جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

من اصلا نمیفهمم فضاسازی رو چه جوری باید بیارم تو نمایشنامه!لطفا یکی بیاد به من یاد بده!!

اونم که از همه چی سریع گذشته بودم برای این بود که هیچ سوژه ی جالبی نداشتم.....در واقع به جز فضاسازی من تو نمایشنامه هام اشکالی ندارم جز این که سوژه ی درست و حسابی ندارم و نمیتونم داستانو به خوبی ادامه بدم.یعنی میشه گفت...داستان نویسیم خوب نیست!

اون جمله ی چو....یعنی در جواب شارزاس بود که میگفت برای تفریح اومدیم.میدونم چیزهای خیلی بهتری میتونستم جاش بذارم ولی اون موقع اصلا فکرم کار نمیکرد!

ببين مهم همينه كه تو بتوني يه سوژرو تو ذهنت بپروروني,براي اينكار اگه چيزي به فكرت نميرسه ميتوني از سوژه هاي تكراري استفاده كني ولي بايد عوضش كني.در ضمن فضاسازي خيلي راحته,بايد محلي رو كه كار داره و افراد و اشيايي كه درونش هستن رو خورده خورده نشون بدي,مثلا چگونگي وضع هوا و زمان رو مشخص كني.
______________________________
برتي بات عزيز,اين چون نمايشنامه نبود من نميتونم نقدش كنم,اين يك گزارش بود.
ولي در كل گزارش خوبي بود و طنزم همراهش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آقا یه هفته ما نبودیم چقد اتفاق افتاده.
منم هستم لطفا ایرادات من رو هم بگید البته اگه حوصله کردید چون کار من همه ش ایراده. ولی خوب از بین نمایشنامه های افتضاحم، من این یکی رو میزارم اینجا:
تجمع ملت در مقابل وزارتخانه


در پی حضور مکرر کسی که نباید اسمش را برد در اماکن عمومی ، ملت غیور وشهید پرور جادوگر در اعتراض به غیبت کارمندان وزارت سحر و جادو از محل حادثه ، در مقابل درب های وزارتخانه تجمع کردند.
ارتباط مستقیم قلم پری* داریم با خبر نگارمان در میان معترضان:

وزارت سحر و جادو امروز شاهد سیل جمعیت معترض است. تظاهر کنندگان از ساعت 9 صبح امروز در مقابل وزارتخانه اجتماع کرده اند و ظاهرا قرار است که این عمل را تا زمان رسیدگی به اعتراضات ادامه دهند.
گروه های معترض اعم از دانش آموزان ، رقاصان واعضای گروه Hco ونیز عوام ،ببخشید، مردم عادی ، خواستار ایجاد اقدامات هر چه بیشتر به منظور جلوگیری از حضور مرگبار لرد... و مرگ خوارانش هستند.
صحبتی داریم با چند تن از تظاهر کنندگان ؛ آقای سرژ تانکیان یکی از شاهدان فجایع اخیر هستند که هم اکنون با فریاد ، اعتراض خود را بیان می کنند.

خ:آقای تانکیان صحبت شما با وزیر چیست؟

سرژ تانکیان:Boom...Boom...Every time you drop your bomb you kill the...*

خ:مگه تظاهرات ضد جنگه؟

متاسفیم که ایشون اینقدر سرگرم فریاد و اعتراض هستن که متوجه حضور ما نمی شوند. به طرف پسر بچه ی 15-14 ساله ای میرویم تا صحبت های او را بشنویم.

خ:آقای محترم...هدف شما از حضور در میان معترضان چیست؟

پسر بچه:من؟پیام امروزه؟..جدا؟...می نویسین حرفامو؟....یه لحظه... هی نیکلاس، دیدی بت گفتم من بالاخره مشهور میشم؟...به تو که امضا نمیدم...نیکلاس داری می خونی؟....دلت بسوزه...

با عرض پوزش... ظاهرا لحظاتی قبل بیانیه ای از سوی کارمندان وزارتخانه در میان مردم پخش شده و گویای این پیام است:"متفرق شوید..اینجا ایستادنتان سماق مکیدن است. چرا که، ما اهل هاگزمید نیستیم گیلدی تنها بماند."
هم اکنون آقای ساخاریاس اسمیت روی شانه ی کسی ایستاده و سعی دارد با مردم صحبت کند.

زاخاریاس اسمیت: ملت جادوگر توجه کنید...توجه کنید...امروز اینجا تجمع کرده ایم تا اعتراض خود را به گوش وزیر برسانیم ؛ ولی آنها گوش نکردند...پس ما هم خشانت بارانه برخورد میکنیم. پته شان را روی آب میریزیم...من از همینجا اعلام میکنم ، اینهایی که میگویم حقیقت دارد. ما به همه می گوییم که خودشان مسئول ترور فلان کس...ای الهه ی نااااز...بی بند و باری....کاین غم جانگداز...تقلب در انتخابات...در بزمم بنشین*....................بییییییییییییییق*

متاسفانه ارتباط ما با خبرنگارمان ،پیش تابستان، قطع شد. ولی به راستی چه کسی باید پاسخگو باشد؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
*: تکنولوژی پیشرفته رو حال می کنید؟ ارتباط مستقیم قلم پری!!!
*: بخشی از آهنگ Boom از سیستم آو ا دون ، با مضمون اعتراضات ضد جنگ.
*:پارازیت
*:سانسور





ببخشید خیلی بی ربط بود به جنگ سیاه و سفید. ولی لطفا نقدش کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

سر رودريك آلبيانكوا نوشته:
اول بگم كه من در حدي نيستم كه بخوام نقد كنم ولي چون لازمه ببخشيد ديگه
____________________________________
خب ببين ايوانا جان من اول بديهاشو ميگم:
1_فضاپردازي اصلا نداشت.
2_خوب به داستان نپرداخته بودي,يعني خيلي سريع از همه چيز گذشتي و اصلا معلوم نشد چه جوري شما مرگخوارها رو بيرون كرديد.
3_اين جمله رو ميشه واسه من توضيح بدي؟
چوچانگ:ولی ما برای دفاع اومدیم!! بچه ها حمله!!
گفتي ما براي دفاع اومديم بعد گفتي حمله؟ميدونم منظورت چي بوده ولي بهتر بود ميگفتي بچه ها دفاع كنيد يا يه چيزايي تو اين مايه ها.
________________________________
خوبيها:
1_طنز به مقدار كمي توي نمايشنامت وجود داشت كه خيلي خوبه.
2_سعي كرده بودي اين حالت از بين بره.
يك:
دو:
سه:
3_داستان در كل بد نبود ولي همونطور كه گفتم خيلي زود از سر همه چي گذشته بودي.
__________________________

من اصلا نمیفهمم فضاسازی رو چه جوری باید بیارم تو نمایشنامه!لطفا یکی بیاد به من یاد بده!!

اونم که از همه چی سریع گذشته بودم برای این بود که هیچ سوژه ی جالبی نداشتم.....در واقع به جز فضاسازی من تو نمایشنامه هام اشکالی ندارم جز این که سوژه ی درست و حسابی ندارم و نمیتونم داستانو به خوبی ادامه بدم.یعنی میشه گفت...داستان نویسیم خوب نیست!

اون جمله ی چو....یعنی در جواب شارزاس بود که میگفت برای تفریح اومدیم.میدونم چیزهای خیلی بهتری میتونستم جاش بذارم ولی اون موقع اصلا فکرم کار نمیکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
روي چشم چوي عزيز قبليا رو بيخيال جديدارو نقد ميكنم ولي يه چيزي هست.
حميد,ققنوس,سرژ و حتي خود شما استاده من هستيد اونوقت من بيام پستاتون رو نقد كنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب سر رودريك!!! يعني اقاي البيانكوا! حالا كدومشو بگيم؟؟؟

ميدونم اينجا كارگاه نمايشنامه نويسي نيست ولي اگه لطف كني و مال همه رو بگي...من خيلي ممنون ميشم!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اول بگم كه من در حدي نيستم كه بخوام نقد كنم ولي چون لازمه ببخشيد ديگه
____________________________________
خب ببين ايوانا جان من اول بديهاشو ميگم:
1_فضاپردازي اصلا نداشت.
2_خوب به داستان نپرداخته بودي,يعني خيلي سريع از همه چيز گذشتي و اصلا معلوم نشد چه جوري شما مرگخوارها رو بيرون كرديد.
3_اين جمله رو ميشه واسه من توضيح بدي؟
چوچانگ:ولی ما برای دفاع اومدیم!! بچه ها حمله!!
گفتي ما براي دفاع اومديم بعد گفتي حمله؟ميدونم منظورت چي بوده ولي بهتر بود ميگفتي بچه ها دفاع كنيد يا يه چيزايي تو اين مايه ها.
________________________________
خوبيها:
1_طنز به مقدار كمي توي نمايشنامت وجود داشت كه خيلي خوبه.
2_سعي كرده بودي اين حالت از بين بره.
يك:
دو:
سه:
3_داستان در كل بد نبود ولي همونطور كه گفتم خيلي زود از سر همه چي گذشته بودي.
__________________________
ابه اندروميدا:
ببين اشكال اين جمله از دو نظر اشكال داره.
بهتر بود به يكي از اين دو صورت مينوشتي:
الف_نويل با اين كه شك داشت ولي پرسيد: طناب که داري؟؟
ب_نويل با اینکه می دانست باید طناب داشته باشن ولی مطمئن نبود پرسید : طناب که داري؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
واقعا ممنون یه سری شو خودم فهمیده بودم اما نه به طور کامل ولی واقعا ممنون.سعی می کنم توی بعدی بهتر بشه.
واقعا فکر نمی کردم خوبی ای هم داشته باشه!
در مورد اون قسمت هم می خواستم سوال کنم :
نويل با اینکه می دانست باید داشته باشن ولی مطمئن نبود پرسید : طناب که داري؟؟
در این قسمت من می خواستم شک نویل رو نشون بدم بدون استفاده از کلمه ی شک!برای همین نمی دونستم چه جوری بگم.اگه می شه بهم بگین چه جوری می تونم این جمله رو بنویسم که حالت شک داشتن رو به ادم بده در عین حال از کلمه ی شک استفاده نشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خب چون گفته بودي اشكالات نمايشنامتو بگم ميگم:
1_ببين بزرگترين مشكل اين نوشته نبودن طنز بود.خيلي راحت ميتونستي بهش طنزم اضافه كني.
2_خودمحوري در داسان,يعني در مقابل بقيه خودتو بزرگتر نشون دادي.
3_نوشته بيشتر حالت داستان داشت تا نمايشنامه.
خب اينا بديها بود ولي خوبيهاشم ميگم.
1_خيلي خوب فضاسازي شده بود.
2_از لحاظ نوشتاري روند خوبي رو طي ميكرد.
3_داراي هيجان بود و خشك و كسل كننده نبود و فقط به كمي طنز احتياج داشت.
_______________
در ضمن اين تيكه هم يه ذره مشكل داره:

نويل با اینکه می دانست باید داشته باشن ولی مطمئن نبود پرسید : طناب که داري؟؟
__________________
در كل نوشته ي خوب و قابل قبولي بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 08:20
نمایش جزئیات
آفلاین
من نتونستم بهتر از این پیدا کنم می دونم زیاد جالب و خوب نیست اما سعی می کنم بهتر بشه.
می شه اشکال های نمایشنامه ها رو بهمون بگین؟
---------------------------------------------------------------
بعد از اينکه نويل معجونی را که شوالیه خواسته بود ساخت همه به سوي قلعه حرکت کردن و وقتي به راهي نگاه کردن که بايد ازش برمي گشتن :
نويل و برتي که در ماندگی از چهره هایشان می بارید : حالا چه جوري اين همه راه رو برگرديم؟؟
اندرو : نکنه مي خواين اينجا بمونين؟؟
نويل : اصلا!!اما....
اندرو : اما بي اما.راه بيفتين خيلي زود به يه قسمت کوهستاني مي رسيم و تا شب نشده بايد اونجا باشيم و فردا از اون مي ريم پايين.
نويل : مطمئني...
اندرو : کاملا!
نویل که می دانست حق با اندروه دیگه اصراری نکرد و به دنبال اون راه افتاد.

چند ساعت بعد.

اندرو در حالی که دستش جلو صورتش بود : بايد مقاومت کنین با اينکه باد مياد بايد....
نويل : خفه مي شي يا نه؟؟
اندرو :
برتي : بس کنين ديگه!!
اندرو به صخره ای اشاره کرد که شکاف بزرگی زیرش دیده می شد گفت : باشه..باشه...بیاین..با این باد نمی شه زیاد پیش رفت.تا صبح زیر اونجا استراحت می کنیم.

فردا صبح

اندرو : خب بچه ها اين جا همون جايي که اون دفعه ازش بالا اومديم و پايين رفتنش سخت تر خواهد بود.خب مثل اون دفعه اروم از اين سراشيبي ها پايين مي ريم.
نويل با اینکه می دانست باید داشته باشن ولی مطمئن نبود پرسید : طناب که داري؟؟
اندرو : طناب؟؟نه نويل اين جا نمي شه با طناب رفت چون سر بالايي که نيست.
نويل که حالا نا امید شده بود : واي!!
برتي : مطمئنم که ما مي تونيم.
نويل : خيلي اعتماد به نفس داريها!!!
اندرو دستشو دراز کرد سمت نویل و برتی و در حالی که داشت به سرازیری خاکی نگاه میکرد گفت : خب حالا دست همديگه رو مي گيريم و ميريم پايين.نويل دستمو بگیر نويل ...نه...
نويل : اوهههههه......
نویل پاش رو رویه یه سری خاک سست گذاشته بود که فکر نمی کرد سست باشن و حالا با تمام سرعت داشت به سمت پایین می رفت.
اندرو که حس می کرد در قبال اون مسئولیت داره داشت به خودش امید می داد که اونم می تونه بره پایین : اومدم نويل !!
و با تمام ترسی که داشت پشت سر نویل راه افتاد.
نويل که هر لحظه سرعتش بیشتر می شد : منو بگير خواهش مي کنم.
اندرو که از شجاعت خودش تعجب کرده بود سعی کرد سرعتشو بیشتر کنه و نویل رو بگیره : اهان... بيا.. دستمو بگير.
اندرو دستشو دراز کرد سمت نویل و ردای اونو گرفت که حالا داشت دیگه جر می رفت که نویل توانست دست اونو بگیره.
نويل نفس زنان گفت: واي مرسي نزديک بود...
حرف برتی حرف نویل رو قطع کرد با اینکه برتی با اونا فاصله ی نسبتا زیادی داشت اما هر دو تاشون تونستن بفهمن که اون چی گفت.اون داد زد و گفت : منم اومدم!!
اندرو : نه برتي!!
اما ديگه کار از کار گذشته بود و اون داشت با سرعت به سمت اونا مي اومد.... و همه با هم به سرعت به سمت اخر سراشيبي مي رفتن.و بالاخره....
اندرو که داشت کمک برتی می کرد پا بشه چون در لحظات اخر خورده بود زمین گفت : اخيش.اين طوري زودتر رسيديم.
نويل : ولي خيلي بد بود.
برتي که حالا دیگه پا شده بود و داشت ردا شو می تکوند گفت : من که کيف کردم!!
اندرو : به همچنين.
نويل که از اینکه اون فقط در سمت مخالف دو نفر باشه احساس خطر می کرد سعی کرد موضوع رو عوض کنه و گفت : خب بايد سريع به سمت قلعه بريم.

چندين ساعت بعد

برتي در حالی که چشمهاشو ریز کرده بود و در اثر دقت زیاد ابروهاش داشتن به هم گره می خوردن گفت : فکر کنم دارم قلعه رو مي بينم.
اندرو : مياين بدويم؟زودتر مي ريم!!
اما تا قیافه ی متعجب اون دو تا رو دید از حرف خودش خنده اش گرفت.
نويل و برتي : تو چه جوني داري؟؟
اندرو : به هر حال من که رفتم.
و شروع کرد به دویدن.
نويل که بازهم احساس خطر کرده بود گفت : اصلا دلم نمي خواد عقب بيفتم.
برتي : منم همينطور.
و همه با هم به سوي در قلعه مي دوين و رسيدن به اون.اندرو زودتر از همه رفت توي قلعه.
-------------------------------------------------------------------------
در ضمن اینم ای دیم : ghazale_mooferferi@yahoo.com

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: "نمایشنامه نویسی لایق یک سفید!"
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خب من یکی از پستهام رو که به نسبت بهتر از بقیه بود رو انتخاب کردم.
خودم میدونم که خیلی خوب نیست و طنز هم نداره ولی حالا اینو داشته باشین تا بعدا طنز رو هم وارد رول هایی که مینویسم بکنم
-----------------------------
رومیلدا به آرامی از محلی در زیر بوته های جنگل که مخفی شده بود بیرون میاد.آوازه ی قلعه روشنایی حس کنجکاوی اونو برانگیخته و حالا اینجا در زیر بوته های خاردار به افرادی که در حال آمد وشد بودن نگاه میکرد ولی بالاخره با جستی بیرون اومد .
اون چو رو که وارد قلعه شده بود دیده و حالا ورود مری و لی رو نظاره میکرد .به خودش گفت :من هر جوری شده باید برم این تو
ولی دوئل کردن؟؟؟نمیدونم .........من که تجربه ای ندارم....... پس از طریق دیگهای باید وارد اینجا بشم.........آهان فهمیدم

رومیلدا که رمزی که شوالیه و بعد هم مری و لی به کار برده بودن رو شنیده بود با اعتماد به نفس کامل به طرف در اصلی رفت

در:واژه رمز؟
رومیلدا:هیپوگریف چو باک بیکو اذیت میکنه
در:این رمز شوالیه است
رومیلدا:خودم میدونم فقط گفتم شاید کارکنه
در:متاسفم
رومیلدا:خب ...میدونی من فکرکردم که ...تو ..که یه در باهوشی شاید ...میدونی چطوره ازم یه معما بپرسی اگه درست جواب دادم منو راه بده تو ولی اگه اشتباه کردم ...خب میتونی شوالیه رو خبر کنی تا بیاد حسابمو برسه .موافقی؟
در:باید فکر کنم
رومیلدا:پس عجله کن

دقایقی بعد...
در:خوب گوش بده
"بی آنکه نفس بکشد زنده است
به سردی مرگ است
هرگز تشنه نمیشود اما همیشه مینوشد
سرتاپایش غرق در زره و جوشن است اما هرگز جرنگ جرنگ نمیکند"
رومیلدا: یه بار دیگه بگو
در دوباره معما را تکرار میکند و ناگهان....

درهای قلعه باز میشود و شوالیه سوار بر اسبش به سرعت برق از انجا دور میشود

رومیلدا:کجا داره میره؟؟؟
در:تو حواست به خودت باشه

رومیلدا شروع به قدم زدن میکند ودر این حین از کنار رودخانه ای که در آن نزدیکی ست عبور میکند
...........ماهی ای از آب بیرون میپرد بدنش در نور آفتاب میدرخشد و....بله .او جواب را یافته بود

رومیلدا:جواب سوالت میشه "ماهی"
در: درست بود

درهای قلعه از هم گشوده میشود و رومیلدا به آرامی قدم در آن محیط اسرارآمیز میگذارد .تا بازگشت شوالیه او باید چه کند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس در 1384/9/8 17:49:49
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware