جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ماجراهای خانواده پاتر

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1393 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: جیمز و لیلی پاتر جدیدا اخطارهایی از مدرسه هاگوارتز به دستشون می رسه مبنی بر اینکه وضعیت تحصیلی تنها پسرشون هری به شدت بده اما اونها به این اخطارها توجهی نشون نمیدن و حتی معلم معجون سازی بخت برگشته رو با خفت از خونه بیرون می ندازن تا اینکه کمی بعد در نصفه شبی هری رو با سه تا چمدون پشت در خونه می بینن که عنوان میکنه از مدرسه اخراج شده و برای همین از طرف والدینش مورد سرزنش قرار میگیره و از خونه قهر میکنه و میره تا در کنار خانواده ویزلی ها زندگی کنه.اما وقتی به پناهگاه می رسه متوجه میشه رون هم وضعیتی مشابه خودش داره. پس هردو تصمیم میگیرن یواشکی به داخل خونه برن و لوازم مورد نیازشون رو بردارن و بزنن به دل صحرا این درحالیه که لیلی و جیمز به شدت نگرانن مبادا لرد سیاه و مرگخواران به دنبال پسرشون باشن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالاخره جیمز از شدت عصبانیت چوبدستی اش را بیرون کشید.
- از سر راهم برو کنار زن!نیروی عشق چه کوفتیه؟اینا مال قصه هاست...اینارو مزخرفاتو کی از خودش درآورده؟اینا همه ش خرافاته!

لیلی که از برخورد جیمز اصلا خوشش نیامده بود با غیظ گفت:
- بکشش کنار چوبدستی رو...دیگه کارت به جایی رسیده که روی من چوبدستی میکشی؟ واقعا خاک بر سر من که اون اسنیپ چرب و چیلی رو ول کردم اومدم زن تو شدم.گول ظاهرتو خوردم و فکر کردم خوشبختم می کنی ولی تنها چیزی که از تو نصیبم شد بدبختی بود.اون از رفیق بازیات که آخرش همون رفقای بوقیت بهمون خیانت کردن و زندگیمونو به بوق دادن و سر جوونی جوون مرگ شدم و بچه م یتیم شد.حالا هم که دوباره زنده شدیم رو من چوبدستی میکشی...بوق عظمی بر تو!

جیمز به لیلی خیره شده و می کوشید فکش را از روی زمین جمع کند.بی شک لیلی از فرط ناراحتی به خاطر رفتن تنها پسرشان کاملا دیوانه شده بود!
- این مزخرفات چیه میگی زن؟بیا...بیا بریم کنار شومینه دراز بکش...حالت خوب نیست ناراحت هری هستی من درک می کنم...

لیلی با عصبانیت دست جیمز را کنار زد.
- منظورت چیه؟می خوای بگی من دیوونه م؟شرم به تو که فقط از مردونگی اسم مردو یدک می کشی!اسنــــــــیـــــپ عزیــــــــــزم!چرا من تسترال شدم جوابت کردم؟ کجایی بیای منو از دست این عینکی دیوونه و اون پسر کله زخمیش نجات بدی؟

جیمز:

کمی آنسوتر حتی آنسوتر از جاییکه هری و رون به انتظار ایستاده اند- خانه ریدل ها

لرد سیاه در حال دیدن خواب هفتمین هورکراکسش بود.
- نه بهش دست نزن...میگم دست نزن...آواداکداورا!

ناگهان و بی مقدمه در اتاق با شدت باز شد و سبب گشت تا لرد بی رحمانه از خواب پریده و با سقف یکی شود.نجینی که کنار تخت در سبد مخصوصش به خواب رفته بود فس فس اعتراض آمیزی سر داد.
اما اسنیپ درحالیکه با لباس خواب در آستانه در اتاق ایستاده بود به او توجهی نکرد.
- سرورم...مژده بدین...همین الان زاغی برام خبر آورده پاتر کله زخمی و دوستش تک و تنها جلوی آلونک ویزلیا دیده شدن.ظاهرا میخوان دور از چشم بقیه برن مسافرت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/10/18 23:46:14
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/10/18 23:49:40
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/10/19 0:17:18
دلیل: خوشم اومد؟کسی اعتراضی داره؟10 نمره ازش کم میشه!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1393 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز یک نگاه به لیلی کرد، یک نگاه هم به یادداشت هری و سپس سینه اش را با دو دست گرفت و همین که میخواست دوباره بیهوش شود، لیلی فریاد زد:
- لازم نکرده بیهوش بشی! در حال حاضر باید هری رو پیدا کنیم.

جیمز سریعا دستش را از روی سینه اش برداشت و به لیلی گفت:
- باید به دامبلدور خبر بدم، به نظرم فقط اونه که میتونه کمکمون کنه.

لیلی که پلک چشمش همچنان با حالت عصبی ای میپرید گفت:
- نه.... به هیچ وجه نباید دامبلدور از این قضیه خبردار بشه! اگه محفل فعالیتی انجام بده ممکنه اسمشو نبر هم خبر دار بشه.

همان لحظات، مقابل خانه ی ویزلی ها:

هری که هم گرسنه بود ، هم سردش بود و هم خوابش می آمد به رون تشر زد:
- اوففف.... چرا اینا نمیان بیرون؟ :vay:
- چمیدونم... سابقه نداشته این موقع کسی خونه باشه، همیشه این موقع خونه تنها بودم.
- خوب پس حالا چیکار کنیم؟
- مرض و چیکار کنیم! باید وایسیم ببینیم خونه تخلیه میشه یا نه.
- خوب چهار ساعته الان منتظریم! پاشو بریم همشون رو اکسپلیارموس بزنیم بیایم.
-

سمت جیمز و لیلی:

جیمز که با حرف های لیلی قانع نشده بود به شدت تقلا میکرد تا به در برسد ولی لیلی مثل کنه روی سرش چسبیده بود.

جیمز که دیگر به شدت خشمگین شده بود و مثل لیلی پلکش میپرید نعره زد:
- لیلی! یه کاری دست خودمو خودت میدم ها! ولم کن بذار برم پیش دامبلدور، اون میتونه هری رو قبل از ولدمورت پیدا کنه.
- نه! من نمیذارم، ما خودمون باید پیداش کنیم! من با نیروی عشق میتونم اینکارو بکنم.

بالاخره جیمز از شدت عصبانیت چوبدستی اش را بیرون کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/18 18:50:35
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/18 18:53:48
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/18 19:20:42
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1393 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
آن سو تر، خانه پاتر ها

جیمز چشمانش را با کلافگی بست. لیلی بهت زده گوشه مبل قرمز کز کرده، و رنگ از رویش پریده بود. پرش پلک هیستریکش را نیز نمی شد ندیده گرفت. منظره جالبی نبود. چهار ساعت از رفتن هری گذشته بود و ویزلی ها نیز او را ندیده بودند. چند لحظه بعد، زمزمه مرتعش لیلی در خانه پیچید:
- جیمز؟

به ناچار چشمانش را باز کرد:
- بله؟

- هری کجاست؟

نفس عمیقی کشید.کاش پاسخ این پرسش را می دانست!
- نمیدونم عزیزم... کاش می دونستم!

- یه چیزی بگم؟ ینی میشه...

با کلافگی میان حرف لیلی پرید:
-بگو، چی می خوای بگی؟

لیلی نگاه مضطربی به جیمز انداخت. دستی به موهایش کشید. آب دهانش را قورت داد:
- مطمئنی که اون... ینی... خب... به هر حال اون یه پسر معمولی نیست!

نگاه تندی به زن ترسیده کرد:
-منظورت رو واضح بگو!

لیلی صدایش را صاف کرد. انگار جرعت بیشتری یافته بود:
- مطمئنی که خطری از جانب اسمشو نبر تهدیدش نمیکنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1393 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین

جلوی خونه ی ویزلی ها


هری با صدای مهیبی مقابل خانه ی ویزلی ها ظاهر شد! رون ویزلی هم که بهمراه هری از مدرسه اخراج شده بود ، ناگهان از بین درخت اومد بیرون و پیش هری آومد.

- « اینجا چیکار می کنی پسر؟ اصلا پای چپت کو؟ »

هری که تازه متوجه نبود پای چپش شده بود ، تعادل خودش رو از دست داد و روی زمین ولو شد.

- « فک کنه اپارات ناقص کردم! نکران نباش الاناست که برسه! »

در همین هنگام اعضای جدا شده ی هری که بیشتر از یک پا بودند با سرعت به سوی هری آمدند و بهش متصل شدند. رون دست هری را گرفت و او را بلند کرد بعد گفت: « خب نگفتی! اینجا چیکار می کنی؟ »

هری موهایش را کمی خاراند بعد گفت: « خب راستش نمی تونم با پدر و مادرم کنار بیام .... هیم .... واسه همین اومدم پیش شما بمونم! »

رون چند بار پشت سر هم پلک زد و بعد صورتش رو نزدیک هری کرد و دوباره شروع به پلک زدن کرد تا هری کاملا متوجه شکه شدنش شود بعد گفت: « زده به سرت؟ پسر من از ترس مادرم حتی نتونستم در خونمونو بزنم حالا می خوای تو هم بیایی پیش من بمونی؟! »

هری گفت: « پس چیکار کنیم؟ »

رون لبخندی شیطانی زد و گفت: « راستش من فکرشو کردم! من می خواستم وقتی خونه خالی شد ، برم تو و چندتا وسایل بردارم و آواره دشت و بیابون بشم! می فهمی چی میگم؟ تنها .... شب های پرستاره .... ولگرد .... آزاد .... رها .... عشق و حال »

هری که آب دهانش آویزان شده بود ، گفت: « منم باهاتم! »

و با هم رفتند پشت درخت قایم شدند و منتظر فرصت مناسب شدند تا وسایل سفر دور و دراز خود را بردارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 17 دی 1393 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه پسرم نیازی نیست خودم پاترونوس میزنم.
- اصن راه نداره مامان، خودم میفرستم، تازه اینجوری بهت ثابت میشه منو به ناحق اخراج کردن.

هری با این حرف، نفس عمیقی کشید، عینکش را صاف کرد، چوبدستی خود را از جیبش در آورد و آماده ی اجرای پاترونوس شد. لیلی در حالی که لبش را میگزید به این صحنه نگاه کرد، بعد از چند ثانیه سکوت بالاخره لیلی گفت:
- پسرم من بهت اعتماد دارم، نیاز نیست خودتو ثابت کنیا. :worry:
- نه مامان جان خیالت راحت، کلی تو مدرسه اجرا کردم، کارمو بلدم.

پسر برگزیده چشمانش را بست تا خاطره ی خوب فکرش را پر کند، لیلی همچنان با نگرانی به صحنه نگاه کرد. جیمز که کسی به او نگاه نمیکرد زیر چشمی نگاهی به هری و لیلی انداخت، امیدوار بود که با فیلم هندی کردن اوضاع در سنت مانگو، شرایط بازگشت هری را مهیا کند.

- اکسپکتوپاترونوم!

گوزن شاخداری از داخل چوبدستی بیرون جهید و شروع به جست و خیز در نشیمن کرد. هری با سرعت دنبال گوزن دوید و گفت:
- برو سنت مانگو... بگو بیان اینجا بابامو ببرن اونجا... وایسا ... دارم با تو حرف میزنم!

لیلی در آن وضعیت سر خود را با شدت تمام به دیوار کوبید و پس از آن، بلافاصله ی روی زمین افتاد. جیمز که خودش را تا آن موقع به مریضی زده بود از جا پرید و مچ هری را که همچنان به دنبال پاترونوسش بود، گرفت و داد زد:
- پسره ی نا خلف! ... صد بار بهت نگفتم یه کارو درست انجام بده؟من و مامانت چه قدر باید خرابکاریاتو جمع کنیم؟؟

جیمز به سرعت به سوی لیلی دوید و سعی کرد او را به هوش بیاورد. ناگهان صدای پاقی شنید و وقتی برگشت اثری از هری پاتر نبود و به جای آن یادداشتی بر روی میز دید. نگاهی به برگه انداخت و با صدای بلند خواند.

- پدر عزیزم! من از سرکوفتهای شما خسته شدم و به خانه ی ویزلی ها میروم. خداحافظ تا ابد!

جیمز با عصبانیت فریاد زد:
- از دست این پسر! :vay:


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 17 دی 1393 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز یک لحظه مثل منگ ها به چهره ی هری نگاه کرد و سپس نعره زد:
- لیلی! پاشو بیا ببین این یارو کیه؟

لیلی که تازه از تخت بیرون آمده بود و موهایش دست کمی از موهای بلاتریکس نداشت با عجله از پله ها پایین آمد و گفت:
- نمیتونی حتی ببینی کی دم دره! آخه چقدر تو بی خیر و بی مسئولیتی مرد.
- امممم.... نه چیزه لیلی این یارو چقدر شبیه منه نه؟
- اااا.... راست میگی این قیافه ی منگل وارانش خیلی به تو شبیه جیمز.

هری که کم کم داشت از ناباوری و تعجب پدر و مادرش خسته میشد گفت:
- باو! خوب از هاگ تا اینجا پیاده اومدم! بذارید بیام تو دیگه.

لیلی که خیالش راحت شده بود گفت:
- هری، میشه توضیح بدی این موقع سال اینجا چیکار میکنی؟
- خوب داشتم میگفتم دیگه! اخراجم کردن.
- چیکارت کردن؟

هری که دیگر داشت قاط میزد نعره زد:
- اخراج!

جیمز یک نگاه به لیلی کرد و سپس یک نگاه به هری و سپس ناگهان قلبش را با دست گرفت و با صورت پخش زمین شد.

- یعنی در این حد خوشحال شد از برگشتنم؟

لیلی جیغی زد و ناگهان روی هری پرید و با ضربه ای هری را روی چمدان هایش انداخت و نعره زد:
- آخه من چیکار کنم با تو بچه؟ این همه پول مدرس.... چیز یعنی من و بابات خودمونو واسه تو قربانی کردیم! بعد تو داری میگی اخراج شدی؟

هری که فهمید ایندفعه بر عکس همیشه کسی از دیدنش خوشحال نشده برای اینکه گند کاریش را جبران کند سریع گفت:
- من یه پاترونوس بفرستم به سنت مانگو بیان بابا رو ببرن، بلکه حالش خوب شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/17 18:49:05
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/17 19:33:05
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/17 20:04:15
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/10/17 22:44:16
دلیل: به جای ب نوشته بودم f! چیز خاصی نبود.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 17 دی 1393 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه جیمز با عصبانیت میره به سمت در و میگه:
- چیه بابا چیکار داری؟ چارتا رول گذشته همه اش خواب تو خواب شده الان اعصاب مصاب ندارم دیگه!:vay:

گیش! گیش! بوم!

جیمز بعد از اون جمله یه سیلی به لیلی و یکی به سوروس میزنه و سر خودشم به دیوار میکوبه تا مطمئن بشه این دفعه دیگه خوابی در کار نیست.

بعد از دقایقی که لیلی سره جیمز رو پانسمان کرد، سوروس رو به اتاق نشیمن دعوت کردن تا بالاخره ببینن قضیه از چه قراره.
جیمز با اکراه ظرف شیرینی رو به طرف سوروس گرفت.

- بفرمایین دهنتون شیرین کنین! کوفت بخوری...
- عزیزم چیزی گفتی؟

سوروس شیرینی رو برداشت و گفت:
- نه چیز خاصی نگفت... پاتر ها کلا چیز خاصی ندارن که بگن.

جیمز ظرف شیرینی رو روی میز کوبید و گفت:
- اولا که عزیزم رو با من بود! تو حرف نزن! خودم بخوام جواب میدم. دوما حالا که رات دادم بیای تو واسه من لات بازی در نیار! اینجا دیگه هاگوازتز نیستا! سره کوچه رو دیدی؟ وزارتخونه پایگاه باسیج زده! سیریوس یه بیسیم هم داده به خودم. کافیه که ندا بدم بیان! خلاصه حواستو جم کن!

سوروس کاملا حرفای جیمز رو نادیده گرفت و گفت:
- من اومدم اینجا تا در مورد پسرتون توی هاگوارتز حرف بزنم. ایشون به شدت در دروس مختف ضعیفه! اکثر معلما براش کلاس جبرانی گذاشتن که هزینه هاش رو هنوز پرداخت نکردین... به اخطاریه هایی هم که واستون اومده بی توجه بودین.

جیمز که حوصله اسنیپ رو نداشت گوی زرینی رو از جیبش در آورد و مشغول بازی شد.

- ... خلاصه اینکه خانواده ای به بی توجهی شما نوبره! اینکه من اومدم، صلاحدید مدیریت مدرسه بوده و جایگاهی که ایشون برای اعتبار و آبروی شما قائله.

- خب... بوق زدنات تموم شد؟ لیلی عزیزم، یه کیسه طلا از جیب ردام در بیار بده آقا بره پی کارش.

لیلی با چشمانی اشک بار به جیمز گفت:
- مرد تو اصلا گوش دادی ببینی چی میگه؟ میگه پسرمون داره اخراج میشه. این امتحانات آخرین فرجه اش برای حضور در هاگوازتره. میگه نه انضباطش در حدیه که بشه تحملش کرد و نه درساش! فقط چپ و راست توی قلعه داره پاترونوس میزنه! از کل عمرش این بچه یکی خلع سلاح رو یاد گرفته یکی هم این پاترونوس! مرد اصن به من گوش میدی چی میگم؟ آخه تو چقد بی مسئولیتی؟ همه رفیقات وزیر و وکیل و دکتر مهندس شدن تو همینجوری نشستی خونه! به مرلین با سیریوس ازدواج می کردم الان بهم میگفتن خانوم وزیر! اه!

بعد از این نطق کوبنده، زیره گریه زد و به درون اتاقش رفت و در رو بهم کوبید! ( حالا جرئت داری برو بازش کن، با عشق هم نبسته )

- خوب شد؟ همینو میخواستی مریض؟ برو بیرون از خونه من!

جیمز با دستانش به سمت در اشاره می کرد و شعله های خشم در چشمانش زبانه می کشید.
سوروس لب هایش را بر هم فشرد، از جایش برخاست، ردای مشکی اش را تکانی داد و از خانه خارج شد.

یک ماه بعد


صبح یکی از روز های زمستان بود. امتحانات ترم هاگوارتز تمام شده بود. جیمز و لیلی در آغوش یک دیگر نخوابیده بودند چون هوای اتاق به اندازه کافی گرم بود و نیازی به آغوش گرم نبود. مثل آدم یکی اینور تخت یکی اون ور تخت خوابیده بود.
در با صدای تق تق اشاره کرد که یک نفر پشتش است.

- عزیزم در میزنن.
- احتمالا سیریوسه... فیفا پونزده آورده.
- عزیزم اونکه خودش کلید داره.
- ها؟ آها راس میگی.

جیمز به سختی از رخت خواب گرم و نرمش بیرون آمد و به سمت در رفت و آن را گشود. در آستانه در پسری با سه چمدان در پشت سرش ایستاده بود و با چهره ای خنگول مآب و خندان به جیمز زل زده بود.
- سلام پدر... اخراج شدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1393/10/17 16:43:14
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 دی 1393 13:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ليلى با ديدن چهره ى سيوروس، آب دهنش رو قورت داد. جيمز از عصبانیت آب دهنش رو قورت داد. سيوروس که پشت در بود از اضطراب آب دهنش رو قورت داد. خواننده ها ناخواسته آب دهنشون رو قورت دادن. نویسنده آروم آب دهانش رو قورت داد، چى قرار بود سر پست بياد؟ مرلین بخير کنه.

سيوروس دستش رو مشت کرد و با پشت انگشت اشاره در رو دوباره کوبيد. ليلى به صورت جيمز نگاه کرد که لحظه به لحظه سرخ تر مى شد، بايد او را آرام مى کرد. کمى دورخيز کرد، پاهایش را جمع کرد، رفت هوا و در بغل جيمز فرود آمد.
- جيمز عزيزم سرخ ميشى شبیه آقاجون خدابيامرزم ميشى.

جيمز دهنش رو باز مى کنه و بعد دوباره مى بنده، دوباره باز مى کنه و بعد مى بنده، دوباره باز مى کنه اما قبل از اينکه ببنده نگاه هاى عصبانی ليلى اجازه نميده و حرفش رو مى زنه.
- اين همونيه که عاشق تو بود؟
- کى عاشق من نبود؟ چيز..بله عزيزم.
- اين همونيه که موهاى چرب داره؟
- بله عشقم.
- ليلى من اينو مي کشم.

ليلى دوباره مى پره هوا و اين بار روى فرش پايين مياد. اما قبل از اينکه حرفى بزنه، سيوروس براى سومين بار در رو مى کوبه و نگاه جيمز و ليلى دوباره به سمت در برمى گرده.

- ليلى من اينو مى کشم.

و سریع در رو باز مى کنه. نگاه آن دو رقیب به هم تلاقی مى کنه و بعد طلاق مى کنه. جيمز برمى گرده تو خونه و با يه قمه برمى گرده. قمه رو چند بار فرو مى کنه تو شکم سيوروس.
- حسابتو مى رسم.

بعد چشماى سيوروس رو از کاسه درمياره و با سنگ شروع به له کردنش مى کنه.

تق تق تق

ليلى جيغ مى زنه.
- نه، نه..نه!

تق تق تق

- ليلى پاشو در ميزنن. چقدر مى خوابى؟
- نه..
- يعنى چى نه؟ پاشو!
- نه..نه..

و بعد از خواب بيدار ميشه و مى فهمه خواب ديده. از روى تخت بلند ميشه و به سمت در ميره و سيوروس رو پشت در مى بينه.
- واى يا مرلين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 14 دی 1393 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :
لیلی و جیمز مهمونی کریسمس خونشون گرفتن و قرار شده که محفلی ها و مرگخوار ها رو در دو روز متفاوت دعوت کنن تا شاید بتونن هر دو رو راضی به صلح کنن. این وسط اشتباهی رخ میده و اشتباها هر دو گروه با هم دعوت میشن. در هنگام جنگ دو گروه ، لیلی ناگهان از خواب بیدار میشه و با قیافه نگران جیمز مواجه میشه.

---

لیلی از جاش بلند میشه ، پارچه ای که رو میز بوده رو بر میداره و صورت خیسش رو پاک میکنه. کمی به جیمز نگاه میکنه و بعد با شرمندگی سریع از جلوش دور میشه و میره تو اتاق و در رو میبنده.
جیمز که از این رفتار شوکه شده بود ، سریعا خودش رو به پشت در رسوند و سعی کرد که در رو باز کنه. چند تا ورد خوند ولی چون لیلی با قدرت عشق در رو بسته بود ، کاری نمیشد کرد.

-عزیزم بیا در رو باز کن ببینم چی شده ؟ یعنی اینقد استرس داره معلم معجون سازی نوه هامون رو ببینیم ؟
-آخه تو نمیدونی اون کیه ... من روم نمیشه بیام بیرون جیمز. من ... من ...

جیمز که بالاخره متوجه شده بود نیاز نیست این همه زحمت واسه باز شدن یه در بکشه ، رفت تو انبار و آچار های مشنگیش رو آورد. آچار ها رو به سمت در دستگیره در برد و اون رو باز کرد و به همین راحتی قدرت عشق لیلی شکست (یاد بگیر لرد ولدمورت ، با چوب میزدی تو سری هری نوزاد ، این همه به دردسر نمیفتادی ).
جیمز به آهستگی وارد اتاق شد و جلوی لیلی نشست و گفت :
-اصلا ببینم هری چیکار میکنه که ما باید با معلم های نوه هامون حرف بزنیم اینقد اذیتشون نکنن ؟ بچه ترتیب کردیم همش دنبال نابودی جان پیچ هاست ، یه ذره به خانوادش فکر نمیکنه. :vay:

لیلی از جاش بلند شد و به طرف پنجره رفت. چند ثانیه ای فکر کرد و بعد برگشت و به سمت جیمز رفت. به آهستگی دستای جیمز رو گرفت و گفت :
-یادته تو چه کارهای اشتباهی تو این مدت زندگیمون انجام دادی ؟ یادته یه بار گفتم حواست به غذاها باشه من برم دیاگون یه سر ، برگشتم دیدم غذاها سوخته ، تو داری با سیریوس بازی های کامپیوتری مشنگی میکنی ؟
-آره ، کلی هم عذرخواهی کردم. میخوای هیچوقت اون ماجراها رو فراموش کنی؟
-آره و من تورو بخشیدم و الان هم خیلی دوست دارم. فقط قبل از اینکه بگم اسم استاد معجون سازی کیه ، خواستم یادآوری کنم بهت. استاد معجون سازی که قراره بیاد خونمون ، سوروس هست.
-سوروس کیه ؟ منظورت سیریوس هست ؟ سیریوس رفته معلم هاگوارتز شده ؟
-نه سیریوس دیوانه ، سوروس ، یادته اون پسره مو مشکیه که ژل زیاد میزد به سرش ، کلش روغنی بوده همیشه ؟ یادته یه روز تبدیلش کردین به قورباغه دادید به معلم حیوانات جادویی تا روش آزمایش انجام بده ؟ سوروس دیگه ، سوروس اسنیپ.

جیمز یه دفعه با سرعت لامبورگینی از جاش میپره و تا میاد مغزش تمام این اطلاعات رو تحلیل کنه و چیزی از عصبانیت بگه ، صدای در اومد. هر دو پاتر ها خودشون رو به پنجره رسوندن. سوروس اسنیپ در طرف دیگه در منتظر وایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه عمه ات !
- عمه ام؟!

کروشیوآوادالوموسبمیرخفهشو... ویژژژ
به کسری از ثانویه، میان اخگرهای رنگارنگ وردهای گوناگون، فواره ای از خون به در و دیوار راهروی ورودی منزل ژیگول پیگول پاترها می پاشه و تعدادی دل و قلوه به سبک باران بر کف زمین می بارند...

صفحه قرمز میشه. تماشاچیان بر روح نویسنده رول درود میفرستن. چند نفر از عوامل داخل صحنه ناله کمک سر می دهند. ریپر سگ عمه مارج از اونجا رد میشده در خونه باز بوده میاد صفحه قرمز و آغشته به خون رو می لیسه و دایره دید مارو کمی شفاف تر و عریض تر میکنه، چند تا استخون از زمین ور میداره و در میره...

لیلی پاتر وسط راهرو از بین دست و پاهای قطع شده و خون آلود خودشو بیرون میکشه و چشماشو پاک میکنه و با حیرت به نوه خوشحالش، لینی لونا خیره میشه که در چارچوب درب ورودی واستاده و با جسمی پیچ در پیچ و دراز، طناب میزنه...

- لیلی لونا؟ چی شدع؟ اون چیه دستت ! چه اتفاقی افتاده؟
- من نمیدونم مامان بزگ ! من داشتم خشتک داداش جیمزو گره میزدم به ریش عمو دامبلدور ! یه دفعه لرد تاریکی اومدم. نفهمیدم چی شد. همه جا قرمز شد. بعدش بابا هری از وسط نصف شد روده اش پرید توی صورتم. الانم دارم با روده اش طناب میزنم.

لیلی:

لیلی به قطعات مختلف پخش شده روی زمین خیره میشه. در یک نگاه عمیق متوجه میشه فقط همون یه تیکه ای از پیشونی پسر دلبندش، هری، باقی مونده که حاوی زخم صاعقه معروفش هست. تکه پیشانی یگانه فرزندش را کف دستش می گیرد. رد صاعقه برقی می زند.

لیلی: مادر جون ! لیلی لونا ! لیلی لونا ! با توئم. بیا یه چک به من بزن. فک کنم خوابیدیم من و تو ! مادرجان !

لیلی لونا در حرکتی آکروباتیک روده هری را مثل گاوچرون در هوا می چرخونه و میندازه دور گردن مادربزگش، مثل اسب می کشه اونو سمت خودش و با لگد کله لیلی پاتر رو مثل توپ فوتبال با شوتی از جا در میاره و میفرسته سمت حیاط !

در این حین پسر عاقوی همساده فریاد شادی "گل" سر میده...

ــــــــــــــــ
در این حین زنی لیلی نام روی کاناپه ای گرم کنار درخت کریسمس از خوابی که میدید با جیغ بلند میشه:

جیمز: جیغ نکش عزیزم ! میدونم بی تاب کی بودی ! هنوز نیومده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1393/10/13 0:22:44
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1393/10/13 0:25:22
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1393/10/13 0:29:20
No Country for Old Men