هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳
#92

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۷:۰۱
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1213
آفلاین
لینی در حالی که احساس میکرد معجون مرکبی که خورده داره تاثیرش رو از دست میده رو به دامبلدور کرد و با عجله گفت:
_آره...آره...میخریم...هرچی قیمتش باشه میخریم...فقط یکم عجله داریم...زود اون ققنوس رو بده بیاد!
_خب! قابل شما رو نداره البته...قیمتش فقط شونصد گالیون هست!

لودو که از شنیدن قیمت ققنوسچه دود از کله اش بلند شده بود گفت:
_چی؟!شونصد گالیون؟!مگه اینجا سر گردنه اس؟!چه جوری حساب کردی؟ کیلوی حساب کردی؟ متری حساب کردی؟ واسه چی شونصد گالیون آخه؟!
_من که گفتم قابل شما رو نداره...ولی خوب قیمتش همینه...کارکردش در حد صفره! بدون ضربه خوردگی و رنگ!مصرفش کمه! اصلا دوگانه سوزه!

در این لحظه لینی احساس کرد که داره به قیافه اصلیش بر میگرده ،یه چشم غره به لودو کرد و گفت:
_مشکلی نیست...اما میشه قبلش یه دور باهاش بزنیم؟!باور کن مشکلی پیش نمیاد...

دامبلدور از بالای عینک هلالی نگاهی به لینی کرد و بعد با خنده گفت:
_البته فرزندم!من به همه اعتماد دارم!به نظر من بهترین جادو عشقه که استف...
_بلاه بلاه بلاه...باشه حالا این ققنوس رو بده بعدا در مورد جادوی عشق صحبت میکنیم!

دامبلدور ققنوس رو به لینی،لودو و سوروس داد و اون سه نفر با سرعت از اونجا دور شدن...دامبلدور گفت:
_راستی؟!شما چه طوری اومدین تو خونه؟!
اما دیگه خیلی دیر شده بود...سوروس،لودو و لینی از اونجا رفته و در راه خانه ریدل ها بودن...




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۰:۰۱ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳
#91

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۷ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳
از زیر سایه لرد سیاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
لینی همانند دامبلدور، با صدای آهسته ای جواب داد:«شبا کار اداری داره؟خب مگه روزو ازش گرفتن؟»

لودو هم به سمت آن ها خم شد و با ولوم بسیار پایین تری گفت:«ولی من فکر می کنم که میستر منظور دیگه ای داشتن.»

اسنیپ دهانش را باز کرد تا مثل بقیه اظهار نظر کند ولی هیچ صدایی از دهانش خارج نشد.

دامبلدور اخمی کرد:«تو چرا ادا در میاری؟»

اسنیپ دوباره سعی کرد با لب خونی چیزی را به آن ها بفهماند، ولی که بود که متوجه شود؟!

لینی گوشش را جلوی دهان سیورس گرفت و گفت:«حالا یه بار دیگه بگو ببینیم چی میگی.»

اسنیپ با دستش لینی را به عقب هل داد و با بیخیالی گفت:«یک دفعه تحت تأثیر جو قرار گرفتم.»

دامبلدور قیچی اش را با تهدید به سوی آن ها تکان داد و گفت:«شما ها منو به یاد موجوداتی به نام «مرگخوار» میندازید! بابا دارم بهتون میگم این شب ادراری داره! اداری چیه؟»

لودو ابرو هایش را با تعجب بالا انداخت:«اینی که میگی چی هست حالا؟»

دامبلدور یک دسته از ریش هایش را قیچی کرد و به حالت شلاق بر روی صورت لودو زد:«وقت منو تلف نکنید با این جفنگا!
من کار دارم! بچم رو گازه! اگه
ققنوسچه رو میخواین بگین براتون بپیچم!»




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۰:۴۳ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳
#90

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
لینی عین بز به لودو نگاه کرد و گفت: و؟
لودو عین بز به لینی نگاه کرد و گفت: و نداره! میخریمش. گرفتی چی شد؟

لینی دیگر مثل بز نگاه نکرد و آندو همراه سوروس راهی شدند. نمای دور دامبلدور چندان قشنگ ودلربا نبود؛ نمای نزدیکش همچنین. بویش را که نگو. زیر بغل هایش عرقی بود و شلوارکش پارچه ای. یک ربدوشامبر زنانه پوشید بود و ریشوانش را همچو گیسویی بلند به هوا بلند کرده بود. سوروس اما دهانش آب افتاد؛ دلش به تاب تاب افتاد و عاشقش شد.

لینی با تعجب از راوی پرسید: بعد از این همه مدت؟
راوی هم گفت: همیشه!

بعد همه حظار زدند زیر گریه و اوهو اوهو اوهو اوهو!
لودو ادای حظار را در آورد و بدون توجه به آنها رفت جلو و گفت: میستر دامبِلِدور! سام الیک!

دامبلدور که خیلی سخت مشغول هرس کردن بود؛ بدون سر بالا آوردن جواب سلام داد.
- میستر! اون ققنوس رو چقدر می فروشین؟

دامبلدور این بار با چشمان گرد شده رابطه چشمی با بگمن برقرار کرد و گفت: وات دِ ماگل؟ جدی جدی میخوای بخریش؟
- اوهوم!

دامبلدور به سه مرگخوار اشاره کرد که جمع شوند و بسیار یواش گفت: شب ادراری داره.


ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۱۸ ۰:۵۷:۵۹
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۱۸ ۰:۵۹:۱۸

تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۰:۰۷ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳
#89

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
چون ورد لوموس اصولا ایجاد صدا نمی کرد و فقط مرگخوارا کلی نورانی شده بودن!
مرگخوارای روشن،با ترس و لرز بر میگردن و پشت سرشونو نگاه میکنن. آرزو میکنن دافنه و گله شو اونجا ببینن یا هکتور و پاتیلشو و یا حتی نجینی رو! ولی تنها کسی که دلشون نمیخواد در اون لحظه ملاقات کنن پشت سرشون وایساده!

رودولف:ارباب شما خواب ندارین؟
کراب:خوراک هم ندارین احیانا؟
لودو:نیاز به مرلینگاه و از این حرفا هم که ندارین؟

لرد سیاه چوب دستیشو بلند میکنه. مرگخوارا مطمئنن که یه کروشیو تو راهه.ولی لرد پس گردنشو میخارونه و چوب دستیو میاره پایین. به محض اینکه مرگخوارا نفس راحتی میکشن صدای فریاد لرد شنیده میشه:

کروشیو!

مرگخوارا با سرو صدای زیاد روی زمین میفتن و شروع به پیچ و تاب خوردن و جیغ کشیدن میکنن.

لرد:دارین چیکار میکنین الان؟

مرگخوارا آروم از روی زمین بلند میشن.
رودولف:ارباب کروشیو زدین خب!
لرد:ما فقط فرمودیم کروشیو!اصلا چوب دستیمونو بلند کردیم که صحنه ی پوست اندازی نجینی رو برامون بازسازی کردین؟حالا یکیتون توضیح بده ببینیم برای چی بدون انجام ماموریت برگشتین؟!
لودو تعظیم بلندی میکنه:ارباب فراموش کرده بودیم با شما مرلین حافظی کنیم.مرلین حافظ شما باشد!
و هر سه مرگخوار به مقصد گریمولد آپارات میکنن.
دامبلدور سیبل رو روی شونه گذاشته و سرگرم هرس کردن باغچه ی خونه ی شماره سیزدهه.چون خونه ی شماره دوازده هویت خودش هم چندان مشخص نیست.چه برسه به باغچش!
لودوکلاه شنلش رو روی صورتش میکشه:باید یه کاری کنیم.به عنوان اولین اقدام میریم جلو و وانمود میکنیم به ققنوسش علاقمند شدیم و میخواییم بخریمش.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۳
#88

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۵ پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از م نپرس!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 125
آفلاین
مرگخوار ها پاورچین پاورچین به خانه 12 گریمولد رسیدند:

مرگخوار اول:میگما!

مرگخوار دوم:چی میگی؟

مرگخوار اول:دقیقا چرا تا اینجا پاورچین پاورچین اومدیم؟

مرگخوار سوم گفت:کار از محکم کاری که باز آید به کنعان غم مخور!همین بود دیگه،نه؟

در مدتی که مرگخوار ها درگیر نسخه اصلی ضرب المثل بودند،دامبلدور در حالی که ققنوسچه را بر دوش راست داشت،از خانه بیرون آمد.رنگ از روی هر سه پرید:

مرگخوار دوم:بدبخت شدیم!مارو دیده!

مرگخوار سوم:داره میاد" آوادکدورا" بزنه بهمون!

مرگخوار اول هنوز مشغول یافتن نسخه اصلی ضرب المثل بود!

دامبلدور همانطور که به آن ها نزدیک می شد زیر لب زمزمه میکرد:

-یه ققنوسچه دارم قشنگه

قشنگه چشم ملنگه

روح فداکار داره

علامت مرگخوار داره...

و به سرعت به سوی مرگخواران برگشت که با بهت به او نگاه می کردند.چوبدستی اش را بیرون کشید.مرگخوار دوم و سوم نیز چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند.آهنگ پس زمینه یک آهنگ حماسی بود که ناگهان مرگخوار اول با فرمت فریاد زد:

-یافتم!یافتم!

دامبلدور به آسمانها پرواز کرد و وقتی بازگشت،مرگخوار اول با ذوق فریاد زد:

-کار از محکم کاری عیب نمیکنه

در این فرصت مرگخوار ها دو پا داشتند،یه چند تا دیگه ظاهر کردند و الفرار!!!

***خانه ریدل ها***

سه مرگخوار که به آرامی از پله ها بالا می رفتند،در میان پله ها با صدای لرد متوقف شدند:

-لوموس!

صدای از هیچکدام در نمی آمد...


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۳
#87

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
خلاصه:
جانورنمای جدید سبیل تریلانی یک ققنوس است. لرد ولدمورت که متوجه این قضیه میشود از او میخواهد که به محفل برود و برای او جاسوسی کند. سیبل به محفل میرود ولی در آنجا متوجه میشود شکل جانور نمای دامبلدور هم ققنوس است و آن هم یک ققنوس نر. دامبلدور با این خیال که سیبل یک ققنوس ماده است سعی میکند با او ارتباط نزدیکی برقرار کند که ناگهان مرگخواران به محفل حمله میکنند و در وسط مبارزه یک طلسم به سمت دامبلدور شلیک میکنند که در کمال تعجب همه سیبل آن طلسم را میبلعد و تبدیل به "ققنوسچه" میشود. مرگخواران که فرمان داشتند به سیبل آسیبی نرسانند میگرخند و از صحنه میگریزند و دامبلدور میماند و "ققنوسچه" اش!



خانه ریدل-مقر مرگخواران-ساعت: شش و شش دقیقه و شش ثانیه

لرد ولدمورت روبروی شومینه نشسته بود و در حال تمرین خنده شیطانی بود!
نجینی نیز دور و بر لرد ولدمورت میچرخید و در حال تمرین فیش فیش شیطانی بود.

در همین حین و در تاریکی سالن اصلی خانه ریدل، مرگخواران تازه از ماموریت برگشته پاورچین پاورچین در حال حرکت به سمت اتاق خواب هایشان بودند که ناگهان...

_ لوموس!

لرد ولدمورت چوبدستیش را بالا گرفته بود و با نور آن کل سالن را روشن کرده بود و به سمت سه عدد مرگخوار می آمد. مرگخواران تا لرد ولدمورت را دیدند بسیار گرخیدند و پیشانی بر زمین ساییدند:
_ارباب غلط کردیم! ارباب عفو کنید!
_ ایندفعه رو میبخشاییمتان ولی دفعه بعد بدون مسواک زدن برید بخوابید سر و کارتون با شکل جانورنمای منه! خودتون که اون روی منو دیدید!
_ چشم چشم ارباب! ما رفتیم!

مرگخواران در حال بالا رفتن از پله های اصلی بودند که...
لرد ولدمورت: وایسید ببینم!

مرگخواران: یا ابوالهول!

لرد ولدمورت: شما خیلی مشکوک میزنید!
مرگخوار اول: ارباب به جدتون قسم هیچ چیز مشکوکی نداریم!
مرگخوار دوم: راست میگه ارباب! چه چیز مشکوکی آخه؟
مرگخوار سوم: مشکوک؟ دشواری؟! هیچ دشواری نداریم!

لرد ولدمورت: چرا پس اولش اونقدر ترسیده بودید و التماس میکردید و آخرش هم اونقدر خوشحال شدید؟... اووووه مای... راستی شماها یه ماموریت داشتید! اینقدر درگیر خنده شیطانی و وجاهت و وقار برگرفته از پدرمان شده بودیم که کلا یادمان رفته بود! زود تند سریع گزارش ماموریت!

مرگخوار اول: ارباب سیبل را نجات دادیم و او هم اکنون همچنان در حال جاسوسی از محفل است!
مرگخوار دوم: ارباب، مرگخوار اول راست میگوید ماموریت با موفقیت کامل به اتمام رسید و همه دشمنان فرضی را کشتیم!
مرگخوار سوم: ارباب غلط کردیم! حواسمون نبود زدیم سیبل رو ترکوندیم!

لرد ولدمورت به قدری عصبانی شد که در توصیف چهره آن بزرگوار فقط از یک شکلک میتوان استفاده کرد:

بعد از دو دقیقه، دوباره لرد ولدمورت به قدری عصبانی شد که در توصیف چهره همان بزرگوار فقط از یک شکلک دیگر میتوان استفاده کرد:

بعد از سه دقیقه لرد ولدمورت گفت:
_ شما چطوووووور تونستید با پیشگوی بزرگ ما اینکارو بکنید؟! زود تبدیل به شکل جانورنمایی بشید که گفته بودم در صورت شکست در ماموریت به آن تبدیل خواهید شد!

مرگخوار اول: ارباب جون مادرتون! غلط کردم! من عاشقتونم!

لرد ولدمورت: چی؟! عشق؟!!! نمیدونی من به این کلمه آلرژی دارم! دفعه بعد یادم باشه تبدیل به سوکست کنم! حالا زود تبدیل شو!

مرگخوار اول: ارباب آخه من از آسمان ها اومدم! من پیامبرم! من همه دار و ندارم را بخاطر شما پشت سر گذاشته ام! به من وحی میشود! آیه نازل میکنم! برای من افت کلاس دارد این شکل جانور نما!

لرد ولدمورت: حرف نباشه زود تبدیل میشی و تا یه هفته همینجوری میمونی و هر روز هم باید نان صبحانه مرگخواران را تو با همین قیافه از بیرون تهیه کنی!

مرگخوار اول که دید چاره ای نداره بالاخره تبدیل شد:
تصویر کوچک شده


مرگخوار دوم هم همینطور:
تصویر کوچک شده


و همینطور مرگخوار سوم:
تصویر کوچک شده





محفل ققنوس:
دامبلدور "ققنوسچه" اش را از زمین بلند کرد، دستی بر سر آن کشید و با خود به داخل منزل برد تا مراقب او باشد و مجددا بزرگ شود...


اما لرد ولدمورت نمیتوانست تحمل کند پیشگوی بزرگش یعنی سیبل در دست دامبلدور و محفل باشد و به همین خاطر این بار از سه مرگخوار دیگر خواست که به ماموریت بروند و سیبل که حالا شبیه "ققنوسچه" بود را برای او بیاورند...


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۱۳ ۲۲:۵۴:۴۷



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۳
#86

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۶:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
البته اگر میشد مرگخواران را فرشته نجات نامید! که ظاهرا در این یک مورد میشد! وقتی دامبلدورتبدیل به شکل جانورنمایش شد، چیزی شبیه صدای انفجار در میدان گریمولد پیچید! میگویم شبیه! چون هیچ انفجاری را تا این حد مهیب ندیده ام ! شاید به جز طلسم های انفجاری لرد ولدمورت کبیر! آنهم وقتی متوجه شده باشد یکی از هوروکراس هایش به فنا رفته ( مرلین نکرده)
شاید همین هول و هراس بود که سبب شد دامبلدور، با همان شکل و ظاهرش از لای پنجره ترک خورده و نیمه شکسته اتاق ، همراه سیبل به بیرون بگریزد.

وقتی وارد میدان شدند، چیزی دیده نمیشد. حتی کوچکترین اثری از انفجار نبود. به همین دلیل، دامبلدور مشکوک شد! تبدیل شد و به بررسی میدان پرداخت.
صداهای دیگری از گوشه و کنار به گوش میرسید. انفجارهای کوچک و یک حمله چند نفره!سوروس اسنیپ! مورگانا لی فای و هکتور گرنجر و کسان دیگری که مخفیانه در انتظار بودند! دامبلدور از جا پریده و جیغی کشید.
- پناه به ریش خودم! شماها از کجا سبز شدید؟

مورگانا پوزخندی زد .
- ما سبز نمیشیم پشمک! سبز میکنیم!

و دستش را چرخاند تا ساقه های گل رز دور دامبلدور را فرا بگیرد. موضوع عجیبی که هم مرگخواران و هم دامبلدور را گیج کرده بود، دفاع کردن سیبل از دامبلدور بود. چون دامبلدور که تغییر شکل داده بود چوبدستی همراه خودش نداشت. در نتیجه، دامبل برای اینکه بتواند کمی فرصت بسازد گفت :
- اون صدا رو چطور ایجاد کردید؟

اسنیپ خنده ای کرد و با فرمت:zogh: خودش را پرت کرد وسط
- ایده من بود!

آلبوس با خونسردی اعصاب خورد کنش گفت:
- جالب بود ولی چطوری درستش کردید؟ ذ آشنا بود برام؟

هکتور سعی کرد سیبل را بگیرد که در کمال حیرت نتوانست. بنابراین گفت :
- صدای ضبط شده! اسمش همین بود سوروس. نه؟

ثانیه ای که اسنیپ صرف کرد تا جواب هکتور را بدهد، سبب شد طلسمش منحرف شود. و در کمال حیرت، این سیبل بود که جلو پرید تا طلسم را ببلعد !مرگخواران که از طرف لرد دستور داشتند مراقب باشند تا دامبل بلایی سر سیبل نیاورد، حالا بهت زده به ققنوسچه!!!! نگاه میکردند.
در نهایت صدای بلا مجبورشان کرد که بی صدا گریخته و دامبلدور و ققنوس جانش را ، به حال خود بگذارند. به همین دلیل وقتی دامبلدور، جوجه ققنوس را بلند کرد تا مجددا با مرگخواران روبرو شود اثری از آنان ندید. و تنها چیزی که سبب میشد دامبلدور مطمئن باشد خواب ندیده،یک رز سیاه روی زمین، و جوجه ققنوس سفید و عینکی روی شانه اش بود!بنابراین فعلا مجبور بود صبر کند. پس باید مطمئن میشد که جوجه ققنوسش از او دور نمیشود اما چه کسی میتوانست مطمئن باشد ....




ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۶ ۱۹:۰۲:۳۲

تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۰:۵۲ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۳
#85

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
تدی که به ققنوس جدید و در واقع سیبل حسودیش شده بود، مدام در پی گرفتن نقطه ضعف از اون بود اما دامبلدورهر لحظه به ققنوس جدیدش تعلق خاطر بیشتری پیدا میکرد. ققنوس روی شانه های دامبلدور نشسته بود و پیرمرد، با دستش سر ققنوس را نوازش میکرد...

تدی: آلبوس؟
آلبوس: جان؟
تدی: این ققنوسه چرا عینک ته اسکانی زده؟
آلبوس: ققنوسم عینکیه خب. بنظرم خیلی هم بهش میاد.
تدی: هوووووف، حالا اسمشو چی میخوای بذاری؟
آلبوس: سیبیل!
تدی: سیبیل؟ این چه اسمیه؟
آلبوس: نمیدونم! حس میکنم از طرف خدایان بهم الهام شد!
تدی: برو بابا گلابی!
آلبوس: جانم؟
تدی: هیچی میگم بریم شام بخوریم...

تدی و آلبوس و ققنوس نشسته ن سر میز شام و هر کدام یک پیتزای چاق و چله و توپول رو زدن به بدن... در همین حین دو مرگخوار بیرون از خانه پشت پنجره به شکل جانور نمایشان در آمده بودند و مواظب سیبل بودند و مشغول نگه کردن او در سر میز شام و خوردن پیتزا بودند ولی چاره ای نداشتند جز اینکه به غذایی که الان در دسترسشان بود اکتفا کنند...

...مرگخواران وظیفه شناس در محل ماموریت و مشغول صرف شام..
تصویر کوچک شده


شام که تمام شد... دامبلدور ققنوسش را گذاشت روی شانه اش و رفتند تا استراحت کنند و تدی را با یک آشپزخانه ظرف تنها گذاشتند...

در اتاق خواب دامبلدور
دامبلدور ققنوس جدید را روبروی خودش نشاند و به او گفت:
_ میدونم که میتونی حرفامو بفهمی. راستش میخوام یک رازی رو بر ملا کنم که تا حالا هیچکس متوجه نشده. شکل جانورنمای من یه ققنوس نر هست. تو هم که ماده ای و من عاشق ققنوس های ماده و عینکی هستم...بنابراین در همین لحظه به شکل جانورنمایم درخواهم آمد و از تو خواستگاری خواهم کرد و ازدواج خواهیم کرد...

سیبل تنها چیزی که پیش بینی نکرده بود گیر افتادن در یک اتاق با جانورنمای ققنوس شکل مذکر دامبلدور بود...سیبل که دید اوضاع خیطه...یواش یواش رفت سمت پنجره تا ببینه راه فراری پیدا میکنه یا نه... البته او خبر نداشت پشت پنجره دو خفاش هستند و گاهی حتی خفاش ها(:bat:) فرشته نجات یک فرد میشوند..




پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳
#84

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۵۴:۳۹ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 413
آفلاین
در کسری از ثانیه آلبوس از روی فرش ستاره، کویر یزد که کف آشپزخونه انداخته شده بود بلند شد و با این حرکت تدی به هوا پرتاب شد و بعد از دو، سه دور چرخش با شتاب m.g از ناحیه ی مغز به سطح زمین نزدیک شد و با یه برخورد دراماتیک جان به جان آفرین تسلیم کرد!

از اون طرف آلبوس هم که ذوق ـش به حد مرگ رسیده بود مثل گوسفندی که از چله ی کمان رها شده باشه () به سمت پنجره چهارنعل رفت و مجدداً در کسری از ثانیه به پنجره رسید و به دلیل سرعت غیر مجاز، سبقت از سمت راست، حرکت مارپیچ و بلند خواب آلودگی راننده () موفق به مهار خودش نشد و او هم با مغز توی پنجره رفت و از اونجایی که بین خانه ی شماره ی 12 و 13 هیچ فاصله ای نبود سرش به سنگ خورد و از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم شد.

سیبل که وارد خانه شده بود و با قیافه ای مانند به دو جنازه نگاه می کرد، شدیداً به این فکر می کرد که چرا وقتی خانه ی 12 و 13 به هم چسبیده بود، او تونسته بود پشت پنجره بره!
اما هر چی فکر کرد کمتر فهمید، در نتیجه یه دفترچه از لای پر و بالش در آورد و این موضوع رو نوشت تا در اسرع وقت از مراجع ذی صلاح بپرسه.

ناگهان صحنه ثابت شد و صدای استرجس توی پست پیچید:
- اوی دانگ بوقی! چیکار داری می کنی برای خودت؟
- به تو چه؟ پست خودمه! هر غلطی بخورم، می خورم.
- د داری همه رو می کشی!
- دوست دارم بکشم. خودم مدیر ایفا ام، عقشم می کشه. خیالیه؟
- حالا صبر کن تا بهت نشون بدم!

صداها قطع شد و صحنه دوباره به جریان افتاد.

جیمز و ویولت که در حال دعوای همیشگی ـشون سر جک و جونور های محترمشون بودند وارد آشپزخونه شدند و نگاهشون به جنازه های آلبوس و تدی افتاد.
جیمز با بلندترین صدای ممکنه جیغ کشید:
- تـــــــــــــــــدی! دامــــــــــــــبل!

با توجه به احساساتی شدن جیمز قدرت صدا ـش به طور عجیبی افزایش پیدا کرد و بالاخره پس از سال ها تلاش و پشتکار فوق العاده ای که داشت، موفق به شکستن دیوار صوتی شد که بنده به نوبه ی خودم این موفقیت بزرگ رو به ملت عزیزمون تبریک میگم. امیدوارم هیچوقت فراموش نکنید که این اتفاق در دوران مدیریت بنده ی حقیر صورت پذیرفت.

همونطور که میگفتم با شکستن دیوار صوتی، ویولت هم منفجر شد و تیکه های مختلفش به اقصی نقاط آشپزخونه پرت شد و انگشت شصت پاش هم وارد حلقوم جیمز شد و جیمز هم کبود شد و خفه شد!

دوباره صحنه stop شد و صدای استرجس توی پست پیچید:
- بیا ایناهاش. ببین چیکار می کنه. تازه ویولت و جیمز رو هم کشت!

صدای بَم و ترسناکی لرزه به اندام ملت انداخت:
- چیکار می کنی فلچر؟
- یا عله ی کبــــیر غلط کردم!
- سیم سرور رو می بینی توی دستم؟
- غلط کردم! اصلاً میرم پولای لرد رو پس میدم!

صحنه عوض شد و به حرکت افتاد.

سیبل روی شونه ی آلبوس نشسته بود و با چنگال هاش ماساژ میداد. تدی هم با غیظ خاصی به ققنوس مورد نظر نگاه می کرد و به شدت حسودی ـش می شد.

آلبوس که کیفور شده بود گفت:
- ای جــــــــــان... تدی برو اون فاوکس رو بندازش توی میدون. این ساوکس خیلی بهتر از اونه مرلین وکیلی!

- اما آخه فاوکس که خیلی گُله!

- همین که من میگم! حرف نباشه!

لحظاتی بعد همینطور که تدی فاوکس رو با لَغَت از خونه بیرون می کرد به این فکر کرد که انگار یه جای کار می لنگه.



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳
#83

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۴:۱۵:۱۳ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
سیبــل به ققنــوس تبــدیل شــد و بال زد و بال زد و بال زد و بال زد و بــال زد تا اینـکه به محفـل رسید و از پنـچره مشغول تماشای وقایع داخل خونه شد!
- تـدی بابا! بــمـال...کمی پایین تـر...آها...اوخیییـیی....آه...واییــــــییی!

تـدی همیشه عاشق اینکار بود!ماسـاژ دادن کمـر نـرم و پشمالوی دامبل همیـشه باعث می شـد تا حس خوبی پیدا کنه.حسی که فقط به یک گرگینه دست میده!
- ای جانــم!بزار یـکمی بــمالــم تا جیـگرت حال بیاد...از پاییـن شروع میکنم میـــام بالا!

لامصـب اونقدر خوب ماساژ میــداد و می مالیــد که دامبل به خلصه فرو رفته بود و به زور حرف می زد.
- بــا پــا! بــا پاهات بیـا روی کـمــرم...آروم آروم راه بـرو.اوووووف...آرو...آرومــ !

تـــدی که انگار سالها انتظار شنیـدن این حرف رو می کشید،مثه برق پرید بالا و با پــاهاش،شـروع به مالیدن کردن.
-ای به تـخــم چشــــام!

انگشتان پـاش رو بـه آرومـی درون پشــم های کمـر دامبل فرو برد.اونقدر کمـرش پشمالو بود که دیگه اصلا انگشتـان پـاهای تــدی نمایان نبودن.هرچند گاهی یکی از انگشت هاش موفق میشد تا ســرش رو از میان پشـم های دامبل بیرون بیاره اما لحظه ای بعد دوبـاره محـو میشد.
-اوه مای گــاش!تـــدی..!

سیبل که دیـد کــار داره به جـاهای باریـک میکشه و تماشای این صحنه ها در شأن یک مرگخوار با شخصیت نیست،با نوکـش چنـدین بار به شیشه ی پنجره کوبیـد تا توجه دامبلو به خودش جلب کنه...

- ای جـــــــونم!ققنــوس...بیـا بغل بابایی قربونت بــرم
سیبل:


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۳ ۱۲:۰۶:۲۸
ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۳ ۱۲:۰۹:۴۲








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.