جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
68 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1387 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
باران همچو تازیانه بر پنجره های اتاق میکوبید و صدای رعد برق هر از چند گاهی از فاصله ای نچندان دور قابل شنیدن بود. در دوردست، خورشید آخرین دقایقش را در آسمان آنشب سپری میکرد و غروب آهسته آهسته تسلیم چنگال شب ظلمانی می شد. بیشتر و بیشتر در صندلی راحتی قرمز رنگی که در کنار پنجره قرار داده شده بود فرو میرفت. چشمان آبی رنگش از پشت عینک ته استکانیش بی هدف به نقطه ای بر روی دیوار دوخته شده بودند. گویی نه به دیوار بلکه به تصویری فراسوی آن اتاق ذل زده بود...نگاهی به افق انداخت...لحظه ی موعود فرا رسیده بود...به سرعت به پا خواست و با گامهای بلندش به مرکز اتاق رفت و رو به پنجره استاد. پس از چند ثانیه ی کوتاه، آنچه او در انتظارش بود به وقوع پیوست. آتشی در مقالبش شعله ور شد و از میان شعله ها، ققنوسی زیبا پرواز کنان وارد اتاق شد. کمی مکث کرد و سپس با صدایی رسا گفت:

-وقتش رسیده فاوکس...پیام رو هر چه سریع تر به همه برسون...

لحظاتی بعد آتش دوباره شعله ور شد، ققنوس اتاق را ترک کرد و آلبوس دامبلدور بار دیگر به صندلیش بازگشت.

تعویض صحنه

در آینه به خود نگاه می کرد...تصویر نا خوشاندی بود...دیدن آن ردا و آن نقاب سیاه بر چهره اش، احساس عجیبی و نامطلوبی را ایجاد کرده بود. هیچ وقت در سیاه ترین و تاریک ترین کابوسهایش هم خود را در لباس یک مرگخوار ندیده بود. روی از آینه برگرداند و بر مرد برهنه ای که بر روی زمین بیهوش دراز کشیده بود، نگاهی انداخت. در کنارش زانو زد، چوبدستیش را آهسته به سمت گلوی مرد گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد. سپس چوبدستیش را به سمت گلوی خودش گرفت و بار دیگر زیر لب وردی گفت. به مرد برهنه نگاهی دوباره انداخت، پوزخندی زد و با صدایی که مطعلق به خودش نبود گفت:

-نگران نباش...کارم که تموم شد، لباسهای کثیفتو بهت بر میگردونم...

ایستاد، به سمت در اتاق حرکت کرد، در را گشود و پای به خیابانی متروکه و تاریک گذارد. باران وحشیانه میبارید. مرگخوار سیاه پویش دیگری از آنسوی خیابان به سرعت نزدیک شد و به او پیوست. مرگخوار گفت:

-چقدر طولش دادی! بالاخره تونستی ازش حرف بکشی؟

-نگران نباش دالاهوف. همه چیز درسته. با یه ذره شکنجه محل قرار محفل رو افشا کرد...این محفلی ها اونقدر ها هم به دامبلدور وفا دار نیستن. الانم بیهوش کف زمین افتاده...

-خوبه...حالا محل قرار کجاست؟

-چند خیابون بالاتر...باید پیاده بریم چون کل این منطقه با طلسمای ضد پدیداری محافظت میشه...

-باشه پس عجله کن بریم...لرد گفت نباید دیر برسیم...

او به نشانه ی تایید سری تکان داد و به سرعت به راه افتاد. دالاهوف به دنبال او حرکت کرد. هر دو در زیر باران به راه افتادند. کوچه ها و بریدگیها را به سرعت پشت سر گذاشتند و سر انجام در مقابل در سیاه و کوچکی متوقف شدند. دالاهوف تحقیر آمیزانه پرسید:

-جلسشون توی این خرابس؟

اما او هیچ جوابی نداد و نگهاهی به ساعتش انداخت...تنها منتظر یک نشانه بود...

دالاهوف با لحن تندی گفت:

-هوی! زبونتو خوردی؟ پرسیدم همین جاست؟

ناگهان آتش کوچکی در میانشان شعله ور شد. پس از لحظاتی پر ققنوسی قرمز رنگ از میان شعله ها نمایان شد و به آرامی به سمت زمین سقوط کرد.

حتی آن نقاب سیاه هم نمیتوانست حیرتی را که در چهره ی دالاهوف موج میزد مخفی کند. دالاهوف با ناباوری اول به پر ققنوس و سپس به او نگاه کرد...

-این چی؟!...این چیه؟!

او چوبدستیش را با خونسردی بیرون کشید، به سمت دالاهوف نشانه گرفت و گفت:

-این از طرف آلبوس دامبلدوره...نوش جان رفیق!

و سپس وردی را زیری لب زمزمه کرد. نور سپید رنگی از چوبدستیش خارج شد و با ضربه ای سهمگین دالاهوف را به زمین انداخت...

نقاب خود را کنار زد. از پشت آن نقاب چهره ی خندان ریموس لوپین پدیدار شد...

تعویض صحنه

سکوتی سهمگین و سخت بر فضای اتاق حکم فرما بود و جز صدای خش خش آتش نیمه سوز شومینه، هیچ صدای دیگری شنیده نمیشد. دیوار های اتاق مملو از اتیقه های قیمتی بودند و هر گوشه و کنار، شمعدانها و آویزه های رنگ و رو باخته اما گرانبها به چشم می خوردند. زنی لاغر اندام و بلند قامت با چهره ای مصمم اما بی روح در یک سوی اتاق ایستاده و با خشمی توصیف ناپذیر به زن دیگری که بر روی مبلی در آنسوی اتاق نشسته بود و با چهره ای مضطرب و اندوهگین بی صدا میگریست، چشم دوخته بود. هیچکدام حرفی نمیزدند و به نظر میرسید ساعتها از زمانی که آخرین کلماتشان را رد و بدل کرده بودند می گذشت. زن بلند قامت به آرامی شروع به راه رفت نکرد و پس از چند دقیقه در مقابل پنجره متوقف شد. نگاهی گذرا به منظره طوفانی بیرون انداخت، سپس رو به زن دیگر کرد و با صدایی زیر اما رسا گفت:

-من هنوز باورم نمیشه نارسیسا! تو چطور میتونی انیطور درباره ی لرد سیاه حرف بزنی...شاید یادت نیست هرچی که داری و نداری...همه ثروت تو و اون شوهرت رو بخاطره لرد داری! واقعا شرم آوره!

از آنسوی اتاق صدایی هق هق کنان نارسیسا مالفوی پاسخ داد:

-اما...اما بلا تو میدونی لرد همه چیزم رو داره ازم میگیره...لوسیوس هیچ وقت خونه نیست بلا. و من میدونم...من میدونم که به زودی دستگیر میشه یا یه بلایی سرش میاد...

-اما...

-و حالا اون دراکو رو میخواد...بچه ی من! من نمیتونم اجازه بدم دراکو صدمه...نمیتونم!

اکنون نارسیسا با صدای بلند اشک میریخت و بلاتریکس لسترنج با فرو ریختن هر قطره اشک او خشمگینتر میشد...بلا با صدای بلند فریاد کشید:

-بس کن! این دیوونگیهاتو بس کن! جون من و تو و اون بچه ی بدرد نخورت و هزار نفر دیگه پیش لرد سیاه هیچه! اینرو بفهم!

اما نارسیسا دیگر به حرفهای بلا گوش نمیکرد، بلکه توجهش به ساعت بر روی دیوار جلب شده بود...زمان موعود فرا رسیده بود...تنها منتظر یک نشانه بود...دیگر گریان نبود...

ناگهان در میان اتاق، شعله ی آتشین نمایان و پر ققنوسی زیبا و ظریف از درون آن به بیرون پرتا شد. بلاتریکس با بهت و حیرت به پر ققنوس و سپس به نارسیسا که اکنون ایستاده بود نگاه کرد و گفت:

-نارسیسا! این...اینجا چکار میکنه؟ اسنیپ می گفت این...پر ققنوس...نشانه محفله...نشانه ی دامبلدور...

-متاسفم بلا...من دیگه نمیتونستم تحمل کنم...باید کاری میکردم...دامبلدور گفت از دراکو محافظ میکنه...واقعا متاسفم...

بلا با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:

-تو؟! تو؟! من...نمیفهمم...

-این...این از طرف آلبوس...دامبلدوره!

ناگهان نور سپیدی فضای اتاق را روشن کرد و صدای برخورد کردن بلاتریکس لسترنج با زمین شنیده شد...

تعویض صحنه

دامبلدور هنوز بر روی صندلی قرمز رنگ نشسته و از پنجره به آسمان نگاه می کرد...گویی ستاره ها از هر آنچه که در دور دست ها در حال انجام گرفتن بود با او میگفتند. شب فرا رسیده بود و ماهتاب چهره ی آن شب بارانی را به زیبایی تزئین کرده بود. و او، همچنان انتظار میکشید...تا بدین جا دو نفر از یارانش خبر موفقیتشان را به او رسانده بودند و او اطمینان داشت که اخبار خوش بیشتری در راه بودند...تنها نگرانیش آخرین قسمت عملیات بود...قسمتی که مستقیما به او مربوط می شد. به تمام قوایش نیاز داشت اما تردید داشت که نیرویش برای آنچه که در پیش بود کافی باشد. در همین هنگام صدایی از بیرون اتاق شنیده شد و رشته افکارش را از هم درید. چشمانش بر روی در اتاق متمرکز شندند و گوشهایش بر روی آنچه در آنسوی در میگذشت: صدای زیر و بی روحی شروع به صحبت کرد:

-آه...ناجینی...بالاخره رسیدیم...هیچ کجا خونه نمیشه...قبول نداری؟ ها؟

و لحظاتی بعد در اتاق به آرامی گشوده شد. پیکری بلند قامت و هوناک که ردایی به سیاهی شب بتن داشت و چشمانی مارگونه به سرخی خون، وارد شد و بدنبالش خزنده ای عظیم الجثه به درون خزید. صدای خونسرد دامبلدور از گوشه اتاق گفت:

-تام! بالاخره رسیدی...خیلی وقته منتظرتم...

لرد ولدمورت که از شنیدن صدا جا خورده بود، به سرعت به سمت منبع صدا برگشت و چهره ی دامبلدور را در میان سایه ها شناخت...

-دامبلدور؟ تو اینجا...تو اینجا چکار میکنی؟

دامبلدور که اکنون ایستاده بود و با قدمهای شمرده اش از درون تاریکی ها بیرون می آمد گفت:

-میدونی... برای مدت زیادی من فکر میکردم تو یکی از بد ترین و خطرناک ترین کاستی هایی که من همیشه ازش ضربه خوردم رو در خودت نداری...

-منظورت چیه؟

-اعتماد تام! اعتماد. فکر نمیکردم تو به کسی اعتماد داشته باشی یا با قرار دادن منافع خودت در دست دیگران اونها رو بخطر بندازی...اما اشتباه میکردم...

-چی میگی پیر مرد؟

-امشب مرگخوارهای تو...وانهایی که تو به هوش و زکاوت و وفاداریشون اعتماد کامل داری یکی پس از دیگری در حال دستگیر شدنن...

ولدمورت با نگاهی موشکافانه دامبلدور را بررسی کرد، سپس با صدای بلندی خندید و گفت:

-مزخرفه! تو هرگز موفق به همچین کاری نمیشی!

-بهتره منو باور کنی تام. تا حالا خبر دستگیری آنتونین دالاهوف و بلاتریکس لسترنج به دست من رسیده و مطمئن باش بقیشون هم به همین سر نوشت دچار میشن...نقشه های من هیچ وقت با شکست مواجه نمیشن و تو اینو بهتر میدونی!

لبخند ولدمورت به پوزخندی سرد تبدیل شد و او گفت:

-یک قسمت نقشه ی بی نقصت اشکال داره...

-کدوم قصمتش تام؟

-قسمتی که من رو دستگیر میکنی! پیر خرفت! آماده ی مرگ باش!

ولدمورت فریادی کشید، هر دو چوبدستی هایشان را نشانه گرفتند و لحظاتی بعد فصای کوچک اتاق مملو از نورهای سبز و قرمز شد...

صحنه سیاه میشود!

با تشکر از تمام دست اندر کاران و دست اوندر کارانی که مارا یاری کردند.
با تشکر از ستاد حمل نقل و سینه مبیل و سینه مبایل منطقه چهارده
با تشکر از سپاه پاسداران نیروهای نوشابه ای (!)
همچنین از همکاری خانوادگان دالاهوف، دامبل، لسترنج و غیره از صمیم قلب سپاس گذاریم.
..
________________________________

با عرض پوزش، ببخشید که بسیار طویل شد.
در راستای تشویق جامعه جادوگری به خواندن پستهای بسی بلند و کش دار، به تمام کسانی که این پست را از آغاز تا پایان بدون وقفه بخوانند به غید قرعه جوایزی نفیس، اهدا خواهد شد! (تاریخ قرعه کشی: وقت گل نی.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1387/9/21 12:11:41
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ:
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
[b]چندین هزار چشمه خ
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1387 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه که بودم دلم میخواست لخت برم توی خیابون () و یک جوراب ساق بلند نارنجی و یک کلاه گنده نارنجی بپوشم فقط ...

میدونید آخه من نارنجی رو خیلی دوست دارم ... کلاه هم دوست دارم ... کلاه به آدم شخصیت میده ...

اگر دقت کنید کلاه کلا" چیز عجیبیه ...

کلاه رو روی سر آدما میذارن ، کلاهشون رو برمیدارن ، کلاهشون قاضی میشه ، کلاه بازی میکنن ، کلاه انداز میشن ، کلاهشون تو هم میره ، و هزاران کلاه و سر و کله دیگه ...

کلاه هم مثل هر چیزی انواع داره ...

بعضی کلاها خوشگلن ... اصلا هم برای خوشگلی استفاده میشن ، مثلا یکی که یک کلاه نارنجی گنده میذاره رو سرش میخواد مثل من خوشگل بشه دیگه

بعضی کلاها به آدم شخصیت میدن ! مثلا اگر یک کلاه به سبک فیلمای وسترن بذارین سرتون همه با دیدن شما یاد کابوی ها میافتن ! یا اگر یک کلاه پارچه ای پر دار روی سرتون باشه همه رو یاد قبیله های وحشی سرخپوست میندازین ... کلاه های دیگه هم هست ، کلاه هایی هم هست که بهتون شخصیت های خوب میده ...

بعضی کلاها برای مقاومت در برابر بارون و برف و اینا استفاده میشن ! کلاهای خوبین ... جلوی بدی ها رو میگیرن !

بعضی کلاها هم مثل کلاه مرگخواراست ، جلوی خوبی های آدمی رو میگیره و کلا تبدیل میشه به نماد بدی ها ...

بعضی کلاها هم بوقین ... بوقین دیگه قبول کنید ... البته حتما شما هم توی تولد دوستاتون کلاه بوقی زیاد سرتون گذاشتین ! ولی اشتباه نکنید ...
آن یکی شیر است اندر بادیه / وآن یکی شیر است اندر بادیه

این کلاهی که من میگم از همه بوقی تره ... بوقی به معنی بد ، تف ، زشت ، بوقی ، بیشوووووووووووووور (!)

این کلاها رو نمیشه از سر کسی برداشت ، ولی باید بگم هرکس این کلاه رو استفاده کنه کلاه بزرگی سرش رفته ! این کلاها زشته ، نارنجی نیستا ... رنگش هم مثل خودش بوقیه ...

ولی میدونین ، این کلاها سر هرکس که بره رنگ اون آدم رو عوض میکنه ... مهم نیست سیاه باشن یا سفید یا مثل من نارنجی ... این کلاه رنگ همه رو عوض میکنه ... دیگه نه سیاهن نه سفید ، هفت رنگ میشن ، اونقدر رنگ و وارنگ میشن که دیگه نمیشه فهمید رنگ خودشون کدوم یکی بوده ...

همین الان یکی رو میشناسم که کلاه رو سرش نذاشته ، بلکه فقط از نزدیکش رد شده ، الانم هفت رنگه ... بیشتر ... شاید صد رنگه ... تازه همین الان خدا میدونه چقدر داره تلاش میکنه که اون کلاهه رو بگیره ...

کلاهه اونقدر بوقیه که ... فقط یک کلاهه هاا ... ولی مثل یک پرده پخش میشه روی تمام وجود آدم ... دیگه نه کسی آدم رو میبینه و نه آدم میتونه از پشت پرده کسی رو ببینه ... کسی که کلاه رو میذاره فقط خودش رو میبینه ...

شاید بعضیا بگن کلاه کلاهه دیگه ! ولی من میگم این کلاهه با بقیه فرق داره ... یه جورایی نحسه ! وقتی سرت میذاری فقط تو عوض نمیشی ... بقیه هم انگار یهو باهات دشمن میشن ... نه اینکه کلاهه خودش بوقیه ... همه اطرافش رو هم بوقی میکنه ... کلاهم کلاهای قدیم ...

تازه خیلی هم گندن این کلاها ... اوووووووووووووه ... حتی از کلاه نارنجیه ی منم گنده ترن ! ... اونقدر گندن که آدم خودش رو توشون گم میکنه ... خودش رو ، رنگش رو ، شخصیتش رو ...

حالا تازه این که چیزی نیست ، این کلاها وقتی سر یک نفر میره همه بدی ها رو از خودش بیرون میده ، طرف دیگه خودش نیست ، میشه یکی مثل همه کلاهدارای دیگه ...

این کلاها یک بدی دیگه هم دارن ، مثل اعتیاد میمونن ! آدم فقط یکبار سرش میذاره ها ، ولی تا آخر عمرش با اثرات بدش دست به گریبانه ...

کلاهه اونقدر بوقیه که روی هرچی کلاه بوقیه سفید کرده ! بی مروت به دوست و دشمنم رحم نمیکنه ... تر و خشک رو با هم شپلخ میکنه ... حالا قبول کردین این کلاهه بوقیه ؟

آدم لخت و بی پرده بره وسط خیابون می ارزه به اینکه هزار تا رنگ و لعاب داشته باشه ... یک کلاه گنده نارنجی میارزه به صدتا کلاه گنده تر صد رنگ !

امیدوارم هیچوقت از این کلاها سر کسی نره ! واقعا یک جور کلاه برداریه ... حالا خودتون بشینین کلاهتون رو قاضی کنید ببینین اگر این کلاهه نبود چه کلاه اندازونی میشد ... همین که تا حالاش اونقدر خوش شانس بودین که سمت کلاهه نرفتین باید کلاهتون رو بالا بندازین ...

در کل من اهل این کلاه بازیا نیستم ... اما اگر کسی میخواد از این کلاها بذاره سرش قبلش از من دوری کنه وگرنه کلاهمون تو هم میره هاااااا ... گفته باشم .. من که دیگه حتی کلاهمم طرف این آدمای کلاهدار بیافته نزدیک اون کلاه بوقی نمیشم ... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1387 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
صف بسیار طویل جمعیت تا انتهای محوطه وزارتخانه کشیده شده بود.
خبرنگار در میان شلوغی پیش می رفت تا یک گزارش جنجالی از اهدای زمین های یک متری با اقساط نود و نه ساله از طرف وزیر، به محفلی های ایثارگر،آزاده،شهید... تهیه کند.
در ابتدای ورود چشمش به تابلویی افتاد که شرایط ثبت نام در آن نوشته شده بود:

-داشتن حداقل 20سال سن.
-گواهینامه هاگوارتز.
-عدم سوء سابقه.
-کارت عضویت در محفل ققنوس.

و در بالای آن با خط درشتی نوشته شده بود:

سهمیه تمامی اعضای محفل یکسان می باشد(لطفا سوال نفرمایید.)

به سمت دفتر ثبت نام رفت. در اوایل صف چهره مشهور و محبوب محفلی، "آلبوس دامبلدور" ایستاده بود.خبرنگار با خوشحالی به سمت دامبلدور رفت و پرسید:

-سلام، جناب دامبلدور! می تونم بپرسم هدف شما از دریافت این یک مترزمین چیه؟

دامبلدور لبخند محبت آمیزی زد و گفت:

-البته فرزندم!...من با این زمین دست به انجام کار های بزرگی خواهم زد...احداث یک مرلینگاه عمومی با تمام تجهیزات، تا هم موجب آسایش مردم شود و هم برای جوانان از طریق مرلینگاه شوری اشتغال زایی شود.تا شاید مقبول مرلین کبیر قرار گیرد.

خبرنگار: بسیار ممنون جناب دامبلدور.

در همان لحظه دختری با موهای مجعد و بلند قهوه ای از دفتر ثبت نام بیرون آمد. انبوه ورق هایی را که در دست داشت روی زمین گذاشت و بند کفشش را محکم کرد.
خبرنگار به سمت دختررفت و با عجله پرسید:

-دیدم با موفقیت ثبت نام کردید، می خوام بدونم شما هدفتون بعد از گرفتن این زمین چیه؟

هرمیون ورق ها را از روی زمین برداشت وسپس گلویش را صاف کرد وبا جدیت گفت:

-حقوق اجنه مقدم تر از هرهدفیه!...من در راستای خدمت به جن های خانگی می خوام خوابگاه دویست طبقه ای رو بنا کنم تا جن ها بعد آزادیشون بتونند تا مدتی هر کدوم تو یه طبقه مجزا، زندگی خوبی رو داشته باشند.حقوق اجنه برابر با حقوق ماست!...

خبرنگار به سرعت از هرمیون فاصله گرفت و به قسمت انتهایی صف رفت.در انتهای سالن مرد کوتاه قدی زنبیلش را درمیان صف گذاشته بود و خود در گوشه ی خلوتی نشسته بود ودر حالی که پاهایش را ماساژمیداد، از خستگی نفس نفس می زد.
برای چند لحظه به پیرمرد خیره شد تا اینکه ناگهان پیر مرد اورا صدا زد:

-هی پسر!...بیا به من کمک کن بلند شم!
به طرف پیرمرد رفت.پیرمرد را می شناخت او استاد دوران مدرسه اش، پروفسور فیلت ویک بود. دست او را گرفت وکمک کرد تا از زمین بلند شود.در همان حال که راه می رفتند شروع به مصاحبه با پیرمرد کرد و از او پرسید:

-پروفسور! شما هم برای گرفتن زمین اومدید؟

فیلت نگاه عجیبی به خبرنگار کرد و گفت:

-دهه!...مگه چیز دیگه ای هم میدند!؟...فکر کردی ما نباید آخرعمری واسه خودمون خونه و زندگی داشته باشیم.

خبرنگار:ولی آخه با این یک متر که نمیشه خونه ساخت!

فیلت پوزخندی زد و گفت:

-نا سلامتی من یه عمر استاد هاگوارتز بودم!...خودم بلدم چجوری میشه ازش چهل و پنج تا کپی گرفت، می بینی من چقدرانسان قانعی هستم فقط یه خونه چهل و پنج متری می خوام.

خبرنگار: حالا کی این زمین ها رو میدن؟

فیلت:

نود و نه سال بعد

راه رو های وزارتخانه کاملا خالی بودند.
وزیر جدید پشت میزش نشسته بود در حالی که اسناد زمین های نود و نه سال پیش را درون شومینه می سوزاند گفت:
بین مردم تفرقه بنداز و حکومت کن!(اصلا چه ربطی داشت؟!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/9/17 18:40:57
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1387 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
به آرامی بر روی تختش دراز کشید. پتو را روی خود انداخت و دستی به ریش بلند نقره فامش کشید. فعالیت های آن روز تمام انرژی اش را گرفته بود. خسته تر از همیشه به نظر میرسید. پلک هایش آرام آرام سنگین شد و زودتر از همیشه به خواب رفت...

کابوس آغاز شد!

زمین خشک و خالی، بدون آغاز، بدون پایان! آسمان به سرخی گراییده بود. نه تاریک و نه روشن، حریم زمان هم از بین رفته بود! مردان و زنانی که با پاهای برهنه و رداهایی بلند به سمت نقطه ای حرکت می کردند، آخرین نسل از بشریت! خودش بود... همه چیز به پایان رسیده بود... آنجا آخر دنیا بود!

انسان هایی که در آنجا بودند به دو دسته تقسیم شده بودند و به فاصله کمی نسبت به یکدیگر و در یک ردیف به سمت مقصدشان حرکت می کردند. گروه اول متشکل از مردان و زنانی بود که رداهای سفید رنگی به تن کرده بودند، صورتشان نورانی بود و لبخند و خشنودی در تک تکشان مشاهده میشد. جلودار آنها مردی با ریش بلند و چهره ای خندان بود. نورانی تر از همه به نظر می رسید. نامش آلبوس دامبلدور بود!

اما گروه دوم، افرادی که سرانجام مجبور به برداشتن نقاب هایشان شده بودند. نقاب هایی که در سرتاسر زندگی ظاهر کثیف خود را پشت آن پنهان کرده بودند. جنایت ها انجام داده بودند و انسان های زیادی را کشته بودند. در راس آنها مردی با کله طاس و چهره ای مار مانند دیده میشد. ردایش از همه سیاه تر بود و پلیدی و زشتی از سر تا پایش می بارید. نامش لرد ولدمورت بود!

دامبلدور به لرد نزدیک شد و گفت: اوه ولدمورت... بالاخره همه چیز به پایان رسید. دنیا هم به آخر رسید. سزای تمام کارهایی رو که انجام دادی می بینی...

ولدمورت حرفی نزد. دامبلدور ادامه داد: من که بهت اخطار داده بودم. پاکی رو هم بهت نشون دادم. راه درست! اما شما... حیف... تو و تمام مرگخوارها محکوم به بدترین شکنجه ها هستید. باید تا ابد زجر بکشید... فرصت شما تموم شدست! وقت توبه هم گذشته!

ولدمورت باز هم حرفی نزد و به مسیرش ادامه داد. شاید حرفی برای گفتن نداشت. شاید دامبلدور راست می گفت و او مسئول بسیاری از زشتی ها و پلیدی های روی زمین بود و واقعا هم همینطور بود. ظاهرشان بیانگر همه چیز بود.

سرانجام به نقطه ای از زمین بی انتهای آنجا رسیدند که سدی بزرگ و بلند از جنس... از جنس نور؟!... در مقابلشان قرار داشت. هاله روبرویشان از دو طرف تا بی نهایت کشیده شده بود. هر دو گروه ایستادند و با تردید به آن سد خیره شدند.

صدایی بلند و قاطع تمام فضا را در بر گرفت:
-این سد درون انسان ها رو نشون میده! تمام شما مجبور به رد شدن از این مانع نورانی هستید. قدرتی که در این سد نهفته است قدرته الهیه! هرکس که از این سد بتونه رد بشه کمی جلوتر به زندگی جاودان دست پیدا می کنه و کسانی که موفق به رد شدن از این سد نشن روحشون مجبور به تحمل بدترین شکنجه هاست و برای همیشه در اینجا خواهد ماند!

فریاد شادی های پیروزمندانه محفلی ها به هوا برخواست. در حالی که دست هایشان را به سمت آسمان گرفته بودند با خوشحالی به سمت هاله نورانی حرکت کردند. مرگخواران نیز در امتداد آنها به هاله نزدیک شدند. چهره ولدمورت بی تفاوت تر از بقیه به نظر می رسید. مجازات آنها نزدیک بود.

هر دو گروه هم زمان به سد مقابلشان رسیدند و... بوم!

با شدت به عقب پرتاب شدند و فریادهای بی انتهایشان در فضا پیچید. اشک می ریختند، ضجه میزدند و روحشان در آتش گناه و زشتی میسوخت ولی... ولی این امکان نداشت... آنها... آنها ردای سفید بر تن داشتند! آنها محفلی بودند!

مرگخواران در سمت دیگر سد ایستاده بودند و با ترحم به آنها خیره شده بودند. چهره ولدمورت باز هم بی تفاوت به نظر می رسید. چرا همه چیز برعکس شده بود؟ مگر آنجا دنیای وارونه بود؟!

تا اینکه بعد از چند لحظه نگاه هر دو گروه به پسری افتاد که کمی جلوتر از محفلی ایستاده بود. چشمان سبزش از وحشت پر شده بود و موهای سیاه کوتاهش خشک و بدون حالت به نظر می رسید. پسرک بر روی زمین نیفتاده بود، فریاد نمی کشید و روحش در عذاب نبود. ولی... ولی سد هم اجازه عبور به او نداده بود. اگر انسان خوب و پاکی بود باید از آن هاله نورانی می گذشت و اگر نبود پس چرا مانند هم نوعانش در حال فریاد و شکنجه نبود؟ آنجا چه خبر بود؟!

صدای محکم آسمانی بار دیگر به گوش رسید:
-جهل! این پسر سرشار از جهله! اونم مثل محفلی ها کارهای کثیفی در دنیا انجام داده و درونش بر خلاف رداش سفید نیست، اونم از جنس محفله و باید به سزای اعمالش برسه ولی اون پسر سرشار از جهل و نادانیه! بر خلاف بقیه از خطاهاش آگاه نیست. نتونست به کارهای نادرستی که در دنیا انجام داد پی ببره و تلاشی هم برای یافتن اونها نکرد. اون باید تا ابد همینجا بمونه و به دنبال حقیقت بگرده، خودش و اعمالش رو بشناسه، بعد از اون دوباره به این سد برمیگرده و سرنوشتش مثل بقیه محفلی هاست با این تفاوت که زمان مجازاتش تا زمان کشف حقیقت به تعویق میفته!

سکوت همه جا را فرا گرفت. همه با تعجب به پسرک خیره شده بودند. باید حقیقت را می یافت؟ در همان لحظه یکی از محفلی ها از روی زمین برخواست و فریاد کشان به پسرک نزدیک شد.
-اون دروغ میگه! اون از همه کارهاش خبر داره! همشون رو با آگاهی قبلی انجام داده! اونم باید عذاب بکشه...

به چند متری پسرک که رسید متوقف شد. گویی نیرویی نامرئی بین او و پسرک قرار گرفته بود. چهره مرد به آرامی تغییر می کرد ولی همچنان فریاد می زد: اون دروغ میگه! من به همتون نشون میده چه جونوریه! اون هاله ضعفیه، نمیتونه ولی من میتونم! من بهتون نشون بدم چه آدمیه...

ناخن هایش به تدریج بلندتر میشد. موهاش رشد می کرد و صورتش گرفته تر و چروکیده تر میشد.
-اون ولدمورت واقعیه! اون باید مجازات بشه! شما احمق ها نمی فهمید ولی من از همتون بهتر میشناسمش! اون خدا رو هم داره گول میزنه!

خوی حیوانیش لحظه به لحظه آشکارتر میشد. بدنش خمیده شد. با زانو به روی زمین افتاد و آب دهانش سرازیر شد. چشم هایش باریک شد...
-اون دوشخصیته است! این سد هم نمیتونه اونو بشناسه! خدا رو هم گول زده!

این آخرین سخنان آن انسان بود. انسان؟!! تا جایی که لحظاتی پیش آن مرد ایستاده بود موجودی که بی شباهت به حیوان نبود با حقارت بر روی زمین افتاده بود و به آرامی زوزه می کشید. مرگخواران با تاسف به آن حیوان چشم دوختند. سرشان را پایین انداختند و در حالی که به هاله نورانی پشت می کردند به سمت زندگی جاودان و آزادی روحشان حرکت کردند.

در همان لحظه صدای ضعیف پیرمرد به گوش رسید.
-تامی...

ولدمورت ایستاد. برگشت و به آن سوی هاله نورانی خیره شد. دامبلدور در حالی که با ناتوانی بر روی زمین افتاده بود دستش را به سمت ولدمورت دراز کرد.
-نجاتم بده تامی... به دوست قدیمیت کمک کن...

ولدمورت باز هم بی تفاوت به نظر می رسید.
-من مسئول اعمال شما نیستم و در ضمن اگر هم بخوام نمیتونم کاری بکنم. اینجا آخر خطه! هرکس اونطور که عدالته باهاش رفتار میشه!

دامبلدور خس خس کنان گفت: حداقل بهم بگو چرا اینجوری شد؟ ما که محفلی بودیم. انسان های خوبی هم بودیم. همه جای این دنیا از پاکی ما یاد شده. این ما بودیم که با شما مقابله می کردیم. ما جلوی کارهای سیاه شما رو می گرفتیم!

ولدمورت گفت: شما؟! منظورت همین آدم هایی هست که اونجا افتادن و در حال عذاب کشیدن هستن؟
و سرانجام حالت چهره ولدمورت تغییر کرد. اندوه عمیقی بر صورتش افتاد:
-ما انسان ها رو شکنجه میدادیم... جنایت انجام میدادیم و می کشتیم! کارهایی که برای اون آفریده شده بودیم! هدف از آفرینش ما چی بود؟ جز این بود که پلید و بد باشیم؟ جز این بود که باید دنیای سیاهی رو می ساختیم؟ و این کارها رو هم خوب انجام میدادیم. قلبمون سیاه بود ولی سیاهیمون هم یک دست بود! همونجور بودیم که نشون میدادیم. کشتن و سیاه بودن پیشه ما بود! ریا کاری نمی کردیم. دو رو نبودیم. برادر کشی نمی کردیم. حداقلش این بود که هوای جمع خودمون رو داشتیم! هر کاری که من با مرگخوارانم در اون دنیا انجام دادیم برای کامل کردن اون بود. برای ساختن دنیای متضاد شما! اما...

به محفلی ها اشاره کرد و ادامه داد:
-شما چی؟ مگه هدف از آفرینش شما خلق دنیای خوب نبود؟ مگه قسم نخورده بودید پاک باشید و با ما مقابله کنید؟ در کنار راه درست و پاک شما هزار تا بی راهه بود و شما تمام اونها رو دیدید جز اونی که باید ببینید. زمانی که من مرگخواران خطاکارم رو هم به تنها راه درست و سیاه خودمون هدایت می کردم افراد واقعا پاک تو هم داشتن از دست می رفتن. سیاهی ما یک دست و واقعی بود اما پاکی و سفیدی شما هزار تا رنگ داشت!

دامبلدور در حالی که از درد به خود می پیچید به آرامی گفت: تامی.. این عادلانه نیست. تو منو خوب میشناسی... من بر خلاف اونا پاک بودم. یک سفید اصیل بودم. هیچوقت از مسیر واقعی منحرف نشدم. من مثل اونها نیستم!

-درسته آلبوس! تو خودتو نجات دادی! با بقیه فرق داشتی و هیچوقت مثل اونها نشدی اما گناهت اینه که دامبلدور بودی! کسی که خداوند بزرگترین و پاک ترین روح رو بهش میده حتما وظیفه اش سنگین تره. تو مسئول دیگران هم بودی! موظف بودی راه درست رو به اونها نشون بدی اما بارها خودت رو کنار کشیدی! با بی توجهی به اطرافت گذاشتی که وضع به اینجا کشیده بشه، پاک ترین افرادت هم از مسیر منحرف بشن! تو مسئول سرنوشت افرادت هم بودی دامبلدور همونطور که من بودم!

دامبلدور آه عمیقی کشید. از ته دل افسوس می خورد. او نمیدانست... او از این آینده خبر نداشت!
-کاش همه اینها دروغ بود تامی... کاش خواب بود...

-در دنیای جادو همه چیز ممکنه دامبلدور. شاید یک بار دیگه بهت فرصت داده شد. شاید همه اینا فقط یک خواب و کابوس باشه ولی اگر اینطور بود در اون دنیا نزار کار به اینجا بکشه. چشم هات رو باز کن و به اطرافت بیشتر توجه کن. تا دیر نشده اقدام کن! اینو یادت باشه، تو مسئول سرنوشت بقیه هم هستی چون دامبلدوری!

ولدمورت نگاهی به اطرافش انداخت. در یک لحظه چشمانش به آن پسرک افتاد که به او خیره شده بود. صدایی قدیمی به سرعت در گوشش پیچید:

-حداقل بهم بگو چیکار کردم. کسی که اشتباهاتش رو ندونه نمیتونه خودشو اصلاح کنه!
-من نمیتونم چون ممکنه با این کار...


ولدمورت به سرنوشت تاریک آن پسر اندیشید. پسری که مانند دیگر هم نوعانش در ارتش پاکی ! بود با این تفاوت که از کارهای دنیویش هیچ چیز نمیدانست. اما او هم به زودی مجازات میشد، بعد از کشف حقیقت!

کاش اینها برای منم یک خواب بود!

ولدمورت سرش را پایین انداخت، برگشت و همراه مرگخواران به سمت دنیای جاوید حرکت کرد‍.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1387 09:29
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود .
یکی نبود.
نه آن یکی که نبود هم بود .
یکی از این بود ها مرگ خواران بودند ملقب به (بوقی ها )
و آن یکی بود محفلی ها بودند ملقب به ( گولاخان)
این بوقی ها و این گولاخان همیشه با هم در نبرد بودند.
رهبر بوقی ها کسی نبود به جز لرد لرد ... (اسمشو نبر) و رهبر گولاخان آلبوس دامبلدور بود .

این دو گروه همیشه در نبرد بودند معلوم نبود کدوم قوی تره ولی این بوقی ها همیشه از طلسمهای خطرناک استفاده می کردند و حریف را بوق می کردند و به همین خاطر لقب بوقی ها رو گرفتند و این یکی گروه از طلسم های قشنگ استفاده می کردند و حریف را گولاخ می کردند ومی شستند به حریف فلک زده

تا این که بوقی ها همه رو بوق کردند و گولاخان همه رو گولاخ کردند
وکسی نماند بود که این دو گروه به سراغش نرفته باشند.
تصمیم به مبادله جادو گرفتند .

از آن تصمیم به بعد گولاخان حریفان را بوق می کردند و بوقی ها حریفان خود را گولاخ می کردند .
-----------------------------------------------
پرسشها

1 گولاخان از چه کسانی تشکیل شده اند نام ببرید ؟ 5 نمره
2 . بوقی ها از چه کسانی تشکیل شده اند نام ببرید ؟ 5 نمره
3. اصلا کی به شما اجازه داده به محفلی ها و مرگ خوران توهین کنید ؟ 5 نمره
4 . آیا خود شما عضو یکی از این گروه ها هستید ؟ 5 نمره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به آهستگی چرخی زد و به بیرون پنجره نگاه کرد. شاخ و برگ درختان به دست نسیم ملایمی که می وزید از این سو به آن سو میرفت.

... آلبوس به داخل واگن پرید و جینی در را پشت سرش بست. دانش آموزان از پنجره هایی آویزان شده بودند که به آن ها نزدیک تر از بقیه بودند. عده ی زیادی چه در داخل قطار چه بیرون آن ، سرهایشان را به سمت هری بر می گرداندند.

آلبوس به همراه رز سرک می کشید تا ببیند دانش آموزان به چه چیزی نگاه می کنند و پرسید:

- چرا همه زل زدن؟

رون گفت: هیچ خودتو ناراحت نکن ، به خاطر منه. آخه من خیلی خیلی مشهورم ...


صحنه ها پشت سر هم جلوی چشمان لیلی ظاهر شد ، واقعا دلیل نگاه های مکرر آن ها چه بود؟

از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد. نگاهی به اطرافش انداخت و هری را دید که ناگهان متوجه ورود او شده بود.

- لیلی چرا هنوز نخوابیدی؟
- بابا چرا اون روز تو قطار همه ی مردم خیره بمون نگاه می کردن؟

هری دهانش را باز کرد تا از لیلی بخواهد بخوابد اما با دیدن قیافه ی منتظر و هیجان زده ی دخترش گفت: الان وقتش نیست ... ولی خب باشه! یه تیکه ایشو به طور خلاصه برات میگم. به شرطی که بعدش بگیری بخوابی!

بنابراین با دخترش به سمت اتاقی در ته سالن رفت.

لیلی بر روی تخت دراز کشید و منتظر پدرش ماند تا پاسخ سوالش را بدهد.

هری مدتی بی حرکت به بیرون خیره مانده بود و سرانجام شروع به صحبت کرد: ماجرا از اونجایی شروع میشه که پدر بزرگ و مادر بزرگت خیلی جوون بودن و تازه با هم آشنا شده بودن. اون زمان اسم یه جادوگر بر سر زبونا افتاده بود که شروع کرد به انجام کارهای بد و استفاده از جادوی سیاه. یه عده از جادوگران برای جلوگیری از قدرت اون که روز به روز بیشتر میشد ایستادگی کردن ، ولی خیلی از اونا کشته شدن. اون زمان جامعه خیلی نا امن بود و همه ی مردم که می ترسیدن لرد سیاه سراغشون بیاد با هم ازدواج کردن ... مالی و آرتور هم یکی از اونا بودن. قدرت این جادوگر روز به روز زیاد تر شد تا اینکه یه روز وقتی اون سعی داشت پسر کوچولویی رو بکشه ، تمام قدرتشو از دست داد و سقوط کرد. همه ی جادوگران در برابر طلسم مرگبار اون کشته می شدن ولی اون پسر کوچولو زنده موند و کشته نشد. پدر اون پسربچه تا آخر جونش در برابر لرد ایستادگی کرد ، ولی مادر اون پسر نباید میمرد و برای نجات فرزندش جونشو از دست داد و این خودش باعث ایجاد قدرتی در پسرش شد. اون پسر هری پاتر و اون مادر و پدر ، پدر بزرگ و مادربزرگت جیمز و لیلی بودن. عده ای از مردم می گفتن که لرد بعد از اینکه نتونست پدرتو بکشه کشته شد ، ولی اون چیزی از انسانیت در وجودش نبود که بخواد کشته بشه...

هری نگاهی به دخترش انداخت که هنوز با چهره ای متعجب به او خیره شده بود. نگاهی به ساعت مچی قدیمیش انداخت و گفت:

- دیگه دیر وقته و باید بگیری بخوابی. ادامشو قول میدم که فردا برات بگم.

پتو را بر روی لیلی انداخت ، بوسه ای بر او زد و از اتاق بیرون رفت و لیلی را در میان افکار پیچیده اش تنها گذاشت.

پس این دلیل نگاه های مردم بود ... * فوقع ما وقع = پس شد آنچه شد *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1387/9/15 23:09:11
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
با گذشت اين همه سال هنوز هم رد آن جنگ عظيم بر جاي مانده بود. جنگي كه مسئولش تام ريدلي جوان بود. نه .. نه ..تام ريدلي جوان نه..تام ريدلي جديد.. به همان زيبايي اي كه خودش هميشه توصيف مي كرد. با همان چشمان سبز.

افسونش را كامل كرد تا دروازه اي را كه زماني باشكوه بود به حالت پيشينش برگردد. چندين تابلو از بزرگان گذشته كه مورد هجمه ي ارتش تام ريدل عصر جديد قرار گرفته بودند، بايد ترميم مي شدند و مطمئنا اين تنها كار او بود چون ديگر يارانش با اين طلسمها كوچكترين آشنايي اي نداشتند.

- نه ... نه ... من نمي تونم.. من براي اين كار ساخته نشدم.. من استعفا مي دم شما هم به جاي من كس ديگه اي رو انتخاب كنيد..من نمي تونم.. من مي رم..!

پيكر چهارشانه ي بورگين در حالي كه هق هق گريه را سر داده بود بر روي زمين افتاده بود و با فرياد و صدايي كه به زحمت مي شد دركش كرد گريه مي كرد.

اين اولين بار نبود. گاهي او مي گريست. گاهي ديگران را مورد اتهام قرار مي داد. گاهي گناه خودش را به گردن ديگران مي انداخت و يا گاهي هم دستوراتي محير العقول صادر مي كرد و خودش از زير كارها در مي رفت.

- اون پير دمدمي مزاج ديگه داره شورشو در مياره..
- هيسس.. ما بهتره به كارمون برسيم و هيچي بهش نگيم.. خودت بهتري مي دوني كه خيلي ها منتظرن كه صداي ما در بياد..

كساني كه ظاهرا در اين قصر بزرگ كارگراني بيش نبودند. با صدايي آهسته كه مطمئنا در صداي هق هق و فريادهاي مرد گريان گم مي شد اينها را به هم گفتند و دوباره به كار بازسازي اين قصر ويران پرداختند.

- اوه اينجا رو ببينيد.. اين هوريس اسلاگهورن نيست؟ هموني كه ابلهي كه شاگرد عزيزش يك هيولاي عالم خوار از آب در اومد!

پسر جوون و مو مشكي كه هوش و هيجان از چشمانش مي باريد رو به ياران اندكي كه در اطرافش بودند اين را گفت و قهقهه زد. دختري كه آشكارا از او بزرگتر بود و موهاي فرفري قهوه اي رنگي داشت رو به چند نفر ديگر گفت:

- خودشه.. ولي خب اون بيچاره روحشم خبر نداشت كه شاگردش يه روزي پست فطرت از آب در مياد.

پيرمرد كوچك اندام و كوتاه قد شايد در جواب يارانش شايد هم رو به خودش گفت:
- آره.. فكر كنم تابلوي منو هم بايد كنار اسلاگهورن بذارن... دو استاد احمق كه دو شيطان خونخوار و رذل تربيت كردن!..ههه!

پيرمرد كه دستش ناخودآگاه بي حس شده بود چوب جادوييش را رها كرد. چوب دلنگ و دولونگ صدا خورد و روي سنگفرش سرسراي ورودي افتاد. سه نفر ديگر سرها را نزديك كردند و در گوش هم زمزمه كردند.
- اون يهو چش شد؟

پيرمرد چوبش را از روي زمين برداشت و با گامهاي سريعش از پلكان مرمري بالا رفت. اما گويا يك نفر از گريه كردن فارغ شده بود!!!

- هي ..فيليوس... زود برگرد سر جاتو به كارت ادامه بده..
- فقط دهنتو ببند آلبوس.. اون دهنتو ببند تا مجبور نشدم با بدترين طلسمي كه بلد تو رو جادو كنم.. من اونقدر گرقتاري دارم كه اين تابلوها توشون گمن!

كاملا واضح بود هيچكس انتظار چنين واكنشي رو نداشت. از نگاههاي ماتشان كه به چوب بلند و سياه پيرمرد دوخته شده بود مي شد اين را فهميد. پيرمرد هم برگشت و همان راهي را كه درپيش گرفته بود ادامه داد و به كسي كه اين روزها مجسمه ي گريان آلبوس دامبلدور خوانده مي شد كوچكترين توجهي نكرد.

در واقع هجوم بي موقع خاطرات گذشته كنترل پيرمرد رو در دست گرفته بود. خاطراتي كه مستقيما به شاگردي كه كم از تام ريدل بزرگ نداشت، مربوط بود. لردولدمورت عصر حاضر!

صحنه عوض شد!
دو مرد در امتداد پله هايي كه به يقين همان پلكان مرمري بود در كنار هم قدم مي زدند.
- بهت تبريك مي گم ادوارد كارت فوق العاده بود.. من فكر مي كنم به خاطر اين كارت بايد يه پاداش بگيري.. تو بايد ارباب شگفترين اتاق باشي.. ارباب اتاق ضروريات..
- ازت خيلي ممنونم آلبوس..
دو مرد خوشحال و خندان به راهش ادامه دادند و همانطور كه مي رفتند در مورد برنامه هاي آينده صحبت مي كردند.

صحنه عوض شد!
مردي با بيني عقابي و موهاي چرب و سياه كه مانند دو پرده صورت رنگ پريده اش را در بر گرفته بود در كنار وسايل بيشماري از قبيل ديگهاي معجون و كوسن ها و كتابخانه اي پر از كتاب ايستاده بود. با جديت و چيزي شبيه به خشم به شاگردان تازه واردي كه رو به رويش ايستاده بودند نگاه مي كرد.

- تكليف قبليتون رو گند زديد.. من احمق هايي رو كه D بگيرن توي گروه خودم نگه نمي دارم.. البته بعضيهاتون بدك نبودين..

چشمان سياهش روي چشمان سبز رنگي كه بسار براش خاطرانگيز بودند قفل شد. با صدايي كه به صداي قبلش شباهت نداشت ادامه داد:

- نمي خوام كه بعدي رو هم گند بزنيد..فعلا بريد بيرون..

صحنه عوض شد!
همان مرد پشت ميز كارش نشسته بود و با خودش فكر مي كرد.
- مي تونه خيلي بزرگ بشه.. اون قدرتشو داره كه مسئوليت داشته باشه.. اون پسر پاك و خوش قلبيه!.. اون بهترين معاون من خواهد شد.

صحنه عوض شد!
همان پيرمرد كوتاه قد اين بار دوش به دوش كسي كه كمترين تناسب رو از نظر جثه با اون داشت، در امتداد راهروهاي شلوغ و مملو از جمعيت وزارتخانه راه مي رفت.

- اين كمال مسرت و سربلندي رو براي من داره.. من مي دونستم كه اون در آينده اي نزديك يه جادوگر بزرگ ميشه.. ولي بيشتر به تو تبريك مي گم گلگو.. طرح كابينه اي كه به وزير دادي بهترين طرح بود.

- خيلي ممنونم فليت.. به نظرم اون پسر كوچولو تنهايي و بدون كمك ما نمي تونه هيچ كاري بكنه.. درست مثل پدرش كه تمام موفقيتهاش به خاطر نقشه هاي بي نقص دامبلدور بود و نه به خاطر هوش قدرت و يا چيزي به نام عرضه!

صحنه عوض شد!
چيزي كه در مقابلش بود باور پذير نبود. با بهت فراواني كه هر لحظه بيشتر مي شد به عكسي كه از روي صفحه ي كاغذي پيام امروز به اون لبخند مي زد زل زده بود.
در بالاي عكس با تيتر درشتي بزرگي نوشته بود:
"دستيار دون پايه ي رئيس محفل، رئيسش را به قتل رساند."

" كسي كه همه ي ما اونو مي شناسيم مسئول قتل رئيس محفل بود و ما چه دير اين حقيقت رو كشف كرديم. كسي كه اين پسر جوان را به اين مرتبه رسانده بود به دست شاگردش به قتل رسيد. كاش از اول مي دانست كه مار در آستين مي پرورد!"

پيرمرد بلند شد و چند تكه روزنامه ي ديگر را هم روي ميز ريخت.
"وزير حكم اخراج و دستگيري گلگئومات را صادر كرد!"
" آلبوس دامبلدور استعفا داد"
" طرحهاي جسورانه براي به بازي گرفتن محفل.. واقعا دو شخصيته؟"
"كسي كه او را مي شناسيد به زودي جامعه ي جادويي را مورد هجوم قرار مي دهد."

صحنه عوض شد!
آشوبي كه سي سال پيش وجود داشت بار ديگر پديدار شده بود. پسر جواني كه رداي گشاد و پرزرق و برقي پوشيده بود و كلاه سياهي بر سر داشت همزمان با سه نفر مي جنگيد. پسر جواني كه خرمن موهاش سياهي به جاي كلاه بر سر داشت. پس ديگري كه موهاي فيروزه اي پرپشتي داشت و پيرمرد كوتاه قدي كه در ميان آن دو نفر ايستاده بود.

- اي كاش تمام كساني رو كه با حيله گري اونا رو كنار زدي الان اينجا بودند و مي تونستند انتقامشون رو از تو بگيرن..
- هاهاهاهاها..
- ولي اين حرف اصلا خنده دار نيست شيطان كلاه دار!

چيزي كه احتمالا يك جن خونگي پير بود در حالي كه هم نوعانش را رهبري مي كرد اين را گفت و سپس در حالي كه ساتوري را در هوا تكان مي داد فرياد زد:
- به خاطر ارباب من گلگئومات.. گرگ بزرگ غولها..

كي آنطرف تر چيزي كه شبيه به يك پرنده ي سفيد بزرگ بود در حالي كه هوهو مي كرد پرواز كنان در تاييد ديگران به سمت پسرك هجوم برد.
- راجر يه كاري بكن..
- فكر كنم عقب نشيني بكنيم بهتره..
- من مي رم ولي خيلي زود برمي گردم..مطمئن باش كه محفلم هرگز تورو نمي بخشه!
- بله.. مي دونم كه امكان داره تو هم چندتا هوركراكس ساخته باشي!

قهقهه ي خنده تمام ساختمان شماره ي دوازده رو لرزوند..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام تاپیک **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**!

خوبی تاپیک؟

دلم خیلی گرفته تاپیک ، یعنی خفن گرفته ها ، اساسی!
از اول عضویتم تا الان پستای زیادی خوردی تاپیک ، خیلی زیاد ، نترکی یه وقت!
بخور باب ، بخور نوش جونت ، از رول های بیناموسی گرفته تا دلنوشته... خوردی و خوردی و خوردی ، گاهی با نحوه اشتباه گرفتنت تاپیک ، ولی تو بازم خوردی، جیک نزدی تاپیک.

اگه بگم بهترین تاپیک محفل...نه! بهترین تاپیک سایتی، چی میگی؟ یه جورایی سنگ صبوری تاپیک!
دلم تنگ شده تاپیک ، برا اون دورانی که خودم بهش میگم "دوران ارزشیت" ، خیلی خوب بود تاپیک!
اون روزا جادوگران جادویی بود برام تاپیک!
کاربرا جادوگر بودن تاپیک!
هاگوارتز، هاگوارتز بود تاپیک!
اون روزا کسی ازت انتظاری نداشت تاپیک ، میگفتن ارزشیه دیگه ! نمیفهمه!
تاپیک ؛
چرا همه چیز رو اینجا اینقد جدی میگیرن؟
چرا همه چیز اینقدر سخت شده؟
تاپیک میخوام جیغ بکشم! یه جیغی که کل سایت بره رو هوا !
میگم این اواخر ، هر پستی که اینجا زده شد یه معنی خاصی داشت...مستقیم یا غیر مستقیم، حتما متوجه شدی تاپیک!
همه چیز خیلی خیلی خیلی بزرگ شده تاپیک ، شایدم من خیلی کوچولوئم...
نه تاپیک ، نیومدم اینجا پیشت تا شکایت کنم از کسی ...
ببین باز داری ته دلت غر میزنیا، داری میگی این جیمزی که این همه ادعاش میشد منو اذیتم میکنن ، حالا خودش اومده داره چرت و پرت مینویسه!
باشه ، باشه اگه تو هم نمیخوای گوش کنی دیگه چیزی نمیگم.
بیخیال، ولی...
دلم خیلی گرفته تاپیک ، یعنی خفن گرفته ها ، اساسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1387 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-دیگه بهت اعتمادی نیس.

-فیلت یاد هندوستان کرده.

-کاش میتونستم بهت اعتماد کنم.
-نمیتونی یا نمی خوای؟

-ارتش تو، اهداف تو، نقشه تو!

-...ولی اونی که من نمی بینم وحشتناکه!


هجوم دوباره کلمات... صداها در گوشش می پیچید و تصاویر با سرعت غیر قابل تصوری از جلوی چشمانش می گذشت و ذهنی که در حال سقوط بود...

فلش بک - یک سال پیش!

آسمان صاف و آفتابی بود. ساختمان ها و زمین های اطراف به طرزی باورنکردنی تمیز به نظر می رسید و در وسط میدان درخت کریسمسی با تزئین بسیار زیبایی قرار داشت. پسرکی در کنار میدان ایستاده بود و با هیجان به مرز بین خانه های شماره 11 و 13 خیره شده بود. موهای لختش کوتاه بود و در روشنایی آفتاب برق میزد، پوستش بی اندازه سفید بود و کوله پشتی بزرگی از کمرش آویزان بود. کنجکاوی و شیطنت عمیقی از چشمانش می بارید.

بعد از مدت کوتاهی دستش را در جیبش فرو برد. کاغذ باریکی را بیرون آورد و در حالی که هیجانش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد شروع به خواندن دست خط ظریف ریموس لوپین کرد:

«قرار گاه محفل ققنوس را می توانید در لندن، میدان گریمولد، شماره 12 پیدا کنید.»

پایان فلش بک

باران وحشیانه می بارید. سیاهی شب به تدریج همه جا را فرا می گرفت و چراغ های کنار خیابان روشن شده بودند. چمن های وسط میدان نامرتب به نظر می رسید و بوی کهنگی ساختمان های اطراف همه جا را در بر گرفته بود.

پسرک با قدم هایی آهسته به میدان نزدیک میشد. شنل سفری مشکلی و بلندی پوشیده بود و جثه اش به مراتب بزرگتر از گذشته شده بود. چشمانش سبزش همچنان می درخشید ولی دیگر آن جذابیت و چهره گذشته را نداشت. پوستش کدر شده بود و خراش های متعددی بر روی صورتش به چشم می خورد. کبودی عمیقی بر روی پیشانیش نقش بسته بود و به طرز عجیبی از ریخت افتاده بود. حالت صورتش بی احساس بود اما مطمئنا هیچکس از آنچه در ذهنش می گذشت خبر نداشت. با تصور اینکه اگر دیگران از آنچه در فکر او می گذشت باخبر شوند چه واکنشی نشان خواهند داد پوزخندی زد ولی بلافاصله دوباره چهره ش جدی شد.

-اونها از کاه کوه میسازن.
-و همون کاه رو هم خودت بهشون میدی.

-با این کارت چیو می خواستی ثابت کنی؟ اینکه واقعا سیاهی؟!
-الان عصبانی هستی نمی فهمی...
-خوشحال باش دیگه. بالاخره ضربتو بهم زدی!
-بس کن! خودت بهتر میدونی که هیچکس بیشتر از من به فکر تو نیست.
-هه...همون استدلال همیشگی! و این وضعیت تا کی باید ادامه داشته باشه؟
-تا وقتی که یاد بگیری دهنتو ببندی و به کسی اعتماد نکنی.

-یک پسر خوب و دوست داشتنی و باهوش. کسی که به تنهایی جلو میره و خیلی هم خوب کار می کنه!


به میدان رسید. نگاهی به اطرافش انداخت و شنلش را محکم تر به دور خود پیچید. نورهای اطرافش آزاردهنده به نظر میرسید. دستش را در جیبش فرو برد و فندک طلایی رنگی را از آن بیرون آورد. بر روی آن با خطوط برجسته ای نام آلبوس دامبلدور به چشم می خورد و کمی پایین تر از آن با خط ریز و سبز رنگی کلمه "ایگور کارکاروف" حک شده بود. لبخند تلخی زد.

فلش بک

-محفل هر روز بهتر از دیروز. دینگ دینگ!
-این آخری چی بود الان؟
پسرک چشمکی زد و گفت: افکت بعدش!

هر دو خندیدند!

آلبوس دامبلدور (ایگور!) دستی به ریشش کشید و خردمندانه گفت: خوشحالم که اعضا هر روز دارن بهتر میشن. زحمت های ما داره نتیجه میده. خیلی خوبه!

پسرک به او نزدیک شد و به آرامی گفت: ردای دامبلدور برازندته!
-ولی اون کلاه بوقی اصلا به تو نمیاد!
چشم های پسرک برقی زد و بلافاصله واکنش نشان داد. کلاهه روی سرش را برداشت و به سمت پیرمرد پرتاب کرد.

شترق!

-هاهاهاها... پیر شدی دامبل! واکنش هات خیلی ضعیف شده!
دامبلدور نیز به سرعتش دستش را در جیبش فرو برد. فندک طلایی رنگی را بیرون آورد و با شدت به سمت او پرتاب کرد. پسرک با مهارت جاخالی داد و فندک را با دست مخالفش گرفت. در حالی که نیشخند میزد با شیطنت گفت: دیگه بهت نمیدمش!

هر دو خندیدند!

پایان فلش بک

پاق!

چراغ های کنار خیابان یکی پس از دیگری خاموش میشد و میدان گریمولد در تاریکی مطلق فرو می رفت. دوباره شروع به حرکت کرد. قدم هایش سنگین و آرام بود.

-صعود به اورست ماه ها طول میکشه ولی سقوط فقط نه ثانیه.
-آمارت درسته؟
-به مفهوم جمله توجه کن.
-خب آخه اگر آمارت اشتباه باشه ممکنه...
-وااااااای!
پسرک می خندید ولی قیافه دوستش بسیار جدی به نظر می رسید.

-ایگور و بورگین، هر دوشون قبلا مرگخوار بودن. شاید طبع دلخواهش اینه.
-نمیدونم ولی اگر یک روز بهم بگن به پارانویید مبتلاست تعجب نمی کنم.

-"بدون دسترسی یا با دسترسی، محفل را خواهم ساخت!" این حرف اون بود.
-از حرف تا عمل بسیاره ولی میشه گفت این یکی قابل درکه.
-ولی تو... مطمئنم که میتونی! تو خیلی... خواهش می کنم. اطمینان دارم که میتونی!
پسرک سکوت کرد.


به پاگرد پله های خانه شماره 12 رسید. تپش قلبش شدت گرفته بود ولی ظاهرش چیزی نشان نمی داد. از پله ها بالا رفت و در مقابل درب ورودی خانه ایستاد. دستش را به سمت در برد ولی ناگهان آن را عقب کشید. چه مرگش شده بود؟ تردید؟ ترس؟ وحشت؟ او که با همه آنها کنار آمده بود. خود را آماده کرده بود! چشم هایش را بست. هجوم دوباره کلمات...

-این اون محفلی نیست که الان باید باشه!

-متاسفم که قدرتو ندونستن.

-فقط میدونم اونجا دیگه اسمش محفل نیست.

-ولی اون استعفا میده.
-نظارت و قدرت و هرچیزی رو که در اون می بینن واسه خودشون. اونقدر در خودم توانایی می بینم که بدون دسترسی بتونم اونجا رو از این وضع در بیارم!


باریکه نوری از یکی از پنجره های همسایه به بیرون تابید و نیمی از صورتش را روشن کرد. چهره اش سرد و خاموش بود. کنکجاوی و شیطنت گذشته دیگر در او دیده نمیشد. پخته تر و مصمم تر از همیشه به نظر می رسید.

-هرچی باشه از دنیای پشت سرت که بدتر نیست.

سرانجام چشم هایش را باز کرد. با اطمینان قدمی به جلو برداشت. کوبه نقره رنگ درب خانه شماره 12 را گرفت و سه بار کوبید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1387 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود ، یکی نبود .
یه هری پاتر بود ، یه ولدمورت .
ولدمورت جادوگر بدی بود.
هری پاتر جادوگر خوبی بود .
ولدمورت یه بار سعی کرد هری رو بکشه .
ولی هری نمرد .


- چطوری مامان بزرگ ؟ هری چه طوری زنده موند ؟

این سوالی بود که برای همه پیش میومد ...
برای هری ، برای ولدمورت و برای دامبلدور .


دخترک آرنج هایش را به پاتختی روبرویش تکیه داد و با کنجکاوی پرسید :
- دامبلدور کی بود ؟
مادر بزرگ نگاه موشکافانه ای به نوه اش انداخت ، آنگاه عینکش را بر روی بینی اش جابجا کرد و گفت :
- مهم نیست کی بود عزیزم ، دامبلدور نقش مهمی توی داستان ما نداره !
دخترک که به نظر می رسید ناامید شده سری تکان داد ، از اسم دامبلدور خوشش آمده بود... حیف...

مادربزرگ دوباره ادامه داد :

- هری کوچولوئه ما به یک مدرسه ی جادوگری می رفت ، توی اون مدرسه جادوگری رو یاد می گرفت .


مادربزرگ نگاهی به ساعت دیواری اتاق خواب انداخت ، ساعت 12 نیمه شب بود ، مثل هر شب داستانی برای نوه اش سرهم می کرد ... ولی به نظر می رسید این داستان از بقیه جذاب تر بوده ، چون دخترک هنوز هم با اشتیاق به مادربزرگش خیره شده بود.

- مامان بزرگ ؟ هری خواهر برادر هم داشت ؟

مادربزرگ در حالیکه خمیازه می کشید گفت :

- نه عزیزم ، هری یتیم بود ، خواهر و برادر نداشت ، مامان و باباش هم توی یک سانحه ی رانندگی مرده بودن ...

- ولدمورت چی ؟

مادربزرگ آهی کشید ، خسته بود ، باید به سرعت چیزهایی سرهم می کرد تا کودک بخوابد ، مهم نبود چه چیزی ...

- خب ولدمورت هم یتیم بود ، اون توی یتیم خونه بزرگ شده بود ، اما اونم به ها.. هاگ ..و..ارتز.. ( خمیازه ی مادربزرگ ) مدرسه ی جادوگرا می رفت .

دخترک مشتاقانه پرسید : اونم به هاگوارتز می رفت ؟
مادربزرگ گیج و گنگ به نوه اش خیره شد هاگوارتز کجا بود ؟ این بچه چی میگه؟!
با وجود تعجبش ، اما حال و حوصله ی بحث با نوه ی سیریشش را نداشت :

- آره دخترم ، اونم به هاگوارتز می رفت ، ولی قبل از به دنیا اومدن هری. وقتی هری به هاگوارتز رفت اون دیگه مدتها بود که فارغ التحصیل شده بود .
اما با این حال اونا تقریبا هر سال همدیگه رو می دیدن ، آخه ولدمورت دوست داشت هری رو بکشه ، چون جادوگر بدی بود و هری خوب بود .
هری ما بزرگ شد و 7 سال توی مدرسه درس خوند ، بعد ولدمورت رو کشت و سالها بعد با خواهر دوستش ازدواج کرد و بچه دار شد.
خب دیگه ، قصه تمومه ، بیگیر خواب بچه .

آنگاه مادربزرگ با سرعت سرش را روی بالشت گذاشت و Z های کوچکی از گوشه ی دهانش بیرون پریدند .
اما دخترک نخوابید ، به هری فکر می کرد ، هری کوچولو ی بیچاره ، ولدمورت دنبالش بود ...
و دامبلدور چی ؟ اون کی بود ؟
دخترک خمیازه ای کشید و غلتی زد . او به خودش قول داد وقتی بزرگ شد داستانی راجع به هری بنویسه که دامبلدور توش نقش مهمی داشته باشه ...
و بعد .. خوابید.

اسم دخترک، جوان کاتلین رولینگ بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.