جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
ارسال شده در: شنبه 8 بهمن 1384 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هوکی در حالی که چشمانش از درد و ناباوری گرد شده بود به آرامی روی زمین افتاد و چند بار غلت زد سپس در حالی که خون بدنش خاک زمین را به رنگ قرمز دراورده بود دیگه تکانی نخورد .
لحظه ای سکوت بر قرار شد . تمام مرگخواران با حیرت به بدن نصف جان هوکی نگاه میکردند . کسی که روزگاری خادم وفادار لرد بود کسی که افتتاح کننده رزمشگاه بود کسی که مظهر یک مرگخوار وفادار بود و آن روز این چنین به خاک و خون کشیده شده بود .
یواش یواش صداهای خشمگین از سوی مرگخواران بلند میشد !
ولدمورت با عصبانیت و خشم در حالی که نمیتوانست چشم از هوکی بردارد به اجبار به آن سرباز پست نگاه کرد .
آن سرباز در حالی که از خوشحالی سر از پا نمیشناخت داشت به سمت لشکرش برمیگشت .
ولدمورت فریادی از خشم کشید و نیزه اش را از کمرش بیرون کشید و با دست سالمش با آخرین قدرت آن را به سمت آن سرباز سفید پرتاب کرد . نیزه قلب آن سفید را شکافت و از پشتش عبور کرد و او را نقش زمین کرد .
ولدمورت که در اون لحظه به چیزی به جز هوکی فکر نمیکرد شمشیرش را با دست مجروحش بالا گرفت و فریاد زد : بخاطر هوکی حمله کنید !!!
بار دیگر مرگخواران حمله خودشان را آغاز کردند و جنگی جدید در گرفت . اما این جنگ بسیار کوبنده و وحشتناک بود به طوری که تا مدتها این جنگ بر سر زبان سیاهان افتاده بود .
سیاهان همان طور که با اسبهایشان میتاختند و به جلو میرفتند همه سفیدها را از تیغ شمشیرهایشان میگذارندند . خون سفیدها هر لحظه ریخته میشد و روی زمین مانند جویبار قرمز رنگی به جریان در میامد . سفیدها یکی پس از دیگری از پای در میامدند و روی زمین می افتادند و جان به جان آفرین تسلیم میکردند گویی هیچ وقت زنده نبودند .
سر انجام تقریبا همه سفید ها از پای درآمدند و سفیدهای باقی مانده نیز به از جمله دامبلدور از رزمشگاه فرار کردند .
ولدمورت لحظه ای ایستاد و نفسی در کرد سپس ناگهان یاد هوکی افتاد ! او برگشت و به هوکی نگاه کرد که همچنان روی زمین بی حرکت خوابیده بود . ولدمورت با اینکه از دست مجروحش بسیار خون رفته بود بلافاصله شمشیرش رو انداخت و خودش را به هوکی رساند و در کنار او زانو زد. او سر هوکی رو آرام و با احتیاط از روی زمین بلند کرد و آروم روی پاهایش گذاشت .
بلافاصله تمام مرگخواران دور ولدمورت و هوکی حلقه زدند .......
-----------------
توجه هوکی هنوز زندست!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/11/8 19:06:30
Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
ارسال شده در: جمعه 7 بهمن 1384 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سپاهيان چون موجي كه به صخره مي كوبد، در هم رفتند... همه‌ي مرگخواران با تمام قدرت خود مي جنگيدند و محفليها كه بيش تر قدرت در دستشان بود، با شدّت شمشير مي زدند...
لرد از دور ارتشش رو تماشا مي كرد... دامبلدرو در ميان سپاهيانش بود و يك نفره با چهار نفر مي جنگيد... بيش تر مگرخواران بسيج شده بودند تا او را بكشند ولي دامبلدور قوي تر از اين حرف ها بود... كم كم مرگخواران كشته و زخمي روي زمين مي افتادند و لرد همچنان آن ها را نگاه مي كرد... كم كم از ارتش سياهان كم مي شد و لرد كم كم نگران... تا اين كه ديد بايد خود وارد عمل شود...
به سرعت به ميدان دويد و شمشير بزرگ سياهش را كه روي آن علامت شوم حك شده بود، بالا برد و همچون پتكي بزرگ و سنگين بر سر يك محفلي كه با مرگخواري جنگ مي كرد كوبيد... جنگجو مانند تكه چوب خشكي روي زمين افتاد... همه متحير ماندند... خون از سر آن جنگجو سرازير شده بود... همه به لرد نگاه مي كردند... لرد با خشمي وصف ناپذير به محفليها نگاه كرد... شمشيرش را بالا برد، غرشي سر داد و به سمت آنان يورش برد... مرگخواران نيز با حيرت به خشم لرد و حركات ماهرانه‌اش چشم دوخته بودند...
لرد جلو دويد... نزديك تر مي شد تا اين كه به سه نفر رسيد... شمشيرش را به طور موازي با زمين، گردن آنها كشيد و هرسه با سرهاي كنده شده روي زمين افتادند...
محفليها و مرگخواران متحير بودند... ناگهان محفليها كنار رفتند... گويي راهي باز مي كردند تا كسي وارد وسط ميدان شود... و آن فرد آمد...
دامبلدور... روبروي لرد ايستاد... از پشتش كماني كشيد و قبل از عكس العمل لرد، تيري را رها كرد... تير درست به بازوي لرد خورد و او را روي زمين انداخت... محفليها كف زدند و مرگخواران از ترس نمي توانستند كاري كنند... آن دو گروه فعلا فقط مسابقه‌ي دو تن از معروفترين مردان دنياي جادويي را تماشا مي كردند... لرد روي زمين تكان مي خورد و به خود مي پيچيد و دامبلدور با لبخندي بر لب ايستاده بود و شكست بزرگ ترين رقيبش را تماشا مي كرد... كه ناگهان...
صداي دويدن اسب آمد... سربازان به منبع صدا نگاه كردند و الاغي را ديدند كه به سمت لرد حركت مي كرد... روي آن هوكي نشسته بود... با غم به لرد نگاه مي كرد و به اطراف توجهي نداشت... جلو مي رفت تا به نزديكي لرد رسيد... الاغش ايستاد و او مي خواست پياده شود كه...
صدايي از جانب يكي از سربازان سفيد آمد... و در پي آن چيزي به هوكي نزديك تر شد... نزديك تر و نزديك تر...
لحظه‌ي بعد، آن شي نوك تيز، آن تيري كه از كمان رها شد، هوكي را غافلگير كرد و قبل از آن كه كاري كند، آن تير سينه اش را شكافت...
هوكي فقط با چشمانش خيره به جلو نگاه مي كرد، و از دهانش خون اندكي خارج مي شد... لرد و دامبلدور و همه‌ي سربازان به او چشم دوخته بودند... هوكي، همچون عروسكي كه لبخند تلخي بر لب داشت، همچون فرد شكست خورده اي به آرامي به پشت از روي الاغش، با صداي بلندي روي زمين افتاد... همه خيره به او نگاه مي كردند و كسي نمي دانست او زنده است يا مرده...
و كسي نمي ديد كه او زير چشمي به لردش نگاه مي كند كه به آرامي بر مي خيزد.....
--------------------------
اه... اولش قرار بود من بميرم، ولي بعدا تجديد نظر كردم و نمردم! چون اول اون جوري نوشته بودم كه من مي ميرم، فعل ها رو كتابي نوشتم تا داستان غم انگيز بشه... بعد كه فهميدم خلاف قانونه، حوصله نكردم محاوره كنم و طنز بنويسم... شما لطفا طنز بنويسيد... در ضمن... پيتر جان، ممنون مي شم نقدش كني...
-------------------------------
هوكي عزيز!
پستت خيلي خوب.در واقع داستان رو خيلي خوب ادامه دادي.قسمتي كه لرد با شمشير حركت مي كرد و جايي رو كه خودت وارد مي شي به نظرم پرورش مناسبي داشت و توصيفاتشم خوب بود.از اينكه موضوع با مسخرگي ادامه پيدا نكرد و جديت وارد كار شد خيلي خوشحالم.

موفق باشي
پيتر پتيگرو.........ناظر انجمن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در 1384/11/15 13:05:05
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 3 بهمن 1384 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام بچه ها حالا با شور و شوق به سمت در میرفتن تا به مرگخواران جدید خوش آمد بگن !
نشاط خاصی بر کافه سیاهان بر پا بود و تعداد کثیری از مرگخواران در جلوی در کافه مشغول شعار دادن به اربابشون بودن :
خيال نکن دامبلدور
از افسونت می ميرم
گفته بودم آدمی
حرفمو پس می گيرم

خيال نکن دامبلدور
کارم ديگه تمومه
قدرت تو يه قصه س
لرده که با دوومه

کی ميگه تو نباشی
مدرسه بی فروغه؟
بذار همه بدونن
همه حرفات دروغه


شاگردايی می خواستی
که حرفتو بخونن
مشنگ زاده که هيچی
از جادو ها ندونن

يکی از دستت در رفت
شد لرد و بيچارت کرد
خون سلزار آخر
يقتو گرفت پيرمرد!


خيال نکن دامبلدور
از افسونت می ميرم
گفته بودم آدمی
حرفمو پس می گيرم

مرگخوارها به دو دسته تقسیم شده بودند و قطعه به قطعه شعر معروف لرد سیاه رو فرياد میزدند !
تمام محوطه غرق شور و شوق شده بود و پیتر و دراکو و بقیه بچه ها جلوی در کافه این صحنه غرورانگیز رو مشاهده میکردند .
پیتر دستانش رو به علامت سکوت بالا برد و شروع به سخنرانی کرد .
- دوستان !!! دوستان خواهش میکنم !! یک لحظه ...
تمام جمعیت ساکت شدند و پیتر ادامه داد :
- از اینکه حقیقت زندگی رو متوجه شدید خوشحالیم ... شما راز زندگی رو کشف کردید که همانا کشتن و قتل سفیدهای کثیفه !!
تمام جمعیت یک صدا هورایی کشیدند .
دراکو حرفهای پیتر رو ادامه داد :
حالا همگی شما عضو ارتش لرد سیاه هستید تا با کمک همدیگه قدرت رو به صاحبش برگردونیم . به افتخار این صحنه غرور انگیز جشنی برپا میکنیم !!!
تمام جمعیت یک بار دیگه با دستانی مشت کرده هورا کشیدند .
لارا : اکس پارتیکس !!!
صدای آهنگهای تکنو از کافه بلند شد و نورهای جادويی جلوه خاصی به کافه داده بودند و تک تک بچه ها وارد کافه میشدند و قرصهایی که بلیز در جلوی در به اونها میداد رو میخوردند و به جشن وارد میشدند .
صدای خواننده معروف جادوگران محمدگِیتو تمام کافه رو به حال و هوای دیگه ای برده بود .... نورهای جادويی بر خیل کثیر مرگخواران میتابید و تمام بچه ها بالا و پایین میپريدند .
دراکو در حالی که سرش رو به ريتم اهنگ تکون میداد لبخندی به بلیز زد و یکی از قرصهای اون رو گرفت و مستقیم به سمت لارا رفت ....
هیچ کس تو حال و هوای خودش نبود و فقط عرق بود که از سر و صورت بچه ها میريخت .
کافه سیاهان تا چنین روزی رو به خودش ندیده بود ... همه جا غرق شادی و سرور بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 3 بهمن 1384 10:48
نمایش جزئیات
آفلاین
غريبه كمي جابه جا شده و با دقت بيشتري به اطرافش نگاه كرد.
مرگخوارها هنوز در فكر بودند كه چطور از راز اين آدم سر در بياورند كه يكدفعه دراكو بلند شد.
لارا با ناراحتي نگاهي به دراكو انداخه ولي دراكو بي توجه به اون روش رو به سمت غريبه كرد.
- خب...خب...خوش اومدي جناب مرموز!...ببينم مگه بهت ياد ندادن كه هروقت وارد جايي مي شي خودتو معرفي كني؟
لارا با ناراحتي ناله اي كرد.پايين رداي دراكو رو گرفت و با حالت زمزمه مانندي گفت:
-دراكو چي كار مي كني؟اگر اين لرد باشه چي؟
- اون لرد نيست لارا.
صدايش مطمئن و سرسخت بود.
- خب غريبه ما منتظريم!
غريبه دوباره نگاهي به تمامي افراد حاضر در كافه انداخت.همگي با سكوتي آميخته به تعجب و كنجكاوي او را زير نظر داشتند.
بالاخره از جايش بلند شد.با قدم هايي آهسته به سمت لارا رفت.نگاه اندك نگران لارا را بر روي خود به خوبي احساس مي كرد.سر انجام ايستاد.
دستش را بالا برد تا شنلش را در بياورد.در نور اندك كافه ناگهان شي براقي از زير شنلش به چشم خورد.پيش از آنكه شنلش را به طور كامل بردارد صداي شادمان لارا را شنيد.
- اينكه پيتر!
شنلش را انداخت.جو كافه با حالتي غير قابل باور تغيير كرد.اضطراب چند لحظه پيش حالا جايش را به آسودگي داد.پيتر با لارا و دراكو دست داد و سر ميز آنها نشست.اما ناگهان مرگخواري از چند ميز آن طرف تر خطاب به پيتر شروع به صحبت كرد:
- اصلا اين اينجا چي كار مي كنه؟از كي تا حالا يك دونه موش انقدر مهم و با ابهت شده؟
پيتر نگاهش را به سمت مرگخوار بر گرداند و با لحني خشن گفت:
- خب منم براي تفريح اومدنم!مگه شما اينجا چي كار مي كنين؟در ضمن يادتون باشه كه من خدمتكار مخصوص لرد هستم
ديگر كسي صحبت نكرد.
پيتر هم نوشيدنيي سفارش داد.بعد از مدتي پيتر و دراكو و لارا به همراه بقيه مرگخوارا داشتند گل يا پوچ(!)بازي مي كردن.
رودولف:دراكو من كه مي دونم گل دسته توست.
لارا:هه...هه...هه...گل دست من بود!
رودولف:اه....اين بار 50 كه مي بازيم.
پيتر:ايندفعه من پخش مي كنم!
يكدفعه صداي شكستن شيشه ي كافه شنيده شد....از بيرون صداي آواز دسته جمعي چند مرگ خوار مي آمد.....خيال نكن دامبلدور....از افسونت مي ميرم....گفته بودي....
پيتر با شادي پاشد و به بقيه گفت:
پاشين پاشين بقيه هم اومدن!حالا همه با هم مي تونيم بازي كنيم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 3 بهمن 1384 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در همين اوضاع و احوال كه همه داشتن به بارتي ميخنديدن در كافه باصداي وحشتناكي از جا كنده ميشه و گرد و خاك زيادي به هوا بلند ميشه...
مرگخوارا مدتي صبر ميكنن تا گردوخاك از بين بره ....
دراكو از ميان گرد و خاك با دقت نگاه ميكنه ....
- لارا..تو هنوز ياد نگرفتي مثل آدم بيايي تو؟
لارا درحاليكه با يه ورد در رو به حالت اولش درمياره:هه..من؟شماها هنوز ياد نگرفتين مثل يه مرگخوار تفريح كنين. و ميره سر ميز پيش رودولف ميشينه.
دراكو:اصلا مگه تو توي كافه نبودي؟
لارا:بودم.نگران نباش..اگه مرگخوار خوبي باشي يادت ميدم چه جوري وارد جايي بشي كه توش هستي!
دراكو كه مثل هميشه خيال نداره به اين زودي دست از سر لارا برداره خودشو براي يه جر و بحث طولاني اماده ميكنه....
ولي در كافه براي بار دوم باز ميشه و جادوگري كه وارد كافه ميشه نفس مرگخوارا رو توي سينه شون حبس ميكنه..
جادوگر تازه وارد حالت فوق العاده مرموزي داره...شنل سياهي پوشيده و حتي صورتش هم كاملا پوشيده شده.بدون اينكه كوچكترين نگاهي به افراد حاضر در كافه بندازه ميره و ته كافه روي يك صندلي ميشينه...
بارتي:اين ديگه كيه؟نكنه جاسوسه؟
دراكو:چرت و پرت نگو.كسي بدون دونستن كلمه رمز نميتونه وارد اينجا بشه.
رودولف:بكشمش؟
هوكي درحاليكه سعي ميكنه از غريبه كاملا فاصله بگيره:نكنه لرد سياهه؟
بارتي:لرد؟ماكه لرد نداريم؟يعني هنوز انتخاب نشده..يادتونه كه مرلين اومد لرد شد و بعد.....
همه با هم:بااااررررتي!!!
وبارتي ساكت ميشه...
لارا:لرد سياه آخه براي چي بياد اينجا؟تنها چيزي كه ميخوره زهر اون ماره هست.
دراكو درحاليكه خيلي احساس مرگخواري ميكنه:خوب..شايد اومده اينجا ببينه مرگخواراي بي خاصيتش اوقات فراغتشونو چطوري ميگذرونن!!
و از جاش بلند ميه كه بطرف غريبه بره...
لارا رداي دراكو رو از پشت ميگيره:بيشين ببينم بابا..مامانت تو رو سپرده دست ما..بلايي سرت بياد ما بايد جوابشو بديم..
هوكي با ترس و لرز:بالاخره بايد بفهميم اين لرد سياهه يا نه؟
و همه سرگرم فكر كردن درباره اين ميشن كه چه جوري بفهمن غريبه تازه وارد كيه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 3 بهمن 1384 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
یه چیزی مثل دم اژدها میخوره به درو پنجره و درو پنجره داغون میشه. همه ی بچه هابا ترس می رن زیر میز .تام که پشت پیش خون وایساده بود با دیدن اون صحنه قش میکنه.
اژدها خودشو تو میکنه و یکی از میزها را آتیش میزنه.بچه ها هنوز زیر میزن چند دقیقه میگذره صدایی نماید .دراکو جرئت میکنه و سروشو از زیر میز میاره بیرون و بارتیموس را میبینه که وایساده و داره هر هر میخنده.
دراکو:
بارتی:
دراکو باکمی تردید از زیر میز میاد بیرون ,بقیه هم کمک کم میان بیرون.
دراکو : پس اون اژدها کو؟
بارتی از خنده میافته روی زمین و ریسه میره :موهاااااااااااااااااا
رودولف که میبینه بارتی بدون هیچ ترسی داره میخنده یه لگد میکوبه تو شیکم بارتی. نفس بارتی بند میاد.
بارتی: اه ه ه ه.چهرا .میزن..
بلیز هم که از خندهی بارتی عصبانی شده میگه: مگه اون اژدها را ندیدی؟
بارتی بعد چند دقیقه کمی حالش خوب میشه و: چرا میزنید خب؟ اون اژدها خودم بودم .
هوکی: (چشاش داشت از حدقه در مومد)
و بارتی ادامه میده: من شش سال جون کندم تا اینی که دیدید شدم. خواستم یه جوری خودمو نشون بدم خب.
دراکو داغ میکنه و یه مشت میکوبه تو شیکم بارتی.
بارتی:
تمام مرگخوارا میریزن سر بارتی و یه فصل میزننش .
یه ساعت بعد
بارتی با سرو صورت خونی و بادمجون زیر چشم روی یکی از میز های کافه افتاده.
دراکو که وضع بارتی را میبینه ______ یه مشت دیگه هوالش میکنه .
هوکی هم که از همه ی مرگخوراها با احساستره : بابا بسه دیگه یه شوخی کرد دیگه.
بارتی:ها ا وای

----------------------------------------
اگه جالب نبود ببخشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
ارسال شده در: یکشنبه 2 بهمن 1384 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله مرگخواران نیز شمشیرهای سیاهشان را کشیدند و به دستور ولدمورت در صف های منظم قرار گرفتند . دامبلدور که در وسط لشکر سفیدها قرار داشت فریاد زد : به ایستین !
بلافاصله لشکر سفیدا ایستاد . برای لحظه ای دامبلدور چشمش به آسمان افتاد . ظاهر لرد توانسته بود دوباره بر اژدهای زبیایش غلبه کند و اژدها نیز جای سر قطع شده اش سر دیگری دراورده بود .
ولدمورت در حالی که قهقه میزد فریاد زد : ای دامبلدور ما در آسمانها دنبال تو میگشتیم اما در زمین پیدات کردیم !
دامبلدور گفت : چرا ترسیدی سر اون اژدهات رو بگیر بیا رو زمین ببینم حرف حسابت چیه !
ولدمورت ترجیح داد که ساکت شود . مدتی سکوت برقرار شد سپس ولدمورت سرش را برای سیوروس که کمان بدست آماده ایستاده بود تکون داد . ناگهان یک تیر از طرف سیوروس ول شد و به یکی از سفیدها برخورد کرد که سمت راست دامبلدور پرچم محفل رو بالا گرفته بود . همه با حیرت به آن مبارز سفید نگاه کردند که آروم با صورت روی زمین افتاد و دیگر حرکتی نکرد .
دامبلدور با ناراحتی به او نگاه کرد سپس با خشم چشم از آن مرحوم برداشت و در حالی که شمشیرش را بالا میگرفت فریاد زد : انتقام خون این جوون رو ازت میگیرم .
بلافاصله تمام سفیدا شمشیرهایشان را بالا گرفتند . سیاهان نیز به دستور ولدمورت شمشیرها و گرز های سنگین خودشان را بالا گرفتند و تنها سرژ بود که اون وسط گیج میزد .
دامبلدور فریاد زد : حمله کنید !!!!
تمام لشکر سفیدها با شمشیرهای آماده به سمت سیاهان حمله کردند و از طرفی سیاهان نیز به سمت سفید ها یورش بردند
سرژ که در وسط سیاهان و سفیدا قرار داشت وقتی که دید همه به سوی او میدوند بلوز سفیدش را دراورد و به بالای گیتارش بست و گیتارش را مانند یم پرچم تکون داد .
سفید ها و سیاهان همچنان با سرعت به هم نزدیک میشدند سرانجام انتظارات به پایان رسید سیاهان و سفیدها مانند موج سهمگینی که به صخره برخورد میکند در هم رفتند و مبارزه ای سهمگین آغاز شد ........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: رزمشگاه مرگخواران!!!
ارسال شده در: یکشنبه 2 بهمن 1384 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
گيتار به سر لرد مي خوره و مي تركه!!!… لرد يهو تو هوا ثابت مي مونه و چنان به سمت زمين نگاه مي كنه كه چند تا از مرگخوارا به پشت به زمين مي افتن… سرژ كه هنوز داشت از شدّت خشم مي تركيد، همون طور داشت به بالا نگاه مي كرد… لرد از طرز نگاه كردنش مي فهمه كه كار اون بوده… پس روي اژدها رو به سمت اون برمي گردونه، و از همون بالا به آرامي شروع به پيشروي به سمت پايين مي كنه… سرژ كه خشمش بر ترسش غلبه كرده بود، همون طور اون جا مي ايسته تا وقتي لرد به حد كافي نزديك شد ، حسابي بزندش!!!
لرد كه از قيافه‌ش فقط خشم مي باريد، ؟آروم آروم پايين مي آد، و يهو از پشت رداش يه گرز سام(!) در مي آره…!! گرزي طلايي كه در روشنايي نور خورشيد مي درخشيد… اونو بالا مي بره و با شدّت هرچه تمام تر به سمت سرژ پرتاب مي كنه…
سرژ كه غافلگير شده بود، دستاش رو جلوي صورتش مي گيره و از بين انگشتاش اتفاق جالبي مي بينه!!
گرز كه تو هوا به سمت اون مي اومد، گويي با طلسمي از ناكجا از مسيرش منحرف مي شه و به سمت بالا حركت مي كنه و …
شپلخ!!!!
سرژ دستاش رو آروم پايين مي آره و مي بينه يه اژدهاي بي كلّه(!) داره به شدّت تكون مي خوره… گرز لرد روي زمين مي افته ولي لرد بهش توجه نمي كنه… تنها توجه اون به آروم كردن اژدهاي سفيدشه…
مرگخوارا با حيرت تمام داشتن به لرد نگاه مي كردن… تا در نهايت يكيشون مي گه: بريم كمكش… اگه نجاتش بديم پاداش خوبي بهمون مي ده…
و مي رن سمت نيمكت ها كه جاروهاي پرنده‌شون رو در بيارن… هوكي هم با الاغش به سرعت به سمت اونا مي ره تا كمكشون كنه…
اين وسط فقط سرژ مي مونه كه به شدّت مي خنديد… از نظر اون، انتقام خودشو از لرد گرفته بود…
لرد كه داره به شدّت با اژدها كلنجار مي ره، به سمت اون نگاه مي كنهو برق قرمز رنگي توي چشاش ديده مي شه…
در يك لحظه همه‌ي مرگخوارا ساكت مي شن… سرژ هم همچنين… تنها كسي كه صدا ايجاد مي كرد، اژدها بود…
همه به در چشم مي دوزن… صداهاي فريادي از بيرون استاديوم به گوش مي رسه… صداهاي فرياد پيروزمندانه و جنگ طلبانه…
در يك لحظه، حدود صد نفر مي ريزن تو!!! بعضي از اونا محفلي و بعضي به نظر عادي مي اومدن… در راس اونا دامبلدور قرار داره كه داد مي زنة: بريـــــزين…. بكشينشـــــون!!!! حمـــــله…
سربازان جادوگر ارتشش هم داد مي زنن: حمـــــــله...
و شمشيرهاشون رو از غلاف و يا از پشتشون مي كشن... بعضي ها هم گرز و بعضي تبر دارن... دامبلدور هم يه شمشير بزرگ طلايي كه روش آرم محفل كشيده شده، در مي آره و به وسط ميدون، به همراه سايرين هجوم مي آره...............................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 2 بهمن 1384 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همه از خود بي خود شده و لحظه به لحظه صداشون بلندتر مي‌شه.... تا جايي كه همه شروع به داد زدن مي كنن... سرهاشون رو با لذت و افتخار تكون مي دن و با صداي بلند شعر رو مي خونن...
بعد از تموم شدن شعر، مسئول كافه، تام، مي آد جلو.... همه رو صندلي هاشون مي شينن... اين شعر خيلي تو روحيه‌شون تاثير گذاشته بود...
تام چوبدستيش رو تو هوا تكون مي ده و همه‌ي شمع هاي كوچكي كه رو ميزها خود نمايي مي كردن، خاموش مي شن...به مدت چند ثانيه، دود اونا، در تاريكي مبهم ديده مي شه، ولي بعد از اون كسي چيزي نمي بينه...
صداي اعتراض چند نفر بلند مي شه... همه به اطراف نگاه مي كنن... رودولف كه اصولا خيلي زود خشانت در بر مي گيردش، داد مي زنه: تام... يعني چي؟ نكنه مي خواي ما رو تحويل بدي و فرار كني؟
تام كه ظاهرا از اين هرج و مرج ترسيده بود ميگه: نه... نه... صبر كنين...
ناگهان آن ها حركت مبهم چوبدستي تام رو مي بينن و در يك لحظه، كل كافه باز هم روشن مي شه، ولي اين بار با نوري به رنگ ديگر...
نوري به رنگ «سبز»...
همه شروع به كف زدن مي كنن... رودلف كه با ديدن اين رنگ، آرامش گرفته بود، لبخندي از رضايت مي زنه و باز هم با لارا از خاطراتش مي گه... همه كارشون رو از سر گرفته بودند... تام هم داشت نوشيدني هايي رو كه سفارش داده مي شد، آماده مي كرد...
همه مي خنديدند و با شور و شوق حرف مي زدن... بعضي ها هم از اين مي گفتن كه قراره به كمك لرد به وزارت خانه و جاهاي ديگر حمله كنن...
تام ، بعد از تحويل سفارش ها،دستاش رو به هم مي كوبه و مي گه: خوب... حالا بياين جو رو كمي سياه تر كنيم...
همه به طرز هولناكي مي خندند... تام يه جعبه مي ذاره رو زمين و درش رو باز مي كنه و بر مي گرده سر جاش كه كارش رو از سر بگيره...
از توي جعبه، حدود 20 مار ميان بيرون و در برابر دست زدن هاي ملت، روي زمين مي خزند و تو مغازه پخش مي شن...
مرگخوارا با لذت به اونا نگاه مي كردن و ياد دوران كشت و كشتار و حمله‌هاشون مي افتادن... بعضي ها اونا رو از زمين برمي دارن و دستشون روي فلس هاي زبرشون مي كشن... بقيه هم باز شروع به حرف زدن مي كنن... بعضي ها در گوشه‌اي روي ميزهاي مخصوص بازي " لرد سياه "رو انجام مي دن... بازي‌اي براي مرگخواران كه پره از كشت و كشتار و غارت و تاريكي...
اوضاع به خوبي پيش مي رفت.... همه به شدت داشتن لذت مي بردن كه يهو صداهاي عجيبي از بيرون مي آد... همه ساكت مي شن... تام دست از كار مي كشه... رعد و برق به صدا در مي آد...و درون كافه رو روشن تر مي كنه... صدا ها نزديك تر مي شن تا در نهايت در به شدّت باز مي شه و ................................................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 2 بهمن 1384 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه به شدت شلوغ شده بود و همه مرگخوارها و سیاهها در کافه دور هم جمع شده بودن و روز تعطیل رو به یاد گذشته ها میگذروندن !
بلیز و بارتی در گوشه ای مشغول صحبت از کارهای اداره های خودشون بودن و در کنار اونها هم رودلف و لارا از گذشته های دور و کشت و کشتارهایی که با هم راه انداخته بودن حرف میزندن ! هوکی هم در کنار لوسیوس از خاطرات گذشته میگفتن .
دراکو یه سینی پر از نوشیدنی کره ای از کافه چی گرفته بود و مشغول پخش کردن بین بچه های سیاه بود و یه دفعه لارا از سر جاش بلند شد و شروع به سخنرانی کرد :
- خوب دوستان خوشحالم که همه جادوگران سیاه باز هم دور هم جمع شدن تا در کنار هم جامعه جادوگری رو سیاه کنیم ! من همین جا اعلام میکنم که از سایه های خودم در کمال افتخار برای فتح این جامعه ننگین استفاده میکنم تا ارباب رو به سلطان دنیای جادوگری تبديل کنیم !
همه کافه یه دفعه شروع به دست زدن کردن و هورا کشیدن !
بلیز از جاش بلند شد و ادامه داد : ما همگی دست در دست همدیگه میدیم و هر چی سفیده نابود میکنیم و اون پیر مرد رو هم از روی زمین محو میکنیم و ارباب رو به ارزوی دیرينه خودش میرسونیم ! دوست خوبم هوکی شعری رو اماده کرده در باب اون سفیدی که به جای ارباب در مدرسه نشسته و به جای جادوی سیاه ، دفاع رو یاد میده !!
هوکی با افتخار از جاش بلند شد و شروع به خوندن کرد !

خيال نکن دامبلدور
از افسونت می ميرم
گفته بودم جادوگری
حرفمو پس می گيرم

خيال نکن دامبلدور
کارم ديگه تمومه
قدرت تو يه قصه س
لرده که با دوومه

يکی از دستت در رفت
شد لرد و بيچارت کرد
خون سالزار آخر
يقتو گرفت پيرمرد!

کی ميگه قدرتمندی؟
قدرتت بچه گونس
بذار همه بدونن
اين پيرمرد ديوونس! ديوونس!

کافه یه دفعه از جا بلند شد و این شعر قدیمی گرما بخش محفل سیاهان بود و همه به افتخار لرد سیاه نوشیدنی هاشون رو به هم میزدند و به سلامتی لرد میخوردند !!

ادامه بدید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه