جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1390 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران، همه نالان از آواداکداورا ها و کروشیو های لرد، چهارزانو بر روی زمین نشسته بودند.
بلاتریکس درحالیکه دل و روده ی بلیز را از میان موهای وزش بیرون میکشید با احتیاط پرسید:
- ارباب؟ چرا لوسیوس فرار کرد؟

لرد ولدمورت دوباره سرخ شد.
نفس عمیقی کشید تا آرامشش حفظ شود، نشد.
نجینی را نوازش کرد تا ارامشش حفظ شود، نشد.
یکی از مرگخوار های ممدش را آواداکداورا کرد تا آرامشش حفظ شود، نشد.
گوشی تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت.
- ســــــلام، شما با همراه سیفید میفیدی تماس گرفتین، من آلبوس دامبلدورم و فعلا چون شناسه م نیست قادر به پاسخگویی نمی باشم، لطفا بعد از شنیدن "اکسپلیارموس" پیغام بگذارید. اکسپلیارمـــــــــوس!

- سلام پشمک، زنگ زدم بهت یادآوری کنم که حالم ازت به هم میخوره، ازت متنفرم، میخوام صد سال سیاه سر به تنت نباشه و تازه، سال دومی که بودم اومدم تو دفتر احمقانه ت و یه وسیله ی نقره ای مزخرف رو دزدیدم و از برج ستاره شناسی پرتش کردم پایین! آره!

سپس، تلفن را با شدت روی میز کوبید و آنگاه نفسی راحت کشید.
بلاتریکس، با اطمینان از آرامش اربابش، دوباره پرسید:
- ارباب؟ لوسیوس کار بدی کرده؟

چشمان سرخ ولدمورت برقی زد.
- البته بلاتریکس، اون با استفاده از یه سری شیوه های احمقانه ی مشنگی و فتوشاف، یه عکس تقلبی از ارباب ساخته و الان داره می برتش پیش محفلیا که آبروی لرد ولدمورت کبیر رو بازیچه ی اون پاترچه کنه. همین حالا برین دنبالش، اون عکس رو هر جا که هست و دست هر کسی افتاده نابودشـ...نه، بیارینش پیش ِ من!هر فردی رو هم که اون عکس رو دیده یا ازش خبر داره بکشین!

بلافاصله پس از پایان جمله ی لرد ولدمورت، صدای آپارات مرگخواران مطیع به گوش رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1390 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

_ عجب!که اینطور هه هه!جان!حساب کن ببین چی از توش در می آد!

_ باشه چشم ریییس!

لوسیوس مالفوی در حالیکه عکسی از جوانی های لرد ولدمورت در دست داشت این را به پیتر پتی گرو ساده گفت،عکسی متفاوت از آن چیزی که هر کسی به فکرش

می رسید!

عکسی که با حق سکوت آن چه ها که نمی توانست بکند،پولدار شده بود و البته تا ابد می توانست ولدمورت را زیر دست خود داشته باشد

پتی گرو با سرعت از این ور خانه ریدل و جلوی چشم مرگخواران دیگر به آن طرف آن می دوید،تا اینکه اعصاب همه را خرد کرد...

_ اکه هی!موش احمق دست و پا چلفتی دوباره چه گندی بالا آوردی!؟

لرد در حالیکه خیلی عصبانی بود اینهارا گفت،پتی گرو یک دور دیگر زدو بالاخره ایستاد

_ چرا همه چی میچرخه؟آها آها!لرد کثیف منو ارباب لوسیوس یه چیزی ازت پیدا کردیم...تو خجالت نمی کشی...!

لرد حالا دیگر واقعا جوش آورده بود...

_ قرچ قرچ(افکت فشار دادن دندان )یا میگی چه غلطی کردید یا باید بری پیش تسترالهای محبوب ارباب...

رنگ از رخسار پتی گرو پرید،به پته تته افتاد اما بالاخره دست گل را به آب داد:

_ بل...ل..هه...منو...لوسیوس...یه عکس...از جوانی هاتون....با یه ساحره...جلوی کافه هاگزهد....پیدا کردیم....

اینبار رنگ از رخ لرد پرید! و تنها کلماتی را که توانست ادا کند این بود:

_ این...لوسیوس...بی خرد...الان کجاست....؟؟

پتی گرو هم خواست بگوید در اتاق پشتی که در همان لحظه لوسیوس وارد شد و با لبخند به لرد گفت:

_ سلام خدمت لرد والا مقام!

ولدمورت که دیگر جوش آورده بود در جواب سلام گفت:

_ سلام مرگخوار فضول....آوداکداورا!

اگر لوسیوس یک ثانیه دیرتر خوابیده بود الان عمرش را داده بود به شما!به هر حال لوسیوس با یک نگاه به پتی گرو همه چیز را فهمید به آرامی برخواست وبه سردی گفت:

_ اگر با من کنار نیایی اینرا می دهم به محفلی ها تا آبرویت را ببرند!

اما در جواب لرد فقط یک چیز گفت:

_ آوداکداورا!

لوسیوس دوباره به سختی جاخالی داد و شروع به دویدن کرد،لرد با خشم فراوان فریاد زد:

_ اگر اون از اینجا فرار کنه هموتونو می کشم!

مرگخواران گیج چند ثانیه طول کشید تا بفهمند منظور لرد چیست اما تا فهمیدند به سرعت دویدند تا از دست طلسمهای مرگ او در امان باشند...

چند ساعت بعد محفل ققنوس:

_ تولد تولد تولدت مبارک مبارک تولدت مبارک!

آنروز تولد هری بود خانه گریمولد سراسر تزیین شده بود،سیریوس هم در آشپزخانه بساطی راه انداخته بود خودش هم اول از همه بلند شده بود!

به هر حال داشت به همه خوش می گذشت به جز به فرد و من چرا؟معلومه مامان از همه چی...از همه چی و در یک موردحتی ازنفس کشیدن مارا منع کرده بود!

به هر حال منو فرد که کاری نداشتیم به آرامی به بیرون خانه خزیدیم و در را به آرامی بستیم توی فکر آن بودیم که چه کنیم،که ناگهان دیدیم لوسیوس مالفوی دارد

لنگان لنگان به این سو می آید!

اول جو حسابی منو فرد را گرفت که لابد آمده جشن تولد هری را برهم بریزند واز این حرفا،اما بعد نگاهی به ما انداخت لبخندی زد به آرامی جلوی پای ما میت شد!

ما دوتا فقط به هم نگاه می کردیم که دوباره بلند شد ومحکم بادست ردای مرا چسبید.

به آرامی عکسی از داخل ردایش خارج کرد و آنرا به فرد داد بعد هم به آرامی به کناری رفت و ناپدید شد!

ما دو تا هاجو واج به هم خیره شدیم،ناگهان چیزی توجه مرا به خود جلب کرد...

_ فرد اینو نیگا!ولدمورته!جوونیاشه!

در نهایت ناباوری فرد چیز دیگری را کشف کرد...

_ اوهو!این ساحره که بقلش وایساده کیه؟!نکنه ولدمورتم...بله!

آخ جون!حالا بهترین هدیه روز تولد هریو ما بهش می دادیم تا لااقل گنداش با چو چانگو غیره و غیره رو( )یه جوری ماسمالی کنه...

_ آی آِی آِی ولدمورت!


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/4/16 17:43:50
یه بزرگی(فرد یا جرج ویزلی) میگه:بخند تا دنیا بروت بخنده!([color=006600][font=Arial]صبر �
Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 خرداد 1390 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
باران نم نم داشت شروع می شد،اعضای گروهی که خود را مدافعین پاکی می دانستند دور میزی در عمارت اربابی بلک دور هم جمع شده بودند،رهبر محفل بالای میز بلند آشپزخانه

نشسته بود.فکر می کرد و آرام بود،

اما این آرامش به هیچ وجه در چهره ی دیگر اعضا دیده نمی شد،همه یک چیز را می دانستند،محفل داشت برای انجام سخترین ماموریتش آماده می شد.همه در سکوت به هم نگاه

می کردند،هنگامی که باران شدت گرفت و صدای رعد و برق از بیرون شنیده شد،آلبوس دامبلدور از جایش بلند شد و تمام نگاه ها به سمت او برگشت،او نفس عمیقی کشید و شروع

به صحبت کردن با صدایی خسته شد:

_ برادران،خواهران،همه ما می دانیم که برای چه اینجا جمع شدیم،من با جغد به همه ی شما پیغام دادم،اما هدف از گردهمایی ما انجام سخترین ماموریت محفل ققنوس است.

صدایش به وضوح می لرزید،معلوم بود که چند شبی است که خواب درستی نداشته،نفسی کشید چشمانش را بست و دوباره شروع کرد:

_ اما من نمی خواهم الکی جان کسی را از بین ببرم،هر آن کس که نیست همین الان بگوید،چون وقتی حرکت کنیم دیگر برای پشیمانی دیر است...خب،کسی هست؟

هیچ یک از حاضران حتی ذره ای تکان نخوردند،هوای داخل خانه به شدت سنگین بود،همه می دانستد که اتفاقی در شرف وقوع است اما هیچ کس سوالی نمی پرسید.آلبوس آهی

کشید و ادامه داد:

_ ما موظف به انجام کاری هستیم که شاید درکش برای شما سخت باشد،اما ما می خواهیم به کسی که از او متنفریم در یک زمینه کمک کنیم...

همه با تعجب به هم نگاه کردند،چه کسی؟ اما دامبلدور پیش دستی کرده و جواب آنان را داد:

_ ما در این ماموریت قرار است به تام ماروولو ریدل در رهایی از چنگال یک پدیده آشنا کمک کنیم...ما باید ساعت هفت و سی دقیقه فردا اینجا را به مقصدی دور ترک کنیم...جایی در

حوالی خلیج مکزیک در آمریکا.

همه با حیرت به هم خیره شدند...چه اتفاقی افتاده بود؟دامبلدور به هری نگاهی کرد بعد خطاب به او گفت:

_ هری شنلت را می خواهم،می شود چند دقیقه آنرا قرض دهی؟

هری از جایش برخاست و در حالی که متحیر بود شنل را به دستان لرزان دامبلدور سپرد.او آرام آنرا رو دستش تا کرد،سپس از جیب ردایش ابر چوبدستی را بیرون کشید.رو به حضار کرد

و گفت:

_ تام سنگی را بر روی یکی از هورکراکس های خود دارد که همان سنگ مرگ است،اما ربط آن با اینها چیست؟ الان جوابتان را می گیرید،سیریوس این نامه را با صدای بلند بخوان.

سیریوس از جا برخاست نامه را ار دست دامبلدور گرفت و آنرا باز کرد و چند لحظه با حیرت به آن نگریست،بیرون دیگر طوفان شده بود،صدای رعد کر کننده و از آسمان سیل می بارید.

سیریوس با ناباوری شروع کرد:

از ولدمورت به آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور

من به هیچ وجه قصد نوشتن این نامه را نداشتم،اما به اصرار مرگخوارانم آنرا برای شما می نویسم،چند روز قبل در حالی که داشتم یک ماگل احمق را شکنجه می کردم،ناگهان

انگشتری که سنگ مرگ روی آن قرار داشت شروع به درخشیدن کرد.بعد از چند لحظه تمام خانه تاریک شد ،
بعد صدایی از انگشتر درخشان بلند شد:

ای تو که هم اکنون یادگار من به یکی از سه برادر را در دست داری،بدان به زودی به سراغ تو خواهم آمد و تو و همه ی کسانی راکه دور برت هستند نابود می کنم،به صاحبان آن دو شئ دیگر هم این را بگو.اگر می خواهی که نابود نشوی سپیده دم ده روز دیگر در خلیج مکزیک،جایی که این اشیا را به آن سه برادر دادم حاضر شو،اشیا دیگر را هم بیاور و همه را به من بده،در آن صورت در امانی

من نمی خواستم تو را وارد کاری کنم که به تو هیچ ربطی ندارد،اما ناگزیرم،چون تو صاحبان آن دو شئ دیگر را می شناسی،به هر حال چه تو بیایی چه نیایی من و بقیه مرگخواران تا ده روز دیگر به خلیج مکزیک می رویم،اما نه برای تسلیم شدن،برای نبرد!!!

لرد ولدمورت.

نامه تمام شد،سیریوس با دستانی لرزان و با چشمانی پر از حیرت بار دیگر به نامه نگاهی کرد،سپس آنرا به دستان منتظر آلبوس دامبلدور داد،ورفت سرجایش نشست.کسی دیگر حتی

پلک هم نمی زد،دامبلدور دوبارهشروع کرد،اما اینبار به وضوح لحنش جدی بود:

_ ما چاره ای نداریم جز اینکه به کمک این دیوانه برویم،کاری است که شده او فردا جلوی دروازه ی ورودی هاگوارتز منتظر ماست،من می دانم که این ریسک به معنا واقعی کلمه

است،اما می خواهم به تام کمک کنم،می دانم احتمال پیروزی اندک است،اما حاضرم مسئولیت این اتفاق را بر عهده گیرم و همراه تام به خلیج مکزیک بروم،شاید بتوانم برای شاگرد

سابقم آخرین کاری را که از دستم می آید انجام دهم.

هوا صاف شده بود،اما گرفتگی در محفل ققنوس همچنان ادامه داشت،دامبلدور بعد از مدتی دوباره گفت:

_ از شما می خواهم هر کدامتان که مایلید، همراه من بیایید،من هیچ انتظاری از کسی ندارم،اگر هیچ کس هم نیامد،خودم تنها می روم...

اما قبل از آنکه بتواند حرفش را تمام کند،تمام اعضای محفل یه پا خاستند و با این حرکت اعلام آمادگی کردند.اشک در چشمان جادوگر پیر حلقه زد سرش را پایین انداخت،بعد از چند

لحظه سخت به آرامی سرش را بلند کرد،صدایش راصاف کرد و رو به اعضای محفل ققنوس گفت:

_ پس بروید آماده ی رویارویی با مرگ شوید،من حتی نمی دانم چرا بعد از این همه سال او دوباره یاد سه برادر افتاده،اما اتفاقی است که افتاده چاره ای هم نداریم،فردا ساعت هشت

صبح جلوی ورودی اصلی هاگوارتز همدیگر را ملاقات می کنیم،سوالی نیست؟

هیچ کس چیزی نپرسید.آلبوس با خستگی به جمع یاران محفل که همه بلند شده بودند نگاهی کرد لبخندی زد و زودتر از آنکه کسی بفهمد که در حال گریستن است،خانه را ترک کرد.

هاگوارتز ساعت هشت صبح جلوی در وروردی اصلی:

همه مرگخواران به همراه لرد تاریکی در آنجا جمع بودند و به مدرسه ای که در آن بزرگ شده بودند نگاه می کردند،سکوت بر جمع حاکم بود تا اینکه ایوان آنرا شکست:

_ سرورم نگاه کنید،آنها دارند می آیند.

همه سر ها به سمتی که ایوان نشان داده بود برگشت،و همه دامبلدور و اعضای محفل ققنوس پشت سرش را دیدند،همه ی اعضای محفل هم بودند.بسیار جالب بود که اعضای دو

گروه رو در روی هم ایستاده بودند، بدون اینکه کسی کاری کند،آلبوس رو به ولدمورت کرد و با صدایی سرشار از شادی گفت:

_ روز خوبی برای شروع نبرد با مرگ است اینطور نیست؟

ولدمورت اول جواب نداد،اما بعد از گذشت چند دقیقه رو به استاد پیرش کرد وگفت:

_ بله!همین طور است!اما ما وقت زیادی برای حرف زدن نداریم، آماده ای پیرمرد؟

دامبلدور لبخندی زد و سپس با صدای بلند و خطاب به همه گفت:

_ البته که آماده ایم همه آماده ایم!اما برای آنان که نمی دانند باید بگویم به هزار و دو دلیل ما باید با جارو های پرنده به مکزیک برویم پس هر کس جارویش را صدا کند و آماده رفتن شود.

جمعیت به آرامی چوبهایشان را در آوردند و سپس همه با صدای بلند فریاد زدند:

_ اکیو بوم!

بلافاصله چندین جارو در هوا پدیدار شد و بعد جاروی هر کس مقابلش قرار گرفت،همه سوار شدند و دامبلدور قبل از حرکت آخرین حرفش را زد:

_ ما همه برای نجات خود و تمام جامعه جادوگری این کا را می کنیم،همه آماده! به پیش!!!

و آسمان پر شد از دشمنانی که همه برای نابودی دشمنی مشترک گرد هم آمده بودند...

مرگ!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/3/17 11:51:36
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/3/17 11:53:10
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/3/17 11:55:13
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1390/3/17 11:55:52
یه بزرگی(فرد یا جرج ویزلی) میگه:بخند تا دنیا بروت بخنده!([color=006600][font=Arial]صبر �
Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: شنبه 17 اردیبهشت 1390 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
چهار مرگخوار به آرامی در را پشت سرشان بستند و برای آخرین بار به نمای بیرونی خانه ی گریمولد چشم دوختند. در این زمان آن ها نه خانه ی گریمولد را داشتند و نه خانه ی ریدل را. بنابراین آه کشان به سرمای ناجوانمردانه فکر کردند و برگشتند تا بروند که ...

لینی:

لونا:

رز:

آگوستوس:

ایوان:

آنتونین:

دقایقی شش مرگخوار به حالت های مختلف به یکدیگر خیره شدند تا اینکه سرانجام آگوستوس سکوت را شکست و با خشم پرسید:

- شما اینجا چی کار میکنین؟

آنتونین این پا و آن پا کنان گفت: چیزه ... اممم ... داشتیم از اینجا رد میشدیم گفتیم یه سریم به شما بزنیـ.... اوخ!

ضربه ی سر ایوان بر کله ی مبارک آنتونین فرود آمد و او را خاموش کرد. ایوان گلویش را صاف کرد و گفت:

- راستش ما برای برگردوندن شما اومده بودیم، ارباب نمیذاره بدون شما برگردیم.

و با دیدن لینی که دهانش را باز کرده بود تا جواب او را بدهد، با دست او را به سکوت فراخواند و ادامه داد:

- چه دلیلی وجود داره که توی این سرما اینجا باشیم در حالی که میتونیم توی خونه ی ریدل جلوی شومینه راحت استراحت کنیم؟ فقط یه دلیل قانع کننده بیارین برای رد حرف ما!

آن ها که جوابی برای این سوال ایوان نداشتند، هیچ عکس العملی از خود نشان ندادند.

آنتونین در تکمیل حرف ایوان گفت: ارباب مارو فرستاده تا شمارو برگردونیم. اگه باور ندارین خودتون برگردین و ببینین!

چهار مرگخوار ابتدا نگاهی به یکدیگر و سپس نگاهی به چمدان هایشان انداختد و اندکی بعد به بی خانمانیشان فکر کردند. لونا تصمیم قطعی را گرفت و گفت:

- باشه باتون بر میگردیم!

و فریاد شوق آنتونین و ایوان به هوا برخاست و لحظه ای بعد همگی به سمت خانه ی ریدل آپارات کردند.

خانه ریدل:

رز که در پوست خود نمیگنجید گفت: وای باورم نمیشه ارباب شمارو برای برگردوندن ما فرستاده.

آگوستوس که سر از پا نمیشناخت با هیجان حرف رز را تایید کرد و گفت: درسته. واااای ارباب ایز اور لاو!

آنتونین و ایوان با غرور به دیواری تکیه داده بودند و به شادی آن ها خیره شده بودند. آنتونین سقلمبه ای به ایوان زد و گفت:

- ایول! دیدی نقشه ی سوکسمون گرفت؟

لینی که این حرف را به وضوح شنیده بود برگشت و سعی کرد حرف آنتونین را درک کند. بعد از درک ماجرا فریادی زد و گفت:

- باورم نمیشه! شماها ... سوسک ... آنتونین ... میکشمتون!

و در مقابل چشمان حیرت زده ی رز، آگوستوس و لونا به سمت آنتونین و ایوان هجوم برد. آن دو نیز با عجله شروع به فرار کردند. لینی بدو ... آنتونین و ایوان بدو ...


پایان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: شنبه 17 اردیبهشت 1390 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون خونه


آنتونین و ایوان پشت در داشتند از سرما می لرزیدند. ایوان کلا هش را روی خودش کشید و گفت:
- این شهر صاب مرده هیچ وقت به این سردی نمیشد ها! حالا که ما خونه نداریم اینقدر سرد شده!

آنتونین دستش را " ها " کرد و گفت:
- آره واقعا. چوبدستیمو هم که پیدا نمیکنم لا اقل یه آتیشی چیزی درست کنم.

- حالا تو باز گرم تری. من اسکلتم.لیپید ها علاوه بر محافظت در برابر ضربه، عایقی در برابر سرما محسوب میشن!

-

داخل
- مگه چاره ی دیگه ای هم داریم؟
- لینی یه کم فکر کن! واسه یه سوسک؟
- البته! دقیقا واسه همون یه سوسک!
- لینی!
- اصلا اگه شما نمیاین، من خودم تنهایی میرم.
- باشه..باشه.. صبر کن وسایلمونو جمع کنیم الان میایم.

بدین ترتیب 4 مرگخوار وسایلشان را جمع کردند و از راه پله پایین آمدند. مالی گفت:
-حالا مگه چی شده؟
رز قبل از اینکه لینی به مالی حمله ور شود او را گرفت. بله. مرگخوارانی که برای برگرداندن لینی و رز و لونا و آگوستوس تلاش میکردند از طرح مهمانی مالی به طرز کاملا مثبتی استفاده کرده بودند!

- خجالت نمیکشی؟ سوسک دادی بچه مردم بخوره میگی چی شده؟ جــــــــــیـــــــــغ!
-

مرگخواران بدون توجه به مالی و بقیه ی محفلی ها، با غرور سرشون رو بالا گرفتند و از در خانه خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: شنبه 17 اردیبهشت 1390 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- تق ... پق ... دوشومب ... بنگ ... شپلخ ... دوپس ...

چمدان لینی مرتب به دیوار و البته وسائلی که در راهش قرار داشتند برخورد میکرد و او بدون توجه به این موضوع فقط با عصبانیت سعی داشت هرچه بیشتر از آنجا دور شود.

لونا پا به پای لینی از پله ها پایین آمد و گفت: لینی صبر کن ... چرا گوش نمیدی ... وایسا دیگه ...

لونا با یک حرکت آکروباتیک از لینی جلو زد و درست جلوی او قرار گرفت و راهش را سد کرد.

- مگه میشه تنهات بذارم؟

لینی سعی کرد با دستانش او را از جلویش کنار بزند و در همین حال گفت: برو کنار ... من اینجا نمیمونم ... سعی نکن جلومو بگیری!

لونا نیشخندی زد و گفت: باشه پس منم بات میام.

- جــــــــــــیـــــــــــــغ!

آگوستوس و رز که بالای پله ها ایستاده بودند و به تلاش لونا برای نگه داشتن لینی نگاه میکردند، با شنیدن این حرف در شوک بزرگی قرار گرفتند. آگوستوس بدون معطلی پله ها را با جهش های بلند گذراند و خودش را به آن دو رساند.

- ما چهار تا از اولش با هم بودیم، تا آخرشم با همیم. رفیق نیمه راه نشین!

لونا کمی فکر کرد و گفت: تو هم میتونی بامون بیای.

آگوستوس لبخندی زد و گفت: باشه پس با هم میریم.

- جـــــــــــــــــیــــــــــــــــــــغ!

رز که دیگر صبرش تمام شده بود، برای نگه داشتن آن ها از رفتن، بر روی نرده ی پله ها سر خورد و یکراست با کله به هر سه ی آن ها برخورد کرد.

رز، لینی، لونا و آگوستوس:

بالاخره رز که روی همه ی آن ها قرار داشت از جایش بلند شد و گفت: یعنی باید هر 4 تاییمون آواره ی خیابونا بشیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: شنبه 17 اردیبهشت 1390 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لینی و رز و لونا و آگوستوس به خاطر یه سوتفاهم، حرف آنتونین در مورد خسته شدن لرد از دیوانه سازا رو به خودشون گرفتن و به محفل پیوستن. لرد وقتی ماجرا رو میفهمه، خیلی عصبانی میشه و به ایوان و آنتونین دستور میده که اون چهار تا مرگخوار ارزشمند() رو برگردونن. اونا اول خودشونو شبیه مشنگا میکنن تا به محفل بپیوندن اما نقشه شون لو میره و همه چیزو واسه رز و لینی و لونا و آگوستوس توضیح میدن. 4 مرگخوار وقت برای فکر کردن میخوان و این وسطم مالی به فکر افتاده که با چنگ و دندون اونا رو نگه داره. پس یه مهمونی بزرگ به افتخارشون ترتیب میده. اما مرگخوارا رو دست کم گرفته. آنتونین به شکل سوسک و ایوان به شکل خفاش در میاد و خفاش، سوسک رو توی غذای لینی میندازه... و قابل توجه همگی: لینی یه دختره!!!
__________________________

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!

لینی ناگهان از جا بلند شد و چندین صندلی را واژگون کرد. همه خوردن را قطع کرده و به او خیره شده بودند.

- جیــــغ!! جیــــــــــــــغ!! جیــــــــــــــــــــــــــغ!!!!

رز سریعتر از همه جلو رفت تا لینی را آرام کند. اما دیگر دیر شده بود. لینی با مشت و لگد، هر وسیله ی که دم دستش بود را به سمت بشقابش پرت میکرد و در عرض چند ثانیه مهمانی به هم ریخته بود. آنتونین هم در مقابل ظرف ها و مواد دیگری که به سمتش می آمدند جا خالی میداد. متاسفانه بال هایش به لطف زرده ی تخم مرغ به هم چسبیده بودند و پرواز برایش ممکن نبود. رز و اگوستوس جلو رفتند و لینی را گرفتند. کار آسانی نبود و انجام آن به قیمت چشم چپ آگوستوس و کبودی شانه ی رز تمام شد.در این میان ایوان قصد داشت بدون جلب توجه آنتونین را نجات دهد. ایوان به سمت پایین پرواز کرد و جیمز باندانه!() آنتونین رو نجات داد و از پنجره ی باز بیرون رفت. لینی آرام شده بود. اما هنوز هر چه از دهانش بیرون می آمد میگفت:
- واقعا که! جنگلی های کثیف!! کسی توی غذا سوسک پیدا کنه و ساکت بشینه؟ واقعا که!! معلوم نیست این سوسکه از کجا اومده بوده! تازه! معلوم هم نیست که چند تا دیگه هم توش بوده و ما خوردیم!

با این حرف صورت همه به سمت مالی که رنگ آتشفشان شده بود برگشت. لینی ادامه داد:

- امکان نداره من یه روز دیگه اینجا بمونم!

و یک امتیاز به نفع آنتونین و ایوان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: شنبه 17 اردیبهشت 1390 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا حرف او را تایید کرد و با اشتیاق دستش را به سمت ظرفی که پر از سوسیس بود دراز کرد و مشغول پر کردن بشقابش از آن ها کرد. آرتور که از قبل صندلی کنار رز را رزرو کرده بود، از اول تا آخر سرگرم صحبت کردن با رز و بیان خوش حالیش از حضور نوه اش در کنارش بود.

- رز نمیدونی به یه پدربزرگ چه حسی دست میده وقتی نوه ش رو پیش خودش مبینه!

رز جرعه ای از آب کدوحلوایی نوشید و هیچ پاسخی نداد. آرتور سعی کرد هرچه بیشتر خود را خوش حال و احساسی نشان دهد و با چشمانی اشک آلود گفت:

- چقدر خوبه که از این بعد همیشه تو در کنارمی.

رز به چشمان اشک آلود آرتور زل زد و احساس دلسوزی در ته دلش شروع به جوانه زدن کرد. در سمت دیگر میز، سیریوس و ریموس دو طرف آگوستوس نشسته بودند و از خاطرات شیرینشان در محفل برای آن ها تعریف میکردند و سعی در تحت تاثیر قرار دادن آگوستوس و علاقمند کردن هرچه بیشترش به محفل داشتند.

آگوستوس خنده کنان گفت: اوه واقعا؟ باورم نمیشه، کاش منم اونجا بودم!

سیریوس ضربه ای به پشت آگوستوس زد و گفت: اینکه چیزی نیست، حالا بذار عکس العمل دامبلدورو برات شرح بدم.

خفاش و سوسک که هنوز بر روی چلچراغ قرار داشتند با شنیدن این حرف با حالت به هم نگاه کردند و بعد چشمانشان را به سمت ظرف غذای لینی برگرداندند و به تخم مرغ شلی که در وسط آن خودنمایی میکرد خیره شدند.

لینی با هیجان سرش را درون بشقابش فرو برد و گفت: هوووم ... چه بوی خوبی میده!

و قاشقش را بالا گرفت تا آماده ی حمله به شام خوش مزه اش شود. خفاش چشمکی (!) به سوسک زد و با یک حرکت سریع، سوسک و خفاش به هوا برخاستند و لحظه ای بعد، سوسک در میان زرده ی پاره شده ی لینی توسط خودش فرود آمد.

سوسک با تاسف گفت: بترکی با این نشونه گیریت!

و شروع به دست و پا زدن برای رهایی خودش از چنگال زرده ی تخم مرغ کرد. در همان لحظه چشمان لینی به سوسک افتاد. مدتی درک چیزی که میدید برایش سخت بود اما در نهایت مغزش همه چیز را کشف کرد و پیغام مشاهده شدن سوسک را به همه ی قسمت های بدن صدور کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: شنبه 17 اردیبهشت 1390 10:28
نمایش جزئیات
آفلاین
گرچه دو مرگخوار فهمیده بودند که هدف مالی از تدارک شام چیست و توانسته بودند راه حلی برای آن پیدا کنند، با این حال از این موضوع خبر نداشتند که مالی تصمیم گرفته برای حفظ این چهار مرگخوار تازه به راه آمده سنگ تمام بگذارد.

شامگاه، زیر شیروانی خانه شماره 12 گریمولد!

سوسک سیاه روبه روی خفاش نشسته بود و با صدایی وز وز مانند که تنها برای خفاش مفهوم بود شروع به صحبت کرد:
- خوب پس نقشمون رو یه بار دیگه مرور می کنیم... وقتی مالی داره ظرف غذای لینی رو پر می کنه تو پرواز می کنی و منو درست روی غذای اون می ندازی، اگه لینی منون ببینه دیگه نیازی به فعالیت اضافه نخواهیم داشت!

خفاش( ایوان) که سرو ته به میخ زنگ زده ای آویزان بود با صدای سوت مانندش خنده ای کرد و به سوسک( آنتونین) گفت:
- ها ها ها... اگه لینی همون عکس العملی رو که اون شب بارونی توی قصر مالفوی از خودش نشون داد، بده... ها ها ها... کار تمومه... یادته وقتی از ترس جیغ کشید و تمام میز غذا رو برگردوند قیافه بلاتریکس چه طور شده بود!

- آره از تمام سر و صورت بلا سوپ کلم می چکید! در تمام مدت عمرم هرگز ندیده بودم لرد سیاه اونجوری بخنده!!!

- هووم... اگه همه چیز درست طبق نقشه پبش بره امشب اخرین شب اقامت اینا خواهد بود. اوه چه شبی بشه امشب.

یک ساعت مانده به شام:

مالی به ساعت قدیمی آشپزخانه نگاه کرد.
- دیگه وقتی نمونده... الانه که سر برسن!

و با گفتن این حرف به سرعت ظرف ها را روی میز چید و با چرخشی ناگهانی به عصایش آخرین لکه جامانده بر روی میز را پاک کرد.

مالی هر کدام از مرگخوارن تازه محفلی شده را بدنبال نخود سیاهی به خارج از خانه فرستاده بود تا بتواند با خیال راحت به فعالیتش ادامه دهد. او که از قبل فکر همه چیز را کرده بود با ارول پیر 5-4 نامه به آرتور، سیریوس و بر و بچه هایش فرستاده بود تا همه خودشان را به موقع برای شام به خانه برسانند. مالی قصد داشت از دامبلدور هم بخواهد که شب را به گریمولد بیاید اما یادش آمد که دامبلدور برای مدتی با هری به سفر رفته و از جایی که رفته بودند اطلاعی نداشت.

- بالاخره تموم شد. خب... بهتره تا مهمونا نیومدن برم و لباسامو عوض کنم...

نیم ساعت مانده به شام:

همه محفلی ها یکی پس از دیگری خود را برای شام به خانه رسانده بودند و در این بین مالی هم فرصت را غنیمت شمرده بود و به بقیه گفته بود که قبل از شام جشن کوچکی برای تازه محفلی ها بگیرند. رز، لینی، لونا هم مدت کوتاهی بود که به خانه برگشته بودند و هنگامی که از ورود ناگهانی بقیه سوال کرده بودند تنها یک جواب از مالی شنیده بودند و آن این بود: " صبر کنید تا آگوستوس هم برسه و به زودی خودتون می فهمید! "

سالن پذیرایی:

چهار مرگخوار سابق با دهان باز به کیک بزرگی که در وسط میز بود نگاه می کردند.هیچکدام بیاد نمی آورد که در تمام عمر خدمتشان به لرد سیاه هرگز کسی به خاطر کارشان آنها را تشویق کرده باشد و یا جشنی برای شخص آنها گرفته باشد. تا انجا که بیاد داشتن همیشه این انها بودند که برای لرد سیاه جشن می گرفتند و حالا...

آرتور ویزلی با جادو بار دیگر جام همه را پر کرد و گفت:
- به سلامتی اعضای جدیدمون...

لونا با حالتی رویاگونه به میهمانان خیره شده بود، آگوستوس و لینی و رز که تا بحال در مرکز توجه قرار نگرفته بودند به شدت سرخ شده بود و بدنبال راه گریزی برای فرار از سنگینی نگاه ها می گشتند تا اینکه مالی همه را به سوی کیک خواند و شروع به برش دادن کیک و پخش کردن آنها میان مهمان ها کرد.

از ان طرف مهمان ها آنقدر گرم گفتگو و خنده بودند که متوجه صدای بال بال زدن خفاشی که سوسکی را حمل می کرد نشدند. خفاش که به سختی راهش را از میان آن همه نور پیدا می کرد سرانجام خود را به بالای چل چراغ وسط سالن رساند.

- اینجا چقدر شلوغه!

سوسک از پشت خفاش بالا رفت و به جمعیت زیر پایشان نگاه کرد و گفت:
- به هر حال چاره ای نیست باید نقشمونو اجرا کنیم.

هنگام سرو شام

همه با خوشحال بدور میز رنگین نشستند و در حالیکه سرگرم برداشتن غذاهای دلخواهشان بودند با هم گپ می زدند.

لینی سرحال و خوشحال در کنار لونا نشست و گفت:
- عجب شب فوق العاده ایه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: خانه شماره دوازده گریمولد(محفل ققنوس)
ارسال شده در: شنبه 17 اردیبهشت 1390 03:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مالی ویزلی ساعت ها فکر کرد و در آخر باین نتیجه رسید که بهترین راه نگه داشتن این چارتا مرگخوار در اونجا اینه که با دستپخت خوبش نمک گیرشون کنه، طوری که اشتیاقشون برای موندن در اونجا بیشتر بشه. پس آستینارو بالا زد و مشغول درست کردن یه شام مفصل و خوشمزه شد.

از اونطرف ایوان و آنتونین پشت در آشپزخونه خانه شماره دوازده کمین کرده بودند و کارای مالی رو مخفیانه زیر نظر داشتند. درسته این خانه نمودارناپذیر بود ولی ایوان و آنتونین قبلا اونجارو بواسطه تعقیب لینی و لونا و و رز و آگو پیدا کرده بودن.

بعد از چند دقیقه ایوان گفت:
_ آنتونین فک کنم مالی میخواد یه شام خوشمزه برا اینا بپزه و اغفالشون کنه.
آنتونین: _ آره درسته منم همین فکرو میکنم.
ایوان: هوووم بنظر من بریم دو تا جاروی پرنده آذرخش بیاریم و مستقیم بریم تو شیشه آشپزخونه و با طناب بپریم پایین و جا در جا صاف با چوبدستی یه آوداکداورا بزنیم تو سر مالی و بعدم ورش داریم ببریم تو دریا بندازیمش و بریم!
آنتونین: باز تو نشستی اخبار مشنگارو دیدی؟ بابا مگه میخوایم اسامه رو بیگیریم؟ بدبختی داریما! خدایا منو از شر این خلاص کن!
ایوان: خف بیمیر بابا، خب خودت اگه طرحی داری بده!
آنتونین: معلومه که دارم! خودت خف بیمیر، مرتیکه با بزرگترت درست صحبت کن.

در همین لحظه مالی متوجه سر و صدای پشت پنجره آشپزخانه میشود و با خیال اینکه گربه اومده چند تا طلسم اونطرفی پرتاب میکنه که ایوان و آنتونین جاخالی میدن و از اونجا فرار میکنن.
بعد از اینکه از اونجا دور میشن، ایوان میگه:
_ حالا نقشه ت چیه بابابزرگ؟!
آنتونین: یه خرده به دو گوله ت فشار بیار، شکل جانورنمای تو چیه؟
ایوان: من؟ خب معلومه خفاش
آنتونین: حالا شکل جانورنمای من چیه؟
ایوان شیشکی میکشه و میگه: سوکس سیاه بالدار
آنتونین: مـــــــرگ! خب حالا چه نتیجه گیری ای میکنی؟
ایوان: اینکه شکل جانورنمای جفتمون سیاهه! خفاش و سوسک!
آنتونین: ای خدا، ای مرلین ... نتیجه گیری اینه که ما میتونیم به شکل جانورنماهامون دربیایم و غذای امشب مالی رو خراب کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!