هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲:۵۶ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۱:۲۳
از دم در خانه گریمولد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 145
آفلاین
تمام کاخ پر شده بود از سرباز ها و محافظ ها؛ سر سوزن هم نمی تونست قایم بشه چه برسه به ادمی.

_پرفسور از این طرف؛ بیاین زیر شنل.

پومانا شنل را در اورد و روی خودش و پرفسور انداخت. البته پاهای دامبلدور کمی بیرون بود اما توی اون بازار شام همه دنبال یک مرد ریش سفید بلند بودند. کسی به پایین نگاه نمی انداخت تا پرفسور رو پیدا کنند.

_دوشیزه اسپروات اینو از کجا اوردی؟
_از هری قرض گرفتم تا شما رو نجات بدم. حالا بعدا در موردش صحبت می کنیم، الان باید هر چه زودتر بقیه رو پیدا کنیم و از اینجا بریم. وای مرلینا فقط گیر نیفتاده باشند.

_برین در دستشویی رو بشکنین جون رئیس جمهور در خطره! یالا بجنبین ممکنه دیر برسیم اون ریش سفیده رئیس جمهورو هلاک کنه.

_ریش سفیده؟ فک کنم منظورشون شماست. اما شما که اینجایین، پس کی جای شماست؟
_بریم ببینیم چخبره.

[b]در کیف نیوت[/b]

_حالا چی کار کنیم نیوت؟ تیت بیشتر از این نمی تونه دووم بیاره.
_نمی دونم.

ارتور که درماندگی تیت رو میدید، نتوانست تحمل کند و فکر احمقانه اش را اعلام کرد
_اکه همه بهش شلیک کنیم ممکنه گیج بشه و دست از سسر تیت بر داره.

ارتور که اماده این بود که همه نظرش را رد کنند سرش را پایین انداخت.
_با شمارش من همه شروع به شلیک می کنیم؛ یک، ارتور!...

ارتور سرش را بالا گرفت و دید همه اماده شلیک هستند. خوشحال شد و خودش نیز اماده شد. زاخاریاس ادامه داد:
_دو .... سه! بزنین.

همه شروع به شلیک کردند بی خبر از آن که در ان طرف سرباز ها برای باز کردن در دستشویی تلاش می کنند.


ویرایش شده توسط پومانا اسپراوت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۵:۳۲:۵۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲:۰۱ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۱:۵۷
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 308
آفلاین
اما همانطور که گفته شد،خیلی شانس با زاخاریاس یار نبود.ناگهان وزیری که رئیس جمهور با آن کنفرانس داشت ظاهر شد و با لهجه غلیظ امریکن گفت:
-سلام دونالد. آماده کنفرانس هستی؟

زاخاریاس محکم و مانند یک رئیس جمهور گفت:
-خیر.من باید برم به دستشویی.

زاخاریاس این جمله را با لهجه غلیظ بریتیش شمال لندنی گفت.زاخاریاس هر چقدر هم ماهر بود نمیتوانست لهجه بریتیش خود را اصلاح کند. وزیر از رو نرفت و گفت:
-خیلی خب اما... دونالد؟ کی لهجه بریتیش یاد گرفتی؟کدوم موسسه یادت داده؟ به منم معرفی میکنی؟ راسته که میگن بریتانیایی ها r آخر جمله رو تلفظ نمیکنن؟


وزیر شاد و شنگول دستی به پشت زاخاریاس زد و با هم به سمت اتاق کنرانش رفتند. زاخاریاس زیاد با وزیر حرف نمیزد زیرا روی راهرو های کاخ سفید متمرکز بود تا دستشویی پیدا کند و آن جا کیف را باز کند.نگاه به ساعتش کرد. تنها یک دقیقه باقی مانده بود تا شروع کنفرانس خبری و هنوز موقعیت مناسب پیش نیامده بود که ناگهان زاخاریاس توالتی دید چسبیده به در اتاق کنفرانس رو به محافظ کرد و گفت:
-برو توی اتاق و بگو رئیس جمهور با چند دقیقه تاخیر تشریف میاره.
-حتما.

وزیر و محافظ وارد اتاق کنفرانس شدند و زاخاریاس وارد دستشویی. روی کاسه توالت نشست و کیف را به حالت جادویی تغییر داد. سرش را داخل کیف برد و پرسید:
-اینجا چه خبره؟ چرا اینقدر تکون تکون میخورید؟

اما تا سرش را داخل کیف نیوت برد متوجه شد. کرگدن ها رم کرده بودند و دنبال ارتور،پروفسور،گابریل،نیوت و سر کادوگان میکردند.گابریل نفس نفس زنان میگفت:
-زاخاریاس.کرگدن ها رم کردن.جلوشونو بگیر!
-چطوری؟

نیوت در حالی که از درختی بالا میرفت گفت:
-شاخشونو بگیر. اگه بتونی شاخ کرگدن مادر رو برای دو دقیقه نگاه داری ازت فرمان میبره. اینجوری بقیه کرگدن ها هم ازت فرمان میبرن.

زاخاریاس جستی زد و داخل کیف پرید.کرگدنی با خالی روی پیشانی و شاخ سابیده شده در وسط بالا پایین میپرید. او کرگدن رئیس بود. ناگهان در دستشویی زده شد و کسی از پشت در گفت:
-آقای رئیس جمهور؟همه چی امن و امانه؟
-بله.کارم طول کشیده. لطفا برو و دیگه هم سوال نکن.

بعد از گپ و گفت کوتاه زاخاریاس دست به کار شد. روی کرگدن پرید و شاخش را گرفت:
-آهای وحشی.ارام باش.بزار روت نظارت کنم.

کرگدن آرام و قرار نداشت و سعی میکرد زاخاریاس را از روی خودش بیندازد اما زاخاریاس مدام میگفت:
-کور خوندی. فکر کردی میتونی از شر من خلاص بشی. یه مدیریتی روت بکنم که خودتم لذت ببری .

بالاخره بعد از چند دقیقه کرگدن آرام شد و اجازه داد روی پشتش بشیند.زاخاریاس فرمان داد تا همه کرگدن ها از بقیه دور شوند. کرگدن ها در سر جای خود ثابت ایستادند و همه اعضای محفل توانستند نفس راحتی بکشند. بجز گابریل که هنوز هم داشت از دست کرگدنی فرار میکرد. نیوت گفت:
-ای وای. این کرگدن یاغیه. از مادرش حساب نمیبره.

در همین حال صدایی از پشت در دستشویی میامد که میگفت:
-نیروه های ویژه swat رو خبر کنین. همون تروریست ریشو رفته و رئیس جمهورو توی دستشویی گروگان گرفته.




هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۸:۵۳:۴۵ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۱:۳۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 371
آفلاین
تیت که همینطور گریه کنان از این سمت کیف به اون سمت کیف می دوید داد و فریاد زنان به نقشه ی ارتور لعنت میفرستاد!

-اقای ویزلیییییییی...اخههه...اهههه....کمک...نیوت تو مگه....مگه نمی دونستی کرگدن ها...گرکدن ها بازی دوست...دوست دارن؟
-خانم تیت...لطفا ارامش خودتون رو...حفظ کنین!

و اما زاخاریاس بنده خدا!با هر پرش کرگدن ها،دستش کج میشد،زاخاریاس متوجه شده بود چیزی غلط هستش این وسط،اما میخواست کمی صبر کنه ولی کنجکاوی زیادش مانع اینکار شد!

-هی نگهابانا!
-بله قربان؟
-میخوام برم به دستشویی مخصوصم!
-اما قربان شما پنج دقیقه ی دیگه تو اتاق کنفرانس با اقای وزیر جلسه دارین!
-کنسلش کن!...حوصله ی دیدن اون مردک رو ندارم!
-اما قر...
-اما و کوفت! منو تو خیابون رها کردن بعد میگه "قربان شما با وزیر جلسه دارین!"

محافظ ها با اینکه گیج بودن اما خب این دستور رییس جمهور مملکت بود!


only Hufflepuff


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۳۰ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
-

با هر صدای پای هاگرید و لرزشه کیف یک قطعه از وجود نیوت می‌لرزید.ولی هیچ یک متوجه حیوانات داخل کیف نبودند .همه داشتند به هاگرید افتخار میکردند غیر از نیوت که صدای عجیبی اومد.همه پشتشون نگاه کردند و بچه کرگدن های پوزه قرمز رو دیدند که فکر می‌کردند هاگرید داره بازی می‌کنه .تقریبا هرکدوم خودشون یک هاگرید حساب میشدند .بچه کرگدن ها بالا پایین می‌پریدند . تیت ترسیده بود و به یک طرف دوید .کرگدن ها بپر بپر کنان به دنبال این رفتن کیف تو دست زاخار داشت اینور اونور می‌رفت و زاخاریاس هم به اینور اونور میخورد و سعی میکرد کیفو کنترل کنه .تا محافظا برمی‌گشتند زاخاریاس حالت مغرورانه میگیره و عادی جلوه میده.بچه ها تو کیف به دنبال کرگدن ها بودند و کرگدن ها به دنبال تیت . ناگهان کرگدن مادر در حال دویدن به سمت اونا بود که به نیوت برخورد کرد و نیوت به تکه‌ سنگی در محدوده شیرهای تیزیال از حال رفت .از دور دست توی کیف صدای آشنایی میومد .

-نیوووووووووت کرگدن ها رم کردن.

و همینطور میدوید تا با جسم بیهوش نیوت مواجه شد.هشدار بزرگی تو راه بود .تنها کسی که میتونست حیوونات رو کنترل کنه اون بود و الان بیهوشه.تینا با مواجه شدن با جسم نیوت به سراغش رفت و کشیدش و به تکه سنگ تکیش داد و و بچه هارو دید که داشتن با کرگدن ها مقابله میکردند.حالا کرگدن مادر بدنبال بچه ها ، بچه ها بدنبال بچه کردگدن ها و بچه کرگدن ها بدنبال تیت و هاگرید هم داشت با پف و فیل صحنه رو تماشا میکرد.و تینا به این جمع اضافه شد و بدنبال همه رفت .تنها امید آنها حالا تینا گلداشتین بود .



چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹:۴۵ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
تصویر کوچک شده


چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱:۳۹ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۱:۳۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 371
آفلاین

زاخاریاس ساک رو برداشت و حالت ععصبانی به خودش گرفت،طوری که ماموران فکر کنن کوتاهی کردن!

-هیییییی...کدوم گوری بودین؟
-قربان؟
-زهر مار قربان! کدوم قبرستونی بودین که کلا رییس جمهور این مملکت رو فراموش کردین و به حال خودش رها کردین؟
-اممم...فکرکردیم دارین تو اتاق کنفرانس حرف میزنین قربان!
-احمق ها!... من تو اتاق کنفرانس چه خاکی باید تو سرم کنم؟

زاخاریاس دقیقا داشت عین یک رییس جمهور واقعی حرف میزد،و بچه توی ساک داشتن از خنده و جدیت زاخاریاس روده بر میشدن!

-
-انتخاب شایسته ای داشتیم درباره ی رییس جمهور!
-افرین بر تو پدر!
-بچه ها به نظرتون بهتر نیست الان سرکادوگان رو بفرستیم بالا؟
-هاگرید کیف الان تو حالت مشنگیه، دومن،نمی دونیم فاصلشون با زاخاریاس چقدره؟ اگه دقیقا جلوی زاخاریاس باشن،اونوقت میفهمن!
پوفف
-چیشد؟
-فکر کنم زاخاریاس حرکت کرد!
-اره...اما تیت،محافظا نباید اونو به سمت اتاق کنفرانس ببرن!
-حالا چیکار کنیم؟
-من یه فکری دارم!
-چیشده ارتور؟
-هاگرید با یه پرش بلند کیف رو میلرزونه،بعد زاخاریاس متوجه میشه یه مشکلی هست و ...
-فکرت عالیه ارتور،رو من حساب کنین بچه ها!
-نه نه اصلا هم خوب نیست!

از چهره ی نیوت معلوم بود که نگران کیفش و حیواناتشه و به هر طریقی میخواست از این نقشه فرار کنه!


only Hufflepuff


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰:۵۷ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور

گلرت گریندل‌والد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۹:۵۱ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
اما شانس چیزی نیست که همیشه باهات یار باشه . و همیشه کار ها به خوبی پیش نمیره.
بر خلاف انتظار مامور های بیشتری در انتظار غافلگیری بودند که اگر از مخفیگاه بیرون امدی با انواع تفنگ ها آبکشت کنند و برایشان فرقی نداشت جادوگر باشی یا ادم معمولی.

زاخاریاس که توانست مامور ها را ببیند با اشاره دست دست که شباهتی به پانتومیم نداشت سعی در باخبر کردن بقیه محفلی ها داشت .

اما بی شک زاخاریاس یا بقیه محفلی ها فسفر لازم برای درک حرکت های زاخاریاس را نداشنتد.
پس زاخاریاس با دادی بلند سعی در با خبر کردن بقیه کرد .
- هی میگم این کودن هاهاااا اوجا هستن .

- بقیه محفلی بعد از با خبر شدن از قصد زاخاریاس وهمچنین یورش مامور ها همگی با پرشی در کیف رفتند .
ولی بی خبر از اینکه ماموران اساک را با ساک ریئس جمهور اشتباه گرفته اند .


ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۲:۳۹:۳۵


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۹:۱۲:۰۸ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۱:۳۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 371
آفلاین

-خب کی رییس جمهورمون باشه؟
-من میتونم محافظ رییس جمهور باشم!چون یه محافظ باید دلیر باشه!
-سر کادوگان مطمئنی از پسش بر میای؟
-چرا که نه نیوت؟ به همرزمت اطمینان داشته باش!
-خیلی خب...هرجور خودت میدونی...بیا این یکی مال محافظ اصلی رییس جمهوره!
-کدوم؟
-این بنفشه.
-ممنون.

نیوت،زاخاریاس و سرکادوگان در داخل کیف همینطوری داشتن حرف میزدن اما در بیرونن کیف تیت،هاگرید و ارتور نگهابانی میدادن!

-خب کی این زرده میشه؟
-زرد؟...خب به نظرم بهتره من باشم!
-پس تو هم میشی پسر رییس جمهور و من ه...
-چییی؟...نه نه،امکان نداره
-چرا؟
-بهتر نیست من رییس جمهور باشم؟ من مثلا دوره ی اموزشی نلظر بودن رو گذروندم!
-خیلی خب،بگیر این سبزه مال رییس جمهوره و این زرده هم مال پسرش که منم!
-پسرم با من رییس جمهور درست رفتار کنی ها؟
-باشه پدر!

زاخاریاس،نیوت و سرکادوگان هر کدوم به یه سمت کیف رفتن و معجونشون رو خوردن،اما نیوت از هر طرف اونارو می پایید که به سمت های اسرار امیز کیفش نرن!

-بچه ها،کارتون تموم نشد؟
-سلام تیت،داره میشه مگه چیشده؟
-چندتا محافظ دارن میان این سمت!
-جدی؟
-شوخیم کجا بود نیوت،بدویین!

نیوت هول کرد و تند و تند معجونشو سر کشید و بعد شروع به داد و هوار کرد!

-بچه هاااااااا!....بدویییننننننن...سریعععع!
-نیوت چیشده؟
-بدویین...تیت میگه چندتا محافظظ دارن میان این سمت!
-ارامش خودتو حفظ کن نیوت،من به عنوان یه محافظ از پسش بر میام!

سر کادوگان از پشت پرده بیرون امد؛اون حالا کاملا شبیه محافظ اصلی رییس جمهور شده بود.
عینک افتابی،بیسیم،تفنگ،عضله،کت و شلوار رسمی و ...

-سر کادوگان!
-زاخاریاس ااگه تو جمع سرکادوگان صدام کنی،میفهمن هویتم رو!
-ببخشید...خیلی باحال شدی!
-میدونم!
-زاخاریاس معجونتو بخور دیگه!
-یک...دو...سه!

حالا زاخاریاس هم تبدیل شده بود به رییس جمهور.
موی بلوند،کت و شلوار ابی،کروات قرمز و ...

-خب چطورم؟
-عالی!
-بدویین از این طرف! وقت نداریم!

نیوت بچه هارو به سمت در خروجی برد و بعد از اینکه زاخاریاس هم از کیف بیرون رفت،پردید بیرون و کیف رو به حالت مشنگی تغییر داد!


only Hufflepuff


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۰۵ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
سرکادون که فهمیده بود اوضاع خیلی خیط شده و نباید دردسر درست کنن اونارو از هم جدا کرد.
-بس کنید آقای زاخاریاس اسمیت ! به نظرم اخلاق ناظر آینده اینطور نباید باشه.

زاخاریاس پس از شنیدن ناظر آینده خودشو کنترل کرد و یقه کتشو درست کرد و دستمالی به طرف مقابل داد که خون دماغشو پاک کنه.
-بگیر اینو ! دفعه آخرت باشه.

مرد دستمالو گرفت و رفت .روبیوس اشک هاشو پاک کرد و از زاخاریاس تشکر کرد.سرکادون لحظه ایی فکر کرد و ایده ایی به ذهنش زد.
-بچه ها میدونید کی همیشه همراه منه!

تیت برگشت و حالت سوالی به خودش گرفت.
-کی کادون؟
-مستر نیوت اسکمندر ! فرستادمش تا یکم تحقیق کنه.

زاخاریاس بعد از قضایای زیادی که با نیوت داشت ذوق زده شد.
-نیوت ؟ کو کجاس؟
-همینجاس باید پیداش شه!

نیوت با استایل همیشگیش وارد شد و چمدونشو حمل میکرد .
-سلام بچه ها!
سلام همرزم ! خبری نشد؟
-شد ولی سخت به نظر میاد راهش!

روبیوس با خوشحالی رو به نیوت کرد و گفت.
-بوگو دیگه ای بابا !
-ببینید اینجا چهارتا زیر زمین داره!تو یکیشونه و تو اون زیر زمین ها هر کدوم دوتا زیر زمین داره! ولی یک در هست که پشت جای که رییس جمهور داشت صحبت می‌کرد نصب شده که مستقیم به اتاق دامبلدور می‌ره!
-خب راه حل چیه!
-خب اون چهار تا در که الکین همش برای وقت تلف شدنه ! میمونه یک در! همون پشت رییس جمهورِ.


همه به سمت جایی که رییس جمهور داشت سخنرانی میکرد رفتن .مردم در حال رفت و آمد بودند. زاخاریاس که نامزد ریاست جمهوری بود در راس خبرنگاران قرار گرفت و پریدن سرش که ازش مصاحبه کنند.

-آقای اسمیت!چه کار هایی برای اینجا میخواین انجام بدین؟

-آقای اسمیت...
-آقای اسمیت...
-آقای زاخاریاس...

مصاحبه کنندگان دور اسمیت رو شلوغ کرده بودند و همین فرصتی شد که از اونا فاصله بگیرند و به سمت در برن.تا به در رسیدن با حجم عظیمی از محافظان برخورد کردند.سرکادون خیلی پر ابهت رفت جلو و صحبت کرد.
-سلام هم‌رزمان...

تا میخواست حرف بزنه اسلحه ایی روی سرش قرار گرفت!

-اینجا چی می‌خواین؟

هاگرید نتونست جلوی احساسات خودشو بگیره و بغض کرد.
-اومدیم دنبال دامبلدورمون.

همه سرشون رو به طرف هاگرید چرخوندن و هاگرید متوجه سوتیش شد.

-پس اومدین دنبال اون تروریست؟شماهم همدستشین؟بگیرینش! الاان!
-ولی همرزم اشتباهی شده!تقصیر عادله!

محافظ بدون توجه به التماس ها دستور میداد.

-کیف اون ! بگیریدش ممکنه بمب باشه مراقب باشید.

-اما نه بمب ِِ چی؟ما تروریست نیستیم.

چند دقیقه بعد زندان کناره آلبوس دامبلدور

همه به یک گوشه تکیه داده بودند.روبیوس متوجه اشتباهش شده بود و یک کنار بغض میکرد هر چند دقیقه یک بار صدای آخ ووخ میومد ، صدای شلاق و فریاد.تیت خیلی ترسیده بود سرکادون بازهم مشغول به فکر بود.

-همرزمان یادتون باشه زاخاریاس بیرونِ پس نا امید نشوید!

تیت با صدای لرزون میگه.
-اگه اینجا اینجوریه پس آزکابان چیه؟

بیرون از زندان پشت درب های زندان


زاخاریاس دیگه جون نداشت .آب دهنش خشک شده بود از بس جواب داده بود و حواسش نبود که دوستاشو بردن به زندان. زاخاریاس که با وسایل مشنگی میتونست کار کنه یک تلفن گیر آورد و زنگ زد به آرتور که ببینه کجان.
صدای زنگ آرتور بلند شد.
نمیچینوم گلی که خار...

-بله؟
-زاخاریاسم.
-اععع زاخا تویی! این نامردا مارو گرفتن کجایی؟
-یعنی چی گرفتن؟
-هیچی قضیش مفصله!

نیوت دست و پا میزد ک گوشیو بده بهش ک آخر همین اتفاق افتاد.همینطور که یواش صحبت میکرد.

-گوشی با نیوت!
-سلام زاخار ! ببین اینا کیفمو بردن ببین میتونی پیداش کنی؟
-سعیمو میکنم! ولی بعدش چیکار کنم!
- هیچی من یکاری میکنم ازینجا بریم بیرون!توهم پیدامون کن دیگه!
-مرسی بابت تهش!
-ببخش ولی تنها راهه.

زاخار گوشیو قطع می‌کنه! و بالافاصله کیف نیوتو دست یک نگهبان از خوش شانسی میبینه و به سمتش می‌ره.
-سلام!
-بفرمایید؟
-مردک!با نامزد انتخاباتی اینطور رفتار نمیکنن!
-شما؟
-زاخاریاس اسمیت هستم!

مرد خودشو جمع کرد و حالت محترمانه گرفت و ادامه داد.
-منو ببخشید آقای اسمیت ولی این کیف مهم تره ممکنه توش بمب باشه!
-بدینش به من بمبی در کار نیس.
-ولی شما از کجا میدونید !
-بده تا ثابت کنم.

مرد کیف رو داد و زاخاریاس کیفو به حالت مشنگی تغییر داد و درشو بار کرد و چیزی جز یک کتاب و عکس نبود .

-دیدی چیزی نیس؟در ضمن این کیف برای منه داده بودم همکارم نگه داره.

زاخاریاس اوج خوشبختیش بود که شبیه ناظر ها داشت صحبت می‌کرد و بقیه ازش فرمانبردار بودند.
-میتونی بری!
-ممنون که توجیه کردین! اگه این بود و می‌رفتیم کلمون می‌کندند! خداحافظ.

زاخاریاس کیفم برداشت و راهی شد به سمت خروجیه کاخ.

زندانِ کنار آلبوس دامبلدور


کسی متوجه نبود که زندان بغل زندان آلبوم دامبلدورِ بود.همینطور که مشغول صحبت با خودشان بودند.پیکت از یقه کت نیوت بیرون زد.
-خب پسر بیا بیرون ! خجالت نکش .

پیکت حیوون درختی کوچیک و با مزه که خودشو همیشه لای کت نیوت قایم میکرد .
اسمش فرانک بود .نیوت فکری به سرش زد و اونو فرستاد تو قفل زندان تا دررو باز کنه.بعد از دقایقی صدای باز شدن در اومد.
تیت و بقیه خیلی هیجان زده بلند شدن و نگاهی غرور آمیز به نیوت کردن.یر به جلو رفت و دستشو رو شونه نیوت گذاشت.

-خوشحالم که همرزمی مثل تو دارم نیوت.
-منم فرمانده.

آرتور به صحنه عاشقانه پایان داد و گفت.
-بریم! در ضمن چوب هاتونو آماده کنید کاری با قوانین نداشته باشید جونتون در نظر بگیرید .

همه خیلی مصمم چوب هاشونو در آوردن و بیرون رفتن نیوت با برخورد با اولین محافظ با ورد "پتروفیکیوس توتالوس " اونو از پا در آورد و این زنگ خطری بود برای همه محافظ ها . صدای پای اونا به گوش می‌رسید .آرتور که دید راه فرار ندارن دستور داد.
-بچه ها نگاه نکنید بزنید !

همه چوبدستی هاشون به جلو گرفتن و هر محافظی میومد بیهوششون میکردند طلسم های مختلف میزدند و محافظان قبل از هرکاری بیهوش میشدند .بعد از به اتمام رسیدنه محافظا که حدود ۸۰ تا بودند آرتور نفسی کشید که زنده موندن .نیوت سوالی در ذهنش به وجود آمد که علنیش کرد.
-به نظر شما باید با این حجم جنازه چه کرد؟

سرکادون حرفشو تایید کرد ولی ناگهان سر کله زاخاریاس پیدا شد .

-سلام بچه ها ! دیدم نیومدین من اومدم !

نیوت خیلی خوشحال کیفو ازش گرفت و جنازه هارو ریخت توش .

-خب باید بریم یک جای امن !

با این حرف نیوت همه راهی شدن و با انتقال سریع(همون که دود میشن اسمشو نمی‌دونم) بیرون از کاخ رفتند.و داخل کوچه ایی که کسی رد نمیشد راهی شدند و نیوت گفت.
-خب بچه ها مطمئنید میخواین برید تو کیف؟

آرتور خیلی مصمم گفت.
-آره خب.
-باشه خودتون خواستید . آرتور و زاخاریاس بیاین تو
بقیع بیرون نگهبان وایسن !

است و بقیع بیرون نگهبانی دادن چون اونجور که نیوت گفت مطمئنید ! بقیه یکم ترسیدند.همه وارد کیف شدند و اولش همه چی خوب بود دریا یود، ساحل بود ،انواع حیوانات ولی در پشت پرده ایی که آنجا بود صدای فریادی بلند شد.نیوت همیشه می‌گفت کسی از کیفش خبر نداره و رولینگ داستانو اشتباه نوشته.
همه در حال تماشای بودند که زاخاریاس پردرو رو زد کنار و با صحنه عجیبی برخورد کرد .
با تابلویی با عنوان "روی سیاه ِِ کیف".
اونجا هزارتا قفس بود و مسئول هر قفس یک نفر بود و در آنجا زندانیانی مختلف بودند از جمله گللرت گریندالواد که با زنجیر بسته شد بود .زاخاریاس با تعجب بسیار

-مگه نمرده بود .
-خب اون مرده در اصل چون روحش رو ما هر چند ساعت جدا میکنیم که ضعیف بمونه .

ناگهان چشم آرتور به باجه ایی افتاد کوچیک بود با عنوان "کفترگاه" و سوالی کرد .
-نیوت اینجا کجاست؟
-شنیدی میگن یه کفتر دارم خونمون روپایی میزنه؟ حاضرم بگم دردناک ترین شکنجس!

آرتور همینطور راه می‌رفت که نطقش باز شد.
-پس بگو انقد کیف کیف میکردی اینجوریه! این رازه کیف بود ؟
- خب همه چی این نبوده ! بالاخره کیف اسرار آمیز همینه!

و رو به زاخاریاس که داشت وارد میشد و اصلا دله نیوت نمی‌خواست که چنین اتفاقی بیفته چون میخواست بیشتر ازین ندونن کرد و ادامه داد.
-زاخار بیا این معجون هارو بردار بریم!

زاخاریاس به همراه آرتور معجون هارو برداشتند و بیرون از کیف رفتند. معجون هارو رو به جمع کرد و گفت.
- خب باید بگم این معجون ها هر کدوم حاوی موی مقامات و نگهبانانه کاخ سفیده .
این یکی رییس جمهوره این یکی پسرشه و ....
همینطور توضیح میداد ولی مونده بودن کی رییس جمهور بشه!که اختیار داشته باشه.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۲:۰۵:۳۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۳:۳۹:۱۴

چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰:۱۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۱۱:۳۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 371
آفلاین
-خوش تیپ!...چه حرفها
-خب خوشتیپه ارتور!
-خب اره والا اگه منم با اون قد و قواره ازم مصاحبه میگرفتن،خوش تیپ بودم!
-اِنااا،نیگا! اونجا واستاده این زاخاریاس ما!
-کنارشم چندا از بچه های محفلن!
-بیا ارتور بریم پیششون.

هاگرید دوان دوان داشت میرفت سمت زاخاریاس و بقیه،اما همه از سر راهش کنار میرفتن چون همه فکر میکردن هاگرید قصد حمله به اونارو داره!

-اااهاهههههههههههههه!
-کمککککککک!
-هییییییی!
-غول بی چشم و رو جلوتو نگاه کن!

هاگرید یه دفعه واستاد! یه مشنگ هویتش رو فهمیده بود!

-با کی بودی اقا؟
-جلوتو نگاه کن مردک دراز!
-با منی؟
-نه پس با باباتم!

هاگرید زد زیر گریه! پدرش مرده بود و الان یه مشنگ بی چشم و رو بهشش توهین کرده بود،اونم چه توهینی!

-اروم باش هاگرید،اروم باش!
-این مردک رو خفه کنید!...همین الان باید عذر خواهی کنه!
-هاگرید اروم باش!
-این مرد باید عذر خواهی کنه!
-مننن؟ عمرا !

زاخاریاس که متوجه ی وخیم بودن اوضاع شده بود از روی سکو پایین امد و به سمت مرد رفت...

-اهایی اقا!
-با منین؟
-نه پس با زنتم؟
-اهان...بله اقای اسمیت؟
-همین الان حرفتو پس بگیر!
-اقای اسمیت،از شما بعیده! شم باید این ادمو ببرین زندان!
-اونوقت چرا؟
-چون داشت مارو میکشت!
-عه واقعآ؟
-اره خب...فکرکردم میدونین!
-که قوانین مشنگا اینطوریه؟
-مشنگا؟
-همین الان حرفتو پس بگیر وگرنه خودت میری زندان!
-امم...
-منتظرم ها!
-نه!
-چی گفتی؟
-نه نمی کنم!
-پس بگیر که امد!

زاخاریاس و اون مرد به جون هم افتادن! زاخاریاس میزد مرد میزد،و همینطور تا اینکه گابریل و سر کادوگان امدن و از هم جداشون کردن...

-بس کنین اقایون!
-خانوم تیت،لطا برین کنار! یه ادم دلیر مثل من بیاد وسط!
-ممنون اقای سرکادوگان...اما من از پسش بر میام. البته با کمک یه دلیر مثل شما!



only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.