جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

دفتر فرماندهی کاراگاهان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1385 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون از دهکده هاگزمید / جنگل هاگزمید دو مرد شنل پوش در حالی که ردایشان را به شدت به دور خودشان پیچیده بودند و از سرما می لرزیدند در جنگل حرکت می کردند. در جنگل هیچ صدایی جز خش خش ردای این دو مرد و صدای شکسته شدن شاخه های کاج زیر پایشان نمی آمد. سر انجام مردی که بلند قد بود و موهایش قهواه ای ، به مردی که پایش لنگ و انگار مصنوعی بود گفت : الستور من ... من ... الستور کمی سرش را چرخاند و خطاب به فرد شنل پوش کنارش گفت : چیه ؟ چه مرگته؟ توبیاس چه مرگته؟ توبیاس : باید رفع حاجت بکنم! به سرعت به طرف درخت تنو مندی رفت و ***** ( ویرایش شده توسط ستاد مبارزه با بی ناموسی ) _ هی پسر یک آبشار توی جنگل در اومده الستور که با شنیدن این جمله یکه خورده بود دور و برش رو نگاه کرد تا سر انجام به یک جفت توپک که در زیر پایشان به اون طرف درخت جایی که توبیاس بود سرک می کشیدند. الستور : زکی .. برین گمشین .... کیشده! توپک ها با اخطار الستور از جا بلند شدند و به سرعت در میان علوفه هایی قایم شدند. سر انجام توبیاس سبک و راحت به طرف الستور اومد و گفت : بریم. دو کارآگاه همراه با هم ب حرکت کردند . دو ساعت بعد توبیاس شاخه هایی رو که در مقابلشون بود با یک طلسم گنار زد و یک کلبه کوچک در کنار رودی پر آب و خروشان نمایان شد. الستور که انگار گیج شده بود گفت : اینجا کدوم جهنم دره ایه که ما رو آوردی ؟ هان ؟ توبیاس در حالی که خاک ردایش را که ناشی از پیاده روی طولانیشان در جنگل بود می تکاند گفت : جایی که اینیگو برای این مدت اقامت می کنه مکثی کرد و ادامه داد : من باهاش تله تکس کردم! الستور زیر لب دشنامی داد و با هم به طرف کلبه حرکت کردند. تق تق تق تق صدایی از داخل کلبه اومد : << چیه ؟ >> توبیاس عربده کشید : دو کار آگاهتون ، الستور و توبیاس ملقب به توبی! اینیگو : آها و در را باز کرد. دو کارآگاه داخل کلبه شدند. کلبه آنقدر خاک گرفته و کثیف بود که به سختی می شد رنگ چوب های افرا رو که در ساخت بدنه اون به کار رفته بود رو دید. یک شومینه کوچک که روشن بود و تنها منبع نور تو اون خونه بود . و سه مبل راحتی قرمز رنگ تنها وسایل این کلبه بود. اینیگو سریع روی یک مبل نشست و خطاب به دو کارآگاه گفت : بنشینین دو کارآگاه به دستور فرمانده اشان عمل کردند و بر روی صندلی نشستند. الستور : بریم سر اصل مطلب... و بازجویی ها و کار هایی که در هاگزمید انجام داده بود را برای اینیگو بازگو کرد. سپس توبیاس کار هایی را که انجام داده بود و ملاقاتی را که با شهردار داشت را شرح کرد و در تمام این مدت اینیگو ساکت و بی صدا به حرف های آنها گوش می کرد. سپس بعد از اتمام حرف های دو کارآگاه از جا بلند شد و گفت : بلند شید بریم... الستور : کجا بریم؟ توبیاس که انگار خبر مرگ باباش رو شنیده باشه گفت : ما چهار ساعت پیاده روی کردیم و الان خسته ایم. الستور : راست میگه ولی حالا باید چی کار کنیم و به کجا بریم؟ اینیگو با لبخندی شیطانی گفت : کوچه ناکترن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1385/12/7 15:11:44
دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اسفند 1385 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او كه ما را اصيل پاك آفريد!



در ميدان اصلي دهكده همه چيز وضعيت عادي خودش را داشت و ملت مشغول كاسبي بودند كه يهو....
بوم م م م م م

كله مبارك و فوق ارزشي الستور مودي و توبياس اسنيپ محكم ميخوره به هم، ملت آوووو ماوووو هاي خويش را شروع نمودند و به سرعت خود را بر بالين آن دو آسيب ديده رسوندند...
- آقا شماها خوبيد...
الستور از جايش بلند شد و در حاليكه سرش را مي ماليد گفت:
توبياس مگه كوري، اينجا چه غلطي مي كني...
توبياس در حاليكه خون جاري شده از سرش را كه اكنون به اطراف دهانش رسيده بود را با زبونش ليس مي زد و مي مكيد گفت:
به به، چه خون رله اي، ها..چي ميگه؟ آها..اومدم به اينيگو خبر بدم...
الستور: ها..پس اطلاعات كسب نمودي...خب..من هم همينطور...
هر دوي آنها به همديگر با تعجب نگاه مي كردند، و گرداگرد آنها جادوگر هاي مختلف !
توبياس: پيشته كارآگاه خفنز نديديد...مگه...
ملت: كارآگاه خفنز !
الستور دست به كمر برد و كمربند فولادي خويش را بيرون كشيد و به سوي ملت رفت...
- فرار كنيد ملت....
توبياس: ولشون كن بابا...اينيگو كجاست حالا...
الستور در حاليكه روي يك پير زن بالاي 100 سال پريده بود و به او كمربند مي زد گفت:
- حالا بيا بريم..كم كم پيداش مي كنيم...
و خنده هاي شيطاني سر ميداد و از خارج شدن صداهاي:
آخ..اوي..اوه...واو..اوو..
كه از پير زن بيچاره بود لذت مي برد، در آخر از روي پير زن پايين آمد و با خشم گفت:
دفعه آخرت باشه ميايي جزو شورشي ها...
پير زن:
توبياس به سمت الستور رفت؛ و ابرويي بالا انداخت و مويي صاف و صوف كرد و گفت:
بينم ويكي رو نديدي، اين كجاست...؟
توبياس: ها ولش كن..اون از همون اولش به كار در مغازه بيشتر مي اومد...
و با انگشتش به سمت پشت الستور اشاره كرد، الستور مودي برگشت و با تعجب پروفسور ويكتور را نظاره كرد كه مشغول طي كشيدن كف آبميوه فروشي بود...
توبياس اسنيپ و الستور مودي هر دو با خستگي به سمت او رفتند:
الستور: چه غلطي مي كني بابا؟ بپر بريم...
يهو از پشت دستگاه هاي خفنز آبميوه گيري يه جوون خوشتيپ با موهاي طلايي و دندوناي درخشان و سفيد بالا پريد و با دو تا ليوان جلو اومد گفت:
- آبميوه گيري گيلدي در خدمت شماست، انواع آبميوه اعم از خون گلاسه، خون مرده، لجن خارجي، شير موز، سيب موز، انگور پرتقالي و....در خدمتم آقايون..
الستور: ئه سلام گيلدي جون..رفتي تو كار آبميوه...نه..راستش...
گيلدي: آها..افتاد..تو مخلوط خون مرده با لجن خارجي ميخواي، اوكي عيب نداره، ولي ميشه 2 گاليون ها...بدم..
الستور: چي بگم...بده خب...
گيلدي پريد پشت دو تا از دستگاها و ليوان گرفت و قاطي كرد...
الستور: ميشه بدونم پروفسور ويكتور ما اينجا چيكار مي كنه...
گيلدي در حاليكه ليوان پر از مايع سبز رنگ را با لذت سمت الستور گرفت گفت:
- ها..اومد از همه نوشيدني ها سفارش داد بعد خورد و ديد مايه نداره..ما هم جاش ازش كار مي كشيم..
الستور ليوان را گرفت و با تعجب به آن نگاه كرد، توبياس كنار الستور اومد و گفت:
خب..مگه چقدر شد خرج اين آبميوه ها...
گيلدي: هووووم، خب..ميشه 500 گاليون...
الستور:
توبياس:
يك گدا: گفتي چقدر ميخواي به من كمك كني؟
گيلدي: پيشته بابا، برو يه جاي ديگه بابا، ما با گداها كار نداريم...
گدا برگشت و با نااميدي رفت...كه توبياس پريد جلوش و يك سيكل انداخت كف دستش:
گدا: :bigkiss:
توبياس:
الستور: نخواستيم..گيلدي ويكي مال خودت..در ضمن دستور ساخت اين آبميوه چيه..چقده با حال بود..بگو..
و دست در جيب پالتوي كهنه اش نمود و دفترچه يادداشتش را در آورد، گيلدي گفت:
- ها..خب..بنويس..پشم گوسفند...شاخ له شده گاو، دم گربه وحشي، آب دهن آلبوس دامبل و الكل صنعتي !
الستور: مرسي نخواستيم...
و چرخيد و به همراه توبياس راه را به سمت جنگل هاي سوزني برگ شرق هاگزميد، پيش گرفت تا بلكه اينيگو را بيابند !


ادامه دارد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 بهمن 1385 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول : دوستان من توبیاس اسنیپ هستم ، ولی با شناسه جدید ، گفتم یاد آوری کنم که یک وقت با عضو تازه وارد ایفای نقش اشتباه نشه!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مودی که یقه ی پالتویش را تا چونه اش بالا کشیده بود به سرعت به طرف ورودی دهکده میرفت تا برای اینیگو ، وقایعی رو که براش اتفاق افتاده رو شرح کنه...

* پونصد متر آن طرف تر ( دفتر نظارت هاگزمید ) اتاق انتظار
توبیاس در حالی که کیف بزرگش را روی پاهایش گذاشته بود برای بار دهم آهی از خستگی کشید...
حدود یک ساعت بود که اینجا منتظر ملاقات با اسکاور بود ولی حتی منشی هم به اتاق انتظار سر نزده بود!
به نظر میرسید که سرشون خیلی شلوغ باشه.
توبیاس برای اینکه خودش رو سرگرم کنه ، به در و دیوار اتاق نگاه کرد...
روی دیوار پر بود از تابلو هایی که فقط در آنها دستمال های جادویی بود و هرکدام یک کار مختلفی رو انجام میداد که توبیاس متوجه نشد چرا این تبلو ها رو اینجا آویختن.
چیز بعدی که از همان اول به چشم توبیاس میومد ، تزیینات و جلال اتاق بود!
دیوار هایی که از چوب گران قیمت افرای روشن تهیه شده و با ظرافت بسیاری کنده کاری شده بودند، میز منشی ( که اکنون خالی بود ) از چوب " مو طلایی " که یک چوب گران قیمت با خاصه یی که هرگز مویه یا ترک بر نمی دارد و یک دستگاه تایپ که از طلا درست شده بود.
هر چی که بود ، اسکاور ، پول هنگفتی را در اختیار داشت...
توبیاس در همین فکر ها بود که رشته افکارش توسط صدایی مودبانه پاره شد.
- ببخشید که دیر کردم ، آقای اسکاور سرشون خیلی شلوغه، متوجهید؟!
توبیاس به خودش اومد و کمی دور و بر اتاق رو نگاه کرد تا اینکه بالاخره منشی رو دید که در پشت میزش نشسته بود!
توبیاس: بله ، بله متوجهم!
منشی با نگاهی بد بینانه گفت: میشه بگین اینجا چی کار دارین؟
توبیاس در حالی که چشم هاش سیاهی میرفت گفت: ایووو، چه خانم با شخصیتی با مو ازدواج مکنی ده؟
منشی که سعی میکرد به روی خودش نیاره سوالش رو دوباره تکرار کرد:اینجا چیکار دارین؟
توبیاس که دیگر به خودش اومده بود گفت: از دفتر کارآگاهی اومدم و درباره ی یک متهم فراری به نام مالدبر تحقیق میکنم و فکر میکنم باید از آقای اسکاور هم یکم باز جویی کنم...
منشی سری تکان داد با هم به طرف اتاق اسکاور راهی شدند.
کمی بعد * اتاق شهردار
توبیاس در حالی که روی یک صندلی چرم خالص در مقابل اسکاور که موهایی مجعد و سیاه داشت و یک کت فراک قهوه ای داشت نشسته بود و سوالاتی از شهردار میکرد...
توبیاس: جناب شهردار ، ما در مورد مالدبر ، متهم فراری تحقیق میکنیم ، لطفا هر اطلاعاتی که از وی دارین به ما عرض بفرمایین؟!
اسکاور که انگار با شنیدن اسم مالدبر نمک روی زخمش ریخته باشند گفت: ای داد بیداد! چی بگم از دست این شهروند؟! خیلی ارزشی بود ، چندین نفر رو به ارزشی بودن کشید و چند بنگاه شرط بندی غیر مجاز دایر کرد ، سر انجام ما با هم به کافه رفتیم ، تا با هم دو کلمه حرف حساب بزنیم ، ولی گوش مالدبر بدهکار نبود ، میخواست به ارزی بودنش ادامه بده و ادامه هم میداد! تا اینکه یک روز ارزشی بازیش به اوج خودش رسیده بود و داشت شهر رو به گند میکشید ، همراه با پنج تا مامور وزارت رفتیم در پاتوقش که شراب خوری " رفرش درینک " است ولی پیداش نکردیم ، صاحب مغازه گفت که مالدبر چهار ساعت پیش فلنگ رو بسته و رفته کوچه ناکترن ، البته بیش تر از این چیزی نگفت که مجبور شدیم ذهنش رو جر بدیم و بخونیم و متوجه شدیم که رفته کوچه ناکترن و در مغازه بورگین و بورکز پناهنده شده...!
توبیاس که با تعجب به کلماتی که آرام آرام و شمرده شمده از دهان شهردار بیرون می آمد گوش داد و سپس بلند شد و گفت : خیلی خیلی ممنون از لطفتون ، باز هم برای سوال و تحقیق می آییم!
و با گفتن این کلمات کلاهش رو ورداشت و گذاشت رو سرش و بعد با اسکاور دست داد.
سپس بلند شد تا به اینیگو خبر بده ، در حالی که اینیگو از حرف های الستور کمی موضوع دستش اومده...
موضوع کم کم مانند پازل روشن میشد.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

معذرت اگه طولانی شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: یکشنبه 15 بهمن 1385 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
روی تابلوی سبز رنگ که در کنار پایه هایش یک اسکلت افتاده است نوشته : به هاگزمید خوش آمدید
مودی رو به اینیگو : مثل اینکه اشتباه اومدیم ... بر میگردیم .
اینیگو یخه مودی رو میگیره : نه درست اومدیم ... راه بیفت بریم تو باید مسئله پروند 1.658.456 رو حل کنیم .
مودی دستش رو روی پاش میزاره : من روغن پای مصنوعیم و نیوردم ... پس برم بیارم .
اینیگو :
چند دقیقه بعد چهار کارآگاه با ترس وارد دهکده شدند ... در دهکده هیچ نشانی از حیات وجود نداشت همه جا ساکت و کثیف ، خانه ها خاک گرفته و سکوتی مرگبار حاکم بر شهر .
ویکتور رو به اینیگو : اینیگو اینجا شهر مردگانه ؟
اینیگو سرش را تکان میدهد سپس سه تا عکس از جیبش در میاره و دسته هر یک از کارآگاهان میدهد : خیلی خوب اینها رو بگیرید و توی هر مکان عمومی برید و سوالاتی بپرسید تا این بشر ارزشی رو پیدا کنید .... بهتره مودی بری پیش مادام رزمریتا .... توبیاس برو پیشه اسکاور .... ویکتور تو هم برو توی مغازه های دیگه ببین چه خبره .
مودی دستش رو بالا میاره : یک سوال ، شما چی کار میکنید ؟
اینیگو : ها ؟
مودی : کوفت ... خودت هم برو قزوهد یک دهکده است پایین تر از اینجا شاید چیزی دست گیرت شد . میگن مکان اصلی پایگاه ها اونجاست .
اینیگو :
-------------------------------------
- خاااااااااا تــــــــــــــوف
مودی ابروها و موهایش را به سبک سنتی مرتب می کند سپس وارد رستوران سه دسته جارو میشود : سلام ... به به چه خانم با شخصیتی ... خوبی ؟
مادام اول کمی مشکوک نگاه کرد سپاس مودی را توجیح کرد : ... دیگه نبینیم فرند شیپ بازی بخوای بکنی ها .. بوقی .
مودی : بله .. چشم .. حتما ... مودی دست در جیبش میکند و کلی کاغذ بیرون می آورد که روی آنها یک کارت ویزیت است رویش یک شماره جالیاست .
رزی سینی رو به سمت سر مودی فورد می آورد : تو آدم بشو نیستی ... بی ادب ( بوق )
بالاخره بعد از کلی دردسر مودی از زیر کتک های رزی فرار میکند : عجب گیری کردیم ... این هم خطرات کار ماست ... رزی جان یک لطفی کن و بگو این بشر و میشناسی ؟ ... موی یک عکس نشان رزی میدهد ... شخصی که سر و پا ارزشی است .
رزی : نه !
مودی یک بسته گالیون در میاره : میشناسی؟
رزی : کمی تا قسمتی ... چندبار دیدمش !
مودی یک بسته گالیون دیگه در میاره : مطمئنی ؟
رزی : چند روز پیش اینجا بود با اسکاوره دستمال فروش اینجا بود .....
من مثل همیشه داشتم کارم و انجام میدادم که یکدفعه مالدبر با اسکی با کیف پر از دستمالش وارد شد .
اول دو تا نوشیدنی کره ای سفارش داد ، من هم براشون بردم بعدش اونا رو زیر نظر گرفتم .
اسکی : ببین زودتر باید این پایگاه های ارزشی رو جمع کنی ....
مالدبر : برای چی ؟
اسکی : تو نمی فهمی ... من دیگه نمی تونم ....
مالدبر : تو همش همین و میگی پس این همه .... چی میشه ؟
اسکی : یعنی چی ... مسخره کردی ... پاشو ....
و بعد رفتن بیرون .
سپس مودی از جایش بلند میشود به سرعت به سمت اینیگو میرود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده










[b][size=med
دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: شنبه 14 بهمن 1385 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او كه ما را اصيل پاك آفريد!


خب، كارآگاهان گرامي من، روش كار ما به اين صورت خواهد بود:

* در ابتدا من يك پستي خواهم زد و سو‍ژه را مشخص مي كنم و شما روي آن كار مي كنيد، يعني كار ما عمليات خواهد بود، يعني يك هدف در اصطلاح مجرم را مشخص مي كنم و شما با نمايشنامه هاي خوبتون ادامه مي دهيد، به عمليات هيجان ببخشيد. سعي نكنيد خودتون رو به عنوان مامور و كارآگاه برتر نشان دهيد، داستان و رول را تمام نمي كنيم، حداقل تا يك هفته ادامه مي دهيم. بعدش يا من يا يكي از شما كارآگاهان كه مشخص خواهد شد چه كسي هست داستان رو با دستگيري مجرم به پايان مي رسد.
سپس به دادگاه شماره 10 مراجعه خواهيم كرد و در آنجا هم با نمايشنامه ادامه خواهيم داد و در آنها مجرم را محاكمه مي كنيم. در بعضي موارد خاص نيازي به دادگاه شماره 10 نخواهد بود چرا كه امكان اين وجود دارد كه در رول پاياني هدف طي عمليات كشته شود يا به طوري از پاي در بيايد.

* در مورد ساير دوستان ما در ايفاي نقش كه عضو اينجا نيستند، بايد بگم براي شما محدوديتي نيست، مي توانيد پست بزنيد اما خود را وارد داستان نكنيد، چون كه شما كارآگاه نيستيد، توصيه مي كنم نهايت تلاش براي ارائه يك نمايشنامه خوب را از خود به عمل آوريد.

* دوستان بدانيد كه پست هايي به اصطلاح شما جديدي ها "ارزشي" باشند در اين تاپيك جايگاهي ندارند، لذا نه تنها كارآگاهان عزيز بلكه سايرين سعي كنند طول پست هاي خود را با نمايشنامه كسل كننده و فاقد ارزش پر نكنند، مخصوصا دوستاني كه كارآگاه نيستند و پست ميزنند.

ماموريت شماره 1
هدف: مالدبر !
جرم: ايجاد كانون و مراكز ارزشي در محدوده دهكده هاگزميد( مزاحمت براي مسئولين، مخصوصا اسكاور!)

* وي را دست كم نگيريد، با همين قدرت ارزشي موفق به سكته دادن چند نفر شده است !


دفتر فرماندهي كارآگاهان تغيير دكوراسيون داده بود، تمامي ميزها و كمدهاي پر از پرونده در حاليكه خرد و خاكشير شده بودند به گوشه از دفتر افتاده بودند، در وسط دفتر يك ميز بيليارد بزرگ قرار داده شده بود و سه صندلي دور آن كه سه كارآگاه در حالي كه خم و راست مي شدند توپ ها رو ببينند روي آن نشسته بودند. الستور مودي با چشم خفنش توپ ها را روي ميز بيليارد نظاره مي كرد كه كدام رو بزنه، چوبدستي اش كه در دست چپ گرفته بود با ظرافت روي هوا تكان داد و به سمت توپ سفيد رنگ نشانه رفت...
توپ سفيد رنگ با سرعت خيره كننده محكم به يك توپ قرمز اصابت كرد، سر دو كارآگاه ديگر يعني توبياس اسنيپ كه ناخن هايش را مي جويد و در آن سوي ديگر پروفسور ويكتور با سرعت چرخيد...
در كمال ناباوري توپ قرمز كه با سرعت در به سمت سوراخ مي رفت، در بين سوراخ متوقف شد و داخل نشد...، خنده تمسخر آميز توبياس به گوش رسيد، اما بلافاصله قطع شد...
چشم ها به سمتا توپ قرمز چرخيد كه جنبشي كرد و درون سوراخ قرار گرفت:
مودي:
توبياس:
ويكتور: ايول...ايول...
مودي در حاليكه كه موهاي به هم ريخته اش را مرتب مي كرد و عرق روي پيشاني اش را با آستينش پاك مي كرد با خستگي اي كه چنان كوه كنده باشد گفت:
- خب توبياس باختي، 100 گاليون رد كن بياد....
توبياس: جمع كن بابا، حواسم نبود داشتم مي خنديدم..يهن افسون فرستادي...قبول نيستي...
مودي: ميبيني ميبازي ديگه..جنبه نداري كه..ويكتور شاهده...مگه نه ويكتور...
ويكتور كه در توهم ضربه مانده بود به خود آمد و گفت:
- ها....آها..ئه..راست ميگه..اون ته مونده افسون اولي بوده خب...

ناگهان درب دفتر باز شد، اينيگو ايماگو در حاليكه سيگار برگي بر دهان داشت، در زير بقل يك پوشه و پرونده داشت و رداي بلند سياه رنگي پوشيده بود داخل شد...
ملت كارآگاه:
اينيگو ايماگو: اين چه وضعيه...ميزا كوشن... هان؟
توبياس: آقا اجازه، همش تقصير الستور بودش..اون ما رو اغفال نمود...
اينيگو با علاقه و لبخند جلو آمد و پرونده رو محكم زد تو صورت پروفسور ويكتور، به ميز بيليارد خيره شد، ردايش را در آورد و دوباره روي چوب رختش يعني پروفسور ويكتور پرت كرد...
با خنده و شادي پريد روي ميز بيليارد...و نگاهي به توپ ها انداخت و گفت:
- ها اينا خيلي با حالن...تو مشنگستان زياده...اين گردالي ها هم حتما اسم همون چيزه..آها..فرمون هستن..اونم بوقه..اونم گاز...
الستور: اهم، اي رئيس، اي عزيز، اون ماشين نيست..اين ميز بيليارده...يك بازي...
اينيگو: جون من، حتما تو مايه هاي سنگ كاغذ قيچيه...نه؟
الستور: نه رئيس، بهتون ياد بدم...
توبياس: چي ميگي، مگه نديدي اون پرونده رو كار داريم لابد ديگه...!
اينيگو زبوني به سمت توبياس دراز كرد و گفت:
تو برو شير موز برام بيار بابا..
توبياس اخم كرد، اينيگو از روي ميز پايين پريد و گفت:
بپر كنار الستور، مگه نديديد پرونده آوردم...بريدسر كارتون من هم ملحق ميشم...بذار يه كم بازي كنم..
بروبچ: پس ما چي؟
اينيگو: ئه، حرف نباشه، من رئيسم..ميگرم ميزنمتان ها...

چند ثانيه بعد...
اينيگو: نه، تو رو خدا من بازي ميخوام..
سه كارآگاه در حالي كه پرونده را مطالعه مي كردنئ، با دست محكم رئيسشان را روي زمين مي كشيدند و از دفتر فرماندهي كارآگاهان خارج مي كردند...


****************************************************************
* خب دوستان عزيز، ادامه بديد، بريد در هاگرميد، اونها از دفتر خارج شدند، حالا عمليات رو هيجان بديد!

مالدبر خطرناك است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1385 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هو الحق!

نام: سارا اوانز

سابقه: قبلا عضو کاراگاهان بودم!

دلیل عضویت : من عاشق از بین بردن بدی هستم!!

این هم نمایشنامه:

در خانه نیمه باز بود و به همین جهت با وزش باد تکان تکان می خورد. صدای فنر های کهنه ی در، در آن هیاهوی باد به خوبی به گوش می رسید.
یکی یکی وارد خانه شدند. سکوت و سیاهی داخل خانه گویای آن بود که کسی در خانه نیست. اتاق های خالی از سکنه خانه را جست و جو کردند اما چیزی نیافتند. انگار سال ها قبل ساکنان خانه آن جا را ترک گفته بودند.
چند نفری مأمور شدند تا محوطه بیرونی خانه را که به یک جنگل می رسید بازرسی کنند. پس از گذشت ساعتی تنها چیزی که بدست آمده بود تکه لباسی بود که با دندان های گرگی دریده شده بود و قطرات خون سراسر آن را در بر گرفته بود.
واضح بود که چه بلایی سر صاحب لباس آمده بود. گروه کاراگاهان اعزام شده پس از مدتی به وزارت باز گشتند. بازگو کردن آن حادثه سخت بود اما بهرحال باید گفته می شد تا بتوانند دلیل آن را بیابند.
_تونستنید چیزی پیدا کنید؟
سارا سری تکان داد و گفت:
_متأسفانه جز یه تکه لباس چیزی اونجا نبود که به نظر مشکوک بیاد! ما همه جا رو گشتیم اما...
آلیشیا از روی صندلی بلند شد و گفت:
_خیله خب! باشه. این اتفاق با شرایط جامعه کاملا قابل درکه! اونا هیچی رو باقی نمی زارن.
سارا نیز برخاست و گفت:
_فعلا لباس رو برای آزمایش دادیم به بخش. تا وقتی جوابش بیاد ما مجبوریم منتظر بمونیم!
آلیشیا سرش را به علامت تأیید تکان داد و هیچ نگفت.
سارا نیز اتاق را ترک کرد.

با تشکر
سارا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1385/9/24 13:09:12
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آذر 1385 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
.سلام به همه عزیزان جویای نام در کاراگاهی,بالاخره بعد از کش و قوس های فراوان سوژه و طریقه ثبت نام تصویب شد.
تا 1 هفته دیگه سوژه جدید رو شروع میکنیم هر کسی که خواست شرکت کنه فرم زیر رو پر کنه.
والسلام.
______________________________________________

نام:

سابقه:

دلیل علاقه به کاراگاهی:

یک نمایش کوتاه راجع به دفتر کاراگاهان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/9/21 15:12:41
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/9/21 15:33:14
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1385 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آلیشا جان ببخشید که دیر کردم
واقعا متاسفم رفته بودم عرض اردت پیش لرد سیاه
و گروه اسلایترین و کوییدیچ و سایت و .... که اصلا وقتی نداشتم و تا امروز روحم هم آگاه نبود که تاپیک ها دوباره رفتن رو کار
خوشحال می شم کمکتون کنم.
ممنون
توبیاس اسنیپ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط فروم وجود دارد و کسانی که از زدنش عاجزند

[b]فقط اسل
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1385 10:52
نمایش جزئیات
آفلاین
چارلی جان پستت خوب بود همون چیزی بود که می خواستم,منتظر دوره دوم باش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1385 09:21
نمایش جزئیات
آفلاین
چارلی ویزلی به دفتر کاراگاهان ... چارلی ویزلی به دفتر کاراگاهان..
چارلی: رئیس سلام!! امری داشتین؟
آلیشیا اسپینت: چارلی یه مورد پیدا شده . ماموریت تو اینه: به رفتار عجیب یک جادوگر 17 ساله رسیدگی کن و اطلاع بده که تحت طلسم فرمان هست یا نه.این فرد پدر بزرگ و مادربزرگش رو گروگان گرفته ولی هنوز هیچ تقاضایی در برابر آزادیشون نکرده." این آدرس محل زندگی پسره حا لا برو بیرون.
چارلی گفت : ماموریت سختیه اما .. چشم رئیس سعیم رو می کنم. و با صدای ترقی غیب و در دفتر اطلاعات ظاهر شد.
چارلی: ببخشید عکس و سوابق این پسر رو می خواستم . برام پیدا می کنید؟
مسئول : البته چارلی عزیز!!
چارلی با یک چشم غره به مسئول حالی کرد کاره خودش رو بکنه. بعد از چند دقیقه مسئول تعدادی کاغذ پوستی رو در دست چارلی گذاشت و گفت : بفرمایین .
چارلی بلافاصله دم منزل پسر ظاهر شد. او کاغذ پوستی ها رو خوند و دید اون تا به حال هیچ سابقه ای در کار های خلاف نداشته تنها سابقه اش بازی در یک تیم کوییدیچ دسته دومه همچنین پدر و مادرش در 12 سالگی اون از هم طلاق گرفته اند و پسره از اون موقع با مادر بزرگ و پدر بزرگش ( مادری) زندگی می کرده.
در همین موقع پسر از خونه سوت سوت زنان بیرون آمد. چارلی با دقت به طرز را رفتن و چشم های اون پسره نگاه می کرد . اون پسر به یک رستوران رفت و استیکسفارش داد چارلی متوجه شد طرز غذا خوردنش هم مثل بقیه ی کار هاش عادی نیست از اون ور یه مرد مسنی وردی به سمت اون پسر فرستاد . بعد پسر بدون هیچ مکثی از روی صندلی بلند شد و به خانه رفت . چارلی با زیر نظر گرفتن این پسر در 3 روز متوجه شد برنامه ی او هرروز همین است. بعد به اداره ی کاراگاهان رفت و رئیس رو در جریان گذاشت. آلیشیا اسپینت گروه کمکی رو به محل سکونت پسر فرستاد وچارلی با کمک افراد مردی که پسر را طلسم می کرد و خود پسر را دستگیر کرده و مورد بازجویی قرار داد. معلوم شد مرد طلسم کننده برای انتقام پسر را با طلسم فرمان هرروز جادو می کرده تا او پدربزرگ و مادربزرگش را برباید و از این طریق از کسانی را که باعث طلاق او از همسرش شده اند انتقام بگیرد. بدين ترتيب چارلي ويزلي به كمك همكارانش از اين ماجراي مرموز ژرده برداشتند.( خوب بود؟ سعي كردم خيلي شلوغش نكنم.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده