جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ماجراهای خانواده پاتر

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
راک وود مرگخواران را کنار زد .
- آقا بذارید من رد شم .. آخ خانوم ببخشید ! اخ .. ببخشید کوچولو ! بابا بچه هاتونو زیر دست و پا ... آخ .. اوخ ... پوووف .. نذارید دیگه !

بالاخره راک وود با هر بدبختی بود به در رسید .
- لی لی پاتر ؟ واقعا خجالت داره که ارباب رو به مهمونی آدم دعوت کنه بعد در رو روشون باز نکنه !

صدای رسای راک وود در عمارت پاتر پیچید . سکوت سنگینی بر خانه حاکم شد . آلبوس با چشمانی اندازه نعلبکی به لی لی نگاه میکرد و با صدایی در حد وزوز مگس پرسید :
- تام رو دعوت کردی لی لی ؟ اونم وقتی که این همه محفلی اینجاس ؟

لی لی بغضش ترکید . روی صندلی ، پشت میز ناهار خوری نشست .صورتش از اشک پر شده بود اشک هایی که سایه چشمش را شستند و برق لبی را که زده بود از بین برد . با هق هق پاسخ دامبلدور را داد :
- من ... من ... من ... من فک ... فک ... فک .. می ... می کردم ا.. امروز .. با .. باید ... مرگخوارا بیان ... پس منم .. رفتم عمارت ریدل !

لی لی لونا ویبره زنان از گوشه سالن آمد .
- آخ جوون ! یعنی اسلیترینی ها هم اومدن ؟ لرد سیاه هم اومده ؟ یعنی میشه جمال آخرالزمانی ایشون رو ملاقات کنم ؟

جمعیت گریفندوری - محفلی به این دخترک ۱۸۰ درجه متفاوت پاتر نگاه کردند .پچ پچ ها کمی بالا گرفت
- این یه پاتره ؟
- یعنی چی ؟ اسلیترین ؟ مرگخوار ؟
- من شنیدم هری اینو از پرورشگاه آورده !
- این مایه ننگ محفل رو بیین . اسم پاتر ها رو کثیف کرد

کیک پچ پچ ، هری و جینی را کلافه کرد . هری در دلش لعنتی فرستاد به سمت در رفت . در را که باز کرد ، جمعیت میلیونی عشاق الارباب از حضور هری پاتر در خانه تعجب کردند .
لرد با چشمانی گرد به هری نگاه کرد :
- تو ؟
- تو ؟
- تو ؟
- تو ؟
- من ؟
- کی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/10/12 18:44:05
آخرين فرصت ماست ....


ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی که از صدای شنیدن پسرش خوشحال بود، از آشپزخونه بیرون اومد و یه دفعه با دیدن محفلی‌ها شوکه شد.
---

لیلی لونا با دیدن مادربزگش به سرعت به سمت او دوید و به پاهای لیلی چسبید.
لیلی مات و مبهوت به چشمان گریان نوه محبوبش انداخت، مدتی خیره به او ماند؛ نگاهش را چرخاند و به ملت همیشه در صحنه خیره شد.

... چه خبره اینجا؟ اینا اینجا چی کار می‌کنـ...

لیلی با صدای جمیز به خودش آمد:
- ...ـلیلی... لیلی، عزیزم حالت خوبه؟؟
لیلی متوجه نگاه خیره دوستان محفلی به خود شد. خودش را جمع کرد و لبخندی زد و گفت:
- آره! آره! خوبم! دلم برای بچه‌ها تنگ شده بود ذوق زده شدم!
ناگهان دلوروس آمبریج جامش رو بلند کرد و فریاد زد:
- به سلامتی لیلی!
هلهله‌ای بلند شد و همه جام‌هایشان را نوشیدند. لیلی لونا رو در آغوش کشید و با خنده گفت:
- پس مایه ننگ خانواده ما تویی؛ آره؟
لیلی لونا که از خنده مادربزرگش حالش کمی بهتر شده بود سری تکان داد و گفت:
- اوهوم

لیلی، پاهای لیلی لونا را با دست دیگرش گرفت. او را به سمت دیوار پرت کرد و لیلی لونا با تابلوی دوست داشتنی جیمز یکی شد؛ و گفت:
- هـــــری! این دخترت رو دیگه نبینم بیاری خونه‌ی من! من دیگه نوه‌ای به اسم لونا ندارم!

جمیز سریع به خودش رو به لونا رسوند و رو به لیلی با عصبانیت گفت:
- عزیـــــــــــــــــزم!
لیلی لونا رو از تابلو کنار زد و آب دهان او را ازش پاک کرد و گفت:
- تو که می‌دونــــــــــی! من چقد زخمت کشیدم تا تابلوی بانوی چاق رو از هاگوارتز بپیجونـــــــــــــــــم!
دامبلدور صدایش صاف کرد و گفت:
- جیــــــــــمز! پسرم! اون شب انقد سخت گذشت یعنی بهت؟
ناگهان آمبریج جامش رو بلند کرد و فریاد زد:
- به سلامتی جیمز!
هلهله‌ای بلند شد و دوباره همه جام‌هایشان را نوشیدند.
جیمز:


لیلی بی‌توجه به همه به آشپزخانه رفت و زیر گریه زد. با خود گفت:
- حالا چه گلی به سرم بگیرم! حالا چی کار کنم؟ جیمـــــــــــــز ایشالا به زمین گرم بخوری!

کف آشپرخانه نشست و کمی خودزنی کرد و گریه کنان جمیز را صدا زد:
- جیـــــــــــــــمز! بیا اینجا!
جمیز پس چند لحظه وارد آشپرخانه شد و با تعجب به لیلی نگاه کرد و گفت:
- لیلی؟ عزیزم حالا تابلو من انقد ارزش نداشت که اینحوری موهاتو کندی انداختی وسط آشپزخونه!

لیلی با این حرف جیمز از جا پرید و با فریاد گفت:
- جــــــــــیمز! چرا آخه انقد تو بی‌ملاحظه‌ای مـــــــــــــــرد؟!
جیمز به سمت لیلی را تا او را در آغوش بکشد و گفت:
- عزیزم چی شده؟ بیا بغلم ببینم!
لیلی با دست جیمز را پس زد و گفت:
- به من دست نزنا! جیغ می‌کشم!
جیمز به عقب جهید و گفت:
- بابا چته زنیکه؟ گاز چرا می‌گیری؟

در آنسوی خانه دامبلدور در گوش هری داشت زمزمه می‌کرد و می‌خندیدند:
- آره جیمزم مثل تو بود؛ اون شب رو یادته کلاس اضافی معجون‌سازی پیشرفته با علوم آینده رو برات گذاشته بودم؟
هری با هیجان گفت:
- آره! خیـــــــــــلی خوب بود!
دامبلدور خنده ریزی کرد و گفت:
- یه چند تا فرمول بود که تو دوست داشتی! اونا رو اول با جیمز امتحان کرده بودیـ...

تق تق تق

صدای در، توجه همه را به سمت در جلب کرد. جینی رو به هری کرد و گفت:
- کس دیگه‌ای قرار بود بیاد؟
هری با تعجب گفت:
- نمی‌دونم؛ فکر نکنم!
ناگهان آمبریج جامش رو بلند کرد و فریاد زد:
- به سلامتی اون که پشت دره!
هلهله‌ای بلند شد و همه جام‌هایشان را مجددا نوشیدند.

تق تق تق

دوباره صدای در بلند شد. از آن طرف خانه نعره‌ی گلرت گریندل والد بلند شد:
- جـــــــــــــــــــــیمز! در می‌زنن!
جمیز شوکه شده از آشپرخانه بیرون آمد و به در مات و مبهوت خیره شد.


صدای ظریف و آرومی از پشت در به گوش رسید:
چرا درو باز نمی‌کنن، پس؟ راستی ارباب... این لباس خیلی بهتون میاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی پاتر در 1393/10/12 17:53:34
ویرایش شده توسط لیلی پاتر در 1393/10/12 19:21:47
و آن هنگام که انتظارش را ندارید؛ یهویی می‌شه!

ماجراهای خانواده پاتر
ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا آفتابی همراه با وزش بادهای بهاری به نظر میرسید. در دره گودریک صدایی جز گنجشک نمیومد.تک و تنها در گوشه ای از دره ، خونه ای تمیز و تزیین شده به آداب کریسمس قرار داشت و بوی خوب غذاها و نوشیدنی های کریسمیش کل محله رو گرفته بود.
جلوی درب خونه با فونت بولد و رنگ قرمز گریفیندوری اسم پاتر ها به چشم میومد. درون خونه زوج خوشحال مشغول تزیین خونه و درست کردن میز غذا برای مهمونی بزرگ پاتر بودن. جیمز از اینور به اون طرف خونه میرفت و کادو ها رو جا به جا میکرد. لباس قرمز و سبزی مخصوص کریسمس رو که لیلی براش بافته رو پوشیده بود.
کمی اونور تر ، لیلی با چوب جادوش مدام غذاها رو طلسم میکرد تا به بهترین نحو درست بشن. هر دو منتظر صدای زنگ در بودن تا خانواده و مهمون هاشون برسن.
جیمز بعد از اینکه تمام کادوها رو زیر درخت گذاشت ، به طرف لیلی رفت و پیشونیش رو ماچی کرد و گفت :
-خیلی خوب کاری کردیم که قرار شد دو تا مهمونی جدا بگیریم یکی واسه محفلی ها و یکی واسه مرگخوار ها. شاید اینجوری بتونیم جدا جدا صلح برقرار کنیم. لرد به هر حال یه ذره جو انسانیت توش هست و مطمئنم که اگر باهاش مهربونی کنیم ، میتونیم بیاریمش به سمت آبادی دنیای جادوگری به جای نابودی دنیای جادوگری و مشنگی !
-آره عزیزم ، اینجوری بچه ها و نوه هامون رو هم بیشتر میبینیم. اونا که هیچوقت سر نمیزنن جدیدا. من که میدونم همش زیر سر اون جینیه. اصلا نمیدونم هری چی دیده تو اون دختر که اینقد دوستش داره. :vay:

مکالمه دو نفر با صدای در قطع شد. جیمز که از خوشحالی لبخند بزرگی تو صورتش به وجود اومد ، به سرعت خودش رو به در رسوند و بازش کرد.
اون طرف در ، 20 30 نفر آدم ، جلوتر از همه هری و دامبلدور بودن که اونها هم از خوشحالی اینکه بالاخره دسپختی جز مالی میخوردن خوشحال بودن ، سریع جیمز رو بغل کردن و تک تک وارد خونه شدن.
-جیمز ، بوی غذا کل محله رو گرفته. من که خیلی گرسنمه ، من میرم خاکستر های ققنوس رو جمع کنم بذارم یه گوشه دوباره مثل اینکه مرده.
-پدررررر ، چقد خوشحالم که میبینمت . دیروز تو هاگوارتز چون 4 تا جان پیچ رو نابود کردم ، اسنیپ بهم معجون سازی رو 4 داد. بعدم اینکه یه نقاشی خیلی خوب کشیم که تو و مامان توشی و به همین دلیل دامبلدور دویست هزار امتیاز به گریفیندور داد و قهرمان شدیم. اسنیپ هم حرفی نزد تا ما به راحتی حق اسلیترین رو بخوریم.
-خجالت بکش هری ، تو مثلا کارگاه وزارت خونه ای ، هنوز هاگوارتز چیکار میکنی ؟ برو کنار من نوه هام رو ببینم یه ذره. نوه های عزیزم کجان ؟

جیمز هری پاتر و آلبوس سوروس پاتر به سرعت خودشون رو به بابا بزرگشون رسیدن و پریدن تو بغلش. لیلی لونا پاتر هم با خجالت سر پایین از در وارد شد. جیمز بعد از اینکه اون دو نفر رو گذاشت زمین ، به طرف لیلی لونا رفت و کمی خم شد و گفت :
-ها چرا اینقد خجالت زده ای دخترم ؟ چیزی شده ؟

جیمز که مثل همیشه قصد اذیت کردن خواهرش رو داشت ، سریع به طرف جیمز رفت و گفت:
-آره بابا بزرگ ، لیلی رفته گروه اسلیترین. تو کل مدرسه پر شده که خودش از کلاه خواسته بفرستنش اونجا. میگن که هنوز یه ذره از روح ولدمورت تو هری مونده بوده و از اون به لیلی رسیده.
-نخیرم اصلا اینجوری نیست ، حرف بیخود نزن اینقد جیمز.

به این ترتیب بود که لیلی به سرعت به دنبال جیمز دوید و اون دو با هم گلاویز شدن.جیمز پاتر بزرگ به سمتشون رفت و جداشون کرد و بعد رو به هری گفت:
-وقتی به بچه هات میگی که گروه اسلیترین هم خوبه و بزرگان زیادی توش بودن و اینا صحبت ها ، همین میشه دیگه بچه هات میرن گروه های دیگه. حالا باز خوبه هافلپاف و راونکلاو که اصلا تو داستان رولینگ اهمیت نداشتن نرفتن.

لیلی که از صدای شنیدن پسرش خوشحال بود ، از آشپزخونه بیرون اومد و یه دفعه با دیدن محفلی ها شوکه شد.

---
چرا لیلی از دیدن محفلی ها شوکه شده بود ؟ آیا لیلی مرگخوار هست ؟ آیا اشتباهی رخ داده ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز پاتر در 1393/10/12 16:36:12
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/20 21:58:28
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.