جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
برگی از دفتر خاطرات مرگ خوار : " ایوان روزیه "


امروز قلبم شکست! واقعا بودن در گروه مرگ خواران تا کنون که چیزی جز رنج و سختی و درد کشیدن برای من نداشته است. آخر این تمسخرها تا به کی؟ قلب نحیف و روح ضعیف من مگر چقدر طاقت این حرف ها را دارد؟تحملشان سخت است.

از آن سردسته شان ولدی کچل ... اوه نه منظورم ارباب ولدمورت گرفته تا اون بلا با اون رفتار بچگانه و اون جیغ های بنفشش تا اون بلیز بی کار و الاف پرخور که قابل به ذکره که بعد از آنی مونی او جایش را در آشپزخانه پر کرده است و تا همه مرگ خواران در دست انداختن من از هیچ چیز دریغ نمی کنند!
تا جند روز پیش که مرا به خاطر شامپو بودنم استهزا می کردند از آن زمان به بعد هم به خاطر منوی مدیریت!

آخر چه کنم؟ مگر داشتن نقش شامپو در بین مرگ خواران نقش بدی ست؟ شما قضاوت کنید. در بین یک مشت آدم رانده شده از جامعه که تنها ویژگی مفیدشان بودن برای خالی نبودن عریضه ست و صد البته در موقع جنگ های هیچ پشه ای (!) نیستند، منه تحصیل کرده دارای مدرک فرق دکترای" چگونه شامپو باشیم !" آیا بسیار مفیدتر جلوه نمی نمایم؟

خودشان هم معترفند که این من هستم که خانه ریدل را از بوی نامطبوع ناشی از دوری از بهداشت برای مدت طولانی نجات دادم. این که مرا به هنگام انجام وظیفه خطیر کف دستشویی شویی کروشیو می زنند و می خندند به جای تشکر آنهاست؟ یا برای تفریح منوی مدیریت مرا به جای توپ پلاستیکی قرار داده و وسطی بازی می کنند نشانه احترام آنان؟

به مرلین قسم من دیگر نمی دانم که باید با آنان چه کنم! مرلین به فریادم رسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
« ولم کن بذار برم! ولم کن! »

دستش را از دستم بیرون کشید. عرق سرد روی پیشانی ام، با گر گرفتن صورتم به پایین چکید. از صدای جیغ هایش میترسیدم ، حالم بد میشد. هنوز آن طرف ایستاده بود. فردی شنل پوش ، صورتش زیر کلاه شنل پوشیده بود. قطرات باران با شدت روی زمین میکوبید. حتی انگار قطره های باران هم دیوانه شده بودند. انگار آنها هم از عصبانیت ، خروشان بودند.

صدای فریادم مدام در غرش رعد خفه می ماند. هنوز میخواستم داد بکشم. صدایم به هیچ کس نمی رسید، این بدتر از شکنجه بود. دستم را بلند کردم، شاید با دراز کردن ِ دستم کسی آنرا بگیرد. کسی کمکم کند. دریغ از حتی یک نگاه! شنل پوش چوبدستی اش را بیرون کشید. از شدت سر درد فقط تاریک روشن ِ حرکت دستش را دیدم، و سفیدی غیر طبیعی پوستش.

« همه چیز تموم شد ، خون آشام ِ پست ! »
« برو به جهنم ! »

هنوز قدرت داشتم تا او را از بین ببرم ، روی دو تا پایم زانو زدم و ایستادم. به سختی تعادلم را حفظ میکردم. پیش دستی کرد، طلسم چرخش را به سویم فرستاد. انگار با این چرخش در هوا، همه ی افکار از مغزم بیرون ریخت. انگار مولکول های هوا موثر ترین دوا برای درمان من بودند... آرام روی زمین افتادم.

کارم تمام بود. چه اهمیتی داشت چه میشد؟ لرزان از جایم تکان خوردم. بالای سرم آمد. با اینکه صورتش معلوم نبود، لبخند کثیفی روی لبانش می دیدم. حس میکردم! از اینکه من را خار ببیند لذت میبرد. داد کشیدم:
« منو بکش! زود باش! »

قهقهه ی خنده را سر داد. از من دور تر شد. با سرم دنبالش کردم. به سمت ِ پایین پله های خانه ی ریدل حرکت میکرد. دو پله مانده بود که اولین پاگرد، برگشت و بالا را نگاه کرد. کلاه شنلش را انداخت... قبل از اینکه بتوانم تعجب ِ خودم را در مغزم خفه کنم، صدای جیغم را بشنوم و هر حرکتی حتی حسی و مغزی انجام دهم ، فریاد کشید :

« آوداکداورا » ....

-----

بلا سرش را از درون قدح بیرون آورد. توی قدح ، قاتل معلوم نبود. نفس نفس میکشید.... از قدح دور شد... جنازه ی مورگانا را دور زد. حالش بد شده بود، این اشتباه بود.

فقط می دوید... شاید دور شدن از آن همه خاطره، برایش بهتر میبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1388 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرمرد کوته قد آرام آرام در جاده ای دلگیر و به ظاهر بی انتها در حال قدم زدن بود.
سکوت، تنها فرمانروای مطلق محیط دلگیر و خسته کننده آنجا بود و جن با چشمانی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بودند بی توجه به محیط پیرامون خود به راه خود ادامه می داد.

ابروان پرپشتش که به شدت در هم گره خورده بود نشان از عمق تفکرات او را می داد.
لرد سیاه ، خانه ریدل ، وفاداری...
نمی توانست کلمات را درک کند. عاجز و ناتوان به نظر می رسید. پشتوانه ای نداشت. او اربابش را رها کرده بود. وفادارای را در زیر پایش پایمال کرده بود.

دستی به ریش پرپشتش کشید و به تفکر ادامه داد.
چگونه ارباب او را خواهد بخشید؟! چگونه دیگر مرگخواران او را در جمع خود برای بار دیگر می پذیرند؟!
نفس عمیقی کشید و جان دوباره ای به شش هایش بخشید. چگونه چهره با جذبه لرد سیاه با دیدن او به چهره ای سرخ و بر افروخته تبدیل خواهد شد؟! چگونه می توانست ظلمی را که در حق مرگ خواران کرده بود جبران کند؟

برای چند لحظه چشمان کم فروغش را بسته نگه داشت و سعی کرد ذهنش را آرام کند.
هنوز دلش هوای جمجه ی زیبا را بر ساعد کوچکش داشت.

می دانست نمی تواند بدون بخشش بار دیگر به چهره مرگ خواران نگاه کند ولی هنوز در تفکرات وی چیزی به نام جبران وجود داشت.
آخرین تفکراتی که هیچ گاه از وی جدا نشدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1388 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بازتاب شعلهای نارنجی در چشمانش دیده میشد.نگاهش را به آتش دوخته بود و در فکر فرو رفته بود.با این که در اتاق تنها نبود،جز صدای جیز جیز آتش چیز دیگری شنیده نمیشد.در اتاق،چهره های خاموش زیادی در سکوت فرو رفته بودند.لرد مار بزرگش را نوازش کرد و همان طور که به آتش خیره شده بود،خطاب به مرگخوارانش گفت:دوباره اشتباه کردید!اشتباه اینبارتون خیلی بزرگ هست.

صدایی از هیچ کس شنیده نشد.لرد آهی کشید وبا همان صدای سرد و همیشگی ادامه داد:از دستم در رفتن!این اولین باره که این جوری میشه.

لرد از جای خود برخواست و شروع به راه رفتن در طول اتاق کرد:شما گذاشتین در برن!بدون این که حتی سعی کنید بگیرینشون!دوتا بچه بیشتر نبودن جیمز و تد ریموس،یچه اون گرگینه!!
- قربان اوم پسرک گرگین...
- ساکت شو،برده!اون بچه ادم بود وقتی که میخواستین بگیرینش.نکنه میخوای بگی گرگینها وقتی ماه کامل نیستن هم گرگ میشن؟

صدای مالفوی در فریاد لرد خفه شد. لرد نگاهی به مرگخواران کرد.برخی از حاضران نگاهشان را از چشمان سرخ وی برگرداندند.گویا چشمان نفوذی وی وجودشان را درهم میشکست.
- مونتگومری!تو میتونستی بگیریشون.ولی این کارو نکردی.

صدای بم و آرام کسی از زیر یکی از ماسکها شنیده شد.
- یا لرد...من هرکار میتونستم...
- خاموش!به من دروغ نگو،مفلوک! همه ما میدونیم تو چقدر به اون دوتا، خواهر زادهات، علاقه داری!حقت بود میکشتمت...

مرگخوار از پشت جمعیت درامد و جلوی لرد زانو زد:
یا لرد،مجازات منو انجام بدین!من نتونستم...نتونستم کارتون رو انجام بدم...اون دوتا عزیزترینای من هستن!ولی سرپیچی از دستورات شما برام سخته...مجازات رو انجام بدین.

مرگخوار ماسکش را دراورد و برای آخرین بار به مرگخواران نگاه کرد. صورت پیرش از همیشه شکسته تر بود. مونتگومری چشمان خود را بست.لرد اهی کشید و سپس چوبش را از ردا بیرون کشید:
حالا که خودت میخوای...میتونستم ازت استفاده کنم!خداحافظ!

ورد سبز رنگ درست در پیشانی پیرمرد فرود آمد.

سایه لرد مستدام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1388 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آفتاب داغ بر چهره افرادی که در سرمای زمستان به همراه هم در حال دویدن ایستاده بودند،می درخشید.
آنها در گوشی از ماموریتی که انجام داده بودند با صدایی بلند سخن میگفتند.
هنوز آثار خون بر پیرهن سفید و تمیز یکی از آنها تازه مینمود.
صورتی گرد و باریک،چشمان مشکی روشن،و هیکی چاق ولی نحیف از مشخصات مرد سفید پوش بود.
او به همراه دو نفر سیاه پوش دیگر از مسیری طولانی به تازگی برگشته بودند.
چهره آن دو بدلیل داشتن نقاب قابل شناسایی نبودند.
زن سفید پوش با صدایی که سرشار از تکبر بود گفت:دوستان این کار شما واقعا عالی بود،شما واقعا قابل تحسین هستید.
یکی از دو نقاب دار با ناراحتی گفت:قابل شما رو نداشت،مطمئنا لرد به ما افتخار خواهد کرد.
سومی سکوت را ترجیح داده بود،و با اشاره انگشت به دری که در روبروی آنها بود،آنها را متوجه حرف خویش نمود.
هر سه نفر به سوی در رفتند.
..........

پیرمردی جوان با چشمانی بسته به درون آیینه ای نگاه میکرد،چشمانی سفید مایل به قرمز،دماغی کشیده که فقط دو سوراخ آن دیده میشد و کله ای کچل با موهایی که بر روی صورتش ریخته بود ،تنها چیزهاییست که او در آیینه میدید.
در سکوتی گوش خراش مشغول تفکر بود،"وزیر اکنون کجا بود؟؟آیا آن دو نفر کار خود را به خوبی انجام داده بودند؟تا کنون کسی از این ماجرا مطلع شده بود یا خود او باید این موضوع را به اطلاع مردم میرساند؟"او به سختی کسی را میبخشید.هنوز هم خاطره تلخ اخرین دیدار معاونش را با وزیر به یاد داشت.

"
وزیر سر شار از امید رو به معاون کرد و گفت:هیچ راهی نیست،به لرد سیاه بگو ما نمیتوانیم چنین کاری بکنیم.
معاون با پوزخندی پاسخ داد:پس ما خودمان کارها را یکسره خواهیم کرد ،اما لرد سیاه هیچگاه بخشنده نبوده است...
در جمله اخر هیگونه مبالغه ای مشاهده نمیشد.
او قبل از اینکه وزیر حرکتی انجام دهد اتاق را به سوی مقصد خویش ترک گفته بود.
"

او از وزیر خواسته بود تا دامبلدور را از مدرسه هاگوارتز اخراج کند،اما وزیر ناتوانی خود را از این امر ابراز کرده بود،ولدمورت هم بوسیله افرادش در هاگوارتز توانسته بود اینکار را انجام دهد.گرچه او در این امر با کمکهایش راه را بر او هموار ساخته بود.اما ولدمورت کسی نبود که به این آسانی کسی را ببخشد.او از کلمه نه بیزار بود.
اگر همه چیز به خوبی پیش رفته باشد ،وزیر اکنون مرده بود...ولدرموت بی شک بهترین جادوگر تمام دوران است...
صدای تق تق در او را از افکار خویش رها ساخت.
لرد با صدای خشک و بی روح گفت:بیا تو
دو مرد نقاب دار وارد اتاق شدند،به نزدیک لرد که رسیدند هر دو با خم شدن، ادای احترام کردند.
لرد با نگاهی خیره به درون افکار آنها نفوذ کرد.

"
وزیر در گوشه ای از اتاقی خالی افتاده بود،رنگ چهره اش مانند گچ سفید مینمود.
وزیر با صدایی که عجز و ناتوانی او را هر چه بیشتر نشان میداد،شروع به التماس کرد:خواهش میکنم...مگر من او را از مدرسه بیرون نکردم؟مگر من نبودم که از افشا شدن خبرها جلوگیری کردم؟با آن همه چرا میخواهید مرا از بین ببرید؟
یکی از دو مرد نقاب دار با صدایی که حاکی از اطاعت بود، گفت:به ما اینگونه دستور داده اند...ما وظیفه خود را انجام میدهیم.
و چوب دستی اش را بسوی وزیر گرفت،چشمان وزیر ترس وی را بیش از پیش آشکار میکرد.سکوتی وحشتناک و تاریکی اتاق که گویا تا ابد ادامه خواهند داشت،در اتاق حاکم بودند.
صدای اواداکداورا که از دهان نقاب دار و نور سبزی که از چوب خارج شدند، به این حکومت پایان داد.

"

خنده لرد به آن دو نقاب دار ثابت کرد که آنها ماموریت خویش را بدرستی انجام داده اند.

---------------
معلم برگه دانش آموز را بر روی میزش گذاشت و با خنده گفت:تئودور این رو خودت نوشتی؟
تئودور بادی به غبغب انداخت و گفت:پس چی!ما اینیم دیگه!
و نگاهش متکبرش را از چهره معلم به برگه امتحانی انداخت،چهره اش مانند بازیگران بزرگ سینما ناگهان از خوشحالی تبدیل به غمی شدید شد!
درون برگه،پس از آخرین خط،درون امضایی پیچیده صفری بزرگ خود نمایی میکرد.
در زیر امضا نوشته بود"تقلب از روی آثار نویسندگان سایت جادوگران و مخلوط کردن توصیفات و دیالوگ های شما این نتیجه را در بر داشت."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب؟

هنوز منتظر است من دهان باز کنم و حرف بزنم. میدانم، بالاخره مجبورم این کار را بکنم. اما هنوز با خودم در گیرهستم:

نمیتوانم حقیقت را بگویم. او من را میکشد.. برایش کاری ندارد، مثل کشتن پشه ای ازار دهنده است.

-حرف بزن. داری حوصله ام رو سر میبری!

سکوت میکنم. شاید در همین چندلحظه سکوت چیزی به ذهنم برسد، حتی یک دروغ.

اما باید اعتماد او را به خودم جلب کنم. کمی در صندلی جابه جا میشوم. هنوز چشمانم به نور کم و سوسو زن ِ اتاق عادت نکرده بود.

-بلیز همین الان همه چیز رو بهم بگو .

دستم لرزان روی چوبدستی ام بود. آماده میشدم. شاید لازم بود!

-راستش.. نمیدونم از کجا شروع کنم. میترسم که ناراحتت کنم.. اما من رو برای جاسوسی به خانه ی ریدل فرستاده بودند.

به دنبال واکنشش بعد از این جمله ام ، نگاهم را با شرم به چشمانش دوختم .

-گوش میدم.

نفسی از سر آسودگی کشیدم و ادامه دادم :
- اونها من رو با وعده ی دادن ِ قدرت به اینجا فرستادند. من بعضی از ماموریت هارو براشون لو دادم.اما بعد، دیگه اصلا" دلم نیومد.. من شمارو مثل خانواده ام میدیدم.

میدونستم ، مرگخوارها نباید احساسی باشند.

-ارباب من همه رو اینجا دوست داشتم .

صدای پوزخندش را شنیدم، اما جرئت نداشتم سرم را بلند کنم.

-من فقط از ترسم نبود که به سوی شما اومدم . به خاطر وفاداری ام بود.من محفل رو رها کردم و به شما وفادار شدم . همه ی اطلاعاتی که به اونها میدادم غلط بود .

ساکت می مانم. به انتظار تشویق ، اما تنها نگاه سرد و بی حس او ..

-من رو ببخشید ارباب ! من از اون به بعد هرگز دیگه با محفل ارتباطی نداشتم و فقط به شما خدمت کردم. امروز از شما میخوام که به خاطر پاداش به کارهام ، من رو معاون خودتون کنید تا من بتونم وفاداری ام رو به شما نشون بدم .

روی زمین زانو میزنم . زمین ِ چوبی زیر پایم غیژ غیژ صدا میدهد. او نیز ترسیده است. دیگر دلم هیچ چیز نمیخواهد ، جز اینکه دست از این نگاه ها بردارد.

میخندد..

با ناباوری به او نگاه میکنم . سرم برای لحظه ای گیج میرود .. میدانم چه قصدی دارد .. بلند میشود .. اتاق لحظه ای به نظرم روشنایی اش را از دست میدهد.

مبل های چرم و مشکی رنگ، میز دراز و قهوه ای ولدمورت رو به پنجره .. همه چیز تاریک است . حتی پرده های سفید ، لحظه ای رنگ پریده میشوند ..

لرزش دستانم روی زمین را میبینم . اگر هم من را نکشد ، خودم می میرم ..

ولدمورت با قدم هایی مصمم بالای سرم آمده است ..

نفس نمی کشم .. حتی صدای فکر کردنش را هم میشنوم .

چوبدستی اش را در می آورد .

-بلیز، بلند شو.
-ارباب..

نمیدانم چطور قدرت ِ صحبت کردن دارم . بلند میشوم. انگار مال او هستم . چوبدستی اش روی میز است . نگاهم را به صورتش می اندازم ، نمیبینم .. هیچ چیز نمی بینم .

-تو از این لحظه معاون من هستی.

چشمانم را میبندم . مزه مزه میکنم ، این لحظه .. این لحظه از خاطراتم .. شیرین است ..

-ارباب..

بغض در گلویم است .. گویی به انتظار فوران ، جرقه میزند و تمام گلویم می سوزد . به او پشت میکنم و نمی گذارم قطره ی اشکم را ببیند .

از اتاق خارج شدم ..

هنوز هم خارج از تاق میتوانم نگاه خیره اش را به در حس کنم.

نفسی عمیق ... و آسوده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1388/1/9 16:10:49
[b]دیگه ب
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 30 اسفند 1387 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
با دستان کوچکش قلم را گرفته بود و به کاغذ سفید می نگریست.
نمی دانست از کجا شروع بکند ، به زودی شب با آن تاریکی وهم انگیزش توسط سپیده خورشید نابود می شد.
آخرین نفس های شب...

جن با آن ریش بلند خاکستری رنگش اولین خط را بر روی کاغذ نوشت.
" چند ساعت دیگر ... فقط چند ساعت دیگر مانده تا زمستان سرد مغلوب شود. از همین الان باد خوشی را که به سویم می آید را حس می کنم.حس خوبی است..."

دستش را برداشت و نفس عمیقی کشید. طبیعت زیبا بود حتی در شبی که پر بود از موجودات اهریمنی و کارهای کثیف!

" همه لبخند می زنند ولی از درون شکسته هستند. به کجا می رویم... تابستان ، خزان و زمستان تمام شدند و حال فصل نویی است ولی کجاست شور و شوق؟ کجاست پاک دلی و روشنایی؟ همه نابود شده اند."

صدای بوفی در دور دست سکوتی که حاکم شده بود را شکست.با چشمانی اشک بار به نوشتنش ادامه داد.

" همه میگوییم سال جدید ولی هر سال دریغ از پارسال! درمانده و پس افتاده ، بدبخت هستیم! آب روشنی را به زندگی می آورد؟ من این طور فکر نمی کنم... دل های سیاه ما روشنی را پذیرا نخواهد بود! سبزه چطور؟ زندگی را نشاط خواهد بخشید؟ نه... زندگی ما رنگ ندارد. سیاه سفید ، سیاه سفید! چطور می شود تغییر کرد؟ "

دستانش می لرزید. سپیده با صدای بلبل خوش صدایی دیده شد. واپسین شب در شرف نابودی بود...

جن سراسیمه آخرین نوشته هایش را بر روی کاغذ آورد.
" هیچگاه ، هیچگاه نابودی سیاهی را در زندگی ندیدم! همه ما سیاهیم ولی تظاهر می کنیم که دلی پاک داریم... سیاهی جزء نابودی ناپذیر زندگی است!"

جن لبخندی زد و قلم را رها کرد.حال جن با آن لبخند سرد و چشمان بی فروغش دیگر جانی در بدن نداشت که بتواند طلوع روشنایی بخش خورشید را ببیند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/12/30 11:36:54
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1387 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-گریه نکن، گریه نکن عزیزم.

- ولی ماما رفته بلا، حالا ما خیلی تنهاییم. دیگه کسی نیس موهامو ببافه. نازم کنه. شبا که بخوابم کسی نیس برام لالایی بخونه. من می ترسم آجی.

-گریه نکن ابجی کوچولو، من هستم،پیشتم، از چی می ترسی؟ من موهاتو برات می بافم. برات قصه می گم، ولی اگه گریه کنی باهات قهر می کنم.

آندرومیدا با چشمانی خیس به بلا نگاه کرد که با مهربانی صورت خیس و تپل نارسیسا را بوسید و بعد از جایش بلند شد . آندرومیدا با حسرت به بلا خیره شده بود. اگرچه از او بزرگتر بود اما در آن لحظه چقدر دوست می داشت که در جمع دو نفره ی آن ها باشد. به طرف نارسیسا رفت و در کنارش نشست
-نارسیس ، گریه نکن خواهری. دیگه تموم شده. ماما الان پیش ستاره هاست . ببین بلا چقدر محکمه. تو هم باید اینطوری باشی.

نارسیسا به آرامی آغوش گرم آندرو را پذیرفت اما بلا با عصبانیتی که از او بعید هم نبود دستانش را مشت کرد و جمع سه نفره ی نه چندان گرم را ترک نمود .

چند روز بعد :

- خواهری می ترسم .من خیلی تنهام. شبا غولا می ان سراغم . سایشون همش رو تختمه. خیلی زشتن ابجی. میخوان منو بخورن. میشه شبا پیشم بخوابی؟

بلا با ناراحتی دخترک سه ساله ی تپل را در اغوش کشید. موهای طلایی و فرفری اش صورت خیسش را پوشانده بود.
-ببین سیسی ، گریه نکن . آدما همشون غولن. بزرگ که بشی می فهمی اونا غولای خیلی خیلی زشت تری هستن . همیشه سایشون روی ماهاست و می خوان بخورنمون ما باید بلد باشیم بزنیمشون. تو از الان باید یاد بگیری که مشتاتو گره کنی و وقتی یه غول دیدی محکم بهش ضربه بزنی حتی اگه سایه باشه.

نارسیسا با گیجی به خواهرش نگاه کرد
- ابجی من از غول می ترسم. پیشم بخواب.

-نمیشه. نمی تونم پیشت بخوابم سیسی، تو باید یاد بگیری که با این غولای کوچیک بجنگی. بهشون مشت بزن. هرشب که اومدن اذیتت کنن. خیلی خب اونطوری نگام نکن. امشبو پیشت می مونم. ولی فقط همین امشبو. باشه؟

چند سال بعد :

نارسیس:
- حرفای اونو به من نگو. ازش بیزارم. متنفرم. نمی خوام تو به این درجه از تنفر برسی.
بلاتریکس:
- باشه. نمی خوام ناراحتت کنم. ساکت میشم.

نارسیس- اره ساکت شو. تو فقط بلدی حرفای اونو بزنی. تو فقط همینو می خوای. می خوای منو عذاب بدی.
بلا- بسه، بسه دیگه. حرفات عذابم می ده. شاید برای تو مهم نیست.
نارسیس- حق نداری از اهمیت خواهر بودن حرفی بزنی، وقتی ناراحتی من برات مهم نیست.
بلاتریکس- مهمه، فتنه کس دیگه ایه. بس می کنی؟

نارسیس-تنها حرفت اینه نه؟ بس کن بس کن ، بس کن!
بلاتریکس- اره .حضورم اذیتت می کنه؟

نارسیس- الان حالت خوب نیست. حرفمو نمی فهمی.
- یادته بهت گفتم غولای بزرگی هستن که تو بزرگی باید بهشون مشت بزنی؟ حالا همین غولان که می خوان تورو نابود کنن. تو بلد نیستی بهشون مشت بزنی. می خوای با رفتنت فراموششون کنی. تو بلد نیستی بزنیشون و تو روشون واستی. فقط بلدی از دستشون فرار کنی. اگه اون شب پیشت نمی خوابیدم تو این کارو نمی کردی. می موندی و بهشون مشت می زدی.

- آدما مث هم نیستن . تو هم منو درک نمی کنی. تو شرایط من نیستی که.

- من درکت می کنم. تو اسیر این غولا شدی، ولی به جای مشت زدن بهشون داری از دستشون فرار می کنی. برو با این که من می شکنم. می دونی می شکنم. ولی برو . اگه این خوشحالت می کنه برو. من تنها می مونم. مث همیشه!

- نه تو اندرو رو داری.

-هه، تو خواهر کوچولوی شجاع و موطلایی من دیگه بزرگ شدی. راهتو انتخاب کردی و داری میری. برو تنها می مونم. مث وقتایی که نبودی .
- معلومه که میرم. ولی دوستت دارم بلا، تا حالا به خاطر تو تحمل کردم .

- اگه به خاطر منه ،بمون و کاری که بهت می گم بکن. بمون و بهشون مشت بزن .

- من میرم. شاید برای همیشه. بای.

چند سال بعد :

جرقه های نارنجی رنگی که از چوب دستی زن به فردی با ردای سبز برخورد کرد و ... در یک ثانیه :

«- تنها می مونم------- مث همیشه ---تنها تنها --مث وقتی نبودی . برو --اگه خوشحالت می کنه--»
«-به خاطر تو تحمل کردم..تنها نیس..مث اندرو..میرم..باید برم--»


چشمانش سیاهی می رفت .در یک ثانیه درخشش نور نارنجی رفت و اخرین چهره----- چهره ی رنگ پریده ای با موهای طلایی و چشمان آبی خیره به او و در آخر پایان.

باور نمی کرد. صدای همهمه اطرافیان، طلسم های گوناگون و در اخر جیغی ازپیروزی یک زن. جنازه خواهرش در مقابل چشمانش توسط بسیاری احاطه شده بود و در آن آشفتگی هلهله ای برپا بود .

یک خاطره در ذهنش پررنگ شد و بعد دو صدای نه چندان ناآشنا

«-تنها می مونم------- مث همیشه ---تنها تنها --مث وقتی نبودی. برو --اگه خوشحالت می کنه--»
«-به خاطر تو تحمل کردم..تنها نیس..مث اندرو..میرم..باید برم--»
«- برو ، برو اگه خوشحال میشی. من می شکنم ولی تو خوشحال می شی. من همینو می خوام. می خوام تو خوشحال باشی. برو خواهر کوچولو.»
«-متاسفم -------»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/12/6 20:47:19
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 26 بهمن 1387 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- قضیه چیه وقتی من میخوام یک پست بزنم همه اش از اینجا سر در میارم ؟
- از بس ...

یک مدت قبل !

اصولاً زندگی ها خیلی با هم فرق داره ، اگر بخوام زندگی پر هیاهوی خانواده پاتر رو با زندگی کم افت و خیز لی‌فای مقایسه کنم شاید یک سردرد مختصراً فجیعی! نصیبتون بشه که هیچکدوم از داروهای درمانگرهای سنت مانگو هم کاری بر نیاد . این جاست که میگن اومدیم برای یک بازی که نه اولش پیداست و نه آخرش و نه نوع بازی ، حالا اینکه اصلاً این بازی بر کدامین قاعده بنا شده که هیچ کسی هم توی آن کوتاه نمیاد ، شاید حتی مرلین هم ندونه !

پس چی شد که من اصلاً اونو دیدم یکی از عجیب ترین و شاید به گفته‌ی بیشتر عناصر خلقت جادوگری غریب ترین اتفاقاتی هست که در دنیای جادوگری رخ داد و فکر میکنم عمراً رخ نده !

هوووم ... آره خُب که فکر میکنم آن موقع که قبل بود داشتم این فکرا رو میکردم و میتونم بگم با این سیر دنبال شد !

یک مدت قبلتر !

تا حالا نشده بود وقتی که یک نفر رو توی یک لحظه میبینی هزارتا اتفاق همزمان با هم رخ بده یعنی من تا حالا ندیده بودم ، و اینکه میگم تا حالا نشده بود در دنیای جادوگری کوچکی که هر شخصی برای خودش درست میکنه امکانات وقوع بینهایت اتفاق شاید بر اثر احتمالهای موجود از بچه دار شدن یک هیپوگریف از یک اژدهای استرالیایی کمتر باشه ... اما باید بگم همه چیز امکان وقوع رو داره ...

دقیقاً مثل اینکه زندگی خراب میشه ، توی دیوار میری ، دقیقاً همون لحظه چنان بارونی میگیره که اگر بیست دقیقه زیر دوش با تمام سرعتش می ایستادی هرگز به چنین وضعی دچار نمیشدی ، همه از سالنهای ثبت نام بیرون ریخته میشن ، یک نفر داخل میره و دقیقاً شماره ای رو ثبت میکنه که خیلی خیلی شبیه شماره شماست یعنی فقط با یک فرق و اونم اینکه به فاصله فقط چند ماه ار هم ثبت شدند !

کمی جلوتر !

در تاریخ ثابت شده یکی از بالاترین وسایل برای زندگی مستمر انسانها همان تاریخی است که از آن در سرتاسر جهان و دنیای ماگلی و جادوگری بحث می‌شود . اما چطوری میشه از این تاریخ و به قول چینی های این دوره زمونه که کمی از جادوگری حتی در ماگلهای آنها هم دیده میشه سر در آورد ؟

یادمه همین لحظه یا بیست و پنج دقیقه بعدش بود که یکی از اتوبوس شوالیه پیاده شد و در میان صحبتهای خودش و نامزدش یک کلمه بسیار به چشم میخورد ! پیشگویی !

چند ثانیه بعد از آن !


در بسیاری موارد دیده شده وقتی پیشگویی صورت میگیره ، منطبق بر واقعیت پیش میره و یا حداقل میتوان گفت تا حدود زیادی میتوان به آنها اکتفا کرد ! اما آیا پیشگویی هم وجود دارد که دقیقاً خلاف آنچه را که قرار بر رخ دادن است بر زبان آورد ؟

شاید تا وقتی به پسر خواهر کوچیکه پروفسور تریلانی برخورد نکرده بودم چنین اتفاقی برای من و برای بسیاری از اطرافیانم همانند یک واقعیت مسلم بود ، اما اکنون ؟ یعنی تریلانی ها بالاخره توانستند ذهنیت یک خادان را دگرگون کنند ؟

بعد از پیشگویی !

زمان شنیدن بسیاری از خبرهای بد دچار توهم های چندین ساله میگردیم که هیچ گاه ، به هیچ کدام انها دسترسی پیدا نکرده ایم ... اما اگر این خبر با تمامی روح و جسم شما بازی کند دقیقاً همانند صحنه ای می‌شوید که در اتاق برای من رخ داد و فریادی از انتهای دل خود با تمام قوا کشیدم !

باز هم میشه گفت ما جادوگران بر اساس ذائقه خود بایستی به شانس اعتقاد فراوانی داشته باشیم و بر اساس آن عمل کنیم ... اما مرگ پروفسور تریلانی در همان لحظه ، ثبت عدد 56 بر روی شماره ورود من برای ملاقات پیشگو که برابر با سن او بود و ساعتی که ر همان لحظه بر روی 9.54 دقیقه ایستاد ، شک بسیاری از فیلسوفان و ریاضیدانهای ماگلی رو بر انگیخت ... شاید بعد از آن بود که جمع عدد 5 و 4 برابر با 9 اعلام شد !

خوشحال و یا سوگوار !

جمعیتی که برای دلداری من بعد از پیشگویی به خانه‌ی ب.ا.و.د آمده بودند در ابتدا تسکینی شد تا کمی از دردهای مرا التیام بخشد اما وقتی متوجه آن شدم که خانوده ما شامل سیزده رده میشود که کوچکترین آنها در آن لحظه 3سال و بزرگترینشان 70 سال داشت شکی نامتناهی بر من فرود آمد ... چون بر این اعتقاد بودم که تفریق این سه عدد از هم نوعی عدد ترکیبی از 54 به من می‌دهد که بسیار برایم خوش یمن بود !

اما حوادث روز همدردی بدین گونه ختم نشد ... زیرا بر آن شدیم تا در همان لحظاتی که بر روی گسل نوشکفته ای قرار داشتیم وضعیت خود را به طور ناگهانی بهبود بخشیم که ...

وقایع الاتفاقات !

باید بگم از رنگ سبز هم خوشم میاد ! شاید برای این باشه که وقتی برای باز کردن در رفتم ... با دیدن او که بی خبر از همه جا برای همدردی من آمده بود دستگاه ماشینی ماگلی را انچنان هل دادیم و روشن و فوران کرد که بهترین جایگاه یعنی لجنهای جوب که بسیاز زیبا و سبز رنگ بود نصیب ما شد ... اما خب با خیالی آسوده انها را از خود زدودم ... اتفاق خوبی در حال وقوع بود ...

خانواده های همدردی به چهارده رسیده بود !

و این در نظر آن لحظه من یعنی پیروزی ! شاید برای همین بود که خوشحال و خندان به سوی هدف خود پیش میرفتم و فازغ از هر گونه پیشگویی قرار بود بهترین لحظات را برای خود پیش بینی کنم !

پیش بینی یا پیشگویی !

شاید هیچ وقت ، هیچ کس ، هیچ چیز رو نتونه درک و پیش بینی کنه ! اما در مورد پیشگویی بسیار تفاوتهای اساسی وجود داره ! اما اینکه دستمالی که من به سر خود بسته و همان روز هدیه گرفته بودم همان رنگ آبی‌ای بود که شال روی گردن او که عمه‌ی بزرگش که بعد از 6 سال از سومین سفر آفریقایی خود آورده بود ، پیش بینی بزرگی برای یک اتفاق نا بهنجار بود که من در آن لحظه حتی شک هم بدان نکردم ... اما بعدها وقتی در مورد طول و عرض جغرافیایی دهکده بلاسینگتون در کشور مراکش تحقیق کردم حکایت کوته نظری‌ام را در جایی به نام دفترچه خاطرات ثبت کردم !

باز هم به عقب !


اما این پایان ماجرا نبود ، چرا که ما به آزمایشهای بسیاری بایستی تست می‌شدیم تا بتوانیم باور کنیم که یک پیشگویی چقدر بر زندگی تاثیر می‌گذارد ...

مثلاً بعد ها وقتی خیال میکنم که اسمی از او در دفترچه ای بسیار طویل در یادم بود حتی شک هم نکردم ... تا جایی که اتفاقات بین من و دوستم زبانزد بسیاری از داستانهای 123 قسمتی شد که میتوان به آن استناد کرد که هیچ گاه نمیتوان از سرنوشت فرار کرد !

به شتاب به جلو !


بهترین روزهای دوستی من مری باود و دوستم مرینا در دورانی بود که او حتی مرا نمی‌شناخت و حتی فکرش را هم نمیکرد که من همان شخصیتی باشم که سالها با وی دوست بودم !

اما پیشگویی وقتی صورت گرفت که از او پرسیدم تولدش چه روزیست !

26 .11 = 26 / 2 = 13

ساعت :

23. 31 = 23 + 31 = 54 !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 21 دی 1387 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
_ خب!
لرد ولدمورت ، با مردمک های عمودی و قرمز ، لبان سفید ، دماغی محو و سیمایی سرد و بی روح در حالیکه بر روی ردایش روپوش سفیدی بر تن کرده بود درست رو به روی مرگ خوارانش ایستاده بود و درحالیکه دستکشی را در دست میکرد نگاه شیطنت آمیزی به جنازه ای که روبه رویش بر روی تخت قرار داشت انداخت.

لرد بعد از به دست کردن دستکش دوباره شروع به سخن گفتن کرد.
_ اینی که می بینید ، بهش میگن چی...؟
مرگ خواران : آدم؟
لرد : نه ! میدونم آدمه ولی همه آدما یک نوعین ... چه نوعی؟
مرگ خواران : بز؟
لرد چشمانش را در حدقه تکان داد.
_ نه بوقیا! یک کروشیو طلبتون! بهش میگن محفلی!یک آدم سفید ... البته صفت بز رو به همشون نمیشه داد بیشتر مختص آلبوس دامبلدورشونه ! حالا می خوام براتون این محفلی رو تشریح کنم!

شلــــپ!
جنازه محفلی از ناحیه شکم پاره شده و خون و دیگر اجزا بر روی سر و صورت مرگ خواران پایشیده شد...
لرد بی توجه به نارضایتی مرگ خواران با خرسندی به جنازه پاره شده نگاه کرد.
_ خب حالا ما با یک محفلی پاره پوره رو به رو هستیم! حالا ...
شرپ!
لرد یکی از اجزای محفلی بیچاره رو که با دست کنده بود با دقت بالا آورد.

_ این چیه؟
مرگ خواران : هلو؟
_ نه!
مرگ خواران : شفتالو ؟
_ نه!
مرگ خواران : چیز بد ؟
لرد ولدمورت آهی از سر تاسف کشید : نه ... به مرلین نه ! به زیر تمبونی سالازار نه! بهش میگن قلب ! ببینین چقدر ازش نور میباره ... اه اه!
مرگ خواران : اه اه!

لرد ادامه داد : منشاً همه کارهای به اصطلاح مفیدشون از همین جا نشات میگیره! وقتی از یک ماگل حمایت میکنن از اینجا نشات میگیره.وقتی از یک خون لجنی انتر حمایت میکنند از اینجا نشات میگیره... خب بریم سراغ تشریح بعدی ...

زرررت!
لرد با آوردن یک عدد از اجزای دیگر محفلی ادامه داد.
_ این چیه؟
مرگ خواران : بادمجون؟
_ نه!
مرگ خواران : هویج ؟
_ نه!
مرگ خواران : خرطوم فیل ؟

لرد از شدت عصبانیت دستشو به طرف سرش میبره تا موهاش رو بکنه ولی متوجه میشه که مو نداره پـس روپوش سـفیدش رو از فرط عصبانیت پاره میکنه .
_ برین دیگه اه ... یک تشریح رو نتوستین درک کنین! من آخر خودمو میکشم شما رو هم میکشم ، دامبل رو میکشم ، آنیتا رو می کشم...

مورفین : نگفتی ارباب ... این جزء بدن یارو محفلیه شـــی بود آخرش؟دشتگاه آبمیوه گیری بود ؟

لرد چشم غره ای وحشتناک به مورفین رفت و سپس در حالیکه پاهایش را از فرط عصبانیت به زمین می کوبید از آنجا دور شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/21 14:20:06
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/10/21 14:22:23
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#