جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1387 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ – آرام
هری و هرمیون آرام آرام توی راهروهای قلعه درحال پرسه زدن بودند.
که یک دفعه هری به هرمیون گفت:
یک لحظه هیس، یه صدایی شنیدم؟
وآن دو باهم رفتن اونجا که ببینند چه اتفاقی افتاده است.
وقتی که آنها رسیدند اونجا دیدن اون صدای جینی بود . که به یه شنل پوشی مشغول خوردن خون رون بود که جینی می گفت:
مگر برادر من چکار کرده خواهش می کنم ،آن را رهایشکن
خواهش می کنم..............
بعد هر ی به خودیش فکر کرد که اون مرد شنل پوش را قبلا توی جنگل ممنوع دیده که داشت خون اسب تک شاخ را می خورد .
ولی زود رفت جلو چوب دستی اش را از جیبش درآورد وبه اون شلیک کرد و ناپدید شد.
بعد همه ی بچه ها و استا دان از خوابگاهایشون درآمدند بیرون که ببینند اون صدای چی بود؟
وقتی که آنها رسیدند اونجا یک نفر به هری و هرمیون و جینی و گفت:
ازسر راهمون برینکنار، برینکنار........
ببینم چه خبر شده ، تااینکه همه از ترس و وحشت رون را دیدند و داد و فریاد کشیدند واما:
جینی داشت گریه می کرد که به دامبلدور می گفت :
همه اش تقصیر من بود! نمی دونستم جلواش را بگریم .
فردا صبح آنها می خواستند بروند صبحانه بخورند تا اینکه دامبلدور گفت:
همتون یک لحظه به حرفهای من گوش کنید:
برای همتون خیلی متاسفم به خاطر دیشب، که بهترین دوستون آقای رون ویزلی با مرگ روبرو شده و خواهرش هم یعنی جینی ویزلی نمی دونست جون اون را نجات بده واما آقای هری پاتر تونسته اون مرد شنل پوش را از آنجا دور کنه .
بعد وقتی که حرفهای دامبلدور تمام شد گفت:
خب، بچه ها حالا همتون برین سر کلاس هایتون دیگه به اونجاچیزها فکر نکنید .
هری داشت بیرون را نگاه می کرد که کتی گفت:
چرا گنجشکها توی درختها
آواز نمی خونند .
سلام چو چانگ خوبی
من خیلی توی مغزم فشار آوردم هر چی تونستم نوشتم از این بهتر نمی شد .حالااگر ممکن است میشه باهم آشنا بشیم .
به همه سلام برسونید
بای


سلام
خب نسبت به پست قبلیت بهتر بود...اما هنوزم جای کار داره!

خواهرش هم یعنی جینی ویزلی نمی دونست جون اون را نجات بده...

نمی دونست؟ خب این جمله یه کم...بی معنا نیست...؟ یا باید می شد
"جینی نمی دونست چطوری جون اونو نجات بده"
یا هم
"جینی نمی تونست جون اونو نجات بده"

جمله ها باید معنی هم داشته باشن دیگه!


از پست قبلت بهتر بود، اما بازم یه جا موضوع نامربوط شده بود! ببین تصور کن نشستی تو کلاس داری فکر می کنی، بعد یکی یهو از ناکجاباد میگه چرا گنجشکها تو درختا آواز نمی خونن! یه کم ناجور میشه...!


اون قسمتی که جینی داره اون شنل پوشو نگاه می کنه....تو کتاب جینی یه شخصیت گریفیندوریه، یه دختر شجاع! و فکر کن، یکی در حال خوردن خون برادر این دختر شجاع باشه و اون هیچ کاری نکنه! و فقط گریه زاری کنه.... به جینی نمیاد! با اون شجاعتی که جینی داره مسلما میره سعی می کنه یه بلایی سر شنل پوشه بیاره! حتی اگه واقعا نتونه رونو نجات بده!


من میگم برو یه کم تو ایفای نقش بچرخ، پستهای خوب بچه های قوی ایفای نقشو بخون! این خیلی کمک می کنه! مثلا پست های بلیز زابینی، یا پست های آنیتا دامبلدور!


راستی....لازم نیست حتما هر کلمه رو یه رنگ متفاوت بکنی. فقط یه رنگشون بکنی کافیه. حتی فونتشو عوض کردن هم ضروری نیست! البته به اختیار خودته ها!


بازم منتظرم....با یه پست باز هم بهتر!


فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1387/9/17 18:02:04
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1387/9/17 18:05:55
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1387/9/17 18:09:45
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/20 22:57:03
[color=FF3300][font=Arial]�
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1387 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ – آرام
در این شبه تیره و تار، در این هوای مه الود می رفت تا مرگ را به خانواده دیگر هدیه کند
می رفت تا ترس و وحشت انها در هنگام دیدنش، ببیند
می رفت تا هنگامی که مشغول شکنجه ی دختره خانوادی از اوازه ضجه های پدر و مادرش لذت ببرد
به سادگی و فقط با یک طلسم که از جوبدستیش رها ساخت تمامه حفاظ های خانه را کنار زد
و به ارامی وارد شد
........


خوب بود....فقط یه چیزی:

تمامه حفاظ درست نیست...درستش اینه که بنویسیم تمام حفاظ! تو عبارت هایی مثل این، یا مثلا شب تیره و تار، دوست خوب، زندگی زیبا نباید اون ه رو بذاریم! یعنی اصلا نباید بشه دوسته خوب! یا زندگیه زیبا!


غیر این...نسبتا خوب بود...تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/18 21:53:29
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ – آرام
هری در کنار دریا مشغول آواز خواندن بود.
دابی آرام آرام به دنبال هری می رفت و بهش می گفت :
چرا امشب اینقدر هوا هیس است .
هری گفت:
نمی دونم ، آخه اون روزی که من و سدریک توی مسابقه می خواستیم برنده بشیم ، ولی ما قصد رفتن به قبرستان را نداشتیم .
نمی دونم چطوری ما رفتیم اونجا که یک دفعه ولردمورت جلوی ما ظاهر شد .
که پیتر چوب دستی اش را از جیبش درآورد و به سدریک شلیک کرد .
وبعد ولردمورت می خواست مرا بکشه ولی من و سدریک از آنجا دور شدیم و مسابقه تمام شد .
که همه از ترس و و حشت داد و فریاد کشیدند ! و گریه می کردند اما :
دامبلدور می خواست مرا از جلوی مرگ رهایم کند که دیگه به اون فکر نکنم .

خواهش می کنم آنرا قبول کنید بعد برم مرحله بعد
متشکرم


سلام...!
خوبی...؟ خوش اومدی به جادوگران!

خب...پستت....به نظر من هنوز جای بهتر شدن خیلی داری! یه کم سعی کنی پستات بهتر از این هم میشه!

مثلا ببین، وقتی یه داستان، یا یه داستان کوتاه مثل این، مینویسی....باید یه سوژه ای هم داشته باشی! مثلا فکر کن ببین وقتی این کلمات داده شده رو می خونی چی به ذهنت میاد....یه کم فکر کن...ممکنه مثلا یه شب تاریک بی ستاره به نظرت بیاد که کسی تو اون کشته میشه! یا اصلا شبی که ماه می درخشه و جونورای شب زی دارن حرکت می کنن.....هرچیزی میشه! فقط بستگی به تو و تخیلت داره!

بذار تخیلت خودش حرکت کنه و خودشبنویسه! اونجوری خیلی قشنگ تر میشه....!

یکی هم....خب از کلمات باید به معنی خودشون استفاده کرد، نه؟ مثلا این جمله رو ببین:

چرا امشب اینقدر هوا هیس است .

خب هیس یه کم اینجا...ناجوره! هیس بودن هوا یعنی چی؟ معمولا هیس رو واسه وقتی بکار می بریم که مثلا می خوایم به یکی بگیم ساکت باش! یا اصلا....برای نشون دادن صدای مار! یا چیزهای دیگه.... اما خب...هیس بودن هوا یه کم بی مفهومه!

یکی هم....ببین، الان اینجا هری آواز می خونه، بعد دابی میاد پیشش میگه امشب چرا هوا اینجوریه، بعدش هری یهو شروع می کنه به تعریف کردن ماجرای سدریک!! خب ماجرای سدریک یه جورایی هیچ ربطی به وضع هوا نداره! باید خب حرفایی که هری می زنه یه کم هم مربوط باشه دیگه!!


یه بار دیگه بنویس، اگه یه کم سعی کنی مطمئنم که خیلی قشنگ می تونی بنویسی! بذار تخیلت هر چی دلش می خواد واسه خودش تصور کنه! تو هم همونو بنویس! مطمئنم که می تونی!



فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/15 23:09:22
[color=FF3300][font=Arial]�
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 11:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ آرام آرام در دل شب قدم بر میداشت. از زمانی که لرد ولدمورت، ارباب مرگ وارد دهکده ی لیتلوینگینگ شده بود تنها چیزی که در دهکده به چشم می خورد، ترس و وحشتی بود که بر دل مردم شهر سایه انداخته بود.
کنار در خانه ایستاد که تا چند دفبفه ی دیگر بدون خانه نشینان همیشگی اش رها میشد. از داخل خانه صدای آواز خواننده ای می آمد، به آرامی و با آرامش مشغول شد: در خانه را با کمک اَبَر چوب دستی اش باز کرد. قبل از اینکه اعضای خانواده متوجه آمدن او شده باشند جسدشان با صدای "هیس" عجیب ارباب مرگ، خوراک نجینی شده بود…



سلام....ممنون، تایید شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دورا تدی تانکس در 1387/9/15 12:11:48
ویرایش شده توسط دورا تدی تانکس در 1387/9/15 12:23:52
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/15 21:46:18
:chomagh:
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1387 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی آرام آرام در قلعه پیش می رفت. می ترسید مبادا یکی از معلم ها یا برادرانش او را ببینند. به طرف دستشویی دختران می رفت. می ترسید شاید اشتباه می کرد شاید تام فقط یک کابوس وحشتناک بود. آواز شب در قلعه طنین می انداخت باید از دست این دفترچه راحت می شد . چرا از اول به برادرش نگفته بود که مقصر همه ی این وقایع خودش است؟ انگار درون یک خلصه فرو رفته بود. انگار نیرو یی مبهم او را وادار به این کار ها می کرد .
-(لوموس) نوک چوبدستی اش روشن شد. هنگام حمل دفترچه گویی مرگ را در دستانش حس می کرد. ولی باید دفترچه را نابود می کرد. ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود. او هری را دوست داشت و ذهنش فقط مشغول به نجات هری بود. به دستتشویی رسید. دفترچه داغ شده بود هیس تاریکی در کنار قلعه آشیانه کرده بود. شمشیر گریفندور را از زیر ردایش بیرون کشید و دفترچه را به دو نیم کرد.
جینی ناتوان تر از همیشه به زمین افتاد.مرگ را در آغوش خود می دید. ولی خوشحال بود با نابود کردن دفترچه هری نجات یافته است.
جینی مرده بود برای یک عشق نافرجام و بی ریا...



سلام
نوشتنت خوبه....فقط یه مشکل کوچولو هست، اونم اینه که نقطه ( . ) یا ویرگول ( ، ) ها رو نذاشتی...اگه بذاری پستت خیلی بهتر میشه و راحت تر هم میشه خوندش...و آدم هم بیشتر جذبش میشه! یه جورایی میتونه نشون دهنده این هم باشه که وقتی پستتو می نوشتی براش ارزش قائل شدی!


اینجا که تایید میشی....اما اگه اینارو توی کارگاه نمایشنامه نویسی و ایفای نقش هم رعایت کنی...خیلی خوب میشه...خوبی،می تونی، میدونم که بهتر هم می تونی بشی!!!


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/15 0:48:43
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ - آرام

شب آرام آرام بر فراز تپه های غول پیکر سایه می افکند.همه چیز بوی ترس و وحشت می داد.انگار درختان هم به امید اینکه مورد حمله قرار نگیرند سکوت کرده بودند.آواز دخترکی با شنل مشکی و بلند که جز چند تار طلایی رنگ از مویش دیده نمیشد آن سکوت مرگبار را شنید.دختر به سرعت از کناره های رود دور شد.انگار به دنبال چیزی میگشت.دستی روی چشمانش را پوشاند و بعد صدایی شنیده شد:"هیس."پس از آن همه جا تیره و تار شد.می دانستم جز مرگ معنی دیگری ندارد.کاش می فهمیدم مشغول چه کاری بود اما زودتر از آنکه بتوان تصور کرد زندگی نه چندان طولانی اش را رها کرد.جواب ارباب را چه بدهم؟!



سلام
قشنگ بود فقط من یه جمله رو نفهمیدم:

آواز دخترکی با شنل مشکی و بلند که جز چند تار طلایی رنگ از مویش دیده نمیشد آن سکوت مرگ بار را شنید.

آواز دخترک سکوت مرگ بار را شنید...؟ یه کم گنگه، جمله ها اگه کوتاه تر باشند و ساده تر، نوشته های قشنگ تری درست می کنن....البته نوشته ات قشنگ بودا، ولی با جمله های کوتاه و مفهوم قشنگ تر میشه!



تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/15 0:41:08
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ – آرام


شب آوازی دل انگیز به وجود می آورد به آرامــی ترس را در وجود همه ، حتی رها شدگان از بند می نهاد . وحشت از مرگ تنها چیزی بود که در کناره های شهر در دل مردم مشغول به کار که به تازگی نور مهتاب را دیده بودند موج می زد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 آذر 1387 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ – آرا

آی مرگ!
هیس! ساکت شو؛ مگه نمی بینی مشغول آراستن شبم!؟! درگیر حس دلهره آور وحشت و ترس...

آی مرگ!
کنار بزن اون مخمل تیره ی آویخته بر نگاهت رو؛ برو و بگذار با آواز غم انگیز اون جغد مرموز و رها, افسرده تر بشم...







چه قشنگ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/9/12 16:29:05
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/12 23:44:36
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/12 23:45:52
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 11 آذر 1387 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ – آرام

با احساسی آکنده از ناتوانی به دیوار سرد و نمناک زندان تکیه داد. وقتی از آزکابان رها شده بود فکر می کرد میتواند مرگ آرامی را برای خود تصور کند، اما حالا دوباره در قفسی سنگی محبوس شده و با تحمل احساس غم و اندوه که دیگر جزئی از وجودش شده بودند به استقبال دلتنگی رفت و به یاد هری افتاد که انگار همان جیمز بود که جوان شده و بار دیگر به زندگی بازگشته...

قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد. زانوهایش بدون هیچ مقاومتی سست شدند و هیکل آن مردی را که دیگر وحشت و ترس و حتی مرگ برایش بی معنا شده بودند را به آرامی از دیوار استوار جدا کرد و به زمین سفت سپرد . در حالی که به جایی نامشخص خیره شده بود و به اتفاقاتی که در جنگل رخ داده بود فکر میکرد، صدایی شبیه آواز موجودی عجیب از فاصله ای نزدیک شنیده شد، سپس صدای به هم خوردن بال هایی قدرتمند و قدم های شتابان چند نفر، ناخودآگاه ایستاد و تمام افکارش را کنار گذاشت و به در زندان خیره شد، ناگهان نوری از پشت در درخشید و در با شدت باز شد، صدای هری را شنید که گفت "سیریوس" ....و از طرفی صدای هرمیون که با حالت اخطار دائما میگفت "هیس" و هری و سیریوس را به عجله وامیداشت. وقتی هر سه روی آن پرنده چالاک و با ابهت نشستند و از فراز آسمان صاف شب از برج زندان دور شندند سیریوس از ته دل میخندید و به این فکر میکرد که ممکن است از این همه خوشی بمیرد...حداقل مرگ آرامی خواهد بود ....و با این فکر دوباره شروع به خندیدن کرد.


شما که قبلا تایید شده بودی....اینو به عنوان یه پست دل بخواهی می بینم.....

قشنگ بودش...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/12 23:24:59
[b][size=medium][color=33
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 11 آذر 1387 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ - آرام

دست هایشان را درهم گره کرده بودند و در ایستگاه قطار منتظر بودند. پسرک آوازی را شروع کرد. دختر کوچولو به برادرش گفت: هیس. آروم حرف بزن. می خوای از ترس بمیرم ؟

پسرک که وحشت مرگ را می شناخت، رو به خواهرش کرد: من یه بار مردم و نمیخوام ذهنمو بهش مشغول کنم. بیا کنار هم بمونیم و آواز بخونیم. شب آواز خوندن باعث میشه از ترسمون رها بشیم . اونوقت قطار ارواح که میاد، لوکوموتیوران ما رو می بینه و سوارمون می کنه.

خواهرش حرفی برای مخالفت نداشت.


تایید شد..!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/9/12 23:22:19