خب خوشحالی در چشمان همه تون موج میزنه کاملا مشهوده! سلام سرژ رفیق قدیمی چطوری ؟! اوه خدای من بری تو هنوزم خل و چل موندی نه؟! اونجا رو ببین آوریل رو! یادته چه دورانی با هم داشتیم ؟! اوه کریچ...

کل افراد همچنان ساکت موندن و دارن به حرکات اسکی نگاه می کنن! اسکی در حالیکه صداش رو به خاموشی میره سرشو می اندازه پایین و یه گوشه می شینه و با دستمالاش مشغول میشه!
بچه ها باز هم مشغول صحبت کردن میشن و در حالیکه نگاه های مشکوکیوسانه ای به اسکی می اندازن با شک و تردید اون رو هم در جمع خودشون راه میدن و با همدیگه مشغول صحبت و اینا میشن!
ناگهان صدای رعد و برقی به گوش میرسه و برقا میره! صدای نفس نفس بچه ها شنیده میشه و کم کم صدای پچ پچی شنیده میشه و در با صدای ناله مانندی باز و بسته میشه!
پچ پچ حاکی از اعتراض اعضا:
- یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!
-همه ی بچه ها که هستن که!
-من یکی که حوصله ی یه عضو تازه وارد دیگه رو ندارم!
...
ســـــــــــــــــــــــــــــاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!!!!!!
بچه ها در حالی که هم عصبانی شدن و هم کنجکاو سکوت می کنن!
برقا دوباره میاد و تلار دوباره نورانی میشه! نور شدید چشم بچه ها رو میزنه و برای چند لحظه همه دستشونو میگیرن جلوی چشمشون تا به نور عادت کنن . بعد از حدود ده ثانیه همه می تونن فرد یا افرادی رو که جلوشون وایسادن رو ببینن!
و اونا کسی نیستن به جز... بابای من و عمه م!
خب این صحنه برای افزایش هیجان بود و قصد دیگه ای از نوشتن این خط در اینجا نبوده! تکرار میکنیم! ضبط میشه....3...2...1! و اونا کسی نیستن به جز... کوئیرل و هری در حالی که فیگور بتمن و رابین رو گرفتن با حالت تکبر آمیزی به اعضا نگاه می کنن!
کریچ: ببخشید....شما؟!
هری: معرفی می کنم کارآگاه شمسی و اینم دستیارم مادام...یعنی مستر...چیزه! نه! اشتباه شد منظورم اینه که من ناظر جدید بیدم اومدم که بر تالار شما نظارت داشته باشم شنیدم بی ناموسی توش زیاد هست و من بسیار مخالفم! ایشون هم اشانتیون هستن که همراه منه در این تالار که دور هم بخندیم و خوشحال باشیم!

ملت:

پنی: یعنی چی آقا مگه ما اینجا نقش بوقو ایفا می کنیم خب ما هم نظارت می کنیم دیگه یعنی چه ؟! شما با این حرکات به ما توهین می کنین اصلا من دیگه نمی خوام ناظر باشم!
و اشک هاش مثل قطرات الماس(همون فواره!) بر زمین میریزه!
رزی:نه تو چقد خنگی پنی ما الان باید با اینا همکاری کنیم! می دونی اگه همکاری کنیم چی میشه ؟! اون وقت من مدیر میشم و تو... تو هیچی همون جوری ناظر می مونی اما می دونی چقد باحال میشه اگه من مدیر بشم؟! می دونی ؟! بعد پولدار میشم دیگه هم جلو اسکی کم نمیارم!

پنی همچنان اشک میریزه!
برودریک در حالی که نقش شاعر برره ای رو بر عهده داره: چه سری چه دمی عجب پایی! چقد تو جیگری هانی! نفس من بیدی! اون منو مدیریتو رد کن بده بیاد!!! یالا....بیا پیشم یالا...دل من تنگه...برای تووووووو!

فرد ریش دار مشکوکی در حالی که عینک آفتابی زده و کلاه شاپو گذاشته و سیگار برگ میکشه(تیریپ این رئیسای مافیا) به صورت مشکوکی نگاهی به دور و برش می اندازه و از تو جیبش یه واکی تاکی در میاره!
-الو ققی! این بری خیلی نامرده! خیلی زیرآب زنه! آبروی هر چی حذبیه برده...آره! الانم داره پاچه ی عله رو می خارونه! ...منم همین فکرو می کنم! به نظرم تاریخ مصرفش گذشته... دیگه جاش تو حذب نیست...تمام!
بعد از مدتی هری در تالار کنگر می خوره و لنگر می اندازه و تمام اعضای تالار برای راحتی هر چه بیشتر اون در تکاپوئن و در ظاهر از اومدنش خوشحالن!! اما عله هیچوقت متوجه اعلامیه هایی که در ساعاتی که اون خوابه در بین اعضا پخش میشه(
)، نمیشه! بعد از مدتی! کجا؟! خونه ی آقا شجاع! خب همونجایی که قبلا بودیم دیگه خنگول!
=====
عله: شما دیگه حق ندارین ترین ها رو برگزار کنین! بعدشم اینکه شما نباید یه تاپیکه مخصوص گفت و گو داشته باشین! همه ش رول!! همین که گفتم! حرف نباشه!
کاچار:نــــــــــــــــــــه! نمیشه که یعنی چی این چه وضعیتیه!!!
الکسا: آره موافقم بوقی بووووووووق بوووق بوق!!
عله: چیزی گفتی شما؟!

الکسا: بله! با کاچار بودم! میگم که این کاچار چرا انقد مزخرف میگه؟!
کاچار:چی؟!
الکسا:ولم کنین بابا با خودم بودم!!
آنیتا:آقا رول های شما بی ناموسیه من نمی خوام حضور داشته باشم شماها منو اذیت می کنین!

بینز: تو چی میگی اصلا؟! هووو!(این هو در حقیقت به منی Ho میباشد!) می زنمتا!!! هوووووووو هوووووووووو(اما این هو به معنی Hou می باشد که نام آوای ارواح است!)
عله: شما هیچ حقی نداری! من دولت تعیین می کتم! من استکبارم! من زیر بار قانون نمیرم!! هر چی میگم شما باید بگین چشم!!
اسکی در حالی که در چشمانش برق معصومیت موج می زند:
-پس سهم ما چی؟!
عله: شماها هیچ حقی ندارین! همه تونو می زنم! موهاااااااااااااااااا

اعضا همه گی آه عمیقی می کشن و مشغول کار های روزانه شون میشن ، با این تفاوت که جرقه ای در ذهن همه شون روشن شده، جرقه ای که به یک چیز منجر میشه...
انقلاب!
(صدای شر شر آب و چهچهه ی پرندگان به گوش میرسد!)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکسا بردلی در 1385/11/13 21:47:47
[b][siz
جزئیات کاربر

شادی در عین غمگینی
هری ایستاده بود و منتظر بود تا از خواب بیدار شود. دیگران هم وضعی بهتر از او نداشتند.بعد از چند لحظه هری متوجه وضعیت دامبلدور شد. صورت او شادابی گذشته را نداشت و زیر چشمانش گود رفته بود روی صورتش جای چند زخم کوچک بود و دستش دوباره سیاه شده بود. اما همچنان سعی میکرد لبخند بزند.
خوشحالی هری وصف ناپذیر بود او دوباره میتوانست با دامبلدور دنبال جاودانه سازها بگردد. بعد از یک لحظه فریاد شادی همه به هوا رفت.و هری قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد در بقل دامبلدور بود.دامبلدور با صدایی که انگار در این چند روز شکسته شده بود گفت: هری دلم خیلی برات تنگ شده بود.
این اولین باری نبود که هری اشکهای دامبلدور را میدید. بعد از چند لحظه هری از آغوش گرم و آرامش بخش و پدرانه دامبلدور جدا شد. وقتی به بقیه نگاه کرد دید که همه سرها به سمت او برگشته و همه او را مانند یتیمی نگاه میکنند که پدرش را دوباره یافته.لوپین این سکوت را شکست و پرسید:پرفسور ما دیدیم که شما مردید!
دامبلدور لبخندی زد و گفت: نه ریموس شما ندیدید هری دید!در ضمن خودت چی فکر میکنی؟ دامبلدور وقتی جوابی نشنید گفت: بذارید تعریف کنم البته بعضی چیزها باید بین من وهری باشه (وبا این حرف نگاهی به هری انداخت):
یک روز فکری به سرم زد و از سوروس خواستم تا معجون همه کاره ای برای خودم و خودش بسازه تا قیافه هامون رو عوض کنیم. بعد سوروس با هری به جایی رفت البته با ظاهر من و من با ظاهر سوروس در هاگوارتز ماندم. وقتی حمله شد. من پایین آمدم و با رضایت سوروس و هماهنگی قبلی اونو کشتم!(در اینجا صدای دامبلدور گرفت و چیزی نمانده بود گریه کند) سوروس کمک بزرگی به من کرد.
دامبلدور که حالا به خودش آمده بود گفت: بعد من با دراکو پیش ولدمورت رفتیم من برای مدتی نزدیکترین فرد به اون بودم و بعد کاری که میخواستم کردم ولی ولد مورت فهمید و من با اون درگیر شدم. اون شب هم با دراکو و مادرش اومدیم اینجا.و حالا از شما میخوام که این موضوع بین خودمون بمونه چون اگه وزارت خونه بفهمه من از نفرین مرگ استفاده کردم جام تو آزکابانه.خب حالا لطفا بنشینید.
بعد همه جایی که قبلا بودند نشستند و دامبلدور با اشاره به هری گفت که پیش اون برود.وقتی هری به دامبلدور رسید دامبلدور شروع کرد:هری میخوام وقتی همه خوابیدن بیای پیش پیش من.
هری پرسید:پرفسور میتونم دوستام رو هم بیارم؟
دامبلدور گفت: البته هری.
درکل شب زیبایی بود هری بقیه شب را با رون و هرمیون مشغول صحبت در مورد جاودانه سازها بود.سرانجام شب پایان گرفت و میهمانان به خانه خودشان بازگشتند. اینبار بچه ها وقتی خانم ویزلی گفت که باید بخوابند نه تنها ناراحت نشدند بلکه خوشحال هم شدند.(دامبلدور کمی قبل از اینکه آنها بخوابند چشمکی به آنها زد و به اتاقش رفته بود)
با بسته شدن در توسط خانم ویزلی هری و رون از جایشان بلند شدند. قرار بود تا وقتی که از خواب بودن همه مطمئن نشده بودند حرکت نکنند. وقتی هری و رون از اتاق بیرون رفتند هرمیون و جینی را در پاگرد بالا یافتند.جینی که کمی بد خلق شده بود گفت: کجا بودید تا حالا؟خیلی وقته همه خوابیدن.
وقتی به اتاق دامبلدور رسیدند رون در زد.صدای دامبلدور آمد:بفرمایئد تو.
اتاق خیلی کثیف و تاریک بود. هری تا حالا آنجا را ندیده بود. احتمالا اینجا جایی بوده که سیریوس باک بیک را نگه میداشته.
دامبلدور بدون مقدمه گفت: بشینید تا همه چیز رو براتون تعریف کنم.
آنجا چهار صندلی از قبل برای آنها آماده بود.
دامبلدور گفت: خب هری با این چیزهایی که امروز فهمیدی فکر کنم سوال های زیادی داشته باشی.
هری گفت: بله پرفسور اول اینکه این کارها در کل چه سودی به شما رساند؟ منظور کشتن پرفسور اسنیپ بود و کارهای دیگه.
واینکه وقتی از مدرسه رفتید پیش ولدمورت چه اتفاقی افتاد؟ شما چه کاری کردید؟
دامبلدور در حالی که با نگرانی به هری نگاه میکرد گفت: هری فکر میکردم تا حالا فهمیده باشی. خب من وقتی با دراکو رفتم به مقر مرگخوارها آپارات کردیم. ولدمورت آنجا بود وخیلی هم خوشحال بود. و از اینجا من فهمیدم که خبر مرگ من به اون رسیده. پس یک جاسوس در مدرسه بود. کمی که فکر کردم فهمیدم تنها کسی که در جنگ حضور نداشت پرفسور فیلت ویک بود. و تنها اون میتونست یک جاسوس باشه.
هرمیون و رون با هم گفتند: پرفسور فیلت ویک؟!
دامبلدور ادامه داد: بله. وبعد از چند روز فهمیدم که گردنبند هافلپاف توی گودریک هالو هست. همچنین تونستم در روز آخر قبل از اینکه ولدمورت قصدمو بفهمه ناجینی رو نابود کنم که همونطور که حدس میزدم یک جاودانه ساز بود.ولی هنوز از جام اسلیترین و جاودانه ساز آخر چیزی نمیدونم.
رون پرسید: ولی پرفسور چرا سراغ گردنبند نرفتید؟
دامبلدور با آرامش خاصی گفت: من وقت کافی نداشتم درضمن مالفوی ها با من بودند.
هرمیون پرسید:برای همین دستتان سیاه شده؟
دامبلدور گفت: بله و نابود کردن اونها رو هم از پرفسور اسنیپ یاد گرفتم.
هری گفت: ولی اونجایی که من با پرفسور اسنیپ رفتیم جاودانه سازی نبود.فقط یک برگ بود که با خودم اوردمش.
دامبلدور گفت :عالیه هری حالا لطفا اونو بده به من.
چند دقیقه ای میشد که دامبلدور به نامه خیره شده بود در آخر گفت: هنوز حدسی نمیتونم بزنم که این کار چه کسی بوده. ولی یک چیزی هست که باید بهت بگم.
هر چهار نفر آنها که امیدوار شده بودند به دامبلدور خیره شدند.
_: هری حتما میدونی که پرفسور اسنیپ مرده و پرفسور فیلت ویک در آزکابانه.راستش من برای تدریس خیلی پیرم. البته برای درس طلسمها شخصی رو در نظر دارم.و از تو میخوام که امسال درس دفاع دربرابر جادوهای سیاه رو تدریس کنی.
هری ایستاده بود و منتظر بود تا از خواب بیدار شود. دیگران هم وضعی بهتر از او نداشتند.بعد از چند لحظه هری متوجه وضعیت دامبلدور شد. صورت او شادابی گذشته را نداشت و زیر چشمانش گود رفته بود روی صورتش جای چند زخم کوچک بود و دستش دوباره سیاه شده بود. اما همچنان سعی میکرد لبخند بزند.
خوشحالی هری وصف ناپذیر بود او دوباره میتوانست با دامبلدور دنبال جاودانه سازها بگردد. بعد از یک لحظه فریاد شادی همه به هوا رفت.و هری قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد در بقل دامبلدور بود.دامبلدور با صدایی که انگار در این چند روز شکسته شده بود گفت: هری دلم خیلی برات تنگ شده بود.
این اولین باری نبود که هری اشکهای دامبلدور را میدید. بعد از چند لحظه هری از آغوش گرم و آرامش بخش و پدرانه دامبلدور جدا شد. وقتی به بقیه نگاه کرد دید که همه سرها به سمت او برگشته و همه او را مانند یتیمی نگاه میکنند که پدرش را دوباره یافته.لوپین این سکوت را شکست و پرسید:پرفسور ما دیدیم که شما مردید!
دامبلدور لبخندی زد و گفت: نه ریموس شما ندیدید هری دید!در ضمن خودت چی فکر میکنی؟ دامبلدور وقتی جوابی نشنید گفت: بذارید تعریف کنم البته بعضی چیزها باید بین من وهری باشه (وبا این حرف نگاهی به هری انداخت):
یک روز فکری به سرم زد و از سوروس خواستم تا معجون همه کاره ای برای خودم و خودش بسازه تا قیافه هامون رو عوض کنیم. بعد سوروس با هری به جایی رفت البته با ظاهر من و من با ظاهر سوروس در هاگوارتز ماندم. وقتی حمله شد. من پایین آمدم و با رضایت سوروس و هماهنگی قبلی اونو کشتم!(در اینجا صدای دامبلدور گرفت و چیزی نمانده بود گریه کند) سوروس کمک بزرگی به من کرد.
دامبلدور که حالا به خودش آمده بود گفت: بعد من با دراکو پیش ولدمورت رفتیم من برای مدتی نزدیکترین فرد به اون بودم و بعد کاری که میخواستم کردم ولی ولد مورت فهمید و من با اون درگیر شدم. اون شب هم با دراکو و مادرش اومدیم اینجا.و حالا از شما میخوام که این موضوع بین خودمون بمونه چون اگه وزارت خونه بفهمه من از نفرین مرگ استفاده کردم جام تو آزکابانه.خب حالا لطفا بنشینید.
بعد همه جایی که قبلا بودند نشستند و دامبلدور با اشاره به هری گفت که پیش اون برود.وقتی هری به دامبلدور رسید دامبلدور شروع کرد:هری میخوام وقتی همه خوابیدن بیای پیش پیش من.
هری پرسید:پرفسور میتونم دوستام رو هم بیارم؟
دامبلدور گفت: البته هری.
درکل شب زیبایی بود هری بقیه شب را با رون و هرمیون مشغول صحبت در مورد جاودانه سازها بود.سرانجام شب پایان گرفت و میهمانان به خانه خودشان بازگشتند. اینبار بچه ها وقتی خانم ویزلی گفت که باید بخوابند نه تنها ناراحت نشدند بلکه خوشحال هم شدند.(دامبلدور کمی قبل از اینکه آنها بخوابند چشمکی به آنها زد و به اتاقش رفته بود)
با بسته شدن در توسط خانم ویزلی هری و رون از جایشان بلند شدند. قرار بود تا وقتی که از خواب بودن همه مطمئن نشده بودند حرکت نکنند. وقتی هری و رون از اتاق بیرون رفتند هرمیون و جینی را در پاگرد بالا یافتند.جینی که کمی بد خلق شده بود گفت: کجا بودید تا حالا؟خیلی وقته همه خوابیدن.
وقتی به اتاق دامبلدور رسیدند رون در زد.صدای دامبلدور آمد:بفرمایئد تو.
اتاق خیلی کثیف و تاریک بود. هری تا حالا آنجا را ندیده بود. احتمالا اینجا جایی بوده که سیریوس باک بیک را نگه میداشته.
دامبلدور بدون مقدمه گفت: بشینید تا همه چیز رو براتون تعریف کنم.
آنجا چهار صندلی از قبل برای آنها آماده بود.
دامبلدور گفت: خب هری با این چیزهایی که امروز فهمیدی فکر کنم سوال های زیادی داشته باشی.
هری گفت: بله پرفسور اول اینکه این کارها در کل چه سودی به شما رساند؟ منظور کشتن پرفسور اسنیپ بود و کارهای دیگه.
واینکه وقتی از مدرسه رفتید پیش ولدمورت چه اتفاقی افتاد؟ شما چه کاری کردید؟
دامبلدور در حالی که با نگرانی به هری نگاه میکرد گفت: هری فکر میکردم تا حالا فهمیده باشی. خب من وقتی با دراکو رفتم به مقر مرگخوارها آپارات کردیم. ولدمورت آنجا بود وخیلی هم خوشحال بود. و از اینجا من فهمیدم که خبر مرگ من به اون رسیده. پس یک جاسوس در مدرسه بود. کمی که فکر کردم فهمیدم تنها کسی که در جنگ حضور نداشت پرفسور فیلت ویک بود. و تنها اون میتونست یک جاسوس باشه.
هرمیون و رون با هم گفتند: پرفسور فیلت ویک؟!
دامبلدور ادامه داد: بله. وبعد از چند روز فهمیدم که گردنبند هافلپاف توی گودریک هالو هست. همچنین تونستم در روز آخر قبل از اینکه ولدمورت قصدمو بفهمه ناجینی رو نابود کنم که همونطور که حدس میزدم یک جاودانه ساز بود.ولی هنوز از جام اسلیترین و جاودانه ساز آخر چیزی نمیدونم.
رون پرسید: ولی پرفسور چرا سراغ گردنبند نرفتید؟
دامبلدور با آرامش خاصی گفت: من وقت کافی نداشتم درضمن مالفوی ها با من بودند.
هرمیون پرسید:برای همین دستتان سیاه شده؟
دامبلدور گفت: بله و نابود کردن اونها رو هم از پرفسور اسنیپ یاد گرفتم.
هری گفت: ولی اونجایی که من با پرفسور اسنیپ رفتیم جاودانه سازی نبود.فقط یک برگ بود که با خودم اوردمش.
دامبلدور گفت :عالیه هری حالا لطفا اونو بده به من.
چند دقیقه ای میشد که دامبلدور به نامه خیره شده بود در آخر گفت: هنوز حدسی نمیتونم بزنم که این کار چه کسی بوده. ولی یک چیزی هست که باید بهت بگم.
هر چهار نفر آنها که امیدوار شده بودند به دامبلدور خیره شدند.
_: هری حتما میدونی که پرفسور اسنیپ مرده و پرفسور فیلت ویک در آزکابانه.راستش من برای تدریس خیلی پیرم. البته برای درس طلسمها شخصی رو در نظر دارم.و از تو میخوام که امسال درس دفاع دربرابر جادوهای سیاه رو تدریس کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر

کارخانه معتبر پت گودریک تقدیم می کند:
آبرفورث
بازیگرن: هری و دامبلدور و....
کارگردان و فیلنامه نویس:گودریک گریفیندور(رئیس شرکت پت گودریک)
هری وقتی به هوش آمد دست وپایش را بسته دید کنار او دامبلدور هم همان وضع را داشت.جلوی آنها ولدمورت و چندین نفر از مرگخوارانش که هری از بین آنها فقط ویکتور کرام را میشناخت ایستاده بودند.وجود کرام در بین آنها کمی قابل حدس زد بود اما نفر دیگری که هری او را شناخت باعث شد که او با اینکه دست وپایش بسته بود چند سانتی متری از جایش بپرد.چو چانگ با لبخندی موذیانه که هری در سالهای گذشته از او ندیده بود پشت سر ولدمورت ایستاده بود.با توجه به خستگی دامبلدور و تعداد زیاد مرگ خوارها مشخص بود که دامبلدور از آنها شکست خورده است.
هری گفت:ویکتور،چو شما اینجا چکار میکنید؟
کرام داد زد:ساکت پاتر هیچ وقت قبل از لرد بزرگ حرف نزن.
چو گفت:آره پاتر پس چی فکر کردی اینا همش یه نقشه بود برای گیر انداختن تو البته...
ولدمورت با صدای سرد وتیزش به آرامی گفت:خفه شو چانگ!میخوام اینبار خودم حساب این پیرمرد رو قبل از اینکه بقیه برسن یکسره کنم و بعد از اون پاترو.
صدای جنگ در طبقه پایین کمتر شده بود. هری امیدوار بود کسی به کمکشان برسد.ولدمورت به سمت دامبلدور رفت.
_:تو پیرمرد احمق فکر کردی میذارم سر از کارهای من در بیاری.تو این چند سال خیلی من رو اذیت کردی.حالا هم مجازاتت مرگه با زجر وعذاب.ولی راهی هست که راحت بمیری،به من تعظیم کن!
دامبلدور با صدایی که از آن خستگی در عین حال آرامش میبارید برای اولین بار گفت:تام،تو از بچگی در مسیر بدی قدم برداشتی!
ولدمورت داد زد:تو حق نداری منو تام صدا کنی.
بعد مثل اینکه چیزی را به یاد می آورد گفت:حالا من جلوی چشمهای تو پاتر را میکشم.بازش کنید.
حالا نگاه دامبلدور پر از خشم و ترس آمیخته بود.وقتی هری را باز کردند ولدمورت گفت:پاتر باز هم تو مورد بخشش لرد ولدمورت قرار میگیری و میتونی با من دوئل کنی تا بمیری،ولی ایندفعه زیاد طولش نده چون من ارتباط اینجا رو با وزارتخونه قطع کردم و هیچکس به کمکت نمیاد. البته شاید کسی از اون احمق هایی که پایین هستند بیاد بالا که در اون صورت هم من میکشمش.
با گفتن این جمله ولدمورت و مرگ خوارانش خنده ای وحشیانه سر دادند.ولدمورت شروع کرد، همان تعظیمی که سه سال پیش هم قبل از دوئل از او دیده بود.هری تعظیم نکرد.ولی ولدمورت عکس العملی نشان نداد.مشخص بود که میخواهد هرچه زودتر هری را بکشد.اولین نفرین ولدمورت اواداکداورا بود.هری جا خالی داد.لحظه ای نگاهش با چشمان دامبلدور که سرشار از دلهره و اضطراب بود طلاقی کرد.ناگهان نیرویی را خود حس کرد.چوبش را به سمت ولدمورت گرفت و در ذهنش گفت:سکتو سمپرا.
حالا دیگر کاملا میتوانست بدون کلام طلسمی را به کار ببرد.
ولدمورت طلسم را منحرف کرد و گفت:اوه پاتر فقط همین چیزها رو بلدی.
ولی کاملا مشخص بود که از اینکه هری چنین طلسمی را بلد است جا خورده.هری خواست بار دیگر حمله کند که ناگهان همان کسی که در پایین با طلسم بنفشی آلکتو را زده بود در آستانه در دید.عجب قیافه آشنایی داشت. دماغی کشیده و مو و ریشی بلند البته نه به بلندی دامبلدور.
با صدایی که هری را یاد شخصی می انداخت ولی هری آن لحظه فرصتی برای فکر کردن به آن نداشت گفت:تام!چند وقت بود تو رو ندیده بودم.خیلی دوست داشتم باهات دوئل کنم ولی انگار خیلی ضعیف شدی که داری با یک نوجوان هفده ساله مبارزه میکنی.دوست داری با من هم کمی دست وپنجه نرم کنی؟
با گفتن این حرف تعظیمی به شیوه خود ولدمورت کرد و یک حرکت چوب دستی همه مرگ خواران را بیهوش کرد.هری داشت از تعجب شاخ در می آورد. چنین جسارت و قدرتی را فقط در دامبلدور سراغ داشت.اما او که بود که به ولدمورت تام میگفت و اینطور که به نظر میرسید قبلا او را شکست داده بود.
ولدمورت که انگار خاطرات بدی را به یاد می آورد گفت:اینبار نمیذارم منو شکست بدی.
و او هم تعظیمی کرد.هری از پیش آنها کنار رفت و دست و پای دامبلدور را که با طنابی نامرئی پیچیده شده بود باز کرد. برخلاف انتظار هری دامبلدور بلند شد و جنگی که میان آنها در گرفته بود را مثل یک فیلم سینمایی تماشا کرد.
هری گفت: پرفسور...
دمبلدور با خیالی راحت و لبخندی روی لب گفت:هری فقط تماشا کن!
جنگ بین آن دو فرد حدود ده دقیقه طول کشید. در این بین هری چیزهایی دید که تا بحال در دنیای جادوگری ندیده بود. نفرین هایی با رنگهای عجیب و مختلف.بعد از مدتی بالاخره ولدمورت که عرق از سر و رویش میریخت تسلیم شد.بعد نگاهی به هری و دامبلدور انداخت و گفت:باز هم شانس آوردید ولی دفعه بعد نمی تونید از چنگ من فرار کنید. و در لحظه ای غیب شد.
دامبلدور همه مرگ خوارها را با طنابی نامرئی بست. آن مرد با لبخندی به پهنای دهانش به سمت هری و دامبلدور رفت، با هری دست داد و رو به دامبلدور کرد و گفت:خوب بود آلبوس؟
دامبلدور نگاهی با تحسین به او انداخت و گفت: عالی بود.معلوم شد که همه چیز رو از من خیلی خوب یاد گرفتی.
بعد رو به هری کرد و گفت: هری این برادرم آبرفورثه.
آبرفورث
بازیگرن: هری و دامبلدور و....
کارگردان و فیلنامه نویس:گودریک گریفیندور(رئیس شرکت پت گودریک)
هری وقتی به هوش آمد دست وپایش را بسته دید کنار او دامبلدور هم همان وضع را داشت.جلوی آنها ولدمورت و چندین نفر از مرگخوارانش که هری از بین آنها فقط ویکتور کرام را میشناخت ایستاده بودند.وجود کرام در بین آنها کمی قابل حدس زد بود اما نفر دیگری که هری او را شناخت باعث شد که او با اینکه دست وپایش بسته بود چند سانتی متری از جایش بپرد.چو چانگ با لبخندی موذیانه که هری در سالهای گذشته از او ندیده بود پشت سر ولدمورت ایستاده بود.با توجه به خستگی دامبلدور و تعداد زیاد مرگ خوارها مشخص بود که دامبلدور از آنها شکست خورده است.
هری گفت:ویکتور،چو شما اینجا چکار میکنید؟
کرام داد زد:ساکت پاتر هیچ وقت قبل از لرد بزرگ حرف نزن.
چو گفت:آره پاتر پس چی فکر کردی اینا همش یه نقشه بود برای گیر انداختن تو البته...
ولدمورت با صدای سرد وتیزش به آرامی گفت:خفه شو چانگ!میخوام اینبار خودم حساب این پیرمرد رو قبل از اینکه بقیه برسن یکسره کنم و بعد از اون پاترو.
صدای جنگ در طبقه پایین کمتر شده بود. هری امیدوار بود کسی به کمکشان برسد.ولدمورت به سمت دامبلدور رفت.
_:تو پیرمرد احمق فکر کردی میذارم سر از کارهای من در بیاری.تو این چند سال خیلی من رو اذیت کردی.حالا هم مجازاتت مرگه با زجر وعذاب.ولی راهی هست که راحت بمیری،به من تعظیم کن!
دامبلدور با صدایی که از آن خستگی در عین حال آرامش میبارید برای اولین بار گفت:تام،تو از بچگی در مسیر بدی قدم برداشتی!
ولدمورت داد زد:تو حق نداری منو تام صدا کنی.
بعد مثل اینکه چیزی را به یاد می آورد گفت:حالا من جلوی چشمهای تو پاتر را میکشم.بازش کنید.
حالا نگاه دامبلدور پر از خشم و ترس آمیخته بود.وقتی هری را باز کردند ولدمورت گفت:پاتر باز هم تو مورد بخشش لرد ولدمورت قرار میگیری و میتونی با من دوئل کنی تا بمیری،ولی ایندفعه زیاد طولش نده چون من ارتباط اینجا رو با وزارتخونه قطع کردم و هیچکس به کمکت نمیاد. البته شاید کسی از اون احمق هایی که پایین هستند بیاد بالا که در اون صورت هم من میکشمش.
با گفتن این جمله ولدمورت و مرگ خوارانش خنده ای وحشیانه سر دادند.ولدمورت شروع کرد، همان تعظیمی که سه سال پیش هم قبل از دوئل از او دیده بود.هری تعظیم نکرد.ولی ولدمورت عکس العملی نشان نداد.مشخص بود که میخواهد هرچه زودتر هری را بکشد.اولین نفرین ولدمورت اواداکداورا بود.هری جا خالی داد.لحظه ای نگاهش با چشمان دامبلدور که سرشار از دلهره و اضطراب بود طلاقی کرد.ناگهان نیرویی را خود حس کرد.چوبش را به سمت ولدمورت گرفت و در ذهنش گفت:سکتو سمپرا.
حالا دیگر کاملا میتوانست بدون کلام طلسمی را به کار ببرد.
ولدمورت طلسم را منحرف کرد و گفت:اوه پاتر فقط همین چیزها رو بلدی.
ولی کاملا مشخص بود که از اینکه هری چنین طلسمی را بلد است جا خورده.هری خواست بار دیگر حمله کند که ناگهان همان کسی که در پایین با طلسم بنفشی آلکتو را زده بود در آستانه در دید.عجب قیافه آشنایی داشت. دماغی کشیده و مو و ریشی بلند البته نه به بلندی دامبلدور.
با صدایی که هری را یاد شخصی می انداخت ولی هری آن لحظه فرصتی برای فکر کردن به آن نداشت گفت:تام!چند وقت بود تو رو ندیده بودم.خیلی دوست داشتم باهات دوئل کنم ولی انگار خیلی ضعیف شدی که داری با یک نوجوان هفده ساله مبارزه میکنی.دوست داری با من هم کمی دست وپنجه نرم کنی؟
با گفتن این حرف تعظیمی به شیوه خود ولدمورت کرد و یک حرکت چوب دستی همه مرگ خواران را بیهوش کرد.هری داشت از تعجب شاخ در می آورد. چنین جسارت و قدرتی را فقط در دامبلدور سراغ داشت.اما او که بود که به ولدمورت تام میگفت و اینطور که به نظر میرسید قبلا او را شکست داده بود.
ولدمورت که انگار خاطرات بدی را به یاد می آورد گفت:اینبار نمیذارم منو شکست بدی.
و او هم تعظیمی کرد.هری از پیش آنها کنار رفت و دست و پای دامبلدور را که با طنابی نامرئی پیچیده شده بود باز کرد. برخلاف انتظار هری دامبلدور بلند شد و جنگی که میان آنها در گرفته بود را مثل یک فیلم سینمایی تماشا کرد.
هری گفت: پرفسور...
دمبلدور با خیالی راحت و لبخندی روی لب گفت:هری فقط تماشا کن!
جنگ بین آن دو فرد حدود ده دقیقه طول کشید. در این بین هری چیزهایی دید که تا بحال در دنیای جادوگری ندیده بود. نفرین هایی با رنگهای عجیب و مختلف.بعد از مدتی بالاخره ولدمورت که عرق از سر و رویش میریخت تسلیم شد.بعد نگاهی به هری و دامبلدور انداخت و گفت:باز هم شانس آوردید ولی دفعه بعد نمی تونید از چنگ من فرار کنید. و در لحظه ای غیب شد.
دامبلدور همه مرگ خوارها را با طنابی نامرئی بست. آن مرد با لبخندی به پهنای دهانش به سمت هری و دامبلدور رفت، با هری دست داد و رو به دامبلدور کرد و گفت:خوب بود آلبوس؟
دامبلدور نگاهی با تحسین به او انداخت و گفت: عالی بود.معلوم شد که همه چیز رو از من خیلی خوب یاد گرفتی.
بعد رو به هری کرد و گفت: هری این برادرم آبرفورثه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر

کارخانه معتبر پت گودریک تقدیم می کند:
تعجب
بازیگران:هری و رون و هرمیون و...
کارگردان و فیلنامه نویس:گودریک گریفیندور
............................................................
‘دوباره همه ی سرها به طرف هری برگشت بیشتر بچه ها با تحسین نگاه می کردن .
هری هری ....اه هری حواست کجاست ؟
هری با تعجب به هرمیون نگاه کرد و گفت چیزی گفتی مگه؟
هری حالت همه ی بچه ها اومدن سر میز می خوان اسمشان رو بنویسی
هان !!!برای چی؟
اه هری عاشق شودی قاتی کردی برای کلاسای دفاع در برار ولدمورت دیگه!!
آهان خیلی خوب من می رم پیش دذامبلدور نمی خوام تو اتاق نیازمندیها کلاسارو برگزار کنیم که بچه ها جاشو بدونن میرم ببینم کدوم کلاسو می ده بهم باشه؟
هرمیون قبول کرد و شروع به نوشتن اسمهاکرد تقریبا تمام بچه های مدرسه غعیر از اسلیتیرین ها برای ثبت نام آمده بودند .
هری به طرف دامبلدور رفت وقتی با هم به توافق رسیدند که کلاس خود پروفسور رو با هم به استفاده برسونن اما در زمانای مختلف وقتی هری مطمئن شد و اجازه خواست تا برود دامبلدور گفت:
هری برو حاضر شو و با من بیا
کجا؟
با هم پیش رئیس تیم ایرلند میریم
اِ چشم پروفسور الان میام
هری با عجله به طرف خوابگاه حرکت کرد یادش نمی اومد باری جی میره به خوابگاه وقتی روبروی بانوی چاق استاد تازه فهمید که اومد آذرخششو ورداره .
خوب رمزو بگو داری وقت تلف میکنی
هری ناگهان متوجه شد که الان چند دقیقس جلوی بانوی چاق استاده و دارد فکر می کنه..
اولین و آخرین شم سال جدید
هه اسم رمز عوض شده
هری من می دونم صبر کن
اِ جینی مرسی خیلی ممنون
-ستاره ی نورانی
بانوی چاق گفت :چه عجب بفرمایید
هری به طرف خوابگاه پسران رفت و چوب آذرخش را برداشت.
وقتی از سالن گریفیندور بیرون اومد پروفسور دامبلدور و دو مرد دیگر که لوپین و مودی بودند را همراه انان دید دامبلدور:
هری تو که با مودی لوپین آشنا هستی ما با ترستر ها میریم هاگرید برای ما اماده کرده.
سلام هری
سلام پروفسور مودی سلام لوپین چقدر از دیدنتون خوشحالم
ما هم همین طور هری هر 4 نفر به طر در خروجی حرکت کردند بچه با نگاهانها را دنبال میکرند بعضی ها با سر به لوپین و مودی سلام میکردند هر 4 نفر سوار کالسگه ای شدند که 3 تلستر به آنها بسته شده بود البته همشون می تونستند ببینند .
سلام هری حالت چطوره؟
مرسی هاگرید تو چطوری؟
مرسی هری امیدوارم موفق بشی
و با دست محکم به پشت هری زد هری صدای استخوان هی پشتش را شنید بلاخره کالسکه به هوا رفت و دلشوره دل هری را فرا گرفت.
Bye
تعجب
بازیگران:هری و رون و هرمیون و...
کارگردان و فیلنامه نویس:گودریک گریفیندور
............................................................
‘دوباره همه ی سرها به طرف هری برگشت بیشتر بچه ها با تحسین نگاه می کردن .
هری هری ....اه هری حواست کجاست ؟
هری با تعجب به هرمیون نگاه کرد و گفت چیزی گفتی مگه؟
هری حالت همه ی بچه ها اومدن سر میز می خوان اسمشان رو بنویسی
هان !!!برای چی؟
اه هری عاشق شودی قاتی کردی برای کلاسای دفاع در برار ولدمورت دیگه!!
آهان خیلی خوب من می رم پیش دذامبلدور نمی خوام تو اتاق نیازمندیها کلاسارو برگزار کنیم که بچه ها جاشو بدونن میرم ببینم کدوم کلاسو می ده بهم باشه؟
هرمیون قبول کرد و شروع به نوشتن اسمهاکرد تقریبا تمام بچه های مدرسه غعیر از اسلیتیرین ها برای ثبت نام آمده بودند .
هری به طرف دامبلدور رفت وقتی با هم به توافق رسیدند که کلاس خود پروفسور رو با هم به استفاده برسونن اما در زمانای مختلف وقتی هری مطمئن شد و اجازه خواست تا برود دامبلدور گفت:
هری برو حاضر شو و با من بیا
کجا؟
با هم پیش رئیس تیم ایرلند میریم
اِ چشم پروفسور الان میام
هری با عجله به طرف خوابگاه حرکت کرد یادش نمی اومد باری جی میره به خوابگاه وقتی روبروی بانوی چاق استاد تازه فهمید که اومد آذرخششو ورداره .
خوب رمزو بگو داری وقت تلف میکنی
هری ناگهان متوجه شد که الان چند دقیقس جلوی بانوی چاق استاده و دارد فکر می کنه..
اولین و آخرین شم سال جدید
هه اسم رمز عوض شده
هری من می دونم صبر کن
اِ جینی مرسی خیلی ممنون
-ستاره ی نورانی
بانوی چاق گفت :چه عجب بفرمایید
هری به طرف خوابگاه پسران رفت و چوب آذرخش را برداشت.
وقتی از سالن گریفیندور بیرون اومد پروفسور دامبلدور و دو مرد دیگر که لوپین و مودی بودند را همراه انان دید دامبلدور:
هری تو که با مودی لوپین آشنا هستی ما با ترستر ها میریم هاگرید برای ما اماده کرده.
سلام هری
سلام پروفسور مودی سلام لوپین چقدر از دیدنتون خوشحالم
ما هم همین طور هری هر 4 نفر به طر در خروجی حرکت کردند بچه با نگاهانها را دنبال میکرند بعضی ها با سر به لوپین و مودی سلام میکردند هر 4 نفر سوار کالسگه ای شدند که 3 تلستر به آنها بسته شده بود البته همشون می تونستند ببینند .
سلام هری حالت چطوره؟
مرسی هاگرید تو چطوری؟
مرسی هری امیدوارم موفق بشی
و با دست محکم به پشت هری زد هری صدای استخوان هی پشتش را شنید بلاخره کالسکه به هوا رفت و دلشوره دل هری را فرا گرفت.
Bye
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور در 1385/11/10 8:06:04
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر

کارخانه پت گودریگ تقدیم میکند:
اتحاد
بازیگران:هری، مک گونگال و...
آن طور كه هري تشخيص مي داد مك گونگال به سمت دفتر سابق دامبلدور مي رفت. با صدايي آرام گفت :
_ شما فقط بايد براي مدرسه و وزارت سحر و جادو دردسر درست كنيد... چرا اين موضوع رو با اعضاي محفل درميان نگذاشتيد.
مك گونگال اخمي كرد و به راهش ادامه داد. آنها به اژدهاي كله اژدري رسيدند. مك گونگال رو به آن گفت: _ كيوپيد.
مجسمه به دور خودش چرخيد و راه را باز كرد. مك گونگال داخل شد و هري و رون و هرميون هم به دنبال او داخل شدند. مك گونگال در حالي كه در را باز مي كرد گفت:
_ شما فكر كرديد تنهايي هركاري مي تونيد بكنيد ولي خيال كرديد. اگر هم در اين موقعيت ها پيروز شديد يا از شانستون بوده يا حمايت ديگران. ماجراي سازمان اسرار رو كسي يادش نرفته... ولي خيال كرديد در حال حاضر گروهي از افراد محفل ققنوس در محل هاگزهد حاضر هستند تا به صورت گروهي اين جستجو را آغاز كنيد.
دراين لحظه يك كتري زنگ زده را برداشت.
_ و در حال حاضر قرار شده تا من اين كتري را به رمزتاز ( پورتكي ) تبديل كنم و شما رو به هاگزهد بفرستم در آنجا همه چيز براي شما توضيح داده خواهد شد. در يك اقدام عجيب نامه اي به محفل رسيد. كه چيزهايي راجه به جان پيچ ها و ... چيزهاي بسيار ديگري از جمله خاطراتي درباره ولدمورت كه چند مورد آنها مال آلبوس بود. در دفتر آلبوس هم يادداشت هاي بسياري درباره جان پيچ ها پيدا كرديم. وسرنخ هايي درباره محل جان پيچ ها... هم چنين مي دونيم كه...
هري حرف او را قطع كرد و گفت:
_ من همه اين چيزها را مي دانم. در خاطره اي هم كه در جلسه عمومي محفل به نمايش گذاشته شد. به اين نكات اشاره شده بود...
_ ولي پاتر هنوز هم مي گم اين خاطره ساختگيه... فقط يه چيزي بگو اون شبي كه با آلبوس از مدرسه خارج شديد به جستجوي جان پيچ ها رفته بوديد.
هري سري به علامت تاييد تكان داد. پروفسور مك گونگال گفت:
_ بسيار خوب حرف ديگه بسه...
و چوبدستيش را به سمت كتري گرفت : پورتوس
در اين لحظه كتري برقي زد و به رمزتاز تبديل شد.
مك گونگال گفت: بسيار خب. ديگه وقت رفتنه...
هرميون گفت:
_ پروفسور مدت هاست كه سوالي ذهن مرا مشغول كرده... مي خواستم بدونم حالا كه پروفسور دامبلدور مرده هنوز هم طلسم رازداري خانه گريمولد پابرجاست...
مك گونگال گفت:
_ بله. اما به غير از كساني كه تا حالا پايگاه محفل ققنوس بهشون معرفي شده شخص ديگري نمي تواند وارد شود. ما طلسم آلبوس را لغو كرديم و الستور مودي رازدار جديد محفل شده.
همه دور رمزتاز حلقه زدند. دستشان را روي آن گذاشتند و پرواز كردند و وارد كافه كهنه و رنگ و رورفته هاگزهد شدند. بيش از بيست جادوگر در اين مكان گرد هم آمده بودند. قبل از همه ابرفورت جلو آمد و گفت:
_ ما همه اين جا جمع شديم تا شما را در اين جستجو ياري كنيم.
به به غير از ابرفورت ، افرادي چون ريموس لوپين ، الستور مودي ، بيل ويزلي ، چارلي ويزلي ، روبيوس هاگريد ، ماندانگاس فلچر ، ديدالوس ديگل.
تعداد ديگري هم بودند كه براي بچه ها ناآشنا بودند...
نام آنها: ورونيكا اسمتلي ، گلديس گاجيون ، ديوي گاجيون.
كه اسم هر سه آنها براي هري آشنا بود ولي هيچ يك از آنها را به درستي به ياد نمي آورد. ابرفورت گفت:
_ هري همه ما اينجا جمع شديم تا تورو در وضعيتي كه هستي و در انجام وظايفت ياري بدهيم. بر طبق سرنخ هاي ما جان پيچ ها عبارتند از:
_ انگشتر ماروولو... قاب آويز اسليترين... فنجان هافلپاف
مار ولدمورت... دفتر خاطرات ريدل... و احتمالا اثري از ريونكلا كه طبق گزارش جاسوسان ما مي باشد. و يكي از آن ها را هم دو سال پيش وارد بدن خودش كرده تا به حيات دوباره برسد.
هري با خود فكر كرد كه اعضاي محفل پيشرفت بسيار زيادي داشته اند...
_ انگشتر ماروولو را آلبوس از بين برد... دفتر خاطرات ريدل را هم خودت از بين بردي... و من مسرورم كه اين خبر را بهتون برسونم كه قاب آويز اسليترين در گنجه جن خانگي خانه شماره 12 ميدان گريمولد پيدا شده و من نابودش كردم. تنها چهارتا از آنها باقي مانده...
هري به هرميون نگاه كرد. هري صدايش را صاف كرد.
_ جناب دامبلدور مي خواستم بدونم. ر.ا.ب همون ريگولس بلك هست؟
دامبلدور با تعجب گفت:
_ر.ا.ب ديگه كيه؟ ما فقط مي دونيم كه...
هري حرف او را قطع كرد و گفت:
_ اون شبي كه من و پروفسور دامبلدور از مدرسه خارج شديم. به جايي رفتيم كه پروفسور دامبلدور احتمال مي داد يكي از جان پيچ هاي ولدمورت آنجا پنهان شده است ما به جستجوي آن رفتيم و با لشكري از دوزخي ها روبه رو شديم... پروفسور دامبلدور مجبور شد براي به دست آوردن جان پيچ معجوني با عنوان معجون مرگ تدريجي را نوشيد...
در اين لحظه همه نفسشان در سينه حبس شد. هري ادامه داد:
_ پس از آن جان پيچ تقلبي را برداشتيم و به هاگوارتز برگشتيم پروفسور دامبلدور خيلي ضعيف شده بود كه به همين راحتي تسليم مرگ شد... پس از آن ما جان پيچ را باز كرديم و اين يادداشت را بيرون آورديم كه يادداشت شخصي به نام ر.ا.ب بود.
در اين لحظه يادداشتي را از جيبش به ابرفورت داد. ابرفورت يادداشت را خواند و اخمي كرد.
_ طبق اطلاعات ما ريگولس بلك بود كه اين جان پيچ رو ربوده ولي معجون مرگ تدريجي او را از پاي در مي آورد. او اين قاب آويز را به كريچر جن سپرده و بعد مرده. ما به زور اونو پس گرفتيم.
هري اخمي كرد. تقريبا عصباني شد با تلاش فراوان دامبلدور همه محفل فهميده بودند و اكنون ارتشي براي جستجوي جان پيچ ها تشكيل شده بود.
ابرفورت گفت:
_ خب، ديگه بهتره كه همگي استراحت كنيم تا فردا جستجو را آغاز كنيم. با خيال راحت استراحت كنيد اين مكان با طلسم هاي ويژه اي حفاظت شده است.
هري و رون و هرميون دور هم جمع شدند. رون گفت :
_ چقدر خوب شد راستش خودم مي ترسيدم. ولي حالا خيالم راحته...
در اين لحظه لوپين گفت:
_ واسه همين بود كه ابرفورت دستور تشكيل اين يگان رو
داد... حالا همه با هم ، هم پيمان مي شيم تا ولدمورتو از ميان برداريم. هري تو هم بهتره اينقدر ناراحت نباشي ...
هري به قول دامبلدور : مواقعي تاريك و سخت پيش رويت هستند ... بزودي ما بايد با انتخاب مواجه شويم ...
بين آنچه درست است و آنچه آسان است ...
اتحاد
بازیگران:هری، مک گونگال و...
آن طور كه هري تشخيص مي داد مك گونگال به سمت دفتر سابق دامبلدور مي رفت. با صدايي آرام گفت :
_ شما فقط بايد براي مدرسه و وزارت سحر و جادو دردسر درست كنيد... چرا اين موضوع رو با اعضاي محفل درميان نگذاشتيد.
مك گونگال اخمي كرد و به راهش ادامه داد. آنها به اژدهاي كله اژدري رسيدند. مك گونگال رو به آن گفت: _ كيوپيد.
مجسمه به دور خودش چرخيد و راه را باز كرد. مك گونگال داخل شد و هري و رون و هرميون هم به دنبال او داخل شدند. مك گونگال در حالي كه در را باز مي كرد گفت:
_ شما فكر كرديد تنهايي هركاري مي تونيد بكنيد ولي خيال كرديد. اگر هم در اين موقعيت ها پيروز شديد يا از شانستون بوده يا حمايت ديگران. ماجراي سازمان اسرار رو كسي يادش نرفته... ولي خيال كرديد در حال حاضر گروهي از افراد محفل ققنوس در محل هاگزهد حاضر هستند تا به صورت گروهي اين جستجو را آغاز كنيد.
دراين لحظه يك كتري زنگ زده را برداشت.
_ و در حال حاضر قرار شده تا من اين كتري را به رمزتاز ( پورتكي ) تبديل كنم و شما رو به هاگزهد بفرستم در آنجا همه چيز براي شما توضيح داده خواهد شد. در يك اقدام عجيب نامه اي به محفل رسيد. كه چيزهايي راجه به جان پيچ ها و ... چيزهاي بسيار ديگري از جمله خاطراتي درباره ولدمورت كه چند مورد آنها مال آلبوس بود. در دفتر آلبوس هم يادداشت هاي بسياري درباره جان پيچ ها پيدا كرديم. وسرنخ هايي درباره محل جان پيچ ها... هم چنين مي دونيم كه...
هري حرف او را قطع كرد و گفت:
_ من همه اين چيزها را مي دانم. در خاطره اي هم كه در جلسه عمومي محفل به نمايش گذاشته شد. به اين نكات اشاره شده بود...
_ ولي پاتر هنوز هم مي گم اين خاطره ساختگيه... فقط يه چيزي بگو اون شبي كه با آلبوس از مدرسه خارج شديد به جستجوي جان پيچ ها رفته بوديد.
هري سري به علامت تاييد تكان داد. پروفسور مك گونگال گفت:
_ بسيار خوب حرف ديگه بسه...
و چوبدستيش را به سمت كتري گرفت : پورتوس
در اين لحظه كتري برقي زد و به رمزتاز تبديل شد.
مك گونگال گفت: بسيار خب. ديگه وقت رفتنه...
هرميون گفت:
_ پروفسور مدت هاست كه سوالي ذهن مرا مشغول كرده... مي خواستم بدونم حالا كه پروفسور دامبلدور مرده هنوز هم طلسم رازداري خانه گريمولد پابرجاست...
مك گونگال گفت:
_ بله. اما به غير از كساني كه تا حالا پايگاه محفل ققنوس بهشون معرفي شده شخص ديگري نمي تواند وارد شود. ما طلسم آلبوس را لغو كرديم و الستور مودي رازدار جديد محفل شده.
همه دور رمزتاز حلقه زدند. دستشان را روي آن گذاشتند و پرواز كردند و وارد كافه كهنه و رنگ و رورفته هاگزهد شدند. بيش از بيست جادوگر در اين مكان گرد هم آمده بودند. قبل از همه ابرفورت جلو آمد و گفت:
_ ما همه اين جا جمع شديم تا شما را در اين جستجو ياري كنيم.
به به غير از ابرفورت ، افرادي چون ريموس لوپين ، الستور مودي ، بيل ويزلي ، چارلي ويزلي ، روبيوس هاگريد ، ماندانگاس فلچر ، ديدالوس ديگل.
تعداد ديگري هم بودند كه براي بچه ها ناآشنا بودند...
نام آنها: ورونيكا اسمتلي ، گلديس گاجيون ، ديوي گاجيون.
كه اسم هر سه آنها براي هري آشنا بود ولي هيچ يك از آنها را به درستي به ياد نمي آورد. ابرفورت گفت:
_ هري همه ما اينجا جمع شديم تا تورو در وضعيتي كه هستي و در انجام وظايفت ياري بدهيم. بر طبق سرنخ هاي ما جان پيچ ها عبارتند از:
_ انگشتر ماروولو... قاب آويز اسليترين... فنجان هافلپاف
مار ولدمورت... دفتر خاطرات ريدل... و احتمالا اثري از ريونكلا كه طبق گزارش جاسوسان ما مي باشد. و يكي از آن ها را هم دو سال پيش وارد بدن خودش كرده تا به حيات دوباره برسد.
هري با خود فكر كرد كه اعضاي محفل پيشرفت بسيار زيادي داشته اند...
_ انگشتر ماروولو را آلبوس از بين برد... دفتر خاطرات ريدل را هم خودت از بين بردي... و من مسرورم كه اين خبر را بهتون برسونم كه قاب آويز اسليترين در گنجه جن خانگي خانه شماره 12 ميدان گريمولد پيدا شده و من نابودش كردم. تنها چهارتا از آنها باقي مانده...
هري به هرميون نگاه كرد. هري صدايش را صاف كرد.
_ جناب دامبلدور مي خواستم بدونم. ر.ا.ب همون ريگولس بلك هست؟
دامبلدور با تعجب گفت:
_ر.ا.ب ديگه كيه؟ ما فقط مي دونيم كه...
هري حرف او را قطع كرد و گفت:
_ اون شبي كه من و پروفسور دامبلدور از مدرسه خارج شديم. به جايي رفتيم كه پروفسور دامبلدور احتمال مي داد يكي از جان پيچ هاي ولدمورت آنجا پنهان شده است ما به جستجوي آن رفتيم و با لشكري از دوزخي ها روبه رو شديم... پروفسور دامبلدور مجبور شد براي به دست آوردن جان پيچ معجوني با عنوان معجون مرگ تدريجي را نوشيد...
در اين لحظه همه نفسشان در سينه حبس شد. هري ادامه داد:
_ پس از آن جان پيچ تقلبي را برداشتيم و به هاگوارتز برگشتيم پروفسور دامبلدور خيلي ضعيف شده بود كه به همين راحتي تسليم مرگ شد... پس از آن ما جان پيچ را باز كرديم و اين يادداشت را بيرون آورديم كه يادداشت شخصي به نام ر.ا.ب بود.
در اين لحظه يادداشتي را از جيبش به ابرفورت داد. ابرفورت يادداشت را خواند و اخمي كرد.
_ طبق اطلاعات ما ريگولس بلك بود كه اين جان پيچ رو ربوده ولي معجون مرگ تدريجي او را از پاي در مي آورد. او اين قاب آويز را به كريچر جن سپرده و بعد مرده. ما به زور اونو پس گرفتيم.
هري اخمي كرد. تقريبا عصباني شد با تلاش فراوان دامبلدور همه محفل فهميده بودند و اكنون ارتشي براي جستجوي جان پيچ ها تشكيل شده بود.
ابرفورت گفت:
_ خب، ديگه بهتره كه همگي استراحت كنيم تا فردا جستجو را آغاز كنيم. با خيال راحت استراحت كنيد اين مكان با طلسم هاي ويژه اي حفاظت شده است.
هري و رون و هرميون دور هم جمع شدند. رون گفت :
_ چقدر خوب شد راستش خودم مي ترسيدم. ولي حالا خيالم راحته...
در اين لحظه لوپين گفت:
_ واسه همين بود كه ابرفورت دستور تشكيل اين يگان رو
داد... حالا همه با هم ، هم پيمان مي شيم تا ولدمورتو از ميان برداريم. هري تو هم بهتره اينقدر ناراحت نباشي ...
هري به قول دامبلدور : مواقعي تاريك و سخت پيش رويت هستند ... بزودي ما بايد با انتخاب مواجه شويم ...
بين آنچه درست است و آنچه آسان است ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 آبان 1388 17:55
از: بعد از پل, دست راست دومين كوچه
پستها:
182

مهلت ارسال فيلم تمام شد.
به جز كساني كه لينك فيلم هاي قديمي شون رو برام مي فرستن. عرضم به حضورتون كه...
آهان! اگه لينك فيلم مي فرستين خودتون كلاهتون رو قاضي كنين ببينين كه شانس داره يا نه... چون يه بدبختي كه من باشم بايد بخونمش! نكته ي مهم:
اگر لينك مي فرستيد فقط به پيام شخصي! بفرستيد. اينجا چيزي نزنيد. !!!!
از اين پس هم هرگونه فعاليت در اين تاپيك.... بنابر نظر "بارون خون آلود" مشروط به داشتن يك آرم شركت فيلم سازي مي باشد. (مث گذشته)
به جز كساني كه لينك فيلم هاي قديمي شون رو برام مي فرستن. عرضم به حضورتون كه...
آهان! اگه لينك فيلم مي فرستين خودتون كلاهتون رو قاضي كنين ببينين كه شانس داره يا نه... چون يه بدبختي كه من باشم بايد بخونمش! نكته ي مهم:
اگر لينك مي فرستيد فقط به پيام شخصي! بفرستيد. اينجا چيزي نزنيد. !!!!
از اين پس هم هرگونه فعاليت در اين تاپيك.... بنابر نظر "بارون خون آلود" مشروط به داشتن يك آرم شركت فيلم سازي مي باشد. (مث گذشته)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج