جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1387 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی داشت به مدرسه می رفت یازده سال سن بیشتر نداشت .
وقتی از بین دیوار سکوی نه و ده عبور می کرد تا به سکوی نه سه چهارم برسه در وجود خود به این فکر می کرد آیا کسی از بچهای مدرسه با وضع او کنار خواهند آمد.
آیا آنها با یک گرگینه دوست خواهند شد .
با غمی که در چهره اش نمایان بود به طرف قطار حرکت کرد وبه دنبال کوپه ای خالی می گشت تا در آن راحت باشد
وقتی از قطار پیاده می شد نمی دانست چند وقت از سوارشدنش می گذشت فقط به دنبال صدای می رفت که می گفت :
سال اولی ها از این طرف

وقتی در صفی وارد سالن شدند همه ساکت بودند .
زنی نام بچه ها رو می خواند و کلاهی روی سر آنها می گذاشت و کلاه آنها را گروه بندی می کرد .
جیمز پاتر کلاه فریاد زد :گریفیندور
سیریوس بلک کلاه فریاد زد : گریفیندور
سوروس اسنیپ کلاه فریاد زد: اسلتیرین
ریموس لوپین
نام او را خوانده بودند.
ناگهان بدنش یخ کرد و با ترس به سوی سکوی کلاه رفت.
وقتی کلاه را روی سر خود حس می کرد ناگهان کلاه فریاد زد :
گریفیندور
خیالش راحت شد و به سوی میز گریفیندور حرکت کرد.
در آنجا همه با خوشحالی برای او دست می زدنددر بین جیمز پاترو سیریوس بلک نشست .
به خود می گفت :آیا اینها بدانند من گرگینه ام باز هم با من دوست خواهند ماند.
آیا او می دانست آنها بهترین دوستهای او در آینده هستند؟
نه او نمی دانست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آبان 1387 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مدت ها میگذشت...

روی میز دستی کشید و سپس به سر انگشتانش نگاه کرد که سیاه شده بود. گرد و غبار سرتاسر خانه را پوشانیده بود، میتوانست ببیند.... همه چیز نشان از نابودی داشت! سرش را چرخاند، به سوی صدایی که چند لحظه ی پیش شنیده بود.

«کی اونجاست؟»
تقریبا آنجا متروکه بود. عجیب بود که شخصی زنده آنجا حضور داشته باشد؛ غیر از او... بعد از مدت های زیاد به ساختمان محفل برگشته بود. به این امید که همه ی محفلی ها از آمدن او خوشحال میشوند... از دوساله شدنش در محفل! ...

«گابر؟»
با شنیدن صدا که بسیار ناگهانی بود از جایش پرید و در تاریکی اتاق به سمت صدا نگاه کرد. در آشپزخانه و کنار پنجره بود. فقط اجاق گاز و میزکنارش با گرد و خاک آنرا میدید، آن هم به خاطر نور چراغ های بیرون و بقیه ی آشپز خانه در سکوت و تاریکی وهمناکی غرق بود.

صدا برایش آشنا بود. نوعی عذاب وجدان در وجودش پر شد.
«کی هستی؟»
«مدت زیادی بود...»
«جلو نیا! تو کی هستی؟»

اما با این حال قدم زدن اورا حس میکرد... حس میکرد که شخص داره نزدیکش میشه. سپس اورا دید، موهای کوتاه و عجیب مری را. قدمی عقب گذاشت و از دستانش را روی پیشخوان ِ خاک گرفته ...
« مری! »
« حالا وقت برگشتن نبود، بهتره همین الان بری...»
« اما من..، من اومدم اینجا که شماها رو ببینم! »
« خب وقتی مارو نمی بینی یعنی قلبا مارو دوست نداری!! »

دستی به چراغ خورد و سپس همه جا روشن شد.

« خیلی خوب بود عزیزان! خیلی خوب بود. کات! بریم سکانس بعدی !!»

-----
:دی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مورچه 1 : ریز میبینمت !

مورچه 2 : دیگ به دیگ میگه نشاسته !

مورچه 1 : چه ربطی داشت ؟

مورچه 2 : کل کل ، کل کله دیگه !

مورچه 3 : دعوا نکنید بچه ها ... اینجا مگه جای دعواست ؟

مورچه 2 : اتفاقا جای دعواست ! همیشه هم بوده ! ولی در قالب رول !

مورچه 4 : هیسسسسسسسسس ... چه خبره اینجا ؟

مورچه 1 : این یارو خیلی بوقیه !

مورچه 3 : ساکت ... ما نباید با هم دعوا کنیم ... باید پشت هم باشیم ... باید دونه دونه تموم ذره های دنیا رو جمع کنیم و ببریم توی لونمون ! باهاش برای خودمون یک جایگاهی بسازیم ... باید یک مورچه واقعی باشیم ... بیایید کوشش کنیم ... مثل یک مورچه واقعی تلاش کنیم و تلاشمون برامون مهم باشه ... نباید جیک جیک مستونمون باشه ... باید فکر زمستون باشیم ... فکر این باشیم که اگر ملخ ها اومدن چطوری دفاع کنیم از خودمون ...



مورچه 1 : نه ... دعوا کنید ... اینجا جای دعواست ... لونه مورچه ها برای دعواست ... ما مورچه ایم ... دعوا خوبه ... من همیشه دعوا دارم !

مورچه 2 : دعوا خوب نیست ... ولی کسی حرفی بزنه من جوابش رو میدم ...

مورچه 3 : ما همه مورچه ایم ... ریزیم ... چیزی نیستیم !

مورچه 4 :ساکت باشین ... یک آدم داره میاد ...

مورچه 3 : وای نه ... اونه ... همون پسره ... اسمش چی بود ؟ آهان ... غرور ... وای نه ... خدای من ... آآاااااااااااااه !!!

و همه مورچه ها زیر پای آن انسان غول پیکر له شدند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مردی چاق و فربه درست رو به روی پیرمرد بر روی صندلی ای لم داده بود.
چهره اش سرخ و برافروخته بود و ابروان پرپشتش به درستی نصف پیشانیش را دربر گرفته بود او بر روی صندلی ای راحت نشسته و با سگرمه هایی درهم به پیرمرد خیره شده بود گویا قصد جانش را داشته باشد.

پیرمرد ، درست رو به روی او ایستاده بود و به وی خیره شده بود. چروک های زیرچشمانش گویی دره ای بود بر زیر چشمانی پر از اندوه و یاس...دستان چروکیده و پینه بسته اش نشان از مشقت وارد بر او بود.

مرد چاق با صدایی بم شروع کرد به سخن گفتن :
_ خب خب خب! چرا وضعیت گروه اینجوری شده؟ واقعاً نمی خوای این وضعیت راکد رو درست بکنی؟جای خجالت داره ...

پیرمرد حرفی نزد فقط دست های پینه بسته اش را به طرف مرد چاق گرفت و سرش را تکان داد.

مرد چاق قانع نشد.
_ بهتره وقتی باهات حرف می زنم جوابمو بدی نه اینکه پانتومیم برام بازی بکنی!وقتی ما ایـــــــــــــــــــــــن همه فعالیت می کنیم ، زحمت می کشیم اون وقت تو چی کار میکنی؟ طلب داری از ما؟

پیرمرد باز هم حرف نزد و فقط به غبغب باد کرده ، صورت گوشت آلود و شکم برجسته مرد نگاه کرد .

این بار مرد با عصبانیت از جایش برخاست .
_ داری منو مسخره می کنی ؟ چرا جوابمو نمی دی؟ تو فقط یک احمقی! تو رهبری نیستی که در خور نیروی ما باشه فهمیدی؟!

قطره ی اشکی از گوشه چشم پیرمرد بر روی گونه ی پژمرده اش غلطید ولی باز هم از صحبت کردن امتناع ورزید.

شـــــق!

مرد سیلی آبداری به پیرمرد زد ولی پیرمرد همچنان سکوت کرده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/8/22 13:43:57
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
شبی تاریک و بدون ماه تمام چیزی بود که آنها را در بر گرفته بود. زیر آسمان تاریک و روی زمین خشکیده و سرد با لباسهای سوگواری حلقه وار نشسته بودند و بر این بیچارگی می گریستند.

مدت زیادی بود که از خورشید و نور خبری نبود. مدت زیادی بود که رهبرانی نه چندان درخور نیروی آنان را هدر داده بودند و حالا جز شب و سرما چیزی برای آنان باقی نگذاشته بودند.

مدت ها بود که آنان را بازیچه ی افکار بی هدف خود قرار داده بودند و آنها را که نیروی سفیدی و نور بودند را به کارهایی که درخور آنها نبود وادار می کردند.

اما شاید رد این شب ستاره ای بدرخشد. یک ستاره.. دو ستاره.. سه ستاره.. و شاید بیشتر..!

سه دوست همیشگی در مرکز حلقه مشغول برانگیختن نیروهایی برای رهایی از این طلسم مرگبار هستند. سه جادو آشنا.. سه استاد جادوی متبهر.. اگر کسانی در این دنیا می توانستند آنها را نجات دهند به یقین آنها همین سه نفر بودند.

گرداب هولناکی از زمین جوشید. چیزهایی می بلعید و چیزهایی می آفرید. گرداب کور بود. نمی دانست که چه می خورد و چه می آفریند .. هر آنچه که سر راهش بود می بلعید و هر چه که می توانست می آفرید.

حلقه شکافته شد. یاران از هم دور شدند. هر کدام از بیم جان از گرداب می گریختند و به هر سو می دویدند اما سه یار همچنان در حال برانگیختن نیروهای نجات بودند.

یکی از سه تن از حلقه ی قدرت جدا شد و به نبرد گرداب رفت. اورادی خواند و افسونهایی را به سوی گرداب فرستاد. گرداب در تقلا برای رهایی از شر افسونها در پیچ و تاب بود. از آشوبها کمک گرفت و یارانی برای خود دست و پا کرد.

ابر بارانی سیاهی به سمت یار مدافع حرکت کرد. رعدهای شومش یکی پس از دیگری نثار این تک مدافع بود. اما جادوگر ماهر خوب می دانست که چطور از خودش محافظت کند.

در این بحبوحه گرداب به سمت دو یار دیگر رفت و آنها را بلعید . فریاد خدانگهدار آن دو هرگز نتوانست از اعماق گرداب بیرون بیاید.

اما جدایی هرگز در کار نبود.. یار سوم هم بی توجه به دشمن درون گرداب پرید و بازهم آن سه نفر با هم بودند ..برای همیشه.. تا ابدیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 13 آبان 1387 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیچ چیز سخت نیست !
دامبلدور این را گفت .

- ما سختش میکنیم...
این سخن از ولدمورت بود.

- هیچ چیز هورکراکسش نیس!
دامبلدور گفت .

- ما هورکراکسش میکنیم...
ولدمورت پاسخ داد.

دامبل ادامه داد :
- اسم هیچ کس " اسمشونبر" نیس!

ولدمورت دوباره گفت.
- ما "اسمشو " "نبر" میکنیم ....

دامبلدور ابرویی بالا انداخت .
- هیچکس سیاه نیس ، همه مون وقتی میایم پاکیم!

ولدمورت :
- ما "سیاهشون" میکنیم. وقتی میریم کثیفیم ...

دامبلدور چیزی نگفت ، پشتش را به ولدمورت کرد و حلقه ی نورانی بالای سرش را صاف کرد . سپس بی آنکه نیم نگاهی به او بیندازد به سمت بهشت حرکت کرد.

ولدمورت با حسرت به رفتن بدون خدافسی دامبل چشم دوخت ، زیر لب گفت : هیچ دلی از اول شکسته نیست... شماها میشکنینش !

و سپس سرش را پایین انداخته و با شانه هایی فرو افتاده به سوی جهنمش حرکت کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1387 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه اول ، اتاق وزیر

... در اتاق وزیر به آرامی باز شد و مردی بلند قامت با عینکی که شیشه های نیم دایره ای آن چشمانی آبی و نافذ را پوشانده بودند وارد شد .
نیم نگاهی به اطراف انداخت و وزیر را روی تک صندلی ای که پشت میزی بزرگ قرار داشت یافت و به سمتش روانه شد . نگاهش به چشمان وزیر بود و قدم هایش به سمت او .
پس از گذشت چند لحظه نزدیک میز رسید و روی یکی از مبل هایی که برای مراجعین تعبیه شده بود نشست و لب به سخن گشود :
- سلام آسپ . بابا ... یکم ایده بده واسه وزارت ، ما ازت حمایت می کنیم . نگران نباش . محفل با توست .
- هوووم تو فکرش بودم ... معاونم می شی ؟
- من ؟ نه . وقتشو ندارم . با پیوز صحبت می کردیم و اینا ، خوب گفت . محفل تمام وقت منو گرفته .

وزیر دستی به چانه اش کشید و با خود گفت « پیوز ! گزینه ی خوبیه » و دوباره خود را متوجه آلبوس ساخت و با هم مشغول صحبت کردن در مورد مشکلات وزارت و محفل شدند ...

تا اینکه آلبوس از اتاق وزیر خارج شد و به سمت خروجی وزارت رفت ... در راه با چند نفر سلام علیک کرد و بالاخره از وزارت خارج شد .
به سمت همان مکانی که از آنجا آپارات کرده بود بازگشت و چوبدستیش را بیرون کشید که ناگهان چشمش به شخصی آشنا افتاد . دهانش چون چشمانش باز مانده بود و با حیرت به آن مرد نگاه می کرد .
باور چیزی را که با دو چشمش می دید برایش بسیار سخت بود . به سرعت چوبدستیش را درون رادیش گذاشت و به آن مرد نزدیک و نزدیکتر شد .


صحنه دوم ، جمع دوستان

- ... واقعا که بهترین شخص واسه وزارت آرشامه . این آسپ که اصلا وزارت بلد نیست . نگاش کن ، گند زده تو وزارت .
- آره . درست می گی . خیلی بوقیه .
- نه . اصلا ببین . معاونشو نگاه کن . پیوز بوقیا رو ببین !

و همه مشغول خندیدن و به تمسخر گرفتن وزیر و معاون بوقیش ، پیوز شدند و پس از آن به صحبت ها و غیبت هایشان ادامه دادند .
تا اینکه آلبوس و دوستانش از هم جدا شدند و آلبوس به سمت خانه با پای پیاده رهسپار شد ... صداهای عجیب و غریبی به گوشش می رسید و هر لحظه او را متعجب تر می کرد .
کمی به اطرافش نگاه کرد و تلی از خاک را دید که راه می رود و با هر قدمش صدای مهیبی در فضای باز طنین انداز می شود . کمی به او نزدیکتر شد و او را شناخت .
به آرامی به او نزدیک شد و صحبت هایش را شروع کرد .


صحنه سوم ، کلاس خصوصی

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق !!! (افکت سانسور :دی)
- راستی دامبل . به کی می خوای رأی بدی ؟ آرشام ؟
- آرشام کیه بابا ؟ تا گراوپ هست زندگی باید کـ ... ببخشید . یعنی اینکه من فقط به گراوپ رأی می دم .
- جدی ؟ پس اینهمه می گفتی از آرشام حمایت می کنیم و اینا چی ؟
- هیچی بابا . همش سوژه سازی بود .

و صدای خنده های خطرناک دامبل که شباهت زیادی به این داشتند در فضای کلاس خصوصی پیچید و ادامه داد :
- من دیدم لرد قول حمایت از آرشام داده . کسی هم بهتر از آرشام نبود . گفتم کل محفل ازت حمایت می کنه ... اما حالا که گراوپ اومده ، به گراوپ رأی می دم . تازه ، آرشام مرگخواره .
- مگه الانم مرگخواره ؟
- نمی دونم .
- بوقی . گراوپ هم فقط لرد بود و معاون لرد
- نه . ببین . فرق می کنه ...


صحنه چهارم ، یه جای نامعلوم

یه نفر ناشناس چند ورق در دست چپش گرفته بود و در دست راستش هم خودکاری قرار داشت که سر آن در دهانش جای گرفته بود و به آرامی مکیده می شد .
ورق ها را روی میزی که ناگهان جلویز ظاهر شده بود انداخت و دستش را لای موهایش فرو برد و آنها را بهم ریخت و سپس آن را به سمت چانه اش برد و مشغول خواراندن آن شد .

هیچ فکری به ذهنش نمی رسید تا بتواند این متن را ادامه بدهد . همه چیز را تا زمان حال نوشته بود و چیز دیگری رخ نداده بود که آن را بنویسد ... پس خودکار را از دهانش بیرون کشید و به سمت یه چیزی که بعدها معلوم شد دوربین بوده پرتاب کرد و لنز آن را شکست ...
_____________________________________________
به درخواست دامبلدور عزیز ، این پست به اینجا انتقال یافت !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

- دامبل کجایی ؟ بیا اینجا یه جغد اومده واست نامه آورده .
- واسه من برادر آسپ ؟ جیگرتو بخورم کی داده ؟
- روش نوشته از طرف هوگو ویزلی
- بده ببینم .
-راستی دامبل نمی دونی سیریش کجاس ؟
- حتماً بازهم رو تختش کفیده .

پایان فلش بک

وزیر مردمی پشت میزش نشسته و درحالی که با قلم پر طلایی اش بازی می کند با خود زمزمه می کند :
- همه چیز از اون روز شروع شد .

فلش بک

سیریوس در حالی که ملحفه رو دور خود پیچیده و خمیازکنان به طرف دامبل می آید .
- داری چکار می کنی ؟
- هیچی دارم تاییده محفل رو می فرستم .
-واسه کی ؟ کسی رو قبول کردی بیاد محفل
- آره هوگو ویزلیو ، خیلی سفید مفید هستش گفتم بیاد باهاش یه سری کلاس خصوصی بزاریم .

پیان فلش بک


آل درحالی که از پنجره ی بلند اتاقش در حال دیدن افق است با خود می اندیشد که اگر دامبل این اشتباه را نکرده بود هرگز او محفل خارج نمی شد و مقام پربارش را از دست نمی داد .
- جون مادرت نگاه کن ، از وقتی اومد معلوم نبود اون با دامبلدور کلاس خصوصی میذاشت یا دامبل با اون .
چنان صدای فریاد های دامبل بلند می شد که فکر کنم آخرش هم به خاطر همین دامبل رفت و یه دامبل دیگه جاش اومد .
- فقط من این وسط موندم که منو چجوری از راه بدر کرد و باعث شد از محفل برم .
آل سو دیده از افق بر می کند و به سوی عکس خانوادگی که بر روی میز کارش است می رود .
در عکس چهارپسر و سه دختر دیده می شوند . چهار پسر ایستاده و سه دختر نشسته اند.
ل به پسر وسطی که در حال چشمک زدن است می نگرد .
- مرلین لعنتت کنه که گند زدی به محفل .

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

ویراش نویسنده : خداییش داره شر و بر می گه ، به جون مادرم محفل اومدن من هیچ ربطی به این اتفاقا نداشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

- دامبل کجایی ؟ بیا اینجا یه جغد اومده واست نامه آورده .
- واسه من برادر آسپ ؟ جیگرتو بخورم کی داده ؟
- روش نوشته از طرف هوگو ویزلی
- بده ببینم .
-راستی دامبل نمی دونی سیریش کجاس ؟
- حتماً بازهم رو تختش کفیده .

پایان فلش بک
وزیر مردمی پشت میزش نشسته و درحالی که با قلم پر طلایی اش بازی می کند با خود زمزمه می کند :
- همه چیز از اون روز شروع شد .

فلش بک

سیریوس در حالی که ملحفه رو دور خود پیچیده و خمیازکنان به طرف دامبل می آید .
- داری چکار می کنی ؟
- هیچی دارم تاییده محفل رو می فرستم .
-واسه کی ؟ کسی رو قبول کردی بیاد محفل
- آره هوگو ویزلیو ، خیلی سفید مفید هستش گفتم بیاد باهاش یه سری کلاس خصوصی بزاریم .

پیان فلش بک

آل درحالی که از پنجره ی بلند اتاقش در حال دیدن افق است با خود می اندیشد که اگر دامبل این اشتباه را نکرده بود هرگز او محفل خارج نمی شد و مقام پربارش را از دست نمی داد .
- جون مادرت نگاه کن ، از وقتی اومد معلوم نبود اون با دامبلدور کلاس خصوصی میذاشت یا دامبل با اون .
چنان صدای فریاد های دامبل بلند می شد که فکر کنم آخرش هم به خاطر همین دامبل رفت و یه دامبل دیگه جاش اومد .
- فقط من این وسط موندم که منو چجوری از راه بدر کرد و باعث شد از محفل برم .
آل سو دیده از افق بر می کند و به سوی عکس خانوادگی که بر روی میز کارش است می رود .
در عکس چهارپسر و سه دختر دیده می شوند . چهار پسر ایستاده و سه دختر نشسته اند.
ل به پسر وسطی که در حال چشمک زدن است می نگرد .
- مرلین لعنتت کنه که گند زدی به محفل .

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

ویراش نویسنده : خداییش داره شر و بر می گه ، به جون مادرم محفل اومدن من هیچ ربطی به این اتفاقا نداشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1387 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود یکی نبود.
جیمز کوچول بود.
تد ریموس بود.
آل سو بود.
هوگو بود.
لیلی بود.
رز بود.


رز کجا رفت ، نمیدونم ... ولی میدونم هر جا که رفت لیلی رو هم با خودش برد . لیلی گریفی بود ، یادش بخیر ، دونه دونه زرشک های عمو لارتنو درو میکرد . لیلی دومی شیفته ی هافلپاف بود ، اما اونم رفت . لیلی سومی حالا هست ، ولی نه گریفه نه هافل . اما حاضرم قسم بخورم هنوز گاهی از دماغش آتیش میزنه بیرون.

هوگو چی شد؟ هوگو از لحظه ی عضویتش 12 باری خدافسی کرد، حلالیت طلبید ، تو محفل و الف دال و اوباش و غیره و غیره اعلام کرد که داره میره ، اما هنوزم گاهی میشه تو لیست افراد آنلاین دیدش.

آل سو ولی موند . موند و سعی کرد نشون بده که پسر خلف پدرشه ، یه آواتار خوشگل و گوگولی هم گذاشت ، یه پسربچه ی دوستداشتنی و خوشگل با پیرهن زرد و قلب های کوچیک دور و برش ، خلاصه آل سو موند و یکی یکی پله های ترقی رو طی کرد ، با کمک داداشا و باب بزرگ و دوستش رسید به اون بالا بالاها ، ولی نمیدونم چی شد... وقتی رسید اونجا ، باب بزرگش به خاطرش از محفل قهر کرد ، داداشاش ازش دلخور شدن و دوستش هم یکمی ناراحت شد. اما آل قوی بود ، چه اهمیتی داشت که اونا ازش ناراحت بودن؟... آل بازم موند و اینبار تو ردای وزارت آواتارش که هر ماه بزرگ و بزرگتر میشد... گم شد.

تدی هم موند . موند و با جیمز کوچول یه دنیا رو ساخت. این همه وقت موند ولی حتی نظارت یه انجمن کوچولو رو هم قبول نکرد ، با جیمز کوچول سر به سر راجر گذاشت و با همدیگه یه بنگاه ساختن ، تو بنگاه سر جادوگرا کلاه گذاشتن و بعدش برای جبران کار بدشون ، کلاه برداری کردن.

جیمز هم موند. موند و در حالیکه یویوش رو بالا و پایین میکرد به عاقبت دوستاش فکر کرد ، این پست رو خوند و اینجا بود که یه جیغ بلند کشید ، جیغش برای چی بود نمیدونم ، از تعجب... حسرت... یا ترس؟

پایین اومدیم پایین بود.
بالا رفتیم ، بازم پایین بود.
جادوگران...
همین بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!