جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
اما جای ذکر دارد که کوین یک کودک بود؛ کودکی که فقط مفهوم اعداد یک و دو را میدانست.
کوین نمیدانست که سه چه مقدار است، یا چهار، یا هزار.
دایره لغات و درک کوین از اعداد، در سه مفهوم خلاصه میشد:
هیچی، یکی، دوتا، خیلی.
و در این دسته بندی، سه تا و هزارتا، هردو در کتگوریِ "خیلی" قرار‌میگفتند و یک مفهوم داشتند.
بنابراین محفلی ها با به کار انداختن مخشان، دریافتند که به راحتی میتوانند با دادن سه تا بستنی به کوین او را قانع کنند تا برود و بیشتر سر از کار مرگخواران و کاتانا‌ی نقاش در‌بیاورند.

_ببین کوین، هزارتا خیلی مقدار زیادیه. اما چون برای ما این موضوع خیلی مهمه، خیلی خب. برات هزارتا بستنی میگیریم.

کوین درحالی که چرخ زنان دست و پاهای تپلش را در هوا تکان میداد هورا کشید.
_آخجون بشتنی خوشمژه!

مرگخوارها با تصور اینکه محفلی ها را گیر کوین انداخته اند، سرشان به کار خودشان و کاتانایی بود که ماهرانه، داشت طرح اولیه‌ی شام آخر با حضور‌ مرگخواران را پی‌ریزی میکرد. به امید آنکه تک تکشان از مرگ برخیزند.

لی‌لی با خوشحالی تصمیم‌گرفت سه بستنی مگنومِ دابل‌چاکلت برای کوین بگیرد، اما چون گران بود، با سه تا عروسکیِ طرح جن‌خانگی بازگشت.
_میبینی عزیزم؟ این هم هزااااارررررتا بستنی تو! واقعا زیاده. حتی از دوتا هم‌ بیشتره.

کوین بی‌آنکه ذره ای بو ببرد، با خرسندی بالا و پایین پرید و دور لب هایش را لیس زد.
لی‌لی درحالی که روکش اولین بستنی را برای کوین باز میکرد، مانند مادری که بچه‌اش را زبان میگیرد ادامه داد:
_اینم برای کوین عزیزم. ببین... فقط تو باید بری و ببینی که اونجا دارن چی کار میکنن. همونطور که میبینی لیسا و تلما شدیدا دارن از کاتانا و نقاشیش مراقبت میکنن.
برو راهی پیدا کن که وقتی حواسشون پرت بود، نقاشی رو خراب کنی. منم سعی میکنم باقی محفلی ها رو خبر کنم تا این‌مرگخوارای مرده رو دستگیر کنیم... قبل از اینکه بتونن زندشون بکنن. آفرین بچه‌ی نازم.

کوین درحالی که بستنی‌اش را لیس میزد، از زیر میز و صندلی های آنجا، به سمت مرگخوار ها رفت.
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1405 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی که انگار برقِ سه‌فاز بهش وصل کرده بودند، چشماش از حدقه زده بود بیرون. گادفری هم داشت با استرس یه تکه دستمال سفره رو ریز و ریز می‌کرد. کوین، با چشم‌هایِ براق و دهانی که معلوم بود آب ازش داره سرازیر می‌شه، منتظر بود لیلی تأیید کنه که قراره تویِ دریایِ «هزارتا بستنی» غرق بشه.

لیلی یه نفسِ عمیق کشید، عینکش رو یه ذره جابجا کرد و با صدایی که سعی می‌کرد بلرزه، گفت:

«ببین کوینِ عزیز… هزار… عددِ… خیلی… بزرگ و غیرقابلِ تصوره! هر کسی نمی‌تونه هزارتا بستنی بخوره. اگه بخوری، ممکنه یهو تبدیل به یه کوهِ یخِ متحرک بشی! یا بدتر… ممکنه اون‌قدر تنت یخ بزنه که مجبور بشیم با جادویِ آتشِ ققنوس گرمت کنیم، که اونوقت بستنی‌هات تبدیل به یه عالمه شیرکاکائو داغِ قل‌قل‌کننده می‌شن!»

کوین یه لحظه مکث کرد. خب، شیرکاکائو داغ هم خیلی بد نبود، ولی هدفِ اصلی‌اش چیزِ دیگری بود. در همین حین، لیسا که از خنده داشت غش می‌کرد، با صدایِ بلندتر گفت:

«نه لیلی‌جان! اتفاقاً هر کی هزارتا بستنی بخوره، می‌تونه رویِ آب راه بره! یا حتی اگه خیلی خوش‌شانس باشه، می‌تونه پرواز کنه! مگه نه تلما؟»

تلما که حالا متوجه شده بود قضیه چیه و باید چه نقشی بازی کنه، با هیجان سر تکون داد و با آب و تاب گفت:

«دقیقاً! و تازه، اون کسی که هزارتا بستنی خورده باشه، می‌تونه تمامِ درها رو با یه اشاره باز کنه و هر چی دلش می‌خواد رو غیب کنه! یعنی… یعنی کوین می‌تونه همین الان مرگخوارا رو برایِ همیشه از صحنه محو کنه!»

کوین چشماش مثلِ دو تا فانوسِ دریایی شروع کرد به درخشیدن. این دیگه فقط بستنی نبود؛ این یک مأموریتِ فوق‌سری برایِ قهرمان شدن بود! با خوشحالی داد زد:

«پس اگه هزارتا بشتنی بخورم، می‌تونم اون نقاشیِ ژشتو پاک کنم و همه‌شون رو برایِ همیشه بفرشتم به یه دنیایِ دیگه؟»

لیسا و تلما که از خوشحالیِ این بازیِ کثیف لبخندِ پیروزمندانه‌ای می‌زدند، سر تکان دادند.
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/3 14:42:35
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 10:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لیسا که شنیده بود کوین چی به بقیه گفت، فکر شیطانی ای به سرش زد. رفت و کنار تلما ایستاد و با صدای بلند، جوری که کوین بتونه بشنوه گفت:
- هی تلما، به نظرت این پنج تا انگشتام چندتا انگشتر میخواد!؟
توجه همه به لیسا جمع شده بود. تلما که نمیفهمید چه خبره، نگران سلامتی روان لیسا شد.
- لیسا؟ عزیزم؟ حالت خوبه؟ وسط این اوضاع به فکر انگشتری؟

- هیسسس! هیچی نگو. الان شنیدم کوین فهمیده نقشه امون رو و از محفلی ها بستنی خواست تا بهشون بگه چی دیده. منتها تا دو بیشتر بلد نیست و اونا نمیخوان زیاد خرج کنن. برو کلی عدد بالاتر از دو بگو اون یاد بگیره بیشتر بستنی بخواد.

ویولا و دلفی با لبخند انگشت شصتشون رو به لیسا نشون دادن و بحث جدیدی راه انداختن.
- دلفی؟ من روز اولی که وارد شدم کلی چمدون داشتم ولی الان هفت تا ازشون نیست!
- ای وای. چرا؟ من اونروز یه ده تایی دم در دیدم. شاید جزو اونا بوده!

حالا کل ملت داشتند اعداد بیشتر از دو رو میگفتن. کوین که تعجب کرده بود با صدای بلند پرسید:
- اینا که میگید چی هشتن؟
- کوچولو، اینا عددن.
- ولی...ولی ما فقط...یک و دو داریم.
- وا! این حرفا چیه. ما کلی عدد دیگه داریم که از دو بیشترن. مثل سه، چهار، پنج، شیش و...
- ما حتی تا هزار هم داریم

محفلی ها با نگرانی به همدیگه نگاه کردن و بعد به کوین که داشت با اخم بهشون نگاه میکرد و اب دهنش رو قورت داد.
لیسا و تلما مشتشون رو به هم زدن و با لبخند خبیث به اونا نگاه کردن.

- نژرم عوض شد. هزارتا بشتنی میخوام.
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 21:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه: مرگخوارها که خسته از ماموریت‌هاشان در کافه تفریحات سیاه دور هم جمع شده بودند، متوجه 3 محفلی یعنی کوین، لیلی و گادفری در آن کافه می‌شوند. لیسا برای اینکه آن‌ها را اذیت کند، هر سه نفر را به بازی "بِکش و بُکش" دعوت می‌کند. طبق توضیح لیسا این بازی به این صورت است که یک نفر تصویر شخصی را می‌کشد و آن شخص می‌میرد. قرار بود که این یک شوخی باشد ولی با نقاشی‌ای که کاتانا کشید همه چیز تغییر کرد. هر مرگخواری که نقاشی را می‌دید و حس می‌کرد شبیه اوست در جا می‌مرد. حال از مرگخواران فقط لیسا و تلما زنده مانده‌اند. آن‌ دو از کاتانا خواستند که با کشیدن تابلویی شبیه شام آخر این روند را برعکس کند و مرگخواران را زنده!

- !

بنظر می‌رسید که چشمه‌ی هنر کاتانا به جوشش افتاده است. بوم را جلوی خود قرار داد. با دستش پیچشی به سیبیل پرپشتش داد. کلاه فرانسوی‌اش را کج‌تر کرد تا هنری‌تر به نظر برسد. با دست کوچکش قلمو را برداشت و برای کشیدن اثر هنری خودش که قرار بود مرگخواران را به زندگی برگرداند، آماده شد.

در این بین کوین که تنها محفلی‌ای بود که مردن مرگخواران را باور کرده بود، در نزدیکی دو مرگخوار باقی‌مانده کمین کرده بود تا اطلاعات به دست آورد و آن اطلاعات را در عوض بستنی وانیلی و شکلاتی با لیلی و گادفری به اشتراک بگذارد.

او که حالا از نقشه‌ی لیسا و تلما باخبر شده بود با فکر به بستنی‌هایی که قرار بود صاحب شود گفت:
- نباید بذارم این اتفاق بیفته. باید شریع برم بهشون اطلاع بدم.

با پاهای کوچکش دوان دوان به سمت میز همراهانش رفت.
- کلی چیزای خفن فهمیدم!
- چی؟
- نمی‌گم!
- چرا؟
- بشتنی!
- چندتا؟

کوین که تا الآن این سوال از اون پرسیده نشده بود، بسیار ذوق‌زده شده و بزرگ‌ترین عددی که می‌دانست را به زبان آورد.
- دوتا!

لیلی سعی کرد فرم چهره‌اش را حفظ کند تا تمام تلاش محفلی‌ها برای یاد نگرفتن اعداد توسط کوین را خراب نکند. زیرا اگر این اتفاق می‌افتاد و کوین می‌فهمید که دو بزرگترین عدد نیست، اقتصاد محفل ققنوس به خطر می‌افتاد.
- قبوله. حالا بگو ببینم چی فهمیدی.
- فهمیدم که حق با من بوده و مرگخوارا واقعا مردن. الانم تشمیم گرفتن که با کشیدن یه نقاشی دیگه اونا رو برگردونن. حالا می‌شه بشتنی منو بدین؟

لیلی به فکر فرو رفت. اگر واقعا این اتفاق افتاده بود باید جلوی زنده شدن مرگخواران را می‌گرفت. نباید می‌گذاشت که آن نقاشی به اتمام برسد. ولی وجود لیسا و تلما در کنار کاتانا، که سخت مشغول نقاشی کردن بود، کار را برای او سخت می‌کرد. باید درخواست کمک می‌کرد. ولی آیا تا زمانی که کمک می‌رسید وقت داشتند؟
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/27 21:08:27
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1405 23:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

-چی مثلا؟!نگران

لیسا گیج بود، تلما هم همینطور؛ نگاه هر دو از نقاشی های مرحوم استاد آکی سوگیاما به چهره محفلی ها و از چهره محفلی ها به کاتانا می رسید.

ـ بغض !

کاتانای بیچاره عذاب وجدان گرفته بود. این چند وقت اون به جز درست کردن سالاد و ریز ریز کردن صف طویل خواستگار های دلفی،  خون هیچ جادوگر و حتی ماگلی رو نریخته بود. وقتی به چهره تک تک مرگخواران مرحوم و مرحومه نگاه می کرد، اول از همه به سامورایی لعنت می فرستاد، دوم از همه به سامورایی لعنت می فرستاد و سوم از همه باز هم به سامورایی لعنت می فرستاد.

ـ حریف می طلبیمامکان ندارهچینیاعدام.

پیام واضح بود "من اینا رو نکشیدم، سامورایی ملعون کشته!." ولی آیا کسی باور می‌کرد؟!

کاتانا در کسری از صدم ثانیه با لعنت بر سامورایی محبوب،  دخل عذاب وجدان خودش رو هم آورد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه، به گوش کافه میره، داریوش پلی می کنه و همراه با بقال آقا به صحنه خیره می‌شه.

در حین اینکه داریوش در غم آن سروران از دست رفته پخت و پز می‌کرد؛ نورون های خونی لیسا گرم میشن و انواع و اقسام افکار رو در باغچه ذهن اون پرورش می‌دن. داریوش داشت به آخر قطعه می‌رسید که لامپ کم مصرف پنجاه وات روی سر لیسا پدیدار می‌شه.

ـ کاتانا تو می‌تونی این سروران از دست رفته رو جوری بکشی که انگار هنوز زندن؟! مهندسی معکوس باید جواب بده.فکر کنم

ـ ایده بدی نیست! نظرت در مورد تابلو شام آخر مرگخواران اثر کاتانا چیه؟!خوشگلم!؟

نگاه لیسا، تلما، بقال آقا و داریوش به سمت کاتانا برگشت. آیا واقعا شام آخر جواب می‌داد؟

ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/2/22 0:28:12
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 19:20
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
بنابراین قضیه اینطوری می‌شه که بازی‌ای که قرار بود بزنه سه محفلی‌ای که جرات کردن پا به کافه تفریحات سیاه بذارن رو شپلخ کنه، برعکس داشت خود مرگخوارا رو شپلخ می‌کرد!

مرگخوارانی که یکی یکی از هر سوی کافه با فریادِ "منو کشیده؟" به سمت نقاشی دویده بودن، حالا هرکدوم یه گوشه مرده افتاده بودن و زبونشون از دهنشون زده بود بیرون و چشماشونم به حالت ضربدری در اومده بود که حتی از فاصله‌ی زیاد هم کسی نتونه بزنه زیرش که اینا مردن. کافه تفریحات سیاه عملا تبدیل شده بود به قبرستان مرگخواران!

از بین سه محفلی داستان، کوین که در آغوش لیلی جای گرفته بود، با هر صدای تلپی که میومد و مرگخواری پخش زمین می‌شد، یه دور از شدت ذوق از خود بیخود می‌شد و کف دست هورا راه می‌نداخت که هم‌چون کشیدن سوهانی بر روح مرگخوارانِ زنده بود که حقیقت تلخ ماجرا رو درک کرده بودن و زبون بر دهن گرفته بودن.

ولی اوضاع برای لیلی و گادفری مشابه با کودک شاداب نبود. اون دو تا علی‌رغم تمام شواهد، فکر می‌کردن مرگخوارا دارن فیلم میان و به بازی گرفته شدن. بنابراین هر دو دست به سینه به نمایش مثلا جذابی که مرگخوارا براشون ترتیب داده بودن نگاه می‌کردن و هر از گاهی با چهره‌ی نارضایتی خودشونو نشون می‌دادن.

اما اگه می‌دونستن... فقط اگه می‌دونستن که مرگخوارا واقعا دارن میفتن و می‌میرن، چه جشنی که به پا نمی‌کردن! تازه ازونجایی که محفلی بودن احتمالا هرکدوم چندین تا پاترونوس راهیِ محفلیا در سرتاسر جهان می‌کردن تا اونا هم بیان و شاهد این‌چنین منقرض شدن مرگخوارا به دست خودشون باشن. ولی خب نمی‌دونستن و وای به حالشون که چه فرصتی رو از دست دادن. بعدها قطعا کلی حسرت این لحظات رو خواهند خورد.

تلما که مشکوک بودنش به کمکش اومده بود و در تمام مدت در شک و تردید بود که آیا واقعا این نقاشی خودشه یا نه و برای همینم هیچی نگفته بود و جون سالم به در برده بود از صاعقه‌های مرئی‌ای که مرگخواران رو از پا در میاورد، رو به لیسا می‌کنه.
- لیسا این چه بازی‌ای بود؟ یه تنه زدی نسل‌کشی مرگخواران راه انداختی که.
- به ریش مرلین قرار نبود اینطوری بشه.

تلما دستشو به اطراف تکون می‌ده و جاهای مختلف کافه رو نشون می‌ده.
- شاید کافه حرفاتو اشتباه تعبیر کرده. تو الان صاحب کافه‌ای! یه چیز دیگه ازش بخواه بلکه زنده شن اینا.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نه مرگخوارها و نه محفلی‌ها و نه صاحب کافه تفریحات سیاه و نه مشتریانش و نه بقال‌آقا ممد سر کوچه که اسمش بقال بود و شغلش ممدی و نه حتی کجول هات و پسرعمه‌اش راستول کولد که آدم بود و رئیس ناسا بود و آی‌کیواش از پارو بالا می‌رفت نمی دانستند آکی سوگیاما، کاتانا و کاتاناکش قهار، عنفوان کودکی‌اش را در جوار استاد اسپلینتر، استادِ لئوناردو داوینچی، صرف یادگیری کلیهٔ رازها و فنون نقاشی کرده‌بود. آکی سوگیاما خیلی بلد بود. آکی سوگیاما هرکه را که می‌کشید، یارو نمی‌دانست خودش خودش است یا نقاشی‌اش. گلابی که می‌کشید، می‌تانستید زبانتان را بکشید رویش و دانه‌هایش را مزه کنید. دشت سبز و خوشحال که می‌کشید، درختانش جوک تعریف می‌کردند. پیپ که می‌کشید، ceci est une pipe می‌شد. خمیازه که می‌کشید خوابتان می‌برد و چیژ که می‌کشید پلیس می‌افتاد دنبالش. کی می‌تانست جلوی آکی سوگیاما را بگیرد؟ کی می‌تانست توسط آکی سوگیاما کشیده نشود؟

رعدی هوا شکاند توی گوش ملت و کافه تفریحات سیاه سرشار از ابرهای تیره و خطرناک شد. تکه‌ای نور از زیر میز تابید و قیافهٔ آکی را مهیب کرد. نفس‌ها با یک عالمه سر و صدا توی سینه‌ها حبس شدند و حتی با وثیقه هم نیامدند بیرون. لبخندی شنیع صورت آکی را شکافاند و وحشت فضا را قورت داد. حتی گادفری میدهرست، آن شهسوار یکه‌تاز دشت‌های خون، هم ترسیده‌بود. نوری که قیافهٔ آکی را روشن می‌کرد یک نگاه انداخت ببیند خوب می‌تابد یا یک کم برود آن‌ورتر، اما همین که چشمش به آکی افتاد سنکوپ کرد. دوست‌هایش آمدند تنفس مصنوعی بدندش و پایش را ببرند بالا و آب بزنند به صورتش ولی آن‌ها هم که آکی را دیدند افقی شدند. این وسط فقط بقال‌آقا ممد بود که نترسیده‌بود. هیچ چیز بقال‌آقا ممد را نمی‌ترساند. بقال‌آقا ممد ستونی بود برای خودش. دست‌خوش آقا، دست‌خوش.

باقی این روایت و رویداد را از زبان بقال‌آقا بشنویم:
- جونوم گویه که ما اینجا کافه‌هه بودیم که داشتیم شِربت سکینجبینه‌مونه می‌خوردیم. عجب شربتی هم بوده‌ها. کافه تفریحات سیاهه رودستی که نداره تو شربت سکینجبینش. یهو دیدیم که شب شد تو کافه‌هه. عجیب شب شدا. وسط روز! ما نگاهه ره کردیم دیدیم این ساموراییه بوده‌هه، چاقو بلندشه برداشته داره یه چیزی نقاشی می‌‌نه رو میز. کنده‌کاری می‌کرده ها! همین‌طوری ویژ ویژ می‌کشید. دورش هم همه که مات و مبهوت. ما کنجکاویمون گل کرد. رفتیم دیدیم این چی می‌شه. دیدیم چِش چِش دو ابرویه. ما اول فک کردیم خودمونه کشیده، بلند شدیم بزنیم پس کله‌ش که صدا خر بده، دیدیم یهو افتاد و مُرد! باورتون مشه؟ دستمونه رو هوا مونده‌بود هنوز، این مُرد! بعد که بیشتر نگاه کردیم دیدیم نههه. این نقاشیه که ما نی‌ایم. بعد همون‌جا یکی دیگه از اینا بلند شد که کله‌ش درخت بود. شاخه داشت ها! گفت: این منم؟ منه کشیده؟ بعد اینم در جا مُرد! بعد اینجا خیلی عجیب بود. بقیه‌شونه همین‌طور. می‌گفتن منه کشیده؟ بعد می‌مردن. ما اینجا فهمیدیم مثکه هر که اینه نقاشیه ره ببینه فکر می‌نه نقاشی خودشه، بعد می‌میره! ولی مثکه رو هر کسی هم جواب نیه‌ها. فقط رو اینا که رو بازوشون یه علامته بود: اسکلت و مار. سه نفر بودن سر میزشان اینا که نداشتن این علامته ره. اینا نمردن. مو هم نداشتیم. مو هم نمردیم. ولی اونا که بودن همینطوری مشغول بودن به مردن که ما حوصله‌مان سره ره رفت دیگه. برگشتیم شربتمانه بخوریم.
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/2/15 18:53:18

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 22:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
محفلی‌ها چند نگاه سوسکی با یکدیگر رد و بدل کردند. هیچ محفلی نمی‌توانست در یک کافه متعلق به مرگخواران که عکس لرد سیاه به دیوارش زده خوش بگذراند.
- نه ممنون، تمایلی به شرکت نداریم...
- مگه شهر هرته؟

ویولا پاکوبان جلو رفت و یقه لیلی را دو دستی چسبید.
- بلند می‌شین میاین توی قلمرو ما انتظار دارین هر چی گفتین بگیم باشه؟ نه! از این خبر مبرا نیست. همینی که گفتم! یا میاین بازی می‌کنین یا همینجا همین لحظه خاکتون می‌کنم!

محفلی‌ها خوف کرده، و مرگخواران بیشتر خوف کرده بودند. هیچکس تا به حال چهره لات ویولا را ندیده بود.

سه فرد مذکور با نگاهی به جمعیت عظیم مر‌گخواران خسته که می‌خواستند خستگی‌شان را سر کسی خالی کنند، متوجه اوضاع خراب شدند، و با لبخندی مصنوعی، دعوت به بازی را قبول کردند.

- خب، ده بیست سی چهل می‌کنیم، هر کی انتخاب شد، باید نقاشی رو بکشه.

سپس کجول که در عمر طولانی‌اش تعداد زیادی شعر برای گرگی و قایم موشک و امثالهم یاد گرفته بود، شروع به خواندن کرد.
- ده بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد، خال خالی پدرسگ، صد تا به من لگد زد، خسته شدم داد زدم، بیشتر زد و بیشتر زد، حرف منو گوش نداد، کشتمش و واق زدم.

شعر بی ربط و بدون پایه و اساس کجول تمام شد و فردی که انتخاب شده بود، کسی نبود جز کاتانا!
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 19:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید



- اره بعد یه کروشیو زدم بهش تشنج کرد افتاد رو زمین. با کفی که از صورتش در می‌اومد می‌تونستی حموم کنی.
- یه جیسکی لطفا.

کافه پر بود از مرگخوار! یکی داشت چایی جیسکی می‌خورد و یکی دیگه داشت از روبه‌رو شدناش با محفلی ها برای بقیه قپی می‌اومد. عکس بزرگ لرد روی دیوار کافه نشان می‌داد که این منطقه مطلق به چه اشخاصی‌ست.

همگی از ماموریت جدیدی که لرد بهشون داده بود رو تموم کرده بودن و خسته و کوفته، به سمت کافه اومده تا نوشیدنی بنوشن و خستگی در کنن.

دراکو دستی به موهاش کشید و چشمای خسته اش رو مالوند. کنار بقیه نشست و سرش رو روی میز گذاشت.
- از خستگی حس می‌کنم ریزش مو پیدا کردم.

سوروس اسنیپ نیز به نوشیدنی کمی که ته لیوانش مونده بود نگاه می‌کرد و غر می‌زد.
‎- من ماموریتم خیلی زیاد بود. کل انرژیم تخلیه شد. یه دست به موهام بزن. می‌بینی؟ خشکه! می‌فهمی؟
- انقد جیغ و داد نکن اسنیپ. ماموریت من پر از سر و صدا بود. شاخه‌هام به صدا حساس شدن.

‎اینو کجول گفت درحالی که داشت شاخه هاش رو ناز می‌کرد و برگو روی یکی از شاخه هاش خوابیده بود.

در کافه باز شد و تعدادی دختر مرگخوار وارد کافه شدند. لیسا، تلما و دلفی. هر سه بدون حرفی پشت میز نشستن. لحظه‌ای طول نکشید که هر سرشان را از فرط خستگی روی میز گذاشتن.
- آدم با دشمن خودش اینکار رو نمی‌کنه که ددی فادر پاپا بابایی با تک دختر دست گلش این کار رو کرد.

‎همه خسته بودند. همه جز یکی!

- وینکی اصلا خسته نبود. تازه وینکی منتظر ماموریت سه روز دیگه هم بود. وینکی جن سخت کوش؟

همه تمایل داشتن که دست بندازن و وینکی رو خفه کنن ولی کسی توانش رو نداشت.

لیسا سرش رو از روی میز بلند کرد که دوباره ناله سر بده که چهره‌های در میز کناری‌شان توجه‌اش رو جلب کرد. آروم به سمت هم جبهه‌ای هایش چرخید و گفت:
- اون سه نفری که اونجا نشستن یکم مشکوک نمی‌زنن؟ حس می‌کنم می‌شناسمشون.

تلما تا کلمه‌ی مشکوک رو شنید همه‌ی خستگی از تنش خارج شد و انرژی گرفت. نگاه کاراگاهانه‌اش رو به اون سه نفر انداخت و به آنی متوجه داستان شد.
- چرا اونا اینجان؟ چرا باید 3تا محفلی توی کافه‌ی ما باشن؟

لیلی لونا پاتر، گادفری میدهرست و کوین به دلیل نامعلومی در میان آن همه مرگخوار حضور داشتند.

لیسا که فکر بکری برای اذیت کردن آن‌ها به سرش زد، گفت:
- با من همراهی کنین. راستی بچه‌‌ها چطوره برای اینکه خستگیمون در بره یه بازی‌ای کنیم؟ "بکش و بکش" مثلا!
- همون بازیه که نقاشی یکی از مرگخوار ها ر و‌می‌کشی و اگه بقیه درست حدس زدن اون مرگخوار رو می‌کشی؟ شنیدم بخاطرش قدیما تعداد مرگخوارا خیلی کم بوده. من که پایه‌ام!

لیسا که از همراهی آکی در داستانش بسیار خرسند شد رو به میز محفلی‌هایی سعی داشتن بعد از شنیدن این صحبت‌ها چهره‌ی خود را بیشت مخفی کنن، کرد.
- شما هم بیاین. قراره کلی خوش بگذرونیم.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1405/1/31 20:04:29
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 8 تیر 1404 06:35
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با کله‌های خالی و هویج‌های نامناسب دور هم جمع شده بودند و هرکدوم به فکر چاره می‌افتادن. مروپ، دستکش‌های استریل‌شده رو تکون داد و گفت:
_ها! وضعیت خیلی خرابه. یا کله زخمی رو فوری پیدا کنیم، یا باید یه برنامه ضد اعتیاد جدی بچینیم که اربابمون اینجوری از پا نیفته. نمی‌خوایم که مثل دایی مورفین بشه که کلاً رفت تو جاده بی‌برگشت!

کوین که داشت هویج مربایی می‌خورد و چشماش رو گرد کرد گفت:
_من یه فکر دارم چی می‌شه اگه برگردیم به همون کله هویجی که هکتور تو معجونش انداخت؟ شاید اون کار کنه.

مروپ با اخم گفت:
_کوین جان، اون معجون لعنتی نصفش تو شکم هکتور و نصفش تو حلقوم گابریل رفت! کلی التهاب و عفونت اضافه کردیم به داستان، فکر کردی می‌شه راحت ادامه داد؟!

الستور دست به ریشش کشید و آهی کشید:
_من یه راه دارم. اون جادوگر مرموزی که تو کتاب‌های قدیمی نوشته بود اعتیاد رو با طلسم ترک می‌کنه رو یادته؟ شنیدم تو سایه‌ها مخفی شده. شاید بتونیم پیداش کنیم و بیاریم کمک.

اسکورپیوس که داشت نمودار درآمد گالیونی اعتیاد رو می‌خوند، یهو جیغ زد:
_وای خدا! اگه این طلسم جواب نده، نه تنها ارباب، بلکه کل بیزینس ما هم نابود می‌شه! باید زودتر یه خاکی رو سرمون بریزیم.

مروپ نفسی کشید و گفت:
_خوب، پس تا دیر نشده بریم میدون گریمولد، اونجا همه چیز معلوم می‌شه. من، کوین، الستور و اسکورپیوس می‌ریم. بقیه مواظب باشن که ارباب بیشتر خمار نشه!

مرگخواران با صدای متحد فریاد زدند:
_به سمت و سوی عملیات نجات ارباب !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»