جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 16 آذر 1387 09:29
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود .
یکی نبود.
نه آن یکی که نبود هم بود .
یکی از این بود ها مرگ خواران بودند ملقب به (بوقی ها )
و آن یکی بود محفلی ها بودند ملقب به ( گولاخان)
این بوقی ها و این گولاخان همیشه با هم در نبرد بودند.
رهبر بوقی ها کسی نبود به جز لرد لرد ... (اسمشو نبر) و رهبر گولاخان آلبوس دامبلدور بود .

این دو گروه همیشه در نبرد بودند معلوم نبود کدوم قوی تره ولی این بوقی ها همیشه از طلسمهای خطرناک استفاده می کردند و حریف را بوق می کردند و به همین خاطر لقب بوقی ها رو گرفتند و این یکی گروه از طلسم های قشنگ استفاده می کردند و حریف را گولاخ می کردند ومی شستند به حریف فلک زده

تا این که بوقی ها همه رو بوق کردند و گولاخان همه رو گولاخ کردند
وکسی نماند بود که این دو گروه به سراغش نرفته باشند.
تصمیم به مبادله جادو گرفتند .

از آن تصمیم به بعد گولاخان حریفان را بوق می کردند و بوقی ها حریفان خود را گولاخ می کردند .
-----------------------------------------------
پرسشها

1 گولاخان از چه کسانی تشکیل شده اند نام ببرید ؟ 5 نمره
2 . بوقی ها از چه کسانی تشکیل شده اند نام ببرید ؟ 5 نمره
3. اصلا کی به شما اجازه داده به محفلی ها و مرگ خوران توهین کنید ؟ 5 نمره
4 . آیا خود شما عضو یکی از این گروه ها هستید ؟ 5 نمره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به آهستگی چرخی زد و به بیرون پنجره نگاه کرد. شاخ و برگ درختان به دست نسیم ملایمی که می وزید از این سو به آن سو میرفت.

... آلبوس به داخل واگن پرید و جینی در را پشت سرش بست. دانش آموزان از پنجره هایی آویزان شده بودند که به آن ها نزدیک تر از بقیه بودند. عده ی زیادی چه در داخل قطار چه بیرون آن ، سرهایشان را به سمت هری بر می گرداندند.

آلبوس به همراه رز سرک می کشید تا ببیند دانش آموزان به چه چیزی نگاه می کنند و پرسید:

- چرا همه زل زدن؟

رون گفت: هیچ خودتو ناراحت نکن ، به خاطر منه. آخه من خیلی خیلی مشهورم ...


صحنه ها پشت سر هم جلوی چشمان لیلی ظاهر شد ، واقعا دلیل نگاه های مکرر آن ها چه بود؟

از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد. نگاهی به اطرافش انداخت و هری را دید که ناگهان متوجه ورود او شده بود.

- لیلی چرا هنوز نخوابیدی؟
- بابا چرا اون روز تو قطار همه ی مردم خیره بمون نگاه می کردن؟

هری دهانش را باز کرد تا از لیلی بخواهد بخوابد اما با دیدن قیافه ی منتظر و هیجان زده ی دخترش گفت: الان وقتش نیست ... ولی خب باشه! یه تیکه ایشو به طور خلاصه برات میگم. به شرطی که بعدش بگیری بخوابی!

بنابراین با دخترش به سمت اتاقی در ته سالن رفت.

لیلی بر روی تخت دراز کشید و منتظر پدرش ماند تا پاسخ سوالش را بدهد.

هری مدتی بی حرکت به بیرون خیره مانده بود و سرانجام شروع به صحبت کرد: ماجرا از اونجایی شروع میشه که پدر بزرگ و مادر بزرگت خیلی جوون بودن و تازه با هم آشنا شده بودن. اون زمان اسم یه جادوگر بر سر زبونا افتاده بود که شروع کرد به انجام کارهای بد و استفاده از جادوی سیاه. یه عده از جادوگران برای جلوگیری از قدرت اون که روز به روز بیشتر میشد ایستادگی کردن ، ولی خیلی از اونا کشته شدن. اون زمان جامعه خیلی نا امن بود و همه ی مردم که می ترسیدن لرد سیاه سراغشون بیاد با هم ازدواج کردن ... مالی و آرتور هم یکی از اونا بودن. قدرت این جادوگر روز به روز زیاد تر شد تا اینکه یه روز وقتی اون سعی داشت پسر کوچولویی رو بکشه ، تمام قدرتشو از دست داد و سقوط کرد. همه ی جادوگران در برابر طلسم مرگبار اون کشته می شدن ولی اون پسر کوچولو زنده موند و کشته نشد. پدر اون پسربچه تا آخر جونش در برابر لرد ایستادگی کرد ، ولی مادر اون پسر نباید میمرد و برای نجات فرزندش جونشو از دست داد و این خودش باعث ایجاد قدرتی در پسرش شد. اون پسر هری پاتر و اون مادر و پدر ، پدر بزرگ و مادربزرگت جیمز و لیلی بودن. عده ای از مردم می گفتن که لرد بعد از اینکه نتونست پدرتو بکشه کشته شد ، ولی اون چیزی از انسانیت در وجودش نبود که بخواد کشته بشه...

هری نگاهی به دخترش انداخت که هنوز با چهره ای متعجب به او خیره شده بود. نگاهی به ساعت مچی قدیمیش انداخت و گفت:

- دیگه دیر وقته و باید بگیری بخوابی. ادامشو قول میدم که فردا برات بگم.

پتو را بر روی لیلی انداخت ، بوسه ای بر او زد و از اتاق بیرون رفت و لیلی را در میان افکار پیچیده اش تنها گذاشت.

پس این دلیل نگاه های مردم بود ... * فوقع ما وقع = پس شد آنچه شد *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1387/9/15 23:09:11
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
با گذشت اين همه سال هنوز هم رد آن جنگ عظيم بر جاي مانده بود. جنگي كه مسئولش تام ريدلي جوان بود. نه .. نه ..تام ريدلي جوان نه..تام ريدلي جديد.. به همان زيبايي اي كه خودش هميشه توصيف مي كرد. با همان چشمان سبز.

افسونش را كامل كرد تا دروازه اي را كه زماني باشكوه بود به حالت پيشينش برگردد. چندين تابلو از بزرگان گذشته كه مورد هجمه ي ارتش تام ريدل عصر جديد قرار گرفته بودند، بايد ترميم مي شدند و مطمئنا اين تنها كار او بود چون ديگر يارانش با اين طلسمها كوچكترين آشنايي اي نداشتند.

- نه ... نه ... من نمي تونم.. من براي اين كار ساخته نشدم.. من استعفا مي دم شما هم به جاي من كس ديگه اي رو انتخاب كنيد..من نمي تونم.. من مي رم..!

پيكر چهارشانه ي بورگين در حالي كه هق هق گريه را سر داده بود بر روي زمين افتاده بود و با فرياد و صدايي كه به زحمت مي شد دركش كرد گريه مي كرد.

اين اولين بار نبود. گاهي او مي گريست. گاهي ديگران را مورد اتهام قرار مي داد. گاهي گناه خودش را به گردن ديگران مي انداخت و يا گاهي هم دستوراتي محير العقول صادر مي كرد و خودش از زير كارها در مي رفت.

- اون پير دمدمي مزاج ديگه داره شورشو در مياره..
- هيسس.. ما بهتره به كارمون برسيم و هيچي بهش نگيم.. خودت بهتري مي دوني كه خيلي ها منتظرن كه صداي ما در بياد..

كساني كه ظاهرا در اين قصر بزرگ كارگراني بيش نبودند. با صدايي آهسته كه مطمئنا در صداي هق هق و فريادهاي مرد گريان گم مي شد اينها را به هم گفتند و دوباره به كار بازسازي اين قصر ويران پرداختند.

- اوه اينجا رو ببينيد.. اين هوريس اسلاگهورن نيست؟ هموني كه ابلهي كه شاگرد عزيزش يك هيولاي عالم خوار از آب در اومد!

پسر جوون و مو مشكي كه هوش و هيجان از چشمانش مي باريد رو به ياران اندكي كه در اطرافش بودند اين را گفت و قهقهه زد. دختري كه آشكارا از او بزرگتر بود و موهاي فرفري قهوه اي رنگي داشت رو به چند نفر ديگر گفت:

- خودشه.. ولي خب اون بيچاره روحشم خبر نداشت كه شاگردش يه روزي پست فطرت از آب در مياد.

پيرمرد كوچك اندام و كوتاه قد شايد در جواب يارانش شايد هم رو به خودش گفت:
- آره.. فكر كنم تابلوي منو هم بايد كنار اسلاگهورن بذارن... دو استاد احمق كه دو شيطان خونخوار و رذل تربيت كردن!..ههه!

پيرمرد كه دستش ناخودآگاه بي حس شده بود چوب جادوييش را رها كرد. چوب دلنگ و دولونگ صدا خورد و روي سنگفرش سرسراي ورودي افتاد. سه نفر ديگر سرها را نزديك كردند و در گوش هم زمزمه كردند.
- اون يهو چش شد؟

پيرمرد چوبش را از روي زمين برداشت و با گامهاي سريعش از پلكان مرمري بالا رفت. اما گويا يك نفر از گريه كردن فارغ شده بود!!!

- هي ..فيليوس... زود برگرد سر جاتو به كارت ادامه بده..
- فقط دهنتو ببند آلبوس.. اون دهنتو ببند تا مجبور نشدم با بدترين طلسمي كه بلد تو رو جادو كنم.. من اونقدر گرقتاري دارم كه اين تابلوها توشون گمن!

كاملا واضح بود هيچكس انتظار چنين واكنشي رو نداشت. از نگاههاي ماتشان كه به چوب بلند و سياه پيرمرد دوخته شده بود مي شد اين را فهميد. پيرمرد هم برگشت و همان راهي را كه درپيش گرفته بود ادامه داد و به كسي كه اين روزها مجسمه ي گريان آلبوس دامبلدور خوانده مي شد كوچكترين توجهي نكرد.

در واقع هجوم بي موقع خاطرات گذشته كنترل پيرمرد رو در دست گرفته بود. خاطراتي كه مستقيما به شاگردي كه كم از تام ريدل بزرگ نداشت، مربوط بود. لردولدمورت عصر حاضر!

صحنه عوض شد!
دو مرد در امتداد پله هايي كه به يقين همان پلكان مرمري بود در كنار هم قدم مي زدند.
- بهت تبريك مي گم ادوارد كارت فوق العاده بود.. من فكر مي كنم به خاطر اين كارت بايد يه پاداش بگيري.. تو بايد ارباب شگفترين اتاق باشي.. ارباب اتاق ضروريات..
- ازت خيلي ممنونم آلبوس..
دو مرد خوشحال و خندان به راهش ادامه دادند و همانطور كه مي رفتند در مورد برنامه هاي آينده صحبت مي كردند.

صحنه عوض شد!
مردي با بيني عقابي و موهاي چرب و سياه كه مانند دو پرده صورت رنگ پريده اش را در بر گرفته بود در كنار وسايل بيشماري از قبيل ديگهاي معجون و كوسن ها و كتابخانه اي پر از كتاب ايستاده بود. با جديت و چيزي شبيه به خشم به شاگردان تازه واردي كه رو به رويش ايستاده بودند نگاه مي كرد.

- تكليف قبليتون رو گند زديد.. من احمق هايي رو كه D بگيرن توي گروه خودم نگه نمي دارم.. البته بعضيهاتون بدك نبودين..

چشمان سياهش روي چشمان سبز رنگي كه بسار براش خاطرانگيز بودند قفل شد. با صدايي كه به صداي قبلش شباهت نداشت ادامه داد:

- نمي خوام كه بعدي رو هم گند بزنيد..فعلا بريد بيرون..

صحنه عوض شد!
همان مرد پشت ميز كارش نشسته بود و با خودش فكر مي كرد.
- مي تونه خيلي بزرگ بشه.. اون قدرتشو داره كه مسئوليت داشته باشه.. اون پسر پاك و خوش قلبيه!.. اون بهترين معاون من خواهد شد.

صحنه عوض شد!
همان پيرمرد كوتاه قد اين بار دوش به دوش كسي كه كمترين تناسب رو از نظر جثه با اون داشت، در امتداد راهروهاي شلوغ و مملو از جمعيت وزارتخانه راه مي رفت.

- اين كمال مسرت و سربلندي رو براي من داره.. من مي دونستم كه اون در آينده اي نزديك يه جادوگر بزرگ ميشه.. ولي بيشتر به تو تبريك مي گم گلگو.. طرح كابينه اي كه به وزير دادي بهترين طرح بود.

- خيلي ممنونم فليت.. به نظرم اون پسر كوچولو تنهايي و بدون كمك ما نمي تونه هيچ كاري بكنه.. درست مثل پدرش كه تمام موفقيتهاش به خاطر نقشه هاي بي نقص دامبلدور بود و نه به خاطر هوش قدرت و يا چيزي به نام عرضه!

صحنه عوض شد!
چيزي كه در مقابلش بود باور پذير نبود. با بهت فراواني كه هر لحظه بيشتر مي شد به عكسي كه از روي صفحه ي كاغذي پيام امروز به اون لبخند مي زد زل زده بود.
در بالاي عكس با تيتر درشتي بزرگي نوشته بود:
"دستيار دون پايه ي رئيس محفل، رئيسش را به قتل رساند."

" كسي كه همه ي ما اونو مي شناسيم مسئول قتل رئيس محفل بود و ما چه دير اين حقيقت رو كشف كرديم. كسي كه اين پسر جوان را به اين مرتبه رسانده بود به دست شاگردش به قتل رسيد. كاش از اول مي دانست كه مار در آستين مي پرورد!"

پيرمرد بلند شد و چند تكه روزنامه ي ديگر را هم روي ميز ريخت.
"وزير حكم اخراج و دستگيري گلگئومات را صادر كرد!"
" آلبوس دامبلدور استعفا داد"
" طرحهاي جسورانه براي به بازي گرفتن محفل.. واقعا دو شخصيته؟"
"كسي كه او را مي شناسيد به زودي جامعه ي جادويي را مورد هجوم قرار مي دهد."

صحنه عوض شد!
آشوبي كه سي سال پيش وجود داشت بار ديگر پديدار شده بود. پسر جواني كه رداي گشاد و پرزرق و برقي پوشيده بود و كلاه سياهي بر سر داشت همزمان با سه نفر مي جنگيد. پسر جواني كه خرمن موهاش سياهي به جاي كلاه بر سر داشت. پس ديگري كه موهاي فيروزه اي پرپشتي داشت و پيرمرد كوتاه قدي كه در ميان آن دو نفر ايستاده بود.

- اي كاش تمام كساني رو كه با حيله گري اونا رو كنار زدي الان اينجا بودند و مي تونستند انتقامشون رو از تو بگيرن..
- هاهاهاهاها..
- ولي اين حرف اصلا خنده دار نيست شيطان كلاه دار!

چيزي كه احتمالا يك جن خونگي پير بود در حالي كه هم نوعانش را رهبري مي كرد اين را گفت و سپس در حالي كه ساتوري را در هوا تكان مي داد فرياد زد:
- به خاطر ارباب من گلگئومات.. گرگ بزرگ غولها..

كي آنطرف تر چيزي كه شبيه به يك پرنده ي سفيد بزرگ بود در حالي كه هوهو مي كرد پرواز كنان در تاييد ديگران به سمت پسرك هجوم برد.
- راجر يه كاري بكن..
- فكر كنم عقب نشيني بكنيم بهتره..
- من مي رم ولي خيلي زود برمي گردم..مطمئن باش كه محفلم هرگز تورو نمي بخشه!
- بله.. مي دونم كه امكان داره تو هم چندتا هوركراكس ساخته باشي!

قهقهه ي خنده تمام ساختمان شماره ي دوازده رو لرزوند..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام تاپیک **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**!

خوبی تاپیک؟

دلم خیلی گرفته تاپیک ، یعنی خفن گرفته ها ، اساسی!
از اول عضویتم تا الان پستای زیادی خوردی تاپیک ، خیلی زیاد ، نترکی یه وقت!
بخور باب ، بخور نوش جونت ، از رول های بیناموسی گرفته تا دلنوشته... خوردی و خوردی و خوردی ، گاهی با نحوه اشتباه گرفتنت تاپیک ، ولی تو بازم خوردی، جیک نزدی تاپیک.

اگه بگم بهترین تاپیک محفل...نه! بهترین تاپیک سایتی، چی میگی؟ یه جورایی سنگ صبوری تاپیک!
دلم تنگ شده تاپیک ، برا اون دورانی که خودم بهش میگم "دوران ارزشیت" ، خیلی خوب بود تاپیک!
اون روزا جادوگران جادویی بود برام تاپیک!
کاربرا جادوگر بودن تاپیک!
هاگوارتز، هاگوارتز بود تاپیک!
اون روزا کسی ازت انتظاری نداشت تاپیک ، میگفتن ارزشیه دیگه ! نمیفهمه!
تاپیک ؛
چرا همه چیز رو اینجا اینقد جدی میگیرن؟
چرا همه چیز اینقدر سخت شده؟
تاپیک میخوام جیغ بکشم! یه جیغی که کل سایت بره رو هوا !
میگم این اواخر ، هر پستی که اینجا زده شد یه معنی خاصی داشت...مستقیم یا غیر مستقیم، حتما متوجه شدی تاپیک!
همه چیز خیلی خیلی خیلی بزرگ شده تاپیک ، شایدم من خیلی کوچولوئم...
نه تاپیک ، نیومدم اینجا پیشت تا شکایت کنم از کسی ...
ببین باز داری ته دلت غر میزنیا، داری میگی این جیمزی که این همه ادعاش میشد منو اذیتم میکنن ، حالا خودش اومده داره چرت و پرت مینویسه!
باشه ، باشه اگه تو هم نمیخوای گوش کنی دیگه چیزی نمیگم.
بیخیال، ولی...
دلم خیلی گرفته تاپیک ، یعنی خفن گرفته ها ، اساسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1387 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-دیگه بهت اعتمادی نیس.

-فیلت یاد هندوستان کرده.

-کاش میتونستم بهت اعتماد کنم.
-نمیتونی یا نمی خوای؟

-ارتش تو، اهداف تو، نقشه تو!

-...ولی اونی که من نمی بینم وحشتناکه!


هجوم دوباره کلمات... صداها در گوشش می پیچید و تصاویر با سرعت غیر قابل تصوری از جلوی چشمانش می گذشت و ذهنی که در حال سقوط بود...

فلش بک - یک سال پیش!

آسمان صاف و آفتابی بود. ساختمان ها و زمین های اطراف به طرزی باورنکردنی تمیز به نظر می رسید و در وسط میدان درخت کریسمسی با تزئین بسیار زیبایی قرار داشت. پسرکی در کنار میدان ایستاده بود و با هیجان به مرز بین خانه های شماره 11 و 13 خیره شده بود. موهای لختش کوتاه بود و در روشنایی آفتاب برق میزد، پوستش بی اندازه سفید بود و کوله پشتی بزرگی از کمرش آویزان بود. کنجکاوی و شیطنت عمیقی از چشمانش می بارید.

بعد از مدت کوتاهی دستش را در جیبش فرو برد. کاغذ باریکی را بیرون آورد و در حالی که هیجانش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد شروع به خواندن دست خط ظریف ریموس لوپین کرد:

«قرار گاه محفل ققنوس را می توانید در لندن، میدان گریمولد، شماره 12 پیدا کنید.»

پایان فلش بک

باران وحشیانه می بارید. سیاهی شب به تدریج همه جا را فرا می گرفت و چراغ های کنار خیابان روشن شده بودند. چمن های وسط میدان نامرتب به نظر می رسید و بوی کهنگی ساختمان های اطراف همه جا را در بر گرفته بود.

پسرک با قدم هایی آهسته به میدان نزدیک میشد. شنل سفری مشکلی و بلندی پوشیده بود و جثه اش به مراتب بزرگتر از گذشته شده بود. چشمانش سبزش همچنان می درخشید ولی دیگر آن جذابیت و چهره گذشته را نداشت. پوستش کدر شده بود و خراش های متعددی بر روی صورتش به چشم می خورد. کبودی عمیقی بر روی پیشانیش نقش بسته بود و به طرز عجیبی از ریخت افتاده بود. حالت صورتش بی احساس بود اما مطمئنا هیچکس از آنچه در ذهنش می گذشت خبر نداشت. با تصور اینکه اگر دیگران از آنچه در فکر او می گذشت باخبر شوند چه واکنشی نشان خواهند داد پوزخندی زد ولی بلافاصله دوباره چهره ش جدی شد.

-اونها از کاه کوه میسازن.
-و همون کاه رو هم خودت بهشون میدی.

-با این کارت چیو می خواستی ثابت کنی؟ اینکه واقعا سیاهی؟!
-الان عصبانی هستی نمی فهمی...
-خوشحال باش دیگه. بالاخره ضربتو بهم زدی!
-بس کن! خودت بهتر میدونی که هیچکس بیشتر از من به فکر تو نیست.
-هه...همون استدلال همیشگی! و این وضعیت تا کی باید ادامه داشته باشه؟
-تا وقتی که یاد بگیری دهنتو ببندی و به کسی اعتماد نکنی.

-یک پسر خوب و دوست داشتنی و باهوش. کسی که به تنهایی جلو میره و خیلی هم خوب کار می کنه!


به میدان رسید. نگاهی به اطرافش انداخت و شنلش را محکم تر به دور خود پیچید. نورهای اطرافش آزاردهنده به نظر میرسید. دستش را در جیبش فرو برد و فندک طلایی رنگی را از آن بیرون آورد. بر روی آن با خطوط برجسته ای نام آلبوس دامبلدور به چشم می خورد و کمی پایین تر از آن با خط ریز و سبز رنگی کلمه "ایگور کارکاروف" حک شده بود. لبخند تلخی زد.

فلش بک

-محفل هر روز بهتر از دیروز. دینگ دینگ!
-این آخری چی بود الان؟
پسرک چشمکی زد و گفت: افکت بعدش!

هر دو خندیدند!

آلبوس دامبلدور (ایگور!) دستی به ریشش کشید و خردمندانه گفت: خوشحالم که اعضا هر روز دارن بهتر میشن. زحمت های ما داره نتیجه میده. خیلی خوبه!

پسرک به او نزدیک شد و به آرامی گفت: ردای دامبلدور برازندته!
-ولی اون کلاه بوقی اصلا به تو نمیاد!
چشم های پسرک برقی زد و بلافاصله واکنش نشان داد. کلاهه روی سرش را برداشت و به سمت پیرمرد پرتاب کرد.

شترق!

-هاهاهاها... پیر شدی دامبل! واکنش هات خیلی ضعیف شده!
دامبلدور نیز به سرعتش دستش را در جیبش فرو برد. فندک طلایی رنگی را بیرون آورد و با شدت به سمت او پرتاب کرد. پسرک با مهارت جاخالی داد و فندک را با دست مخالفش گرفت. در حالی که نیشخند میزد با شیطنت گفت: دیگه بهت نمیدمش!

هر دو خندیدند!

پایان فلش بک

پاق!

چراغ های کنار خیابان یکی پس از دیگری خاموش میشد و میدان گریمولد در تاریکی مطلق فرو می رفت. دوباره شروع به حرکت کرد. قدم هایش سنگین و آرام بود.

-صعود به اورست ماه ها طول میکشه ولی سقوط فقط نه ثانیه.
-آمارت درسته؟
-به مفهوم جمله توجه کن.
-خب آخه اگر آمارت اشتباه باشه ممکنه...
-وااااااای!
پسرک می خندید ولی قیافه دوستش بسیار جدی به نظر می رسید.

-ایگور و بورگین، هر دوشون قبلا مرگخوار بودن. شاید طبع دلخواهش اینه.
-نمیدونم ولی اگر یک روز بهم بگن به پارانویید مبتلاست تعجب نمی کنم.

-"بدون دسترسی یا با دسترسی، محفل را خواهم ساخت!" این حرف اون بود.
-از حرف تا عمل بسیاره ولی میشه گفت این یکی قابل درکه.
-ولی تو... مطمئنم که میتونی! تو خیلی... خواهش می کنم. اطمینان دارم که میتونی!
پسرک سکوت کرد.


به پاگرد پله های خانه شماره 12 رسید. تپش قلبش شدت گرفته بود ولی ظاهرش چیزی نشان نمی داد. از پله ها بالا رفت و در مقابل درب ورودی خانه ایستاد. دستش را به سمت در برد ولی ناگهان آن را عقب کشید. چه مرگش شده بود؟ تردید؟ ترس؟ وحشت؟ او که با همه آنها کنار آمده بود. خود را آماده کرده بود! چشم هایش را بست. هجوم دوباره کلمات...

-این اون محفلی نیست که الان باید باشه!

-متاسفم که قدرتو ندونستن.

-فقط میدونم اونجا دیگه اسمش محفل نیست.

-ولی اون استعفا میده.
-نظارت و قدرت و هرچیزی رو که در اون می بینن واسه خودشون. اونقدر در خودم توانایی می بینم که بدون دسترسی بتونم اونجا رو از این وضع در بیارم!


باریکه نوری از یکی از پنجره های همسایه به بیرون تابید و نیمی از صورتش را روشن کرد. چهره اش سرد و خاموش بود. کنکجاوی و شیطنت گذشته دیگر در او دیده نمیشد. پخته تر و مصمم تر از همیشه به نظر می رسید.

-هرچی باشه از دنیای پشت سرت که بدتر نیست.

سرانجام چشم هایش را باز کرد. با اطمینان قدمی به جلو برداشت. کوبه نقره رنگ درب خانه شماره 12 را گرفت و سه بار کوبید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1387 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود ، یکی نبود .
یه هری پاتر بود ، یه ولدمورت .
ولدمورت جادوگر بدی بود.
هری پاتر جادوگر خوبی بود .
ولدمورت یه بار سعی کرد هری رو بکشه .
ولی هری نمرد .


- چطوری مامان بزرگ ؟ هری چه طوری زنده موند ؟

این سوالی بود که برای همه پیش میومد ...
برای هری ، برای ولدمورت و برای دامبلدور .


دخترک آرنج هایش را به پاتختی روبرویش تکیه داد و با کنجکاوی پرسید :
- دامبلدور کی بود ؟
مادر بزرگ نگاه موشکافانه ای به نوه اش انداخت ، آنگاه عینکش را بر روی بینی اش جابجا کرد و گفت :
- مهم نیست کی بود عزیزم ، دامبلدور نقش مهمی توی داستان ما نداره !
دخترک که به نظر می رسید ناامید شده سری تکان داد ، از اسم دامبلدور خوشش آمده بود... حیف...

مادربزرگ دوباره ادامه داد :

- هری کوچولوئه ما به یک مدرسه ی جادوگری می رفت ، توی اون مدرسه جادوگری رو یاد می گرفت .


مادربزرگ نگاهی به ساعت دیواری اتاق خواب انداخت ، ساعت 12 نیمه شب بود ، مثل هر شب داستانی برای نوه اش سرهم می کرد ... ولی به نظر می رسید این داستان از بقیه جذاب تر بوده ، چون دخترک هنوز هم با اشتیاق به مادربزرگش خیره شده بود.

- مامان بزرگ ؟ هری خواهر برادر هم داشت ؟

مادربزرگ در حالیکه خمیازه می کشید گفت :

- نه عزیزم ، هری یتیم بود ، خواهر و برادر نداشت ، مامان و باباش هم توی یک سانحه ی رانندگی مرده بودن ...

- ولدمورت چی ؟

مادربزرگ آهی کشید ، خسته بود ، باید به سرعت چیزهایی سرهم می کرد تا کودک بخوابد ، مهم نبود چه چیزی ...

- خب ولدمورت هم یتیم بود ، اون توی یتیم خونه بزرگ شده بود ، اما اونم به ها.. هاگ ..و..ارتز.. ( خمیازه ی مادربزرگ ) مدرسه ی جادوگرا می رفت .

دخترک مشتاقانه پرسید : اونم به هاگوارتز می رفت ؟
مادربزرگ گیج و گنگ به نوه اش خیره شد هاگوارتز کجا بود ؟ این بچه چی میگه؟!
با وجود تعجبش ، اما حال و حوصله ی بحث با نوه ی سیریشش را نداشت :

- آره دخترم ، اونم به هاگوارتز می رفت ، ولی قبل از به دنیا اومدن هری. وقتی هری به هاگوارتز رفت اون دیگه مدتها بود که فارغ التحصیل شده بود .
اما با این حال اونا تقریبا هر سال همدیگه رو می دیدن ، آخه ولدمورت دوست داشت هری رو بکشه ، چون جادوگر بدی بود و هری خوب بود .
هری ما بزرگ شد و 7 سال توی مدرسه درس خوند ، بعد ولدمورت رو کشت و سالها بعد با خواهر دوستش ازدواج کرد و بچه دار شد.
خب دیگه ، قصه تمومه ، بیگیر خواب بچه .

آنگاه مادربزرگ با سرعت سرش را روی بالشت گذاشت و Z های کوچکی از گوشه ی دهانش بیرون پریدند .
اما دخترک نخوابید ، به هری فکر می کرد ، هری کوچولو ی بیچاره ، ولدمورت دنبالش بود ...
و دامبلدور چی ؟ اون کی بود ؟
دخترک خمیازه ای کشید و غلتی زد . او به خودش قول داد وقتی بزرگ شد داستانی راجع به هری بنویسه که دامبلدور توش نقش مهمی داشته باشه ...
و بعد .. خوابید.

اسم دخترک، جوان کاتلین رولینگ بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آذر 1387 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
عرق سردی بر پشتش روان شده و دنیا پیش چشمانش تیره و تار شده بود ...
_ ریداکتو!
مرد ، با فریادی دلخراش بر روی چاله ی آبی افتاد و و آب گل آلود بر سر و صورتش ریخته شد.
چهره مرد خشن و سخت بود ... ته ریش زمختش به راستی با صورت خشنش هماهنگ بود. هیکل بزرگ و چهار شانه و ردایی خاکستری رنگ که هم اکنون زیر آب گل آلود کثیف شده بود.

مردی با ردای سیاه بر بالای سرش ایستاد. بی گمان او بود که طلسم را بر مرد روانه ساخته بود.
_ مردک عوضی! فکر نمی کردم خیانت بکنی! تو واقعاً داری شورش رو در میاری! خیانت به لرد سیاه مساوی است با مرگ!

مرد از روی زمین برخواست ، زانوهایش کمی می لرزید ولی سعی می کرد آن را بروز ندهد.
_ و تو ...! بهتره که به اربابت بگی من از کار های پلیدش خسته شدم!

مرد نقاب دار قدمی به مرد عظیم الجثه نزدیک شد.
_ ارباب چه کاری کرده که حضرت عالی از دست ایشون بی زارید؟

_ آخرین ماموریتی که به من محول شد ...

فلش بک!
مرد عظیم الجثه این بار در ردای سیاه و نقابی مانند عقاب ، رو به روی کلبه ای چوبی ای ایستاد. چوب دستیش را آنچنان محکم در دست گرفته بود که بند انگشتانش رو به سفیدی گراییده بود.
_ آلاهومورا!

در با صدای جیر جیری باز شد و مرد داخل خانه شد. صدای جیغ زنی میانسال شنیده شد که برای نجات جانش التماس می کرد ... چند لحظه بعد ، برق سبز رنگی کلبه را روشن کرده و بعد از آن ، تنها چیزی که سکوت کلبه را می شکست ، صدای جلز و ولز کردن چوب در شومینه بود...
پایان فلش بک!

مرگ خوار نقاب دار ، قهقه ای زد و چوبش را به طرف مرد گرفت.
_ به هیکل غولت این لوس بازیا نمیخوره! واقعاً برای خدمتکار لرد سیاه این چیز ها جای تاسف داره و حالا من اینجام تا به زندگی تو خاتمـــ

_ کروشیو!
مرد نگذاشت حرفش تمام شود! برقی نارنجی رنگ به سینه مرگ خوار اثابت کرد و او را بیهوش بر روی زمین قرار داد. مرد ، بر بالای سر مرد بیهوش ایستاد و فقط به آن خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 27 آبان 1387 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مری : میخوام برگردم ... میدونی که نمیتونی جلوم رو بگیری !
لرد : اوه اوه ... چه حرفا ... اما من که نمیبینم کسی جلوت رو گرفته باشه .
مری : نمیتونم ... نمیتونم ...
لرد : تو که نمیتونی پس برای چی الکی حرفش رو میزنی ؟ باید بتونی سیاه باشی .
مری : من سیاهم سیاه ... سیاهتر از هر چی که فکر کنی . حتی سیاهتر از خودت !
لرد : پس برگرد ، باشه ؟
مری : ***


فلش بک ... فوروارد !


گوشه ای نشسته بود ، تنهای تنها . چهره اش گویای همه چیز بود ، خوشحال و هراسان ... از آنچه تجربه کرد بود خوشحال و راضی بنظر میرسید اما می‌دانست که عاقبتش اینچنین نمی‌توانست باشد ... در حقیقت از اول انتخاب خود آگاه بود که ممکن است هر ثانیه پایان کار باشد ، هرگز ار سرانجام آن فرار نکرده بود ، بلکه برعکس همیشه به طرف آن هجوم برده بود ...

- خب یعنی چطوری تونستی دینت رو به من ادا کنی ؟
مری : کُشتمش ... بالاخره موفق به کُشتنش شدم ...
- فکر میکنی همین برای من کافیه ؟
مری : باید کافی باشه ... چند سال کار کردم ، با انواع و اقسام نقشه ها و ترفند‌ها ، این آخر کاری انقدر به من اعتماد داشت که تونستم خامِش کنم !
- تو ؟ ... تو خامِش کنی ؟ ... من که نمیتونم باور کنم ...
مری : نباید هم باور کنی ، هیچ کس غیر از من نمیتونست اینکار رو بکنه ... اما من ... مــــــــن . من تونستم ! کُشتمش !

چشمانش از حدقه بیرون زده بود ، وقتی کلمات آخر را بیان میکرد ... تمامی احساس خود را جمع کرده بود ، وجودش یکی شده بود ، شاید برای آن بود که توانسته بود خود را بشناسد ، شناختن روی او نیز تاثیر گذارده بود ...
اماچنین احساسی نداشت ، از آن جهت که همه چیز اطرافش دست در دست یکدیگر داده بودند تا او کارش را تمام کند و این برایش عجیب بود و تازه ... چیزی تازه در پایان ...


پایان فلش بک ... فوروارد !


مری : میخوام برگردم ... میدونی که نمیتونی جلوم رو بگیری !
لرد : اوه اوه ... چه حرفا ... اما من که نمیبینم کسی جلوت رو گرفته باشه .
مری : نمیتونم ... نمیتونم ...
لرد : تو که نمیتونی پس برای چی الکی حرفش رو میزنی ؟ باید بتونی سیاه باشی .
مری : من سیاهم سیاه ... سیاهتر از هر چی که فکر کنی . حتی سیاهتر از خودت !
لرد : پس برگرد ، باشه ؟
مری : ...



فلش ... ؟!!!

مری : دیگه تمومه ...
مری : تموم بود از وقتی که شناختمت !


پایان فلش ... ؟!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1387 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی داشت به مدرسه می رفت یازده سال سن بیشتر نداشت .
وقتی از بین دیوار سکوی نه و ده عبور می کرد تا به سکوی نه سه چهارم برسه در وجود خود به این فکر می کرد آیا کسی از بچهای مدرسه با وضع او کنار خواهند آمد.
آیا آنها با یک گرگینه دوست خواهند شد .
با غمی که در چهره اش نمایان بود به طرف قطار حرکت کرد وبه دنبال کوپه ای خالی می گشت تا در آن راحت باشد
وقتی از قطار پیاده می شد نمی دانست چند وقت از سوارشدنش می گذشت فقط به دنبال صدای می رفت که می گفت :
سال اولی ها از این طرف

وقتی در صفی وارد سالن شدند همه ساکت بودند .
زنی نام بچه ها رو می خواند و کلاهی روی سر آنها می گذاشت و کلاه آنها را گروه بندی می کرد .
جیمز پاتر کلاه فریاد زد :گریفیندور
سیریوس بلک کلاه فریاد زد : گریفیندور
سوروس اسنیپ کلاه فریاد زد: اسلتیرین
ریموس لوپین
نام او را خوانده بودند.
ناگهان بدنش یخ کرد و با ترس به سوی سکوی کلاه رفت.
وقتی کلاه را روی سر خود حس می کرد ناگهان کلاه فریاد زد :
گریفیندور
خیالش راحت شد و به سوی میز گریفیندور حرکت کرد.
در آنجا همه با خوشحالی برای او دست می زدنددر بین جیمز پاترو سیریوس بلک نشست .
به خود می گفت :آیا اینها بدانند من گرگینه ام باز هم با من دوست خواهند ماند.
آیا او می دانست آنها بهترین دوستهای او در آینده هستند؟
نه او نمی دانست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آبان 1387 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مدت ها میگذشت...

روی میز دستی کشید و سپس به سر انگشتانش نگاه کرد که سیاه شده بود. گرد و غبار سرتاسر خانه را پوشانیده بود، میتوانست ببیند.... همه چیز نشان از نابودی داشت! سرش را چرخاند، به سوی صدایی که چند لحظه ی پیش شنیده بود.

«کی اونجاست؟»
تقریبا آنجا متروکه بود. عجیب بود که شخصی زنده آنجا حضور داشته باشد؛ غیر از او... بعد از مدت های زیاد به ساختمان محفل برگشته بود. به این امید که همه ی محفلی ها از آمدن او خوشحال میشوند... از دوساله شدنش در محفل! ...

«گابر؟»
با شنیدن صدا که بسیار ناگهانی بود از جایش پرید و در تاریکی اتاق به سمت صدا نگاه کرد. در آشپزخانه و کنار پنجره بود. فقط اجاق گاز و میزکنارش با گرد و خاک آنرا میدید، آن هم به خاطر نور چراغ های بیرون و بقیه ی آشپز خانه در سکوت و تاریکی وهمناکی غرق بود.

صدا برایش آشنا بود. نوعی عذاب وجدان در وجودش پر شد.
«کی هستی؟»
«مدت زیادی بود...»
«جلو نیا! تو کی هستی؟»

اما با این حال قدم زدن اورا حس میکرد... حس میکرد که شخص داره نزدیکش میشه. سپس اورا دید، موهای کوتاه و عجیب مری را. قدمی عقب گذاشت و از دستانش را روی پیشخوان ِ خاک گرفته ...
« مری! »
« حالا وقت برگشتن نبود، بهتره همین الان بری...»
« اما من..، من اومدم اینجا که شماها رو ببینم! »
« خب وقتی مارو نمی بینی یعنی قلبا مارو دوست نداری!! »

دستی به چراغ خورد و سپس همه جا روشن شد.

« خیلی خوب بود عزیزان! خیلی خوب بود. کات! بریم سکانس بعدی !!»

-----
:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب