سرما چنان بدنم را به لرزه درآورده بود که توان فکر کردن نداشتم،فقط میخواستم زنده بمانم! درحالی که کاملا ناامید شده بودم،چشمانم را بستم و سعی کردم وقایع آن لحظه را با تمام وجودم درک کنم.اما گرمای نفس های سریع یک موجود دیگر را در پشتم احساس کردم.چشمانم را با حالت گرد شده از ترس باز کردم،بافشار آب دهانم را قورت دادم و خیلی آرام برگشتم ...
- نــــــــــــــــــــه!
و با همین فریاد از خواب پریدم.روی تخت نشستم و نفس زنان اطرافم را برانداز کردم.همه چیز خیلی عادی به نظر می رسید.این کابوس های شبانه امانم را بریده بود.با اینکه هنوز سرگیجه داشتم،از روی تخت بلند شدم و به سمت یخچال حرکت کردم.لیوان آب را کاملا پر کردم اما تنها توانستم نیمی از آن را بخورم.
روی کاناپه دراز کشیدم و تلوزیون را روشن کردم.اما رسانه ها هم نمی توانستند حالم را بهتر کنند.کنترل را به گوشه ای پرت کردم و تلفن همراهم را برداشتم:
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ...
به اپراتور بیچاره اجازه ندادم تا حرفش را تمام کند.با این جمله تکراری و همیشگی کاملا آشنایی داشتم.مثل همیشه کامپیوتر را روشن کردم و منتظر شدم تا روشن شود.لعنتی این برنامه های روی هم انبوه شده،خیلی دیر اجرا می شدند.بالاخره موفق شدم تا مروگر را باز کنم.تاپیک "Introdiction | بلای خانمان سوز" را باز کردم و دستانم را به سمت کیبورد بردم:
- جادوگران سلام! من یک معتاد به اینترنت هستم .. اینجا مکانی سـت که ماجراهای این بلای خانمان سوز را به اشتراک می گذاریم!

به کمپین خوش آمدید .. !
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

این نامردم اومد ای بوک تمام کتابها هم انگلیسی و هم فارسی رو داد من خوندم همونجابود سایت جادوگران رو دیدم گفتم از اونجا که اینتر نتم مجانی بود گفتم یه نگاه بندازم و همون روز اول عضو شدم حالا هم شدم معتاد قرص اکس( منظور تو جادوگران باید بترکونم تا خیالم راحت بشه
) خلاصه من هستم و یه جادوگران و عالمه اینترنت مجانی (چون کافینت دارم) و بدون یه لحظه وقت اضافی درس رو بی خیال میشم (چون دانشجویم) و میام جادوگران
به دلیل شهریه ندادن دانشگاه

)
