تنظیمات نمایش
ورود
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
پیام امروز
چوبدستی گستران
نوع تاپیک: فروشگاه

انعطاف ناپذیر هسته پر ققنوس ۳۱ سانت
دردوران جنگ هاگواتز خیلی از خانه هایه هاگزمید خراب شد
خیلی از جادوگران و ساحرگان کشته شدند
خیلی از موجودات جادویی مثل تک شاخ یا سانتور ها مردند
در میدان جنگ مه غلیظی بود
هری هیچ ایده ای برایه مقابله با ولدمورت نبود
همه خیال میکردند می بازیم ولی ماامیدمون رو از دست ندادیم و جنگیدیم
برام در جنگ جالب بود هر کس که میمرد کسی که دوستش داشت بیشتر غریضه جنگی به دست می اورد
اون روز دلم پرواز میخواست چون در طول پرواز ارام میشوم و خیال میکنم در بهترین جای دنیام
روز عجیبی بود همه دروحال جنگ بودن بعضی ها به خاطر خودشون بعضی ها به خاطر کسانی که از دست دادن بعضی ها هم برایه منفعت خودشون ولی همه یه چیز در ذهن داشتن شکست ولدمورت در اخر جنگ چیزی دیدم یک ققنوس دیدم ققنوس اشنایی بود داشت او هم میجنگید اخر جنگ او را کشته پیدا کردم ولی چون زیبا بود از پر هایه او چند پر ققنوس برداشتم
بعد از پایان جنگ اون پر رو در چوبدستی ام به کار بردم وقتی پر را در چوبدستی قرار دادم چوب چوبدستی طرح هایه خیلی زیبایی گرفت و قدرتی باور نکردنی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1405/7/29 16:47:49

چوب درخت رنگینکمان، هستهی موی یال تکشاخ، انعطافپذیری کم، 27 سانتیمتر
(طبق این اطلاعیه چون قبلا چوبدستی داشتم امکان یکی کردن مراحل بود.)
گابریل یازده ساله شده بود و این یعنی وقتش فرا رسیده بود تا بالاخره چوبدستی خودش رو داشته باشه. اما در خاندان دلاکور، صاحب چوبدستی شدن به معنای رفتن به فروشگاه چوبدستیفروشی و خریدنش نبود، کاری که اکثر جادوگران و ساحرگان انجام میدن. بلکه خانوادهی دلاکور نسل در نسل رسم داشتن که خودشون مواد سازندهی چوبدستی، یعنی چوب و هستهش رو انتخاب و تهیه کنن و با تحویل اونا به یک چوبدستیساز ماهر، صاحب چوبدستی جدیدشون بشن. حالا نوبت گابریل رسیده بود که بعد از خواهرش این سنت خانوادگی رو ادامه بده و مواد سازندهی چوبدستیش رو تهیه کنه.
گابریل از مدتها پیش برای این کار بسیار ذوق داشت، اونقد که حسابی فکر همهجاشو کرده بود که میخواد چوبدستیش از چه چیزهایی ساخته بشه. اما ایدهای که تو ذهنش داشت، نیاز به زمانبندی خاصی داشت تا بتونه انجام بشه. بنابراین گابریل مدت زمان زیادی بود که اخبار آب و هوا رو دنبال میکرد تا تاریخی که چند روز بارونی خواهند داشت رو پیدا کنه. و وقتی بالاخره تاریخ مورد نظرش برای روزهای بارونی رو پیدا میکنه، از مدتی قبل از فرا رسیدنش، یه درخت معمولی بید در جایی که معمولا بعد از هر بارندگی رنگینکمون بزرگ و درخشانی تشکیل میشه میکاره تا مطمئن بشه با فرا رسیدن اون روز بارونی، درخت به قدری سر از خاک در آورده تا از چوبش بشه برای ساخت چوبدستی استفاده کنه.
و حالا اون روز سر رسیده بود و گابریل تمام مدت با اشتیاق از پشت پنجرهی خونه به بارونی که میبارید و ضربات آرومی به پنجره وارد میکرد خیره شده بود تا با پایان پیدا کردنش از خونه بزنه بیرون و به درخت کوچیکش سر بزنه. اتفاقی که ساعتی بعد رخ میده و گابریل در حالی که از خوشحالی سر از پا نمیشناسه، بارونیشو به تن میکنه و بدو بدو به محوطهی سر بازی از جنگل اطراف خونه که درختشو کاشته بود میره. درست طبق انتظارش رنگین کمون زیبا، بزرگ و درخشانی درست بالای سر همون نقطهای که درختشو کاشته بود، تشکیل شده بود.
گابریل نگاهشو از رنگینکمون برمیداره و بالای سر درخت کوچیکش میشینه. ظرف کوچیکی که از پودری که از خاک یکی از سرزمینهای پریزاد نشین تهیه شده بود و خاصیت جادویی داشت رو از جیبش در میاره. وقتش بود تا چیزی که تمام این مدت تو خیالاتش تصور کرده بود رو پیاده کنه. برای گابریل اینطور نبود که امید داشته باشه که تصوراتش جواب میده. بلکه مطمئن بود چیزی که تو ذهنشه دقیقا به همون شکل اتفاق میفته!
پس در حالی که هنوز رنگینکمون با تمام قدرت تو آسمون خودنمایی میکرد، کل پودر رو کف دستش خالی میکنه و اونو به آرومی بالای سر درخت کوچیکش پخش میکنه. بعدش همونطور که نشسته، با کمک زانوهاش عقب میره تا اتفاقی که انتظارشو داشت رخ بده. پودرهای پخش شده که بسیار سبک بودن، برای مدتی معلق در هوای اطراف درخت میمونن و هالهای درخشان همچون مه بوجود میارن که رنگای رنگینکمونی که بالای سرش قرار داشت رو در خودشون انعکاس میدن.
با گذشت زمان کمی، ناگهان پودرها که حالا به رنگارنگی رنگینکمون بودن، به آرومی سقوط میکنن و شروع به جذب شدن به تار و پور درختچه میکنن. در نتیجهش درخت که تا لحظاتی پیش به رنگ قهوهای بود، شروع میکنه به تغییر رنگ دادن و درست مثل رنگینکمون، رنگارنگ میشه. گابریل از شدت خوشحالی جیغ بلندی میکشه، کنار درخت زانو میزنه و به آرومی تنهی باریک درخت رنگینکمونش رو در آغوش میگیره.
گابریل وقتی به اندازه کافی درختچه رو در آغوش میکشه، خاک پای درخت رو کنار میزنه و تک تنهی باریکش که همچون ساقهای از جنس رنگینکمون بود رو از توی خاک بیرون میکشه. دقیقا به اندازهی ساخت یک چوبدستی بود. حالا که چوب چوبدستیش رو داشت، کافی بود تا هسته رو هم بیاره تا کار ساخت چوبدستیش به اتمام برسه. فکر اونجاشم کرده بود!
یاد زمانی میفته که تو همین جنگل جادویی کنار خونهشون نشسته بود که ناگهان کره تکشاخی سر میرسه و به گابریل نزدیک میشه. اونا برای مدتی با هم بازی میکنن تا این که با نزدیک شدن شب، هر دو مجبور به بازگشت به خونه میشن. گابریل با دیدن کره تکشاخ که در حال ناپدید شدن پشت بوتهزار بود، از دوست تکشاخش خداحافظی میکنه تا به خونه برگرده.
با رسیدن به خونه، ماجرا رو برای خانوادهش تعریف میکنه، چیزی که قاعدتا باور نمیکنن چون تکشاخها موجودات نایابی هستن که اصولا به انسانها نزدیک نمیشن. با این حال وقتی فلور در حال کمک به گابریل بود تا شنلش رو در بیاره، یک تار موی یال کره تکشاخ رو پیدا میکنه که به لباسش چسبیده. با تعجب میپرسه:
- این چیه دیگه؟
- اوه فکر کنم دوست جدیدم یه چیزی بهم هدیه داده!

گابریل با خوشحالی تار مو رو میگیره و محکم به آغوش میکشدش. تار مویی که نه به قصد قدرتطلبی، بلکه به خاطر مهربونی خودش و اعتمادی که کره تکشاخ بهش کرده بود یادگاری نگهش میداره. تا این که در یازده سالگی به ذهنش میرسه که میتونه از همون مو، برای هستهی چوبدستیش استفاده کنه. ترکیب شدن این هسته با چوب درخت رنگینکمون باعث میشه که چوب ظاهری شبیه به شاخی رنگارنگ از یک تکشاخ بگیره که با یک دستهی چوبی ساده اما تزئینشده، تبدیل به یک چوبدستی جادویی زیبا برای گابریل میشه.

افرادی که لایک کردند

درخت سرخدار عادی به راحتی رشد میکنه ولی درخت سرخدار سیاه وحشی چند مرحله داره برایه رشدش
باید دانه عادی درخت سرخدار رو در روغن در هم کننده بندازی و گل سیاه وحشی و سیاهی وجود کسی رو در ان بریزی تا باهم قاطی بشن تا دانه سرخدار سیاه وحشی به وجود بیاد البته زمان قاطی شدن یک سال طول میکشه ولی وقتی که زمانه خاک کردنش برسه کاملا سیاه شده و اگر بدون دستکش محافظ در دست بگیری دستت تاول هایه بزرگ میزنه.
زمان خاک کردن باید تا یک کیلومتر در زمین حفر کنی بعدش باید یکی ایثار کنه و خودش را بالایه دانه قربانی کنه چون باید قبل خاک کردن خون روش بریزه وقتی قربانی شد و خون رویه دانه ریخت تاک روش میریزه و باید هر دوروز یک بار پنج لیتر اب باید روش بریزه.
زمان رشد درخت ۵ سال هست ولی وقتی که رشد کنه یک درختی بزرگ و برومند هست که رنگ سیاهی غلیظی است. برایه قطع کردنش نیاز به ۱۰ تا ادم هست که قطع بشه و به راحتی قطع نمیشه.
وقتی قطع شد میره برایه چوبدستی سازی
وقتی چوب بریده شده الان وقت ساخت چوب خامشه
وقتی چوب خام هم اماده میشه دیگر فقط مغز چوب رو میخواد
چون رنگ چوب خودش سیاه هست اصلا نیاز به رنگ نیست
افرادی که لایک کردند

کلمات استفاده شده : . جنگل . مه . تکشاخ . جنگ . توپ . خانه . دوران . جادوگران . ساحرگان . امید . بیماری . جالب . پرواز . خیال . آرام
انعطاف ناپذیری ( زیر 700 کلمه )
( 40 سانتی متر )
بین مشنگ های جنگی به وجود آمده بود که این جنگ به جنگل جادویی ای رسیده بود که حیوانات جادویی زیادی در آنجا زندگی میکردن .
در این میان جادوگران و ساحرگان به امید کمک به حیواناتی که به دست مشنگ ها آسیب دیده بود دیده بودند به جنگل ها میرفتن برای کمک در این میان گودریک گریفیندور که عاشق حیوانات بود در کنار برادرانش به جنگل جادویی رفت ، او سوار جاروی پرنده شد و تمام راه جنگل مقصد را پرواز کرد .
به جنگلی رسید که توسط توپ های جنگ مشنگ ها بخش بزرگی از آن نابود شده بود و اجساد شوالیه ها همه جا افتاده بود .
تمام جنگل را مه گرفته بود ، شاید به دلیل آخرین توپ باران .
گریفیندور رد پای یک تک شاخ را دید و رد پا هارو دنبال کرد و به تک شاخی رسید که زخمی بر روی زمین افتاده بود ، دوران سختی برای همچین حیوانی بود .
تک شاخ به نظر آرام میامد و گودریک به خیال کمک به آن حیوان نزدیک شد و با جادو زخم و بیماری های آن حیوان را درمان کرد و با خود گفت این حیوان بسیار جالب است .
سپس لعنت فرستاد بر کسی که جنگ را شروع کرده و خانه ی طبیعی این حیوانات را نابود کرده.
گودریک بقیه روز را به حیوانات دیگر کمک کرد و شوالیه های زخمی را نجات میداد .
بله قربان گودریک گریفیندور کار های بشر دوستانه هم میکرد
افرادی که لایک کردند

در افسانه ها آمده که در روز وصلت دو خدای بزرگ یعنی خدای خورشید و زمان ، آکتاش خدای زمان و کینارت خدای خورشید ، ذراتی از این دو خدا بر روی بلند ترین کوه جهان یعنی کوه هیرا افتاد و از این ذرات درختی به وجود آمد که قدرت آسمان و زمان در آن وجود دارد .
کتاب را بست ، این کتابی بود که از یک کتابخانه باستانی برداشته بود که نگهبان آن یک جغد غول پیکر بود ، در کتاب راه و مسیر کوه هیرا وجود داشت .
گودریک گریفیندور سه سال تمام در حال بالا رفتن از کوه بود در این میان روز ها اژدهایان با او حمله میکردن و شب ها خفاش ها خونخوار عظیم .
در این میان بعد از سه سال بالاخره به دروازه ی قله ی کوه رسید ، در آنجا باید چیزی از خودش اهدا میکرد و او یک انگشت و ریسه های قلبش را اهدا کرد .
دروازه باز شد در مسیر زمین و زمان از بین رفته بود ، بخشی بزرگ از مسیر در چند ثانیه کوتاه به پایان رسید و بخش های کوچکی از مسیر ساعت ها طول میکشید.
پس از رد کردن هفت هزار پله ی دیگر از زمین و آسمان آتش میریخت ، بخش بزرگی از بدن گودریک در آتش سوخت اما او ادامه داد پس از آن در بالای او در فراز آسمان ها اژهایان پرواز میکردند و در کنارش شیر های غول پیکر .
بالاخره به درخت رسید
انگار با یک خط کش درخت را دو نیم کردن نیمی از آن سیاه بود و ستارگان در آن مشخص بود و نیمی دیگر طلایی بود و برگ هایش در آتش میسوخت .
هدف گودریک درآوردن بخشی از میان این دو قسمت بود
طول درخت به صد ها متر میرسید .
گودریک به سمت درخت رفت ، ناگهان دو زن در کنارش از خاکستر برگ ها ظاهر شدن .
یکی از آن ها صورت رنگ پریده و گیسویان سیاه داشت که بی آنکه باد به آنها بزند در حال تکون خوردن بودن
یکی دیگر گیسویان طلایی ای داشت که به سوی آسمان در حال حرکت بود .
گودریک نیازی نداشت بپرسد آن ها کی هستن . میدانست آن دو خدای خورشید و زمان هستن
- آکتاش و کینارت .
آکتاش گفت : گودریک گریفیندور ... تو در جایی آمدی که تا حالا هیچ انسانی پاشو نزاشته
کینارت : - اینکه تا همین الان کشته نشدی به لطف ما هست که بهت رحم کردیم
گریفیندور : - این لطف شما نبوده ، قدرت من بود ، من فقط قسمتی از چوب اون درخت رو میخوام .
آکتاش : - تو نمیتونی چون این درخت فرزند ماست تو حق اینو نداری که به فرزند ما آسیب بزنی .
گریفیندور : پس به زور انجامش میدم . سپس مکثی کرد و ادامه داد ، اینجا جایی بین دنیای خدایان و دنیا انسان هاست شما قدرت کافی رو ندارین .
دو ایزدبانو از دستان خود نور سیاه و طلایی به گودریک گریفیندور پرتاب کردن
گریفیندور نیز با شمشیرش جلوی ضربه آنها رو گرفت و شمشیرش قدرت آنها رو جذب کرد ، سپس او با قدرت خود آنها با شمشیرش نوری نارنجی به دو ایزد پرتاب کرد
دو ایزد ناپدید شدن و سپس صدای آکتاش اومد که میگفت : گودریک تو میتونی هنگامی که ما قدرت کافی رو نداریم به ما حمله کنی و چوب مارو برداری ولی بدون تا آخر عمرت نفرین میشی .
گریفیندور توجهی نکرد ، با شمشیرش بخشی از چوب وسط درخت را کند و سپس به راه افتاد ، به سمت پرتگاه رفت و خودش را پایین انداخت که برگردد .
افرادی که لایک کردند


مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان
این هفته میتونین با شرکت در مراحل چوبدستیگستران، چوبدستیتون رو با تخفیف بخرین!
پیشنهاد میکنم قبل از شروع، پست خلاصهٔ مراحل خرید چوبدستی رو بخونین. توی این پست، هر سه مرحله بهصورت ساده و خلاصه توضیح داده شده. اگه هم خواستین جزئیات بیشتری بدونین، میتونین پست شمارهٔ ۱ و پست شمارهٔ ۲ همین تاپیک رو بخونین.
- شما میتونین چوبدستی خودتون رو بسازین و معرفیش کنین تا نهتنها تصویرش در پروفایلتون قرار بگیره، بلکه امکان طلسم کردن بقیه هم براتون باز بشه. در این فرصت استثنایی، به ازای انجام هرکدوم از سه مرحلهٔ ساخت چوبدستی، یک توکن تخفیف دهدرصدی و ده گالیون جایزه دریافت میکنین.
علاوه بر این، با شرکت در تاپیک مغازهٔ الیواندر، میتونین یک توکن تخفیف بیستدرصدی دیگه هم بگیرین. در مجموع، میتونین از پنجاه درصد تخفیف برای خرید چوبدستی بهرهمند بشین و سی گالیون هم از قیمت نهایی کم کنین. (خرید از فروشگاه)
- اگه تا پایان مهلت نتونستین هر سه مرحله رو تموم کنین، نگران نباشین! مراحلی که توی همین هفته انجام دادین هم براتون حساب میشه و میتونین به همون نسبت تخفیف بگیرین.
یادتون باشه که این فرصت فقط تا پایان جمعه ۱ آبان وقت داره؛ پس اگه قصد خرید چوبدستی با تخفیف رو دارین، پس فرصت رو از دست ندین و از تخفیفتون استفاده کنین!
افرادی که لایک کردند
قول میدم بعدی رو نسوزونم...
Only Raven

ساحرهی برگزیده، هلنا ریونکلاو!
دیدن این پیام به معنی این است که شما توانستهاید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

کد ثبت چوبدستی: ۱۲۷ن۱۱۵
جنس چوب: چوب مرغوب درخت ریونسلی
طول چوب: ۲۷ سانتیمتر
انعطافپذیری: انعطافناپذیر
هسته چوب: هسته یگانهی یال آرلاو
مالک: هلنا ریونکلاو
قیمت خرید: ۳۰۰گالیون*
توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادامالعمر میباشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علیالخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید. همچنین میتوانید چوبدستی خود را در دفتر ثبت چوبدستی ثبت کنید تا برای علاقمند به نمایش گذاشته شود.
پینوشت: بهدلیل داشتن چوبدستی از قبل، هزینهای دریافت نشد.
افرادی که لایک کردند

خیلی مشکوکی!


چوب درخت ریونسلی، هستهی یال آرلاو، انعطافناپذیر، 27 سانتیمتر
(طبق این اطلاعیه چون قبلا چوبدستی داشتم امکان یکی کردن مراحل بود.)
با وجود فارغالتحصیلی، هلنا همچنان هاگوارتز را خانهی خود میدانست و اوقات زیادی را در آنجا میگذراند. شاید چون شهرت و اوج تواناییهای پدر و مادرش با هاگوارتز بود که به جهانیان معرفی شده بود و او بسیار به این که فرزند دو تن از بزرگترین جادوگران و ساحرگان تاریخ است مفتخر بود.
بنابراین ایدهی از نظر خودش جالبی که داشت این بود که چوبدستیاش نهتنها نشانی از روونا و سالازار را در خود داشته باشد، بلکه سر بر آورده از خاک هاگوارتز نیز باشد. نیمتاج مادرش را از دست داده بود و تنها نگینی که از آن باقی مانده بود را نیز برای ساخت چوبدستیای دکوری در زمان روح بودنش مصرف کرده بود. بنابراین تنها یادگاری که از مادرش داشت، هستهی جدانشدنی چوبدستیای بود که حالا برای بدست آوردنش تنها قادر بود آن را پودر کند. از طرفی قابآویز نابود شدهی پدرش را نیز توانسته بود بدست آورد. آن قابآویز دیگر تنها نمادی از میراث سالازار اسلیترین نبود، بلکه با جادوی سیاهی آمیخته شده بود که هرچند نابود شده بود، اما اثر آن به وضوح بر روی قابآویز قابل مشاهده بود.
هلنا امید داشت این دو ابزار برای این که هم میراث مادرش را حفظ کند و هم در راه پدرش قدم بگذارد کمککننده باشند. اما این برایش کافی نبود. او همیشه باور داشت نه به طور کامل شبیه به مادرش است و نه به طور کامل به پدرش شباهت دارد. او میخواست ترکیبی از آن دو، اما در عین حال متفاوت از آنها باشد. همین موجب میشود از موی جانوری که معتقد بود بازتابدهندهی شباهتها و تفاوتهای هلنا با پدر و مادرش است را بعنوان آخرین قطعهی کاملکنندهی چوبدستیاش در نظر گیرد. پس در حالی که پودر چوبدستی قبلیاش را در ظرفی کوچک ریخته بود و قابآویز را که حامل موی یال آرلاو در خود بود با دست دیگرش حمل میکرد، گوشهای دنج از حیاط هاگوارتز را پیدا میکند. جایی که به نظرش خاک مرغوب مدرسه با جادوی هاگوارتز آمیخته شده بود. هلنا بعد از این که مقداری از خاک را کنار میزند، قابآویز را زیر خاک قرار میدهد و پودر چوبدستی را همچون افشانهای که قرار بود به آن نیرویی دهد تا چوبی از آن رشد کند میپاشد. درختی که آن را ریونـسلی مینامید، زیرا برگرفته از دو عنصری بود که متعلق به روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترین است.
هلنا برای چند روز پیاپی با آبی که از دریاچه سیاه جمعآوری کرده بود که در نوع خود جادوی موجودات دریایی درونش را با خود حمل میکرد، محل کاشت قابآویز را آبیاری میکند. چند طلسم که در اندک زمان ملاقاتش با سالازار آموخته بود را نیز به کار میگیرد. مطمئن بود با آن همه تلاش، بالاخره موفق میشود و درخت کوچکی رشد میکند که از چوب آن میتواند برای ساخت چوبدستی استفاده کند.
چیزی که در نهایت با فرا رسیدن هفتمین روز شاهد آن میباشد، کاملا متفاوت از خیالش بود. او انتظار داشت درختش دورانی مشابه با سایر درختان داشته باشد. یعنی ابتدا شاهد ریشه زدن و سر بر آوردن تکه چوب کوچکی به معنای رشد درخت باشد و بعد از گذشت مدت زمان بیشتری، درختی کوچک بروید. اما چیزی که میدید، یک تکه چوب بود، بدون هیچ ریشه و شاخ و برگی و کاملا آماده برای آن که به محض بیرون آمدن از خاک، بلافاصله بعنوان چوبدستی مورد استفاده قرار بگیرد.
هلنا که از کمتر شدن کارش برای ساخت چوبدستی خوشحال بود، چوبدستی را به آرامی از خاک بیرون میآورد و با جرقهای که در همان ابتدا از نوک آن خارج میشود، مطمئن میشود که فرضیهاش در این که یک چوبدستیِ آماده برای استفاده روییده است، کاملا درست بوده است. پس هلنا وقتی را که انتظار داشت برای ساخت چوبدستی باید بگذارد، برای تزئینات آن میگذارد. نگینی که تکهای از فلس باسیلیسک را در خود داشت و شخصا از سالازار هدیه گرفته بود و بالهای عقابی که از زمان بچگی داشت را بعنوان تزئینات به چوبدستی اضافه میکند و در نهایت آویزی برای آن تدارک میبیند.
چوبدستی هلنا حالا کاملا آماده بود.

افرادی که لایک کردند

جادوگر برگزیده، کرنلیوس فاج!
دیدن این پیام به معنی این است که شما توانستهاید با موفقیت از سه مرحله ساخت چوبدستی بگذرید و صاحب چوبدستی شوید. در ادامه شناسنامه چوبدستی شما خواهد آمد که نشان از مالکیت دائمی، تمام و کمال شما خواهد بود.

کد ثبت چوبدستی: ۱۳۲ب۱۱۴
جنس چوب: چوب مرغوب درخت گردو بومی
طول چوب: ۳۲ سانتیمتر
انعطافپذیری: انعطافپذیری بالا
هسته چوب: هسته یگانهی پر ققنوس
مالک: کرنلیوس فاج
قیمت خرید: ۳۰۰ گالیون
توجه: این شناسنامه دارای اعتبار قانونی و مادامالعمر میباشد. لطفا در حفظ و نگهداری آن علیالخصوص کد ثبت چوبدستی کوشا باشید. همچنین میتوانید چوبدستی خود را در دفتر ثبت چوبدستی ثبت کنید تا برای علاقمند به نمایش گذاشته شود.
@کرنلیوس فاج
افرادی که لایک کردند

مرحله سوم ساخت چوبدستی
هسته یگانه - پر ققنوس
عصر بهاری گرم، توی محلههای شلوغ وسط شهر لندن که سیریوس صاحبشو نمیشناخت، باز هم دیدن یه ققنوس پر و بال ریخته که با یه پوشه اداری زیر بغلش و یه باکس هدیه توی دستش به زور راه میره چیز عجیبی بود! ولی خب، با توجه به اوضاع گرونی و قطعی آب و برق و گاز و تلفن و کمبود مایع دستشویی و ظرفشویی و پودر بچه و روغن و قند و مرغ و ماهی و گوسفند و گاو و شتر، کسی وقتش رو نداشت که وایسه ببینه این ققنوس چه مرگشه!
اما بالاخره یه پیکان جوانان گوجهای مدل 1954 جلو پای ققنوس مذکور ترمز زد و فاوکس با صدای جیغ مانندی گفت:
- دربست وزارت؟
ماروولو که یه زیرپوش یقه گرد رکابی رو با زیرشلواری راه راه آبی و دمپایی پلاستیکی طوسی رنگ ست کرده بود و یه پاش رو هم یه تکی گذاشته بود بالا جواب داد:
- گالیون خرد داری بپر بالا!
فاوکس یه نگاهی به پیکان انداخت. یه نگاهی به ماروولو. یه نگاهی هم به صندلی عقب که روش یه قابلمه، دو تا آچار، یه جفت جوراب، سه تا روزنامهی قدیمی پیام امروز و یه چیزی که یا بالشت بود یا یه جونور مرده، افتاده بود.
اول یه کم شک کرد، ولی از بس خسته بود فقط پوشه رو محکمتر زیر بغلش گرفت و دستگیره رو به سمت خودش کشید. در اول باز نشد. دوباره امتحان کرد. باز هم نشد. ماروولو از جلو داد زد:
- اونجوری که نه بچه خوشگل! اول بزن بالا، بعد بکش سمت راست، بعد فحش بده، حین فحشت یه لگد هم بزن، بعد باز میشه.
بالاخره به هر زحمتی بود در رو باز کرد و به سختی سوار شد. باکس هدیه رو گذاشت کنارش و پوشهی اداری رو روی پاش گرفت. هنوز کامل ننشسته بود که ماروولو توی آینه نگاهش کرد.
- این باکس چیه؟ شیرینیه؟ اگه شیرینیه من رژیمم، ولی یکی دو مشت میخورم!
و بعد هار هار هار زیر خنده زد!
- نه. هدیه نیست.
- خب حالا ترش نکن بچه خوشگل! حالا با این قیانه آش و لاش چرا میری وزارت؟ قیفت به سنت مانگو بیشتر میخورهها!
فاوکس چند لحظه ساکت موند. ماشین راه افتاد و بعد از سه متر خاموش شد. ماروولو بیهیچ عجلهای با مشت زد روی فرمون. پیکان لرزید، غر زد و دوباره روشن شد.
فاوکس آروم جواب داد:
- دارم میرم وزارت. باید کارای مهاجرتمو انجام بدم. پذیرش گرفتم از یه دانشگاه خوب توی خاورمیانه! البته قبلش باید یه کار دیگه هم انجام بدم که امیدوارم بشه! وگرنه باید بیخیال رفتن بشم!
ماروولو یه خنده با تمسخری کرد و گفت:
- هه! جوونای حالا رو بیبین! بچه جون وایسا اینجا کار کن! میخوای بری اونور که از اون خبراس؟ بابا جان من این خاورمیانه از دور بهشت به نظر میرسه. فک میکنی اونجا همیشه عشق و حاله؟! همینجا بمون بچسب به زندگی! این کارا آخر عاقبت نداره!
از تو آینه یه نگاه خریداری دیگه به فاوکس کرد و ادامه داد:
- حالا چرا ریختت اینجوری شده؟ نکنه اینم از این مدل پرهای جدیده که ققنوس جوونا میزنن؟ خو همین مدلها رو میزنین که توی این سن و سال دیگه پرواز نتونستی بکنی دربست گرفتی!
فاوکس که داشت خیلی تلاش میکرد خار مادر ماروولو و کل خاندان اصیل و باستانی گانت رو با اون پیکان 54 پیوند نزنه خنده هیستریکی کرد و جواب داد:
- نه عمو. شما احتمالاً در جریان نیستی. یه مدتیه وزارت داره پر ققنوس آلمانی وارد میکنه با یه پنجم قیمت! دیگه ما هم که کارمون تولید بود مجبور شدیم هم قیمت رو بیاریم پایین هم دیگه هر چی داریم بفروشیم. منم همه پرهامو تقریباً فروختم. برای همین نمیتونم پرواز کنیم. این جعبه هم که پرسیدی چیه آخرین پرمه که دارم میرم بفروشم به وزارت. شنیدم وزیر چوبدستی جدید میخواد. گفتم قطعاً خودشون که از این پر آلمانیا استفاده نمیکنن. برم ببینم اینو میخرن که هزینه رفتن من جور بشه یا نه؟
یه لحظه سکوت سنگینی توی ماشین برقرار شد. فاوکس میدید که ماروولو داره میلرزه. و چند لحظه بعد...
عـــــــااااار!
ماروولو یه باد گلوی پدر مادر دار ول کرد و بعد بلافاصله زد زیر خنده و گفت:
- حال کردی بچه؟ این باد گلوئه دو ساعته گیر کرده بود نمیومد داشتم زور میزدم بیاد! کیف کردی چجوری گیرش انداختم؟
بعد از پنجره یه تف حجیم بیرون انداخت و ادامه داد:
- این جنسای آلمانیم تِر زدن توی بازار به جون تو. قبلاً شما یادتون نمیاد... اصلاً جنس آلمانی نبود. همه جنسا چینی اصل بودن! لامصب یه عمر برات کار میکردن آخ نمیگفتن! حالا تو چرا همه پراتو فروختی؟ شما ققنوسا که شغل جانبی هم زیاد دارین. اشکتو میفروختی پول در میآوردی!
فاوکس یه سیگار روشن کرد و یه پک بهش زد و گفت:
- کردم عمو. یه مدت بد افتاده بودم به اشک کِشی! صبح به صبح میرفتم اشکمو توی سنت مانگو میکشیدن برای مریضا. اما خب بعد از یه مدت خوردیم به این گرونیا و دیگه کفاف خرجمو نمیداد. از اون طرف هم هزینه خدمات سنت مانگو زیاد شده بود. بنده خدا مریضا دیگه وسعشون نمیرسید بیاد خرج درمانشونو بدن. نیومدن خیلیاشون. منم دیگه دیدم دارم خشک میشم آخرشم هیچی دستمو نمیگیره. ولش کردم!
ماروولو که دیگه یه کم از اون حال و هوای مسخره بازی بیرون اومده بود دیگه از توی آینه وسط به فاوکس نگاه نمیکرد. بعد انگار که یه چیزی یادش اومده باشه با شوق گفت:
- وایسا بینم! تو که میتونی خودتو بسوزونی و از خاکسترت دوباره رشد کنی! آها! پس دیدی؟ حالِ کار کردن نداشتی پس!
فاوکس یه پک محکمتر به سیگارش زد و لبخند زد.
- هوم. آره قبلاً خیلی انجامش میدادیم. ولی خب وزارت روش یه مالیات سنگین بست. الان اگه بخوای چنین کاری رو بکنی باید چندین میلیارد گالیون مالیات بدی... آهان! قبل از این که بگی چرا غیرت نداشتیم به این قانون اعتراض کنیم، بذار بگم که با بقیه ققنوسها رفتیم اعتراض کردیم. ولی خب یهو یه بیماری عجیب افتاد بین ققنوسها و چند هزارتاییمون کم شدن. دیگه نشد ادامه بدیم.
این بار سکوت کامل بینشون برقرار شد.
ماروولو برای اولین بار توی عمرش بود که نمیتونست حرفی بزنی یا چیزی رو مسخره کنه. فقط دستشو دراز و ضبط رو روشن کرد که حداقل این سکوت دیوانه کننده از بین بره.
هیچ حرف دیگهای زده نشد.
ماشین آروم آروم توی ترافیک خیابونهای شهر پیش میرفت.
هوا کمی گرفتهتر و ابری شد.
چند قطره نم بارون تابستونی روی شیشهها چکید.
و تا آخر مسیر هیچکس حرفی نزد.
فاوکس در افکار خودش غرق شده بود.
میدونست که حتی اگه کارش درست بشه و بتونه بره و به اصطلاح به موفقیت دست پیدا کنه، هیچ چیزی رو نمیتونه با خودش ببره. میدونست دیگه نیست که به هری توی لحظات سخت کمک کنه. دیگه نیست که دامبلدور رو از مهلکهها فراری بده. شاید حتی دفعه بعدی که بر میگرده دامبلدور زنده نباشه. شاید این شهر دیگه اون شهر نباشه. ممکنه ولدمورت پیروز بشه و هزاران اتفاق بد بیفته.
نه. نمیخواست به این چیزا فکر کنه و باید خوشبین میموند. حتماً جبهه سفید پیروز میشه! هرچند... حتی اگه پیروز هم بشن دیگه فاوکس اینجا نخواهد بود که باهاشون جشن بگیره.
وقتی به وزارت رسیدن فاوکس دستش رو گذاشت روی شونه ماروولو و گفت:
- عمو جان، شما رو هم ناراحت کردم. دمتون گرم.
- نه پسر جون. امیدوارم وزیر پرت رو برای چوبدستیش بخره و بتونی بری. امیدوارم بری اونجا و بدون مالیات بسوزی و از نو متولد بشی!
فاوکس از ماشین پیاده شد، دستش رو روی لبه پنجره گذاشت و سرشو خم کرد تا هم سطح ماروولو بشه.
- اونجا دیگه جادویی وجود نداره. جادو فقط اینجاست. روزی که برم جادوم رو اینجا جا میذارم و میرم...
بعد لبخند تلخی زد، باکس رو محکم توی دستش گرفت و بین شلوغی جلوی وزارت گم شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج