به نظر شما چاره اي که دختر انديشيده بود چه بود؟!(پاخش كاملا منطقيه...سوال سوال هوشه و با دقت و كامل شرح بدين چون هدف هوش و منطق شماست...)
بايد با يكي از دوستانش هماهنگي لازم رو به عمل بياره و بهش بگه تو وقتي من سنگو در آوردم منو طلسم كن و بزن تا سنگه از دستم بيفته و گم و گور بشه...بعد خودتم در برو ... من اون يكي سنگ رو در ميارم تا ببينم رنگش چيه اگر سياه بود مردم ميدونن كه اون يكي سفيد هستش اگر جادوگرم مخالفت كرد و گفت هر دوتاش سياهه ملت ميريزن سرش
2.کدوم يکي از اين جرم ها ارزش پي گيري بيشتري داره؟
الف ) قتل و کشتار زنجيره اي
ب ) شوراندن ديوانه سازها
ج ) دزدي از گرينگوتز
د ) شورش بر عليه وزير!
شوراندن ديوانه سازها چون اگر ديوانه سازها آزاد بشن مردم يك لحظه هم آرامش دروني ندارن و جامعه به هم ميريزد به همين دليل بهتره كه اينو پي گيري كنيم...
3.شب تاريكيه و ترس و توهم در وجود شما رخنه كرده ! هوا مه گرفته است و شما را به دنبال يك ماموريت پيچيده فرستادند ، دقت كنيد كه ارزش معنوي اين ماموريت بسيار بالاست ، پس شما فرار نمي كنيد ! بلكه به راه خود ادامه مي دهيد و به برج صد طبقه اي كه مقصد شماست مي رسيد ، پيرزن همسايه دم در منتظر شماست و هدف هم در باند هلي كوپتر ايستاده است !چگونگي نجات گربه پيرزن همسايه از دست عروس وي را روي باند هلي كوپتر شرح دهيد !(هدف، سطح رول و كيفيت طنزنويسي شماست....پاسخ به اندازه ي يك رول كامل باشه لطفا...در ضمن، سوژهيابي هم اهميت زيادي داره...)
پيرزن:د...آخه ننه جون...گربه ي من چه گناهي كرده كه بايد اون بالا باشه...ميچاد
من:باشه بابا راه پله دارين ميخوام برم اون بالا!!!
پيرزن:نه نه نه جون
من:ميشه بگين چطوري بايد برم بالا؟؟؟
پيرزن:چرا ميزني حالا
از اونجا برو بالااون با دست ديوار رو نشون داد....
من:
پيرزن:ميري يا نه؟
من:نه
اون يك عدد جارو برداشت و شتلق خوابوند توي كله ي من بدبخت!!!
بعد گفت:
ميري يا نه؟
من:آره
به هزاران بدبختي به باند هلي رفتم و با عروس اوشون رو به رو شدم!!!
عروس:چي ميخواي؟
من به گربه نگاه كردم و گفتم:
جان من اون گربه رو بده بريم كار داريم!!!
عروس : نميدم پول ميدي بدم
من:
ولي دستمو كردم توي جيبم و 10 تا گاليون در آوردم دادم بهش....
اونم گربه رو داد به من
منم اونو آوردم پايين
پيرمرد نه پيرزن
عروسش رو به جاي گربه گرفت برد تو ....
و ما مونديم و يك گربه
صحنه داره بسته ميشه جمش كنيد....
نه نه صبر كنيد در ضمن 10 گاليونم هم رفت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


از دستتمون در رفت!
و برق خوش حالی بود که در تک تک چشم ها می درخشید! کم کم آثار انفجار به خوبی مشهود می شد. میز وسط اتاق اکنون به هزاران قطعه تقسیم شده بود هرکدام از تکه ها در گوشه ایی به چشم می خوردند. ناگهان هلگا که با دست بیرون پنجره و آن سوی خیابان را نشان می داد گفت:
.........................................!
؟!
!
، در صداي انفجار موشك گم شد !!!
فعلا...
) براي همين كرواتاشون رو صاف كردن و مثل سه نفر آدم متشخص بيورن رفتن!