جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  20 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  298 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  285 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1387 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
رز و آسپ:
-بگو جون تو!!
-این درسته!متاسفانه بچه ی شما قسمت های شنوایی،بویایی،چشایی،لامسه و...از بین رفته!
-بیشیم بینیم باب...
رز هم بلافاصله غش کرد!
-ای باب...!کم بدبختی داشتیم،اینم شده قوز بالا قوز!بلند شو باب...بچه زنده س!
-و یه چیزی باید بهتون بگم که بچه تون رو باید به سالن فیمرامیوسوموراتومالیوتراپی ببریم؟
-من که گیج شدم ولی باشه!هر جا می خواین اونو ببرین!ولی زن من یادتون نره!آهای!می شنوی؟
دو دقیقه بعد:
آسپ با قیافه ای گریان(تقریبا این شکلی: بالای سر رز نشست و گفت:
-ببخشید رزی جون!منو ببخش!(چه قدر رومانتیک!!!!!) من جواب بابا تو چی بدم!کله مو می کنه!!
دو هفته بعد:
آسپ:عجب بیمارستان بوقی یه!!14 روزه بچه مو دادم دست این شفادهنده های مزخرف!
در همین حال صدایی عمیق از دور دورا اومد!!
-بدبخت شدم رفت!بابات اومد!!
-کجا می ری آلبوس؟!
رون با تمام سرعت خودشو داشت به آسپ می رسوند!
از اون جایی که اون کاپیتان تیم کویدیچ هافله،همیشه چوب جاروشو با خودش داره!!!
-ما که رفتیم!!
-دخترم!!دخترم خوبی؟!این پسره باهات چی کار کرده؟!
این مال هرمیون بود ها!!!
-از هری بعیده این طوری بچه بزرگ کنه!!!
دو ماه بعد:
رون:
-آخرش هم نتونستم نوه مو ببینم!شانس رو می بینی؟!!
-ناراحت نباش عزیزم!درست می شه!!
چند دقیقه بعد:
-بابا نخواستیم نوه داشته باشیم!از خیرش گذشتیم!!
هرمیون: نمی خوای تمومش کنی؟!!نگاه کن...
یهو یه بچه ی خوشگل از اونجا زد بیرون!!
-سلام نوه ی گلم!!خوفی؟!
-به پسر من چی کار داری بی حیا؟!
اینم صدای ریتا بود!
رون:
-معذرت می خوام!!!شما یه بچه ی دیگه ندیدین؟
-منظورت همون بچه ایه که توی اتاق فیمرامیوسوموراتومالیوتراپی سرش رو بریدن؟!!
رون و هرمیون:
-بریدن سرشو؟
-آره دیگه!!
-خوب تو از کجا می دونی؟
-ببخشیدا!سوژه مال منه ها!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1387/11/27 22:23:51
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 بهمن 1387 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-به من هیچ ربطی نداره!اگه تو پلیور منو نمی کشیدی...
-تو که نمی تونی غلط کردی بچه رو از من گرفتی...
رز و آسپ هوار هوار می کردند و بچه را از دست هم می کشیدند . شفادهنده مسنی از بخش نوزادان ناهنجار بیرون آمد و به آن دو نگاه کرد . خانم پاتر حرفش را برید و با خشونت پای بچه را از دست آسپ بیرون کشید و نگاه قهر آلودی به او انداخت .
-خانم و آقای پاتر؟
-بله؟
-این هم همون بچه ناهنجاره؟
-بله .
-من بیلس هستم . می خوام یه بار دیگه این بچه رو معاینه کنم .
-چرا؟
-این احتمال رو می دم که....در حین معاینه براتون توضیح میدم . از این طرف .

چند دقیقه بعد،دفتر بیلس
شفادهنده سرش را بالا آورد و لحظاتی به آن دو خیره شد . سپس از کنار تخت معاینه کنار رفت تا رز بچه را بردارد و خودش پشت میزش نشست . وقتی رز نشست گفت:
-مورد جالبیه . تعجب می کنم که چجوری تا حالا زنده مونده . باید بگم شما با دعوا و جیغ و دادتون نصف دیگه مخ این بچه رو پوکوندین !
رز به سمت آلسو برگشت تا دوباره جیغ و داد را از سر بگیرد . بیلس که خطر را حس کرده بود به سرعت دنباله حرفش را گرفت و ادامه داد:
-راه حلی وجود داره .
زن و شوهر به او خیره شدند . تا چند ثانیه کش دار ، هیچ کس هیچ چیزی نمی گفت . بالاخره آسپ سکوت را شکست:
-چه راه حلی؟
بیلس از پشت عینکش نگاه حسابگرانه ای به او انداخت . انگار داشت سبک سنگین می کرد که به او بگوید یا نه یا چقدرش را بگوید . سرانجام جواب داد:
-می تونیم از مغز پیوندی استفاده کنیم . در واقع،الان یکی آماده داریم .
رز دهانش را باز کرد تا مخالفت کند اما دیگر دیر شده بود . بیلس به سمت در رفت و چند دقیقه بعد با دو پرستار به اتاق برگشت . آن ها محفظه ای شیشه ای را با خود حمل می کردند که درون آن مغز بزرگی قرار داشت . محفظه روی میز گذاشته شد تا عبارت روی آن رو به روی رز و آسپ قرار گیرد :
-متعلق به بیمار 134458،آقای گلگومات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 27 آذر 1387 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

صدای گریه ی کودکی در بیمارستان سنت مانگو طنین انداز شد، مرد جوانی که تا دقایقی پیش در طول راهرو بیمارستان قدم میزد، اکنون با بیقراری پشت در اتاق عمل ایستاده بود و با دلهره دستش را روی علامت "ورود ممنوع" میکشید. بعد از گذشت دقایقی درهای اتاق عمل گشوده شد و شفادهنده ی جوانی، در حالی که کلاه سفیدی روی سرش گذاشته بود و یک تخته شاسی هم در دستش داشت از ان بیرون امد؛ نگاهی به مرد جوان انداخت و پرسید:

-شما همراه خانم پاتر هستین؟

مرد دستی به موهایش کشید و جواب داد:« بله من همسرشون هستم. »

شفادهنده لبخند شیرینی زد و در حالی که از او دور میشد گفت:« تبریک میگم بهتون، شما صاحب یک پسر شدین! »

مرد به دنبال شفادهنده دوید و پرسید:« حال خودش چطوره؟»

-هر دو سالم هستن، تا چند دقیقه دیگه خانومتون به بخش منتقل میشه

مرد نفس عمیقی از روی رضایت کشید و روی یکی از صندلی ها نشست...درهای اتاق عمل برای بار دوم گشوده شد و چندین شفادهنده در حالی که تخت چرخ داری را هل میدادند از ان خارج شدند، روی تخت زن بیحالی دراز کشیده بود، به محض اینکه چشمش به مرد افتاد دستش را به زحمت بالا اورد و برای او تکان داد. بعد از هوش رفت.

روز بعد

-وای چقدر گوگولیه! شبیه باباش شده!
-وا بچم...کجا شبیه تو شده؟!

اقا و خانم پاتر توی یکی از بخش های بیمارستان سنت مانگو بودند، نوزاد کوچک و زیبایی در بغل زن جوان که روی تخت دراز کشیده بود، قرار داشت و به ارامی شستش را میمکید.

-رز بیا براش اسم بزاریم، اسم عموش و پدربزرگ خدا بیاورزم چطوره؟ اسمشو بزاریم جیمز
-نه دیگه اگه اون جوریه که باید اسم عمو خدا بیامرز من رو بزاریم روش؛ فرد.
-نه نه اصلا نمیخواد...اسم مرده بزاریم رو بچه شگون نداره! ولش کن...چیز کن، اممم...اصلا بده به من بچمو، من بغلش نکردم!
-لازم نکرده، تو یاد نداره؛ بچه از دستت میوفته نفله میشه!
-نه بابا بلدم...بدش من...به مرلین حواسم هست! نمیندازمش، بده من.

زن جوان به ارامی و با نگاهی نگران بچه را بلند کرد و به دست پدرش داد.

مرد در حالی که داشت ذوق مرگ میشد بچه را از مادرش گرفت و به خودش چسباند! صدای خرخر های ضعیفی از بچه به گوش میرسید. زن با عصبانیت روی تختش جا به جا شد و گفت:

-اسپ، بچه ده ساله که نیست اونجوری به خودت چسبوندیش! بیارش پایین الان بچم خفه میشه! درست بگیرش...اه اصلا بدش من.

مرد با دستپاچگی بچه را از خودش دور کرد و گفت:« نه نه درست میگیرمش...الان خوبه؟ »

زن روی تختش نیم خیز شد و با فریاد گفت:

-بابا اونجوری دستتو گرفتی زیر گردنش که مهره هاش در میره...بدش من

مرد بچه را از دسترس زن دور کرد و به طرف دیگر تخت رفت در حالی که نوزاد را روی دو دست به بالای سرش میبرد تا دست زن به او نرسد، رز دستش را بلند کرد تا بچه را بگیرد اما نتوانست، اسپ در حالی که میخندید خودش را کنار کشید، زن با بدخلقی پلیور مرد را به سمت خودش کشید تا به او نزدیک تر شود که ناگهان...

دوفشت

رز:
اسپ:
بچه:...

روز بعد

شفادهنده بداخلاقی، در حالی که چیزی شبیه گوشی پزشکی مشنگ هارو روی سر نوزاد روی تخت میکشید، نگاهی به زن و مرد نگرانی که جلویش ایستاده بودند انداخت و با تاسف سرش را تکان داد و به سمت میزش رفت

زن جوان با دستپاچگی به سمت تخت رفت تا بچه را از روی ان بردارد و در همان حال مرد از شفادهنده پرسید:« چطوره؟ »

شفادهنده عینکش را روی بینیش سر داد و گفت:

-اقای پاتر این بچه وقتی یک روزه بوده از ارتفاع دو متری پرت شده رو زمین...حالش خیلی بده...یعنی باید بگم که...اممم...نصف مغز این نوزاد از بین رفته! احتمالش میره که در اینده نزدیک رفتارهای ناهنجاری ازش سر بزنه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/9/27 17:29:04
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر فریاد کشید: بابا یکی اینو از من دور کنه! سیناپس و نود 32 دیگه چی هست؟ این روان شناس بوقی از کجا اومده؟!

کورمک همچنان در حال حرف زدن: ... و باعث میشه هورمون های ترشح شده از غده فوقانی سیناپس ها باعث بهبود یافتن بدنت بشه؟ از قیافت مشخصه که نفهمیدی. بزار دوباره بگم!

آسپ: کمـــــــــک!

در همون لحظه ریتا که حس نینجا و دنیس به صورت مختلط تو بدنش فوران می کنه میپره هوا و جفت پا میره تو دهن کورمک!

بوم!

در اتاق باز میشه و سی تا محافظ و نگهبان مثل گله تسترال رم کرده میریزن داخل! بعد از اینکه از سالم بودن وزیر مطمئن میشن یقه ریتا و کورمک رو میگیرن و با کروشیو به سمت بیرون هدایت می کنند اون بدبخت بیچاره های مفلوک بینوای بوقی رو!

ریتا: آسپ! وزیر! داوشی! من خواهرتم... نزار منو ببرند. من خواهرتم. اون بودجه سالیانه باید به من... یعنی چیز... وقتی این مامان جینی بوقیت داشت با عله زوپس رو میساخت من بزرگت می کردم و شیر بهت میدادم. عهه!
آُسپ: چقدر هم تلخ بود!

راهروی طبقه چهارم سنت مانگو

ریتا در حالی که رو کول یکی از مامورین سوار شده یکی میزنه تو سرش و میگه: ببین گندبک! من خواهر وزیرم... حق نداری اینجوری منو ببری! اون الان بهش فراموشی دست داده نمیفهمه! حالیش نیست! حالا اون بچست نمیفهمه توی گندبک دیگه چرا؟

مامور بیمارستان:

ریتا: گندبک! بوفالو!

-لا جادوگرا الا مرلین! حیف که حق نداریم با بیمارها برخورد خشن بکنیم وگرنه... حداقل احترام این جادوگران سالخورده رو نگهدار.

و به مردی عصا به دست و ساحره کنارش اشاره کرد که زمزمه کنان به سمت اتاق آسپ حرکت می کردند.
-ببین بلاتریکس من از این وضعیت متنفرم. این جینی فرم بدنش خیلی ناجوره! حالا وارد جزئیات نمیشم!

بلاتریکس آهی کشید و گفت: کروشیو تو سرت بلیز! واسه منم سخته! چه تو بدن عله باشم چه گلابی ولی یکم دیگه تحمل کنی هم تو وزیر میشی هم من بودجه سالیانه رو میگیرم! آه...

کورمک و ریتا به همراه گروه نگهبانان از کنار عله و جینی قلابی رد شدند و هیچکدام از آنها قادر به شنیدن صدای آرام بلیز و بلا نبود جز یک نفر... ریتا اسکیتر، استاد استراق سمع!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/7/29 21:07:02
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 29 مهر 1387 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ رو به ریتا کرد:
- ای اووووووووووووووو... چه دختر خانم با شخصیتی... با من ازدواج کردندندی...!؟

ریتا لحظه ایی در فکر فرو رفت...

پرش در فکر!

هوووم! خیلی وسوسه کننده است پیشنهادش؛ آره باید قبول کنم...
نه! نه! پس بودجه چی؟ اگه زنش بشم، هیچی گیرم نمیاد، ولی اگه خواهرش باشم...بودجه ماله منه؛ این بهتره!

خزش از فکر!!

ریتا: هیچ میدونی داری چه پیشنهاد بی شرمانه ایی به من میکنی؟ من خواهرتم! خواهرت، اما توی بوق نشناس میخوای واسه من شاخ شی! تو ...

آسپ: من مردمي ام

ریتا: اصلا هم مردمی نیستی! کسی كه خواهرش رو فراموش کنه و ...

تــــق! (افکت خز پاشیده شدن در به دیوار رو به رويي)

کورمک میاد توی اتاق و دو شفا دهنده در ابعاد گلگومات فقید پشت سرش میان تو.
توی دست یکیشون یه لباس با آستینهای بلند دیده میشه و آمپولی خوف هم در دستان دیگری!

ریتا: نه
آسپ: جیــــــــــــــــــــغ

شفادهنده ها به زور لباس رو میپوشونن بهش و آستیناش رو از پشت گره میزنن. آمپول رو که بهش میزنن یه جیغ بنفش جیمزی میکشه و از حال میره...

چند لحظه بعد

آسپ دراز به دراز روی تخت افتاده و با چشمای خمارش به کورمک خیره شده. با وجود حضور شفادهنده ها، هوای اتاق قابل تحمل نیست؛ دو تاشون دو طرف تخت ریتا ایستادن و با یه نوار چسب دهنش رو بستن.

کورمک پنجره ها رو باز میکنه و روی صندلی مذکور میشینه...

کورمک: تو الان توی یه توهم فانتزی از نوع آلزایمر خفیف هستی، که طی اون سیناپسهای پس سرت با قسمت خاکستری مخ ات اتصالی کرد و از هم پاشیده شدن؛ ما توی اصطلاحات خودمون بهش بوق شدن مغزهای کمتر توسعه یافته میگیم.
انواع مختلفی داره که مال تو احتمالا ارثیه! بس که بابا عله ات رفته توی قدح اندیشه، اندیشه و روان بچه اش عیب ناک شده
خب! اون آمپولی که بهت زدن، باعث میشه علاوه بر اینکه از هیپنوتیزم خارج بشی، یه سری از سلولهای منهدم شده بازیافت بشن و کلا یه جورایی یه ورژن جادو شده ی NOD32 هستش...

ورودی سنت مانگو

عله در حالی که سیم سرورش رو انداخته دور گردنش بازوي جيني رو سفت چسبيده و همراه اون، عصا زنان وارد بیمارستان میشه...

- هی بلا! اینقدر بازوم رو سفت نگیر باووو، کبود شدم خب!!
- کروشیو بلیز! اگه کلاه وزارت رو میخوای باید هر چی من گفتم انجام بدی؛ ارباب سپرده نزارم دست از پا خطا کنی. این فرصت خوبیه تا حق وزارت به مرگخوارا برسه! میدونی که، لرد سیاه گفته اگه به حرفام گوش ندی، بدم آنتونی بندازت جلوی تسترالا!
- باوووشه! ولی بجنب؛ وگرنه اثر معجون از بین میره و...
-کروشیو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/29 13:38:00
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/29 18:30:30
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/29 18:34:24
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/29 18:39:35
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/29 21:20:04
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 28 مهر 1387 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ : یه دماغ گنده می بینم

کورمک با اشتیاق به سمت جلو خم شد :
- خوب ؟ خوب ؟

آسپ ادامه داد :چشمایی می بینم که از چشای خرمگسم گنده ترن و دارن برق می زنن

کورمک مشتاقانه تر گفت: آفرین ... دیگه چی ؟

آسپ :
- یه دهن گشاد می بینم که هرلحظه به من نزدیکتر میشه و حرفای چپ اندر قیچی می زنه ...

کورمک با حالتی متفکرانه ، سرنسخه هایی که در دست دارد ورق می زند و کمی بلندتر از یک نجوای ساده می گوید :
- عجیبه ! تا حالا با این نوع فراموشی برخورد نکرده بودم !!!

صدای قهقهه ریتا ، کورمک را به خود آورد .

- خبرنگار بوقی به چی داری می خندی ؟

ریتا درحالیکه از شدت خنده به سکسکه افتاده بود با انگشت به کورمک اشاره کرد و در همان حین گفت :
- هیک ... هرهر ... هیک ... هرهر ... به تو می خندم ... هیک ... هرهر ... آخه بوقی این یارو داره همش تو رو توصیف می کنه ... هیک ... هرهر ...

کورمک با تعجب نگاهی به وزیر مردمی انداخت که سرخوشانه می خندید و سوت می زد !

دکتر کورمک که چنین بی احترامی را از هیچ بیماری نمی پذیرفت ( حتی اگر بوقی ترین ، یا مردمی ترین وزیر باشد ) با خشم از جایش بلند شد و راه خود را به سمت در پیش گرفت و خارج شد .

آسپ رو به ریتا کرد :
- ای اووووووووووووووووو ... چه دخترخانم با شخصیتی ... با من ازدواج کردندندی ....!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/7/28 22:01:38
im back... again!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 27 مهر 1387 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
بلندگوي بيمارستان

دكتر مك لاگن؛ به بخش آسيب هاي جادويي
دكتر مك لاگن؛ به اتاق 12+1، بخش آسيبهاي جادويي
...

چند لحظه بعد؛ پشت بلندگو

پيجر: بابا يكي دكتر رو خِركِش كنه به اتاق وزير مردمي

ناگهان چند ممد ميريزن توي ريكاوري و كورمك رو از بين انبوه شفا دهنده هاي داف ميكشن بيرون و رو دستشون حمل ميكنن به سمت اتاق وزير!

اتاق وزير

كمي از وقت صبحانه گذشته بود. نور ملايم و لذت بخشي از پنجره ي اتاق روي بيني آسپ افتاده بود. ريتا از حالت دو نقطه دي خارج شده و خطاب به آسپ، با اين حالت روي تختش چمباتمه زده بود و با غيظ هر چه تمامتر قلم پرش رو به نوك زبانش فشار داد و نوشتن مطلب تازه ايي رو آغاز كرد.

پرستاري با لباسهاي سيفيت وارد اتاق ميشه تا وزير مردمي رو براي معاينه توسط پزشك از خواب بيدار كنه.

محض شخصيت افزايي هر چه بيشتر به رول، دنيس همينجوري وارد كادر ميشه و جفت پا ميره توي دهن در و از كادر خارج ميشه.
پشت سرش ممدهاي مذكور ميان توي اتاق و كورمك رو پرت ميكنن جلوي پاي آسپ!

آسپ كه بيدار شده و به دهن كجي ريتا توجهي نداره، روي لبه ي تختش نشسته و مات و مبهوت و ماليخوليايي به يه گلدون زل زده.

ممدها پاهاشون رو به هم ميكوبن و از در خارج ميشن. كورمك يه صندلي رو از گوشه ي اتاق برميداره و جلوي آسپ ميذاره و روش ميشينه:

كورمك: خب كوچولو! اين يويو رو ميبيني؟!
آسپ:

كورمك: ميبيني چقد صورتيه؟!
آسپ:

كورمك: با شماره ي سه به نوسان درش ميارم و تو به خواب عميقي فرو ميري و ما، هووووشت ميريم توي ضمير ناخودآگاهت؛ يك... دو... سه... و كورمك چوب جادويش را تكان ميدهد.
آسپ:

كورمك: خب به من بگو چي ميبيني دلبندم؟
و درحالي كه سرنسخه توي يه دستشه، با دست ديگش عينكش رو روي بينيش جا به جا ميكنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 27 مهر 1387 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
فردی کچل از لابلای جمعیت به بیرون آمد و سپس،همان طور که بر صورت خود چنگ میانداخت با لحن دردناکی گفت:
وایی..داداشم مرد.خواهرشو تنها گذاشت مرد.بدبخت شدیم.
- تو که مردی(mard.) باوووو.یا لرد از شا عجیب بود این کارا!
- بلا تو اینجا چکار میکنی؟مگه نگفتم حواست به این بارتی باشه تا من برگردم؟


پرستاران با زحمت افراد را از اتاق بیرون انداختند.لبخندی شیطانی بر لبان ریتا نقش بست.ریتا خود را به آسپ نزدیک کرد و با ناراحتی گفت:
ای داداش...من بدبخت باید الان خونه باشم.هر هشتا بچم الان مریضن نهمی هم که از بس فیلم میلم دیده رفته معتاد شده گوشه خیابونه.شوهرم...هی...اصلا از اون نامرد نگو.هر روز منو میزنه.هی کتکم میزنه.نمیبینی صورتم زخم و ایناست؟(ریتا صورت خود را کمی چنگ گرفت تا قرمز شود)

ریتا نگاهی به آسپ نمود.چینی به دماغ خود داد و سپس به خود غرولند کنان گفت:
شیش ساعت کلی چاخان پاخان سر هم کردم گرفته خوابیده!باید یک نقشه توپس بکشم.

ریتا بسوی کیف چرمی خود رفت.از لابلای رژها،ریملها و سایر لوازم آرایشی زنانه،موبایل خود را بیرون کشید و شروع به گرفتن شماره شد.
-بووقق.بووووق...بوووق
- بوق تویی و هفت جدت!گوشی رو بردار.
- این آنسرینگ ماشین وزیر مردمی میباشد.اگر برای تمجید از وزیر تماس گرفته اید،دکمه شماره 1 را فشار دهید.اگر برای کار تماش گرفته اید،شماره 2 را فشار دهید.اگر برای مزاحمت تماش گرفته اید،شماره 5 را فشار دهید.اگر اسمتون بلیز هست تلفن را خاموش کنید.اگر کار دیگری دارید،شماره 6 را فشار دهید.
ریتا شماره شش را فشر و گوش خود را به گوشی موبای چسباند:
وزیر مردمی فعلا در یک جلسه مهم میباشد.لطفا پیغام خود را بگذارید.
ریتا سرفه کوتاهی نمود و سپس با صدای عاشقانه ای
گفت:
الو داداش؟نیستی؟نگران شدم.بعدا تماس میگیرم.

ریتا چندین بار به این کار ادامه داد.ناگهان،صدای عجیبی از تخت کناری بگوش رسید.
- آه ه ه
لبخند گل و گشادی بر لبان ریتا نقش بست.چند سیلی نثار خود کرد و سپس حالت زنان مریض را بخود گرتف:
آی داداش.دارم میمیرم.یک نفر چند بار به گوشیت زنگ زد.بجون خودت من نبودما من میخوابم تو ببین کیه که هی برات پیام گذاشت.

اسپگوشی خود را از جیب دراورد و به صفحه آن خیره شد:
مااااا...صدتا پیام گذاشته یارو!عجب آدم نمک نشناسی بودها! تو کاخ هم راحتم نمیذار.
گویا این نقشه ریتا نیز خراب شده بود.
ریتا:ش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/7/27 15:10:03
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1387 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد

در اتاق شماره سیزده گشوده شد و پرستار خپلی، با یک عینک ذره بینی که چشمانش رو مثل وزغ نشان میداد، با یک سینی صبحانه در دست، وارده شد. سینی رو روی میز کنار تخت اسپ گذاشت و شروع کرد به مرتب کردن ملافه های روی تختش!

ریتا در حالی که تمامی این حرکات رو با چشمانش دنبال میکرد با لحن معترضی پرسید:«سینی صبحانه من پس کو؟»

پرستار بدون اینکه به سمت او برگردد جواب داد:«با نهار یکیه صبحانه شما»

-یعنی چی خب؟ من گرسنمه!
-مُگم صبحانه شما با نهار یکیه!
-حالا تو واسه چی اینجا واستادی؟
-باید صبحانه وِزیر رو بُدُم!

ریتا در حالی که لحاف رو از روی پایش کنار میزد، با عجله از تخت پایین اومد و گفت:

-نمیخواد تو برو به کارت برس، من خودم بهش میدم بخوره.
-نمیشه یره...واسه مو مسئولیت دِره!
-به به همشِری هم که هستیم...نترس یره مو به کسی نوموگم!
-تو همشِری مویی؟ قُربونت بُرُم...کو بیهِ اینجه ببینومت!
-فدات بُشم سِرما خوردوم میگیری!
-نِه بیه اینجه...فِدایِ یه تاره موت!

و اینگونه بود که ریتا در کمال زیرکی پرستاره خپل را دک کرد و به سمت وزیر رفت. در حالیکه از سینی صبحانه وی لقمه میگرفت و در دهان خود میگذاشت()به قیافه پرت وزیر نگاه میکرد!

-اسپ...یره؟ اِ نه ببخشید منظورم اینه، برادر؟ منو یادت میاد؟؟
-...
-منو یادت نیست؟ من خواهرتم ها، قرار بود برم برات خواستگاری؛ یادت نیست منو؟
-...
-اسپ تو منو یادت میاد...نگفتی میخوای نصف بودجه سالانه وزارت خونه رو بدی به من؟
-...
-بوقی نمردی که، الزایمر گرفتی. چرا حرف نمیزنی؟ تازه اگه یادت بیاد من خواهرتم دیگه همه چی رو یادت میاد!

وزیر با چشمان مبهوتش همچنان به ریتا خیره بود، سر انجام پس از گذشت دقایقی، با صدای ضعیفی پرسید:

-تو ریتا هستی؟
-وای یادت اومد منو؟؟اره من ریتام برادره عزیزم
-ریتا اسکیتر؟
-اوهوم
-خود خودشی؟؟
-اهام
-کدوم بوقی منو با تو توی یک اتاق انداخته؟؟؟
-
-کدوم ابله بوقی منو با تو توی یک اتاق انداخته هان؟ صد دفعه گفتم هر چیزی که به مغزت رسید نگو درسته، یک کم فکر کن!
-بابا دیالوگاتو قاطی کردیا! این اخریه مال یه جا دیه بود!...حالا همه که نباید بفهمن جدی جدی الزایمر گرفتی
-ببخشید حواسم نبود...کدوم ابله بوقی منو با تو توی یک اتاق انداخته هان؟ بگین بیاد تا بگم جلادم سرشو ببره!
-اسپ بابا من خواهرتم!!
-تو فرشته عذابی اسکیتر...از کاخ من خارج شو ای فرومایه!
-خوبه اول من تو این اتاق بودم بعد تو اومدیا
-فرقی نداره...از اتاق من برو بیرون.

ریتا از لب تخت اسپ پایین اومد و به سمت در اتاق رفت، در حالی که به پشت در تکیه میداد با پوزخند گفت:

-اسپ، برادرم اخه چرا نمیزاری من به این بودجه سالیانه...

اما او نتوانست حرفش را کامل کند، دراتاق به کناری کوفته شد و ریتا همچون سوسکی به دیوار پشت در چسبید. عده ی کثیری از ساحره های پیر و جوان در حالی که دستمال هایی رو در دستهایشان تکان میدادند و اشک میریختند وارده اتاق شماره سیزده شدند!

-اسپ داداشی؟؟
-اسپ چرا اینجوری شدی اخه؟؟
-اسپ این دختره کی بود پشت در اتاقت ها؟؟
-اسپ برادرم چرا اینجوری شدی اخه؟
-ابجی ات بمیره تورو اینجوری نبینه؟؟
-اسپ...جیــــــــــــغ...اسپ...هوشت(افکت بیهوش شدن)
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/7/25 22:29:00
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1387 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

بیمارستان سوانح و حوادث جادویی سنت مانگو ، بخش آسیب های جادویی ، اتاق 1+12

نام بیمار: آلبوس سوروس پاتر
تاریخ بستری: همین دیروز!
تاریخ مرخصی: مرلین یَعلمُ
نوع بیماری: فراموشی
توضیحات: وزیر مردمی ، تحت مراقبت ویژه!
آخرین صحنه قبل از فراموشی بیمار: تصویر تغییر اندازه داده شده

ریتا: چه باحاله این!

ریتا بار دیگر تابلوی کنار تخت آسپ را خواند و نیشش بازتر شد. هم اتاقی جدید او به مراتب از قبلی ها بامزه تر و جذاب تر (حرف خودش هستا! :دی) به نظر می رسید. به سرعت قلم پرش را برداشت و بر روی کاغذی مشغول به توصیف بینی آسپ شد تا بعد از مرخصی در صفحه زیباشناسی پیام امروز چاپ کند. آسپ نیز به آرامی بر روی تختش خر و پف می کرد. تاکید می کنم، به آرامی!

در آن سمت ریتا عینو این بینی زیبا ندیده ها مشغول نوشتن بود. کاغذ دیگری را به پایان رساند و آن را زیر انبوه کاغذهایی که در دست گذاشت که ناگهان تیتر روزنامه وزارتی که بین کاغذها در حال پرس بود توجهش را جلب کرد:

هزاران نفر در پشت درهاي وزارت براي تصاحب بودجه ي سالانه

گروه خانواده-همان طور كه در شماره هاي قبل روزنامه نيز يادآوري شد، آلبوس سوروس پاتر تصميم بر آن گرفته بود كه نيمي از بودجه ي سالانه وزارت را به عنوان هديه به خواهر خود اهدا كند.متاسفانه ديروز صبح مطلع شديم وزير آسپ بر اثر حادثه ي نامعلومي دچار فراموشي شديد شده اند.به دنبال اين حادثه او نام خواهر خود را نيز فراموش كرده است و به همين دليل او نمي داند بايد پول را به چه كسي هديه دهد. ادامه در صفحه 7...


چشمانش را ریز کرد و به سرعت صفحه 7 را باز کرد:

ادامه از صفحه اول---» خبرها حاكي از اين است كه عده اي از نزديكان وزير سعي داشته اند به او بفهمانند كه خواهر او كسي نيست جز ليلي پاتر!اما ظاهرا گوش وزير به اين حرف ها بدهكار نيست و او همچنان سرگردان به دنبال خواهر خود است.گروه تجسس وزارت،از ديروز تلاش خود را براي كشف علت اين حادثه كرده است.

درست دو ساعت بعد از پخش شدن خبر در جامعه جادوگري،سيل خروشان ساحره ها براي اثبات خواهري خود و به چنگ آوردن اين هديه راهي وزارت شد.طبق شايعاتي گفته مي شد كه در اين اجتماع افرادي چون مري باود،نارسيسا مالفوي،بلاتريكس لسترنج،لرد ولدمورت و توحيد ظفر پور ديده شده اند!حتي عده اي از آن ها با شجره نامه خانوادگي راهي وزارت شده اند.

و در آخر اين كه شوراي عالي ويزنگاموت تصميم نهايي را بر آن گرفته است كه اگر تا دو هفته ي ديگر حافظه ي وزير آسپ به سر جاي خود باز نگردد، از سمت وزارت بركنار خواهد شد.علاقه مندان و دوست داران وزیر برای عیادت از وی میتوانند به بیمارستان سنت مانگو واقع، طبقه 4 بخش آسيب هاي جادويي، اتاق 13 (تخت کنار ریتا:دي )مراجعه کنند.


نگاهش بر روی تیتر و مطالب روزنامه خیره مانده بود. نصف بودجه سالیانه... خواهر وزیر... شجره نامه خانوادگی...!!!

سپس سرش را بلند کرد و به آسپ نگاهی انداخت. چهره مرموزش به تدریج جای خود را به لبخند شیطنت آمیزی میداد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/7/26 12:00:53