...You must believe me to exist ...wait God is busy ?Can i help you *** آری، آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنیِ «هرگز» را تو چرا بازنگشتی دیگر؟
سعی میکنم بهش بفهمونم که اگه از راهی که رفته برگرده چه احترامی بهش میگذارن و اگه از قدرتش خوب استفاده کنه اسمش به عنوان یه جادوگر برازنده تو تاریخ ثبت میشه . خب شاید احمقانه به نظر بیاد اما به نظرم تو تاریک ترین وجود ها هم روزنه ای از عشق وجود داره چون تو سرشت انسانهاست و حتی اگه بتونی کمرنگش کنی نمیتونی از بین ببریش ...و برای اینکه یه آدم برگرده شاید فقط یه تلنگر لازم باشه ... تنهایی خیلی آدما رو بد میکنه . تام هم یه بچه تنها بود و کسی اونو نمیفهمید چه تو یتیم خونه و چه تو هاگوارتز . اون نیاز به اثبات خودش داشت و اینکه نادیده گرفته میشد روز به روز اتشش رو به خون زیاد تر کرد و کاری کرد قلبش سیاه و سیاه تر بشه ... اون فکر میکرد هیچکس اونو قبول نداره و دست کم گرفته میشه پس سعی میکرد با کشتن آدما دیگرانو مجبور کنه ازش پیروی کنن و توجه همه رو جلب کنه ... دوست داشت اسمش سر زبونها باشه حتی به قیمت بدنامی ... فقط میخواست عده ای باورش کنن ... اون چون عشقی ندید نتونست عشقی تو وجودش داشته باشه ... اما شاید اگه فکر کنه کسی دوستش داره و بهش نزدیک شده نه فقط بخاطر قدرتش بلکه بخاطر خودش شاید برگرده ... من دوست ندارم مثل بقیه فقط به فکر کشتنش باشم ... خب اگه کشته بشه قدرتش هم با قسمت سیاهش از بین میره ...اما اگه برگرده با قدرتش میتونه کارای بزرگ و خوبی انجام بده ... این موضوع نه فقط در مورد ولدمورت و بلکه در مورد تموم مرگخوارای دیگه صادقه ... من یجورایی بهشون حق میدم ، چون اینکه مردم وانمود کنن تو کسی هستی که واقعا نیستی ، آدمو دیوونه میکنه ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در 1397/10/2 13:46:23 ویرایش شده توسط لاورن د مونتمورنسی در 1397/10/2 13:48:14
We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B