هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۴:۱۳ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۳

کرنلیوس آگریپاold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۱ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
فرد و جرج مونده بودن که چیکار کنن تا مقازشونو از دست این نامه نویس لا مذهب بیخبر از مرلین نجات بدن ، که ییهو جرج یه لبخند colgate رو صورتش ظاهر شد. فرد که دید جرج فکش در حال ور اومدنه لٔپ برادرشو محکم کشید بلکه به حالت عادی برش گردونه. جرج انگار از خواب بیدارش کرده باشن سرشو تکون داد .

-‌ای آقا این چجور کاری بود که کردی عزیز دل برادر؟

- نه آخه اگر همین‌جوری رها میکردمت گرد و خاک کوچه دیاگون می‌ریخت تو دهنت . این ادا‌ها چیه که در میاری؟

- آهان چون که همین الان راه حل مشکلمونو پیدا کردم... ببین این کاغذو چند روز پیش یه یارو بهم داد... شایدم چند سال پیش بود... راستش با این افسونای فلش بک سوروس و معجون‌های هکتور و بالاخره مورگنا که ییهو افتاد رو سرمون اصلا دیگه حالیم نیست چه سالیه...

همزمان که اینو میگفت برای ناظر‌ها و بانو دست تکون داد و به صورت عجیبی‌ به آنها ذول زد

- بابا تاریخو بی‌خیال شو راه حلو بگو !

- آهان آره یارو بهم گفت که کارش اینه که دردسر حل می کنه. یعنی‌ دردسرایی که ما توش میفتیمو حل میکنه. اون موقع تو داشتی به بچه مدرسه ای‌ها دراژه اسهال میفروختی منم گفتم باشه اینو گذشتم تو جیبم. بعد یارو با یه افکت خفن ناپدید شد...منم این داستان یادم رفت.

-خوب حالا نشون بده ببینم چی‌ روش نوشته؟

روی کاغذ تنها یک کلمه نوشته شده بود : Hilfe . فرد و جرج که طبیعتاً آلمانیشون در حد منفی‌ بود (جادوگرای انگلیسی اصولا با آلمانی‌ مشکل دارن... به خاطر جنگ جهانی‌ و این داستانا) سعیشونو کردن که کلمه‌رو حرف به حرف بخونن که البته صحنهٔ خنده داری بود (تا حدی خنده داشت که وصفش در توانایی‌ نگارنده نیست)... بالاخره تونستن کلمهٔ مرموزو (که به معنای کمکه) با لهجه گند انگلیسی تلفظ کنن.

ییهو در اطرافشون مه‌ غلیظی شکل گرفت و تا چند لحظه چیزی معلوم نبود. وقتی‌ که مه‌ ناپدید شد یک قیافه ریشو جلوشون پدیدار شد.

- گوریل انگوری وارد میشود...اهم منظورم اینه که کرنلیوس بزرگ وارد میشود! میدونستم که این رمزارو اگر برم اینور اونور بدم بالاخره نتیجه میده، شایدم مشکل این باشه که مملکت آلمانی حالیشون نمیشه... اهم منم مشکل گشا، دردسرتون چیه دوقلو‌های موقرمز ؟

- این دیگه چه جونوریه جرج؟! تو هم با اون فکرای گور به گوریت! این یارو به نظر میرسه با خودش صحبت داره!

- هان منظورت چیه که من با خودم صحبت دارم؟ مگه خودم چشه، قربونش برم به این زیبایی؟ حالا وقت منو تلف نکنین من قانونم اینه که هرکس وقتمو بدزده منم لباساشو می‌دزدم... حالا چرا لباساشو ؟ آهان اینو خودمم نیمیدونم یعنی‌ بنده کلا از بیلباس کردن دیگران خوشم میاد. خلاصه موشکلتون چیه؟

- مشکلمون این نامه نویس بی‌ معرفته که میگه مقازتونو بذارین برین. (اینو هردو همزمان گفتن).

- خوب بیبینم این نامرو...آهان اینه؟ اینکه دست‌خط ریفیق خودمه... البته میگم ریفیق ولی‌ از دفعهٔ قبلی‌ که دیدمش هنوز‌م لباسش تو کومد مخصوصم آویزونه. بگذریم از این قضیه بیبینم چیکار کردین که ییهو بارکز (فروشندهٔ مغازیی به نام بارکز تو کوچه ناکترن...این به قصد فهم بهتر شما خواننده‌ها عرض میشود) با شما دشمن شده؟

فرد و جرج قیافشون نآگهان به سفیدی ماه شب چهارده می‌شه!

-نیگران نباشین من اومدم به شما کمک کنم کارتون راه بیفته...آاه این که بانو مورگاناست که اینجا واساده! سلام بانو حال شما چطور تشریف دارن؟ معشوق شما مشغول کاندیداگرین؟ آاه اینم که اون یکی‌ کاندیدا به‌‌‌ به‌‌‌ جمعتون جمعه ! به سلامتی‌ ناظران تاپیک بر مرلین و عال مورگنا صلوات بفرستین همه ... (و غیره و غیره‌های دیگه... یعنی‌ یکی‌ بیاد جلوی اینو بگیره شیرشو ببنده)

...


ویرایش شده توسط کرنلیوس آگریپا در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۲ ۴:۲۴:۳۰
ویرایش شده توسط کرنلیوس آگریپا در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۲۲ ۱۷:۳۱:۳۹


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
شترق...

شتروق....

میوو....

- از روی من بلند شو ویزلی گنده بگ!!!

میوووو...خرچـــ ( افکت جر خوردن لباس فرد یا جرج... هر کدوم که افتاده بودن روی ساتین)

مورگانا غرولند کنان هیکل ویزلی مذکور را که قادر به تشخیص هویتش نشده بود کنار زد. و خاک آلود برخاست!
- این چه وضعیه؟ مگه اینجا ناظر نداره؟ من چرا امنیت جانی ندارم اینج؟. آهای ناظر بوقیــــ کجایی؟

ولی یادش افتاد ناظر آنجا هکتور و سوروس هستند. بنابراین از ترس مسمویت با معجون های نه چندان مشخص هکتور، و البته خشم سوروس، لحظاتی بعد ساکت شد و خاک روی ردایش را تکاند و رفت تا ناظرها را بیابد.
چند دقیقه بعد هکتور که سرش را پایین انداخته و معلوم نبود چه چیزی را با چرتکه عهد سالازارش حساب میکرد، سینه به سینه مورگانا قرار گرفت و سبب شد مورگانا که برای اجتناب از تصادف با هکتور یک قدم عقب رفته بود، با برخورد به ساتین، نقش زمنی شود. فریاد مورگانا به هوا رفت.
- ای جیــــــغ! ای داد ! ای هوااااار ! من امنیت جانی ندارم

سوروس که از جیغ های مورگانا جا خورده بود چند قدم جلو آمد و به مورگانا کمک کرد تا برخیزد.
- چیزی شده بانو مورگانا؟

- چیزی شده؟ تازه میپرسی چیزی شده؟ توی این ده دقیقه اخیر دفعه دومه دارم زمین دیاگون رو میبوسم! اول بخاطر یک جفت ویزلی حالا هم بخاطر هکتور! آخه مگه من ....

ادامه حرف های مورگانا با طلسم سکوت هکتور قطع شد.
- میبخشی ها ترسیدم اگر ادامه بدی سکته کنی!

مورگانا به طرز ترسناکی به او خیره شده بود. اما وقتی کمی آرام تر شد، اسنیپ مجاب شد که طلسم سکوت را از روی او بردارد.
- خوب مورا درست توضیح بده ببینم چی شده؟

مورگانامجددا به هکتور چشم غره ای رفت و گفت:
- داشتم وارد گرینگاتز میشدم که الک و دولک از آسمون بر سرم نازل شدن! ببینم مگه شما ناظر اینجا نیستید ؟ چرا من امنیت جانی ندارم؟ من ردامو تازه از خشک شویی گرفته بودم حالا منو ببین!

هکتور: خیلی خوب مورا خیلی خوب! اروم باش یعنی به نفعته اروم باشی وگرنه معجون ارامش میریزم تو حلقت!

مورگانا دندان هایش را به هکتور نشان داد اما هنوز حرفی نزده بود که جغد قهوه ای رنگی ، ویــــــــژ از بالای سرش رد شد و مجبورش کرد خم شود. به همین دلیل جغدی که چشم های مورگانا را هدف گرفته بود، دقیقا روی سر فرد یا جرج فرود آمد.
ویزلی مذکور به اندازه کافی فرصت نداشت که جغد و نامه را با هم بگیرد. به همین دلیل، نامه روی سرش منفجر شد.
- فقط 20 سااااااعت وقت دارید!

و بعد پووودر شد.


تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۳

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
نقل قول:

رون ویزلی نوشته:
یک پیشنهاد کلا سوژه رو عوض کنید
اینجا دیگه چکش زدن ممنوع نیست .هست؟هاهاhammer:


مستر ویزلی!قبل از اینکه چنین پستی اینجا ارسال کنین قبلش یه نگاه به این تاپیک بندازین.این تاپیک صرف نمایشنامه نویسیه.سوالی دارین تو چت یا ترجیحا پیام شخصی یا دفتر ارتباط با ناظر مطرح کنین.پست شما اسپمه و تا 24 ساعت آینده پاک میشه.
سوژه هنوز به قدر یه پست هم نتونسته پیشرفت کنه به لطف پستای بی ارتباطی که با سوژه زده شده.برای عوض کردن سوژه اصول و قاعده داریم.از جمله گذشتن یه زمان معقول از روی سوژه و پست نخوردن طی این مدت.



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
نقل قول:

رز زلر نوشته:
یعنی الان من باید پست کی را ادامه بدهم؟
پست بعدشو خودم زدم.


در صورت تمایل لطفا با توجه به سوژه اصلی که لینکشو گذاشتم از پست هکتور ادامه بدین.
هرچند متوجه م که اوضاع سوژه بدجوری در هم پیچیده.نفر بعدی که بخواد پست بزنه واقعا فداکاری بزرگی کرده.|:


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۱۸ ۲۰:۱۸:۴۴


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
من نمی فهمم چه اصراریه تو این تاپیک سوژه شهید شه.

این بار آخره که اخطار میدم.پستها باید با توجه به پستای قبل باشه.در جریان سوژه اصلی امکانش هست سوژه های فرعی ایجاد بشه اما نباید طوری باشه که سوژه اصلی فراموش بشه که متاسفانه در حال حاضر تو این تاپیک همین وضع با پستای پی در پی ایجاد شده.سوژه اصلی در حال حاضر اینه.
سوژه اصلا پیشرفت نداشته و تمام هم و غم منو هکتور تو این مدت این بوده تا با پست زدن فقط سوژه اصلی رو یادآور بشیم.چندتا پست باید زده بشه تا متوجه این موضوع بشین؟ دفعه بعد تکرار بشه تاپیکو قفل می کنم.شوخی هم با کسی ندارم.



ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۱۷ ۱۶:۵۸:۱۲


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۸:۰۷:۴۱ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 732
آفلاین
سوروس که فکر میکرد از دست ویزلی ها نجات پیدا کرده با هکتور رفت تا کمی استراحت کنه .غافل از اینکه هنوز فرد و جرد دست از سرش بر نداشته بودن چطور؟اینجوری:
_فردی خوبی؟
-اره .چقدر شانس اوردیم اون معجون لعنتی را نخوردیم مگرنه تا اخر عمر....چیه؟
جرج با قیافه ی متعجب فرد برخورد کرد.
-مگه معجونو نخوردیم؟من فکر کردم خوردیم.
-ابله اگه اون معجوو خورده بودیم که الان زنده نبودیم :vay:
-پس اونا کیابودن که ...
- سوروس و سیسرون .
-ولی مگه اسنیپ با هکتور نرفتنو....
-اخ از دست تو فرد خوب معلومه دیگه اون سوروس اسنیپ نبود بلکه رون بود
-رون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


رون ویزلی ای که معجون مرکب خورده بود و الان در نقش سوروس اسنیپ بود .با وقارت تمام و احساس بدی که داشت دنبال هکتور راه می رفت و مثل دیوانه ها می خندید تا شبیه اسنیپ به نظر بیاد.
-سوروس؟
-ها؟
- میگم اون تو چی شد؟چرا خواب بودی؟
-من؟خواب؟ ادم با بزرگترش این جوری حرف می زنه اخه...............
-
-چیکار می کنی؟دیوانه شدی؟
-نه نشدم رون ویزلی!
_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-منتظر مرگ باش هااااااااااااااااااااااهاااااااااااااااااااااا هاااااااااااااااا
-مامان جون قربونت برم کجایی که بچه تو کشتن :mama: :worry:


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۰:۴۵ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۳

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۰:۵۷:۲۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
همان موقع- درون کوچه دیاگون

هکتور تلاش میکرد ذوقش را از اینکه سوروس او را برای گشت زنی در کوچه انتخاب کرده بود پنهان کند. دستش را پشتش گذاشته بود و قدم میزد. سر راه به هر چیزی گیر میداد و مغازه دار ها را جریمه میکرد:
-چرا سردر مغازه ات کجه؟ میذارمت تو نوبت. یک جلسه باید معجون هام رو روت امتحان کنم.
-وسایلت یه سر چوبدستی زیادی تو کوچه است. تو هم یک جلسه میای.
-تو... هوممم... از چی ایراد بگیرم؟! آها... از اسم مغازه ات خوشم نیومد. تو دو جلسه میای.

هکتور با همین روش پیش رفت تا بلاخره جلو در مغازه ویزلی ها متوقف شد:
-برم یه سر هم به سوروس بزنم. قرار بود بیاد اینجا رو سر و سامون بده ولی خبری ازش نشده.
هکتور که کلا اعتقادی به در نداشت، در را منفجر کرد و داخل شد. ولی با وجود چیزی که دید سر جایش متوقف شد. سوروس دست و پا بسته گوشه مغازه افتاده بود و فرد و جرج بالای سرش در حال خنده شیطانی بودند و از قرار معلوم متوجه ورود هکتور نشده بودند که....
-اینجا چه خبره؟
فرد که گویا هنوز متوجه وخامت اوضاعشان نبود با همان خنده شیطانی گفت:
-زدیم ناظرو ترکوندیم. دیگه هیچکس جلودارمون نیست.
هکتور که هر لحظه بیشتر داغ میکرد با خشم مشغول داد و بیداد شد:
-کی به شما اجازه داده این کارو بکنید؟ مگه اینجا صاحب نداره؟ مگه نمیدونید من کارآموز جدیدم و به سوروس کمک میکنم؟ فکر کردید اینجا بی در و پیکره؟

فرد و جرج که گویا تازه متوجه شده بودند چه کسی وارد شده و اوضاع از چه قرار است کمی خودشان را جمع و جور کردند و جرج با لحنی نامطمئن گفت:
-اممم... چیزه... یه بار دیگه میگی کی بودی؟
-من نماینده ارباب بزرگم احترام بگذارید... اممم... نه این نبود... من ناظر کوچه دیاگونم.
-چی؟
-کوچه دیاگون.
-کجا؟
-کوچه دیاگون. تلفو.... شماها منو به مسخره گرفتید؟ خجالت نمیکشید؟
فرد و جرج:
-
هکتور:
-فهمیدم!

هکتور شیشه ای حاوی مایعی سبز رنگ از جیب ردایش بیرون کشید و با لحنی که به طرز خطرناکی مهربان شده بود گفت:
-میخوام به صرف دو لیوان نوشیدنی مخصوص مهمونتون کنم. میل که دارید؟
فرد و جرج از لحن هکتور به این نتیجه رسیدند که چاره ای جز نوشیدن ندارند، بنابراین تسلیم شدند و معجون را از دست هکتور گرفتند و مشغول نوشیدن شدند. لحظاتی بعد از نوشیدن چهره فرد و جرج مثل رنگین کمانی از رنگ های سبز مختلف شده بود و صحنه با سرعت سرسام آوری به عقب برگشت.

دقایقی بعد-مغازه ویزلی ها

سوروس، که تازه از شر طناب ها خلاص شده بود و به لطف معجون هکتور حالش خوب بود، گفت:
-کارت خوب بود هکتور.
-قابلتو نداشت همکار عزیز. اتفاقا فرصت خوبی شد تا معجون جدیدم رو امتحان کنم.
-معجون جدید؟ کدوم معجون؟
-همونی که به خورد فرد و جرج دادم. معجون زمان برگردان بود.
-راستی گفتی فرد و جرج، نمیدونی کجان؟ ندیدمشون.
-همونطوری که گفتم این معجون جدید بود و من هنوز امتحانش نکرده بودم. آخرین باری که دیدمشون فکر میکردن داکسی هستن. رفتن بالای ساختمون بلنده ته کوچه بعدشم...
سوروس، که چهره اش نشان میداد چندان هم از این موضوع ناراحت نیست، گفت:
-خب در عوضش سوژه رو از شهادت نجات دادیم.



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۳

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۸:۰۷:۴۱ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 732
آفلاین
فرد و جرج هاج و واج نگاه می کردن.اسنیپ هم از اون طرف هاها کنان به قیافه های بحت زده ی ان ها نگاه می کرد.پس از مدتی رفت و ویزلی ها را به حال خودشان گذاشت.
-فردی؟
-ها؟
-تا حالا انقدر کنف نشده بودم حالا چه کنیم؟
-نمی دونم جرجی.
-
-جرج؟
-فرد؟
دوتا برادر به هم نگاه شیطانی ای کردند و قاهقاه خندیدند.
-بزن بریم
-بریم
و بعد از این که با هم زدن قدش از مغزه بیرون رفتند.

سه ساعت بعد

_فردی چه ارامشیه نه؟
-اره جرجی ارامش بعد از طوفانه دیگه.
بعد هر دو به پش سرشون نگاه کردند.
اسنیپ دست و پا بشته با طلسم استوپیفای بیهوش شده و به زور معجون جنون خورده روی نیمکت پشت سر فرد و جرج ولو شده بود.
-حالا می خواد چکار کنه/
-مگه از دست یک روانی کاری هم بر میاد؟
-فکر نکنم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
-حالا چی کار کنیم؟فرد؟

فرد با فرمت به جرج خیره شد وپس از چند دقیقه گفت:
-منظورت اینه که مغازه را تحویل بدیم؟

جرج شانه ای بالا انداخت.

-مگه عقلت کم شده؟این همه پای این مغازه ی بوقی زحمت نکشیدم که بریم دو دستی تحویل بدیم.

جرج نزدیک ترین محصولی که به دستش می رسد را برمی دارد و نگاه می کند ومی گوید:
-هی پنج گالیون برای گل عطسه؟کم نیس؟

فرد باعصبانیت گفت:
-جواب اونا را چی بدیم؟

جرج روی صندلی نشست وکمی فکر کرد و جواب داد:
-نمی توانیم دو دستی تحویل دهیم ولی اگر هم ندیم خطرناکه.
پس باید بگیم که بهشون می دهیم وبا یه سری وسایل بریم اونجا بعد که فهمیدیم چه کسانی این پیام را نوشتن به پودر تاریکی و اینا فرار می کنیم.

فرد کمی به پیشنهاد جرج فکرد کرد و گفت :
-قبول ولی حالا کجا باید ببینیمشون؟

پایان فلش بلک

اسنیپ درحالی که کنترل را به دیوار مغازه می کوبید،گفت:
بوق بهت گفتم برگرد به چند دقیقه بعد نه یه روز قبل!زاغی بوقی اگه دستم بهت نرسه!

فرد دست اسنیپ را گرفت وگفت:
پروف این دیوار مغازه ی ما را خراب کردیا!می شه 30 گالیون!

اسنیپ اول با فرمت و بعد با فرمت به فرد نگاه کرد وگفت:
-راستش هنوز کنترل سالمه پس نتیجه می گیریم از گچ مناسبی استفاده نشده ده امتیاز کم می شه،ده امتیاز دیگه هم به خاطر اینکه جلوی منو گرفتی نه ده امتیاز کمه بیست امتیاز کم می شه و ده امتیاز دیگه هم برای پول گرفتن از استاد کم شد!
بعد کمی فکر کردوباخنده ی شیطانی گفت:
-حالا چی کار می کنید؟





پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۳

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
چه خبره اینجا؟
چند صد دفعه من باید بگم پست هایی که ارسال میشه با توجه به پستای قبلی باید باشن؟من سه ساعت وقت گذاشتم که چه جوری میشه سوژه رو جمع و جور کرد و بهش شکل و حالت داد، تا سرمو برگردوندم دوباره همون بساطو راه انداختین! هوس نمره از دست دادن کردین؟
آقای ویزلی عزیز من درک می کنم می فرمایین سنم کمه ولی این مواردو رعایت کنین.پست خارج از سوژه نزنین!این تاپیک برای نمایشنامه های دنباله داره نه تک پستی!
سوژه از آخرین پستی که من زدم ادامه داده بشه لطفا!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.