جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  71 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  296 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  202 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آبان 1387 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

( فاصله زمانی بین کتاب شش و هفت! )

خانه ریدل ها!
_ دهـــــــــــه! دیگه نمی تونم تحمل کنم! شما هم شدید مرگ خوار؟ بوق تو اون روحتون کنن... هــــی!
دست سفید ولدمورت به طرف یک عدد گلدون میره و اون رو به طرف به سر پیتر پتی گرو پرتاب میکنه.
_ دم باریک یالا بیا اینجا!
پیتر پتی گرو ، با احساس ترس و خفت و خواری میاد و جلوی ولدمورت می ایسته.

ولدمورت با صدای ترسناکی خطاب به پیتر میگه:
_ میدونی من دنبال چیم؟
پیتر سرش رو به علامت نفی تکون میده ، در نتیجه یک عدد کروشیو زیبا دریافت میکنه.
ولدمورت با رضایت خاطر ادامه میده.
_ دنبال جعبه گم شده جد بزرگوارم سالازار اسلایترین هستم...
مردمک های عمودی چشمان ولدمورت برای چند ثانیه بسته میشه و دوباره با صدایی سرد و بیروح حرفش رو ادامه میده.
_ اون جعبه یک نقشه داشت . نقشه ای که سالازار خودش طراحی کرده بود ولی وقتی که دامبلدور مدیر شد ...

فلش بک!

هاگوارتز

دامبلدور مقابل یک سنگ مرمر ایستاده ... درست رو به روی تالار اسرار!
بر روی سنگ مرمر اینگونه نوشته شده بود که :
" یره این سنگه نقشه ی جعبه ی دیوانه ی خودومه! یک گنج دیوانه! یک چیز خوف که تومام جامعه جادوگری رو در اختیار خودش در میوره! شیرفمه؟در ضمن یره این سنگ طلسم داره جادو داره جمبل داره یک وخت به سرت نزنه خراب ایو کنیا!"()
و درست پایین پاراگراف ، نقشه ای تو در تو همانند نقشه مترو لندن قرار داشت.

لبخندی از سر موفقیت بر لبان دامبلدور نقش بست.چوبش را به طرف سنگ مرمر گرفت و زیر لب طلسمی را زمزمه کرد. بر این باور بود که یارای مقابله با طلسم را دارد! طلسم را به طرف سنگ مرمر فرستاد ... جرقه ای ناگهانی زده شد و سپس صدای رعد! نقشه از روی سنگ مرمر حذف شده بود ولی بر روی زانوی دامبلدور ، جایی که ردا پاره شده بود نقشه قرار داشت ولی با اندازه ای کوچک تر!

پایان فلش بک!
ولدمورت از فرط عصبانیت به طرف گلدانی عتیقه طلسمی میفرسته که باعث خورد شدنش میشه.
_ و تو دم باریک! همین امشب میری و مرگ خوارا رو خبر میکنی! امشب مکان حمله ما آرامگاه سپید در هاگوارتز خواهد بود ... جایی که دامبلدور بی خبر از اتفاقی که به زودی براش میفته سرش رو سنگه و نفس نمی کشه!

----------------------------------------------

خب مسلماً محفل میتونه دخالت بکنه! میتونه مرگ خوارا نتونن دامبل رو پیدا کنن ! میتونه حتی دامبل فسیل شده باشه و اثری از نقشه نباشه ... و به راستی چه چیزی در جعبه هست؟
( نوع رول : طنز )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/8/1 16:52:44
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/8/1 16:55:04
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1386 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سقف محفل می ریزه مرگخوارها به همراهی ولد مورت درست بالای تخت سیریوس محفلو میگیرن !!
ولدمورت: موهاهاهاها گرفتیم محفلو!!
ولد مورت یکی از محفلی ها رو می کشه و خونش می پاچه توی صورت سیریوس!!

سیریوس از خواب پا می شه و چشماشو می ماله و میگه: چی شده !؟

----------------------------------------------------------------------

ولدمورت تا کمر از توی شیشه تلویزیون بیرون میاد و یه قوطی سس کچاب رو میگیره جلو دماغ سیریوس:
- این سس لردپذیره راستی که کم نظیره ............ هرکسی می‌پذیره این آخه لرد پذیییییییییییییییره

سیریوس با لغت دکمه تلویزیونو میزنه و خاموشش می‌کنه.
- صدبار به این آرتور گفتم اختراعای مشنگی رو نذار توی محفل، زهرم ترکید.

سیریوس تلویزیونو بلند می‌کنه و از پنجره محفل میندازه وسط میدون، تو سه سوت مشنگا میریزن و تیکه‌هاش رو میبرن بدن به نون خشکی. سیریوس انگشت میکشه رو دماغش و یه ذره از سس میخوره
- اه اه! چه سس مزخرفی! کدوم مشنگی ممکنه از این سسا بخره؟

صدای یه دوره‌گرد از توی میدون شنیده میشه:
- سس لردپذیر دارم! بیا که صابش بیچاره شد! چی داداش؟ نه جونم اصل اصله، تولید امسالم هست.

سیریوس ملت مشنگ رو میبینه که دارن میریزن سر دوره‌گرده و هرچی سس داره می‌خرن. سیریوس که توی هر ماجرایی به سادگی ردپایی از مرگخوارا میبینه (بلانسبت عین شرلوک هلمز که همه‌جا پای موریالتی رو میکشید وسط) این بار هم به خودش میگه کار کار انگلیسه (نه ببخشید کار کار ولدمورته).

- آهای! چی بود اون اسم نحست؟ هدویگ!؟ هدویگ!؟ هدوگ!؟ کجایی حیف نون؟
- سلام سرورم. بنده در خدمت گزاری حاضرم.
- تو دیگه کی هستی؟ از کدوم گوری پیدات شد؟
- بنده غلام شما، "حیف نان" هستم. سرورم.
- باز این کاراکترای تلویزیون افتادن بیرون. چقدر به این آرتور بگم سریال درپیت نگا نکن؟ برو پدرم تلویزیون رو انداختم تو میدون برو پیداش کن بپر توش.
- بله سرورم.
حیف نون تعظیم می‌کنه و از پنجره میپره بیرون.

هدویگ که از پرا و قیافش پیداست تازه از خواب پا شده، نشسته تو آشپزخونه و یه شیر پاکتی لردپذیر دستش گرفته و داره با نی مک میزنه.
- شوووووی...شوووو...شششششششییییییی.
- این چیه داری BEEP میزنی؟ (توضیح راوی: سیریوس از معادل انگلیسی مکیدن استفاده کرد. کارگردان هم برای اینکه بدآموزی داشت بجاش بیپ گذاشت. )
- این از محصولات لردپذیره، تازه تولید شده. فایرنز دیروز از لبنیاتی سر میدون گریمالد خریده.
- اون که بهتر بود بجای بدن اسب و سر آدم، سر خر و بدن گاو داشته باشه. آخه فکر نکردین محصولاتی که اسم لرد روشه ممکنه مسموم باشه؟
- مسموم کدومه آخه؟ اینا رو بخش استاندارد مواد غذایی وزارت جادو (امغوج) تایید کرده. نگا کن مهر استاندارد هم داره.

هدویگ ته پاکت رو نشون سریوس میده. جای یه نعل قرمز رنگ ته پاکت بود که زیرش نوشته بود "امغوج".

سیریوس بال هدویگ رو گرفت و همینطوری با پیجامه (تنبون خودمون) راه افتادن برن بخش "امغوج".

..............................................

پست بنده را نقد کنید لطفا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فایرنز در 1386/11/17 0:01:42
ویرایش شده توسط فایرنز در 1386/11/17 0:03:10
ویرایش شده توسط فایرنز در 1386/11/17 0:12:40
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?post_id=181728#forumpost181728
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 بهمن 1386 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خخخخخخخر پپپپپپف...خخخخخخخخرپپپپفف..

سیریوس در رختخوابش یه غلت می زنه و لحافو دور خودش می پیچه.


...
-خب، به افتخار سیریوس بلک، این مرد افسانه ای ، کسی که محفلو روی یک انگشتش می چرخونه یه کف مرتب بزنید ایشون به عنوان بهترین ناظر سال انتخاب شدند،به به!!

سیریوس گره ی کراوت آبی و اناریشو شل می کنه و خودشو آماده می کنه که بره روی سن تا جایزه رو بگیره..

-به به...دارند تشریف میارن جناب بلک...جایزه ی ایشون شونصد هزارگالیون ، سفر دور کل دنیای جادوگری ،یکی از خونه ی های مبله ی هاگزمید و..



بووووووووم!!

-سیریوس تو رو خدا پاشو مرگخوارها حمله کردند...پاشو سیریوس...
-پاشو سیریوس مرگخوار ها اینجا رو بمباران کردند...الان محفلو از دست می دیم!!


...
سیریوس داره از روی پله های سن بالا می ره...تماشاچی ها هیمنجوری بهش زل زدند و یه ریز تشویقش میکنند...



-پاشو سیریوس!مرگخوارها دارند می رسند.
-الان هممون رو می کشن سیریوس!

شتتتتتتتترققق!!( افکت برخورد یه بمب در یک میلی متری تخت سیریوس)

-اَه...چرا سر و صدا می کنین بذارین!می ذارم واستون یه ماموریت محفل دو سه ماه دیگه ،بذارید بقیه شو ببینم!

و یه غلت دیگه می زنه!!

...
دیگه دو سه تا قدم دیگه بیشتر نمونده...کوییرل با یک رنک توی دستاش داره انتظارشو می کشه...

-تشویقش کنید جناب بلکو!!
سیریوس تعظیم کوچیکی به تماشاچی ها می کنه و رنکو می گیره.




تتتتتتتترققق...ترووووق...

سقف محفل می ریزه مرگخوارها به همراهی ولد مورت درست بالای تخت سیریوس محفلو میگیرن !!
ولدمورت: موهاهاهاها گرفتیم محفلو!!
ولد مورت یکی از محفلی ها رو می کشه و خونش می پاچه توی صورت سیریوس!!

سیریوس از خواب پا می شه و چشماشو می ماله و میگه: چی شده !؟

8 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سینیسترا در 1386/11/2 16:44:03
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/10 0:28:26
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 21 شهریور 1386 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بک گراند :‌ آهنگ جیمبو!

مرگخواران در حال ِ مارش نظامی هستن ... هدویگ به آرومی قدم می زنه و بعد شروع می کنه به دویدن و وقتی آهنگ به صدای هواپیما می رسه هدویگ هم به هوا بلند می شه و اوج می گیره!

همراه با نمایش تصاویری از هدویگ گزارشگر صحبت می کنه :
- بزرگ جغدی بود! ... شجاعت، دیانت، زکاوت و بلاهت!!!‌ از خصوصیات ِ‌او بودند.
(تصویر عوض می شه و هدویگ رو در حالی که یه بچه بغلشه که داره پرهاشو می کشه و یه عصا زیر بغلشه دیده می شه)
- جانباز ِ‌75% درصد بود . یک پا و یک پر و یک چشمش را از دست داده بود.
(بچه انگشتشو می کنه تو کاسه چشم هدی و بازی می کنه و هدی فقط لبخند می زنه!)
((اوهو اوهو اوهو ... مادر جااااااان! ... واااااااای ... جیییییییییغ!))(صدای گریه زاری تماشاگرای رمانتیک)

(تصویر عوض می شه و هدویگ رو در حال انهدام نفر به نفر یکی از مرگخوارا نشون می ده)
- از فنونی که این برزگ جغد در آن ماهر بود فن ِ"نوک تو شیکم" بود.
(در تصویر هدی با نوک توی شیکم مرگخوار میره و هنگامی که خودشو بیرون می کشه مرگخوار بی حرکت روی زمین میفته. نیش‌ِ هدی باز می شه!!!)
(تصویر عوض می شه و هدی رو در حال راز و نیاز با لونا نشون داده م شه!)
- این جغد ِ شیردل در روابط خانوداگی نیز یک اسوه بود و در این زمینه بسیار موفق عمل کرد!
(تصویر عوض می شه و عکس دسته جمعی هدویگ به همراه دو تا زن و دو تا شوهرش رو نشون می ده!!!)

(دوربین توی خونه ی هدویگ می گرده و از خونش تصویر می گیره)
- در ساده زیستن بی نظیر بود.
(تصویر اتاق هدویگو نشون می ده که یه تلویزیون دو اینچی! داره ... دوربین از اتاق خارج می شه و از پنجره نمای اتاق رو می گیره. هدویگ که گویا از اینکه دوربین دوباره تصویر می گیره بی خبره، یه دکمه رو می زنه و یه پلاسمای کلی اینچ! با یه پی اس تری جلوش ظاهر می شن!!!)

- هر چه از این جغد بگوییم کم گفته ایم. در نیابد حال پخته هیچ خام ... پس سخن کوتاه باید والسلام...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باز جویم روزگار وصل خویش...
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مرداد 1386 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت گروه اول محفل - پست سوم


کنار مرد میانسال چاق مجاور آنها، مرد دیگری نیز نشسته بود. مرد برخلاف دوست خود بسیار لاغر بود، خطوط باریک روی صورتش حاکی از پیری و خستگی بودند و لباسهای مندرسش طوری به نظر می رسیدند که گویی هر لحظه ممکن است پاره شوند.

- ر...ریموس!؟
مرد سرخ پوش با تردید این را گفت و در جستجوی نگاهی که تایید کننده حرفش باشد به مرد چشم دوخت. مرد سری تکان داد و لبخندی بر لبانش شکل گرفت.
- خیلی وقت بود ندیده بودمت! چی باعث شده که سری به این اطراف بزنی، تئودور!؟
مرد سرخ پوش که تئودور نام داشت نگاهی سراسیمه به اطراف کرد، گویی نمیدانست که درست است علت حضورش را بیان کند یا نه، آن هم در جمعی که کوچکترین شناختی از آنها نداشت.
ریموس با خوشرویی خندید و گفت:
- لازم نیست اینقدر نگران باشی، اینها همشون دوستای منن!
تئودور همچنان نگران به نظر می رسید.
- اگه حضورشون ناراحتت میکنه، چرا ما با همدیگه به یه جای...اِ...خلوت نریم؟ و اونوقت تو میتونی داستانتو برام تعریف کنی! و دوستتم اگه مایل باشه میتونه با ما بیاد!!

تئودور در جستجوی دوست سبزپوشش به اطراف نظری افکند. دوستش با نگاهی خشمناک جلوی در منتظرش بود!
- آا....تو هم میای مایک؟

نگاه خشمگین مایک تئودور را در فکر فرو برد. چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا مایک انتظار داشت ریموس به جای تئودور، به سمت او بیاید؟ شاید این دست سرنوشت بود، دستی که قرار بود راه آنها را از هم جدا کند. دستی که باید قدرتهای آنها را در جهت مخالف هم شکوفا میکرد، و حالا این دست سرنوشت، تئودور را برای همراهی یاران سفید برگزیده بود. این انتخاب به این معنی بود که راه مایک به مرگخواران ختم میشد.

ولی نگاه خشمگین مایک لحظه ای بیش دوام نیاورد. نگاه دوستانه ای که ناگهان به چشمان سیاهش هجوم آورده بود، وادارش کرد تا با صمیمیتی که هیچ شباهتی به صدای خودش نداشت، بگوید:

- نه، دوست من! فکر می کنم اینجا جاییه که باید راه ما از هم جدا بشه! راه تو مشخص شده، و تو باید ادامه اش بدی. من باید راه خودم رو پیدا کنم!

تئودور لبخند غمگینی زد. از وقتی که مایک را شناخته بود، میدانست که او از جمع مرگخواران نفرت دارد. و حالا سرنوشت او را برای این راه برگزیده بود. هیچ کس توانایی آن را نداشت که با سرنوشت به ستیز برخیزد، و مایک نیز از این قاعده مستثنا نبود!

مایک نیز لبخند می زد. لبخندی که شاید آخرین لبخند دوستانه برای آن دو بود. هیچ بعید نبود که در دیدار بعدیشان، لبخندها آمیخته به نفرت شده باشند. ولی مایک باید این لبخند دوستانه را حفظ میکرد. لااقل برای آخرین بار...

پشتش را به تئودور و کافه کرد و به طرف در قدم برداشت. در آستانه در، بازگشت و آخرین نگاه را به دوست سرخ پوش دیرینه اش کرد. سپس رویش را برگرداند و خارج شد، و لبه پایینی ردای سبزش هم برای آخرین بار از نظرها ناپدید گشت.

-------------------------------------
شرمنده زیاد شد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/5/23 18:08:20
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1386 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
شرمنده مجبور شدم یه خورده پست ویولت رو دست کاری کنم
*************************************************************
ریموس خندید و گفت:خب بچه ها!دم دژ مرگ میبینمتون.ما که رفتیم واسه آپارات!
و با صدای پاقی نا پدید شد.بچه ها به هم نگاهی کردند و همزمان ناپدید شدند
..................
ولی..... وقتی همه ظاهر شدن با تعجب به هم نگاه کردن اونا به دژ مرگ نرفته بودند بلکه کنار استخر خونه ویولت ظاهر شدن
سینی با تعجب گفت: ببینم چرا اینجوری شد؟
استر به یاد حرف دامبلدور افتاد و گفت: چون دژ مرگ محافظت شده هست مثل هاگوراتز و نمیشه آپارات کرد
لارتن که با دست موهای نارنجیشو از صورت کنار میزد گفت : خب پس چرا اینجا ظاهر شدیم
استر : من چه میدونم بی خیال بابا بهتره با ماشین بریم.
ریموس : خب اسی برو موتورت رو اتیش کن منو تو با موتور میریم
استر: متاسفم من کارت هوشمند سوخت ندارم واسه همین رو موتورم حساب نکنین
همه نگاه ها به سمت ویکی چرخید
ویکتور: من... من ... من بنزین ندارم
ویولت که هنوز از تیکه ویکتور عصبانی بود چشماش و باریک کرد و گفت : چرا دروغ میگی ماشین تو جدیده کارت هوشمند باهاش میدن تازه دوگانه سوزه زود بریم
و قبل از اینکه ویکتور جوابی بشنوه همه سوار بر ماشین فراری شدن
استر و ریموس جلو نشسته بودن و سینی و لارتن و ویولت عقب بالاخره ماشین شروع به حرکت کرد
ریموس :اخ هی لارتن انگشت شصت پات توی کمر منه پات رو بکش عقب.
سینی : اخ لارتن چقدر تکون میخوری نیشکونم گرفتی
ویولت : بچه ها تا برسیم دو ساعت راهه خیلی بیکاریم یکی یه چی بخونه بقیه هم دست بزنیم
ریموس : من ... من .... من میخونم
هی یارُم .... هی یارُم
قاسم بو میده
در به درُم کردی
قاسم بو میده
خون جِگَرُم کردی
قاسم بو میده
میگن قاسم ناز داره
قاسم بو میده
میگن قاسم دهاتیه
قاسم بو میده
استر : بسه بسه رسیدیم بیاین پایین
همگی در خیابانی که در سمت چپ و راستش درخت های کاج بودن و انتهای اون به کوه منتهی میشد پیاده شدن
ویکی : ببینم استر نمیخوای بگی که اینجا دژ مرگه
استر : چرا هست
ویولت : ولی ما دژ رو دیدیم اینطوری نیست
استر : این در گاراژ دژ مرگه
همگی با تعجب به سمت کوه حرکت کردن که لارتن پرسید : چه جوری وارد میشیم؟
نمیدونم فعلاً میریم جلو بذار برسیم به کوه تا اونجا سه کیلومتر راهه درسته ما نزدیک میبینیمش ولی این سرکوهه ( سرکوه یه چی تو مایه های سرابه)
در این هنگام یه نوری به چشم همه خورد نوری آبی رنگ که از کوه ساطع می شد و همه رو به سمت کوه کشید. و بعد از مدتی همگی در دژ مرگ روبه روی لرد سیاه به زانو نشسته بودن...
.............................
میدونم خیلی بد شد ولی بالاخره امتحانا تموم شدن و اومد یه پست زدم تا دوباره بیفتم رو دور
اگه خواستید ادامه بدین میتونید داستان رو با یه مسابقه اتومبیل رانی ادامه بدید که اگه محفلی ها بردند ازاد میشن و اگه باختن میمیرن

خب ویکتور عزیز متاسفم ، پستت به روند داستان خیلی بی مربوط بود.این پست نادیده گرفته می شود.اعضا از پست قبل ادامه بدهند.موفق باشید.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/9 18:49:51
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 7 خرداد 1386 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل به روایت فتح


بچه ها با اجازه خودمم قاطی ماجرا کردم .
طوری نوشتم که اگه خواستید می تونید داستانمو حذف کنید .
.......................................
*صبح روز بعد . سه ساعت قبل از شروع مسابقه ...
جاده در سکوت محض فرو رفته بود ... نه ماشینی ... و نه حتی وزش یک باد . همه چیز برای مسابقه ای که قرار بود چند ساعت بعد برگزار شود آماده بود .
چند کیلو متر آن طرف تر ویکتور کرام با بیژامه ی راه راه و زیر پیرهنی آبی در حیاط خانه اش مشغول گرم کردن خودش بود : ... اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره نه شیر داره نه ......... یه انگشتتو برچین . ویکتور انگشت اشاره دست راستش را جمع کرد و دوباره شروع کرد : اتل متل توتوله ... . صدای حرکت ماشینی از دور سکوت جاده رو شکست . ویکتور ورزش صبحگاهی اش را ناتموم گذاشت و به طرف کنار پرچین خونه اش رفت و به طورف انتهای جاده خیره ماند. ماشینی از انتهای جاده به طرف خانه ی ویکتور می آمد. ( این جا مثل فیلم های وسترنه که طرف از افق پیداش میشه ) ویکتور غرق در تماشای صحنه شده بود . ماشین کم کم نزدیک تر اومد و شکل و شمایل پیکان گوجه ای رنگی به همراه دو سر نشین در آن نمایان شد . پیکان گوجه ای رنگ دقیقا روبروی خانهی ویکتور ایستاد . ویکتور در حالی که با پوزخند به ماشین نگاه می کرد . به طرف ماشین رفت . در ماشین باز شد و پای مردی با گوه های آبی از ماشین بیرون آمد .( اینجا هم به سبک فیلم های اکشن ) . مرد درون ماشین کت نارنجی پر رنگی پوشیده بود و آنرا به زیر شلوار کردی اش زده بود . ویکتور با دیدن صورت مردی که درون ماشین بود به طرف او دوید و فریاد زد : الیور ... . الیور وود در آغوش ویکتور گم شد .
- خیلی وقت بود ندیده بودمت . توی کدوم باشگا هی.
- فعلا توی اتحاد پادلمیرم ... راستی این رفیق جدیدمه ... این ماشینم اون برام ردیف کرده ... کارش حرف نداره.
الیور به مرد جوان سیاه چهره ای که از ماشین بیرون آمده اشاره کرد .
مرد جوان گفت : ( به سبک اهوازی بخونید ) سلام کاکو ... شما همون ویکتور کرام معروفید... مگه نه کاکو ؟
الیوربه جای ویکتور جواب داد : بله جاسم جان این همون ویکتور معروفه که بهت می گفتم . بعد رو کرد به ویکتور و ادامه دا :معرفی می کنم . جاسم ... بهترین سرویس دهنده ی ماشین های اسپرت . این پیکان گو جه ای من که می بینی رو اون برام سرو سامون داده ...کارش حرف نداره ... می خوای یه دور باهاش بزنیم .
ویکتور در حالی که با چندش به ماشین نگاه می کرد گفت : آخه ...
جاسم در حالی که ویکتور را به زور داخل ماشین می کشید گفت : چرا خجالت می کشی کاکو سوار شو دیگه ... خجالت نداره که ...
*چند دقیقه ی بعد جاده ی جلوی خانه ویکتور . داخل ماشین الیور
- الیور خواهش می کنم متوقفش کن ... خواهش می کنم ...
- تازه این همه ی سرعتش نیست می خوای بزنم دنده هفت !
- نه ویکتور ...من داره حالم بد میشه نگهش دار . من باید به مسابقم برسم .
ماشین با شدت ترمز کرد .و خط ترمزی 110 متری به جا گذاشت .
الیور با هیجان از ویکتور که سعی می کرد حالش به هم نخورد پرسید : مسابقه! چه مسابقه ای ؟
- ما دو ساعت دیگه با مرگ خوار ها مسابقه داریم ... مسابقه ی اتومبیل رانی .
ویکتور در حالی که نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون بزند گفت :واااااای... چه عالی ... پس ما هم می تونیم شرکت کنیم ... آره
- نمی دونم ... راستش باید با ریموس صحبت کنم . شاید قبول نکنه .
...................................................

اگه خواستید می تونید قبول نکنید ...
فعلا ....
یا علی

به هیچ وجه به داستان های قبل ربطی نداشت
چون آخر داستان قبل ذکر شده که اونها رفتن به دژ مرگ
این پست نادیده گرفته میشه
اعضا از پست قبل ادامه بدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/3/8 5:16:43
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/3/8 5:39:05
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/3/8 9:50:23
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به سرعت به سمت در باغ رفتند و آنجا ویکتور کرام را دیدند که سوار بر یک فراری خیلی قشنگ دیدند که با یک تیریپ خیلی خفن داشت با موبایلش حرف میزد.عینک بلیزری که بر چشم داشت نور مهتاب رو منعکس میکرد و به او حالتی ترسناک داده بود.
سینیسترا به ریموس گفت:چه خوشتیپ شده ها!
و وقتی دید ریموس دارد او را چپ چپ نگاه میکند با حالتی حق به جانب گفت:خب شده دیگه!
ویکتور دستی به موهایش که میکروبی درست کرده بود کشید و گفت:قربونت!بعدا بهت زنگ میزنم.اوکی!بای هانی!سلام رفقا!
بعد با دیدن ماشین درب و داغون ویولت هر هر زد زیر خنده:امنون از دست شما دخترها!یه تار مو رو رو کت پسره میبینید ولی تیر چراغ برق به اون گندگی رو نمیبینید؟
ویولت که اصلا از این تیکه خوشش نیومده بود با اخم گفت:نه که قدرت دید جنابعالی خیلی خوبه؟ماه به اون گندگی تو آسمون رو نمیبینی و عینک آفتابی میزنی؟علاوه بر اون این ماشین رو دو تا مرگخوار مزخرف به این حالت در آوردن وگرنه این عروسک تو دست من مث مومه!
ویکتور هم به هیچ وجه از تیکه ویولت خوشش نیومد.استرجس که دید الانه که کار به جاهای باریک بکشه گفت:بسه دیگه!شماها نمیتونید دو دقیقه آروم بگیرید؟ویولت دیگه بس کن.ویکتور تو هم دیگه تیکه ننداز.
ویولت در حالی که هنوز از دست ویکتور دلخور بود گفت:من یه فکر دارم.نظرتون چیه که دو تا ماشین جور کنیم واسه پس فردا که مسابقه اس و بعد بری..
ریموس به سرعت نفی کرد:نه نه!این مسابقه اتوموبیل رانی با مرگخوارا از اولش بوی دردسر میداد و من مخالفش بودم...
لارتن نیشخندی زد:بس کن ریموس.تو دیگه نگو که نمیخواستی روی ایگور رو کم کنی!
ریموس سرخ شد و بعد گفت:اصلا چه ربطی داره؟ما فقط میخوایم پاشیم بریم روی اینارو کم کنیم دیگه.نه؟خب بیاید بریم دژ مرگ خودمون رو خلاص کنیم دیگه!در ضمن ویولت و سینیسترا فکر نکنید از گناهتون به خاطر اون کورس احمقانه گذشتم ها!بعدا حساب شماها رو میرسم.
استرجس با کمی تردید از ریموس پرسید:به نظر تو ما نباید به دامبلدور ماجرا رو بگیم؟شاید بد نباشه...
ریموس حرف او را قطع کرد:بیخیال استر!ما که نمیریم ماموریت.ما فقط داریم میریم حال چند تا مرگخوار رو بیریم.نکنه میترسی؟
نیشی که در جمله آخر ریموس بود خون استر را به جوش آورد:من میترسم؟من میترسم؟من که از اعضای برجشته...
وقتی دید لارتن،ویولت،سینیسترا و ویکتور دارند بر و بر نگاهش میکنند ادامه حرفش را فرو خورد.مثلا آندو باید الگوی اصلی اعضای تازه وارد باشند!!
ریموس خندید و گفت:خب بچه ها!دم دژ مرگ میبینمتون.ما که رفتیم واسه آپارات!
و با صدای پاقی نا پدید شد.بچه ها به هم نگاهی کردند و همزمان ناپدید شدند.
====
در همان لحظه.دژ مرگ.
ولدمورت سر انشگتان بارک و سفیدش را به هم فشار داد:عالیه!ایگور.مهمون داریم.با یه گروه از قوی ترین مرگخوارا برو استقبالشون.تو که میدونی من چقدر مهمان نوازم.اون چهارتا جوون مهم نیستند.من مهمون های مهم رو بیشتر دوست دارم!

خوب بود.
داستان زیاد جلو نرفته بود. به نظرم زیاد روش کار نکرده بودی
همیشه بعد از نوشتن یه دور پستتو بخون
نگارشت خوب بود فقط یه جا مشکل داشتی
در ضمن این سوژه نباید از راه اصلی خودش خارج بشه.
من گفتم به جادو مربوطش کنین اما نه اینکه ماشینو کلا توش حذف کنین
بعد هم یه چیزی. اگه اونا میتونستن آپارات کنن چرا دنبال ماشین اومدن خونه ویولت؟؟؟
دیالوگ هات هم به خوبی قبل نبود
بیشتر تلاش کن
3.5 به همراه یه B در کل 7.5 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/30 21:34:29
But Life has a happy end. :)
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1386 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس از پشت سر لارتن و سینی با صدایی رسا گفت:
- صبر کنین! شما باید همین الان همه چی رو برام توضیح بدین! دیگه از دست کارای شما خسته شدم! الان چی درباره ویکتور می گفتین!

لارتن با بی میلی به طرف ریموس بر گشت و گفت:
- خب قضیه از دست گل این خانوم شروع شد! رفته با ایگور اینا مسابقه داده!
ریموس در حالی که با اخم نگاهی به سینی انداخت گفت:
- که البته نتیجه کارشم توی گاراژ دیدم! خب! ادام بد!

- هیچی! ما هم تصمیم گرفتیم یه یه ضربه شصتی نشونشون بدیم! اومده بودیم ماشین ویولت رو بگیریم که با این صحنه مواجه شدیم..... بیچاره ویولت! وقتی حالش جا بیاد و بفهمه که چه بلایی سر ماشینش اومده..... الانم تصمیم گرفتیم که بریم و ماشین ویکتور رو بگیریم.

ریموس در حالی که بیش از اندازه عصبانی نشان می داد گفت:
- شماها! شما دو تا جوجه می خواستین برین دژ مرگ!؟ فکر کردین دارین کجا می رین؟ پیک نیک؟
استر که تا آن لحظه سکوت کرده بود قدمی به جلو برداشت و گفت:
- اهم! ریموس! بیا می خوام باهات حرف بزنم!

و بعد آن دو به کنار استخر وسط حیاط رفتند و مشغول صحبت شدند و از ظاهرشان مشخص بود که استر روی کاری اصرار دارد و ریموس مخالف آن است.
بعد به طرف لارتن و سینی آمدند. ریموس با همان اخم گفت:
- من و استر فکر کردیم که....... بد نیست...... امشب یه عملیات کوچولو داشته باشیم!
لارتن و سینی درحالی که سر از پا نمی شناختند هورا کشیدند و .......

- البته منم میام!
همه به طرف صدا برگشتند. او ویولت بود که چوبدستی به دست آنجا ایستاده بود!

استر در حالی که او را برانداز می کرد گفت:
- اما تو....
- نه! من حالم خوبه! باید حساب چند نفر رو برسم!

ریموس در حالی که نچ نچ می کرد گفت:
- و اشتباهت همینجاست! ما حساب ماشینای اونا رو می رسیم! اگه کسی قصد دیگه ای داره همینجا اعلام کنه.....
ویولت به طرف ساختمان رفت و گفت:
- من می رم ماشینمو از توی گاراژ بیارم!
و قبل از اینکه کسی چیزی بپرسد ادامه داد:
- البته یه شورلت قدیمیه!

و صدای یک فراری جلوی در باغ شنیده شد!(ویکی)

خب لارتن عزیز اشکال پستت این بود که اصلا فضاسازی نداشت.با اینکه پستت تماما دیالوگ بود ولی خیلی کم ارزشی شده بود که این خودش توانایی تو را در نوشتن نشان می دهد.طبق معمول فاقد اشکالات املایی و نگارشی بود.موفق باشی.
3/5 امتیاز به همراه B در کل 5/7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1386/2/29 2:14:44
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/2/29 14:27:22
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1386 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لارتن و سینی از همان پنجره وارد می شن و نگاهی به داخل میکنن ویولت بی هوش شده بود و هیچکس در اون دور و اطراف نبود لارتن و سینی به صورت بسی با احتیاط شروع به گشتن میکنن. تا در یک لحظه صدایی از بیرون خانه و در درون محوطه باغ میاد سینی و لارتن به سرعت به باغ وارد میشن و در کمال ناباوری لامبورگینی و پورشه 911 زرد رنگ هر دو درب و داغون شده اند و دو نفر از حصار دور باغ به بیرون میپرند لارتن به سرعت به دنبال اونها میره ولی فقط به دود سفید ماسین اونها میرسه در همون لحظه جلوی پای لارتن استر با هوندا CBRخودش ترمز میکنه و میگه : اینجا چیکار میکنید؟ لارتن به سرعت به استر و ریموس نگاه میکنه و میگه شما فقط برید دنبال اون ماشینه. ریموس یه نگاهی به اون قسمتی که لارتن نشون میده میکنه و میگه: ولی اونجا هیچی نیست. لارتن با نا امیدی بهشون میگه اونا ویولت رو بی هوش کردن و فرار کردن ماشین ویولت هم داغون کردن بیاین نگاه کنید و هرسه به سمت ماشین ها میرن.
ریموس: قضیه مشکوکه.
استر : بهتره بریم ویولت رو ببینیم چطوره
همه بالای سر ویولت جمع شدن که ویولت خود به خود بهوش میاد و میگه شما اینجا چیکار میکنید؟
سینی: اونا کی بودن؟
ویولت : چی اونا کی بودن؟
استر: اااااااه. حافظه اش رو هم شستشو دادن پس شما دوتا اینجا چه غلطی می کنید؟
ریموس: اصلاً شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟ اون ماشین توی گاراژ چرا داغون شده بود ؟ ها؟
لارتن : هیچی ما اومه بودیم به ویولت سر بزنیم. تازه کدوم ماشین رو میگی ماشین من که همیشه خرابه.
استر :خب باشه بهتره بریم بگیریم بخوابیم
لارتن و سینی با هم به سمت گاراژ حرکت میکنن
لارتن: دیگه ماشینی نمونده
سینی : چرا فقط یکی هست اونم یه فراری عروسک
لارتن : کی؟
سینی : ویکتور
لارتن: بابا ویکتور به غیر از اون جاروش دیگه چیزی نداره و چیزی هم بلد نیست برونه
سینی: ولی من چند شب پیش اونو دیدم داشت با یه فراری توی جاده ها تمرین میکرد فکر کنم نمیخواد ما بفهمیم که اون بلد رانندگی کنه. اینم بگم که اون خوب میرونه
لارتن: پس بریم به سمت ویکتور
.....................................
اینم ماشین عروسک من
http://ferrari.bg2.org/img/360_Spider_F1.jpg


خوبه. فقط بهتر بود بیشتر به ویولت میپرداختی.
فضاسازی نداشتی.
از توصیف حالات حتما استفاده کن
آخر پستت هم بدک نبود.
دیالوگ هات هم در حد متوسط بود
باید بیشتر تلاش کنی. پست ها رو هم باید با دقت بخونی در همه جا.
2.5 از 5 به همراه یه C چون داری تلاش میکنی در کل 5.5

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/2/27 7:16:46
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم