هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۸
#72

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
مورگانا نگاه نیمه عصبانی به بارون کرد و گفت : طرف شما ما نیستیم،ارباب هستن،با خودشون صحبت کن.بلیز،برو بیشین پشت رول.
همین که بلیز حرکت کرد،بارون تنوره کشید و رفت طرف ماشین.ثانیه ای بعد ماشین در ارتفاع 5متری سطح زمین قرار گرفت.


مورگانا با دیدن این صحنه،کمی چاشنی عصبانیتشو بیشتر کرد و گفت : بارون خون آلود،یا میای کنار یا میارمت کنار.
- هه هه!تورو خدا،این کارو با من نکن
مورگانا ییهو از سفید به قرمز تغییر رنگ میده و حمله میکنه به سمت بارون.

هووووووووووووپ(افکت عبور مورگانا از درون بارون)



مورگانا که هنوز متوجه نشده بود که از درون بارون رد شده،به طرز دیوانه واری دست هاشو تو هوا تکون میده ،انگار داره بارون رو کتک میزنه.
مرگخوارا از شرمساری و روح ها هم ار خنده شدید هیچی نمیگفتند تا اینکه مورگانا خودش متوجه شد.
- ئه؟تو کی رفتی از اینجا؟
بارون شکلک زننده ای واسه مورگانا در آورد و باعث شد مورگانا دوباره به سمت بارون حمله ور بشه.


بلیز : بسه بابا،چقدر میخوای تو؟
- 10000گالیون.
ملت مرگخوار :
- چیه خوب؟
- شیش پر هندیه،100000گالیون؟از کجام بیارم؟
مورگانا یه دفعه با چهره ای ملتمسانه جلو میاد و میگه : آخه شما که نمیدونین،ما الان وضعمون خیلی خرابه الان ما چند نفر رو فرستادیم اینجا تازه چندین نفرم فرستادیم اینجا فقط به دلیل نیاز مالی.

در این لحظه دل بارون به رحم اومد و گفت : اوکی،ما همون دستمزد اولیه رو میگیریم،نیک ماشینو بیار پایین.
همین که نیک به هوا رفت،آن اتفاق افتاد.


ده ها نفر از محفلیون،به طلایه داری استرجس پادمور،از راه رسیدند و روح ها و مرگخواران را محاصره کردند...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۸۸
#71

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران با همکاری شرکت خدماتی بارن و شرکا تصمیم دزدین فلکس محفل رو دارن. نقشه باران برای دزدیدن ماسین این میباشد که وی دوتا از روح های خود را داخل ماشین دامبلدور کند. یکی از این روح ها مثلا مریض میباشد و باید به بیمارستان رسانده شود. در همین حین،باران و چهار مرگخوار در یکی از کوچهای خلوت به ماشین حمله میکنند و آنرا میگیرند. دامبلدور که باورش شده بود روح مریض هست راضی میشود تا روح را تا بیمارستان برساند.باران و مرگخواران هم در یکی از کوچها مخفی میشوند تا ماشین را وقتی دامبلدور در حال عبور از کوچه هست بدزدند.اما دامبلدور که لندن را بلد نیست دو روح را به جاهای دیگری میبرد. آنها حال سه ساعت با سنت مانگو فاصله دارند.
___________________________________

بارون همان طور که در هوا شناور بود رو به مرگخواران و همکاران خود گفت:
الان هست که برسن!نقشه رو یادتون باشه.وقتی رسیدن حمله میکنیم.
- مثل این که دارن میان!
با شنیدن این تمامی مرگخواران همراه بارون و همکارانش در گوشه ای جا خوردند. صدای فلکس قدیمی که بر روی جاده خاکی در حرکت بود، در فضا طنین انداخت.بارون نگاهی به سایرین نمود. با علامت وی،مرگخواران، بارون و همکارانش بجلوی ماشین پریدند. دامبلدور که با دیدن آنها شوکه شده بود پایش را بر روی ترمز فشرد.مرگخواران چوب خود را دراوردند و آن را بسوی دامبلدور و گرابلی نشانه گرفتند. دامبلدور همان طور که شکم خود را محکم گرفته بود از ماشین خارج شد:ای وای!بدبخت شدیم...تنها ماشین محفل رو دارن میدزدند.این ماشین برای کلی از ماها کار و پول میاره!صبحا ریموس باهاش میره تاکسی رونی و شبها هم چارلی...شما نمیتونید همچین کاری رو بکنید.


مورگانا لبخندی رو به دامبلدور زد و گفت:نگران نباش سر ماشینت بلائی نمیاریم!اینو بهت قول میدیم.......موهاهاهاهاها.
مورگانا وردی را بسوی دامبل روانه ساخت و با این کار،دستان وی را در طناب پیچید.بعد از طناب پیچی کردن گرابلی ودامبلدور بارون با علامتی به دیگران فهماند که باید چکار کنند.

چند دقیقه بعد
مورگانا با تعجب به برآمدگی که در صندوق ماشین دیده میدش خیره شده بود.بارون نگاهی به وی نمود و گفت:کار سختی بود،ولی بالاخره اون دوتا رو تو صندوق جا دادیم حالا میمونه یک چیز!ما دستمزد بالاتری میخوایم و تا نگیریمش ماشین روبهتون نمیدیم.


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۱:۵۸ سه شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۸
#70

دابیold7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۰ یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۷:۱۰ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۸
از تو چه پنهون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
درون فلکس
-پروفسور مگه روی ران چپتون یه زخم نیست که نقشه ی کامل لندنه؟
- چرا، ولی هم اون مال متوی لندنه نه جاده ها، بعدم این جا که نمیتونم شلوارمو دربیارم، مرلین به جرم بیناموسی میکشتم، من رفتم.
گرابلی:

نیک در حالی که داشت از ترس بارون زهر ترک میشد، تصمیم گرفت یواشکی برفی را بفرستد تا به بارون همه چیز را بگوید و برگردد. سرش را در گوش برفی فرو کرد و گفت : برفی خیلی آروم از ماشین بروبیرون و به بارون وضعیتو بگو و برگرد. باید جاشونو عوض کنن تا بین ماشین و سنت مانگو قرار بگیرن. او کی؟
برفی سر تکان داد و از در ماشین عبور کرد و به سمت مقر مرگخوار ها و روح ها حرکت کرد.

یک ربع بعد - مقر مرگخوار ها و روح ها

- برفی تو این جا چی کار میکنی؟
- اومدم بهتون بگم این یارو دامبل خر راهو بلد نبود رفت هاگوارتز! الانم باید یه جای دیگه باشید که بین هاگوارتز و سنت مانگو باشه.
- او کی ما رفتیم. تو هم سریع تر برو که متوجه نشن نیستی.

یک ربع بعد - درون فلکس

- خوب طبق نقشه من الان باید بپیچم به راست!
- پروفسور یه کم یواش تر مریض بد حالداریم.
- حالش چه طوره؟

گرابلی برگشت تا ببیند حال برفی چه طور است که دید برفی نیست.
- اه برفی کو؟
- چیزه ... نه یعنی ... تو بقل منه دیگه پرفسور!
- چرا من نمیبینمش؟
- خوب خوابه دیگه! مگه نمیدونید روحا میخوابن نامرئی میشن؟!
- من تا حالا نشنیده بودم.
- ولی من شنیده بودم!

نیک این را گفت و از پنجره بیرون را نگاه کرد. بلافاصله برفی از زیر ماشین به داخل نفوذ کرد و به نیک چشمکی زد تا بگوید همه چیز درست است.
- بیدار شد پروفسور.

یک ساعت بعد

- پروفسور کی میرسیم؟
- نمیدونم طبق نقشه تا حالا باید میرسیدیم.
- میشه من نقشه رو ببینم؟

نیک نگاهی به نقشه انداخت و سپس دو دستی بر سرش زد و سرش از جا در آمد و آویزان شد!
- پروفسور برعکس گرفتین!
- اه راس میگیا! خوب پس ما باید این وری بریم، 3 ساعت دیگه سنت مانگوییم نگران نباش!


امضاء: دابی ، جن


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۳:۵۸ چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
#69

بتی  بریسویت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۲۹ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۵:۳۴ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۸
از بین سؤالام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 63
آفلاین
جیمز وقتی درو باز کرد اثری از فلکس ندید.داشت خودش رو آمده برای یک جیغ دیگه می کرد که مرگخواری که اون نزدیکی بود (بلیز) و برای همین کار (یعنی ساکت کردن هر کی مشکوک بود که موضوع رو فهمیده)اون جا ایستاده بود . با یک ورد جیمز رو بیهوش کرد(به دلیل درست اثر نکردن آواداکداورا بر روی این خانواده از این ورد استفاده کرد).و بعد او را با خود غیب کرد.

استرجس:بالاخره معنیه جیغ ویغ نکن رو فهمید.خدا رو شکر یکم بزرگتر شده.(و بعد وسایل گرد گیریو جمع کرد که ببره بذاره سر جاش.)

درون فلکس

نیک :آقا این ماشین تند تر نمی ره؟

دامبل:سرعت برای مریض خوب نیست.یک وقت حالش بد می شه می افته رو دستمون.

نیک:چی چیرو براش بده! این همین الانش افتاده رو دستمون! اگر به بیمارستان نرسیم براش بد می شه.

گرامبلی:وقتی می گن براش بد می شه یعنی بد می شه دیگه، بحث نداریم.

نیک در دل گفت:آخه اگر سر موقع نرسیم اون وقت اون بارونه (خون آلوده)که رفتارش برای من بد می شه.

دامبل :راستی مقصد کجاست؟

گرامبلی:باید بریم سنت مانگو پروفسور!

دامبل:ای وای چرا زود تر نگفتید الان تو راه هاگوارتز بودم دو دقیقه دیگه می رسیدیم به هاگ. حالا که بحث مسیر شد اون نقشه ی لندنو آوردی؟

گرامبلی:نه پروفسور!

_خوب حالا که این طور شد تا این جا که اومدیم من برم نقشرو از دفترم بردارم بیارم.

نیک:مگه لندنو بلدنیستید؟

_البته که بلدم ولی چون تازه گواهی نامه گرفتم جاده ها و مسیر هارو خوب هنوز بلد نیستم.

نیک در دل:تا حالا که بعد از ظهر شده بگو تا شب کار داریم پس. حالا چی کار کنم.

پیش بارون خون آلود

مورگانا:مگه این جا کوچه ی سمت چپ اولین میدون نیست که به گریمولد نزدیکه؟

بارون:خب آره.

مورگانا:کل راه از گریمولد تا سنت مانگو یک ساعت بیشتر نیست. بعد الان ما چهار ساعته این جا منتظریم! بگو چه کلکی زدی!اعتراف کن!

بارون :حالت خوبه مورگانا! من به شما کلک زدم!من می خوام پولمو بگیرم . فلکس محفل به چه دردم می خوره!

_می خوای دستور مای لرد انجام نشه !می خوای پول بیشتری بگیری !می خوای...

_صبر کن گازشو گرفتی...

پیتر که جو گیر شده بود سر هر دوی اونا فریاد می زنه:هر دوتون ساکت باشید به جای این که با هم دعوا کنین یکی بره ببینه اونا تا به حال به سنت مانگو رسیدن یا نه. شاید از مسیر دیگه ای رفتن و افراد بارون نتونستن اونا رو به این جا بکشونن.(و در آخر هم)

مورگانا و بارون نگاهی این جوری به پیتر می کنن و با یک کروشیو حسابش رو می رسن بعد موگانا گفت:تره ور این جا بمون و مراقب اینا باش الان من بر می گردم (و بعد به سنت مانگو آپارات می کنه.)

در همین موقع گریمولد

مالی ویزلی در رو بست و وارد خونه ی شماره ی دوازده گریمولد شد و گفت: جیمز کجاست؟

استرجس:رفته بیرون کمی هوا عوض کنه بچه . چی کارش داری؟

مالی در حالی که یو یوی صورتی جیمز رو که از پشت در پیدا کرده بود نشون می داد گفت:واقعا! اونم بدون یویوش!

استرجس:بزرگ شده دیگه بچه که نیست!

_آخه این یو یو رو من براش خریده بودم.

استرجس :حالا گریه نکن مالی تو که بچه نیستی!راستی تو اون پاکتت جیه؟

_وسایلیه باهاش می خوام برای دامبلدور معجون درست کنم.دیروز که پیش شفاگر روانی(روان پزشک) بودیم چند تا معجون داده براش درست کنم که هر روز بخوره.

_


ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۳۰ ۴:۰۷:۲۹
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۳۰ ۵:۲۰:۱۱
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۳۱ ۱:۰۴:۳۵

این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
#68

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
خلاصه سوژه : بارون خون آلود و شرکا،به سفارش لرد ولدمورت،دستور دارن تا فولکس دامبلدورو بدزدن.در این ماموریت به درخواست بارون،4 تا از مرگخوارا که مورگانا،بلیز،تره ور و پیتر هستند،گروه رو همراهی میکنن.




- نقشه اینه،الان یکی از این روحا،میره با حالت هیجانی و اینا به اونیکی روحه میگه که حال یکی دیگه از روحا حالش بد شده،بعد اونیکی به دامبل میگه که مارو با ماشینش برسونه بیمارستان.بعد ما تو ره حمله میکنیم و ماشین رو میدزدیم،متوجهین؟ببینم روح که کم نیاوردیم؟
- نه،درسته.

مورگانا چنان با انزجار این جمله را بر زبان راند که تا حدودی خود بارون هم متوجه این موضوع شد.

- خوب،متوجه شدین؟هی تو،باب برو همین الان به نیک بگو.

روح در اصطلاح تنوره ای کشید و به سمت در اصلی خانه شماره 12 پرواز کرد.

2مین بعد

- نیــــــک،نیــــــــــک،حال بارون،ئه چیزه،حال برفی بد شده،باید ببریمش بیمارستان.

نیک سر بریده که در حال حرف زدن با دامبلدور بود به تندی برگشت و نگاهی به روح کرد و
پس از دریافت چشمک و اینا،رو به دامبل کرد و گفت : وای،پروفسور،شما باید کمکمون کنید،ما وسیله نداریم،مارو تا بیمارستان برسونید،خواهش میکنم

دامبل بعد از اندکی تامل گفت : هوم،بسیار خوب،من همین الان ماشینمو میارم،شما هم زودتر اون دوستتونو بیارین.

هر دو روح همزمان تنوره رفتن.
دامبل : هی گرابلی،سیوار شو بریم یه بنده خدایی رو برسونیم بیمارستان.
- رو چشم باو.

دامبل و گرابلی به سرعت راهی پارکینگ خونه شماره 12 شدند.



همون لحظه،بارون و رفقا و شرکا و مرگخوارا

- وقتی نیک و باب و اون روح مصنوعیه سوار ماشین شدن و حرکت کردن،میدون اول سمت چپ،یه کوچه هست،باید دامبل رو راهنمایی کنن اونجا،ما اونجا حمله میکنیم.

ملت مرگخوار و شرکا و رفقا :

روح ها سراسیمه به طرف در پارکینگ که به تازگی نمایان شده بود رفتن.
نیک : وااااااااااااااااااای از دستم رفتريالای خدااااااااا،بچــــــــم

دامبل : زود باش،بیارش بیارش.

خلاصه دامبل و گرابلی و روح ها سوا ماشین شدن و رفتن.

همون لحظه،داخل خانه شماره 12 گریمولد.
جیمز : تدی؟
- هوم؟
- تدیییی؟
سکوت!
- عمو آبر؟
- هوووووووم!
- چرا یکی درست جواب نمیده؟
آبر و تدی : هــــــــــــــــــوم!!
جیمز :

و بعد از اینکه از دید آن دو نفر دور شد در حالی که یویوشو تو هوا تکون میداد گفت : عمــــــــــو دامبــــــــــل!

در همین لحظه صدای خشنی گفت : جیغ و ویغ نکن،رفته بیرون.
جیمز برگشت و استرجس را دید که سرگرم پاک کردن سر جن های خانگی روی دیوار بود.
- کجا؟
- رفتن یه جن بیمار و مریض و طفلکیو برسونن بیمارستان.

- چی؟روح؟مگه روح مریض میشه؟

ناگهان جیغی کشید و سراسیمه به سمت در خروجی دوید...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
#67

نیمفادورا تانکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۱۸ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
از ریش مرلین آویزون نشو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
- چه زود اومدن، بهتره بریم.
- نمیشه من نیام؟ چند تا شبح بی سر همراه بارونه.
- پیتر تو ترسو ترین مرگخواری هستی که تا به حال در عمرم دیدم. می خوای از دستور ارباب سرپیچی کنی؟ راه بیفت.

پیتر و مورگانا و بلیز و تره ور با هم دیگر از در خارج شدند و بلاتریکس با نگاه حسادت باری به آن ها نگاه کرد.
مرگخوار ها با همدیگر به آنسوی خیابان رفتند که ماشین بارون پارک بود. بارون به همراه 3 شبح بی سر به آن جا آمده بود.

- سلام. آماده اید؟
- بله خانم، میریم به میدان گریمولد.
- چرا با اون خودروی مشنگی اومدید؟
بارون با بی حوصلگی به مورگانا گفت : جزئی از نقشه ست که الان وقت توضیح دادنشو ندارم! سوار شید.
پیتر که سعی می کرد دور تر از اشباح بی سر باشد و چشمش به صورت آن ها نیفتد، با صدایی لرزان گفت گفت : ممما هههممم بببایددد با ماشششین بیایمممم ؟
- بله.

بارون پشت فرمان نشست و 4 مرگخوار هم سوار شدند و سه شبح دیگر هم توی مرگخوار ها نشستند و پیتر خدا را شکر کرد که آن 3 تا هر کدام توی مرگخواری به جز خودش نشسته بودند.
قیافه ی مرگخوار ها به خاطر حس داخل روح بودن دیدنی بود.

میدان گریمولد

کمی دور تر از خانه ی شماره ی 12 به دستور بارون مرگخوار ها و خود بارون از ماشین پیاده شدند و مخفی شدند.
یکی از اشباح ماشین را جلوی خانه شماره 12 پارک کرد و سپس پیاده شد و در خانه ی 12 را زد.

داخل خانه

تق تق

- نیمفا لطفا در رو باز کن و ببین کیه.
- باشه مالی.

تانکس به سمت در دوید اما در میانه ی راه به لوپین خورد که مشغول پاک کردن برنج بود و به دستور کارگردان به هیچ کس هم نمیگفت چرا به جای جادو دارد مشنگی این کار را می کند و تمام برنج ها را روی زمین ریخت و مشغول جمع کردن آن ها شد.
تق تق تق

- جیمزی لطفا درو باز کن.
- چشم مامان بزرگ

جیمز تلاش کرد که انگشت هایش را از دماغش بیرون آورد و در را باز کند اما چسبی که کارگردان به انگشتش زده بود باعث شد انگشتانش داخل دماغش چنان محکم بچسبد که از دماغش بیرون نیایند.
تق تق تق تق

- بببخشید پروفسور دامبلدور میشه لطفا درو باز کنید؟
- حتما مالی

دامبل به سمت در رفت اما در راه ریشش به میخی که کارگردان به دیوار کوبیده بود گیر کرد و مشغول به کلنجار رفتن با آن شد.
تق تق تق تق تق

گرابلی پلنک با چهره ای خونسرد به سمت در رفت و در را باز کرد.
- سلام، من از گروه اشباه بی سر مزاحم میشم، میتونم پروفسور دامبلدور رو ببینم؟

کمی دور تر از خانه شماره 12!

بارون رو به 4 مرگخوار کرد و گفت :
خوب گوش کنید ببینید چی میگم، نقشه از این قراره که ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
#66

تایبریوس مک لاگنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
بليز دست به سينه جلو ميپره و ميگه:

- ولي ارباب! ما حتي اگه اونا هم نميگفتن، بايد چند تا از خودمونو ميفرستاديم كه مواظب باشيم سرمون كلاه نره و فولكسي كه ميدزدند حتما مال دامبله.

- هوووم! من هم ميخواستم شما رو امتحان كنم؛ ارباب هميشه دلش براي مرگخواراش ميسوزه و فكرشو به اونا منتقل ميكنه تا جلوي ارباب كم نيارن.

مرگخوارا:

- خب بليز! چون تو تونستي فكر ارباب رو بخوني، جايزه ات اينه كه به اين ماموريت بري؛ تره ور،...

بلا با اميدواري به لرد نگاه كرد؛ ولي نگاه لرد از او گذشت و روي مورگانا ثابت شد..

- مورگانا و پيتر، پشت آني موني قايم نشو همونطور كه فهميدي تو هم ميري. خوبه شد چهار نفر...همتون لباس مبدل بپوشين؛ مواظب اين بارون هم باشين...شنيدم كار و كاسبيش كساده و از اينكه از لردي استعفا داده پشيمونه. شما بايد از منافع ارباب حمايت كنيد. من مرگخوار تعيين ميكنم؛ من توي دهن بارون ميزنم؛ من

توي كافه تفريحات

بلاتريكس درحالي كه تارت نعنايي رو با خشانت پرت ميكنه جلوي بليز تا حدي كه نوك دماغش به نوك دماغ بليز بخوره، روي ميز هم ميشه و چوب جادوش رو به گردن بليز نزديك ميكنه:

- تو واقعا پيش خودت چي فكر كردي؟ فكر كردي، فكر كردين عررررر همه ي ماموريتارو خودت ميتوني بري؟

نارسيسا به سمت بلا اومد و درحالي كه به ارامي بازويش را ميكشيد به سمت يك صندلي هدايت كرد و با حركت ظريف دستش، يك نوشيدني آتشين برايش ظاهر كرد.

-

- چي ميگي پيتر؟

- بارون به همراه چند نفر بيرون كافه ايستادن؛ اومدن دنبال ما...


در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
#65

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
-مشکلی نیست.

- خب جناب، شما میتونید تشریف ببرید فقط یه چیزی اسامی مرگخوارایی که میخواید برای کمک به ما بیان رو جداکثر تا پس فردا بفرستید، اوکی؟

- باشه...من با ارباب می صحبتم، خبرش رو میدم.فقط یه چیزی اگر کارتون رو درست انجام ندید، با کروشیوی ارباب و اینا طرفین، پس حواستونو جمع کنین.

مگورین که هنوز از اتاق خارج نشده بود و در حال جمع کردن ردیف استکان های چای پر بارون بود، زد زیر خنده:

- کیو تهدید میکنین؟ این که قبلا مرده...

در همین لحظه بارون از خشم صورتی شد و رو به مگورین کرد:
- آهای! مگه به تو نگفتم زود برو بیرون چهار پا، زود باش...بیــــرون

مگورین نیشش رو جمع کرد و سرش رو زیر انداخت و آروم از اتاق خارج شد.

مرد مرگخوار بلند شد و خداحافظی کرد و رفت.

نزد مرگخوارا

- نکن پسر...دهه نکن دیگه، بسه، اه کروشیو بارتی...

- عررررر بابایی، این چه کاریه خب دارم سرت رو ناز میکنم، خو کچله دیگه، خیلی باحاله

ولدی رو به بارتی کروشیوی دیگری خواند و نجینی رو نوازش کرد و فریاد زد:
- بلا، قهوه من چی شد؟

بلا خیلی سریع به سمت لرد دوید اما با دماغ روی زمین افتاد:
- بارتی مگه هزار دفعه بهت نگفتم اینجا مار بازی نکن ها؟ مارات رو جمع کن برو...زوووود...مای لرد...

در همین لحظات بود که مونتی وارد شد، و به سمت لرد اومد:
- ارباب مژدگانی بدید...

- کروشیو...

- خیلی ممنون، بارون قبول کرد که فولکس رو بدزده.

- راست میگی؟خب؟

- ارباب چهار تا مرگخوار برای کمک خواستن، باید تا پس فردا اسماشون رو بدیم.

- چی چهار تا از مارو خواستن؟ پس تو اونجا چی کار میکردی؟ اونا گفتن تو هم گفتی باشه؟ کروشیو...

....


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸
#64

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید

صدای باز شدن در، در اتاق طنین انداخت. مرد به آرامی در را باز نمود و داخل دفتر شد. سو سوی نور از لابلای پرده کثیف پنجرها وارد اتاق شد. فضای نم گرفته اتاق پرشده از اسباب قدیمی و خاک گرفته بود. مرد نگاهی به روحی که پشت میز نشسته بود انداخت و با بیحوصلگی گفت:هی جن!رئیس اینجا کیه؟بگو بیاد کارش دارم.
- جن خودتی و هفت جدوآبادت!رئیس اینجا هم خود منم! :ywait:
روح این را گفت و بعد منوی مدیریتش را از روی میز برداشت و به مرد نشان داد. بر روی منوی مدیریت، با رنگ قرمز خونین کلمات"بارون خون آلود" حک شده بود. لبخند گشادی بر روی صورت مرد نقش بست.مرد کالاه خود را از سر برداشت و گفت: ببخشید جناب...بجا نیاوردم. :ygrin: من از طرف اربابم اومدم اینجا.میخواستم بدونم شما چه خدماتی رو انجام میدین؟
نور خورشید از داخل بدن روح گشذت.روح دستی به ریش خود کشید و جواب داد: از مرلینگاه شوری گرفته تا بلاک کردن ملت و اینا.بستگی داره کار چی باشه و پول توش چقدر باشه.
مرد با سرعت تمامی چیزهارا در دفترچه کوچک خود یادداشت نمود و بعد گفت: خوبه...ما هم همینو میخوایم. اربابم دنبال یک شرکتی میگرده که بتونن فلکس قورباغه محفل رو برامون بدزده.


ناگهان،در اتاق باز شد. صدای برخورد سم با سنگفرش اتاق شنیده شد. سانتور جوانی همراه با سینی چای وارد اتاق شد.مگورین چای را به مرد و بارون داد و گفت:
به به...رئیس میبینم که بعد از اندی و کلی یک مشتری گیرمون اومد و خلاصه کلی...
مگورین با نگاه خشن بارون ساکت شد. بارون نگاهی به مرد نمود جواب داد:
ما خودمون براتون انجامش میدیم.البته چندتا از مرگخواراتون هم باید بیان که کمکمون کنن.
-مشکلی نیست.:evil:


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: شرکت خدماتی جادوئی بارون و شرکا
پیام زده شده در: ۰:۲۶ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
#63

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۴ جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۴:۱۴ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 40
آفلاین
چهار خواهر افسانه ای همینجوری در فکر فرورفتند و اصن توجهی به ذیق وقت ندارند که جینی سکوت رو می شکنه و میگه:

_ بچه ها به نظرتون ما افسانه ای هستیم؟

بچه ها:تو پستهای قبلی که اینطور نوشته شده!

جینی: ما چه طور افسانه ای هستیم که شش ساعته یه فکرم نمی تونیم بکنیم؟نه جداً ما خجالت نمیکشیم خودمون رو مضحکه عوام و خواص کردیم پاشدیم اومدیم چی؟اینجا اتحاد زدیم واسه خودمون، اسم خودمون رو هم گذاشتیم افسانه ای!!

بچه هاکه تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودن ،در اقدامی شجاعانه تصمیم میگیرن بهش فکر کنن.

جینی که متوجه تاثیر کلامش می شه ادامه می ده:

_نه خب جداً چرا فکر نمی کنین؟اسم اتحادمون رو هم چی گذاشتیم رنگارنگ؟آدم یاد این بهمن هاشمی می افته که شونصد سال پیش تو شبکه ی دو یه برنامه ی رنگارنگ داشت ملتی که به درو دیوار میخوردنو نشون می داد!تازه این بیسکویت بدمزه ها که من ابتدایی بودم می خوردم اسمش رنگارنگ بود!

بچه ها هنوز در تلاشن که فکر کنن!!

_. داشتیم زندگیمونو میکردیم .جمع کنیم بریم سر خونه زندگیمون چطوره؟

بچه ها بالاخره تلاششون ثمر می شینه و تصمیم می گیرند که برن سر خونه و زندگیشون!


بووووووووم دیشششششششش شترق!

_هووووووو نویسنده این چه طرزشه ؟

+ به من چه همیشه این قسمت نقشه کشیدن به من میافته واسه نوشتن!

_غلط کردی (بومممممممممم دیش شتررق اگین)!


کات...دوباره می گیریم. یک دو سه ضبط می شه!


چهار خواهر افسانه ای همنیجوری در فکر فرورفتند و اصن توجهی به ذیق وقت ندارند که جینی سکوت رو می شکنه و میگه:

_ بچه ها به نظر من پیش از هر کاری ما بایست یک نقشه از وراتخونه داشته باشیم تا بتونیم چه جوری می شه هوکی رو دزدید!برای این کار فقط یه راه وجود داره !!

بچه ها به همراه جینی از این همه افسانه ای بودن خودشون متعجب می شن که فکر به این منطقی ای رو از کجاشون در آوردن !!


~منزل مشترک هری و خانواده! ~

اندرو و آنیت و مری در حالی که کنار شومینه نشستن به هری و جینی که دارن منطقی با هم صحبت میکنن و بچه هاشون کنارشون ونگ ونگ می کنن خیره می شن!


_عزیزم می شه نقشه ی وزارت خونه رو بهمون بدی؟
+چی نقشه ی ورازتخونه ؟عزیزم، نمی شه!این یه چیز سکرته که هر کسی نمی تونه نگاش کنه!
_ چی نقشه رو نمیخوای به من بدی؟از همون اولی که وارد خونه ات شدم خیال کردی متوجه نگاه های سنگین تو و خانواده ات نشدم؟اهوواهووو.
+چی خانواده ام؟اما خانواده ای من همشون مرده بودن قبل عروسی!
_چی مرده بودن؟پس من بچه هامو با خودم می برم!
+چی می بری؟اما اونا بچه های قانونی منن!
_چی بچه ی قانونی؟تو از کدوم قانون حرف میزنی؟بچه ها رو بده به من.
+چی بچه ها رو بدم؟این عادلانه نیست!
_ چي عادلانه نيست؟ تو داري از كدوم عدالت حرف مي زني؟
+ چي من دارم از كدوم عدالت حرف مي زنم؟ اون بچه ي قانوني منه.
_ چي بچه ي قانوني تو؟ هيچ سر در نمي يارم ...

دو ساعت بعد...


اندرو و آنیت و مری در حالی که کنار شومینه نشستن خمیازه کشان بیدار می شن به جینی که نقشه ی وزراتخونه دستشه و بعد ازاون به هری که موهاش به دلیل بحث منطقیش سیخ سیخ شده خیره می شن.


جینی ارغوانی ، تو ته ویزلی هایی!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.