سوژه جدید
- اره بعد یه کروشیو زدم بهش تشنج کرد افتاد رو زمین. با کفی که از صورتش در میاومد میتونستی حموم کنی.

- یه جیسکی لطفا.
کافه پر بود از مرگخوار! یکی داشت چایی جیسکی میخورد و یکی دیگه داشت از روبهرو شدناش با محفلی ها برای بقیه قپی میاومد. عکس بزرگ لرد روی دیوار کافه نشان میداد که این منطقه مطلق به چه اشخاصیست.
همگی از ماموریت جدیدی که لرد بهشون داده بود رو تموم کرده بودن و خسته و کوفته، به سمت کافه اومده تا نوشیدنی بنوشن و خستگی در کنن.
دراکو دستی به موهاش کشید و چشمای خسته اش رو مالوند. کنار بقیه نشست و سرش رو روی میز گذاشت.
- از خستگی حس میکنم ریزش مو پیدا کردم.
سوروس اسنیپ نیز به نوشیدنی کمی که ته لیوانش مونده بود نگاه میکرد و غر میزد.
- من ماموریتم خیلی زیاد بود. کل انرژیم تخلیه شد. یه دست به موهام بزن. میبینی؟ خشکه! میفهمی؟
- انقد جیغ و داد نکن اسنیپ. ماموریت من پر از سر و صدا بود. شاخههام به صدا حساس شدن.
اینو کجول گفت درحالی که داشت شاخه هاش رو ناز میکرد و برگو روی یکی از شاخه هاش خوابیده بود.
در کافه باز شد و تعدادی دختر مرگخوار وارد کافه شدند. لیسا، تلما و دلفی. هر سه بدون حرفی پشت میز نشستن. لحظهای طول نکشید که هر سرشان را از فرط خستگی روی میز گذاشتن.
- آدم با دشمن خودش اینکار رو نمیکنه که ددی فادر پاپا بابایی با تک دختر دست گلش این کار رو کرد.
همه خسته بودند. همه جز یکی!
- وینکی اصلا خسته نبود.

تازه وینکی منتظر ماموریت سه روز دیگه هم بود. وینکی جن سخت کوش؟

همه تمایل داشتن که دست بندازن و وینکی رو خفه کنن ولی کسی توانش رو نداشت.
لیسا سرش رو از روی میز بلند کرد که دوباره ناله سر بده که چهرههای در میز کناریشان توجهاش رو جلب کرد. آروم به سمت هم جبههای هایش چرخید و گفت:
-
اون سه نفری که اونجا نشستن یکم مشکوک نمیزنن؟ حس میکنم میشناسمشون.
تلما تا کلمهی مشکوک رو شنید همهی خستگی از تنش خارج شد و انرژی گرفت. نگاه کاراگاهانهاش رو به اون سه نفر انداخت و به آنی متوجه داستان شد.
-
چرا اونا اینجان؟ چرا باید 3تا محفلی توی کافهی ما باشن؟
لیلی لونا پاتر، گادفری میدهرست و کوین به دلیل نامعلومی در میان آن همه مرگخوار حضور داشتند.
لیسا که فکر بکری برای اذیت کردن آنها به سرش زد، گفت:
-
با من همراهی کنین. راستی بچهها چطوره برای اینکه خستگیمون در بره یه بازیای کنیم؟ "بکش و بکش" مثلا!
- همون بازیه که نقاشی یکی از مرگخوار ها ر ومیکشی و اگه بقیه درست حدس زدن اون مرگخوار رو میکشی؟ شنیدم بخاطرش قدیما تعداد مرگخوارا خیلی کم بوده. من که پایهام!
لیسا که از همراهی آکی در داستانش بسیار خرسند شد رو به میز محفلیهایی سعی داشتن بعد از شنیدن این صحبتها چهرهی خود را بیشت مخفی کنن، کرد.
- شما هم بیاین. قراره کلی خوش بگذرونیم.