ها...خب..این پست به روش جذاب نویسیه..کلا همه چی هست...(طبیعی نیست)..در هر صورت گل های من، عزیزان من برای -17 ممنوعه!

از ادامه پست لارتن
سوژه: ولدمورت عاشق می شود!
لارتن و باقی بر و بچ هم به طرف کافه سه دسته جارو حرکت کردن. در حالیکه به کافه نزدیک می شدند، لارتن ازبین جمعیت خود را کنار کشید و جلوی مغازه ای در کنار کافه ایستاد:
- اخ...تف...
آب دهن مبارک خویش را کف دستان مالید و سپس بر موی خویش کشید و مشغول صاف و صوف نمودن شاخ های موهای پرتقالیش در شیشه ویترین مغازه ای متروک و بسته شد. دائما خود را کج می کرد تا پشت سرش را ببیند، یکدفعه دست ازصاف کاری کله مبارک کشید...، با چشمان گرد کرده و قیافه ای پر ازتعجب به جعبه سبز رنگی در پشت ویترین خیره شد...
- وای...چی میبینم...معجون عشق !..یوها...ایول..لارتن بلاخره داری زن میگیری..بزرگ شدی ها جیگر..

و با لذت لپ های خود را می کشید و با خوشحالی به جعبه نگاه می کرد:
یکی از ساحره ها یکدفعه کنارش ظاهر شد و با متعجب به لارتن خیره شد، سپس گفت:
- اهم..لارتن..چی می بینی..اینجا که بسته است..هییم؟ نمیایی کافه..؟

- ها...هیچی...داشتم موهامو تو شیشه مرتب می کردم...
ساحره با تعجب دو چندان پرسید:
- من تو رو میشناسم..دروغ نگو شیطون...مثلا قراره زنت بشم...

لارتن: تو..؟؟ هه...هوووو...هیییی...سطل داری..حیفه زمین خداست..آستینت هم بد نیست...

ساحره با خشم سیلی محکمی بر صورت لارتن زد و با قیافه ای خشمگین دور شد...

- پر رو..منو زدی؟؟ باباتم میزنم...ایییش...

سپس با لبخند دوباره به جعبه نگاه کرد فرصت را غنیمت شمرد، خیابون خلوت بود، پرنده پر نمیزد، محکم با مشتش شیشه را شکاند، سریع به داخل ویترین پرید و جعبه رو برداشت، درب روی آن را باز کرد و شیشه کوچک معجون را در جیب شلوارش قرار داد...یکدفعه چرخید که با سرعت فرار کند، اما در مقابل صورتش با فاصله 1 و نیم میلی متر با نوک دماغ ولدمورت روبه رو شد، سپس لبخند موذیانه وی و پشت سرش مرگخواران، که کر کر می خندیدند. لارتن به شدت عرق می ریخت، به زورلبخندی مصنوعی زد و با صدایی گرفته و نازک گفت:
- اهم..خب..پیش میاد...دوئل همینارو داره دیگه...

ولدمورت که ازبینی مبارک فرو رفته اش کمی اجزای داخلی بینی آویزان بود، با صدای "فیسسس" آن ها رو با صورت لارتن چسباند و با خنده گفت:
- خب..آره...فعلا از املاح معدنی بینی من بچش...خب چشیدی...خوبه...بیا بریم...

سپس یقیه لارتن را گرفت و او را محکم به سمت وسط خیابان پرتاب کرد:
لارتن:

ولدمورت چوبدستی اش را در هوا تکان داد، یکدفعه چوب پهن 3 متری پشت سر لارتن از زمین به بالا روییده شد، سپس انگشتش را سوی لارتن نشانه رفت، لارتن که هنوز بر اثر پرتاب گیج شد با چند رشته طناب کلفت به چوب بسته شد...
ولدمورت با سرعت خود را به کنارلارتن رساند و دنبالش مرگخواران وی آمدند.
ولدمورت قصد داشت چیزی بگویداما چشمش به سر شیشه معجون افتاد که از جیب لارتن بیرون زده بود، با کنجکاوی شیشه را از جیب شلوار لارتن گیج بیرون کشید، سر شیشه را باز کرد و به عقب پرت کرد، معجون قرمز رنگ را تا ته نوشید و شیشه را محکم تو صورت لارتن کوبید، چشمانش چرخید:
ولدمورت: اووووو..چه خانم با شخصیتی..لارتن خانم...با من ازدواج مکنننده..؟؟هیییین؟؟

ملت از کافه بیرون ریختند:

از میان جمعیت حاضر در کنار خیابون صدای فریاد ساکت شنیده شد....
ادامه دارد...( اگه افتخار بدن محفلی ها)

سوژه با سوژه پست قبل خوب در هم آمیخته شده بود
بعضی تکه های طنزت جالب بود که خنده رو بر لب ها مینشوند.
پستت دارای شکلک زیادی بود که این چیز خوبی نیست. سعی کن در پست ها از هر چی به صورت متعادل استفاده کنی.
یه سری قسمت های پستت باید بیشتر روش کار میشد. مثلا قسمتی که ولدمورت شیشه رو دید خیلی شانسی بود.
سوژه از نظر من جای کار بیشتری داشت و میتونستی سوژه های بهتری رو پیدا کنی.
آخر پستت هم هیجان خوبی نداشت.
اما با توجه به اینکه تو محفل تازه کاری پست خوبی بود
3 از 5 به همراه یه B در کل 7 امتیاز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

به طرف ساحره ها رفت. ساحره ها هم به حالت
و
ازش استقبال کردن که.....
به طرف جاروش رفت و با همون حالت گفت: بعدا حالتو می گیرم!



!
!!
!

حالا ما رو ميترسوني؟؟؟

