مرحلهی دوم خرید چوبدستی بالای 45 سانتیمتر و با انعطافپذیری بالا
با اینکه تابستان گرمی بود، آن روز جمعه، سیزدهم آگوست، در آن لحظات خاص، پیتر سرمای عجیبی در بندبند وجود خود احساس میکرد.
امید به رهایی همان لحظهای از دلش رخت بر بست که به چشم خود
ساحرگان و
جادوگران بیشماری را دید که از گوشه گوشهی اروپا، از پناهگاههای زیرزمینی یا کلبههای دِل
جنگل به قول خودشان شکار کرده بودند تا یکباره آتش بزنند. در میان جمعی که میدید، او آنچنان نیرویی نداشت.
ماگلها مثل آنها قدرتهای ماورایی نداشتند، اما همین دست و پای بسته و محدودیتها باعث شده بود نبوغ و هوش سرشار انسانی را به کار گیرند و در برابر
بیماری و صید حیوانات درنده شدن و بسیاری از اتفاقات ناخوشایند دوام بیاورند.
پرواز که روزگاری از دسترسشان خارج بود و فقط به دنیای جادو تعلق داشت، حالا با
ایدههای خلاقانهی ماگلها کم کم داشت امکانپذیر میشد.
پیتر را هم مثل دیگران با دستبندی آغشته به نوعی مادهی باستانی به تیرک چوبی بسته بودند. احساس میکرد آن ماده جادوی درونش را
آرام کرده بود و بغرنج بودن شرایط باعث نمیشد از آن کارهای محیرالعقول بکنند و خود را از بند رها سازند.
- روغنها را روی پاهایشان بریزید! امروز یک بار برای همیشه به
دوران سحروجادو پایان میدهیم!
این را ماگلی فریاد میزد که با گامهای بلند دور
دایرهی جادوگران بستهشده به تیرکها راه میرفت. پیتر سعی داشت ذهن او را بخواند. مرد قدبلندی که چشم راست نداشت. روی چشم را به سبک دزدان دریایی با یکجور ماسک چشمبند پوشانده بود. دیگرانی که ظاهراً همگی زیردستانش بودند بیچون و چرا هر چیزی که میخواست اجرا میکردند. طی آن چند روز منتهی به جمعهی سیاه، نه تنها پیتر، حتی بقیه هم در سکوت کاریزمای او را تحسین میکردند.
- ایمان داشته باشید که در
جنگ ما و آنها، پیروزی نهایی با ماست.
حق با او بود. سالها بود که ماگلها نمیتوانستند حتی یکی از جادوگرها را بهاندازهی نیش پشهای مجروح کنند؛ این درحالی بود که خبر مرگهای عجیب و غریب و بیرحمانهی ماگلها مدام به گوش فرمانده میرسید. تحقیق کرده بود. تهتوی همهچیز را در میآورد. خانوادهای که کوچک و بزرگشان، پیر و جوانشان در یک روز و ساعت یکسان، درست وقتی همگی برای جشن تولد در
خانه دور هم جمع شده بودند، ناگهان گویی چیزی نامرئی خونشان را مکیده باشد، دستهجمعی جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند. هیچ آثار درگیری پیدا نکرده بود. حتی
بادکنک کاغذی که خود فرمانده صبح برای پسر یکی یک دانهاش درست کرده بود جابهجا نشده بود.
کادوی تولدی که برای پسر سه سالهاش گرفته بود، یک
تکشاخ چوبی تقریباً دوبرابر اندازهی بچهاش، حالا کنار پای گروه جادوگر پیش رویش، آغشته به روغن، آماده بود که بسوزد و شاید روح پسرش و کل اعضای خانوادهاش را آرامش دهد.
پیتر به خودش آمد و دوباره احساس کرد یأس سرتاسر وجودش را فرا گرفته. او موفق شده بود ذهن فرمانده را بخواند. انگیزهی او را از این کار پیدا کند. چه کسی میتوانست به او ثابت کند؟ به او بفهماند که آن قتلها کار هر کسی میتوانسته باشد؟
دهانش را باز کرد.
- ما...
فرمانده چرخید و رو در روی پیتر قرار گرفت. چشم در چشم. پیتر دهانش را بست و آرزو کرد کاش هیچ نمیگفت.
- این یه نفر رو بیارید پایین.
سه نفر از زیردستانش جلو آمدند. یکی از آنها که هیکل درشتتری نسبت به بقیه داشت با یک دست پیتر را از تیرک جدا کرد و جلوی پای فرمانده انداخت.
- چیزی گفتی
راسوی ابله؟
پیتر فقط به او زل زد. با خودش میگفت ای کاش ساکت مانده بود. اما فرمانده ساعتها منتظر همین بهانه بود. بهانهای برای جدا کردن یکی از میان جمع. یکی که بتواند عقدههایش را سر او خالی کند، قبل از اینکه سوختن بقیه را به تماشا بنشیند.
یک لگد به فکِ پیتر و خون و دندان که روی زمین ریخت.
-
خیال کردی آوردیمت پیکنیک نه؟ تو و امثال تو اونقدری جنایت کردید که الان اگه قبل از مرگ هزار بار شکنجهتون بدم هم حقتونه.
دردی که پیتر احساس میکرد حالا دیگر فقط رنج و عذابی نبود که فرمانده در آن روز تولد نحس در قلب و روح خود احساس میکرد. این انصاف نبود. پیتر سن زیادی نداشت اما از زمانی که یاد گرفته بود چطور از جادو استفاده کند، جز در راه خیر از آن بهره نبرده بود. آزارش به هیچ ماگلی نرسیده بود.
- حرف بزن. مگه نمیخواستی حرف بزنی؟ بگو. چی میخوای بگی؟
نمیتوانست جوابی بدهد. کنترلی روی قدرت ذهنخوانیاش نداشت. حالا میفهمید این استعداد
جالب، که طبیعتاً با مرگش به زودی از بین میرفت، وابسته به جادوی درونش نبود. دستبند فلزی و مواد ضدجادو کارشان را درست انجام داده بودند.
مشکل اینجا بود: ذهنش به ذهن فرمانده و احساسش به احساس او گره خورده بود. انگار حالا پیتر هم از آن جادوگران، از همهی جادوگران بیزار شده بود.
دیگر اثری از نور خورشید نبود.
مِه غلیظی دور پاهایش شکل گرفته بود. مِهی که انگار هیچکس جز پیتر نمیدید.
- حرفی نداری که بزنی پسر. حالا خوب تماشا کن.
فرمانده سرش را به سمت یکی از زیردستانش تکان داد که مشعل به دست منتظر علامتش بود.
آتش... آتشی پرحرارت که بلافاصله روی گوشت و چوب را فراگرفت.
چیزی که مقابل دیدگان پیتر اتفاق میافتاد، از هر چیزی که به عمرش دیده بود، واقعیتر بود. این بار ماگلها پیروز شده بودند. تا پیش از آن، زد و خوردهای ناخواستهای بین جادوگران و ماگلها بهوجود آمده بود. اگر طرف مقابلشان جادوگری سیاه بود، نتیجه چیزی شبیه به سرنوشت خانوادهی فرمانده میشد؛ اما وقتی جادوگران خیرخواه در برابر عدهای ماگل متخاصم قرار میگرفتند، همهچیز مثل
مانور بیخطری پیش میرفت که از دید ماگلها پیروزی معجزهآسا و از دید جادوگران، مرگ جعلیشان و ایجاد توهم پیروزی در ماگلها بود.
جیغ و فریاد آنها این بار حقیقتی غیرقابلانکار بود و پیتر... با استعداد غریبی که داشت، استعدادی که حتی در میان جادوگران هم خاص بود، رنج تکتک آنها را حس میکرد. گویی بیست بار او را سوزانده باشند. او هم با آنها فریاد میزد.
فرمانده هم فریاد میزد... زیردستانش فریاد میزدند...
مِه غریب حالا مثل
توپ گردی که لحظه لحظه بزرگتر میشد، همه را دربرمیگرفت. همه فریاد میزدند. همه میسوختند. همه در احساس و افکار و خاطراتی مشترک غرق میشدند.