جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین مانند آهنگ های پلنگ صورتی:دیریم.......ریریم........دیریم دیریم دیریم ریریم دیدیریریم ریم ریم....آهسته و پیوسته یواشکی و پاورچین به پلاک 12 نزدیک میشد...
*************************
از صبح تا حالا کلی با خودش کلنجار رفته بود که آیا برم/آیا نرم؟اگر برم کشته میشم؟جزغاله و سوخته میشم؟آیا پذیرفته میشم؟و کلی سوال دیگر در ذهن داشت.
و بالاخره در یک لحظه سرنوشت ساز و بکمک شیر یا خط مصمم و متقاعد شد که برود.
گیوه هاشو ور کشید کلاه کابوئیشو گذاشت شنلشو پوشید دنداشو مسواک زد ناخناشو گرفت.....بقیش سانسور شد و با کلی دک و پز پا از خونه بیرون گذاشت.
بعد از مقداری پرس و جو تونسته بود خانه معروفی که پلاکش 12 بود را پیدا کند.
آن خانه واقع در کوچه ای سرسبز و زیبا بود که دور تا دورش آرم ها و شعارهای محفل ققنوس رویت میشد.
آفتاب در وسط آسمان به زیبائی خودنمائی میکرد و تلالوء زیبای انوارش جلوه آنجا را صد چندان کرده بود.
100 قدم دیگه 99 تا 98 تا........3 تا دو تا:
آنتونی چشاشو بست زنگ درو خونه رو زد و در دل کلماتی که برای این لحظه آماده کرده بود تا به دامبلدور بگوید مرور کرد/تا در باز شد زانو زد و در حالی که چشمانس بسته بود پائین شلوار آلبوس را گرفت و گفت:استاد دستم به دامنت/من پشیمونم/نادمم/اشتباه کردم خلاصه بیخیخی ما شو!....ولی یه لحظه احساس کرد این شلواره که تو دستشه چرا شبیهه دامنه؟

چشاشو باز کرد و دید یه خانم با خاک انداز دم در ایستاده و داره بر و بر نگاش میکنه
آنتونی:
خانم:
آنتونی:
خانم:کوفت/ببند اون نیش هیزتو
آنتونی:بجون مادرم من بیگناهم/اشتب گرفتم شما رو آبجی
_تو غلط کردی اشتب گرفتی/مگه خودت خوار مادر نداری؟صبر کن آقامونو صدا کنم:
_حمییییییییییییییییییییییییید
.
.
.
_انگار دستش بنده.....حمیییییییییییییییییییییییییید....جز جگر گرفته کجائی؟ذلیل شده

ناگهان شخص بلند بالئیا با چهره منور و روحانی و صورتی بشاش و مهربان در کنار آن خانم ظاهر شد و گفت:
_سارا جان چی شده مشکلی پیش اومده؟
_آره آلبوس جون این خرس گنده دامن منو گرفته بود

آنتونی که حالا متوجه شده بود آلبوس دامبلدور در جلویش ایستاده سرشو پائین اندات و گفت:سلام استاد!
آلبوس:سلام فرزندم/کمکی از دست من ساختس؟
آنتونی:والا چی بگم روم نمیاد خدائی/روم به دیفال گلاب به روتون...من....راستش چه جوری بگم...من....اوممممم.....قبلا مرگخوار بودم
سارا:چی چی گفتی؟....آی ایها الناس به دادمون برسید
آلبوس:سارا لطفا سر و صدا نکن ببینم میخواد چی بگه!
سارا آرام گرفت
آلبوس:ادامه بده فرزندم
آنتونی:آره استاد همانطوری که گفتم من قبلا مرگخوار بودم و از اون مرگخوارای خفنم بودم یه جورائی در زمان لردیت همین لوسیوس که هدایت شد من یکه تاز مرگخوارا بودم منتها الان بسی فراوان از اعمال گذشته خود شرمسارم....و حالا هم آمده ام عضو محفل بشم تا شاید بتوانم گوشه ای از این لکه ننگی که بر دامانم هست را پاک کنم

سارا:واه واه چه غلطا!خوب برو پاک کن اینهمه مایع لباسشوئی به ما چه؟
آلبوس:سارا جان مزاح میفرمایند شما به دل نگیر فرزندم...سپس دستی به محاسن نقره فامش کشید و ادامه داد:شما به منزلت برو و منتظر باش...من در اولین فرصت پیشنهادت را بررسی میکنم و با جغد پیشتاز برایت سند میکنم.....



جغدي بر فرازآسمانها ميرفت و ميرفت و ميرفت(هوي بوقي کجا ميري قراره بري پيش انتونين رد کردي خونشو) تا به خانه آنتوني رسيد .آنگاه نامه اش را بصورت پيشتاز(يعني سر و صورت آنتوني رو کلا از جا در اورد) به او تقديم کرد. آنتونین سریعا نامه را باز کرد:
خطاب به آنتونین دالاهوف یکی از فرزندان زن هزارم من ققنوس( متأسفانه آلبوس دامبلدور پس از شنیدن این جمله مجبور به 3 روز وقفه برای نوشتن ادامه نامه اش شد)
با توجه به باز بودن آغوش محفل ققنوس برای جادوگران ، درخواست عضویت شما در محفل تأیید گشت پسرم.
با احترام(این کلا توی نامه ها و توضیحات رسمی آلبوس نباشه آلبوس سَکته میزنه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/6/15 1:20:06
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/15 14:00:26
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 شهریور 1386 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
من از آلبوس جان خواهشمندم كه اين يكي رو رد نكنه.

در پست زیر سوروس اسنیپ مرگخوار واقعی تلقی شده است:

آلبوس دامبلدور در برابر اسنیپ ایستاده بود.مه غلیظی بر هوا حکم فرما بود و باد سردی میوزید.اعضای محفل پشت به هم ایستاده بودند و چشم در چشم مرگخواراني را كه آنها را محاصره کرده بودند نگاه ميكردند چوبدستي هايشان در دستانشان بود و همگي آماده جنگ بودند.هر گروه منتظر واكنشي از طرف گروه ديگر بودند.با روانه شدن طلسم بلاتریکس به سمت تانکس او جیغ بلندی کشید.لسترنج خنده شیطانی بلندی سر داد.لوپین از فرط عصبانیت فریاد زد:"آواداکداورا"بلاتریکس که هنوز میخندید،ناگهان چشمانش گشاد شد و نقش زمین شد.این حرکتی بود برای آغاز درگیری:
اگر از دور به منظره آنجا نگاه میکردی مثل این بود که کریسمس را جشن گرفته اند و آتش بازی میکنند. با مرگ پتی گرو بوسیله گرابلی پلنک(عضو جدید محفل)مبارزه شكل ديگري به خود گرفت.مرگخواران با سوزش علامت روي دستشان متوجه حضور ولدمورت در آنجا شدند و صدای سردی گفت:"بلاتریکس و دم باریک رو كشتيد ولی.."
دود سیاهی ظاهر شد و صورت مارگون و چشمان قرمز لرد ولدمورت پدیدار شد،دامبلدور جلو آمد:"تام رایدل،بالاخره اومدی"

بازهمان صدای سرد گفت:"برای مردن آماده شو دامبلدور"

فریادهای ولدمورت و دامبلدور با هم درآمیخت و طلسمهایشان به هم برخورد کرد و جرقه های سبز و قرمز به همه طرف میپاشید. پس از دقایقی دوئل هیچ کدام از طرفین نتوانستند مقاومت کنند و چوبدستی هر دو پرت شد.رنگ از چهره دامبلدور پریده بود و چشمان ولدمورت نیز زرد شده بود.با حرکت سریع ولدمورت،دامبلدور غافلگیر شد و همین که رو برگرداند چوب دستی ولدمورت در دستش بود.ولدمورت فریادد زد کرشیو اما سیریوس بلک که در نزدیکی دامبلدور بود جلوپرید و جیغ بلندی کشید دامبلدور نیز طلسمی را روانه ولدی کرد و او سه چهار متر پرت شد و بعد از برخورد با دیوار یکی از فروشگاههای هاگزمید روی زمین افتاد.عده اي از مرگخواران دور ولدي را را گرفتند و بقيه نيز دوباره مشغول جنگ شدند و گرابلي پلنك نيز با اينكه عضوي تازه وارد بود به زيبايي تمام مبارزه ميكرد اما يكي از مرگخواران به نام دالاهوف وي را گروگان گرفت اما بقيه محفليان دست از مبارزه برنداشتند دامبلدور كه حالش جا آمده بود دالاهوف را خلع سلاح كرد متاسفانه ولدي وارد ماجرا شد و شعله هايي به شكل مار اسلايترين را ظاهر كرد دامبلدور هم با ابي كه از نوك چوبدستي اش فوران ميكرد توانست مار عظيم الجثه راخاموش كند گرابلي پلنك با لگدي كه به شكم دالاهوف زده بود توانست فرار كند به دستور آلبوس همه محفلي ها به خط شدند و طلسمهايشان را يكصدا و هماهنگ ميگفتند تا بالخره نارسيسا مالفوي نيز كشته شد البته در همين حين سيريوس و هستيا جونز به شدت زخمي شدند ولي مرگخواران غقب نشيني كردند البته جريان هنوز ادامه داشت...

با احترام

گرابلی پلنک عزیز ، در اتدای ستت مرگ بلاتریکس و پتی گرو را خیلی تصنعی نوشتید.در مورد بخش دوم از بخش اول خیلی زیباتر نوشته بودی ولی متاسفانه خیلی روند سریعی داشت بهتر بود قسمتی داستان این پست را می نشوتی ولی کمی روند انرا کندتر می کردی.متاسفم ولی این بار هم تایید نشد.موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/13 22:51:27
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1386 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس مالفوی میدانست که مقر اصلی جادوگران سفید و پایگاه اصلی محفل ققنوس خانه شماره 12 هست... اما هنگامی که مقابل خانه شماره 11 و 13 ایستاد مجددا یاد روزهای افتاد که برای انجام ماموریت خونین و کثیف لرد پلید به اینجا می آمده...همین فکر حالش خراب کرد لوسیوس سرش را محکم تکان داد انگار خاطره عذاب آور را میخواد از سرزش بیرون بندازد... ناله ای کرد و دوباره به خانه ها نگاه کرد... صورتش کمی لاغر تر شده بود.. و نشانه های از سوختگی در صورت او دیده میشد... و موهایش هم مثل همیشه صاف و لخت نبود حالا کمی در هم و بر هم بود...! همین جور که نگاهش به خانه های 11 و 13 بود سرش را بالا آورد و به آسمان تاریک... که با نور چراغ های شهر لندن روشن شده بود، نگاهی کرد... ستاره ها به زحمت دیده میشدند... اما ناگاه شهاب سنگ زیبای تاریکی آسمان را همچون تیری از روشنایی دل تاریکی آسمان را شکافت.... لوسیوس طبق اعتقادات باستانی و کهن جادوگری آرزوی کرد...با دیدن شهاب... وا حساس کرد همین اتفاق در دل تاریک او نیز افتاده... آری! حالا که سرش را پایین آورد و دوباره به خانه میدان گریمولد نگاه کرد ناگاه خانه قدیمی به پلاک 12 رو رویت کرد! قلبش هرری پایین ریخت.. کمی دستپاچه شده بود... گوشه چشمانش از اشک می درخشید....!

اشک روی گونه های او سرازیر شد.. و حالا به جلو قدم گذاشت... به پله وردی درب ورودی خانه رسید... دستگیره درب را چرخاند و درب را باز کرد آهسته وارد شد...صدای لو لو های درب اعضای محفل که در آشپز خانه بودن رو از جا پراند... لوپین چوب دستی خود را سریع بیرون کشید... و بلند شد و به طرف درب رفت... کاملا آماده و گوش به زنگ... دیگر اعضای محفل هم آمده بودن.. هگرید که مایتابه دسته دار را برداشت و پشت درب آمده بود.. تا اگر کسی وارد شود به او امان ندهد... درب باز شد... هگرید دستگیره مایتابه را محکم تر گرفت... و لوپین آب دهانش را قورت داد... نگاه لوسیوس وارد شد... هگرید بدون مکس مایتابه رو بر سر لوسیوس کوبید.. لوسیوس ناله کشید و بیهوش روی زمین جلوی پایه لوپین افتاد... همه اعضای محفل از تعجب دهانشون باز مانده بود...

خب لوسیوس عزیز گرچه پست کاملا سفیدی نبود ولی روان نوشته بود البته در آخر پست جای کار بیشتر داشت و می توانستی پست زیبایی خلق کنی.بهرصورت از حاظ توصیف ، بخصوص در ابتدای پست چیزی کم نداشت.ورودت را به محفل ققنوس تبریک می گویم.آرم شما بزودی آماده خواهد شد.موفق باشید.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/13 13:08:39
جادوگران
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1386 10:07
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود.نوری در میدان گریمولد دیده نمی شد.کسانی که در میدان بودند صدایی نمی شنیدند اما در خانه شماره 12 غوغایی برپا بود.آلبوس دامبلدور با صدایی بلند و با لحنی خشن ریموس را سرزنش می کرد.
او دستی به ریش های پر پشتش کشید و گفت: ریموس، تو باید حواست رو جمع می کردی.من آخر نفهمیدم تو چرا تنها به خانه ریدل رفتی. از اون گذشته چرا موقع برگشتن حواست نبود کسی تعقیبت می کنه یا نه؟
ریموس سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت:باور کنید ، من ... اصلا نمی دونستم ... حالا هم که چیزی نشده . درسته که من اشتباه کردم اما کسی که منو تعقیب نکرده.
دامبلدور با اخم پرسید:از کجا می دونی؟
ریموس جواب داد: اگه کسی تعقیبم کرده بود که تا الان میومد تو ساختمون محفل.
دامبلدور به چشم های ریموس نگاه کرد و گفت:نمی دونم. اما ریموس ازت خواهش می کنم دفعه بعد که ماموریتی رو داشتی حتما یکی از اعضای محفل رو با خودت ببری.
ریموس قبول کرد و چشمانش را به زمین دوخت. سکوت در اتاق حکم فرما شد.تا چند دقیقه هیچ اتفاقی نیفتاد تا این که ویولت در خانه را محکم کوبید و داخل شد. با صدایی لرزان گفت: پرفسور، مرگخوار ها اومدن!
اعضای محفل دور تا دور ریموس و ویولت جمع شدند. سپس دامبلدورمشغول دستور دادن شد.
- ویولت، تو و ریموس و سیوروس دم در مستقر بشین. جرج و ادوارد این جا بمونین. چو و آماندا برین توی سالن.بقیه افراد طبقه بالا.
در همین لحظه در ورودی منفجر شد.ریموس سیوروس و ویولت چوبدستی به دست آماده حمله شدند. مرگخواران نقاب دار از بیرون در شروع به پرتاب طلسم کردند و کم کم تو آمدند.صدای انفجار دیگری از طبقه بالا به گوش رسید.معلوم شد پنجره بالا هم منفجر شده و مرگخوار ها داخل شدند. در هر اتاق کسانی مشغول دوئل بودند. طلسم ها به آینه برخورد می کردند و کمانه می کشیدند، اجسام داخل اتاق تیکه تیکه شده و در فضای اتاق پخش می شدند.افراد زیادی از هر دو گروه مجروح شده بودند ولی با این وجود دست از دوئل نمی کشیدند،صدای فریاد گاه و بیگاه از طبقات خانه به گوش می رسید.در این بین هیچ کس از دوئل کنندگان کل کل را رها نمی کردند.
ویولت جفت پا از روی طلسم آبی رنگی پرید فریاد زد: اسلاگهورن، مواظب باش از دو طرف نقابت سیبیلات بیرون زدند!
در سالن که اکنون میز ناهارخوری از وسط نصف شده بود چو و آماندا در یک طرف و دو مرگ خوار در طرفی دیگر بودند.چو پرده را برش داد و روی سر دو مرگخوار انداخت و آماندا دور آن ها را با طناب بست.مرگخوار ها که پاهاشان را با شدت تکان می دادند فریاد می کشیدند و کمک می خواستند زیرا چوبدستی شان در دستان چو بود.لرد که دید اوضاع خراب است و حمله آن ها دارد به نفع محفلی ها تمام می شود خودش وارد خانه شد اما در رو به رویش البوس ایستاده بود.آلبوس که چوبدستی اش را در دست داشت گفت:تام، با حضورت ما رو غافلگیر کردی!
لرد طلسم نقره ای رنگی را به سوی دامبلدور فرستاد و گفت : دامبلدور ، تو همیشه غافلگیر می شی!
ادامه درگیری بدون هیچ حرفی گذشت تا این که زخمی در بازوی ولدمورت و صورت دامبلدور به وجود آمد. اکثر محفلی ها که بر حریفشان پیروز شده بودند ولدمورت را محاصره کرده و منتظر دستور حمله دامبلدور بودند.ولدمورت نگاهی به دور و برش انداخت و ناگهان غیب شد. چند ثانیه بعد صدایش در اتاق پیچید که گفت:مواظب خودتون باشین! به زودی ورق بر می گرده!
ریموس و سیوروس سریع به جاهای دیگر خانه سر زدند اما غیر از یک مرگخوار جوان که مرده بود بقیه فرار کرده بودند.
باز هم محفل پیروز شده بود.

چارلی عزیز ، ورودت را به محفل تبریک می گویم.آرم شما در تاپیک جلسات محرمانه محفل آماده است.موفق باشی.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/6/12 10:14:32
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/12 13:19:18
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/12 14:12:55
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1386 07:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
می خواستم بپرسم پستی که برای عضویت در محفل ققنوس باید بزنیم ،چه خصوصیاتی باید داشته باشه؟ و همچنین وقتی عضو شدیم چی می شه؟

رون عزیز ، شما باید یک پست رول در این تاپیک بزنید که مضمون آن جنگ سفیدی و سیاهی باشد ، برای این کار می توانید از پستهای تایید شده هم راهنمایی بگیرید.زمانی که عضو محفل ققنوس شدید ، می توانید در تمام مامورتها شرکت داشته باشید و پستهای شما در انجمن محفل امتیاز دهی و رتبه بندی و نقد داده خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/11 9:00:46
اونی که سرور و پادشاهمونه ویزلیه!
***
تاپیک ها:
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=4587&forum=3&post_id=175197#forum
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1386 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
همه اعضاي محفل در خانه شماره دوازده نشسته بودند و شامي را كه مالي آماده كرده بود را ميخوردند لوپين و تنكس باهم صحبت مي كردند و فرد جرج نيز براي بقيه لطيفه تعريف ميكردند پس از اتمام شام با حركت چوب دستي مالي همه ظرف ها غيب شدند.از بيرون در صداي ترق نسبتا بلندي به گوش رسيد و در با صدا باز شد و محكم بسته شد.پس از چند دقيقه پير مرد نسبتا كوتاهي با ريش بلند پديدار شد او و دامبلدور با يكديگر دست دادند.سپس دامبلدور بلند شد و همهمه ها ساكت شد او گفت:
((دوستان عزيز ميخواهم يك فرد نه خيلي غريبه رو بهتون معرفي كنم ايشون پروفسور ويهلمنا گرابلي پلنك استاد درس مراقبت از حيونات جادويي هستند كه مدت كمي رو در هاگوارتز تدريس كردند البته اين از كم سعادتي ما بوده))
_((متشكرم آلبوس،دوستان عزيز من در ابتدا يك نكته اي رو عرض كنم كه با توجه به طولاني بودن اسم من شما من رو ويل صدا كنيد در ضمن اميد وارم بتونم دوست و همراه خوبي يراي شما باشم.سپاس گزارم))
اين رو گفت و نشست چند تن از اعضاي محفل كه اونرو نمي شناختند به سمت اون روفتند و خودشون رو معرفي كردندسپس مك گوناگال كه برنامه ريز ماموريت فرداشب بود از همه تقاضاي سكوت كرد و شروع به صحبت نمود:
((دوستان توجه كنيد))همين كه اين را گفت ناگان مالي گفت:((ببخشيد مينروا،فرد-جرج توي اتاق...حالا))مك گوناگال دو باره شروع كرد:
((همانطور كه ميدانيد طبق گفته جاسوسمون فردا راس ساعت دوازدهمرگخوارا به وزارتخونه ميرن تا وزير رو بكشن و وزارتخونه رو به خدمت خودشون در ارن پس ما فردا راس ساعت 10 بايد از اينجا غيب بشيم در ضمن فرماندهي كلعمليات هم بعهده پوفسور دامبلدور هست))
طقريبا يك ساعت بعد همه خوابيدند
روز بعد
صبح روز بعد نيز گذشت شب شد همه دلهره داشتند همين كه ساعت دامبلدور ساعت 10 رو اعلام كرد همه غيب شدند و رو به روي باجه ظاهر شدند طبق برنامه يك ربع طول كشيد تا همه وارد وزارتخونه شدند و روي صندلي هايي كه دامبلدور ظاهر كرده بود نشستند دامبلدور مك گوناگال و مودي داشتند آخرين كارهاي لازم را انجام ميدادندساعت يازده و نيم شد دامبلدور دستور داد كه همه در جاي خود آماده باشند((ويل تو برو اونجا))طقريبا همه در جاي خود بودند با دوازدهمين زنگ مرگ خوارا ظاهر شدند مالفوي آغاز كننده جنگ بود.همه در گير شدند ريموس دايما از تانكس محافظت ميكرد ويل هم با پتيگرو ميجنگيد و مالي با بلاتريكس لسترنج مبارزه مي كرد همه به قصد كشت مي جنگيد تا ساعت شش دو نفر از مرگخوارا مردند(بوسيله ويل و مالي ويزلي))مرگخوارها كه ديگه نمي تونستن مقاومت كنن فرار كردن دامبلدور هم زخمي شده بود م كنار مجسمه هاي طلايي افتاده همه به سمت او رفتند اما بالاخره توانستند او را درمان كنند و باز گشتند.
پايان

تایید نشد.گرابلی عزیز ، باید پستت یک روند اصلی و تعدادی روندهای فرعی داشته باشد تا به جذابیت بپردازد.سعی کن که بیشتر توضیح بدی و جملات را از سادگی بیش از حد در بیاری.موفق باشی.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/11 9:04:52
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
همه افراد محفل در خانه شماره 12 بودند و شام مي خوردند ناگهان دامبلدور از جايش برخاست و گفت:دوستان عزيز همان طور كه ميدانيد فردا ساعت يازده به وزارتخانه ميرويم ريموس و الستور اولين گروه،من سوروس-مينروا و سيريوس گروه دوم،ويزلي ها-كينگزليو تانكس گروه سوم و ويلهلمنا وهستيا و استرجس هم آخرين گروه هستند.پروفسور ويلهلمنا گرابلي پلنك عضو تازه وارد محفل هستند و با اجازه خودشون ما ايشون رو ويل صدا ميزنيم.
ساعت 11:30 بالاخره همه اعضا به وزارتخونه رسيدند همه با هم صحبت مي كردند با برخاستن آلبوس همهمه ساكت شد او گفت:
طبق پيشگويي سيبل مرگخوارها ساعت 12 به اينجا ميرسن الان ساعت 11:55 دقيقه است پس همه سرجاي خودشون اماده بشن ويل توهم پشت در باش.
مرگخوارها با دوازدهمين زنك ساعت رسيدند و نبرد آغاز شد ويل با دو باريك دوئل ميكرد پس از ساعتها مقاومت با طلسم فوق العاده ويل دم باريك مرد با پرت شدن حواس بقيه مرگخوارها رامبلدور دو تاي ديكه رو هم كشت و بقيه عقب نشيني كردن

گرابلی پلنک عزیز ، سعی نکن داستانها را با سرعت تمام ادامه دهی.بیشتر به جزییات بپرداز .مسلما تریلانی پیشگوی خوبی نیست بنابراین نمی شود روی پیشگویی های وی حساب باز کرد.سعی کن جنگ را توصیف کنی و به ان زیبایی بخشی.به موارد تایید شده در پستهای قبل نگاه کن و ببین چگونه داستان پردازی کرده اند و سپس با بهر گیری از آنها بار دیگر اقدام کن.موفق باشی.با احترام.
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/9 18:34:30
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
هري ايستاده بود و فكر مي كرد اما كسي از پشت سرش فرياد زد هري.
هري به سر عت برگشت و رون را ديد كه به سمت او مي دويد و گفت:مرگخوارا مرگخوارا اونا دارن ميان.
هري:مودي با توئه.
_آره داره مياد اعضاي محفل رو هم خبر كردهدامبلدور با لوپين و تانكس رسيده اما بقيه هنوز نيامدن.
دامبلدور گفت: هري شنلت همراهته.
_بله.
_بپوشش...حالا.
مرگخوارا با دود سياه پشت سرشون رسيدن مالفوي گفت:آواداكاداورا.اما از بيخ گوش دامبلدور رد شد بقيه عضاي محفل نيز رسيدن.جنگ آغاز شد رون و هرميون هم مي جنگيدن رود تونسته بود مالفوي رو خلع سلاح كنه و دامبلدور هم در رزم با نارسيسا بود با كشته شدن نارسيسا بقيه مرگخوارا هم تسليم شدن و فرار كردن.


گرابلی عزیز ، لطفا به پستهای قبلی که جهت درخواست ارائه شده با دقت نگاه کن و آنها را بررسی کن و سعی کن مانند آنها یک رول بنویسی تا پست شما بررسی شود.
تایید نشد.موفق باشید.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/9 12:53:07
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1386 04:41
نمایش جزئیات
آفلاین
فریاد زد : « ریموس .... نهههههههههه ! »
ریموس به او نگاه کرد. هنوز دستش را به لبه پرتگاه گرفته بود. باد به آرام می وزید. ولدمورت ، بالا سر ریموس ، پوزخندی بر لب داشت و آماده بود تا او را پایین بیاندازد. سیریوس سعی می کرد آرام از پشت سر ولدمورت نزدیک شود. آلبوس همچنان بی حرکت ایستاده بود و ابروانش در هم گره خورده بود. لیلی نا امیدانه روی زمین سنگی نشسته بود و پیوز وحشت زده در میان زمین و هوا شناور بود. لودو و سارا بی صدا با هم حرف می زدند. ولدمورت و عده ای از مرگخواران آنجا بودند. پیوز هم آنجا بود. در اوج سکوت و وحشت. دوست دیرین خود را می دید ، دوستی که اثیر چنگال بی رحم سرنوشت می شد. عقلش می گفت که همچنان فرمان بردار ارباب محبوبش باشد. اما دلش ، دلش می گفت که کدام ارباب محبوب ؟ دیگر محبوبیتی نمانده بود.
پیوز ناگهان به سخن آمد : « ارباب ... »
ولدمورت با بی حوصلگی گفت : « بله ؟ »
پیوز مردد بود. چیزی نگفت و ولدمورت هم خیلی زود او را از یاد برد. ریموس سعی می کرد خود را بالا بکشد. لودو گویا با نگاهش داشت او را یاری می کرد. اینکه ولدمورت خواند. « اینپیدیمنتا ! »
ریموس پرتاب شد و به سمت پایین فرو افتاد.سیریوس بلافاصله وارد عمل شد. ولدمورت به مرگخواران دستور داد : « بریم !»
همه به هم نزدیک شدند تا غیب شوند. پیوز هنوز مردد بود. سیریوس با استفاده از افسون فرا خوانی ریموس را بالا می کشید و همه محفلیان دیگر به سمت ولدمورت هجوم می بردند. دالاهوف فریاد زد : « بدو پیوز. »
اما پیوز تکان نخورد. ولدمورت گفت : « آپارات می کنیم ! »
و قبل از اینکه لودو که از همه جلوتر بود به آنها برسد همه آپارات کرده بودند. ریموس به بالای پرتگاه رسید و پیوز آرام بی سمت او رفت و گفت : « خوبی ؟ »
ریموس نگاهی با بی تفاوتی انداخت و گفت : « خوشحالم که موندی ! »
و پیوز گفت : « منم خوشحالم که همیشه مونم ! »

<><><><><><><><><><><><><><><><><>
متاسفم که مدتی مرگخوار بودم ! و با شرمندگی اومدم تا من رو به عنوان عضو خودتون قبول کنید. با تشکر از ریموس که این پشنهاد رو بهم داد

سعی کرده بودی در پستت فضا را وهم انگیز جلوه بدی ولی تا حدودی با توجه به بی کار نشستن محفلیا این جو تصنعی شده بود ، بهتر بود دلیلی برای این موضوع ذکر می کردی.ولی بهرصورت پستت تقریبا قابل قبول بود.ورودت را به محفل ققنوس تبیرک می گویم.تایید شد.آرم شما و دو دوست عزیز دیگر یعنی داکسی و لاوندر تا شنبه اماده خواهد شد.موفق باشی.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/7 20:16:44
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر در جلوی در خیابانی تاریک ایستاده بود و داشت به جلو حرکت میکرد!
-حالا چطوری باید بیارمش بیرون؟
و فکری در سرش شکل گرفت!و شروع کرد به گریه کردن!

--چی شده پسر عزیز؟

فنریر با تعجب به مردی بلند قد که روبرویش ایستاده بود نگاه کرد!باورش نمیشد که او اینقدر رئوف باشد!
-سلام پرفسور!مرگخوار ها دسرم رو خوردن و من دسر ندارم!میشه بازم پشمک بدی؟

دامبلدور کمی فکر کرد و گفت!
-به یه شرط!اونم این که واسم یه شعر بخونی!

فنریر کمی فکر کرد و شعری را که برای لرد سیاه سروده بود را در اورد و شروع به خواندن کرد!
-گوش کن ..........گوش کن بترس!
راستی نپرسیدم بچه کجایی؟
خوشتیپهای مرگخواری یا جواتهای گاراژ؟
اخه نیستم امثال شما طرف های ماها!
بلکه حرف زدنت، مال محفلی های فقط!
منو کجا دیدی؟ قدح اندیشه ننــــــــــت؟

و فنریر سرش را از کاغذ بلند کرد و به روبرو نگاه کرد!دامبلدور در حال بندری زدن بود و غرق در حال خودش بود!
-چی شد تموم شد؟

-بابا این شعر رپ بود !بندری رو که با این سبک شعر نمی زنن!

دامبلدور با مهربانی گفت!
-این از معجزات مرلین است که بندری را به صورتی طراحی کرده است که با هر سبکی میشود انجام داد!خیلی ممنون پسرم الان فکر کنم 100 سال جوون شدم!

-خب الان میشه پشمک بدی؟

-حتما عزیزم!
و چرخید تا پشمک درست کند!فنریر به ارامی سرش را دراز کرد تا ببیند دمبل چگونه پشمک تولید میکند!
دمبل داشت مقداری از ریش های خویش را با چوبش جدا میکرد و روی چوبی که توسط جادو از غیب احظار کرده بود وصل میکرد!
-بیا پسرم اینم پشمکت!
فنریر پشمک را گرفت ولی از دستش افتاد!
-میشه پشمک رو بهم بدین پرفسور من دیسک کمر دارم!
-پسرم چند بار بگم دیسک یک کلمه غربی هست و باید بگی لوح فشرده کمر دارم..........باشه الان میدم!
و خم شد تا پشمک را به فنریر بدهد اما چرا این اشتباه را دوباره تکرار کرد؟شاید بدلیل کهولت سن باشد!او که میدانست فنریر یک قزوینی است!

فنریر با تمام احترامی که برای دمبل قائل بود نمی توانست و یا نمیخواست سنت شکنی کند!بابا دمبل خیلی سفیده درک کنید!

بعد از چند ساعت!

دمبل دور تمام لباسهایش خونی بود در گوشه ای افتاده بود و فنریر پشمک را در دست داشت!افکاری شیطانی در ذهنش حرکت میکرد!و داشت واسه قسمت های مختلف ذهنش پیامک میزد!
او باید تمام پشمک ها رو جمع میکرد تا بتواند مورد رضایت لرد قرار گیرد!چوبش را در اورد!
-اکسیو پشمیوس فرام دمبل دور!
تمام پشمهای بدن دمبل از بدنش جدا شد و بر روی چوبی که رویش مقدار کمی پشمک قرار داشت فرود امد و با دیگر پشمک ها همخواب شد!

فنریر نگاهی به دمبل کرد که صورتش کچل شده بود و هیچ گونه مویی بر روی صورتش وجود نداشت!به ارامی بسوی مقصد خود حرکت کرد!و دمبل کچل رو با لباسهای خونی تنها گذاشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همانا شما به علت پست بي نامو?