پارت۲
- چرا؟
+ برای اینکه اول سبب انداخته شدن من از هاگوارتز شد بعد سبب مرگ بیشتر خانواده ریدل، بعد مرگ جیمز پاتر و لیلی پاتر شد. کم مونده بود سبب مرگ هری پاتر بشه، بعد سیروس بلک،فرد ویزلی،لوپین،تانکس،و افراد بیشتر... اون دوستان منو کشت (گریه میکند) همه ما مدیون هری پاتر هستیم که شرش رو کم کرد.
- تام، تام مرد؟
+ آره؛ اون عوض شده بود. اون یک شیطان زنده بود.
× نه! من میشناسمش! اون مرد خوبی بود! تو دروغ میگی!
- نه مایا! اون پتانسیلشو داشت...
+ بعد نشانک اومد؛ دلفی ریدل، دختر لرد سیاه. سعی کرد اون رو برگردونه و برای این کار از آلبوس پاتر استفاده کرد. ولی نتونست و هرگز چنین اتفاقی نمیفته... باید بدونید اون فرار کرده و میخواد آلبوسو بکشه. نه تنها اون، اسکورپیوس، دوست صمیمی البوسو هم بکشه.
× منم پیششم.
+چی؟
-هیچی، مگه نه مایا؟!(چشم غره ای میرود)
× اره.
بعد از چند ساعت راهنمایی هاگرید، آنها به خانه برگشتند و همه چیز را به مادرشان گفتند. دو روز طول کشید تا او را راضی کردند؛ او میترسید که آنها هم مثل تام شوند. هاگرید همه چیز را برای آنها خریده بود.
اول ترم، آنها در ایستگاه کینگز کراس آماده بودند. هاگرید برای راهنمایی آنجا بود. تنها یک نفر در قطار بود. آنها زود آمده بودند. آن پسر سال پنجمی بود. او پسری مو سفید بود در واگن آخر نشسته بود.
- سلام! من مایک ریدل هستم، سال اولیم. شما؟
* مالفوی، اکسپورپیوس. سال پنجمی. شما فامیل... یعنی...
می شد فهمید کمی نگران است.
× اره فامیل دورش، و خیلی ا....
+ما فک میکردیم گم شده، هاگرید اصل ماجرا رو به ما گفت... و خیلی شوکه شدیم!
دو نفر دیگر، به واگن وارد شدند؛ یک پسر مو قهوه ای و یک دختر زیبا.
*رز،البوس؛ خوش اومدید. چرا دیر اومدید؟ مهمون داریم؛ مایک و مایا ریدل سال اولین.
#با یه ریدل دوستی؟امکان نداره.
*نه رز، اونا خبر نداشتن. از اصل ماجرا به اونا نگفتن اونا فک میکردن گم شده.
×فرق نمیکنه کی باشه. بهش افتخار میکنم. اگه پاتر ... اونو نکشته بود حتماً زمان فهمیدن، بهش ملحق میشدم!
مایا واگن را ترک کرد. مایک ماند و حرف های مایا.
- ببخشید اون... اون علاقه خاصی به تام داشت. نمیتونه قبول کنه ببخشید.
و واگن را ترک کرد. البوس نتوانست درک کند و ساکت ماند. مایک وقت ترک کردن، متوجه تام هوگو، حریف همیشگی اش شد و دور شد. روی یک صندلی خالی کنار یک سال اولی نشست:
-سلام من مایک هستم. مایک ریدل.
●سلام. من سم لانگر هستم، خوش بختم. سال اولی هستی؟
-اره. تو؟
●منم.
بعد از مدتی قطار ایستاد و همه خارج شدند. مایا پیش تام بود؛ نفرت مایک نسبت به او بیشتر شد.
●مایک میشناسیش؟
-اره رقیب همیشگی.
همه در سالن عمومی بودند و مک گونگال حرف میزد. کمی بعد، کلاه گروه بندی وارد شد و بعد با شعر و معرفی خود، یک یک دانش آموزان را صدا کرد:
تام هوگو:اسلیترن
مایا ریدل:اسلیترن
مایک ریدل:گریفیندور
سم لانگر:گریفیندور
ادامه دارد...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
فن فیکشن پرنس گمنام
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: پنجشنبه 25 شهریور 1395 00:45
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
پستها:
503
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: پنجشنبه 25 شهریور 1395 00:45
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
پستها:
503
پارت 1
دوره پنجم آلبوس سوروس پاتر
امروز صبح خیلی خسته بود و دیر از خواب بیدار شد. اگر برادرش جیمز او را با صدای جیغ مانندش بیدار نکرده بود هنوز خواب بود. پس فردا تولد ۸ سالگیش بود، خیلی هیجان زده بود. هر سال هدیه های خیلی زیبایی میگرفت؛ مانند گربه اش توپی یا تبلتش یا ماشین کنترل دارش.
او مایک ریدل است؛ پس فردا ۸ سالش میشود. او برادر دوقلوی مایا و برادر بزرگ جیمز است. مایا و جیمز از هر نظر مخالف هم هستند. او هر روز با صدای دعوایشان بیدار میشد ولی امروز با صدای آنها هم بیدار نشد؛ برای همین جیمز بالای سرش مثل دیوانه ها داد زد و مایک را دیوانه کرد. از شانس خوب جیمز، مادر رسید و آنها را به صبحانه برد. آن روز مانند همیشه، مایک مستقیم به خانه مارگارت، دختر زیبا و مو طلایی همسایه اش نگاه میکرد. او تنها کسی نبود که شیفته مارگارت بود. تام هوگو، رقیب همه کاره و همیشگی او هم شیفته مارگارت بود؛ برادرش جیمز هم همینطور.
پدر آنها ۴ سال پیش فوت کرده بود و آنها با مادرشان زندگی میکردند. مایک مستقیم نگاه که میکرد، متوجه سه جغد زیبا شد؛ یکی به طرف محله تام و دوتا به طرف خانه آنها می آمد. بعد از چند دقیقه، دو نامه از پایین در وارد شد. در نامه ها نام های مایک ریدل و مایا ریدل نوشته بود؛ او با عجله نامه خودش را باز کرد. در نامه نوشته بود:
تولد شما را پیشاپیش تبریک میگوییم. برای ثبت نام، موارد ذکر شده در پایین نامه را از "هاگزمید" تهیه نمایید.
لطفا اول ترم، ساعت ۹ در ایستگاه کینگ کراس بین سکوی ۹و۱۰ آماده باشید. قطار سریعالسیر هاگوارتز. مدیر هاگوارتز مک گونگال.
مایک هیچ چیز را نفهمیده بود ولی با سرعت به پیش مایا رفت و نامه رو داد و بعد از خواندن نامه او هم چیزی ندانست...
فقط یک چیز معلوم بود، باید بی خبر از مادر و جیمز به دیاگون میرفتند. بعدازظهر، آنها به کوچه دیاگون، پاتیل درزدار رفتند. با صدای بلند کلمه دامبلدور را به زبان آوردند و یک مرد بلند قامت و با هیکل جلو آمد.
- بیاین.
و پشت سر او حرکت کردند. به یک خیابان بزرگ و پر جمعیت قدم گذاشتند.
مایا با یک صدای دو رگه پرسید:
- شما که هستید؟
+ یکی از راهنماهای هاگوارتز
- و ما...
+ میدونم مایک و مایا ریدل پسر عموی پدربزرگ ولدمورت.
- کی؟
+ تام ریدل.
- همون گمشده؟
+ اون گم نشده بود. اون عموت پدربزرگت و بابات رو کشت و جنگ بزرگی رو به وجود آورد که در دنیایی جادویی مردم زیادی رو کشت.
- اونم به وارتز اومده بود؟
+هاگوارتز... اره اومده بود و کاش نمیومد...
دوره پنجم آلبوس سوروس پاتر
امروز صبح خیلی خسته بود و دیر از خواب بیدار شد. اگر برادرش جیمز او را با صدای جیغ مانندش بیدار نکرده بود هنوز خواب بود. پس فردا تولد ۸ سالگیش بود، خیلی هیجان زده بود. هر سال هدیه های خیلی زیبایی میگرفت؛ مانند گربه اش توپی یا تبلتش یا ماشین کنترل دارش.
او مایک ریدل است؛ پس فردا ۸ سالش میشود. او برادر دوقلوی مایا و برادر بزرگ جیمز است. مایا و جیمز از هر نظر مخالف هم هستند. او هر روز با صدای دعوایشان بیدار میشد ولی امروز با صدای آنها هم بیدار نشد؛ برای همین جیمز بالای سرش مثل دیوانه ها داد زد و مایک را دیوانه کرد. از شانس خوب جیمز، مادر رسید و آنها را به صبحانه برد. آن روز مانند همیشه، مایک مستقیم به خانه مارگارت، دختر زیبا و مو طلایی همسایه اش نگاه میکرد. او تنها کسی نبود که شیفته مارگارت بود. تام هوگو، رقیب همه کاره و همیشگی او هم شیفته مارگارت بود؛ برادرش جیمز هم همینطور.
پدر آنها ۴ سال پیش فوت کرده بود و آنها با مادرشان زندگی میکردند. مایک مستقیم نگاه که میکرد، متوجه سه جغد زیبا شد؛ یکی به طرف محله تام و دوتا به طرف خانه آنها می آمد. بعد از چند دقیقه، دو نامه از پایین در وارد شد. در نامه ها نام های مایک ریدل و مایا ریدل نوشته بود؛ او با عجله نامه خودش را باز کرد. در نامه نوشته بود:
تولد شما را پیشاپیش تبریک میگوییم. برای ثبت نام، موارد ذکر شده در پایین نامه را از "هاگزمید" تهیه نمایید.
لطفا اول ترم، ساعت ۹ در ایستگاه کینگ کراس بین سکوی ۹و۱۰ آماده باشید. قطار سریعالسیر هاگوارتز. مدیر هاگوارتز مک گونگال.
مایک هیچ چیز را نفهمیده بود ولی با سرعت به پیش مایا رفت و نامه رو داد و بعد از خواندن نامه او هم چیزی ندانست...
فقط یک چیز معلوم بود، باید بی خبر از مادر و جیمز به دیاگون میرفتند. بعدازظهر، آنها به کوچه دیاگون، پاتیل درزدار رفتند. با صدای بلند کلمه دامبلدور را به زبان آوردند و یک مرد بلند قامت و با هیکل جلو آمد.
- بیاین.
و پشت سر او حرکت کردند. به یک خیابان بزرگ و پر جمعیت قدم گذاشتند.
مایا با یک صدای دو رگه پرسید:
- شما که هستید؟
+ یکی از راهنماهای هاگوارتز
- و ما...
+ میدونم مایک و مایا ریدل پسر عموی پدربزرگ ولدمورت.
- کی؟
+ تام ریدل.
- همون گمشده؟
+ اون گم نشده بود. اون عموت پدربزرگت و بابات رو کشت و جنگ بزرگی رو به وجود آورد که در دنیایی جادویی مردم زیادی رو کشت.
- اونم به وارتز اومده بود؟
+هاگوارتز... اره اومده بود و کاش نمیومد...
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: پنجشنبه 25 شهریور 1395 00:45
تولد نقش: 1396/03/13
آخرین ورود: شنبه 14 خرداد 1401 10:21
پستها:
503
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج