جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
پاق!

- چی؟ چی شده؟ صدا چی بود این؟
- ساکت شو کریستینم.

پسر مو مشکی ‌ای که جلوی مبل اورلا ظاهر شده بود و ظاهرا کاملا از این کار پشیمون شده بود چون دختری که رو به روش بود دست از جیغ زدن بر نمیداشت. جیغ زدن اورلا در حالی همیشه قطع میشه که یا بیهوشش کنن یا یه جوری جلو دهنشو بگیرن ولی متاسفانه پسری که رو به روی اورلا ایستاده بود از این موضوع خبر نداشت و سعی کرد با معرفی هویت خودش جلوی فریاد های اورلا رو بگیره.

- گفتم کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟ حافظه مو بردین بسته تون نبود؟
-
- ده جوابمو بده چرا آخه دست از... الاسنذدتنذیسنتا.

یک دفعه یه دختر دیگه از پشت مبل بیرون پرید شیرجه ای زد و جلو دهن اورلا رو گرفت.
- ببین من جان پیچ میخوام. باید کمکم کنی جان پیچ فروشی پیدا کنم.
-ههیخ؟
- چی میگی؟ آها دستم.

پالی دستش را از روی دهن اورلا برداشت.
- آخه شما خجالت نمیکشین که دست از سر من بر... گفتی چی میخوای؟
- جان پیج.
- خو این پسره کیه؟
- اممممم... نمیدونم. فکر کنم اینم وسط راه گیرش آوردم.
-

چند لحظه‌ای سکوتی برقرار شد تا این که کریستین که انگار فقط میخواست از این وضعیت خلاص شه گفت:
- حالا کمکمون میکنی؟

اورلا دستشو تو موهاش کرد و اونا رو به هم ریخت و بعدش با منگی گفت:
- من شما رو میشناسم ؟

پالی و کریستین نگاهی به هم انداختن و بعدش تصمیم گرفتن یه راه دیگه‌ای رو در پیش بگیرن. پالی با مهربانی گفت:
- ببخشید ما پودر پرواز مون تموم شد امکانش هست یه ذره از شما قرض بگیریم؟

اورلا از روی مبل بلند شد و به سمت شومینه رفت و پالی و کریستین که پشت سرش راه افتادند. دختر گلدون بالای شومینه اش را برداشت و با به سمت پالی گرفت؛ اما به محض این که برگشت کریسیتین بازوشو گرفت و بردش تو شومینه پالی هم با مشتی از پودر پرواز اومد کنارشون وایستاد.
- جان پیج فروشی!




_______________


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1396/2/6 23:05:09
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا در حال قدم زدن بود.
نوشته ای که بر روی درب پاتیل درزدار بود توجهش را جلب کردن!

مسابقه ی پانتومیم جادویی


وارد شد.
پاتیل درزدار به طور خیلی بی سابقه ای شلوغ بود و کسی در حال صحبت کردن بود.

- و شما به گروه های سه نفره تقسیم میشید و به رقابت با یک دیگر میپردازید. حالا خیلی آروم بیاین تا نام نویسی کنید.

لیسا برای این مسابقه خیلی شوق داشت.خیلی سریع ثبت نام کرد و حالا نوبت به گروهبندی بود.

گروه اول اعلام شد.

-گروه دوم. خانم آنانیو دیلن،آقای یوآن آبرکرومبی و خانم لیسا تورپین.

لیسا جزو گروه دوم بود. بقیه ی گروه ها هم اعلام شدند.

- گروه دوم و چهارم به رقابت با یکدیگر میپردازند.

لیسا اول به دنبال همگروهی هایش گشت و سپس به دنبال رقبایش.
حالا وقت رقابت بود.

-این چه وضعشه؟الان خوبه قهر کنم؟
-باز چی شده لیسا؟
-رقبامون معتادن!

این اتفاق ناگواری بود ولی چاره ای نداشتند.
آنانیو قرار بود اجرا کند.
اول از همه با دستانش عدد 2 را نشان داد.

-مواده؟

آنانیو با تاکید بیشتری عدد 2 را نشان داد.

-داداژ انگار میگه دو کلمژ!

آنانیو با حرکت سر تایید کرد. سپس با دست دماغ خود را پوشاند.

-این شی شی میگه؟ مگه بو بدی حش میکنی تو؟
-نه داداژ!

لیسا از جمع آن ها رفت!

-پس لیسا کجا رفت؟
-فکر کنم حدس نزدن قهر کرد. ولش کن به کارت ادامه بده.

آنانیو دماغش را گرفت و بر روی زمین افتاد و دوباره بلند شد!

-ابژی این شیزی که میگی اشیا؟

آنانیو تایید کرد و سپس به فنجانی که بر روی میز بود و سپس به گردنبندی که به گردن داشت اشاره کرد.

-این کارا ژیه انژام میدین آخه؟ داداژ پاژو بریم!

سه معتاد بلند شدند و رفتند و مسابقه ی پانتومیم نیمه تمام ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
با هماهنگی ناظر انجمن، تا اطلاع ثانوی این تاپیک از روند عادی خارج شده و برای مسابقات پانتومیم جادویی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. لطفا از زدن پست متفرقه در این تاپیک در طول مسابقه بپرهیزید که در این صورت پست شما توسط ناظر انجمن پاک خواهد شد.

اطلاعیه گروهبندی و تاپیک‌های مسابقات پانتومیم جادویی


زمانبندی مسابقات

دور اول: از تاریخ 5 اردیبهشت تا ساعت 11:59 تاریخ 10 اردیبهشت
دور دوم: از تاریخ 13 اردیبهشت تا ساعت 11:59 تاریخ 18 اردیبهشت

اطلاعیه زمانبندی مسابقات

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1396 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
نمونه ای از پست گروه اجرا به روش دوم موجود در اطلاعیه.

موضوع: پاپ کورن
×_____________________________________________________×



پاتیل درز دار، قهوه خانه ی جادویی کوچیک وسط لندن، فقط برای جادوگر ها قابل دیدن نبود. برای افراد بیشتری قابل دیدن بود. مثلا شاید برای مشنگ ها نه، ولی برای گیاهان جادویی، یا حشرات یا حتی ریگولوس جماعت هم قابل دیدن بود. متاسفانه!

- سلاااام! ما اومدیم!

تکه های یک گلدان قدیمی به درون کافه پرتاب شد و با باز شدن در، آنتیک ترین گروه ممکن وارد شد. گروه اول با ترکیب لیسا، یوآن و رودولف داخل پاتیل درزدار منتظر بودند.
یوآن حین چرخ زدن در فنجان قهوه ی بزرگی که همان لحظه سفارش داده بود شروع به حرف زدن کرد.

- باس بگم که شما چون دیر اومدین، افتخار اجرا میرسه بتون.

ولی مگر گروه اجرا افرادی به نظر میرسیدند که کلا در دنیا چیزی برایشان مهم باشد؟ نخیر آقا!
ریگولوس با پای چپش گلدون رز رو به سمت محل اجرا حرکت داد.

- خب شروع کن دیگه. چقد لفتش میدین. تقلبه آقا قهر میکنما اصن!

اما قبل از قهر کردن لیسا، رز اجرایش را شروع کرد. شروع اجرا با بالا رفتن یکی از ساقه های جانبی رز، و مستقیم شدن یکی از برگاش بود.

- برگه؟

رز سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد. بعد نگاهی به برگش انداخت دید که برگش انگشت ندارد. پس مسیر اجرا را عوض کرد. و این بار دو تا از برگ هایش را صاف کرد!

-وضعیت تاهلشونو داری نشون میدی؟

هر پنج نفر دست هاشونو به پیشونی کوبیدن.

- دو کلمه س!

ویبره ی رز و بیرون ریختن خاک هایش از گلدان، نشان از تاییدش داشت.

- چرا نمیذارین من حدس بزنم حالا؟ قهرم اصلا!

لیسا با حالت قهر بلند شد و به سمت کافه چی رفت. در قسمت پشتی پیشخوان، بعد از پیشنهادی از طرف کافه چی مشغول کاری نامعلوم شد.

همزمان، در محل مسابقه، رز مشغول استفاده از برگ هاش جلوی صورتش به شکل سیبیل بود. هیچکس نمیفهمید داره چی اجرا میکنه. حتی خود همگروهیاش که کلمه رو میدونسن هم. البته انتظاری از یه حشره و یه ریگولوس نمیرفت. اما خب. رز اجرا کننده ی خوبی نبود. از امتیاز کیفیتش قراره کم بشه در امتیاز دهی احتمالا.


- منم! من! سیبیل! جذاب! خودم دو تا محسوب میشم! واجد شرایطم!

رز فرصت مخالفت نداشت. صدای "بومب" بلندی به گوش رسید. مقادیر زیادی پاپ کورن به سمت میز پرتاب شد و مشخص کرد که لیسا مشغول چه کاری بود. پاپ کورن ها داغ بود. داغی پاپ کورن ها ریشه های رز رو سوزوند. رز پژمرده شد. رز مرد. بی اجرا کننده شدیم رفت خلاصه.

- نــــه!

لینی به سمت رز پرواز کرد. و شروع به سیلی زدن به او با بال هایش کرد.

- بابا امتیاز اجرات صفر بود لاقل همین که اجرا کرده بودی چارتا امتیاز میگرفتیم!

نگاه لینی به گلدون کج شده ی رز افتاد. گلدون "جیب دار" کج شده ی رز. یه دفترچه از خاطرات رز که احتمالا خودش هم هیچوقت حاضر نبود برگرده و بخونه. لینی دفتر رو برداشت و صفحه ی آخرش رو باز کرد.

" کلمه ای که باید اجرا کنم رو دوست دارم. خیلی خفنه. عه. گفته بودم که من قراره اجرا کنم؟:ویب: عاره. خودمم داوطلب شدم اصن. کلمه هه چیز خوبیه. قبل رفتم اونجا. پر از آدمای خفنه. یه سری گیاهای جادویی داره. خیلی خوبن. میتونن مرگخوار بشن. اما بازم من نمیشن. چون نمیتونن هافلی شن. شاید شوم به نظر برسن. ولی اصن خنگ به نظر نمیرسن به هرحال. :ویب: خلاصه که جای خوبیه. نزدیک محل اجرا هم هست تازه. شومینه خورشم خوبه خعلی! برم اجرا کنم. کی قراره برم اجرا کنم؟ :شاوت:"

لینی قاعدتا باید با خوندن این خاطره پوکرفیس میشد. اما با دیدن چیزی که میتونس توی مسابقه کمکشون کنه دیگه بیخیال پوکر فیس شدن شد.

- بیاین تا براتون بخونم!

___________________________________________________________

پ.ن:
کلمه؟ :)
کوچه ی ناکترن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1396 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
~ نمونه‌ای از پست تیم حدس زننده در مسابقات پانتومیم جادویی ~

کلمه: کوچه ناکترن
***************************************

مدت‌ها بود که در پاتیل درزدار به انتظار نشسته بود. همواره روزانه افراد زیادی برای رفتن به کوچه دیاگون از پاتیل درزدار عبور می‌کردن. اما مدت‌ها بود که پاتیل درزدار دیگه حال و هوای همیشگیش رو نداشت. با این حال بالاخره شخصی که لینی مدت‌ها در انتظارش گوشه‌ای پناه گرفته بود، قدم به داخل پاتیل درزدار می‌ذاره. طبق انتظاری که می‌رفت، بدون معطلی و بی‌توجه به اصرار تام برای اندکی ایستادن و میل کردن نوشیدنی، به سمت دیواری که اونو به دنیای جادویی کوچه دیاگون می‌کشوند می‌ره.

لینی بعد از کمی انتظار بالاخره از پناهگاهش در میاد و تام رو با چشمانی متعجب تنها می‌ذاره. مردی که به دنبالش بود، با سرعت زیادی در حال حرکت به سمت مقصدش بود. تا اینکه اولین توقفش رو مقابل کوچه‌ای تنگ و تاریک انجام می‌ده. تابلوی همیشه خاک گرفته‌ی کوچه ناکترن، دیگر همانند گذشته نبود. برق می‌زد و با افتخار نامش رو فریاد می‌زد. با این اوضاع، عجیب نیست مردی که قصد ورود به اونو داشت، بدون کوچیک‌ترین نگرانی‌ای به داخل کوچه قدم بذاره. سال‌ها از زمانی که هنگام ورود به این کوچه باید اطرافت رو می‌پاییدی تا مبادا کسی متوجه ورودت بشه، می‌گذشت. حالا همه روزه جادوگران سیاه و حتی خاکستری(!) زیادی در حال رفت و آمد به کوچه پر رونق ناکترن بودن.

لینی به دنبال مرد به داخل کوچه ناکترن قدم می‌ذاره. باید فاصله‌ش رو حفظ می‌کرد، چون ممکن بود با مرگخوارای زیادی رو به رو شه و احوال‌پرسی احتمالی با اونا نباید موقعیتش رو لو می‌داد. مرد که به نظر راهو از بر بود، ویبره‌زنان به سرعتش اضافه می‌کنه. اونقد که لینی طی یکی دو کوچه تعقیب مردو گم می‌کنه.
- لعنتی؟ کجا رفت این؟

لینی نگاهی به اطراف می‌ندازه. کوچه ناکترن برای اون هم جای غریبی نبود! بنابراین با یک حساب سرانگشتی مقصد مردو حدس می‌زنه. لینی بال‌بال‌زنون به راهش ادامه می‌ده تا اینکه به مغازه‌ای که سردر اون نام "مواد اولیه‌ی معجون‌های سیاه" رو نشون می‌داد می‌رسه. به آرومی خودشو به سوراخ در می‌رسونه و از لای اون به دنبال مرد می‌گرده.

- پـــخ! هی لینی پیدات کردم! فک کردی نفهمیدم دنبالمی؟

لینی که شکست خورده بود، با ناامیدی سرشو از سوراخ در بیرون می‌کشه و به سمت مرد برمی‌گرده.
- هکتور. از کجا فهمیدی؟
- مگه نمی‌دونی؟ ویبره‌های من خیلی قوی‌ان. ایجاد موج می‌کنن. وقتی ویبره می‌زدم هی موجام به یه مانع پروازکننده برخورد می‌کرد. مشخص بود تویی. حالا چی کارم داشتی؟ معجون می‌خواستی؟

لینی که فقط می‌خواست از خرید هکتور با خبر شه و قبل از اینکه معجون جدیدی بسازه مواد اولیه‌شو گم و گور کنه، حالا دیگه شکست خورده بود و حتی پلن بی هم نداشت. بنابراین سعی می‌کنه اطرافش مرگخواری رو پیدا کنه بلکه سر هکتورو با اون گرم کنه، اما به نظر میومد با وجود حضور دائمی هکتور در این قسمت از کوچه ناکترن، همگان از ترس رو به رویی با هکتور... در واقع با معجون‌های هکتور، از اونجا فراری بودن!

لینی که مغزش به سرعت در حال کنکاش بود، به دنبال راه دیگه‌ای برای خلاص شدن از هکتور می‌گرده.
- هی هکولی. می‌دونی اینجا قبلا چه مغازه‌ای بوده؟
- معجون صاحب مغازه پیدا کن بدم بهت؟
- نه نمی‌خواد. خودم جوابشو می‌دونم. اینجا مغازه بورگین و برکز بوده.
- اشتباه می‌کنی.
- می‌تونم بهت ثابت کنم. هنوز اون دسته که پاتر دستش توش گیر کرده بود مونده. البته چندین بار با الکل و مواد شوینده‌ی قوی شستنش تا دیگه پاتری نباشه. نگو که بعد از این همه وقت که اینجا میای ندیدی؟
- اشتباه می‌کنی. بیا نشون بدم اشتباهتو.

هکتور ویبره‌زنان و با اشتیاق برای ضایع کردن لینی به داخل مغازه قدم می‌ذاره و همین فرصتی می‌شه تا لینی از پشت شیشه براش زبون در بیاره و بال‌بال‌زنون تا جایی که می‌تونه ازش فاصله بگیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1396 01:31
نمایش جزئیات
آفلاین
~ نمونه‌ای از پست تیم اجرا کننده در مسابقات پانتومیم جادویی ~

موضوع: پاپ کورن!
کلمه: ×××× ××××××
****************************************

- نمی‌خوام. من هیچ‌وقت بلد نبودم خوب اجرا کنم. مجبورم نکنین.

لینی ویزویزکنان سعی داشت هم‌گروهیاشو راضی کنه تا مسئولیت سنگین اجرای پانتومیم رو برعهده‌ی کسی جز خودش بندازن. اما از سخنان محکم و چهره‌ی ثابت اونا که نشونه‌ای از هم‌دردی با لینی در اون دیده نمی‌شد، لینی بیش از پیش ناامید می‌شه.

- هی خیلی دارین وقت تلف می‌کنینا! یکیتون بیاد اجرا کنه دیگه حوصله‌مون سر رفت.
- حواستون هست که این اتاقو فقط برای چند ساعت از تام اجاره کردیم؟ تا نیومدن از پاتیل درزدار بندازنمون بیرون بیاین بازیمونو انجام بدیم دیگه.

حالا اعتراض گروه رقیب هم به هوا بلند شده بود. لینی که چاره‌ای جز اجرا نداشت، آه‌کشان میره وسط اتاق می‌ایسته و بلافاصله دو تا از انگشتاشو به نشونه‌ی V به نمایش می‌ذاره.

- با دو شروع می‌شه؟

لینی با حرکت سرش مخالفت می‌کنه و همچنان با اصرار حرکت قبلو تکرار می‌کنه.

- دو کلمه‌ایه؟

لینی لبخندی می‌زنه. حالا نوبت حرکت بعدی بود. تکه کاغذی رو مچاله می‌کنه و بعد از اینکه چند ثانیه دستاشو پشت سرش نگه‌میداره، هر دو دستشو مشت کرده جلو میاره.

- چی شده؟ گل یا پوچ بازی می‌کنی؟
- الان باید حدس بزنیم تو کدوم دستته؟ لینی داریم پانتومیم بازی می‌کنیما. حواست هست؟

لینی با هیجان به هکتور که آخرین دیالوگو به زبون آورده بود اشاره می‌کنه. هکتور که گیج شده بود مجددا حرفشو تکرار می‌کنه.

- حدس بزنیم کدوم...

شدت بالا و پایین پریدن لینی به دو برابر حالت عادیش تبدیل می‌شه. هکتور به آرومی جمله‌شو تموم می‌کنه.
- دستته؟

این‌بار لینی با ناامیدی سرشو تکون می‌ده.

- کدوم؟ کجاس؟ کو؟... چـی؟ کو؟ اولش با کو شروع می‌شه؟

لینی با خوش‌حالی تایید می‌کنه. برای چند ثانیه سرگرم فکر کردن به حرکت بعدیش می‌شه. تو این مدت یکی از تیم حریف از جاش پا می‌شه و می‌ره.

- این کجا رفت؟

لینی بی توجه به غیب شدن یکی از جمع، تصمیمشو می‌گیره و مدام سرگرم اشاره کردن به زبونش می‌شه. از حدس‌های مزخرف تیم حدس که بگذریم به اینجا می‌رسیم...

- زبونتو داری عوض می‌کنی؟ به یه زبون دیگه حدس بزنیم؟

به نظر میومد به سمت درستی در حال حرکت بودن! لینی این‌بار به طرف در می‌ره و چندین بار به اون می‌کوبه.

- مشت زدن؟ اعصاب نداشتن؟ در؟ در بسته‌س؟ کودر؟

آرسینوس که به تازگی بعد از خروج موقتش پاپ کورن به دست برگشته بود، شروع به ردیف کردن حدساش می‌کنه. اما چهره‌ی بی‌روح لینی نشون می‌داد که حتی ذره‌ای به حدس کلمه نزدیک نشدن. بنابراین مجددا حرکتشو تکرار می‌کنه.

- خب داری می‌زنی دیگه.

لینی که بسیار از نزدیک شدن به انتهای اجراش لذت می‌برد، می‌ره برای اجرای آخرین بخش. و حرکتش به این شکل بود که مدام در حال تابیدن دور خودش بود.

- سرگیجه؟
- اینقد می‌تابی که کوبیده می‌شی؟ اولشم کو داره. ولی بخش انگلیسیش کجا رفت پس؟
- کو.... کو... کو... چی بگم خب؟ بابا من جا تو سرم گیج رفت اینقد نچرخ!

و در همین لحظه بود که لینی حس می‌کنه رسالتشو به پایان رسونده. بنابراین نفس عمیقی می‌کشه، البته نفسی که هرگز به انتهاش نمی‌رسه. چون بلافاصله پاپ‌کورنی که تیم حریف از شدت ذوق و شوق به سمت هم پرتاب می‌کردن یکراست به مخ حشره‌ی کوچیک برخورد کرده و موجب بیهوشیش می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1395 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
گارسون با سینی خالی جلوی میز ساحره ای با موهای انبوه می ایسته. اخماشو تو هم کشیده و با نگاهش روی میز دنبال چیزی میگرده. ولی میز خالیه. گارسن نگاه شاکیشو به ساحره میدوزه.
-خانم تریلانی. ولی من مطمئنم همین ده دقیقه پیش غذای شما رو آوردم. تمام و کمال. همراه سوپ و سالاد و دسر. من واقعا نمیفهمم اینجا چه خبره؟

سیبل تریلانی از پشت عینکش که حالا تا روی دماغش پایین اومده گارسونو نگاه میکنه.
-یعنی من...پیشگوی بزرگ...مرگخوار اعظم...دروغ میگم آقا؟ د نیاوردی خب. برای من هیچ غذایی نیاوردی. من الان یک ساعته گرسنه و تشنه همینجا نشستم.میخوای جغد بفرستم مامورای وزارتخونه بیان رسیدگی کنن؟

گارسون سرشو تکون میده و میگه: باشه. هرچند مطمئنم غذا آورده بودم. ولی ما دنبال دردسر نمیگردیم. سفارشتونو دوباره براتون میارن.

-صبر کنین!

فریادی از میز کناری به گوش میرسه. سیبل و گارسون به طرف صدا بر میگردن. مردی سیبیل کلفت و بسی ترسناک صاحب صداست. سیبیل کلفت کمی سر تا پای سیبل رو برانداز میکنه.
-خانم تریلانی؟ بازم؟

و بعد رو به گارسون میکنه و میگه:
-این خانم هفته پیش اومد رستوران من...رستوران سه تار سیبیل. خارج از هاگزمیده. گارسون من ادعا میکرد براش غذا برده و این خانم گفته که غذایی در کار نیست. من فکر کردم پسر بچه دروغ میگه و اخراجش کردم. ولی وقتی این برنامه اینجا تکرار شد متعجب شدم!

گارسون نگاه مشکوک و طلبکارش رو به سیبل میدوزه...و سیبل به فکر فرو میره.


یک هفته قبل...رستوران سه تار سیبیل


روی میز پر از غذاهای رنگارنگه. سیبل گرسنه و مشتاق به غذاها خیره میشه. و وقتی احساس میکنه خیره شدن دیگه بسه، کارد و چنگالش رو برمیداره و به طرف بشقاب خم میشه.چنگالش رو توی بشقاب می زنه ولی صدای برخورد چنگال با میز چوبی باعث میشه سرشو بلند کنه.
روی میز خالی خالیه...نه بشقابی و نه غذایی!

سیبل فکر میکنه این یه جادوی جدیده که دوستان مرگخوارش برای اذیت کردنش اجرا کردن. ولی طی هفته آینده قضیه چندین بار تکرار میشه.
سیبل هی لاغر و لاغرتر میشه.


پاتیل درزدار...زمان حال:

گارسون: خب...خانم تریلانی. قصد دارین توضیح بدین که موضوع چیه؟
سیبل:خب...راستش...قصد که ندارم. ولی مجبورم. موضوع موهامه. موهای انبوه و زیبای من...وقتی روی غذا خم می شم غذا و ظرف و هر چی روی میز هست جذب موهام میشه و بعد هم لاشون گم میشه و هر چی میگردم نمیتونم پیداشون کنم. الان با خودتون میگین خب خم نشو! ولی فایده ای نداره. موهای من به این رفتار عادت کردن. غذاها هم موهامو شناختن. همین دیروز تا پشت میز نشستم پاتیل سوپ ذوق زده دورخیر کرد و پرید لای موهام گم شد. من الان دو هفته اس عین زرافه از میوه هایی که هنوز روی درخت هستن و چیده نشدن تغذیه میکنم. من پیشگویی میکنم که با اومدن زمستون بمیرم!تازه ارباب نمیدونه سی و چهار مرگخوارش الان لای موهای من سرگردونن. دو تا شتر با بارش هم رفت و برنگشت. دیشب صدای ساخت و ساز توی سرم میپیچید. فکر میکنم از پیدا شدن منصرف شدن و تصمیم گرفتن همونجا موندگار بشن. در سرم احساس سنگینی میکنم.

گارسون و سیبیل کلفت دلشون برای سیبل نمیسوزه. چون سیبل میتونه موهای نه چندان زیباشو کوتاه کنه و از شرشون خلاص بشه. ولی سیبل معتقده اینجوری بیشتر شبیه پیشگوهاست. مخوف و مرموز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دومینیک کارنامه اش را به کوچکترین عمویش،رون ویزلی،نشان داد.رون لحظه ای با صورتی درهم به کاغذپوستی جادویی که رویش با حروف درخشانی نمره های برادرزاده ی عزیزش وارد شده بود،خیره ماند و گقت:

"اینجا نوشته که توی همه ی درسها بهترین دانش آموز مدرسه بودی.این منو یاد دوران نوجوانی هرمیون میندازه."

و آه عمیقی کشید.

دومینیک به اطراف پاتیل درزدار نگاه سریعی انداخت.هنوز هم می ترسید آشنایی آن اطراف پنهان شده باشد و همه چیز را راجع به کارنامه ی او بفهمد.با صدای خیلی آرامی گفت:

"بعله،در حقیقت در همه ی درس ها به جز گیاه شناسی که توی اون افتضاحم..."

رون گفت:

"اشکالی نداره.سردر نمیارم،زمان ما فقط همون امتحانات سمج مهم بود و تنها کارنامه ای هم که می گرفتیم همون بود.نمی فهمم چرا یکهو تصمیم گرفتن برای شما کارنامه ی میان سال بفرستن.تازه الان هم که میان سال نیست،کریسمسه!"

-"اینها مهم نیست عموجان.مهم اینه که من الان با این کارنامه چیکار..."

با دیدن گارسون حرفش را خورد.هیچکس نباید چیزی راجع به گیاه شناسی او می فهمید.

گارسون دو لیوان قهوه ی بزرگ که اسمش را قهوه ی ترول گذاشته بودند-به دلیل اندازه ی بزرگ لیوانها-روی میز گذاشت،وقتی به اندازه ای دور شد که دومینیک مطمئن شد که دیگر در صدارس نیست،به رون اجازه ی حرف زدن داد:

"نگرانیت بی مورده.اگه وقتی من هم سن تو بودم یه همچین کارنامه ای رو بهم میدادن از خوشحالی خودکشی میکردم.تو فقط یه درسو خراب کردی که اصلا به چشم نمیاد."

-"برای مامان میاد،اون عاشق گیاه هاست.جالب اینه که پروفسور لانگ باتم هم اینو میدونه."

-"این همه راه منو کشوندی اینجا که بهم بگی درس موردعلاقه ی مامانت چیه؟"

لیوان ترولی اش را برداشت و شروع به نوشیدن کرد.

دومینیک گفت:

"اون فکر میکنه منم عاشق گیاه هام.تاحالا درختچه های جادویی قدکوتاه تو اتاقمو دیدین؟اون فکر میکنه منم مثل خودشم."

اخم کرد،با تاسف سری تکان داد و ادامه داد:

"این خیلی زشته عموجان."

-"این که گیاه شناسی دوست داشته باشی زشته یا اینکه منو این همه را بکشونی اینجا؟"

-"نه اینکه قهوه رو هورت می کشین! ولی من شما رو بی دلیل نیاوردم.ازتون میخوام با من همدست بشین."

لحن حرف زدنش به یکباره مرموز شده بود و رون را یاد روزهایی انداخت که فرد و جورج از او تقاضای همکاری میکردند.

-"همدست؟"

-"تقریبا میشه گفت همکار.شما کلی جادو بلدین.خیلی بیشتر ازمن.جادویی به کار ببرین که نمره ی گیاه شناسی من عوض بشه."

رون که اصلا انتظار چنین درخواستی را از دختری به ساکتی دومینیک نداشت،به سرفه افتاد لیوانش را روی میز گذاشت:

"چی؟"

-"گفتم که شما نمره ی منو..."

-"شنیدم چی گفتی."

دومینیک با چشمان درخشانش به او نگاه کرد و معصومانه پرسید:

"قبول نمی کنین نه؟"

-"البته که نه.این خلاف مقرراته.ما باید به عدالت توجه کنیم."

به نظر می آمد هیجانات دومینیک به یکباره فروکش کرده است.سرش را پایین انداخت و چشمش را به در پاتیل درز دار دوخت که همان موقع باز شد و یک جن خانگی که نسبت به دیگرجن ها کوتاه به نظر میرسد وارد شد.به طرف میز آنها آمد و گفت:

"ارباب رون!دیدی فهمید که شما بدون ارباب هرمیون بیرون آمده اید پس آمد تا به شما سر زد.میخواهید دیدی پشتتان را ماساژ دهد؟"

رون با دستپاچگی و به تندی گفت:

"نه دیدی فعلا برو بیرون تا صدات کنم."

-"پس دیدی رفت ارباب."

و به سرعتی که وارد شده بود خارج شد.

دومینیک سرش را بالا گرفت ،چشمانش را به چشمان رون دوخت و با حیرت پرسید:

"شما یک جن دارین عمو رون؟"

حقیقت این بود که تمام اعضای خانواده ی ویزلی(و صد البته پاتر) حتی بچه ها از جمله دومینیک عضو ت.ه.و.ع بودند و نگهداری از جن های خانگی برای همه شان ممنوع بود.رون این قوانین را زیر پا گذاشته بود.

من من کنان گفت:

"اومم...چیزه...یعنی اینه...من فقط میخواستم وقتایی که هرمی نیست یکی کمکم کنه..."

-"ولی این خلاف عدالتیه که حرفشو میزدین.عمه جینی با اینکه شاغله باز هم همه ی کارهاشو خودش میکنه."

برای چند ثانیه صورتش حالتی گرفت که رون را یاد پرسی انداخت:

"شما باید کارنامه ی منو درست کنین تا منم چیزی به زن عمو نگم."

بعد در حالی که لبخند میزد،لیوان ترولش را برداشت.لبخندش آنقدر برای رون آشنا بود که نمی دانست آن را کجا دیده است و هرگز یادش نیامد آخرین بار این لبخند را روی صورت پسربچه ی بازیگوشی دیده که در دعوا با هرمیون پیروز شده است.رون برای این یکی دیگر جوابی نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 4 اردیبهشت 1395 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لوییس ویزلی با قدم های آرام از پلکان چوبی پاتیل درزدار پایین آمد و وارد کافه شد. میتوانست بگوید که کافه شلوغ بود اما سر و صدایی شنیده نمیشد و چند نفر در هر میز خودرا جلو آورده بودند و زیرلب باهم صحبت میکردند.لوییس با گام هایی کوتاه و آرام تا توجه کسی جلب نشود پشت میز تک نفره ای نشست و دستش را برای گارسون تکان داد.گارسون با سرعت عمل بالایی خودرا به میر لوییس رساند و با صدای زیری پرسید:

- چی میل دارید؟

لوییس با روی گشاده جواب داد:

- آب کدو حلوایی و شماره جدید پیام امروز لطفا

گارسون سرش را به نشانه تایید تکان داد و بلافاصله از زیر پیشخوان یک شماره از پیام امروز را درآورد و روی میز لوییس گذاشت سپس, سفارش آب کدوحلوایی را به مرد پیری که پشت پیشخوان بود گفت.لوییس خود را روی صندلی اش ولو کرد و شروع به خواندن کرد:

امنیت آزکابان به خطر افتاد!

همیشه یک چیز بود که آزکابان را امن ترین زندان جهان میکرد: موقعیت جغرافیایی.اما کاهش باران و رگبار مسعولین آزکابان را نگران کرده است.معاونین ارشد وزارتخانه در این باره گفته اند: مسلما جای نگرانی نیست اما شاید کاهش بارندگی آزکابان را به خطر بندازد زیرا غیب و ظاهر شدن در باران بسیار سخت است و تنها راه فرار از آزکابان غیب و ظاهر شدن است. آزکابان با امکانات امنیتی بسیار ویژه ای چون اجرای افسون های محافظتی برروی خود زندانیان و... هنوز هم امن ترین زندان دنیاست.

نوشیدنی کدوحلوایی لوییس با صدای خفیفی روی میز گذاشت. لوییس هم بی درنگ شروع به نوشیدن کرد اما هنوز جرعه ای فرونبرده بود که صدایی پشت سرش که بلند شده بود گوش لوییس را تیز کرد:

- باز هم وزارتخونه!

لوییس چرخید و به مرد میانسالی که صورتی لاغر و موی بلندی داشت نگاه کرد.

فرد دیگری که صدای بمی داشت گفت:

- آروم باش!.

- نباید تصمیم گیری درباره یه جامعه فقط دست یک سازمان باشه!.

- ولی یادت باشه که وزیراش همیشه تغییر میکنن.

- خب که چی! از دست بد میفتیم تو چنگ بدتر... مثل اون فاج.

- جنگ تو جامعه جادوگری تا جنگ توی جامعه مشنگ ها خیلی فرق میکنه.

- میشه بگی چیش فرق میکنه!

- همه چیزش.

در این میان مردی جوان در کناره سالنکه صورتش را زیر روزنامه اش پنهان کرده بود گفت:

- آهای شما دوتا! ساکت باشین و اینقدر غرولند نکنید!

فرد اول نعره زد:

- تو کی هستی که به ما دستور بدی!

در یک لحظه چوبدستی کشیده شد و طلسمی که مرد میانسال روانه کرده بود توسط مرد جوان منحرف شد و به سرعت به پایه میز لوییس خورد.لوییس که دستش را روی میز گذاشته بود به همراه آب کدو حلوایی اش کله پا شد و با صورت روی زمین افتاد.مرد جوان چوبدستی اش را تکانی شلاقی داد و طلسمش مانند موجی به قفسه پشت پیشخوان برخورد کرد و همین باعث شد لیوان های روی قفسه به سرعت بشکنند و تکه هایشان در فضای سالن پخش شود.ناگهان لگدی به در خورد و دومرد جوان با موهای زرد که نشان کاراگاهی بر سینه داشتند وارد سالن شدند. عکس العمل مرد میانسال و همراهش برای غیب شدن خوب بود اما کاراگاهان سریع تر بودند و طلسم کاراگاهی که کنار در بود به شدت به ساعد مرد خورد و آن را از غیب شدن باز داشت.همراه مرد دست به کار شد و میز را با طلسمی به سمت کاراگاهان پرتاب کرد و به پای یکی از کاراگاهان خورد. کاراگاه دیگر اما طلسمی قرمز رنگ به سمت مرد روانه کرد و طلسمش به شدت به سینه مرد خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 26 دی 1394 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
_من اگه تو نباشی،چجوری واسه گنده ها بکنم قاطی؟!من اگه تو نباشی،دلم رو خوش کنم به چی؟!

مردی که از فرط نوشیدن نوشیدنی کره ای از خود بیخود شده بود،در حال خواندن آهنگی بود که ناگهان سرش را روی میز گذاشت و به خواب رفت...
اما آوازش توجه رودولف را جلب کرد...رودولف لسترنج،بر روی صندلی نشسته و منتظر سفارشش بود!

رودولف در یک سال و چهار پنج ماه گذشته بسیار به این مهمانخانه آمده بود...شاید بیشتر از هرجای دیگری...و یا شاید هرکس دیگری!
به نظر میرسید دلیل این امر این بود که رودولف در اینجا بیشتر از هرجایی خودش بود...به کسی شباهت نداشت،نقابی نداشت،فقط خودش بودی...خودش را دوس داشت...پس جایی را که خودش باشد را هم!
از شر دنیایی بیرون،به اینجا پناه میاورد...از شر دنیای بیرونی که نمیتوانست آزادانه غر بزند،حال که اینجا اینچنین بود...دنیای بیرونی که نمیتوانست بی دلیل بخندد،حال که اینجا اینچنین بود!

رودولف پاتیل درزدار را دوست داشت...میدانست اینجا از هاگوارتز پر رمز و راز تر و حتی بزرگتر است...تنها میبایست کسی برود دنبالش و رازهایش را کشف کند!
پاتیل جایی بود که دوستان زیادی پیدا کرده بود...رودولفی که در دوست گرفتن خسیس ترین افراد روی زمین بود،رودولفی که تمام رابطه های اجتماعی ساده اش را به محض اینکه حس میکرد ممکن است به صمیمیت و دوستی منجر شود،آن رابطه را قطع میکرد،اینجا بدون آن هفت خان ها،دوستان میتوان گفت خوبی پیدا کرده بود...و دشمنانی هم...هرچند کم،ولی بودند!
ابتدا به این می اندیشید که چگونه ممکن است کسی در اینجا دشمن داشته باشد؟!اما پاتیل برای رودولف مهم بود...پس به خاطر پاتبل،به خاطر اینکه پاتیل آسیب نبیند،عصبی میشد،حرص میخورد،دعوا میکرد و خب اینچنین بود که دشمن پیدا کرده بود...هرچند دشمنان رودولف،دشمنی بچه گانه داشتند و حداقل حالا دیگر رودولف برایشان هیچ اهمیتی قائل نبود!

چه شب هایی که تک و تنها در این مهمانخانه حضور داشت...از شلوغ بودنش خوشحال و از خلوت بودنش غصه دار میشد...اگر کسی تازه به پاتیل می آمد،سعی میکرد او را ماندگار کند!

یک بار ناخواسته یک ماه از ورود به پاتیل منع شد...یک بار هم خواسته یک ماه و نیم به پاتیل نیامده بود در این یک سال چهار پنج ماه!
اما نتوانست تحمل کند و دوباره به پاتیل برگشت،هنگامی که فشار بر او زیاد شد...هرچند که دلایلی که باعث رفتن خودخواسته اش شده بود،از بین نرفته بودند،اما دلتنگی و نیاز چیزی بود که رودولف را دوباره به پاتیل کشاند!
او خود معترف بود که به این پاتیل نیازمند بود...قویتر از آن بود که بدون پاتیل مشکل آنچنانی برایش پیش بیایید،یعنی حتی نیازی به قوی بودن هم نبود برای اینکار!ولی رودولف ترجیح و اولویتش این بود که تا وقتی منفعت پاتیل بیشتر از ضررش است،از آن استفاده کند...به آن پناه بیاورد!

سال پیش به هنگامی که دوستان زیادی را به دلیل مرگ،مهاجرت و دلیل دیگر از دست داده بود،این مهمانخانه برای پناهگاه امنی بود!
و حالا هم همین توقع را از پاتیل داشت...هرچند که سخت تر شده بود این امر،ولی رودولف امیدوار بود!

_سفارشتون حاضره!
صدای متصدی بار،رودولف را از فکر بیرون آورد...لبخندی زد و امیدوار به اینکه همراهانش در پاتیل بتوانند بدانند،به سمت بار رفت تا سفارش خود را بیاورد!

پاتیل درز دار برای رودولف دنیایی جادو بود...جایی برای "جادوگران"!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/10/26 0:27:15