مرحله اول: چوب مرغوب درخت گردو بومی!
کرنلیوس فاج هیچ مشکلی با تهیهی چوب چوبدستی نداشت.
دستکم خودش اینطور فکر میکرد.
مشکل از جایی شروع شد که فهمید برای تهیهی چوب، معمولاً باید از دفتر خارج شد. آن هم نه خروجی معمولی و محترمانه، مثل رفتن به جلسهی شورای عالی یا مصاحبه با پیام امروز. نه. منظورشان رفتن به جنگل بود. جایی پر از خاک، شاخههای نامنظم، موجودات پیشبینینشده و احتمال بسیار جدیِ کثیف شدن کفش!
فاج پشت میز وزارت نشسته بود و با قیافهای که انگار خبر سقوط یک دولت را شنیده باشد، به کارمند روبهرویش نگاه میکرد.
- یعنی چی که باید چوب رو پیدا کنم؟
کارمند جوان با احتیاط گفت:
- قربان، معمولاً جادوگرها برای چوبدستیشون با چوب ارتباط برقرار میکنن. بعضیها میرن جنگل، بعضیها...
فاج سریع صاف نشست.
- جنگل؟
کارمند ساکت شد.
فاج سرفهای کرد و دستش را به یقهی جلیقهاش کشید.
- البته نه اینکه من مشکلی با جنگل داشته باشم. من بعضی وقتها نمای پنجرهی جادویی اتاقم رو روی جنگل تنظیم میکنم. حتی توی هاگوارتز یکی از کلاسهامون دقیقاً نزدیک در خروجی قلعه برگزار میشد!
کارمند پلک زد.
- موضوع اینه که مقامات مسئول نباید بدون برنامه وارد محیطهای کنترلنشده بشن. دشمنان ما اصلاً دنبال چنین چیزین! این کار از نظر امنیتی، اداری و احتمالاً کفشی، بسیار خطرناکه!
کارمند به کفشهای براق فاج نگاه کرد.
- بله قربان. البته اگر بخواین، میشه چند نفر رو همراهتون فرستاد تا...
- نه، نه، نه!
فاج دستش را بالا آورد، انگار کارمند پیشنهاد داده باشد او را بیچوبدستی جلوی یک اژدها بیندازند. بعد که متوجه شد واکنشش زیادی تند بوده، لبخند کوچکی زد.
- منظورم اینه که این مسئله شخصی نیست. وقتی وزیر سحر و جادو به چوبدستی نیاز داره، مسئلهی یک نفر نیست. مسئلهی نظامه. باید از مسیر درست حل بشه.
یک ساعت بعد، جلسهی اضطراری در وزارت تشکیل شد.
روی در اتاق تابلویی نصب کرده بودند:
«نشست فوقالعادهی بررسی، تعیین، تأمین و توزیع منابع چوبی مورد نیاز برای ساخت چوبدستی، با تأکید بر ثبات بازار شاخه»
فاج در صدر میز نشسته بود. چند کارمند، دو مشاور ترسیده و یک منشی دور میز بودند. روی میز چند پرونده، سه فنجان چای سرد و یک نقشهی جنگل گذاشته شده بود. فاج تا جایی که میشد از نقشه فاصله گرفته بود.
- مسئلهی چوبدستی، مسئلهی کوچیکی نیست! امروز اگر هر جادوگری خودش بره دنبال شاخه، فردا بازار شاخه دچار التهاب میشه. پسفردا دلالها وارد میشن. بعد مردم میان از وزارت میپرسن وزیر کجا بود؟
یکی از مشاورها آهسته گفت:
- قربان، فعلاً فقط شما دنبال چوبدستی هستین.
فاج مکث کرد. نگاهش به منشی افتاد که پر را روی کاغذ نگه داشته بود.
- دقیقاً. و همین نشون میده که ما قبل از تبدیل شدن موضوع به بحران، وارد عمل شدیم. فلسفهی من اینه که وزیر و مردم معمولی نباید فرقی با همدیگه داشته باشن! اینو حتماً توی گزارش ثبت کنید.
منشی نوشت. بقیه هم سری تکان دادند. در وزارت، هر جملهای که با اعتمادبهنفس گفته میشد، ممکن بود بعدها تبدیل به بخشنامه شود.
فاج ادامه داد:
- ما اجازه نمیدیم بازار آزاد شاخه، آیندهی چوبدستیهای کشور رو تعیین کنه. ورود مستقل به جنگل باید محدود بشه. قیمت شاخهها باید تثبیت بشه. توزیع چوب باید از مسیر رسمی انجام بشه. و برای جلوگیری از شایعهپراکنی، ارتباطات غیرضروری جغدی و شومینهای هم موقتاً مدیریت بشه.
منشی سرش را بالا آورد.
- قربان، یعنی قطع بشه؟
فاج با ناراحتی نگاهش کرد.
- نه، نه. این واژهها رو استفاده نکنین. قطع یعنی بینظمی. ما چیزی رو قطع نمیکنیم. ما جریان اطلاعات رو برای حفظ آرامش عمومی، هدایت میکنیم.
یکی از کارمندها زیر لب گفت:
- یعنی قطع.
فاج نشنید. یا ترجیح داد نشنود. هر دو در وزارت تقریباً یک معنی داشتند.
سه جلسه، چهار صورتجلسه، دو کمیتهی فرعی و یک کارگروه ویژه لازم بود تا طرح نهایی آماده شود:
«طرح ملی تولید درخت گردوی تنظیمبازاری»
گلخانهی کوچکی در یکی از حیاطهای فرعی وزارت انتخاب شد. البته فاج اصرار داشت اسمش را «مرکز راهبردی رشد منابع چوبی» بگذارند.
فاج با احتیاط وارد شد. اول نوک کفشش را روی زمین گذاشت، بعد وقتی مطمئن شد خاک زیادی روی سنگفرش نیست، قدم بعدی را برداشت.
- همهچیز آمادهست؟
یکی از کارمندها گفت:
- بله قربان. فقط هنوز مطمئن نیستیم دقیقاً چی باید بکاریم.
فاج با رنجش نگاهش کرد.
- همین نگاه سنتی باعث عقبماندگی تولید میشه. کاشتن فقط یک عمل فیزیکی نیست. یک فرآیند اداریه.
به دستور او، چند نسخه از مصوبه، سه مهر باطلشده، کمی جوهر خشکشده، خاکستر نامههای اعتراضی مردم دربارهی گرانی وسایل جادویی، تکهای از میز جلسات و یک گردوی کرمخورده که از انبار وزارت پیدا شده بود، داخل خاک دفن کردند.
یکی از مشاورها به گردو نگاه کرد.
- قربان، این گردو خیلی سالم به نظر نمیاد.
فاج سریع گفت:
- سالم بودن مهم نیست. بومی بودن مهمه. اینم ثبت کنید.
وزیر سحر و جادو چوبدستیاش را بالا آورد، چند طلسم نامطمئن اجرا کرد، کمی از چای سرد جلسه را پای گلدان ریخت و گفت:
- با اتکا به ظرفیتهای داخلی، فرآیند رشد آغاز میشه.
همه به گلدان نگاه کردند.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
فاج به گلدان نگاه کرد. گلدان هم، تا جایی که گلدانها میتوانند، به فاج نگاه کرد.
- رشدهای اصولی معمولاً فوری دیده نمیشن. این یکی از مشکلات نگاه عوامانه به تولیده. پیشنهاد میکنم دورهی آموزشی من با اسم «رسیدن به درآمد یک میلیارد گالیونی فقط در یک هفته» رو بخرین و با دقت چند بار ببینین!
کسی چیزی نگفت. نه چون قانع شده بودند. بیشتر چون هیچکس نمیدانست جواب مناسب به این جمله چیست.
روز بعد هم اتفاقی نیفتاد.
روز سوم هم.
روز چهارم، کمیتهای برای بررسی «تأخیر احتمالی در بروز نشانههای موفقیت» تشکیل شد و پس از هفت ساعت بحث به این نتیجه رسید که گلدان احتمالاً همکاری لازم را نداشته است.
فاج چند بخشنامهی دیگر روی خاک گذاشت و روبهروی گلدان ایستاد.
- ببینین، ما همه اینجا منتظریم. مردم هم منتظرن. شما نمیتونین در این شرایط حساس، رشد نکنین. ما هیچوقت قصد نداشتیم برخورد قهرآمیز داشته باشیم. اما صبر ما هم حدی داره!
یکی از برگهای خشک کنار گلدان تکان خورد. احتمالاً به خاطر باد بود، ولی فاج آن را جدی گرفت.
- خوبه. پس پیام دریافت شد.
شب همان روز، جوانهای از خاک بیرون زد.
صبح، فاج تقریباً با عجله وارد گلخانه شد، اما وقتی یادش آمد عجله برای مقام وزارت مناسب نیست، قدمهایش را آهستهتر کرد.
جوانه باریک، زردرنگ و کمی کج بود. از دور شاید امیدبخش به نظر میرسید. از نزدیک، بیشتر شبیه چیزی بود که اشتباهی از دل یک پروندهی نمکشیده بیرون آمده باشد.
کارمند جوان خم شد.
- قربان، رنگش یه کم...
فاج نگذاشت جمله تمام شود.
- عالیه. دقیقاً مطابق انتظار. این رنگ، نشانهی عبور از مرحلهی خام تولیده.
درخت طی چند روز رشد کرد. تنهاش قهوهای تیره بود و رگههای سبز کمرنگی داشت. برگهایش مرتب و تاخورده بودند، انگار هر کدام قبلاً فرم اداری بودهاند. از دور، حتی کمی رسمی و آبرومند به نظر میرسید.
اما وقتی اولین شاخه را بریدند، مشکل خودش را نشان داد.
شاخه خشک بود. زیادی خشک. کارمند مسئول آن را در دست گرفت. نوک شاخه لرزید، صدایی شبیه مهر خوردن داد و از شکاف کوچکی روی پوستش، برگهای بیرون آمد:
«درخواست جادوی شما ثبت شد. نتیجه پس از بررسی اعلام میشود.»
کارمند به فاج نگاه کرد.
- قربان، به نظر میرسه چوب واکنش جادویی مناسبی نداره.
فاج اخم کرد.
- مناسبی یعنی چی؟
- یعنی تقریباً هیچ جادویی ازش درنمیاد.
شاخهی دیگری ترک برداشت و برگهی دومی از آن آویزان شد:
«برای استفاده از طلسم، فرم ۳۷ ب را تکمیل نمایید.»
چند نفر در گلخانه ساکت شدند.
کارمند جوان آهسته گفت:
- قربان، شاید بهتر باشه اینا فعلاً توزیع نشن.
فاج به ردیف شاخهها نگاه کرد. همه از دور قابل قبول بودند. صاف، تیره، نسبتاً براق، با رگههای سبز وزارتی.
- نه. ما نباید مردم رو از دستاوردهای داخلی محروم کنیم. اینها برای توزیع عمومی آمادهان. در گزارش بنویسین نخستین مرحلهی طرح با موفقیت کامل اجرا شد.
کارمند مکث کرد.
- و چوبدستی شما، قربان؟
فاج لحظهای به درخت نگاه کرد. یکی از شاخهها زیر نگاهش آرامآرام خم شد، انگار حتی خودش هم نمیخواست انتخاب شود.
- مقام وزارت شرایط خاص خودش رو داره. اگر من از نمونهی عمومی استفاده کنم، ممکنه مردم فکر کنن این چوبها فقط برای مقامات ساخته شده. ما نباید توقع بیجا ایجاد کنیم.
آن شب، کنار دست فاج یکی از شاخههای گردوی تنظیمبازاری قرار داشت. هر چند دقیقه یک بار، بیآنکه کسی لمسش کند، خشخش کوتاهی میکرد.
فاج با بدگمانی گفت:
- من فقط میخوام بدونم تو میتونی یه طلسم ساده اجرا کنی یا نه.
چند لحظه بعد، برگهای کوچک از شاخه بیرون آمد:
«لطفاً درخواست خود را واضحتر مطرح کنید.»
فاج با عجله برگه را زیر چند پرونده گذاشت.
همان موقع، ضربهی آرامی به در خورد. کارمند بخش تشریفات وارد شد و بستهای باریک و خوشساخت روی میز گذاشت.
- قربان، بستهی دیپلماتیک رسید.
فاج نگاهی به در انداخت.
- کسی دید؟
- نه قربان.
- خوبه. یعنی... مسائل تشریفاتی همیشه باید با دقت انجام بشه.
چوب داخل بسته صاف، زنده، خوشدست و براق بود. نه بوی بایگانی میداد، نه برگه از خودش بیرون میانداخت، نه برای هر حرکت سادهای درخواست کتبی میخواست.
فاج آن را در دست گرفت. چوب بیدرنگ واکنش نشان داد و نور کوچکی از نوکش بیرون پرید.
صبح روز بعد، گزارش رسمی وزارت روی میز او بود:
«در پی موفقیت چشمگیر طرح ملی تولید گردوی تنظیمبازاری، نمونهی ارتقایافتهی داخلی جهت استفادهی مقام مسئول آماده و تحویل شد.»
فاج گزارش را خواند، امضایش کرد و با رضایت به چوب جدیدش نگاه کرد.
از پنجرهی دفتر، چند کارمند داشتند شاخههای خشک گردوی تنظیمبازاری را در جعبههایی با مهر «مناسب استفادهی عمومی» میگذاشتند.
یکی از شاخهها داخل جعبه ترک خورد و برگهای از آن افتاد:
«در صورت نارضایتی، درخواست خود را از مسیر قانونی ثبت کنید.»
فاج چند لحظه به آن نگاه کرد.
بعد پرده را کشید.