جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1385 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
فعلا بریم توی حیاط تا بهتون چند تا طلسم کاربردی یاد بدم . مثل نوکیوس تو شکمیوس و شپلخیوس و جریوس .........
سه جوان به دنبال هدویگ راه افتادند و با عبور از دری، وارد حیاطی شدند که در وسطش دو درخت سر از خاک بیرون آورده بودند.هدویگ به سمت گوشه ی حیاط حرکت کرد و در کنار باغچه ای کوچک توقف کرد.
طلسم اولی که قراره به شما آموزش بدم طلسم- جریوسه-.مارکوس جان!، چوبدستی رو به سمت استر بگیر و واژه ی- جریوس- رو با شماره ی 3 فریاد بزن
استرجس:
هدویگ:1.2.3
مارکوس چوبدستی رو بالا میاره و فریاد میزنه....جریو....
ناگهان ندای فیش فیش عظیم از روی درخت، سکوت رو میشکنه و ماری که در حال خزیدن بر شاخه ی فوقانیست به سالازار تغییر شکل میده
سالازار:هی هدویگ.دیس طلسم ایز خیلی بیناموس اند آی وانت تو شپلخ یو.

salazar:hey hedwig.this telesm is kheyli binamoos and I want to
shapalakh you

هدویگ:میتینگیوس آخریوس
و سالازار به آخرین میتینگی که در آن حضور داشته برمیگرده.
هدویگ:همان طور که دیدید این طلسم از جمله طلسم های بیناموسیه و قطعا یک مدیر قدیمی با آن برخورد میکنه.البته من معنی اون رو فراموش کرده بودم.طلسم بعدی که قراره با هم تمرین کنیم،-شپلخیوسه- و بیشتر برای بستن شناسه های ارزشی مورد استفاده قرار میگیره.در به کاربردن این طلسم باید بسیار دقت کرد.اگر شما طرز کار با منوی مدیریت را بلد نباشید،ممکنه با این طلسم دچار مشکل بشید.مثلا ممکنه بجای بلاک کردن یک کاربر،اون رو حذف شناسه کنید و یا اون رو از ایفای نقش اخراج کنید.حالا هردو ،چوبددستی رو به سمت من بگیرید و بگید:شپلخیوس
استرجس و مارکوس با همدیگه فریاد میزنند:شپلخیوس و نور سفیدی از انتهای چوبدستیشان خارج میشه.
هدویگ نیز با صدای بلند میگه حزبیوس وبا فرستادن نور سیاهرنگ،از خودش دفاع میکنه.
هدویگ:تنها روش دفاع کردن از خودتون در مقابل این طلسم،یادگیری ورد حزبیوسه.این طلسم توسط اجداد تانکیان و در روزگار آواز اولین ققنوس اختراع شده.البته هنوز مشخص نیست که کاربرد اولیش چی بوده!چون اون زمان ها هنوز مدیر و منوی مدیریت و درنتیجه شپلخ بازی وجود نداشته....
ناگهان گرمای هوا دو چندان شده و زمین زیر پای آن ها لرزیدن را آغاز مینماید.از درختان موجود در حیاط، دود به هوا میرود تو گویی ریشه ی آن ها در حال سوختن است.ابرهای موجود در آسمان به شکل حروف فارسی شکل میگیرند و دو حرف ز را در کنار هم نشان میدهند.
زذ
بار دیگر ندای آسمانی اوج میگیرد:هان ای جغد که در ملاعام از مدیریت انتقاد میکنی،اگاه باش که مدیریت بود، آن زمان که کاربری برای زیستن وجود نداشت.و ای شمایان که در جهل فرورفته اید،آگاه باشید که فوران نزدیک است.
هدویگ.......


بهراسید از فوران عله زن ذلیل !!!!!
عالی بود آرشام ... عالی !

5 از 5(منظور اون 5 از 5 ساحره ها نیستا !)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1385/9/24 20:35:20
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/9/24 20:48:57
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1385 10:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سه نفر از اعضای ارتش روبروی سه تن از محفلی های برجسته ایستاده بودن و داشتن اونا رو تماشا می کردن .
پس از چند لحظه سکوت ، هدویگ و استرجس و مری(دانوس) به همدیگه نگاهی از سر تعجب انداختن :
هدویگ : چرا واستادین ؟
مارکوس : خب چی کار کنیم ؟
ریموس : راست می گه چی کار کنیم ؟
الستور : آهان من فهمیدم .
مودی چوب دستیشو در آورد و گفت :
- آواداکداورا !

نوک چوب دستیش جرقه سبز رنگ کوچیکی زد . سرشو بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت . ریموس زیر مبل قایم شده بود . مارکوس هم پشت پرده مادر سیریوس قایم شده بود . سه تا محفلی هم روبروشون روی زمین ولو شده بودن و از درد شکمشونو می گرفتن . صدای قهقهه های بلند استرجس شنیده می شد !!

بعد از چند لحظه هدویگ از بالاخره خودشونو کنترل کردن و دوباره بلند شدن . هدویگ به هوا بلند شد و روی شونه استرجس نشست و گفت :
- اهم اهم ... شوخی بسه ... نیشتو ببند ریموس ! ... خب ... برای شروع ، شما فرض کنید که یه مرگخوار روبروتون ایستاده . چی کار می کنید ؟

در کسری از ثانیه ، ریموس دوباره زیر مبل بود و مارکوس هم پشت پرده قایم شده بود . و الستور هم روی زمین دراز کشیده بود و دستاش رو روی سرش گرفته بود !

با فریاد بلند استرجس هر سه به سر جاشون برگشتن .
استرجس : این چه وضعیه ؟ ... شما باید مبارزه کنید نه اینکه فرار کنید !
در همین حین که هدویگ صحبت می کرد ، مری(دانوس) چوب دستیشو به آرومی تکون داد و تصویری از بلاتریکس لسترنج جلوی استرجس ظاهر شد .
تصویر بلا قهقهه ای شیطانی زد .
استرجس با دیدن اون روی زمین زانو زد و گفت :
- غلط کردم ... جون مادرت به من رحم کن !
مری(دانوس) :
هدویگ تصویر رو غیب کرد و رو به استرجس گفت :
- ببینید ... این یه نمونه از محفلی های مفت خوره که با پارتی بازی اومده بالا !!!! ... شما یاد بگیرید که مثل این نباشید !
فعلا بریم توی حیاط تا بهتون چند تا طلسم کاربردی یاد بدم . مثل نوکیوس تو شکمیوس و شپلخیوس و جریوس .........

=======

در اینجا ، سوژه مهم نیست ... همانند یک سفید اصیل بنویسد ! ... همین !
می تونید سوژه رو هر وقت لازم دیدید عوض کنید ... ولی من پستی که نامناسب باشه رو سریع پاک می کنم ... پس روی پستاتون دقت لازم رو داشته باشید !!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آذر 1385 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
همون طور که هدویگ اجازه داد من موضوع جدیدی رو شروع کردم....
_____________________________________________________

شب و روز در حال سپری شدن بودند اما کسی از ان خبر نداشت... هر جادوگری به فکر کارهایی که باید در طول روز انجام می داد فکر می کرد و به قول مشنگا از دنیا بی خبر بود.....
در این دنیای پهناور در گوشه ای از نقشه که برای مشنگا پنهان و برای جادوگران پیدا بود، هدویگ در حال فرمان دادن به اعضای محفل بود....
- تو برو اون قسمت... تو هم برو اونجا که اون ارتشی ها هستن... تو بیا اینجا... نه این جا که این پسره وایستاده....
اون پسره همون مارکوس بودش که تازه عضو ارتش شده بود و می خواست اموزش های لازم برای مبارزه با مرگخواران را ببیند....
او در حال حاضر در خانه ی کوچکی بود که حیاط بزرگی داشت که در هر گوشه ای از ان تعدادی از افراد محفل دور دو ، سه نفر از اعضای ارتش جمع شده بودند و به انان اموزش می دادند.....
حیاط مربع شکلی بود که در وسط ان دو درخت با فاصله از هم قرار داشت و در چهار گوشه ی ان حیاط نیز باغچه های کوچکی قرار داشت....
مارکوس وقتی نگاهی به حیاط انداخت از منظره ی ان خوشش امد و ارام ارام به سمت حیاط پیش رفت... در مقابلش چند پله بود که به سمت پایین می رفتند و به حیاط می رسیدند.....
مارکوس پایش را بر روی اولین پله که گاذاشت صدایی از پشت او را صدا زد....
- هوییییییی..... کجا میری.... نجیر سنگ؟... بابا صبور باش.... هنوز بزرگ ترت نیومده داری میری.....
مارکوس نگاهی به سر تا پای ان جادوگری که در مقابلش ایستاده بود انداخت و با تعجب به او نگاه کرد....
- نمنه!!!.... تورک سن؟.... شما کی باشین؟
- واااا... ادای منو در میاری..... من استرجس پادمور ، معاون هدویگ هستم.... و شما هم فکر کنم مارکوس فلینت ف عضو تازه وارد هستید...
مارکوس اب دهنش رو قورت داد و با سر جواب مثبت داد..... اما پادمور دیگر توجه ای به او نکرد و به سمت خانه ی کوچک رفت.....
مارکوس از این که سوتی داده بود ، دو سه تا زد تو سر خودش ولی تا دید که چند تا محفلی به سمت می امدند دست از این کار برداشت....
ان ها سه نفر بودند که شاد و خندون به سمت مارکوس می امدند.....
وقتی کاملا به مارکوس نزدیک شدند یکی از ان ها به اون یکی گفت:
- مری جون... ما باید به این درس بدیم....
- چند بار بهت بگم به من نگو مری... من م ر ی د ا ن و س هستم
سپس از پشت ان ها صدای دو نفر دیگر امد که ان ها را صدا می زدند...
- اقا ببخشید... هدویگ گفته شما باید به ما اموزش بدین ..... درسته؟....
- بله بیاین این گوشه....
سپس شش نفری به گوشه ای از حیات رفتند...
_____________________________________________________
اگه کوتاه هستش ببخشید چون من تازگی از استادان عزیز یاد گرفتم که کوتاه نوشتن بهتر از طومار نوشتن هستش..... چون هم از خاک خوردن تاپیک جلوگیری می کنه هم موضوع قشنگ تر میشه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 6 آبان 1385 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- منو تنها نذارين ! من مي ترسم ..
تامبالي در حالي كه اشك مي ريخت ، به رداي ولدي مي چِسبه ؛
- قبول دارم پدر خوبي نبودي ، ولي مي توني جبران كني !!
در همين لحظه ورونيكا با سبد حصيري بزرگي كه در دست داشت ، وارد مي شه ؛
- بيا عزيزم ، برات قرمه سبزي درست كردم !!
تامبالي : !
ولدي : چشاتو از حدقه در ميارم ، بي حيا ..
تامبالي از ترس چهار دست و پا خودش رو به ورونيكا مي رسونه ؛
- من مطمئنم كه مامان ورونيكا مي تونه كمبود تو رو برام پر كنه !!
ولدي : !

" اين حموم محاصره و ضد هر گونه آپارات شده ، لطفا چوب دستي هاتونو بندازين زمين و با پاي خودتون بياين بيرون ، من خيلي باحالم . "
تامبالي از خوشحالي جيغ مي كشه ؛
- مامان دامبلـــــــــــــــم !!
ولدي به سمت مرگخوارا بر مي گرده ؛
- يه مرگ شرافتمندانه بهتر از تسليم شدن به يه سري بچه محفليه ، خودتونو آماده ي مرگ كنيد .
اين رو مي گه و تامبالي رو از گوشه ي رداي ورونيكا مي قاپه !
- اگه مي خواين تامبالي سالم بمونه ، بدون كوچكترين حركت اضافي ، خودتونو تسليم كنيد .
دامبلدور اشكاش رو با گوشه ي رداش پاك مي كنه ؛
- بذارين صداشو بشنوم !!
- ماا..ماا..ن ! منو از دست اين آقاهه نجات بده !!
- الهي مادر فدات شه ، الآن ميام .
دامبلدور كه از خود بيخود شده بوده ، با سر مي پره تو حموم و بقيه به دنبالش ، ولدي هول مي شه و تامبالي رو مي اندازه .
اون هم چهار دست و پا بين جنازه هاي مرگخوار ها و محفلي هاي كه هر لحظه روي زمين ولو مي شدند ، پرسه مي زنه !!
- چوب دستيتو بنداز زمين ولدي !
ولدي سنگيني چوب دستي اي رو روي كمرش احساس مي كنه !
اولين كسي كه دم دستش بوده رو به سمت خودش مي كشه و چوب دستيش رو روي شقيقه اش مي ذاره !!
- اگه منو بكشي ، اين رو مي كشم دامبلدور .
- برات متاسفم كه حاضري عشقت رو بكشي ولدي !
ولدي با تعجب به گروگانش نگاه مي كنه ؛
- ورونيكا ؟!!
ولي براي اين كه جلوي دامبل كم نياره ، آزادش نمي كنه .
- من ؟ عشق ؟‌ من اين عشق رو به راحتي مي كُشم !
صداي سوت از جنازه هاي مرگخوارا بلند مي شه ؛
- ايول ارباب ، ايــــــــــــــــول !!
- آوداكداو..
- نــــــــــــــــــــــــــــه !!
تامبالي كه مشغول رد شدن از بغل پاي ولدي بود ، با ديدن اين صحنه پاشو رو گاز مي گيره و مانع اين كار مي شه ..
تامبالي رو به ورونيكا : !
ورونيكا سبد حصيري قرمه سبزي رو مي كوبه تو صورت ولدي! و به همراه بقيه كه به صورت مداوم مشغول هو كردن ولدي بودند ، اونجا رو ترك مي كنه ..

چند روز بعد ولدي كارت پستالي دريافت مي كنه :

اين عكس ِ من و تامبالي تو جزاير هاواييه ، برات متاسفم كه لياقت عشق منو نداشتي ! حالا مي فهمم كه تامبالي رو به تو ترجيح مي دم ، احضاريه ي دادگاه طلاق پيوست اين كارت پستاله ! ديگه رو من چوب دستي مي كشي بوقي ؟‌ شرم بر تو !! هر چي سرت بياد حقته ، مي دم داداشام حسابتو برسن ..!
ورونيكا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 5 آبان 1385 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
"پاق"
ملت از جا پريدن و رنگ از صورتشون پريد.جسيكا در حالي كه ريسه مي رفت گفت: چقدر شما جو گيريد...بابا در نوشابمو باز كردم.
ملت به طرف جسيكا برگشتن و: حالا ما رو ميترسوني؟؟؟
جسيكا خودش را جمع و جور ميكنه و براي اينكه روحيه بچه ها رو عوض كنه همه رو نوشابه مهمون ميكنه. محفليها داشتن نوشابه ميخوردن و ميخنديدن كه دوباره يك صداي بلندي ميشنوند: "پاق"
بچه ها با خونسردي تمام روشونو به طرف جسيكا ميكنن: خيلي بيمزه شدي تازگيها...بس كن ديگه.
جسيكا كه رنگ به چهره نداشت به روبروش اشاره كرد: م...م...
مرگخوارا و ولدي كچل پشتشونو كرده بودن به اونا و داشتن وارد حموم ميشدن. بچه ها كه خشكشون زده بود در يك حركت جيم ميشن و ميرن تو مغازه قايم ميشن. از قضا دامبل، تامبالي رو جا ميذاره و اصلآ هم حواسش نيست.
تامبلي كه ديده بود وقتي فايرنز به سمت مغازه ميدويد يك 25 سيكلي از تو جيبش افتاده بود.(سنتائور هم مگه جيب داره؟؟)خوشحال رو زمين شيرجه ميره و پولو برميداره. يك نگا به اطرافش ميندازه و چون بابا دامبل رو نميبينه. شروع ميكنه به جيغ و داد و به هواي اينكه بابا دامبل رفته تو حموم، وارد حموم ميشه. يك نگاه به اينور و اونور ميندازه و اثري از دامبل و يا هيچ محفلي اي نميبينه. همونجور كه داشت هاي هاي گريه ميكرد، به طرف يك آقاهه ميره و شنلش رو تكون ميده: آ...آقا...آقا بابامو نديدي؟؟؟
ولدي كه اعصابش خورد بود كه فايرنز از حموم رفته بود، برميگرده و يك كشيده ميزنه تو گوش تامبالي.
-: بچه اينقدر ور نزن.
كله تامبالي ميخوره به ديوار و بيهوش ميفته رو زمين. ولدي يك نگاه بهش ميندازه و مرگخوارا رو صدا ميكنه كه برگردن برن. مرگخوارا جمع ميشن و ميخوان آپارات كنن كه يهو دم باريك ميگه: اِ...اين چقدر شبيه بچه دامبل است....آره تامبالي خودمون است. چرا از سرش خون مياد؟؟
ولدي يك نگاه به بچه ميكنه و ميگه: برو بابا...مغزت پاره سنگ برداشته. بچه دامبل اينجا چيكار ميكنه؟؟؟بريم.

............................................

دارن كه پشت پيشخوان قايم شده بود متفكرانه ميگه: ما چرا الان قايم شديم؟؟؟مگه نميخواستيم حساب مرگخوارا رو برسيم.
مري: نه بابا ولش كن. مثلآ اومديم تعطيلات ها. اوا...چرا اينجوري شدي دامبلدور؟؟؟
دامبل: $$$ تام...تامبالــــــــــــــــي....
دامبل اينطرف و اونطرفش رو نگاه ميكنه و از مغازه ميپره بيرون: نيست...نيست...يك روز خواستم از اين بچه نگهداري كنم...
محفليها يكي يكي از تو مغازه اومدن بيرون و دنبال سر دامبل رفتن تو حموم، تا شايد تامبالي رو پيدا كنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1385/8/5 19:58:31
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 5 آبان 1385 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت حمله کردن به یخچالا
دامبلدور یه کلانش از زیر رداش درآورد و رگبار بست به همه. عربا هم چوبدستیاشون رو کشیدن و پشت سر هم طلسم میفرستادن. یه مرتبه دامبلدور متوجه یه چیز عجیبی شد.
- ملت یه چیزی اینجا عجیبه
- چی؟
- دو تا گربه سیاه دیدم که عین هم بودن و از یه جا رد شدن.
جسیکا: بابا کوتاه بیا مگه فیلم ماتریکسه آخه؟
- نه این نبود انگار یه چیز دیگه بود. اصلا چرا "کورن" دشداشه پوشیده و داره به ما حمله میکنه؟
- ببینم خود تو چرا کلانش کشیدی آخه؟ پس چوب جادوت کوبابایی؟
- این که چیز عجیبی نیست رول که طنز باشه همه چی ممکنه
کورن یه ورد "جابجاییوس دَُرُستیوس" خوند و کلانشا رفت دست عربا و چوبای جادو اومد دست محفلیا

-------------------------------------------
بسیار دور تر از آنجا کنار پالایشگاه آبادان:

ولدمورت و سیاها داشتن اونجا حموم آفتاب میگرفتن. کله ولدی کچل تو آفتاب حسابی برق میزد. دمباریک سرش رو خاروند و گفت:
- اون فایرنز نره خر تو حموم چیکار میکرد؟
- شانس ماست دیگه، یه روز کشت و کشتار و آواداکداورا رو گذاشتیم کنار بیایم تعطیلات یه جایی که کسی نشناسمون یه هو اون سانتور عوضی ظاهر شد، کیفمون رو ضایع کرد.
دمباریک دست شفافش رو که ولدمورت براش درست کرده بود رو سر ولدی کشید و گفت:
- غصه نخور ارباب الان خودم پا میشم برات بندری میرقسم و **** میکنم که حض کنی
- باز تو جو آبادان گرفتت چاخان کردی؟ بدم لوسیوس دور سرش بچرخونت پرتت کنه تو دهن کوسه. حیف از این دست که برات ساختم.
ولدی که میخواست بحث رو عوض کنه به لوسیوس گفت:
- راستی این پالایشگاه رو مشنگا چند سال زحمت کشیدن تا ساختنش؟
- ولک این از کجا اومد؟ اون وقت که ما اومدیم نبودش ها.
ولدمورت کفرش در اومد و لوسیوس رو انداخت جلو نجینی. نجینی که فقط ولدمورت صداشو میشنید عینک ریبونش رو بالا زد و گفت:
- این که مزه آب هم نمیده، اقلا دمباریک رو موش میکردی میدادی، یه فانتایی سون آپی، کانادا درایی چیزی هم کنارش میدادی.
ولدمورت که کارد میزدی خونش در نمیومد، پا شد و شنلش رو -که رو زمین پهن کرده بود روش خوابیده بود- تکوند و تنش کرد، بعد با چند تا ورد کریشیو بقیه رو هم از جا پروند و گفت:
- دیگه فایده نداره، تعطیلاتم رو خراب کردین رفت پی کارش، حالا پاشین بیریم یه درحمومی برا اون فایرنز بگیریم که تو تاریخ ثبت کنن، میگیرم با کاراته هشتصد و سی و هفت تیکش میکنم میندازم جلو حوض خونمون جلو نهنگه "موبیدیک".

------------------------------------------
دم در و داخل حموم:
محفلیا نشسته بودن خودشون رو باد میزدن و واسه همدیگه لاف میزدن که چطوری عربا رو فراری دادن. فایرنز داشت ادای جفتک زدن و تو هوا پریدن و تیر اندازی با کمان رو نشون میداد. تامبالی هم مرتب از دامبلدور میخواست که یه سکه 25 سیکلی بده بره سواری کنه. بقیه هم دو تا دو تا با هم خلوت (از نوع معلوم الحالش) کرده بودن که یه مرتبه یه صدای پاق بلند شنیدن ............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/5 14:47:54
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1385 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ََقبل از اینکه دامبلدور بتونه جواب بده یه مینی بوس دم در می ایسته و یه مشت یخچال فریزر ازش میریزه بیرون...
کورن اسمیت که یه دشداشه با عبا پوشیده بود و ظاهرا شیخشون بود میاد جلو
جن زیر لبی میگه:ها ولیک ای عربا ریختن...
کورن: ها اشلونک (چطوری)
جن: ولیک باز چی میخوای با ای یخچال فریزرات اومدی اینجا؟
کورن: ولیک خودت فش(فحش) میندازی کل قبیلمو میارم روت ها ( میارم برات) فش الکی ننداز!
دامبلدور: آقا شما چی میگی برو بزار ما به کارمون برسیم
کورن: ما شوفته کوفته روفته؟!! چی میگی؟ ولیک مگه خودش دعوا داری؟
دامبلدور: این یارو چی میگه؟
جن: کا عصبی نشو اینا عادتشونه ای جور میرن رو اعصاب آدم با ای بحث نکن ای خطرناک ها اینا از سیصد سال پیش که آبادان پایتخت بود با مو سر لجن او موقع به آبادان میگفتن نصف جهان حالا نبین ای طور شده ها...
کورن: ولیک خودش بحث عوض نکن اون موقع خودش نمی دونستی( طریقه حرف زدن عربا همینجوریه) یا خودت میاریش یا خودش میاره(خودش میاد)
جن: کی؟مو؟
کورن: ولیک خودت فش میندازی خودش نمیاری؟
دامبلدور که از بحث این دو تا کفری شده بود میره با ملت یه گوشه میشینه
جن: تو کیو میگی؟ مونو یا اونو؟
کورن: او گلیدی که خودش نمی دونم کجا رفته؟
جن:مو گلیدی نمی شناسم برو خونتون عمو...
کورن: جاسم ، عبود تأل (بیا)
جن: ولیک مو همتونو حریفما بیخودی تهدید نکن
کورن: به تیز بر مرلین قسم یا میاریش یا به جاسم میگم بیاد روت...
جنه یه دفعه عصبانی میشه یه مشت میکوبه تو صورت عربه...کل مینی بوس عربا میان واسه جنه
جنه: ها بچه ها بیاین کمک چند نفر به یه نفر کا
دامبلدور به ملت محفلی ها دستور میده که برن برای کمک جنه و همه ی ملت محفلی میرن وسط دعوا

اخطار : این پست ها باید در راستای داستان ماموریت محفل باشن ... اگه پستی ببینم که داستانو منحرف کنه ، بی شک پاکش می کنم ! ... سوژه کلی در تاپیک جلسات محرمانه محفل توسط استرجس بیان شده ... و واقعا خوشحالم که افراد بی طرفی هم توی ماموریت های محفل شرکت می کنن !

در ضمن اعضای این ماموریت دقت کنن این ماموریت چون دیر شروع شد ، دو روز وقت اضافه خواهد داشت و تا یکشنبه شب باید به پایان برسه ... و سرگروهی رو هم خودم به جای جسیکا به عهده گرفتم .
موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/8/4 14:33:50
ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/8/4 14:41:15
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/8/4 15:56:17
[b][size=medium][color=336600][font=Arial]ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد.دریغا که نمی دانیم هم چنان که در انتظار او به سر می بریم ، به کدام درگاه
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1385 04:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت: پچ پچ پچ پچ!
هم همه ای بین ملتی که با دامبل امدن می یفته
دامبلدرو: (در حال فکر کردن!)

جن حمومی: ملت لطفا ساکت باشین هنو موونده حرفام!گفتین داداشمو نمی شناسین!سی اینا!از دنیا عقبین!خو داشتم می گفتم آقا این داداشمو هی دم دیقه تلفن می زد که بیا باهم یک کتاب چاپ کنیم دنیاوو بگیریم!پولدار شیم تا هرچی خواستی عینک ریبون بتونی سی خودت بخری!مونم هی وسوسه می شدم برم اوره آب عشق و صفا!

دامبلدرو: اسم دورنی گیلدی رو آوردی!

جنو: بابو بشین!بزار حرفمو تموم کنم!تو هی بگو گیلدی!اصن دعععععوا داری زنگ آخر جمعیه!*(غلیظ بخونین!)

دامبلدرو: قربونت تو ادامه بده!

جنو: خب جونم برات بگه یکدفعه یک شبی به سروم زد برم یک گشتی به ای همسایه های آبادان بزنم!ببینم دنیا دست کیه!اول خواستم برم عراق گفتم نه اوجا جنگه منم جونومو دوست دارم بی خیالش شدم!یکدفعه ای یک شب که نقشه رو نگا می کردم چشمم به یک کشور عقابی شکل افتاد!دیدم بد نی برم اوجا!آخه فک و فامیلامم اوجا بودن!دم سحری زدم بیرون رفتم طرف کویت!اوجا که رسیدم یکدفعه یک دختری دیدم عاشقش شدم!آقا رفتوم برای طرح دوستی واس این دختره!تا منو دید درجا خوشکش زد و رنگش زرد شد و افتاد و غش کرد! اسمش چی بو... بزا فکر کنوم!آها فلور اسمش بو!خیلی خوشگل بو!آخ که ماجرایی شد!ها راستی اوجا اسم این گیل ...گیلدو...گیلدی هم شنفتم!

دامبلدور:

جنو: راسی ای قیافه ات ماله او وره آبه!جیدیدی!*

******************************************
این تیکه ی دعوا داری زنگ آخر جمعیه!یک تکیه است بین بچه های راهنمایی پسرونه افتاده!همشم این عرب اهوازیا می گن گفتم بد نیست بنویسم
جمعیه هم یک سوپر مارکت بزرگه دولتیه عربا می گن جمعیه

جیدیده هم این عرب اهوازیا می گن کلا مدل حرف زدنشون اینجوره

حالا برین خوش باشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاكور در 1385/8/4 5:04:20
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1385 01:47
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
جونوم براتون بگه... يه روز مٌ با چن تا از بروبچ داشتيم تو سواحل كاليفرنيا قدم ميزديم.....

پوپ! (يه ابر تو حموم 1 متر در 1 متر ظاهر ميشود و ملت آماده ميشوند كه فيلم سينمايي كه قرار است پخش شود را تماشا كنن!!!

تو اين سواحل كاليفرنيا كه داشتُم قدم مي زدُم.. يه دفه چيشام افتاد به يه همولاتي،... اسمش نميدونوم چه بود. كورن؟ پاپ كورن؟ اسميت؟ اگر اشتباه نكرده باشٌم اليگتر بود. گفتم آقا اي چه رسمشه! من ميخوام جادوگر شم.. به نظرت چه بكنم؟ اون هم يه راهي سي مو نشون داد كه تا عُمر دارُم غلومشوم! البته يادتون نره كه در ازاي اي كارش بهش خوانندگي ياد دادُم و اسمشو گذاشتُم دي جي اليگيتورررر... خلاصه چارتا نوارشم برداشتُم كاآ رفتُم جايي كه نشونُم داده بود.
جايي كه او ميگفت نزديك آبادان بود. اول فكر كردم پاريس رو ميگه.. اما بعد ديدم نه! منظورش بوشهر بوده... رفتُم و رفتُم و رفتُم تا رسيدُم به دِريا! لب درياي بوشهر يه پيرمرد پخمه اي ديدُم كه همچي چيشاش بسته بود داشت زمزمه مي كرد. گفتم آمو چه ميكني؟ گفت دارُم يوگا ميرُم... گفتُم يوگا چنن؟ گفت صداته ببُر. ميخوام از طريق يوگا درماني فشار ناشي از پرخوري رو كاهش بدم. راستياتش چون زير دكترا حرف ميزد من نفهميدم چه گفت! پيشش نشستم و گفتم مُ شاگردت ميشُم. اويم گفت كه حاضره منو تبديل كنه به جن! يه جن آباداني!!!

پوپ (ابر تخيلي مرلين را نشان ميداد كه روي يك مبل چرمي نشسته بود و به جن آباداني دستور ميداد كه تندتر كار ساختن دستشويي عمومي بوشهر سيتي را به پايان برساند و به همين دليل بود كه جن آباداني بلافاصله پوپ را زد!)

ملت همچنان غرق زندگي جالب و هيجان انگيز جن آباداني بودند. او نيز كه يك مشت گوش مجاني گير آورده بود ادامه داد:

- آره خلاصه مو شدم جن! يه جن خفني شده بودوم كه بيا و ببين.. با يه بشكن هر مدل عينك ريبني كه ميخواستُم حاضر بود! هر جاي دنيا كه قبل از جن شدن هزار بار رفته بودُم حالا بدون نياز به هواپيماي خصوصيم ميتونستم برم.. شما كه تا حالا دبي نرفتين؟‌رفتين؟؟ نه! فقط مو رفتُم! كاكام تو انگليس خيلي بهم پيغوم پسغوم ميداد كه بيو كارت دارُم.. گفتُم چه كارُم داري؟؟ گفت ميخوام كمكم كني يه كتاب چاپ كنُم.... داداشمو كه ميشناسين نه؟

دامبلدور:‌ تو چقدر شبيه گيلدي خودموني؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در 1385/8/4 2:02:24
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1385 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
فایرنز صاف آپارات کرد تو بغل حمومی
فایرنز:
حمومی: پاشو برو مرتیکه الاغ
فایرنز سوت زنان رفت پیش دامبلدور
دامبلدور: پس کوشن این سیاها که میگفتی؟
- من نمیدونم همینجاها بودن شاید در رفتن
فایرنز که دید آبرو در خطره هرکاری میکرد که حرفش رو ثابت کنه
- حمومی آی حمومی ... لنگ و قطیفه م رو بردن
- لنگ و قطیفت جهنم ... طاس و دولیچه م رو بردن
- طاس و دولیچه جهنم ... ولدی کچل رو بردن

دامبلدور که جیگرش حال اومده بود پرید وسط و چند تا حرکت بی ناموسی از خودش صادر کرد که یه مرتبه برادر حمید با یه صدای پاق انقلابی-استشهادی پرید وسط
- هوی دومبول چش حاج آقا دارکی رو دور دیدی بی ناموسی میکنی؟
حمومی که از شلوغی حموم و ظاهر خفن محفلی ها ترسیده بود خواست دکشون کنه (با لهجه آبادانی)
- کاکو سیل کن بین چی میگوم، اینجو اسمش آبادانه. لاف زیاد داره، شاید این الاغو جوگیر شده یه لافی براتون اومده. حالا شما بفرمایین لب دریا کوسه ها خدمت باشن.
فایرنز که هنوز میخواست از ضایعی دربیاد رفت قسمت نمره و مثل فیلمای پلیسی با لگد در حموما رو باز میکرد که یهو دادش رفت هوا
- دامبلدور، بروبچز بیاین ببینین چی دیدم
محفلی ها ریختن اونجا دیدن یه بابایی نشسته داره خودش رو کیسه میکشه بجای پا هم "سم" داره
- چیه مگه تا هالا جن ندیدین
- والا دیدیم زیاد هم دیدیم ولی نه اینجوریشو
- من جن حمومم، بیاین بشینین براتون حکایت خودمو تعریف کنم که حسابی شنیدن داره
ملت محفلی چهارزانو نشستن رو زمین و جنه حکایتش رو شروع کرد
- جونم براتون بگه ............

-------------------------------------------------
خارج از رول:
بهتره محفلیا و سیاها همدیگه رو به این زودیا نبینن
بهتره یکم فضا سازی کنیم و آبادانی بودن فضا رو خوب نشون بدیم بعد درگیری بشه
این جنه هم یه لاف آبادانی حسابی برای محفلی ها میاد
((موفقیت ازآن ماست))

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728