درخت اشک پرندگان
- خوب میدونم با چه چیزی طرفیم. اونجا رو ببین؟ کلاغ وسط این بیابون برهوت!
- قبلش باید از خودت بپرسی خود ما وسط این بیابون چه میکنیم؟
- ما اینجا دنبال چیزی میگردیم که مال ما نیست.
- داری حوصلهم رو سر میبری بارتی. از سر شب هر جا گفتی پا به پات اومدم. گفتی اول بریم میخونه لبی تر کنیم، اومدم. گفتی بریم خونهی فلانی که باغ تمشک داره اومدم.
- اومدی رودولف مگه بهت بد گذشت؟ اصلاً شده من تو رو جایی ببرم بد بگذره؟
- نه بد نگذشت ولی بابت این ول چرخیدنا باید به ارباب و شاید حتی بدتر از اون، به بلاتریکس جواب پس بدیم!
- ببین کی داره این حرف رو میزنه! اگه اینقدر دل نگران واکنش اونایی، بهم کمک کن زودتر کاری رو که سالها براش برنامهریزی کردم انجام بدم.
- ای بابا... باشه. پس نمیخوای بگی وسط این بیابون چه میکنیم.
- خواهی دید. فقط بهم بگو نظرت راجع به اون کلاغها که همین الان پر زدن و رفتن چی بود؟
- در مورد کلاغها... خُب احتمالاً یه نیروی سیاهی این اطراف هست که اونا رو جذب خودش کرده. الان سوال بزرگتر اینه که اون ققنوس لعنتی اینجا چی میخواد؟
- ققنوس؟ دیدمش! عالیه!
- بریم به سمتش؟
- نه هنوز. یه کم دیگه مخفی بمونیم. داری میبینی که چه اتفاقی افتاده؟
- فقط میبینم که اون ققنوس هم درست همون نقطهای فرود اومد که کلاغا بودن.
- و دیدی که چیکار کرد؟
- یه چیزی از روی زمین برداشت و خورد؟
- نه... اون هم پرواز کرد و رفت. کار تمومه. بیا بریم جلوتر تا بهت بگم.
- تُف به ذاتت بارتی. نه به خوشگذرونیهای دیشبمون، نه به این دیوانهبازیهای الانت. بیا. اومدیم. الان رسیدیم به همون نقطهای که... یا سالازار!
- پس تو هم میبینی! آوردمت که مطمئن باشم اسیر توهم نیست.
- بارتی این... یه نهاله وسط بیابون؟
- این یه نهال ساده نیست رودولف. بذرش رو وقتی بچه بودم از پدربزرگم گرفتم. بذری که از خود جهنم اومده.
- از خود جهنم...؟
- از جنس جادوی سیاهیه که هر دومون توی آزکابان حس کردیم... باهاش خو گرفتیم...
- تو رو که زود نجات دادن بردن بارتی.
- آره اما گاگول که نیستم. تو هم حسش میکنی. پدربزرگم خیلی واضح و روشن بهم گفته بود. این بذر رو هر جای دنیا بکاری، پرندههایی از هر نژادی رو به خودش جذب میکنه. پرندههایی که به سمتش جذب میشن و...
- و چی؟
- اونقدر تاریکی و غم از دل سیاه جهنم با خودش داره که اونا هر کدوم یه قطره اشکشون رو پای این بذر میریزن. و آخرین پرندهای که خودش رو میرسونه...
- ققنوسه!
- میبینی چقدر سریع رشد کرده؟
- درختی که از همین اول سیاهه. بارتی نقشهت چیه؟ نباید به ارباب بگیم؟
- به نظرت من کاری رو بدون مشورت گرفتن از ارباب انجام میدم؟ درخت من آمادهست. درختی که چوبدستی جدید من میشه... درختی از یه بذر جهنمی. بذری که عصارهی غم و اندوه میلیونها گناهکار اسیر جهنم بوده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج










