جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مورچه 1 : ریز میبینمت !

مورچه 2 : دیگ به دیگ میگه نشاسته !

مورچه 1 : چه ربطی داشت ؟

مورچه 2 : کل کل ، کل کله دیگه !

مورچه 3 : دعوا نکنید بچه ها ... اینجا مگه جای دعواست ؟

مورچه 2 : اتفاقا جای دعواست ! همیشه هم بوده ! ولی در قالب رول !

مورچه 4 : هیسسسسسسسسس ... چه خبره اینجا ؟

مورچه 1 : این یارو خیلی بوقیه !

مورچه 3 : ساکت ... ما نباید با هم دعوا کنیم ... باید پشت هم باشیم ... باید دونه دونه تموم ذره های دنیا رو جمع کنیم و ببریم توی لونمون ! باهاش برای خودمون یک جایگاهی بسازیم ... باید یک مورچه واقعی باشیم ... بیایید کوشش کنیم ... مثل یک مورچه واقعی تلاش کنیم و تلاشمون برامون مهم باشه ... نباید جیک جیک مستونمون باشه ... باید فکر زمستون باشیم ... فکر این باشیم که اگر ملخ ها اومدن چطوری دفاع کنیم از خودمون ...



مورچه 1 : نه ... دعوا کنید ... اینجا جای دعواست ... لونه مورچه ها برای دعواست ... ما مورچه ایم ... دعوا خوبه ... من همیشه دعوا دارم !

مورچه 2 : دعوا خوب نیست ... ولی کسی حرفی بزنه من جوابش رو میدم ...

مورچه 3 : ما همه مورچه ایم ... ریزیم ... چیزی نیستیم !

مورچه 4 :ساکت باشین ... یک آدم داره میاد ...

مورچه 3 : وای نه ... اونه ... همون پسره ... اسمش چی بود ؟ آهان ... غرور ... وای نه ... خدای من ... آآاااااااااااااه !!!

و همه مورچه ها زیر پای آن انسان غول پیکر له شدند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مردی چاق و فربه درست رو به روی پیرمرد بر روی صندلی ای لم داده بود.
چهره اش سرخ و برافروخته بود و ابروان پرپشتش به درستی نصف پیشانیش را دربر گرفته بود او بر روی صندلی ای راحت نشسته و با سگرمه هایی درهم به پیرمرد خیره شده بود گویا قصد جانش را داشته باشد.

پیرمرد ، درست رو به روی او ایستاده بود و به وی خیره شده بود. چروک های زیرچشمانش گویی دره ای بود بر زیر چشمانی پر از اندوه و یاس...دستان چروکیده و پینه بسته اش نشان از مشقت وارد بر او بود.

مرد چاق با صدایی بم شروع کرد به سخن گفتن :
_ خب خب خب! چرا وضعیت گروه اینجوری شده؟ واقعاً نمی خوای این وضعیت راکد رو درست بکنی؟جای خجالت داره ...

پیرمرد حرفی نزد فقط دست های پینه بسته اش را به طرف مرد چاق گرفت و سرش را تکان داد.

مرد چاق قانع نشد.
_ بهتره وقتی باهات حرف می زنم جوابمو بدی نه اینکه پانتومیم برام بازی بکنی!وقتی ما ایـــــــــــــــــــــــن همه فعالیت می کنیم ، زحمت می کشیم اون وقت تو چی کار میکنی؟ طلب داری از ما؟

پیرمرد باز هم حرف نزد و فقط به غبغب باد کرده ، صورت گوشت آلود و شکم برجسته مرد نگاه کرد .

این بار مرد با عصبانیت از جایش برخاست .
_ داری منو مسخره می کنی ؟ چرا جوابمو نمی دی؟ تو فقط یک احمقی! تو رهبری نیستی که در خور نیروی ما باشه فهمیدی؟!

قطره ی اشکی از گوشه چشم پیرمرد بر روی گونه ی پژمرده اش غلطید ولی باز هم از صحبت کردن امتناع ورزید.

شـــــق!

مرد سیلی آبداری به پیرمرد زد ولی پیرمرد همچنان سکوت کرده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/8/22 13:43:57
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
شبی تاریک و بدون ماه تمام چیزی بود که آنها را در بر گرفته بود. زیر آسمان تاریک و روی زمین خشکیده و سرد با لباسهای سوگواری حلقه وار نشسته بودند و بر این بیچارگی می گریستند.

مدت زیادی بود که از خورشید و نور خبری نبود. مدت زیادی بود که رهبرانی نه چندان درخور نیروی آنان را هدر داده بودند و حالا جز شب و سرما چیزی برای آنان باقی نگذاشته بودند.

مدت ها بود که آنان را بازیچه ی افکار بی هدف خود قرار داده بودند و آنها را که نیروی سفیدی و نور بودند را به کارهایی که درخور آنها نبود وادار می کردند.

اما شاید رد این شب ستاره ای بدرخشد. یک ستاره.. دو ستاره.. سه ستاره.. و شاید بیشتر..!

سه دوست همیشگی در مرکز حلقه مشغول برانگیختن نیروهایی برای رهایی از این طلسم مرگبار هستند. سه جادو آشنا.. سه استاد جادوی متبهر.. اگر کسانی در این دنیا می توانستند آنها را نجات دهند به یقین آنها همین سه نفر بودند.

گرداب هولناکی از زمین جوشید. چیزهایی می بلعید و چیزهایی می آفرید. گرداب کور بود. نمی دانست که چه می خورد و چه می آفریند .. هر آنچه که سر راهش بود می بلعید و هر چه که می توانست می آفرید.

حلقه شکافته شد. یاران از هم دور شدند. هر کدام از بیم جان از گرداب می گریختند و به هر سو می دویدند اما سه یار همچنان در حال برانگیختن نیروهای نجات بودند.

یکی از سه تن از حلقه ی قدرت جدا شد و به نبرد گرداب رفت. اورادی خواند و افسونهایی را به سوی گرداب فرستاد. گرداب در تقلا برای رهایی از شر افسونها در پیچ و تاب بود. از آشوبها کمک گرفت و یارانی برای خود دست و پا کرد.

ابر بارانی سیاهی به سمت یار مدافع حرکت کرد. رعدهای شومش یکی پس از دیگری نثار این تک مدافع بود. اما جادوگر ماهر خوب می دانست که چطور از خودش محافظت کند.

در این بحبوحه گرداب به سمت دو یار دیگر رفت و آنها را بلعید . فریاد خدانگهدار آن دو هرگز نتوانست از اعماق گرداب بیرون بیاید.

اما جدایی هرگز در کار نبود.. یار سوم هم بی توجه به دشمن درون گرداب پرید و بازهم آن سه نفر با هم بودند ..برای همیشه.. تا ابدیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 13 آبان 1387 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیچ چیز سخت نیست !
دامبلدور این را گفت .

- ما سختش میکنیم...
این سخن از ولدمورت بود.

- هیچ چیز هورکراکسش نیس!
دامبلدور گفت .

- ما هورکراکسش میکنیم...
ولدمورت پاسخ داد.

دامبل ادامه داد :
- اسم هیچ کس " اسمشونبر" نیس!

ولدمورت دوباره گفت.
- ما "اسمشو " "نبر" میکنیم ....

دامبلدور ابرویی بالا انداخت .
- هیچکس سیاه نیس ، همه مون وقتی میایم پاکیم!

ولدمورت :
- ما "سیاهشون" میکنیم. وقتی میریم کثیفیم ...

دامبلدور چیزی نگفت ، پشتش را به ولدمورت کرد و حلقه ی نورانی بالای سرش را صاف کرد . سپس بی آنکه نیم نگاهی به او بیندازد به سمت بهشت حرکت کرد.

ولدمورت با حسرت به رفتن بدون خدافسی دامبل چشم دوخت ، زیر لب گفت : هیچ دلی از اول شکسته نیست... شماها میشکنینش !

و سپس سرش را پایین انداخته و با شانه هایی فرو افتاده به سوی جهنمش حرکت کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1387 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
صحنه اول ، اتاق وزیر

... در اتاق وزیر به آرامی باز شد و مردی بلند قامت با عینکی که شیشه های نیم دایره ای آن چشمانی آبی و نافذ را پوشانده بودند وارد شد .
نیم نگاهی به اطراف انداخت و وزیر را روی تک صندلی ای که پشت میزی بزرگ قرار داشت یافت و به سمتش روانه شد . نگاهش به چشمان وزیر بود و قدم هایش به سمت او .
پس از گذشت چند لحظه نزدیک میز رسید و روی یکی از مبل هایی که برای مراجعین تعبیه شده بود نشست و لب به سخن گشود :
- سلام آسپ . بابا ... یکم ایده بده واسه وزارت ، ما ازت حمایت می کنیم . نگران نباش . محفل با توست .
- هوووم تو فکرش بودم ... معاونم می شی ؟
- من ؟ نه . وقتشو ندارم . با پیوز صحبت می کردیم و اینا ، خوب گفت . محفل تمام وقت منو گرفته .

وزیر دستی به چانه اش کشید و با خود گفت « پیوز ! گزینه ی خوبیه » و دوباره خود را متوجه آلبوس ساخت و با هم مشغول صحبت کردن در مورد مشکلات وزارت و محفل شدند ...

تا اینکه آلبوس از اتاق وزیر خارج شد و به سمت خروجی وزارت رفت ... در راه با چند نفر سلام علیک کرد و بالاخره از وزارت خارج شد .
به سمت همان مکانی که از آنجا آپارات کرده بود بازگشت و چوبدستیش را بیرون کشید که ناگهان چشمش به شخصی آشنا افتاد . دهانش چون چشمانش باز مانده بود و با حیرت به آن مرد نگاه می کرد .
باور چیزی را که با دو چشمش می دید برایش بسیار سخت بود . به سرعت چوبدستیش را درون رادیش گذاشت و به آن مرد نزدیک و نزدیکتر شد .


صحنه دوم ، جمع دوستان

- ... واقعا که بهترین شخص واسه وزارت آرشامه . این آسپ که اصلا وزارت بلد نیست . نگاش کن ، گند زده تو وزارت .
- آره . درست می گی . خیلی بوقیه .
- نه . اصلا ببین . معاونشو نگاه کن . پیوز بوقیا رو ببین !

و همه مشغول خندیدن و به تمسخر گرفتن وزیر و معاون بوقیش ، پیوز شدند و پس از آن به صحبت ها و غیبت هایشان ادامه دادند .
تا اینکه آلبوس و دوستانش از هم جدا شدند و آلبوس به سمت خانه با پای پیاده رهسپار شد ... صداهای عجیب و غریبی به گوشش می رسید و هر لحظه او را متعجب تر می کرد .
کمی به اطرافش نگاه کرد و تلی از خاک را دید که راه می رود و با هر قدمش صدای مهیبی در فضای باز طنین انداز می شود . کمی به او نزدیکتر شد و او را شناخت .
به آرامی به او نزدیک شد و صحبت هایش را شروع کرد .


صحنه سوم ، کلاس خصوصی

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق !!! (افکت سانسور :دی)
- راستی دامبل . به کی می خوای رأی بدی ؟ آرشام ؟
- آرشام کیه بابا ؟ تا گراوپ هست زندگی باید کـ ... ببخشید . یعنی اینکه من فقط به گراوپ رأی می دم .
- جدی ؟ پس اینهمه می گفتی از آرشام حمایت می کنیم و اینا چی ؟
- هیچی بابا . همش سوژه سازی بود .

و صدای خنده های خطرناک دامبل که شباهت زیادی به این داشتند در فضای کلاس خصوصی پیچید و ادامه داد :
- من دیدم لرد قول حمایت از آرشام داده . کسی هم بهتر از آرشام نبود . گفتم کل محفل ازت حمایت می کنه ... اما حالا که گراوپ اومده ، به گراوپ رأی می دم . تازه ، آرشام مرگخواره .
- مگه الانم مرگخواره ؟
- نمی دونم .
- بوقی . گراوپ هم فقط لرد بود و معاون لرد
- نه . ببین . فرق می کنه ...


صحنه چهارم ، یه جای نامعلوم

یه نفر ناشناس چند ورق در دست چپش گرفته بود و در دست راستش هم خودکاری قرار داشت که سر آن در دهانش جای گرفته بود و به آرامی مکیده می شد .
ورق ها را روی میزی که ناگهان جلویز ظاهر شده بود انداخت و دستش را لای موهایش فرو برد و آنها را بهم ریخت و سپس آن را به سمت چانه اش برد و مشغول خواراندن آن شد .

هیچ فکری به ذهنش نمی رسید تا بتواند این متن را ادامه بدهد . همه چیز را تا زمان حال نوشته بود و چیز دیگری رخ نداده بود که آن را بنویسد ... پس خودکار را از دهانش بیرون کشید و به سمت یه چیزی که بعدها معلوم شد دوربین بوده پرتاب کرد و لنز آن را شکست ...
_____________________________________________
به درخواست دامبلدور عزیز ، این پست به اینجا انتقال یافت !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

- دامبل کجایی ؟ بیا اینجا یه جغد اومده واست نامه آورده .
- واسه من برادر آسپ ؟ جیگرتو بخورم کی داده ؟
- روش نوشته از طرف هوگو ویزلی
- بده ببینم .
-راستی دامبل نمی دونی سیریش کجاس ؟
- حتماً بازهم رو تختش کفیده .

پایان فلش بک

وزیر مردمی پشت میزش نشسته و درحالی که با قلم پر طلایی اش بازی می کند با خود زمزمه می کند :
- همه چیز از اون روز شروع شد .

فلش بک

سیریوس در حالی که ملحفه رو دور خود پیچیده و خمیازکنان به طرف دامبل می آید .
- داری چکار می کنی ؟
- هیچی دارم تاییده محفل رو می فرستم .
-واسه کی ؟ کسی رو قبول کردی بیاد محفل
- آره هوگو ویزلیو ، خیلی سفید مفید هستش گفتم بیاد باهاش یه سری کلاس خصوصی بزاریم .

پیان فلش بک


آل درحالی که از پنجره ی بلند اتاقش در حال دیدن افق است با خود می اندیشد که اگر دامبل این اشتباه را نکرده بود هرگز او محفل خارج نمی شد و مقام پربارش را از دست نمی داد .
- جون مادرت نگاه کن ، از وقتی اومد معلوم نبود اون با دامبلدور کلاس خصوصی میذاشت یا دامبل با اون .
چنان صدای فریاد های دامبل بلند می شد که فکر کنم آخرش هم به خاطر همین دامبل رفت و یه دامبل دیگه جاش اومد .
- فقط من این وسط موندم که منو چجوری از راه بدر کرد و باعث شد از محفل برم .
آل سو دیده از افق بر می کند و به سوی عکس خانوادگی که بر روی میز کارش است می رود .
در عکس چهارپسر و سه دختر دیده می شوند . چهار پسر ایستاده و سه دختر نشسته اند.
ل به پسر وسطی که در حال چشمک زدن است می نگرد .
- مرلین لعنتت کنه که گند زدی به محفل .

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

ویراش نویسنده : خداییش داره شر و بر می گه ، به جون مادرم محفل اومدن من هیچ ربطی به این اتفاقا نداشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 4 آبان 1387 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

- دامبل کجایی ؟ بیا اینجا یه جغد اومده واست نامه آورده .
- واسه من برادر آسپ ؟ جیگرتو بخورم کی داده ؟
- روش نوشته از طرف هوگو ویزلی
- بده ببینم .
-راستی دامبل نمی دونی سیریش کجاس ؟
- حتماً بازهم رو تختش کفیده .

پایان فلش بک
وزیر مردمی پشت میزش نشسته و درحالی که با قلم پر طلایی اش بازی می کند با خود زمزمه می کند :
- همه چیز از اون روز شروع شد .

فلش بک

سیریوس در حالی که ملحفه رو دور خود پیچیده و خمیازکنان به طرف دامبل می آید .
- داری چکار می کنی ؟
- هیچی دارم تاییده محفل رو می فرستم .
-واسه کی ؟ کسی رو قبول کردی بیاد محفل
- آره هوگو ویزلیو ، خیلی سفید مفید هستش گفتم بیاد باهاش یه سری کلاس خصوصی بزاریم .

پیان فلش بک

آل درحالی که از پنجره ی بلند اتاقش در حال دیدن افق است با خود می اندیشد که اگر دامبل این اشتباه را نکرده بود هرگز او محفل خارج نمی شد و مقام پربارش را از دست نمی داد .
- جون مادرت نگاه کن ، از وقتی اومد معلوم نبود اون با دامبلدور کلاس خصوصی میذاشت یا دامبل با اون .
چنان صدای فریاد های دامبل بلند می شد که فکر کنم آخرش هم به خاطر همین دامبل رفت و یه دامبل دیگه جاش اومد .
- فقط من این وسط موندم که منو چجوری از راه بدر کرد و باعث شد از محفل برم .
آل سو دیده از افق بر می کند و به سوی عکس خانوادگی که بر روی میز کارش است می رود .
در عکس چهارپسر و سه دختر دیده می شوند . چهار پسر ایستاده و سه دختر نشسته اند.
ل به پسر وسطی که در حال چشمک زدن است می نگرد .
- مرلین لعنتت کنه که گند زدی به محفل .

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

ویراش نویسنده : خداییش داره شر و بر می گه ، به جون مادرم محفل اومدن من هیچ ربطی به این اتفاقا نداشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1387 18:20
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود یکی نبود.
جیمز کوچول بود.
تد ریموس بود.
آل سو بود.
هوگو بود.
لیلی بود.
رز بود.


رز کجا رفت ، نمیدونم ... ولی میدونم هر جا که رفت لیلی رو هم با خودش برد . لیلی گریفی بود ، یادش بخیر ، دونه دونه زرشک های عمو لارتنو درو میکرد . لیلی دومی شیفته ی هافلپاف بود ، اما اونم رفت . لیلی سومی حالا هست ، ولی نه گریفه نه هافل . اما حاضرم قسم بخورم هنوز گاهی از دماغش آتیش میزنه بیرون.

هوگو چی شد؟ هوگو از لحظه ی عضویتش 12 باری خدافسی کرد، حلالیت طلبید ، تو محفل و الف دال و اوباش و غیره و غیره اعلام کرد که داره میره ، اما هنوزم گاهی میشه تو لیست افراد آنلاین دیدش.

آل سو ولی موند . موند و سعی کرد نشون بده که پسر خلف پدرشه ، یه آواتار خوشگل و گوگولی هم گذاشت ، یه پسربچه ی دوستداشتنی و خوشگل با پیرهن زرد و قلب های کوچیک دور و برش ، خلاصه آل سو موند و یکی یکی پله های ترقی رو طی کرد ، با کمک داداشا و باب بزرگ و دوستش رسید به اون بالا بالاها ، ولی نمیدونم چی شد... وقتی رسید اونجا ، باب بزرگش به خاطرش از محفل قهر کرد ، داداشاش ازش دلخور شدن و دوستش هم یکمی ناراحت شد. اما آل قوی بود ، چه اهمیتی داشت که اونا ازش ناراحت بودن؟... آل بازم موند و اینبار تو ردای وزارت آواتارش که هر ماه بزرگ و بزرگتر میشد... گم شد.

تدی هم موند . موند و با جیمز کوچول یه دنیا رو ساخت. این همه وقت موند ولی حتی نظارت یه انجمن کوچولو رو هم قبول نکرد ، با جیمز کوچول سر به سر راجر گذاشت و با همدیگه یه بنگاه ساختن ، تو بنگاه سر جادوگرا کلاه گذاشتن و بعدش برای جبران کار بدشون ، کلاه برداری کردن.

جیمز هم موند. موند و در حالیکه یویوش رو بالا و پایین میکرد به عاقبت دوستاش فکر کرد ، این پست رو خوند و اینجا بود که یه جیغ بلند کشید ، جیغش برای چی بود نمیدونم ، از تعجب... حسرت... یا ترس؟

پایین اومدیم پایین بود.
بالا رفتیم ، بازم پایین بود.
جادوگران...
همین بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1387 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا سرد بود، برف يه نرمي مي باريد و زمين را سفيد پوش كرده بود. خورشيد در حال طلوع بود و پرتوهاي طلايي اش به آرامي نمايان مي شدند و بر سفيدي زمين تلالو مي كردند.

زني پير با قدي كوتاه و نسبتا فربه به سمت خانه ي سيريوس بلك در حال حركت بود؛ به شماره يازده رسيد، سرعتش را كم كرد و به آرامي ميان ساختمان هاي يازده و سيزده ايستاد.

ويلهلمنا گرابلي پلنك به خانه فكر كرد، در همين لحظات خانه هاي يازده و سيزده به كناري رفتند و ساختمان شماره دوازده ميدان گريمالد ظاهر شد.

او ساعتش را نگاه كرد، هنوز سه دقيقه ديگر تا زمان وعده اش با آْلبوس دامبلدور وقت باقي بود. جلو رفت، در را باز كرد و وارد شد.

صداي باز شدن در، همه فضاي خانه را پر كرد و دامبلدور مدير مدرسه ي هاگوارتز و رهبر محفل ققنوس به سمت وي آمد.از او پذيرايي كرد و باهم صحبت كردند:

- ويلهلمنا از اينكه اومدي واقعا خوشحالم.
- من هم از ديدنت خوشحالم ولي هنوز نگفتي با من چي كار داري؟
- بله...درسته.راستش همونطور كه مي دوني ولدمورت دوباره ظاهر شده.
- بله.
- من هم تصميم گرفتم براي مقابله با اون يه گروه تشكيل بدم به نام محفل ققنوس و ما به تو نياز داريم.

ويلهلمنا جا خورده بود، انتظار چنين درخواستي را از طرف آلبوس نداشت، او ديگر پير شده بود و نمي دانست چه بگويد.

باز هم فكر كرد، و بالاخره رويش را به سمت آلبوس باز گرداند و گفت:

- آلبوس من پير شدم، به اين موضوع فكر كردي ؟ من ديگه توانايي هاي جواني رو ندارم.
- فكر مي كني ويلهلمنا...چوبدستي ات رو در بيار.

و آلبوس نيز براي اينكه به وي ثابت كند هنوز توانايي دارد، چوبدستي اش را بيرون آورد و گفت:

- اکسپلیارموس

اما ويلهلمنا خيلي سريع همانند جواني اش سرش را خم كرد و طلسم از وي گذشت، آلبوس دامبلدور بوسيله همين حركت به او ثابت كرد كه هنوز توانمند است:

- من به تو گفته بودم هنوز مي توني.

ويلهلمنا لبخندي ظريف به لب آورد و گفت:

- مثل اينكه درست مي گفتي.

ويلهلمنا دستش را جلو آورد و با آلبوس دست داد و اينگونه شد كه او نيز يكي از اعضاي محفل ققنوس شمرده شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 7 شهریور 1387 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
روز تولد
یک شب همه ی بچه ها میرند خونه هرمیون ، چون روز تولد هرمیون بود .
برادر هرمیون یک نگاهی به هال انداخت که ببینه کیا اومدند .
دامبلدور ، اسنیپ ، سیروس بلک ، مالفوی ، نویل ، هری ، رون ، جینی ، کتی ، لونا ، هاگرید ، گراوپ ، فرد و جرج .
وقتی که همه نشستند مادر هرمیون به جینی گفت :
اگر میشه بری اتاق هرمیون بهش بگی اگر آماده شده بیا پبش مهمون هایش .
جینی گفت : باشه !
جینی رفت دررا زد و رفت تو به هرمیون گفت:
به به به !............
عجب لباس قشنگی پوشیدی ؟
هرمیون گفت :
خیلی ممنون !
الان میام پیشتون بذار موهایم را درست کنم .
بعد از یک ساعت ...
وقتی که هرمیون از اتاقش درآمد رفت پیش دوستانش .
همشون برایش سوت زدن و جیغ کشیدند وگفتند :
تولد تولد تولد مبارک !..................
مالفوی وقتی که هرمیون را نگاه کرد دهانش باز ماند و غش کرد .
اسنیپ گفت :
مالفوی مالفوی مالفوی !...............
زنده ای یا نه ؟
مالفوی بعد از چند ساعت به هوش آمد .
به اسنیپ گفت :
من هر وقت که یک دختر خوشگل می بینم زود غش می کنم نمی دونم چرا .
فرد گفت :
شاید وقتی که می خواست بیاد مهمونی مجنون عشق خورده باشه ؟
جرج گفت :
شاید همین کارو کرده باشه ؟
هرمیون کم کم می خو.است کیکش را ببُره ولی گراوپ گفت :
میشه منم ببُرم ؟
هرمیون گفت :
خواهش می کنم بفرمایید ؟
آنها وقتی که می خواستند کیک را ببُرند یک دفعه کیک پرت شد صورت اسنیپ .
همه غش غش خندیدند !
ساعت 1نصفه شب بود ...
همه می خواستند کم کم خداحافظی کنند و برن .
گرواپ به رون و هری گفت :
عجب شبی بود! به من که خیلی خوش گذ شت ، کف کردم دلم می خواست بمونم که بعدا برگردم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!