جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
يا لرد كبير پشت سر من بياين !

هوكي كه داشت در سر صف حركت مي كرد و هي پيش خودش مي گفت : اهان بلاخره ارباب اومد حالا به اين ممدها ياد مي ده شكنجه چيه ، حالا زنداني ها مي فهمن ديگه قلقلك داده نمي شن .

هوكي همينجوري در سالن بلند و تاريكي به پيش مي رفت و مي گفت :‌يا لرد شما با اون كله كچلتون اينجا رو منوركردين !نه چيز ... يعني اينكه خوش امديد اينجا متعلق به خودتونه .

بلاخره بعد از مدت مديدي به سالن شكنجه وزارت خونه رسيدن !

سالن شكنجه

كلي ممد با كلي دستكشهاي محافظ وايستاده بودن و از سر بيكاري هي يه زنداني رو قلقلك مي دادن !

ايي نكن .... هههه ... جون مادرت بس كن ....ههه .... اقرار مي كنم ....ههه .... اره اون دستشويا رو من منحدم كر...ههه

لرد(البوس) و مرگخواران ( محفلي هاي حاظر ) از اين نوع شكنجه همه شكمشون گرفته بودن و روي زمين سينه خيز مي رفتن


- جون من ببين جيمز ،..ههه حتي اينها روش به حرف اوردن...ههه مجرماشون از ما هم لطيف تره!
- راست ميگي عمو البوس :‌
- جيمزي پاشو برو با يويو يه ضربه به اين مجرمه بزن تا اين ممدها هم يكم از تو ياد بگيرن!

جيمز كه داشت از خنده مي تركيد اروم پاشد وبا يك ضربه اكروباتيك و چند تا چرخش تو هوا و چرخوندن يويو تريپ بروسلي رفت بالاي سر مجرمه و بايك ضربه يويو اونو شپلخ ديوار كرد !

البوس : ديدي هوكي به اين ميگن شكنجه نه اوني كه شما مي كردين !
هوكي : بله ارباب ولي من يه چيزي رو متوجه نشدم ؟ شما چرا به بارتي مي گيد جيمز و چرا بارتي به شما مي گه عمو البوس ؟

جيمز و البوس :
مالي كه نمي دونست چي بگه اروم دستشو كرد توزنبيل همراهش و بيرون اوردن يك عدد وردنه هماناو شپلخ شدن هوكي تو زمين همانا!

البوس و جيمز :
مالي :

در همين لحظه بلند گوهاي جادويي وزارت خونه شروع به صحبت كردن،كردن !

ارباب لرد ولدمورت كبير به همراه بانو بلاتريكس و ليدي مورگانا وارد شدن !

البوس ، جيمز و مالي :

البوس با يك حركت چوب دستي پيكر بيهوش هوكي رو درون زنبيل مالي كرد وگفت : بايد هرچي سريع تر آپارات كنيم محفل !

پاق


امتیازات این تاپیک تا بدین جا به روز شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/2/19 15:14:20
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1388 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک
مرد کچل با چشم های قرمز و بینی مارمانند رو به پسر کوچک و چند نفر دیگر کرد و گفت:نقشه اینه!ما به جای لرد وارد اتاق هوکی میشیم.اونجا گرابلی یا همون دالاهوف خودشو میندازه زمین و از دل درد ناله میکنه.هوکی میاد جلو که ببینه چه بلایی سر دالاهوف اومده و در همون موقع جیمز(بارتی)یویوش رو در میاره و دور گردن هوکی میپیچه.اما ما اونو...؟
- میکشیم!
- نخیر!ما هوکی رو نمیکشیم.بعد از این که یویو رو دور گردن هوکی پیچید من در گونی رو باز میکنم و مالی(بلاتریکس) هوکی رو میندازه اون تو!بعد هم غیب میشیم و میریم خونه تا گریمولد رو سر و سامونی بدیم!جیمز لطفا یه بار بگو وظیفه تو چیه؟
جیمز که موهای قهوه ای پیدا کرده و قدش کوتاه و رنگ پوستش به سبزی تن گلگومات میزد گفت: بعد از این که هوکی اومد جلو من یویوم رو از توی جیبم در میارم و نشون هوکی میدم.هوکی از من میخواد کار کردن با اون رو یادش بدم و من این کارو میکنم!بعد ازش میخوام تا بارتی رو صدا کنه که من با یویوم بکوبم تو سرش!
آلبوس:
پایان فلش بک- وزارت سحر و جادو
پاق!
پنج هیکل سیاهپوش و یک هیکل نصفه ی سیاه پوش در مقابل وزارتخانه ی سراسر سیاه سحر و جادو ظاهر شدند.
دفتر هوکی
هوکی روی صندلی بزرگی نشسته و سعی میکند پاهای کوتاهش را به زمین برساند! و با خود زمزمه میکند:کاش به لرد میگفتم زودتر بیاد،کارمندای وزارت هیچی بلد نیستند،فقط میتونن ملت رو قلقلک بدن بلکه ازخنده اعتراف کنن...یه عالمه زندانی که باید حرف بزنن رو دستم باد کرده.
- قربان ! ارباب لرد ولدمورت و همراهان برای ملاقات با شما اومدن!شما خواب نبودین؟!
-من تو پست قبل خواب بودم!چه حلال زاده اند!راهنماییشون کن بیان داخل!
- حتما قربان ولی راستش یه خورده اوضاع مشکوکه.ارباب قرار نبود امروز بیان،ضمنا خانوم لسترنج مدام داره قربون صدقه بارتی میره و ارباب یه خورده ته ریش داره و ارباب ...
- ارباب چی؟
- ارباب به من کروشیو نزد!
هوکی کلاهش را در اورد و بعد از اینکه به سمت بلیز پرتاب کرد گفت:بگو بیان تو بلوز روان خراب!
- سلام هوکی!
هوکی سریع از روی صندلیش پایین پرید و به طرف لرد(دامبلدور)آمد و درحالی که دستش را میبوسید و از بقیه جدایش میکرد گفت:ارباب!چه قدر خوب شد که زودتر اومدین!نمیدونین چه قدر به شما و مرگخوارانتون احتیاج داشتم!این ممد هایی که استخدام کردن هیچی بلد نیستن و ...
- آآآآآی!آیییی!مادر جان!کمک!دلم!آی دلم!
- له جی بسیوس!
-
هوکی:داشتم میگفتم ارباب همه ممد ها منتظرند توسط شما آموزش ببینن!من هم بهشون گفتم چند جلسه اول لرد و مرگخوارانشون از زندانی ها حرف میکشن بعد به ما نحوه شکنجه رو یاد میدن!
ملت حاضر در اتاق:چی؟!
لرد(آلبوس): راجع به چی حرف میزنی؟!دالاهوف رو چه کار کردی؟
- ارباب این ورد دلدرد رو درجا خوب میکنه!فقط چند روز شدیدا به دستشویی احتیاج داره!شما قرارمون که یادتون نرفته؟آموزش شکنجه دادن زندانی ها به ممد هایی که استخدام کردم.در ازای اون کاری که براتون انجام دادم...
- هوم؟کار؟آهان!خوب کی باید شکنجه شون بدیم؟!
مالی زیر گوش دامبلدور زمزمه میکند:پروفسور ،ما...شما...چه جوری میخوایم مردم رو شکنجه کنیم؟!اونم کسانی رو که ممکنه از خودمون باشن؟
بقیه محفلی ها با همهمه ای ناگهانی حرف مالی را تایید میکنند.
دامبلدور آب دهانش را قورت داد و گفت:نگران نباشین...فقط نمی دونم چه جوری بهشون آموزش شکنجه بدم!
در همین لحظه هوکی فریاد زد:ارباب!بیاین به طرف اتاق شکنجه راهنماییتون کنم!
محفلی ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1388 10:17
نمایش جزئیات
آفلاین
پاق!

پنج هیکل سیاهپوش و یک هیکل نصفه ی سیاه پوش در مقابل وزارتخانه ی سراسر سیاه سحر و جادو ظاهر شدند.
هیکل نصفه که متعلق به بارتی کراوچ بود یویوی صورتی رنگی از جیبش بیرون کشید و آرواره های غول پیکرش را! برای کشیدن جیغ باز کرده بود که دستی با انگشت های باریک و کشیده فکش را بست.

-عع! چرا نمیذاری جیغ بکشم؟
چشم های سرخ و بدون مردمک لرد ولدمورت به بارتی(جیمز) خیره شده بود اما دستهایش بی وقفه مشغول چپاندن چیزی بدرون یقه اش بودند:
- اه، خدای من...مالی! معجون ولدمورتیِ پیچیده ناقصه! من هنوز ریشمو دارم.

زمانیکه بلاتریکس یا همان مالی با دستپاچگی و بدون غرغر های ولدمورت سعی داشت به او برای چپاندن ریش بلندش به یقه ی ردا کمک کند، دوربین به آرامی از روی سر مرگخئاران تقلبی گذشته و وارد ساختمان وزارتخانه شده بود :

لشکری عظیم از وزارتی ها به حالت خبردار در مقابل در ورودی وزارت، لشکری دیگر در مقابل شومینه هایی که محل ورود کارکنان وزارت بود و سومین لشکر مقابل در اتاق وزیر تجمع کرده بود!

در داخل اتاق، پرسی ویزلی و بلیز زابینی با چشم هایی نگران به وزیر خیره شده بودند که خواب هایی پریشان می دید:

وزیر هوکی در مقابل ملتی از جادوگران اصیل زاده بر بالای منبر رفته و فریاد می زد :
- دو ورزشگاه کوییدیچ، یکی برای ساحره ها و یکی برای جادوگران، از این که در این هوای گرم به استقبال من اومدین متشکرم، من خادم ملتم، من جن خونگی ملتم، من مردمی ام!

اما ناگهان صحنه تغییر کرد و هوکی با وحشت شاهد بود که دست های نحیفش در جایگاه گیوتین قفل شده و تیغه ی آن با حالتی تهدید آمیز بر روی سرش برق می زد و ....


- عععععع!

- قربان! ارباب لرد ولدمورت و همراهان برای ملاقات با شما اومدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]

خلاصه:

دامبلدور در یک شب تاریک متوجه میشه که دکوراسیون خانه گریمالد چیزی کم دارد! درنتیجه تصمیم میگیره که بفهمه دکوراسیون خانه گریمالد چه چیزی کم دارد. بعد متوجه میشود که دکوراسیون خانه گریمالد سر یک جن خانگی را کم دارد.:کمی فکر می کند و بعد به این نتیجه می رسد که اون جن خانگی باید هوکی باشد. از طرفی هوکی خواب می بیند که قرار است حمله ای به سوی او صورت بگیرد و سرش قطع گردد! پس تعداد مامورین را دوبرابر می کند و اکنون دامبلدور جغدی به آژانس می فرستد تا اتوبوسی را بفرستد تا برای این که شناخته نشوند با یک وسیله ی مشنگی به وزارت خانه بروند![/spoiler]

------------------------

جیمز به طرف جغد دونی رفت. دامبلدور چادر را محکم تر دور خود پیچید و به فکر فرو رفت. در همین لحظه تد در حالی که با تمام قدرت می دوید، نفس نفس زنان به مالی نگاه کرد:
- خاله، نزن، ببخشید. دیگه دست نمیزنم.

مالی یک لحظه با خشم به تد خیره شد اما بعد در حالی که به علت خون سفید، دلش به رحم آمده بود به چشم غره ای اکتفا کرد. در همین لحظه گرابلی درحالی که ردای بلند سبزی به تن، و نقابی به صورت داشت وارد سالن شد. محفلیون با وحشت به او خیره شده بودند که دامبلدور با صدای ضعیفی دستور داد:
- بگیریدش! اون یه مرگخواره! بذار ببینم فکر کنم دالاهوفه! بگیرینش! بکشینش! بزنینش!

گرابلی آب دهانش را قورت داد و بعد در حالی که صدایش می لرزید گفت:
- اِ منم! گرابلی ام. مالی ملاقتو نبر بالا، تدی نزدیک نیا، من گرابلی ام .


محفلیون متعجب به گرابلی خیره شدند. دامبلدور با عصبانیت جلو آمد و نقاب گرابلی را کنار زد:
- گرابلی! ما قرار بود با سر و وضع مشنگی بریم که شناخته نشیم! بعد تو با سر و وضع ضایع یک مرگخوار اومدی اینجا بر و بر منو نگاه می کنی؟

- خب من فکر کردم که هوکی به مرگخوارا اطمینان داره چون حمایتش می کنن! بهتره که با سر و وضع مرگخوارا بریم و هرکدوم خودمون به شکل یکیشون در آریم! هوکی به خاطر اطمینانی که به مرگخوارا داره زیاد شک نمی کنه! خیلی هم فکر خوبیه.

مالی اظهار نظر کرد:
- خب، منم موافقم. فکر خیلی خوبیه. هرکدوممون به شکل یکیشون در میایم و بعدش خیلی راحت وارد وزارت خونه میشیم!

دامبلدور فکری کرد و بی توجه به تد که زیر لب کلمه ی " بارتی" را تکرار می کرد سرش را تکان داد و گفت:
- آره! فکر خیلی خوبیه. گرابلی میشه همون دالاهوفی که شبیهش ش...

- اما من می خوام اسمشو نبر بشم.

دامبلدور با عصبانیت به گرابلی چشم غره ای رفت و بعد بی توجه به محفلیون که هرکدام در فکر این بودن که جایگزین کدام مرگخوار شوند ادامه داد:
- تد این قدر "بارتی، بارتی" نکن، تو بیشتر به مورگانا می خوری! مالی تو هم به علت وجوه مشترکی که با بلاتریکس داری بهتره بلاتریکس بشی! فقط باید تا نیم ساعت دیگه هفتاد کیلو(!) وزن کم کنی! ریموس به جای فنریر، گرابلی هم به جای همون دالاهوف! خودمم تام میشم!

مالی با عصبانیت به نقشش فکر کرد و خواست چیزی بگوید که حرکت ناگهانی جیمز اورا از سخن گفتن بازداشت! جیمز که از جغد دونی بازگشته بود به طور ناگهانی نخ یویویش را دور گردن گرابلی پیچید و بعد بی توجه به چهره ی خشمگین و سرخ دامبلدور جیغ کشید:
- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! یه مرگخوار! کشتمش! دارش زدم! جیـــغ.

دامبل به جیمز نگاه کرد و آهی کشید:
- اوه، تورو فراموش کرده بودم. تو هم می شی بارتی!

جیمز متعجب به دامبل خیره شد:
- وای عمو می خوای بگی که بلاخره دستگاه تغییر شخصیت رو کشف کردی؟ می خوای بگی که بلاخره ما می تونیم تغییر شخصیت بدیم؟ می خوای بگی بلاخره من می تونم به گودریک تغییر شخصیت بدم و برم بارتی رو بترسونم؟ می خوای بگی که....!

محفلیون:
-

دامبلدور به تدی که سعی می کرد ماجرا را برای جیمز تعریف کند آهی کشید:
- اگه بخوایم به صورت مرگخوارا به اونجا بریم، نمی تونیم با اتوبوس بریم. چون تا اونجایی که من می دونم تام سعی می کنه دراکثر مواقع از جادو استفاده کنه.

- یعنی چی؟

- یعنی این که باید آپارات کنیم. درضمن نیم ساعت بیشتر وقت نداریم. مالی به بخش معجون های مرکب برو و معجون مربوط به مرگخوارایی که گفتمو بیار. وقت زیادی نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1388 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه شماره دوازده گریموالد


اشعه ی خورشید به داخل خانه تاریک و دوازده گریموالد تابیده بود. اما پرده ها کشیده شده بودند و نور اندکی به داخل خانه نفوذ می کردند و این پرتوهای رشید در راه حمله، در مقابل پرده ها شهید می شدند. محفلی ها بیهوش روی میز غذاخوری آشپزخانه افتاده بودند. آلبوس دامبلدور کبیر مشغول بسته بندی و کادو کردن محفلی ها بود. شیشه های عینک هلالی شکلش ترک خورده بود، چشمشانش فاقد مردمک بودند و خون گلاسه در دیدگانش جاری بود.

بعد از بسته بندی کردن مالی با دستمال توالت صورتی و بستن پاپیون قرمز به دور وی، به سمت یخچال آشپزخانه گام برداشت. لگدی نثار پیکر یخچال کرد. درب یخچال باز شد. بعد از دقایقی جستجو، آلبوس در حالی از یخچال بیرون می آمد که با لبخندی موذیانه سس عروسکی گوجه فرنگی مهرام را در دست داشت. قطرات خون( قطرات سس) روی ریش های سپیدش خودنمایی می کرد. با خنده ای موذیانه به سمت دیوار آشپزخانه حرکت کرد تا کمی نقاشی کند.


درون اتاق خواب جیمز


صدای خر و پف و صحبت های میان خر و پف جیمز درون اتاق وی طنین می انداخت...

- خـــــــام....پیـــــش... خـــــام...یویو....پـــــــیش صورتی ! ععــــــــــــع ! [جیــــــــــغ !]

جیمز با صدای جیغ خود از خواب پرید.چشمانش به شدت خواب آلود نشان میداد. با دستپاچگی پتوی وصله دار روی خودش را کنار زد و آنرا گلوله کرد و درون کشوی کنار تختش جا سازی کرد.به زیر تخت پرید و قایم شد و مشغول تعویض لباس خواب شد. سپس از زیر تخت بیرون پرید و به سمت کمدش دوید و آنرا باز کرد. در مقابل دیدگان خواب آلویش هزاران یویوی صورتی درون قاب و شیشه نمایان شد. نفس و جیغ آرام و کوتاهی از روی شادی کشید و یویوی مورد علاقه اش به تناسب روز بیرون کشید و از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد.


درون آشپزخانه


جیمز وارد آشپزخانه شد. با تعجب به بسته های مختلف و رنگارنگ روی میز آشپزخانه که محفلیان بودند، نگاه کرد، سپس با صدایی بلند دامبل را متوجه خود ساخت که با قامتش کل دیوار رو پوشونده بود و آبرنگ کار می کرد:

- عمووووو ! اینا چی اند روی میز؟ واسه من کادو خریدی ؟!

دامبلدور با لبخند موذیانه اش از مقابل دیوار کنار رفت. نقاشی ای قرمز و خون آلود( سس آلود) از کله ی هوکی روی دیوار آشپزخانه نمایان بود و از آن خون( سس) می چکید. چشمان جیمز ابتدا به قیافه ی دامبل و ریش قرمزش، سپس به طراحی روی دیوار افتاد. یویوی صورتی درون دستان جیمز منفجر شد.

جیمز:

جیمز سرفه ی کوتاهی کرد و سپس مشغول خیس کردن و نم دادن لب خشکش به وسیله آب پرتقال شد. سپس انگشتانش را درون گوش های خویش فرو برد و مشغول شد:

- ععــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع !

گچ های دیوار روی موهای جیمز می ریخت. آثار ترک روی در و دیوار نمایان می شد. لوستر آشپزخانه از جا کنده شده و روی محفلی های بسته بندی شده روی میز افتاد. شیشه های خانه یکی پس از دیگری خرد می شدند.


دقایقی بعد...


درب های یخچال ساید بای ساید سامسونگ آرام باز شد. دامبلدور در حالیکه ابروانش را بالا انداخته بود، سرش را آرام از یخچال بیرون آورد. ریش خون آلودش(سس آلودش) قندیل سرخ بسته بود. لبخندی موذیانه روی لبش شکل گرفت و پرسید:

- تموم شد مراسم جیغ کشان ؟

به سمت جیمز دوید و دست جیمز را کشید و با صدایی بلند و بی روح گفت:

- با کی هستی عمویی ؟! اگه با بقیه هستی، تو رو هم بسته بندی می کنم، اگر با منی، میریم سراغ هوکی !

سپس به سایر محفلی ها بسته بندی شده روی میز آشپزخانه اشاره کرد که کم کم به هوش می آمدند و وول می خوردند. جیمز نگاهی به بسته بندی ها کرد. در دلش به سلیقه انتخاب کاغذ کادوی دامبل آفرین می گفت. دستش را دراز کرد و به دامبل دست داد. و به افتخار همکاری شان جیغ کوتاهی کشید. دامبلدور در حالیکه جلیقه ضد افسونش را بر تن می کرد به جیمز گفت:

- عمویی برو زنگ بزن آژانس ! اتوبوس دیر میرسه !

جیمز در حالیکه به سمت تلفن حرکت میکرد، آرام زیر لب زمزمه کرد: یه همکاری ای نشونت بدم عمووو ! با نخ یویو دارت میزنم !. . سریعا به سمت دامبل برگشت و گفت: عمووو ! پول تلفن رو ندادیم، یک طرفه شده. جغد بفرستم؟!

دامبل در حالیکه صورت را به شکل خانمی مسن آرایش میکرد و ریشش را درون یقه اش جاسازی میکرد، چادر عرب به سر کردو تنها چشمان و ابروانش از کل پیکرش نمایان بودند. و رو به جیمز گفت:

- از بس که این بابا عله ات کانکت میشه ! بفرست جغد رو ! که باید زودتر جنه رو ترور کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/10 12:35:32
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
از میان تاریکی بیرون جهید و با حالت اسلمشن به وزیر حمله کرد، دکمه ی E را فشار داد که مث بازی Prince Of Persia 3 حالت قتل سریع و پنهانی فعال شود، خنجر آبی رنگش را لحظه ای بر گلوی جن خانگی فشرد و دقایقی بعد خون سیاه رنگ هوکی در فضا پخش شد و سرش به زیر پای مهاجم غلتید.

- ععععععععع!

با فریاد شتابزده ی هوکی که از خواب پریده بود دوربین به سرعت زوم اوت کرد و چهره ی پریشان جن را از بالای اتاق نمایش داد، هوکی هنوز جیغ میکشید. دوربین زوم اوت تر! کرد و وزارت را نشان داد، بعد کل لندن را نمایش داد، صدای فریاد جن هنوز شنیده می شد.

سپس دوربین کل انگلستان را نشان داد و با زوم اوت بعدی کره ی زمین را که در میان فضای تاریک و بی انتها معلق بود و صدای فریاد هوکی همچنان شنیده میشد.

تق! ( افکت درآمدن در اتاق وزیر از لولا و یکی شدنش با دیوار روبرو )

هزاران بادیگارد با عینک های دودی و کت و شلوار های مشکی و چوبدستی های آماده به داخل اتاق خواب ریختند. جلوتر از همه ی آن ها بلیز زابینی با چهره ای آشفته و لباس خواب سیاه بر تن به طرف هوکی دوید :

- جناب وزیر!؟ کابوس دیدین!؟

هوکی بی آنکه چیزی بگوید، به بلیز زابینی خیره شد و با وحشت سرش را به علامت تایید تکان داد.
بعد از چند ثانیه در برابر نگاه پرسشگر بلیز به حرف آمد : اون...اون میخواد سر به تنم نباشه بلیز...میدونستم...

رنگ از رخسار زابینی پرید اما قبل از آنکه حرفی بزند، آرم طلایی وزارت سحر و جادو در سمت راست-پایین کادر تصویر نمایش داده شد و توجه او و هوکی را جلب کرد.

لحظاتی بعد:
دی دی دی دین! پیام های بازرگانی!

عله : هر کاربری که بیاید و در تکمیل فرهنگنامه به ما کمک رسانی نماید؛ ما به ایشون کیک و نوشابه با دو تا نی اظافه! میدهیم!

کویی: وا؟ عله این چه لهجه ایه؟ بی کلاس اصلا جذبه ی مدیریتی نداری، واسه اینکه نشون بدی مدیری و کارهات مهمه و واسه رسیدن بهشون کلی عجله داری و اینا حتی باید آخر جمله هات نقطه نذاری، من همه چیزو رعایت میکنم اما تو با این لهجه ی ابتدایی خرابشون میکنی، ایش!

استرجس: کویی! وسط پیام بازرگانی این حرفا چیه!؟ از عله حمایت کن! بله، بله بیاین عضو فرهنگنامه شین!

آنتونین : بله بفرمایین، بفرمایین، هر طور که صلاح هست!!!


رنگ از رخسار زابینی پرید:

- تو مطمئنی از اون خواب های صادقه بود!؟
- مطمئنم بلیز، بادیگارد ها رو دو برابر کن، اون به زودی میاد! میدونم که میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1387 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- باید فکر کنم کله کی قشنگ تره؟ یه دکوراسیونی بسازم هر کی میاد سر خودشو بذاره ر ودیوار...

آلبوس چند روز ی از هفته رو همین طوری توی خونه گریمالد قدم میزد و فکر میکرد و فکر میکرد تا و ملت محفلی رو به حالت در آورده بود:
- عمو آلبوس چقدر رژه میری؟ بسه دیگه...بیا میخوام یه ذره یویو بکوبم به سرت...

- برو بچه! برو پیش مامانت ببینم..بدو...

- عرررررر عرررررررررررر مامان عمو آلبوس نمیاد باهام بازی کنه.

و روز ها پشت روز ها به همین منوال میگذشت تا بالاخره هوش سرشار و عقل خردمندانه ی آلبوس پس از ده روز به کار افتاد و او کسی رو به یاد آورد:
- فهمیدم...باید سر هوکی رو بذارم، آره...دمم گرم عجب فکری کردم...

آلبوس اون قسمت بولد شده رو با فریاد رو به جیغی بنفش گفت و همه رو متوجه خودش کرد:
- آلبوس؟ سر هوکی؟ خوبی تو؟

- خوبم...خیلی خوب

اون روز شبش یعنیشب اون روز ظهر و ظهری که شبش است ( )


صدای قاشق و چنگال فضای اتاق رو خالی کرده بود ( ) چون هنوز کسی قاشق چنگال روی میزا نذاشته بود و لیلی لونا داشت سعی میکرد تعداد محفلی ها رو بشماره:
- دو سه چهار هفت...نه اشتباه شد، دو چار شیش هش دوازه...نچ نشد،نمی دونم چرا یکی کم میاد.

تدی: لیلی خودت رو میشماری دیگه نه؟

- نه

در همین لحظات بود که آلبوس دامبلدور به همراه دوستشون جیمز کوشولو به آشپزخونه وارد شدن و همه بلند شدن:
مالی: خسته نباشی آلبوس بیا بشین...جیمز تو همه ی ظرفا رو تنها میشوری که دیگه از زیر کارا در نری..فهمیدی؟(و گوش جیمز رو بشدت تاباند)

- جیـــــــــــــــــغ، نمی خوام...عرررررررررررررر

بالاخره پس از کسری از ساعت که محفلیا موفق شدن بشینن سر جاشون و میز رو بچینن شام شروع به خوردن شد:
- بفرمایید...آلبوس چی میخوری؟

- اول تو بکش، تدی...ریموس زودتر...

در همین لحظات جیمز یهو پرسید:
- عمووووو...عمووووو، سر هوکی ر ومیخوای چی کار؟

آلبوس که در حال خوردن غذا بود و بی اراده شروع به جواب دادن کرد گفت:
- میخوام بژنم به دیوال خونه...(افکت پر بودن دهان)

محفلیون:

...

9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 12:36:56
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1387 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

نگاه متفکرش در و دیوار ا از نظر میگذراند:

یه چیزی کمه...یه چیزی کمه...


آلبوس دامبلدور، در تاریکی نیم نگاهی به ساعت درخشان و پر سیاره اش کرد، ساعت عجیبی بود که تنها خودش از کارکرد آن سردرمی آورد، به هر حال سه ساعت از نیمه شب میگذشت و بزرگترین جادوگر عصر، نگاه خسته اش را متوجه ی تاپیک های قدیمی و قفل کرده ، کرده بود تا شاید راهی برای استفاده از آنان به ذهنش برسد که ناگهان...

خش خش خششش...

- کی اونجاست!؟

دامبلدور هراسان برگشت و با دیدن کلمه ی "کاربر مهمان" کنار نامش، لبخندی زد.

- اوه ترسم بیخود بود، اون فقط یه کاربر مهمانه...بیا اینجا کوچولو...ناازی......چی!؟ کاربر مهمان!؟ این وقت شب توی ایفای نقش و توی یه تاپیک قفلیده!؟ سیاهی کیستی!؟
- هااااا من وجدانت بیدم!
-

شب ها میگذشت و دامبلدور کبیر، همچنان برای پر کردن جای خالی چیزی (!؟)، بی خوابی را به جان میخرید و نیمه های شب در خانه ی گریمالد قدم میزد و اتاق ها را بررسی میکرد.

بلاخره شبی از شب ها، وقتی دامبلدور از فرط خستگی تلوتلو خوران پاگرد را می پیمود، چشمان آبی و درخشانش بر چشمان بی فروغ و ریزی خیره ماند. سر آخرین جن خانگی گریمولد یعنی کریچر، بدون هیچ حالتی به او چشم دوخته بود.

اما چیزی که دامبلدور را کنجکاو کرد آن سر بریده ی قدیمی نبود بلکه جایگاه خالی بعد از کریچر، منظره ی جالبی را به وجود نمی آورد...
آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور(!) دوباره به فکر فرو رفت:

یه سر دیگه برای تکمیل کلکسیون احتیاج داریم...اوه کریچر؟ نه باب کریچر که سرشو قبلا کندیم...تازه دیگه لاگین نمیکنه! به یه جن خونگی دیگه نیاز دارم...جنی که خونگی باشه، فعال باشه و هر روز هم لاگین کنه.... باید به محفلیا بگم...دکوراسیون خونه باید شیک و کامل باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-استیوپیفای!
-آوداکداورا!
_رداکتو!
-پتریفکوس توتالوس!
-اینپدیمنتا!

از هر سو طلسم هایی به سمت هوکی ویارانش می آمد.هوکی با کمک یک یارش غیب شد.بقیه ی مرگ خوار ها و وزارتی ها ماندند تا با دامبلدور بجنگند.لرد نعره زد:
-حمله.زنده نگذاریدشون!
مرگخوار ها حمله کردند.محفلی ها بدون تر و واهمه ای با سر رفتند جلو تا مبارزه کنند.( )دامبلدور گفت:
-برید یاران من.برید بجنگید.آخ...
طلسمی به ریش دامبلدور خورد و زره ای از ریش او را سوزاند.دامبلدور برگشت تا فرد طلسم کننده را ببیند و دید اوری فریاد زد:
-آوداکداو...
-اکسپلیارموس!
چوبدستی اوری از دستش افتاد و دیدالوس آن را گرفت.دیدالوس نعره زد:
-اینکارسروس!
و طنابی سیاه رنگ به دور او پیچید.لرد فریاد زد:
-حمله!
ولی دیگر حمله جواب نمی داد.محفلی ها آنقدر پیشرفت کرده بودن که تمام مرگخوار ها را به عقب پرتاب کردند.بعد انواع طلسم ها را به سوی آنها فرستادند.دورکاس نعره زد:
-استیوپیفای!
و طلسمش به سینه ی روزیه خورد و او رابیهوش کرد.
لرد نعره زد:
-الفرار...!فرار کنید.جون خود را نجات دهید.
مرگخوار ها دونه دونه غیب شده وگروهی که بیهوش شده بودند به لطف مرگخوار ها غیب شدند.
دامبلدور گفت:
-ما پیروز شدیم! همه ی محفلی ها خوشحال شده و به درون خانه رفتند تا شامی که خانم ویزلی آماده کرده است را بخورند...

______________________________________________

با اجازه ی همه ی محفلی ها:
پایان سوژه!

خدا خیرت بده برادر!


5 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/12 18:59:19
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:51:35


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با حرکتی آکروباتیک جا خالی داد و در حال چرخیدن در هوا زبانی برای آن ها دراز کرد .


حرس همه ی مرگ خوار ها در آمده بود و می خواستند از دامبلدور حالی بگیرند . به حالتی 8 ضلعی در آمدند و دوباره به سمت دامبلدور طلسم های خود را شلیک کردند . این دفعه دامبلدور چوب دستی خود را به سمت آسمان گرفت و با وردی زیر لفظی جادویی ساخت که کسی تا به حال ندیده بود .


خوکی بزرگ از چو ب دستی خارج شد و او را احاطه کرد . تمام طلسم ها به خوک عظیم الجسه برخورد کرد و به سمت مرگ خواران بازگشت . چند تا از آنان توانستند خود را از کمند طلسم ها رها کنند اما 4 نفر از آن ها بیهوش روی زمین افتادند .


آلبوس رو به هوکی کرد و با پوز خندی به او گفت : تو خیلی ابلهی که فکر می کنی من نمی تونم با چند تا جوجه مرگحوار بجنگم .


هوکی که پشت چند تا از یارانش قایم شده بود با صدایی بلند گفت : اگه یه روزم به عمرم مونده باشه من تورو شکست می دم . خواهی دید .

- زکی ، برو بابا جوجه . به ما نمی خوری . بخوری هم گیم اور می شی .
در همین حین بود که باقیمانده ی مرگخواران دوباره شروع به مبارزه کردند . این دفعه آلبوس تنها نبود بلکه تمام محفلی ها هم حاضر بودند . از دور ساحره ای بلند قد به چشم می خورد . دورکاس میدوز به جمع آنها اضافه شده بود .


همه ی محفلی ها دست به تشویق او زدند و پس از اتمام همه پشت هم رو به ارتش ترکیده ی هوکی کردند و اینگونه گفتند : ( تا خون در رگ ماست آلبوس رهبر ماست ) ...


8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:46:57
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت