جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  238 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  322 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: امروز ساعت 03:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


جادوگر برگزیده، کرنلیوس فاج!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۱۳۲ب۱۱۴
جنس چوب: چوب مرغوب درخت گردو بومی
طول چوب: ۳۲ سانتی‌متر
انعطاف‌پذیری: انعطاف‌پذیری بالا
هسته چوب: هسته یگانه‌ی پر ققنوس
مالک:
کرنلیوس فاج
قیمت خرید: ۳۰۰ گالیون

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام‌العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی‌الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید. همچنین می‌توانید چوبدستی خود را در
دفتر ثبت چوبدستی ثبت کنید تا برای علاقمند به نمایش گذاشته شود.

@کرنلیوس فاج

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/23 3:43:30
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

مرحله سوم ساخت چوبدستی
هسته یگانه - پر ققنوس

عصر بهاری گرم، توی محله‌های شلوغ وسط شهر لندن که سیریوس صاحبشو نمی‌شناخت، باز هم دیدن یه ققنوس پر و بال ریخته که با یه پوشه اداری زیر بغلش و یه باکس هدیه توی دستش به زور راه میره چیز عجیبی بود! ولی خب، با توجه به اوضاع گرونی و قطعی آب و برق و گاز و تلفن و کمبود مایع دستشویی و ظرفشویی و پودر بچه و روغن و قند و مرغ و ماهی و گوسفند و گاو و شتر، کسی وقتش رو نداشت که وایسه ببینه این ققنوس چه مرگشه!

اما بالاخره یه پیکان جوانان گوجه‌ای مدل 1954 جلو پای ققنوس مذکور ترمز زد و فاوکس با صدای جیغ مانندی گفت:
- دربست وزارت؟

ماروولو که یه زیرپوش یقه گرد رکابی رو با زیرشلواری راه راه آبی و دمپایی پلاستیکی طوسی رنگ ست کرده بود و یه پاش رو هم یه تکی گذاشته بود بالا جواب داد:
- گالیون خرد داری بپر بالا!

فاوکس یه نگاهی به پیکان انداخت. یه نگاهی به ماروولو. یه نگاهی هم به صندلی عقب که روش یه قابلمه، دو تا آچار، یه جفت جوراب، سه تا روزنامه‌ی قدیمی پیام امروز و یه چیزی که یا بالشت بود یا یه جونور مرده، افتاده بود.

اول یه کم شک کرد، ولی از بس خسته بود فقط پوشه رو محکم‌تر زیر بغلش گرفت و دستگیره رو به سمت خودش کشید. در اول باز نشد. دوباره امتحان کرد. باز هم نشد. ماروولو از جلو داد زد:

- اونجوری که نه بچه خوشگل! اول بزن بالا، بعد بکش سمت راست، بعد فحش بده، حین فحشت یه لگد هم بزن، بعد باز می‌شه.

بالاخره به هر زحمتی بود در رو باز کرد و به سختی سوار شد. باکس هدیه رو گذاشت کنارش و پوشه‌ی اداری رو روی پاش گرفت. هنوز کامل ننشسته بود که ماروولو توی آینه نگاهش کرد.

- این باکس چیه؟ شیرینیه؟ اگه شیرینیه من رژیمم، ولی یکی دو مشت می‌خورم!

و بعد هار هار هار زیر خنده زد!

- نه. هدیه نیست.

- خب حالا ترش نکن بچه خوشگل! حالا با این قیانه آش و لاش چرا میری وزارت؟ قیفت به سنت مانگو بیشتر می‌خوره‌ها!

فاوکس چند لحظه ساکت موند. ماشین راه افتاد و بعد از سه متر خاموش شد. ماروولو بی‌هیچ عجله‌ای با مشت زد روی فرمون. پیکان لرزید، غر زد و دوباره روشن شد.

فاوکس آروم جواب داد:

- دارم می‌رم وزارت. باید کارای مهاجرتمو انجام بدم. پذیرش گرفتم از یه دانشگاه خوب توی خاورمیانه! البته قبلش باید یه کار دیگه هم انجام بدم که امیدوارم بشه! وگرنه باید بیخیال رفتن بشم!

ماروولو یه خنده با تمسخری کرد و گفت:
- هه! جوونای حالا رو بیبین! بچه جون وایسا اینجا کار کن! میخوای بری اونور که از اون خبراس؟ بابا جان من این خاورمیانه از دور بهشت به نظر میرسه. فک می‌کنی اونجا همیشه عشق و حاله؟! همینجا بمون بچسب به زندگی! این کارا آخر عاقبت نداره!

از تو آینه یه نگاه خریداری دیگه به فاوکس کرد و ادامه داد:

- حالا چرا ریختت اینجوری شده؟ نکنه اینم از این مدل پرهای جدیده که ققنوس جوونا میزنن؟ خو همین مدل‌ها رو می‌زنین که توی این سن و سال دیگه پرواز نتونستی بکنی دربست گرفتی!

فاوکس که داشت خیلی تلاش می‌کرد خار مادر ماروولو و کل خاندان اصیل و باستانی گانت رو با اون پیکان 54 پیوند نزنه خنده هیستریکی کرد و جواب داد:
- نه عمو. شما احتمالاً در جریان نیستی. یه مدتیه وزارت داره پر ققنوس آلمانی وارد می‌کنه با یه پنجم قیمت! دیگه ما هم که کارمون تولید بود مجبور شدیم هم قیمت رو بیاریم پایین هم دیگه هر چی داریم بفروشیم. منم همه پرهامو تقریباً فروختم. برای همین نمی‌تونم پرواز کنیم. این جعبه هم که پرسیدی چیه آخرین پرمه که دارم میرم بفروشم به وزارت. شنیدم وزیر چوبدستی جدید می‌خواد. گفتم قطعاً خودشون که از این پر آلمانیا استفاده نمی‌کنن. برم ببینم اینو می‌خرن که هزینه رفتن من جور بشه یا نه؟

یه لحظه سکوت سنگینی توی ماشین برقرار شد. فاوکس می‌دید که ماروولو داره می‌لرزه. و چند لحظه بعد...

عـــــــااااار!

ماروولو یه باد گلوی پدر مادر دار ول کرد و بعد بلافاصله زد زیر خنده و گفت:
- حال کردی بچه؟ این باد گلوئه دو ساعته گیر کرده بود نمیومد داشتم زور میزدم بیاد! کیف کردی چجوری گیرش انداختم؟

بعد از پنجره یه تف حجیم بیرون انداخت و ادامه داد:
- این جنسای آلمانیم تِر زدن توی بازار به جون تو. قبلاً شما یادتون نمیاد... اصلاً جنس آلمانی نبود. همه جنسا چینی اصل بودن! لامصب یه عمر برات کار می‌کردن آخ نمی‌گفتن! حالا تو چرا همه پراتو فروختی؟ شما ققنوسا که شغل جانبی هم زیاد دارین. اشکتو می‌فروختی پول در می‌آوردی!

فاوکس یه سیگار روشن کرد و یه پک بهش زد و گفت:
- کردم عمو. یه مدت بد افتاده بودم به اشک کِشی! صبح به صبح میرفتم اشکمو توی سنت مانگو می‌کشیدن برای مریضا. اما خب بعد از یه مدت خوردیم به این گرونیا و دیگه کفاف خرجمو نمی‌داد. از اون طرف هم هزینه خدمات سنت مانگو زیاد شده بود. بنده خدا مریضا دیگه وسعشون نمی‌رسید بیاد خرج درمانشونو بدن. نیومدن خیلیاشون. منم دیگه دیدم دارم خشک می‌شم آخرشم هیچی دستمو نمی‌گیره. ولش کردم!

ماروولو که دیگه یه کم از اون حال و هوای مسخره بازی بیرون اومده بود دیگه از توی آینه وسط به فاوکس نگاه نمی‌کرد. بعد انگار که یه چیزی یادش اومده باشه با شوق گفت:
- وایسا بینم! تو که می‌تونی خودتو بسوزونی و از خاکسترت دوباره رشد کنی! آها! پس دیدی؟ حالِ کار کردن نداشتی پس!

فاوکس یه پک محکم‌تر به سیگارش زد و لبخند زد.
- هوم. آره قبلاً خیلی انجامش می‌دادیم. ولی خب وزارت روش یه مالیات سنگین بست. الان اگه بخوای چنین کاری رو بکنی باید چندین میلیارد گالیون مالیات بدی... آهان! قبل از این که بگی چرا غیرت نداشتیم به این قانون اعتراض کنیم، بذار بگم که با بقیه ققنوس‌ها رفتیم اعتراض کردیم. ولی خب یهو یه بیماری عجیب افتاد بین ققنوس‌ها و چند هزارتاییمون کم شدن. دیگه نشد ادامه بدیم.

این بار سکوت کامل بینشون برقرار شد.

ماروولو برای اولین بار توی عمرش بود که نمی‌تونست حرفی بزنی یا چیزی رو مسخره کنه. فقط دستشو دراز و ضبط رو روشن کرد که حداقل این سکوت دیوانه کننده از بین بره.

هیچ حرف دیگه‌ای زده نشد.

ماشین آروم آروم توی ترافیک خیابون‌های شهر پیش می‌رفت.

هوا کمی گرفته‌تر و ابری شد.

چند قطره نم بارون تابستونی روی شیشه‌ها چکید.

و تا آخر مسیر هیچکس حرفی نزد.

فاوکس در افکار خودش غرق شده بود.

می‌دونست که حتی اگه کارش درست بشه و بتونه بره و به اصطلاح به موفقیت دست پیدا کنه، هیچ چیزی رو نمی‌تونه با خودش ببره. می‌دونست دیگه نیست که به هری توی لحظات سخت کمک کنه. دیگه نیست که دامبلدور رو از مهلکه‌ها فراری بده. شاید حتی دفعه بعدی که بر می‌گرده دامبلدور زنده نباشه. شاید این شهر دیگه اون شهر نباشه. ممکنه ولدمورت پیروز بشه و هزاران اتفاق بد بیفته.
نه. نمی‌خواست به این چیزا فکر کنه و باید خوشبین می‌موند. حتماً جبهه سفید پیروز میشه! هرچند... حتی اگه پیروز هم بشن دیگه فاوکس اینجا نخواهد بود که باهاشون جشن بگیره.

وقتی به وزارت رسیدن فاوکس دستش رو گذاشت روی شونه ماروولو و گفت:
- عمو جان، شما رو هم ناراحت کردم. دمتون گرم.
- نه پسر جون. امیدوارم وزیر پرت رو برای چوبدستیش بخره و بتونی بری. امیدوارم بری اونجا و بدون مالیات بسوزی و از نو متولد بشی!

فاوکس از ماشین پیاده شد، دستش رو روی لبه پنجره گذاشت و سرشو خم کرد تا هم سطح ماروولو بشه.

- اونجا دیگه جادویی وجود نداره. جادو فقط اینجاست. روزی که برم جادوم رو اینجا جا میذارم و میرم...

بعد لبخند تلخی زد، باکس رو محکم توی دستش گرفت و بین شلوغی جلوی وزارت گم شد.

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عامل بدبختی ملت! جناب وزیر!

اشتباه می‌کنی!
نه... سوء تفاهم نشه! صرفا به خاطر این گفتم، که گفتن این حرف به بقیه یه جور خاصی حال می‌ده. "اشتباه می‌کنی"، دقیقا می‌تونه مظهر این باشه که من بهتر می‌دونم، من بهتر می‌فهمم، من بیشتر حواسم هست و یا تو نمی‌دونی، تو نمی‌فهمی و تو حواست نیست! خیلی جالبه که ما این حرف رو گاهی اوقات از افرادی می‌شنویم که اصلا توقع نداریم... البته این حرف همیشه نشونه خود برتربینی نیست. گاهی نشونه دلسوزیه! من پستتو دوست داشتم. زیبا بود.

تایید شد.
چوب درخت گردو بومی، با انعطاف‌پذیری بالا و به طول ۳۲ سانتی‌متر برای شما ثبت شد.


@کرنلیوس فاج
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 16:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

مرحله دوم ساخت چوبدستی
طول 32 سانت - انعطاف‌پذیر

عقربه‌های ساعت عجیب و غریب روی دیوار برایش قابل فهم نبود، اما می‌دانست که ساعت از نیمه‌شب گذشته. با وجود این که ساعاتی از مرگ صاحب این اتاق گذشته بود، هنوز هم می‌شد حضورش را اینجا احساس کرد.

فاج آرام حرکت کرد و به هر گوشه و کنار دفتر مدیریت هاگوارتز سرک کشید. شاید هنوز بین آن وسایل عجیب و غریبی که هیچ ایده‌ای نداشت چه کاربردی دارند، دنبال دوست قدیمی‌اش می‌گشت. دوستی که البته این اواخر دوران خوشی با همدیگر تجربه نکرده بودند.

قطعاً هیچ‌وقت تلاش‌ها و کمک‌های دامبلدور را فراموش نمی‌کرد و می‌دانست اگر او نبود، در خیال خودش هم نمی‌توانست وزارت را تصور کند. اما این اواخر اوضاع از کنترلش خارج شده بود. کارهایی کرده بود که حالا وقتی به عقب نگاه می‌کرد، نمی‌توانست باور کند خودش آن‌ها را انجام داده است.

این افکار فقط امشب یا این هفته به ذهنش نیامده بودند. در تمام طول ۹ ماه گذشته، یک جنگ بین خودش و افکارش در گرفته بود و حالا امشب، با شنیدن خبر مرگ دامبلدور، آمده بود که یک بار برای همیشه به آن پایان دهد.

پس آرام به سمت گنجه‌ای رفت که امید داشت همان چیزی را که دنبالش می‌گشت، در آن پیدا کند. بارها دیده بود که دامبلدور از آن استفاده می‌کند و چند بار هم به فاج اجازه‌ی کار با آن را داده بود.

چند لحظه بعد، قدح اندیشه جلوی رویش بود و باید کاری را انجام می‌داد که برایش به آنجا آمده بود.

دستش را درون جیب ردایش فرو برد و دور شیشه‌ی خاطراتش حلقه کرد. آن را بیرون کشید و به خاطرات مه‌مانند درونش نگاهی انداخت. برچسب قدیمی که مشخص بود سالیان درازی از نوشتن آن گذشته، روی شیشه‌ی خاطرات خودنمایی می‌کرد.

«خاطرات حذف‌شده، نیازی به بازبینی نیست!»

نمی‌دانست آیا این ایده خوبی هست یا نه. اما دیگر تصمیمش را گرفته بود. می‌دانست که خیلی از علامت سؤال‌های ذهنش مربوط به همین شیشه می‌شود. پس در آن را باز کرد و محتویاتش را درون قدح اندیشه ریخت. سرش را به سطح خاطرات نزدیک کرد و پرواز به سمت اعماق ذهنش را آغاز کرد.

اولین چیزی که دید، خودش بود.

نه آن فاجی که حالا کت‌های گران‌قیمت می‌پوشید و موقع حرف زدن دستش را روی شکمش می‌گذاشت. پسری لاغرتر، کم‌سن‌تر و کم‌صداتر بود که کنار در یکی از راهروهای هاگوارتز ایستاده بود و وانمود می‌کرد منتظر کسی است.

چند قدم آن‌طرف‌تر، دو دانش‌آموز با هم درگیر شده بودند. یکی از آن‌ها روی زمین افتاده بود و دیگری با چوبدستی لرزان بالای سرش ایستاده بود. پسری که روی زمین افتاده بود، همان کسی بود که در کلاس تغییر شکل کنار کرنلیوس می‌نشست و یکی از معدود کسانی بود که او را مسخره یا اذیت نمی‌کرد.

فاج جوان چوبدستی خودش را در دست داشت. انگشت‌هایش دور آن سفت شده بودند، اما جلو نمی‌رفت. نه این که نمی‌خواست کمک کند. شاید می‌خواست. فقط پاهایش تکان نمی‌خوردند.

صدای قدم‌های یک استاد از انتهای راهرو بلند شد. همان لحظه، فاج از کنار دیوار جدا شد و طوری جلو رفت که انگار تمام مدت مشغول بررسی اوضاع بوده.

استاد با اخم پرسید:

- فاج؟ چه خبر شده اینجا؟!

پسرک آب دهانش را قورت داد. ذهنش کار نمی‌کرد و اولین چیزی را که به زبانش آمد گفت:

- منم تازه رسیدم پروفسور! ظاهراً این دو نفر با همدیگه درگیر شدن!

استاد چند لحظه نگاهش کرد. بعد سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و به سمت آن دو رفت.

یکی از اولین دروغ‌هایی بود که باعث شده بود بی‌عرضه و دست و پا چلفتی نشان داده نشود. و کار کرده بود.

آره. شاید واقعاً لازم نبود کسی بفهمد که از ترس آسیب دیدن، حتی برای کمک به دوستش هم جلو نرفته.

خاطره لرزید.

تصویر بعدی تیره‌تر بود.

او خودش را در وزارت دید. جوان‌تر بود، اما دیگر پسرک راهروی هاگوارتز نبود. پشت میزی نشسته بود، در جلسه‌ای که جادوگران و ساحرگان مهم‌تر از او دورش را گرفته بودند. بحثی در گرفته بود. کسی از خطر حرف می‌زد. کسی از تصمیم فوری. کسی از مسئولیتی که باید یک نفر قبول می‌کرد.

فاج چیزی نگفت.

قلمی در دست داشت و سرش را طوری تکان می‌داد که انگار عمیقاً در حال فکر کردن است. اما چیزی که در ذهنش می‌چرخید، راه‌حل نبود. فقط این بود که اگر حرف بزند و اشتباه باشد، اسمش برای همیشه کنار آن اشتباه می‌ماند.

یکی از جادوگران مسن‌تر گفت:

- نظر تو چیه، فاج؟

فاج سرش را بالا آورد. نگاه‌ها به طرفش چرخیدند.

برای لحظه‌ای دوباره همان راهروی هاگوارتز برگشت. همان پاهایی که نمی‌خواستند جلو بروند.

بعد گفت:

- به نظرم تصمیم عجولانه، در این شرایط، از خود خطر خطرناک‌تره. بهتره کمی صبر کنیم تا تصویر کامل‌تری داشته باشیم.

چند نفر سر تکان دادند. یکی گفت حرف جالب و منطقی‌ای است. دیگری یادداشت برداشت.

باز هم یک فرار موفقیت‌آمیز دیگر. فقط این بار تمیزتر. محکم‌تر. تمرین‌شده‌تر.

خاطره دوباره عوض شد.

این بار، فاج خودش را در اتاقی کوچک‌تر دید. روبه‌رویش مردی نشسته بود که گزارشی نگران‌کننده آورده بود. در گزارش از اتفاقی حرف زده می‌شد که اگر جدی گرفته می‌شد، باید همه‌چیز را تغییر می‌داد. برنامه‌ها، امنیت، حتی جایگاه آدم‌هایی مثل فاج.

مرد گفت:

- قربان، نمی‌شه نادیده‌ش گرفت.

فاج گزارش را بست. نه خیلی محکم. آرام. طوری که انگار دارد کاری منطقی انجام می‌دهد.

- وقتی به اندازه‌ی من تجربه پیدا کنی، متوجه می‌شی که همه‌ی گزارش‌ها صد در صد واقعیت ندارن. ما باید اول مطمئن بشیم که اوضاع همین چیزیه که گفته شده یا نه. بالاخره ایجاد چنین بحرانی برای من، سود زیادی برای خیلیای دیگه داره.

مرد ساکت شد.

فاج اما می‌دانست دارد چه کار می‌کند. می‌دانست که حقیقت را عقب می‌اندازد، چون از چیزی که پشت آن بود می‌ترسد. اما همان شب، وقتی تنها شد، این را جور دیگری برای خودش تعریف کرد. گفت دارد ثبات را حفظ می‌کند. گفت مردم به آرامش نیاز دارند. در نتیجه خودش را قانع کرد.

دفعه‌ی بعد، گفتن این دروغ راحت‌تر شد.

دفعه‌ی بعدتر، دیگر دروغ به نظر نرسید.

اما هنوز شب‌های ناآرامی داشت که همه‌ی این خاطرات مثل سیل به سمتش هجوم می‌آوردند.

فاجِ میان خاطره‌ها عقب رفت. انگار چیزی درون قدح اندیشه او را از تصویری به تصویر دیگر می‌کشید. صحنه‌ها کامل نبودند. بریده بودند. بعضی صداها گم می‌شدند. بعضی چهره‌ها مه‌آلود بودند. اما همه‌شان یک چیز مشترک داشتند.

او همیشه از همان نقطه شروع کرده بود.

ترس.

بعد برای ترسش اسم ساخته بود. احتیاط. تجربه. مسئولیت. ثبات. عقل. هر کلمه‌ای که کمک کند خودش را در آینه کمتر حقیر ببیند.

کم‌کم یاد گرفته بود فقط حقیقت را پنهان نکند. خودش را هم از حقیقت دور نگه دارد. تا جایی که دیگر لازم نباشد با آن روبه‌رو شود. و حالا این مثل یک بیماری وجودش را پر کرده بود!

آخرین خاطره آرام‌تر بود.

دامبلدور در دفترش نشسته بود. همان دفتر. همان وسایل عجیب و غریب. فاج روبه‌رویش ایستاده بود، شیشه‌ی کوچکی در دست داشت و چهره‌اش آشفته بود.

دامبلدور گفت:

- مطمئنی می‌خوای این کار رو بکنی، کرنلیوس؟

فاج شیشه را محکم‌تر گرفت.

- این خاطرات کمکم نمی‌کنن. فقط شک میارن. آدم نمی‌تونه با شک وزارت رو اداره کنه.

دامبلدور نگاهش کرد. غمگین، اما نه متعجب.

- گاهی شک آخرین چیزیه که جلوی سقوط آدم رو می‌گیره.

فاج اخم کرد.

- تو همیشه همین کارو می‌کنی آلبوس. همه چیز رو پیچیده می‌کنی. من به ذهن روشن احتیاج دارم، نه به گذشته‌ای که هر تصمیمم رو زیر سؤال ببره.

دامبلدور چیزی نگفت.

فاج در شیشه را باز کرد. رشته‌ای نقره‌ای از شقیقه‌اش بیرون کشید و درون آن ریخت. بعد یکی دیگر. بعد یکی دیگر. خاطره‌ها در شیشه پیچیدند.

تصویر فرو ریخت.

فاج با نفس بریده از قدح اندیشه بیرون آمد. دفتر دامبلدور دوباره دورش شکل گرفت. عقربه‌های عجیب روی دیوار هنوز حرکت می‌کردند. بعضی به جلو. بعضی به عقب. بعضی انگار اصلاً به زمان اعتقادی نداشتند.

دست‌های فاج می‌لرزیدند.

شیشه‌ی خالی کنار قدح افتاده بود. خاطرات برگشته بودند. نه کامل، نه واضح مثل گذشته، اما کافی بودند. کافی بودند که بداند چرا این همه سال هر بار صدایی درونش می‌گفت اشتباه می‌کنی، آن را خفه کرده بود. کافی بودند که بفهمد آن صدا از بین نرفته بود. فقط خودش آن را بیرون کشیده و در شیشه‌ای کوچک زندانی کرده بود.

دامبلدور دیگر آنجا نبود. نه برای نصیحت کردن. نه برای نگاه کردن با آن آرامش آزاردهنده. نه برای گفتن چیزی که فاج نمی‌خواست بشنود.

او به سطح قدح نگاه کرد. خاطره‌ها هنوز در آن می‌چرخیدند. کافی بود بگذارد همان‌جا بمانند. کافی بود آن‌ها را دوباره وارد ذهنش کند و شاید، فقط شاید، چیزی در او تغییر کند.

دستش را روی لبه‌ی قدح گذاشت.

برای لحظه‌ای، تصویر پسرک راهروی هاگوارتز دوباره در سطح نقره‌ای پیدا شد. همان پسری که می‌ترسید. همان پسری که هنوز فرصت داشت چیزی غیر از این شود.

فاج چشم‌هایش را بست.

بعد چوبدستی‌اش را بالا آورد.

رشته‌های نقره‌ای یکی‌یکی از قدح بیرون آمدند و دوباره درون شیشه پیچیدند. فاج در شیشه را بست. این بار دستش دیگر نمی‌لرزید.

برچسب قدیمی هنوز روی آن بود.

«خاطرات حذف‌شده، نیازی به بازبینی نیست!»

فاج چند لحظه به نوشته نگاه کرد. بعد شیشه را در جیب داخلی ردایش گذاشت و ردای خود را مرتب کرد.

وقتی از دفتر بیرون رفت، قدم‌هایش آرام‌تر از قبل بود.

نه سبک‌تر.

فقط آشناتر.

ویرایش شده توسط کرنلیوس فاج در 1405/3/19 22:24:23
پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 01:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گوشه‌ی لوس فاجعه! کرنلیوس فاج!

وزیرا!

شاید اینگونه به نظر بیاد که من گفتم و زیرا... یا همون and because خودمون! ولی درواقع من همچین چیزی نگفتم! جناب وزیر رو خطاب کردم. پست بسیار هافلپافی و جذابی بود. جذابیت تلاش بسیار شما برای کاشت درخت گردوی بومی مارو گرفت. ولی خب یه مشکل خیلی کوچولو وجود داره. خیلی کوشولو! شما یکم زیادی چیز... عه... چی میگن؟ معمولی و عادی رفتین درخت رو کاشتین. یعنی خب رفتین گردو کاشتین! خیلی عادی... می‌شد مثلا یه فرد گرد که بومی اون مکان هم بود رو می‌گرفتین و می‌کاشتین تا بعدا در بیاد و میوه بده و شاخه‌ش رو برای مقاصد خودتون می‌زدین. ولی خب هر گردی که گردو نیست... هست؟!

تایید شد!
چوب درخت گردو بومی، چوب مرغوب با هزینه ۱۳۵ گالیون برای شما ثبت شد.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1405 01:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شناسنامه چوبدستی


ساحره برگزیده، نیمفادورا تانکس!

دیدن این پیام به معنی این است که شما توانسته‌اید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

تصویر تغییر اندازه داده شده

کد ثبت چوبدستی: ۱۴۴ن۱۱۳
جنس چوب: چوب درخت مرگ و زندگی
طول چوب: ۴۴ سانتی‌متر
انعطاف‌پذیری: انعطاف‌ناپذیر
هسته چوب: موی انسان
مالک: نیمفادورا تانکس
قیمت خرید: ۱۵ گالیون ۷ گالیون، با استفاده از توکن تخفیف ۵۰ درصدی

توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادام‌العمر می‌باشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علی‌الخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: دوشنبه 18 خرداد 1405 23:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کامل EN نزدیکا! نیم فا دورا!

ای بابا!

عجب پست عجیبی بود. چرا تک شاخا و راسوها رو ریختی توی جادوگرا و مشنگ‌ها؟! خیلی دوست داشتم مقایسه‌ی طولانی‌تری رو می‌دیدم ولی خب همینم جالب و دوست داشتنی بود. اونجا که حرف تکنولوژی اومد، منم خیلی ناخودآگاه توی ذهنم پلی شد که تکنولوجیا... تکنولوجیا!

تایید شد.
چوب درخت مرگ و زندگی، انعطاف‌ناپذیر و به طول ۴۴ سانتی‌متر برای شما ثبت و چوبدستی سری هشتم شماره یک برای شما رزرو شد.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1405 16:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

مرحله اول: چوب مرغوب درخت گردو بومی!

کرنلیوس فاج هیچ مشکلی با تهیه‌ی چوب چوبدستی نداشت.

دست‌کم خودش این‌طور فکر می‌کرد.

مشکل از جایی شروع شد که فهمید برای تهیه‌ی چوب، معمولاً باید از دفتر خارج شد. آن هم نه خروجی معمولی و محترمانه، مثل رفتن به جلسه‌ی شورای عالی یا مصاحبه با پیام امروز. نه. منظورشان رفتن به جنگل بود. جایی پر از خاک، شاخه‌های نامنظم، موجودات پیش‌بینی‌نشده و احتمال بسیار جدیِ کثیف شدن کفش!

فاج پشت میز وزارت نشسته بود و با قیافه‌ای که انگار خبر سقوط یک دولت را شنیده باشد، به کارمند روبه‌رویش نگاه می‌کرد.

- یعنی چی که باید چوب رو پیدا کنم؟

کارمند جوان با احتیاط گفت:

- قربان، معمولاً جادوگرها برای چوبدستیشون با چوب ارتباط برقرار می‌کنن. بعضی‌ها می‌رن جنگل، بعضی‌ها...

فاج سریع صاف نشست.

- جنگل؟

کارمند ساکت شد.

فاج سرفه‌ای کرد و دستش را به یقه‌ی جلیقه‌اش کشید.

- البته نه اینکه من مشکلی با جنگل داشته باشم. من بعضی وقت‌ها نمای پنجره‌ی جادویی اتاقم رو روی جنگل تنظیم می‌کنم. حتی توی هاگوارتز یکی از کلاس‌هامون دقیقاً نزدیک در خروجی قلعه برگزار می‌شد!

کارمند پلک زد.

- موضوع اینه که مقامات مسئول نباید بدون برنامه وارد محیط‌های کنترل‌نشده بشن. دشمنان ما اصلاً دنبال چنین چیزین! این کار از نظر امنیتی، اداری و احتمالاً کفشی، بسیار خطرناکه!

کارمند به کفش‌های براق فاج نگاه کرد.

- بله قربان. البته اگر بخواین، می‌شه چند نفر رو همراهتون فرستاد تا...

- نه، نه، نه!

فاج دستش را بالا آورد، انگار کارمند پیشنهاد داده باشد او را بی‌چوبدستی جلوی یک اژدها بیندازند. بعد که متوجه شد واکنشش زیادی تند بوده، لبخند کوچکی زد.

- منظورم اینه که این مسئله شخصی نیست. وقتی وزیر سحر و جادو به چوبدستی نیاز داره، مسئله‌ی یک نفر نیست. مسئله‌ی نظامه. باید از مسیر درست حل بشه.

یک ساعت بعد، جلسه‌ی اضطراری در وزارت تشکیل شد.

روی در اتاق تابلویی نصب کرده بودند:

«نشست فوق‌العاده‌ی بررسی، تعیین، تأمین و توزیع منابع چوبی مورد نیاز برای ساخت چوبدستی، با تأکید بر ثبات بازار شاخه»

فاج در صدر میز نشسته بود. چند کارمند، دو مشاور ترسیده و یک منشی دور میز بودند. روی میز چند پرونده، سه فنجان چای سرد و یک نقشه‌ی جنگل گذاشته شده بود. فاج تا جایی که می‌شد از نقشه فاصله گرفته بود.

- مسئله‌ی چوبدستی، مسئله‌ی کوچیکی نیست! امروز اگر هر جادوگری خودش بره دنبال شاخه، فردا بازار شاخه دچار التهاب می‌شه. پس‌فردا دلال‌ها وارد می‌شن. بعد مردم میان از وزارت می‌پرسن وزیر کجا بود؟

یکی از مشاورها آهسته گفت:

- قربان، فعلاً فقط شما دنبال چوبدستی هستین.

فاج مکث کرد. نگاهش به منشی افتاد که پر را روی کاغذ نگه داشته بود.

- دقیقاً. و همین نشون می‌ده که ما قبل از تبدیل شدن موضوع به بحران، وارد عمل شدیم. فلسفه‌ی من اینه که وزیر و مردم معمولی نباید فرقی با همدیگه داشته باشن! اینو حتماً توی گزارش ثبت کنید.

منشی نوشت. بقیه هم سری تکان دادند. در وزارت، هر جمله‌ای که با اعتمادبه‌نفس گفته می‌شد، ممکن بود بعدها تبدیل به بخشنامه شود.

فاج ادامه داد:

- ما اجازه نمی‌دیم بازار آزاد شاخه، آینده‌ی چوبدستی‌های کشور رو تعیین کنه. ورود مستقل به جنگل باید محدود بشه. قیمت شاخه‌ها باید تثبیت بشه. توزیع چوب باید از مسیر رسمی انجام بشه. و برای جلوگیری از شایعه‌پراکنی، ارتباطات غیرضروری جغدی و شومینه‌ای هم موقتاً مدیریت بشه.

منشی سرش را بالا آورد.

- قربان، یعنی قطع بشه؟

فاج با ناراحتی نگاهش کرد.

- نه، نه. این واژه‌ها رو استفاده نکنین. قطع یعنی بی‌نظمی. ما چیزی رو قطع نمی‌کنیم. ما جریان اطلاعات رو برای حفظ آرامش عمومی، هدایت می‌کنیم.

یکی از کارمندها زیر لب گفت:

- یعنی قطع.

فاج نشنید. یا ترجیح داد نشنود. هر دو در وزارت تقریباً یک معنی داشتند.

سه جلسه، چهار صورت‌جلسه، دو کمیته‌ی فرعی و یک کارگروه ویژه لازم بود تا طرح نهایی آماده شود:

«طرح ملی تولید درخت گردوی تنظیم‌بازاری»

گلخانه‌ی کوچکی در یکی از حیاط‌های فرعی وزارت انتخاب شد. البته فاج اصرار داشت اسمش را «مرکز راهبردی رشد منابع چوبی» بگذارند.

فاج با احتیاط وارد شد. اول نوک کفشش را روی زمین گذاشت، بعد وقتی مطمئن شد خاک زیادی روی سنگ‌فرش نیست، قدم بعدی را برداشت.

- همه‌چیز آماده‌ست؟

یکی از کارمندها گفت:

- بله قربان. فقط هنوز مطمئن نیستیم دقیقاً چی باید بکاریم.

فاج با رنجش نگاهش کرد.

- همین نگاه سنتی باعث عقب‌ماندگی تولید می‌شه. کاشتن فقط یک عمل فیزیکی نیست. یک فرآیند اداریه.

به دستور او، چند نسخه از مصوبه، سه مهر باطل‌شده، کمی جوهر خشک‌شده، خاکستر نامه‌های اعتراضی مردم درباره‌ی گرانی وسایل جادویی، تکه‌ای از میز جلسات و یک گردوی کرم‌خورده که از انبار وزارت پیدا شده بود، داخل خاک دفن کردند.

یکی از مشاورها به گردو نگاه کرد.

- قربان، این گردو خیلی سالم به نظر نمیاد.

فاج سریع گفت:

- سالم بودن مهم نیست. بومی بودن مهمه. اینم ثبت کنید.

وزیر سحر و جادو چوبدستی‌اش را بالا آورد، چند طلسم نامطمئن اجرا کرد، کمی از چای سرد جلسه را پای گلدان ریخت و گفت:

- با اتکا به ظرفیت‌های داخلی، فرآیند رشد آغاز می‌شه.

همه به گلدان نگاه کردند.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

فاج به گلدان نگاه کرد. گلدان هم، تا جایی که گلدان‌ها می‌توانند، به فاج نگاه کرد.

- رشدهای اصولی معمولاً فوری دیده نمی‌شن. این یکی از مشکلات نگاه عوامانه به تولیده. پیشنهاد می‌کنم دوره‌ی آموزشی من با اسم «رسیدن به درآمد یک میلیارد گالیونی فقط در یک هفته» رو بخرین و با دقت چند بار ببینین!

کسی چیزی نگفت. نه چون قانع شده بودند. بیشتر چون هیچ‌کس نمی‌دانست جواب مناسب به این جمله چیست.

روز بعد هم اتفاقی نیفتاد.

روز سوم هم.

روز چهارم، کمیته‌ای برای بررسی «تأخیر احتمالی در بروز نشانه‌های موفقیت» تشکیل شد و پس از هفت ساعت بحث به این نتیجه رسید که گلدان احتمالاً همکاری لازم را نداشته است.

فاج چند بخشنامه‌ی دیگر روی خاک گذاشت و روبه‌روی گلدان ایستاد.

- ببینین، ما همه اینجا منتظریم. مردم هم منتظرن. شما نمی‌تونین در این شرایط حساس، رشد نکنین. ما هیچ‌وقت قصد نداشتیم برخورد قهرآمیز داشته باشیم. اما صبر ما هم حدی داره!

یکی از برگ‌های خشک کنار گلدان تکان خورد. احتمالاً به خاطر باد بود، ولی فاج آن را جدی گرفت.

- خوبه. پس پیام دریافت شد.

شب همان روز، جوانه‌ای از خاک بیرون زد.

صبح، فاج تقریباً با عجله وارد گلخانه شد، اما وقتی یادش آمد عجله برای مقام وزارت مناسب نیست، قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد.

جوانه باریک، زردرنگ و کمی کج بود. از دور شاید امیدبخش به نظر می‌رسید. از نزدیک، بیشتر شبیه چیزی بود که اشتباهی از دل یک پرونده‌ی نم‌کشیده بیرون آمده باشد.

کارمند جوان خم شد.

- قربان، رنگش یه کم...

فاج نگذاشت جمله تمام شود.

- عالیه. دقیقاً مطابق انتظار. این رنگ، نشانه‌ی عبور از مرحله‌ی خام تولیده.

درخت طی چند روز رشد کرد. تنه‌اش قهوه‌ای تیره بود و رگه‌های سبز کم‌رنگی داشت. برگ‌هایش مرتب و تاخورده بودند، انگار هر کدام قبلاً فرم اداری بوده‌اند. از دور، حتی کمی رسمی و آبرومند به نظر می‌رسید.

اما وقتی اولین شاخه را بریدند، مشکل خودش را نشان داد.

شاخه خشک بود. زیادی خشک. کارمند مسئول آن را در دست گرفت. نوک شاخه لرزید، صدایی شبیه مهر خوردن داد و از شکاف کوچکی روی پوستش، برگه‌ای بیرون آمد:

«درخواست جادوی شما ثبت شد. نتیجه پس از بررسی اعلام می‌شود.»

کارمند به فاج نگاه کرد.

- قربان، به نظر می‌رسه چوب واکنش جادویی مناسبی نداره.

فاج اخم کرد.

- مناسبی یعنی چی؟

- یعنی تقریباً هیچ جادویی ازش درنمیاد.

شاخه‌ی دیگری ترک برداشت و برگه‌ی دومی از آن آویزان شد:

«برای استفاده از طلسم، فرم ۳۷ ب را تکمیل نمایید.»

چند نفر در گلخانه ساکت شدند.

کارمند جوان آهسته گفت:

- قربان، شاید بهتر باشه اینا فعلاً توزیع نشن.

فاج به ردیف شاخه‌ها نگاه کرد. همه از دور قابل قبول بودند. صاف، تیره، نسبتاً براق، با رگه‌های سبز وزارتی.

- نه. ما نباید مردم رو از دستاوردهای داخلی محروم کنیم. این‌ها برای توزیع عمومی آماده‌ان. در گزارش بنویسین نخستین مرحله‌ی طرح با موفقیت کامل اجرا شد.

کارمند مکث کرد.

- و چوبدستی شما، قربان؟

فاج لحظه‌ای به درخت نگاه کرد. یکی از شاخه‌ها زیر نگاهش آرام‌آرام خم شد، انگار حتی خودش هم نمی‌خواست انتخاب شود.

- مقام وزارت شرایط خاص خودش رو داره. اگر من از نمونه‌ی عمومی استفاده کنم، ممکنه مردم فکر کنن این چوب‌ها فقط برای مقامات ساخته شده. ما نباید توقع بی‌جا ایجاد کنیم.

آن شب، کنار دست فاج یکی از شاخه‌های گردوی تنظیم‌بازاری قرار داشت. هر چند دقیقه یک بار، بی‌آنکه کسی لمسش کند، خش‌خش کوتاهی می‌کرد.

فاج با بدگمانی گفت:

- من فقط می‌خوام بدونم تو می‌تونی یه طلسم ساده اجرا کنی یا نه.

چند لحظه بعد، برگه‌ای کوچک از شاخه بیرون آمد:

«لطفاً درخواست خود را واضح‌تر مطرح کنید.»

فاج با عجله برگه را زیر چند پرونده گذاشت.

همان موقع، ضربه‌ی آرامی به در خورد. کارمند بخش تشریفات وارد شد و بسته‌ای باریک و خوش‌ساخت روی میز گذاشت.

- قربان، بسته‌ی دیپلماتیک رسید.

فاج نگاهی به در انداخت.

- کسی دید؟

- نه قربان.

- خوبه. یعنی... مسائل تشریفاتی همیشه باید با دقت انجام بشه.

چوب داخل بسته صاف، زنده، خوش‌دست و براق بود. نه بوی بایگانی می‌داد، نه برگه از خودش بیرون می‌انداخت، نه برای هر حرکت ساده‌ای درخواست کتبی می‌خواست.

فاج آن را در دست گرفت. چوب بی‌درنگ واکنش نشان داد و نور کوچکی از نوکش بیرون پرید.

صبح روز بعد، گزارش رسمی وزارت روی میز او بود:

«در پی موفقیت چشمگیر طرح ملی تولید گردوی تنظیم‌بازاری، نمونه‌ی ارتقایافته‌ی داخلی جهت استفاده‌ی مقام مسئول آماده و تحویل شد.»

فاج گزارش را خواند، امضایش کرد و با رضایت به چوب جدیدش نگاه کرد.

از پنجره‌ی دفتر، چند کارمند داشتند شاخه‌های خشک گردوی تنظیم‌بازاری را در جعبه‌هایی با مهر «مناسب استفاده‌ی عمومی» می‌گذاشتند.

یکی از شاخه‌ها داخل جعبه ترک خورد و برگه‌ای از آن افتاد:

«در صورت نارضایتی، درخواست خود را از مسیر قانونی ثبت کنید.»

فاج چند لحظه به آن نگاه کرد.

بعد پرده را کشید.

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 19:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چرکولک! هرپو!

درود بر هرپوی فیس خواه!

پس بالاخره نفیسه فیسید. ولی خب چه فایده؟ نوشدارو و سهراب مرده و کاری که از کار گذشته و داستان... چقد بده که آدم همیشه اول باید یه چیزی رو بخواد و بعد کمی صبر کنه و براش له له بزنه، تا بالاخره دست کائنات تصمیم بگیره که به اون چیز برسه. نمی‌شه همونموقع که خواستش، بلافاصله برسه؟ مثل اینکه میگن نمی‌شه... چون توی اون تایم له له زدن مشخص می‌شه چقد واقعی اون چیز رو می‌خوای! دیگه حالا قضاوت خوب و بدش با آیندگان ولی خیلی اذیت کننده‌س...

تایید شد!
چوب درخت باسیلیسک، چوب مرغوب با هزینه ۱۳۵ گالیون برای شما ثبت و چوبدستی شماره ۳ از سری هشتم برای شما رزرو شد.
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/3/15 15:52:48
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: چوبدستی‌ گستران
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1405 00:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هسته ی چوبدستی: موی انسان


شما معمولا چه چیزی را همیشه اطراف خودتان نگه می دارید؟ کلید خانه تان؟ تلفنتان؟کیف پولتان؟

حالا فکر کنید پنج ساله اید و دوباره پاسخ بدهید. به نظر من پتو و بالشتتان را هرگز از خودتان دور نکنید. عروسکتان را هم حتما همه جا ببرید مبادا در نبود شما گریه اش بگیرد. و برای شی سوم شما یک یادگاری لازم دارید.

شاید یک یادگاری از خاطره ای که می توانید بعد ها با آن سپر محافظ بسازید. شاید چیزی که هویت شما را شکل داده.

بیست و یک سال پیش نیمفادورا وقتی پنج ساله بود خیلی چیزها را راجع به مهد کودک رفتن دوست داشت. دوست پیدا کردن را دوست داشت، موشک پرت کردن به این و آن و پلیس بازی با پسرها را دوست داشت. منتظر ماندن برای وقتی که پدرش به دنبالش می آمد را دوست داشت. و تصویر دنیا که از کنار جاروی پرنده شان مثل باد رد می شد را دوست داشت.

نیمفادورا آن زمان از اخم کردن نمی ترسید از سوختن زیر آفتاب واهمه نداشت‌‌. حتی اگر خورشید کله اش را می پخت همچنان می توانست به بپر بپر کردن ادامه دهد.

زندگی اطراف نیمفادورای پنج ساله خیلی شبیه به بهشت بود. اما از میان همه ی خوشی ها یک چیز بود که بیشتر دوست داشت. آنقدر که این خاطره ی دور بر طاقچه ی ذهنش همیشه قاب شده می ماند.

آن هم زمانی بود که به خانه بر می گشت. کفش هایش را از پایش به سمتی پرت می کرد و با کیسه ی بستنی به داخل خانه می دوید.

همه جا تمیز بود و از آشپزخانه بوی برنج تازه دم کشیده می آمد و آندرومادا هیچ جا نبود.
- مامان!..مامان!
- بیا اینجا!

در اتاق پشتی آندرومادا پنجره را باز گذاشته بود تا آفتاب روی فرش دراز بکشد. پاهایش زیر نور سفید و گرم به نظر می رسیدند و شانه ای روی دامنش رها شده بود. کش ها با مهارت بین انگشتانش رقصیدند و دور دسته های بافته شده تنیدند.

نیمفادورا چند لحظه فقط مات ماند. مامان بی نهایت زیبا بود.

مامان بیست و یک سال بعد هنوز هم زیباست. همسایه این را نمی فهمد. دوست مامان این را نمی فهمد. عمه جان که به او می گوید چقدر قدش آب رفته نمی فهمد ، زن آرایشگر که موهای مامان را مدل خرد کوتاه می کند تا کم پشتی شان کمتر به چشم بیاید و به او می گوید حتما لازم است بوتاکس و ژل تزریق کند و اگر نشد شقیقه هایش را عمل کند و بالا بکشد که اصلا نمی فهمد.

ولی دورا یواشکی روی زمین آرایشگاه خم می شود و یک دسته ی بزرگ از موهای او را بر می دارد. یک طرفش را کش می بندد، ادامه اش را می بافد و تهش را دوباره کش می بندد و توی جیبش می گذارد.

بعضی جادوها فقط متعلق به آدمهای خاصی هستند که قدرشان را می فهمند.

(مرگ جان! تورم کمر شکنه و توکن ما رو به انقضاست! زشت شد دو تا مرحله خسته رو با هم فرستادم. نچ نچ نچ!)
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1405/3/13 1:28:36
شاد و آروم و امیدوار باش.

به بیان دیگه شجاعانه زندگی کن.

ترسوها عرضه ی عشق ورزیدن ندارن.

تصویر تغییر اندازه داده شده