هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مجله شايعه سازی!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲:۳۴ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
به گزارش خبرنگار ویژه ی پیام امروز


رونالد ویزلی، که در چند سال پیش با هرمیون گرنجر ازدواح کرد، دیروز بر اساس دعوایی که بر سر هری پاتر پیش گرفت،با هم قهر کردند
هرمیون دیروز اصحار داشت:
اقای رونالد ویزلی می گن که هری پاتر یه شخصیت لوس و مسخره است که دنبال جلب توجه می کردند.اما از نظر من چنین نیست.
خانم گرنجر اکنون در کنار هری پاتر به سر می برد و اقای رونالد هم با دوشبزه لاوندر براون که سال ها او را دوست داشته ازدواج کرده و در صحرا ی ماگنلیا کنار دریا زندکی میکند.
به گزارش شخص ناشناسی اقای رونالد و همسرش خانم براون به گروه مرکخواران پیوستند و اکنون در حال کشیدن نقشه ای برای نلبودی پاتر هستند.


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹:۵۷ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
#2
چشمم به انور خیابان بود. به تابلویی چشم دوخته بودم که نام کوچه ی ناکترن را نشان می داد.
به مادرم نگاه کردم. سخت مشغول بود. از حالت چهره اش معلوم بود که اصلا حواسش به من نیست.
با احتیاط به سمت کوچه رفتم......
در ان برای اولین بار نکاهی انداختم. مادرم هیچ وقت نکی گذاشت ما به ان حا قدم بگذاریم. ارزو ی فرد و جرج این بود که به کوجه ی ناکترن بیایند. اکر می فهمیدند که من......
ــ دختر برو کنار
ــ معذرت می خوام. ببخشید.
این صدای زنی با موهای بلند سیاه و ناخن دراز بود. در جا خشک شده بودم. او را شناختم
او بلاتریکس لسترنج بود!
ــ خب با متاسفم اینا درست نمیشه.
با انگشت دراز و زشتش به چند گردنبند و جواهراتی که ریخته بودن اشاره کرد. سپس چوبدستی را در اورد.
پا به فرار گزاشتم.او اینجا؟
سعی کردم راه خروج را پیدا کنم اما نبود.انگار غیب شده بود.
حالا می فهمیدم چرا مادرم نمی گزاشت به انجا بیاییم.
به یکی از فروشگاه ها قدم گزاشتم.کسی انجا نبود.به پشت سرم نگاه کردم.دختری که نصف عمرش را فقط پسر دیده بود در جایی وحشتناکگیر کرده بود و راه خروج نداشت.
همان وقت پسری را دیدم که همراه با پدرش با سمت فروشگاه می امد.کراب؟
وارد شدند.از قیافه اش فهمیدم که می خواهد من را لت و پار کند. به سرعت فرار کردم.به چیزی برخوردم.
ــ بابا!
جینی تو اینجا چی می کنی اگه مادرت بفهمه...
ــ پدر گوش کن. تمروز لسترنج هارو دیدم. بیشتر مرگخوارا اینجان ـ
ـــ جینی من تو می فرستم پیش مادرت و بعد به وزارت خونه اطلاع می دم حالا برو.
ــ بابا راستی ایجا چی می کنی؟
ــ گفتم برو


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: قوی ترین ساحره
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۳۵ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
#3
من!


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۴۰ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
#4
حالا می تونم عضو بشم یانه؟
چند ماهه که منتظرم عضوم کنید دیگه!!!!


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷:۵۱ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
#5
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفت.
از پله های کمی پایین رفت. در تاریکی شمعی روشن کرد تا قلم پرش را بیابد. روی میز کنار شومینه نشست.
کاغذ پوستی ررا که روی میز مانده بود یبداشت و شروع به نوشتن کرد. این نامه را خطاب به پدرش فرستاد.
می دانست که پدرش بیدار است و در حال خدمت به محفل است.
سروع به نوشتن کرد.

پدر عزیزم.....
همان وقت که هنوز یک خط هم
ننوشته بود، در حفره باز شد و پروفسور مک گونگال وارد شد!
او وقتی جینی را دید تعجب کرد و گفت:
ویزلی، تو این وقت شب چی کار میکنی؟ مهم نیست، زود لباست رو بپوش، میریم پیش مدیر.
ــ چی؟ چرا؟ پروفسور چی شده؟
ــ وقتی رفتیم همه چی رو می فهمین. زود باش من باید فرد و جرج را بیدار کنم.
پنج دقیقه بعد همراه با فرد و جرج در جلوی نگهبان گله اژدری بودیم.
ــ زنبور ویژویژوی چوشان!
از جا پریدم. از حرف پروفسور سر در نیاوردم. بلافاصله فهمیدم که این اسم رمز است. چون نگهبان کنار رفته بود. در اتاق هری و رون و پروفسور دامبلدور بودند. پس از اینکه ماجرا را فهمیدیم ما را با یک رمز تاز به میدان گریمولد فرستادند. حدود ساعت 8 مادرم از راه رسید و گفت حال پدرم خوب است.
همان لحظه من تصمیم گرفتم وقتی به سن قانونی رسیدم در خدمت محفل باشم.
از قیافه ی بقیه هم فهمیدم به همین فکر می کنند!



در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱:۱۹ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
#6
اممم
من کلی فکر کردم.
فهمیدم بهتره سفید باشم.
رز جان شما منو عضو کن منم پست های سفید بیشتری می زنم.
قول می دم.


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴:۴۲ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
#7
سلام
من چند وقت پیش درخواست دادم.
گفتین که پست های ایغایی قوی بزنم و برگردم.
گفتین که جام محفوظه.
من قول می دم که بعد از عضو شدن هنوز بزنم.
خواهشا رو حرفتون بمونین و من رو وارد محفل کنید.
پست های زیادی وی زنم. مطمن باشین.


و ترجمه های بهتری هم می فرستم.
رز جان شما خودتون منو عضو تیم کردید.

جینی عزیز.
بله، من گفتم و سر حرفمم هستم. ولی ورود به محفل مستلزم چندین شرطه. اولین و مهم‌ترینش، تکلیفتون رو با خودتون روشن کنین، سفیدین یا سیاه؟

نمی‌شه عضو محفل باشین و محل زندگی‌تون از کنار لردولدرمورت سیاه قدرتمند باشه و آرزوی سلامتی‌شون رو داشته باشین.
اگه تصمیم گرفتین که سفیدین، باید این تصمیمتون تو پست‌هاتون منعکس باشه.

از ناظرهای گروهتون و ناظرهای ویزنگاموت کمک بگیرین و کیفیت پست‌هاتون رو بالاتر ببرین و سفید بنویسین و برگردید.

جدای از اینکه بخش ایفای نقش از بخش ترجمه‌ها جدا هست و عملکردشون روی هم تاثیر ندارن. ولی خوشحال می‌شم ترجمه‌های خوب تحویل بگیرم.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۵ ۲۱:۳۷:۵۷
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۶ ۱:۰۷:۰۱

در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳:۳۱ یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
#8
سلام
محله ی دورسلی ها با من
پنج روزم زمان می خوام


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۳ ۱۷:۳۵:۱۹

در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: عضویت در تیم ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸:۰۰ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
#9
سلام مجدد به سایت فوق العاده ی جادوگران!
به من گفته بودین ماه اردیبهشت می تونم عضو تیم بشم.
از موقع تا حالا خیلی منتظر موندم. چون واقعا می خوام عضو بشم
خوشحال مبشم زود به قولتون عمل کنید و من رو غضو کنید.

به امید اینکه عضو بشم!
( هر چنذ که هیچ وقت نا امید نمی شم)

ترجمه ها دارم میام!

سلام مجدد.
وقتی گفتم اردیبهشت منظورم آخرش بود.
ولی خب از اونجایی که خیلی مشتاقین، خوش اومدین به تیم. پیام شخصی‌تون رو چک کنین.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۲ ۱۴:۳۷:۰۲

در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: كدوم كاراكتر تو فيلم به شخصيت در كتاب بيشتر نرديك بود؟
پیام زده شده در: ۱:۰۹:۳۷ جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
#10
اسنیپ و.... هرمیون


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.