جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه سرش را به علامت موافقت پایین آورد و لبخند شومی بر لبان دو مرگخوار و اربابشان نقش بست.


لحظاتی بعد - جلسه مرگخواران


همه مرگخواران( به جز بارتی و دراکو که در دو اتاق آنطرف تر در خواب ناز به سر برده و خواب های خوش میدیدن) به مورگانا که مشغول صحبت بود گوش میدادن

- خب همونطور که گفتم، قضیه از این قراره و نقشه ما هم اینه. اما اگه بخوایم نقشه مون رو عملی کنیم باید یه عملیات خاص تشکیل بدیم. یه عملیات ضربتی!

ایگور: Wow! چقدر هیجان انگیز!

-این عملیات باید دو گروه داشته باشه. یک گروه مسئول دزدیدن هری پاتره و گروه دیگه مسئول راضی کردن بارتی و دراکو هست. من بصورت شانسی اسامی زیر رو انتخاب کردم که به تأیید مای لرد هم رسیده. پاتر دزدان عبارتند از آنتونین دالاهوف،مونتگومری،بلاتریکس لسترنج، ایگور کارکاروف و پرسی ویزلی! راضی کننده ها هم عبارتند از بقیه مرگخواران.

- مورگانا این که نمیشه. ما کلا 3 نفریم. اون 2 نفر دیگه که زندانین!

- کروشیو آنتونین، چطور جرئت میکنی رو حرف من حرف بزنی؟

در این حین لرد از پشت سر مورگانا با صدای فس فس مانندی گفت: مورگانا

مورگانا که تازه یاد لرد افتاده بود با صدایی لرزان گفت : بله مای لرد؟

- فکر کنم بهتر باشه تو هم با گروه اول باشی. نظرت چیه؟

- ارباب فکر کنم بیشتر توی گروه ...

-

-داشتم میگفتم بنظرم بیشتر توی گروه اول بدرد بخورم. معلومه که جای من اونجا بهتره.

- موافقم مورگانا. خب حالا بهتر همه برن سرکاراشون.... اممم نه مورگانا شما بمون.

مورگانا:

- Wow! چه هیجان انگیز

- مورگانا من حس میکنم، یه زمانی من لرد بودم. درسته؟

- بله مای لرد.

- پس چرا کسی نباید رو حرف تو حرف بزنه مورگانا؟... حس میکنم یکم به توجیه نیاز داری اینطور نیست؟

مورگانا: نه ارباب همین الان توجیه شدم.

- ولی من نیاز دارم توجیهت کنم . پس ... کروشیو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه به چشمان آنتونین خیره شد و با صدایی که از شدت خشم می لرزید گفت:
- دالاهوف! همه چیز زیر سر توئه. اگه بلا و مونتی رو نمی ذاشتی و تنها نمی اومدی این اتفاق نمی افتاد.

آنتونین با ترس و لرز گفت:
- اما ارباب، شما که گفتین براتون فرقی نمی کنه که اونا باشن یا نه. مگه شما نگفتین که همین که ولدمورت نجینی مونتگمری رو آوردم خیلی کار بزرگی کردم و قراره بهم پاداش بدید. پس چی شد که...

لرد سیاه ردایش را صاف کرد. چوب دستی اش را بیرون کشید و بعد در حالی که سعی می کرد آرام باشد، لبخند سردی زد.
- خوب گوش کن دالاهوف! ریش دراز بلا و مونتی رو گروگان گرفته و گفته تا وقتی که نوه هامو بهش تحویل ندیم اون دوتا رو برنمی گردونه! برای من اُفت داره که مرگخوارام اسیر اون ریش دراز باشن. یا همین الان یه فکری می کنی یا تا چند دقیقه دیگه به فالوده ی تسترال تبدیل میشی. انتخاب کن.

- ولی ارباب این کارا مخصوص خانوماست. می دونین من هیچ وقت بی ادبی نمی کنم و خودمو قاطی وظایف خانم ها نمی کنم. بلا که اینجا نیست، در نتیجه بهتره که از این موضوع بگذرید. بلا و مونتی خودشون خودشون رو آزاد می کنند و بعد دوباره همه به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنیم.

لرد سیاه با عصبانیت به آنتونین خیره شد. سپس با صدای سردی زمزمه کرد:
- آنتونین، یادمه یه زمانی مورگانا و نارسیسا هم ساحره بودن. نظرت چیه؟ به نظرت هنوز هم ساحره هستند؟

آنتونین سعی کرد که لبخندی بزند.
- ارباب، نارسیسا که اگه متوجه دزدیده شدن بلا و مونتی بشه مطمئنا" غش می کنه. مورگانا هم که..اممم..ارباب میشه یه نگاه به ساعتتون بکنین؟ غروبه..امم..نه این که بترسما..اما خب می دونید...

لرد سیاه با عصبانیت کروشیویی را به طرف آنتونین فرستاد و آنتونین با عجله از اتاق بیرون رفت.


نیم ساعت بعد- همان جا:

در اتاق به آرامی باز شد. مورگانا وارد اتاق شد و آنتونین که جای دو دندان روی گردنش دیده می شد پشت سر مورگانا داخل شد و در را بست. لرد سیاه به مورگانا که چشمانش سرخ شده بود نگاهی کرد و سپس به جای دو دندان خیره شد.
- خب مورگانا! فکر می کنم که تازه یه چیزایی خوردی و مغزت خوب کار می کنه. انگار انتونین همه چیزو واست تعریف کرده. راه حلی به نظرت نمی رسه؟

مورگانا به فکر فرو رفت. آنتونین در حالی که با دستانش جای زخم را مالش می داد، آهی کشید.
- مورگانا، چرا وقتی خون آشام میشی اربابو گاز نمیگیری؟ خب آخه هر روز هرچی خون تو تن من بدبخته می خوری بعد الان ارباب جلوت واستاده هیچ عکس العملی...

کروشیویی به آنتونین اصابت کرد و اورا ساکت نمود. مورگانا همانطور که در فکر بود سرش را تکان داد.
- خوردن خون ارباب؟ نه! من هرگز این جسارتو نمی کنم.

لرد سیاه با چشم غره ای به مورگانا فهماند که بهتر است هرچه زودتر فکرش را به زبان بیاورد. مورگانا که متوجه منظور لرد شده بود، لبخندی زد.
- دامبلدور اون قدر دل رحمه که فکر نمی کنم بلایی سر نوه هاتون بیاره. احتمالا" می خواد اونا رو به قیمت خیلی بالایی بفروشه. خب ما هم که مطمئنا" اون سه تا بچه ی نازنین رو به اونا نمی دیم. در نتیجه بهتره که از بدلشون استفاده کنیم.

مورگانا ساکت شد اما با دیدن چهره ی بهت زده ی لرد تصمیم گرفت که بیشتر توضیح دهد.
- منظورم اینه که باید سه تا بچه ی انسان که بلد باشن به زبون مار ها صحبت کنن جای نوه های شما جا بزنیم.

مورگانا حرفش را قطع کرد و نفسی کشید. سپس به لرد سیاه که شدیدا" در فکر بود نگاه کرد و لبخندی زد.
- یکی از اون بچه ها مطمئا" پسر برگزیدست! ما هری رو از خونش بیرون می کشیم و با یک سری تغییرات در ظاهرش و یک دستکاری کوچیک در حافظش اونو به جای نجینی مونتگمری می فرستیم! به جای مونتگمری نجینی و ولدمورت نجینی مونتگمری هم دو تا بچه رو با نقشه به اونجا می فرستیم تا هم گولشون زده باشیم و هم اون دو تا بچه برامون جاسوسی کنند!

آنتونین پرسید:
- بلا ما از کجا باید این دوتا بچه ای رو که میگی پیدا کنیم؟

مورگانا لبخندی زد:
- اون دوتا بچه فقط دوتا اتاق با ما فاصله دارند. دراکو و بارتی!

لرد سیاه سرش را به علامت موافقت پایین آورد و لبخند شومی بر لبان دو مرگخوار و اربابشان نقش بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/4/7 0:43:44
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین در حالی که سعی در آروم کردن بچه داشت جغجغه ی بچه رو پرت کرد و شروع به دویدن کرد .

- مونتی ... مونتی .. بیا این بچه تو بگیر .

مونتی با عجله به طرف آنتونین رفت و بچه و آنتونین رو بغل کرد .

مرسی . تو دوباره جیگر طلای منو بهم برگردوندی ... الهی من فداشت شم عروسکم . بهت سخت نگذشت که ؟

بچه کوچولو لپاشو روی گونه ی مونتی کشید و صدای عجیب غریبی در آورد .

- مونتی بدو الاناس که بهمون برسن . این ادا و اصول رو بذار برای بعد .

- باشه . من بلاتریکس رو گم کردم .

- خاک بر سرت ! مگه لرد بدون بلا می ذاره پامونو بذاریم تو ؟ بچه رو میگیره و ما رو تو گور زنده می خوبونه ...

از اون طرف محفلیا جوگول فریاد می کشیدن ...

- بایستید وگرنه چشاتونو در میارم ...

- خفه شین ... مونتی بدو و از خانه ی محفل خارج شدن و وارد خیابون اصلی شدن !

- اوه ... مردم بس که دویدم . بلا کوشش ؟

- یعنی داخل مونده ؟ نگران اون نباش بر می گرده . بهتره بریم و این جیگرو تحویل لرد بدیم .

- نه این طور نمیشه . من بچه رو می برمش مونتی ، تو برو دنبال بلا .

- میشه من نی نی رو ببرمش ؟

- با من بحث نکن . برو دنبال بلا .

آنتونین با بچه به سمت لرد حرکت کرد و مونتی دنبال بلا رفتش . در همین حیل عده ای محفلی نقاب پوش وارد شدن و مونتی رو گرفتن .

دامبلدور با خوشحالی خندید و مونتی و بلا رو به هم دیگه گره زد و گفت : خب اینا همون برگ های برنده ی ما هستن . جیمز یک برگه بیار و به لرد بنویس که در صورتی اینا دو تا میگیرن که دو تا از بچه ها تحویل بدن !

جیمز : نوشتم . خب ببرمش ؟

- نه جغد می بره .

لرد ولردمورت خشمگین شد و نامه رو پاره کرد و فریاد زد .

- آنتونین بیا اینجا !!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/4/7 17:45:05
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونين با اضطراب به دامبل و اطرافيانش را نگريست و با صدايی كه به زور از حنجره اش بيرون می آمد گفت :
-دامبل جون ، خواهشا منو ببخش . بذار برم .

دامبل با حالتی تهديد آميز چوبدستيش را حركت داد و سرش را كه گويی نشانه علامتی بود برای جيمز تكان داد . جيمز يويوش را پيچ و تابی داد و با سردرگمی پرسيد :
- ببخش منو عمو دامبل ، اين حركتی كه كردی يعنی چی ؟

دامبل دوباره همان حركت را تكرار كرد و با عصبانيت به جيمز زل زد . جيمز نگاه مبهمش را به دامبل دوخت و پرسيد :
- من نميفهمم چی ميگی عمو دامبل ؟

- بچه ابله ! اونهمه با هم تمرين كرديم اين علامتا رو ! اونوقت تو منو جلو ملت زايه ميكنی ؟ خجالت نميكشی ؟

- خوب حالا يعنی چی ؟

- يعنی ببندش !

جيمز نگاهش را از ملت محفلی به آنتونين ، از او به دامبل و از او به مونتوگومری نجينی ولدمورت انداخت و گفت :
- ببخش منو عمو دامبل ، الان من مدافع تيم كوئيديچ گريفيندورم .

- خوب ؟

- در نتيجه دلم می خواد ملت رو با ضربات چماق تنبيه كنم .

آنتونين كه مات و مبهوت به ملت محفلی چشم دوخته بود منوی مدريتش را درآورد و جلوی چشم همه ی محفليا گرفت و گفت ك
- نشانه مديرِ مخصوص ، ميتی كامان . نه ... چيز ، آنتونين دالاهوف !

جيمز با طمع به منو چشم دوخت و شروع به جيغ كشيدن كرد :
- عمو دامبل ، منم يكی از اينا می خوام ، عمو استرم از اينا داره .

آنتونين گوش مونتگومری نجينی ولدمورت كه داشت جغجغه اش را محكم به پایش می كوبيد كشيد و ادامه داد :
- يا می ذارين برم يا بلاكتون می كنم .

دامبل دوباره بر ريشش دستی كشيد و در حالر كه چشمهايش روی منوی مديريت ثابت مانده بود خطاب به محفليون گفت :
- بشتابيد برين اون منو رو از چنگالش در بيارين !

بعد زمزمه وار به خودش گفت :
- اگه مدير بشم چی ميشه !

بعد آنتونين رو به ملت محفلتی كه همه تريپ بروسلی رو گرفته بودن گفت :
- اون كلاغه رو نگاه كنين چه جوری قار قار ميكنه !

ملت همه برگشتن تا كلاغَرو ببينن آنتونين هم با هشياری بچه رو دنبال خودش كشيد و از اتاق بيرون رفت .

- عمو دامبل ، ما رو فرستاد پی نخود سياه !

دامبل با عصبنيت رو كرد به ملت و غرش كنان گفت :
- برين دنبالش احمقا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین ناشیانه وارد اتاق شد . ولدمورت نجینی مونتگومری توی اتاق در حال بازی با جغجغه اش بود .

- بچه ی پر درد سر ... بیا بغلم عمو جون که همه ما رو تو کاشتی ...

ولدمورت نجینی مونتگومری نگاهی به آنتونین انداخت و مشغول بازی با جغجغه اش شد ...

- ای خدا منو بکش ! عمو جون تا اون جغجغه اتو ندادم قورت بدی بیا بغلم و سعی در بغل کردن بچه داشت . ولدمورت نجینی مونتگومری بی نهایت قلقلکی بود و بلافاصله بعد از اینکه آنتونین بهش دست زد شروع کرد به خندیدن .

- ای خـــــــــــــــــــــــــــدا ! عمو جون دو مین خفه شو من بغلت کنم . همون لرد ولدمورتی که اسمش روته اگه بدون تو بر گردیم همه مون رو به دیار باقی می فرسته ... میفهمی چی می گم ؟

بچه کوچولو با بهت به آنتونین نگاه کرد و روشو برگردوند و به خندیدن ادامه داد تا اینکه آنتونین اونو گذاشتش زمین .

- فکر کنم باید خوابت کنم که ببرمت ، چون در غیر این صورت اینقد می خندی که همگی خبردار میشن .

آنتونین شروع به قصه گفتن برای نینی شد و آنتونین خوابش گرفت و نینی خان جان خوابش نگرفت .

- زهر مار دیگه ! مردم تمام داستانهایی که بلد بودم رو برات تعریف کردم !

بچه با این فریاد آنتونین شروع به گریه کرد .

- من غلط کردم . عزیزم ... تو رو خدا جون ننه بابات گریه نکن و دستشو گذاشت جلوی دهن بچه . اما بازم صدای بچه شنیده میشد ...

دامبل وارد اتاق شد و همراهیان دامبل ، به سمت آنتونین حمله ور شدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان به منوی زیبای مدیریتش اشاره کرد.
-از کی تا حالا تو دستور میدی؟

آنتونین منوی خاک خورده اش را کنار منوی ایوان گرفت.
-از کی تا حالا تو این سوالو میکنی؟از راه نرسیده...

بلا با عصبانیت هر دو مدیر را ساکت کرد.
-الان وقت این حرفا نیست.باید بچه ها رو پیدا کنیم.بهتره پخش بشیم.کاملا ساکت باشین.
از آنجاییکه کسی جرات مخالفت با بلا را نداشت مرگخواران به آرامی از هم جدا شدند.مونتگومری بطرف اولین اتاق طبقه اول رفت و دستگیره در را گرفت و بطرف پایین کشید.

در با صدای ضعیفی باز شد.
با باز شدن در نور شدید و خیره کننده صورتی رنگی به چشم خورد.مونتگومری در حالیکه سعی میکرد از لابلای انگشتانش درون اتاق را ببیند وارد شد.
-کی اینجا زندگی میکنه؟چطوری با این نور خوابیده؟تازه این چراغ خوابشه.وای به حال روز!

چشمان مونتگومری کم کم به نور شدید عادت میکرد.چشمانش را باز کرد و تختخواب کوچکی را درگوشه اتاق دید.
-خودشه.حتما یکیشون اینجاست.

مونتی با خوشحالی بطرف تختخواب رفت.ولی با چهره معصوم کوچکترین محفلی مواجه شد.چشمان مونتگومری پر از اشک شد.
-جیمز؟برادر زاده عزیزم.خیلی وقت بود ندیده بودمش.چقدر بزرگ نشده!

در اتاق جیمز بجز سی و چهار یویوی صورتی و پوسترهای مختلف چند توله گرگینه و آکواریومی پر از بچه نهنگهای خشمگین چیزی وجود نداشت.
-بهتره برم.ممکنه بیدار بشه.

مونتگومری قصد خارج شدن از اتاق را داشت ولی به محض اینکه بطرف در اتاق برگشت احساس کرد چیزی ردایش را میکشد.
-تدی تویی؟ بازم کابوس دیدی؟باشه.امشبم میتونی اینجا بخوابی.

مونتگومری مات و مبهوت روی تخت جیمز دراز کشید.مطمئن بود جیمز به زودی خوابش خواهد برد.ولی مطمئن نبود که جیمز بعد از خوابیدن دستش را رها خواهد کرد یا نه!

درست در همین لحظه آنتونین در طبقه دوم سرگرم جستجو بود.
-فقط یه اتاق از این طبقه مونده.معلوم نیست بچه ها رو کجا گذاشتن.نجینی مونتگومری؟مونتگومری نجینی؟یا لرد ولدمورت کبیر.اسم قحطی بود؟

آنتونین بطرف آخرین اتاق طبقه دوم رفت و در را باز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
بعد از عروسی نجینی و مونتگومری، نجینی سه تا بچه انسان زاییده. بچه ها اسماشون نجینی مونتگومری ،مونتگومری نجینی و ولدمورت نجینی مونتگومری هست. لرد که از نوه دارد شدن خیلی خوشحال شده بود، تصمیم میگیره چندروزی رو در خونه مونتگومری سر کنه. در همان حال، دامبلدور و محفلیون از وقت سو استفاده میکنن و به بهانه تبریک، وارد خونه مونتگومری میشن. بعد از وارد شدن به خونه، دامبلدور و محفل سعی به دزدیدن بچه ها میکنن، اما از اونجایی که دوتا از بچه ها بیدار بودن، فقط یکی از بچه ها که خواب بود(ولدمورت نجینی مونتگومری )رو دزدیدن. لرد و مرگخواران بعد از فهمیدن این ،تصمیم میگیرن سه مرگخوار رو همراه با مونتگومری به محفل بفرستند تا بچه رو نجات بدن.

________________________________________

آنتونین،مونتی،ایوان و بلا مامور پس گرفتن بچه شدند.

چند ساعت بعد،خانه محفل
صدای باز شدن پنجره در زیرزمین تاریک خانه طنین انداخت.مونتگومری با زور کله خود را از لای پنجره کوچک زیرزمین رد کرد و داخل زیرزمین شد. بدنبال وی، سه مرگخوار دیگر نیز وارد زیر زمین تاریک محفل شدند. بوی خاک و نمگرفته گی تمامی زیرزمین را فرا گرفته بود. مونتگومری سرفه کوتاهی کرد و رو به ایوان گفت: شنل نامرئی کننده رو آوردی؟
ایوان سر خود را تکان داد و شنلی را از کیف خود بیرون کشید. مرگخواران همگی بزیر شنل رفتند. آنتونین با بیحوصلگی خطاب به مونتی گفت: بیل رو نمیتونی بیاری!جا نمیشیم.
مونتی آه جانسوزی کشید و بیل خود را به آرامی بر روی زمین گذاشت. سپس،بداخل شنل رفته و با دیگر مرگخواران بسوی طبقه اول حرکت کردند. صدای قیژ قیژ پلهای قدیمی در زیر پایشان شنیده میشد. مرگخواران، که حال به طبقه اول رسیده بودند در انباری را به آرامی باز کردند و وارد اتاق نشیمن محفلیون شدند. صدای تیک تیک ساعت در خانه شنیده میشد. تاریکی شب محفلیون را بخواب برده بود. مونتگومری به آرامی از زیر شنل بیرون آمد و رو به دیگران گفت: خب.خوابن.باید هرکدوممون یک اتاق رو بگرده. یعنی شنل بی شنل.ساکت کار میکنیم که کسی نفهمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/4/6 15:13:50
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/4/6 15:54:39
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 08:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با دیدن چهره ی عصبانی لرد سیاه بلافاصله پشیمان شد و به جیمز اشاره ای کرد. جیمز کمی عقب رفت و دامبلدور لبخندی زد.
- خب حمله که نه. می دونی تامی، ما می تونیم با مذاکره همه چی رو حل کنیم.

لرد چشم غره ای به دامبلدور رفت و روی صندلی اش نشست. نجینی مونتگمری، مونتگمری نجینی و ولدمورت نجینی مونتگمری اطراف نجینی می خزیدند و مونتی بیل به دست گوشه ی سالن ایستاده بود. دامبلدور نفسی کشید و لبخندی زد.
- تامی، تو خیلی برای این مرگخوارا زحمت میکشی. مطمئنم که الان خسته ای. برو کمی استراحت کن، به مرگخوارت هم بگو استراحت کنند. شاید ما خواستیم حمله کنیم. نیروشون باید زیاد باشه! منم از نوه های گلت نگه داری می کنم.

لرد سیاه مشکوکانه به دامبلدور نگاهی کرد.
- تو مطمئنی که می خوای این کارو بکنی دامبلدور؟

دامبل به مرگخواران که مشکوکانه به او خیره شده بودند نگاهی کرد و سپس با مهربانی لبخندی زد.
- اهوم. شک نکن تامی.

لرد سیاه که از حسن نیت دامبلدور مطمئن شده بود به مرگخواران اشاره ای کرد و به طرف اتاقش رفت. مرگخواران در یک ثانیه ناپدید شدند و مونتی و نجینی هم از این قائده مستثنی نبودند. چشمان دامبلدور برقی زد.
- خیلی خب تدی، تو دست و پاهای نجینی مونتگمری رو بگیر، جیمز هم مونتگمری نجینی رو میذاره تو کیسه. منم به حساب ولدمورت نجینی مونتگمری می رسم.

جیمز به سه بچه مار نگاهی کرد و جیغ کوتاهی کشید.
- یعنی چی؟ این نامردیه عمو دامبل! آخه این دوتا بیدارن ولی ولدمورت نجینی مونتگمری خوابه. کار آسونه رو خودت برداشتی؟

داملبدور بی توجه به جیمز به طرف ولدمورت نجینی مونتگمری رفت. جیمز با ناراحتی مونتگمری نجینی را بلند کرد که صدای فیش فیشی دامبلدور را متعجب ساخت.
- فشییییییییییسوس فوووووش عوا! عوا! فیش (هی. شما می خواین منو بدزدین؟ عههه عههه!)

همزمان با صدای مونتگمری نجینی، نجینی مونتگمری نیز صدای عجیبی از خود در اورد.
- فیش فیش؟ فشیوس فیش؟ فیش فوشی فش! ( بله بله؟ شما می خواین نوه های اربابو بدزدین؟ الان یه بلایی سرتون میارم که خودتون توش بمونین! )

تدی وحشت زده نجینی مونتگمری را روی زمین انداخت. دامبلدور که از صدای بلند بچه مار ها وحشت زده شده بود و می ترسید که صدا به اتاق لرد سیاه برسد و کسی متوجه نقشه شان شود به آرامی گفت:
- تدی و جیمز، اون دوتا رو بندازین زمین! همین ولدمورت نجینی مونتگمری رو می بریم! خوابه چیزی نمی فهمه! سریع آماده بشین. آپارات می کنیم!


یک ساعت بعد- سالن اصلی خانه ریدل:

لرد سیاه با عصبانیت به مونتگمری نگاهی کرد و فریاد بلندی کشید.
-تو خجالت نمی کشی؟ مثلا" اونا بچه هاتن! ولدمورت نجینی مونتگمری نوه ی محبوب ارباب بود! ببین اسمش هم شبیه اربابه. به جز اون مونتگمری که چسبیده به اسمش بقیه اجزای اسمش مورد علاقه ی ارباب بود. مونتی یا اون بچه رو برمیگردونی یا بلایی به سرت می ارم که تسترال های زیرزمینم به حالت گریه کنن.

مونتی آب دهانش را قورت داد و به نجینی که از حرص رویش را برگردانده بود نگاهی کرد. سپس زیر لب گفت:
- ارباب، میشه کسی رو با خودم ببرم؟ اخه من تنهایی چطوری برم تو ساختمون محفل؟

- خیلی خب، سه نفر داوطلب شن با مونتگمری برن.

لرد سیاه این را گفت و سپس رویش را برگرداند و به طرف اتاقش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا بچه ها را به لرد داد و گفت:
-بفرمایید، مای لرد. اینم نوه هاتون!
لرد نجینی مونتگمری را گرفت و به او گفت:
-فیـــــــــــش فیشســـــــــس! (سلام نوه ی خوشگلم!)
نجینی مونتگمری بعد از اندکی تامل گفت:
-فیشاس فووووش!(های، ددی بزرگ!)
لرد با خوشحالی نجینی مونتگمری را به بلا داد و ولدمورت نجینی مونتگمری را از او گرفت و گفت:
-فیـــوش فاوش فیش؟(باباتون که اذیتتون نمی کنه؟)
ولدمورت نجینی مونتگمری با سرعت پاسخ داد:
-فاش فشوس فیوش فووش!(نه، از ترس شما جرئت نمی کنه!)

لرد سیاه، ولدمورت نجینی مونتگمری را به بلا دادو همین که خواست مونتگمری نجینی را از او بگیرد زنگ در به صدا در آمد. لرد رویش را به مرگخواران برگرداند و کفت:
-هیچکدوم از شماها نمی دونه این مونتگمری کجاست؟
مورگانا گفت:
-مای لرد،من دیدم رفت تو حیاط. بیلشم دستش بود.
-اون که همیشه دستشه. برو صداش کن که درو باز کنه.
مورگانا فریاد زد:
-مونتـــــــــــی!
-خودم می تونستم داد بزنم.
-

مونتگمری با دستهای خاکی به سالن آمد و گفت:
-چی شده؟ بهمون حمله کردن؟
-نه صدات زدم درو باز کنی. آخه خودم خسته می شدم تا اونجا برم. راستی تو توی حیاط چیکار می کردی؟
مونتگمری همان طور که به سمت در می رفت، گفت:
-داشتم باغچه رو شخم می زدم.
سپس در را باز کرد و از تعجب در جای خود خشک شد.
-کیه مونتی؟
مونتگمری آرام گفت:
-دامبلدور.
-کی؟
-دامبل!

مرگخوار ها چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند و به سمت دامبلدور نشانه گرفتند. لرد هم از روی صندلی برخواست و به سمت در آمد.
-چرا اومدی اینجا؟ نکنه از جونت سیر شدی؟
-نه اومدم تولد نوه هاتو تبریک بگم.
-دامبل!
-ولدی!
مرگخواران:

دامبلدور وارد خانه شد و بچه ها را در آغوش گرفت. سپس به سمت لرد سیاه برگشت و گفت:
-برای یه کار دیگه هم اومدم.
سپس با صدای بلند فریاد زد:
-محفلی ها حمله کنید!

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1388 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه،اتاق نشیمن

لرد در حالی که انشگتشو گذاشته بود روی لب نجینی مونتگومری میگفت : بابولی بابا،ناز بشی تو
نجینی هم که به شدت از این ذوق بچه داری پدر داشت لذت میبرد گفت : فیــــــــــــش فااااش!(پدر جان،چرا یه آستینی واسه خودتون بالا نمیزنین؟)
لرد : نه دخترم،از ما دیگه گذشته،ببین الان من واقعا لذت میبرم شما هارو میبینم که انقدر صمیمی کنار هم زندگی میکنین،درسته این شوهر تو گورکنه،اما خوب به هر حال همین که مرد پاک و سر بزیریه خوبه!


در همین لحظه ییهو لرد یاد ون زخم میفته و میگه : هووووووووم،البته ممکنه سربزیر هم نباشه،این زخم بدجوری ذهنمو مشغول کرده.
ایوان : مای لرد،چیز مهمی نیست،مهم اینه که اینا الان بچه های نجینی خانوم!!!! هستن دیگه.
مورگانا که دوباره یاد ترس و وحشت آنروز افتاده بود گفت : تازشم مای لرد،میشه از یه راهی فهمید این بچه نجینیه یا اینکه
بلاتریکس با لحن قلدرمابانه ای گفت : مورگانا،تو خودت اینارو بدنیا اوردی!بازم شک داری!
مورگانا :


لرد دستی به سرش کشید و گفت : خوب دعوا نیاز نیست،مورگانا بگو ببینم چه راهی وجود داره؟
مورگانا با فیس و افده بسیار گوشه چشمی برای بلا نازک کرد و گفت : اگر اینا زبون مارها رو بلد باشن،بچه های نجینی خانوم!!!!هستن.چون مونتی که مارزبون نیست!
چشمان لرد برقی زد و گفت : هووووووم!خوبه خوبه،موافقم.بچه هارو بیارین.


در همون لحظه،انباری خانه مونتگومری

گورکن پیر کتابی در دست داشت با موضوع سقط جنین.
- اعههه،مونتی دیوانه،الان دیگه کار از جنین گذشته باب!باید یه فکر دیگه بکنی میفهمی؟میفهمی؟
نفس خبیث مونتی : آره میفهمم باب،داد نزن،بهتره که بری چالشون کنی:yask:
- عجـــــــــــــــــــــــــــب فکری کردی باب،ایول!


در همون لحظه،محفل ققنوس

- پروفسور خواهش میکنم،آخه این چه کاریه من نمیفهمم.
دامبلدور با کت و شلوار مشکی زیبایی در آستانه خروج از در بود و استرجس پادمور هم بزور داشت او را از رفتن باز میداشت.
- اسو باو ویلم کن!ما باید در پی صلح باشیم عزیز من،الان بهترین فرصته،سه تا نوه براش آورده دنجینی،حالشم خوبه!
سپس در حالی که دسته گل بزرگی از غیب ظاهر میکرد،از در خارج شد.




****************************************************
چون سوژه داشت تلف میشد،سه تا سوژه فرعی اضافه شد.
موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)